شیدا

شیدا از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

معارفه :)))
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : معارفه :))) - مطلب
معارفه :))) مطلب
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
از اتفاقات جدید

امروز دوباره همکاران گل کاشتند. 

یکی برنامه ناقص ب بهم داده بعد امروز کاملش رو برام فرستاده.

اون یکی اومده با یک لحنی دستوری برام نوشته خانم فلانی فلان کارها و . منم بهم برخورد.

شروع به بحث! کوتاهم نیومدم. 

به اون همکار اولیه هم گفتم بهتر از این به بعد اینجوری برام بفرستی ... گفتم تا الان هرچی تو گروه قرار گرفته شما فرستادی من قرار دادم، خوب و بد بسته به توعه

به اون دختره هم خوب جواب دادم نشست سر جاش.

بخدا کار رئیسست، به اون اولی گفته برنامه رو بفرست گروه به این دختره هم گفته تو تذکر بده. منم که همشونو شستم پهن . بخوان با پیغام پسغام ادامه بدن مینویسم برا رئیسه که من انتظار دارم حرفت و به خودم بگی نه این کارمند و اون کارمند.  آدم نمیدونه خوش آمدگویی هزار باره تونو باور کنه یا گروهی عمل سه تاییتون و پیغام پسغام؟!؟!!!


بعدش شب دوباره منم با دختره با لحن دستوری حرف زدم ببینه جریان چیه! توی گروه دگ مون هم یکجا بحث پیش اومد نوشت خانم مدیر راجع به اعضامون ادبیات درست استفاده کنید نوشتم خانم مدیر با هرکی مدل خودشه، گفت چه بد گفتم کجاش بده خیلی هم خوبه 

کلا شب میخواست منو آروم کنه ولی نتونست گند صبحشونو جمع کنه.  برگشته میگه رئیس بفهمه راجع به اعضا اینجوری حرف میزنی میکشتت؛  گفتم رئیس خودشم اینجوری حرف میزنه، حالا چیز بدی هم نگفته بودم به دوتاشون گفتم تحفه! میگه نه به حرف زدن کت ت تو گروه، نه الان، میگم عاره  دگ اونجا باهام اونجوری  حرف میزنن منم اونجوری جواب میدم. میگه اونجوری خوبه اونجوری باش. آخهههه آدم چقدر پر روووو؟؟؟

آ شم یک بحثی شدر خواست جمع کنه نشد. من افتاده بودم رو دنده لج هرچی میگفت کوتاه نمیومدم. تقصیر خودش بود. تقصیر سیستم و طرز تفکرشون. منم این مدلیم بهتره خودشونو وفق بدن. من همه جوره انعطاف نشون دادم ولی سر این چیزها کوتآه نمیام. تا ببینم باز چی میگن. 

برچسب ها : از اتفاقات جدید - گفتم ,میگه ,اونجوری ,دختره ,اینجوری ,خانم ,خانم مدیر
از اتفاقات جدید گفتم ,میگه ,اونجوری ,دختره ,اینجوری ,خانم ,خانم مدیر
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
چند تا استیکر لبخند عمق خوشحالیم رو میتونه نشون بده؟!

پنج شنبه ۱۸ مرداد ۹۷ ساعت ۱:۲۰ ظهر دومین پیشنهاد کاری رسمیم رو دریافت مممم :))) بعد از چند تا پرسش نوشتم چشم من در خدمتم و همه تلاشم رو خواهم کرد. رئیس برام نوشت پس مدیریت این پروژه رو میدیم به شما! مطمئنم با حضور شما ما پیشرفت چشم گیری خواهیم داشت. 


اون موقع فقط دستام و از خوشحالی مشت و بردم بالا و خودم فشار دادم...

اما الان با خودم میگم: لعنتییییی، چطوووووررررری آخههههه! 


میدونم قراره له بشم ولی من عاشق له شدنم!

برچسب ها : چند تا استیکر لبخند عمق خوشحالیم رو میتونه نشون بده؟!
چند تا استیکر لبخند عمق خوشحالیم رو میتونه نشون بده؟!
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
مذاکره موثر-دلتنگی- لحاجت-قرائتی

مدل مذاکره موثر با شما چطوریه؟؟ تا حالا بهش فکر کردین؟؟

مثلا بعضیا بعد از کار و خستگی اگه باهاشون حرف بزنی عصبانی میشن و میگن مگه نمیبینی خستم؟!! یا بعضیا راحتن و  براشون مهم نیست، از پشت تلفن هم میشه باهاشون به نتیجه رسید.. یا برای بعضیا باید واسطه و دوست و فامیل بفرستی و ... خلاصه هر کی یک مدلیه ولی مهم اینه که قلق هر کی دستت باشه و متناسب با اون بری جلو...


تا همین چند وقت پیش مخالف این کار بودم، میگفتم یعنی چی از شخصیت طرف سواستفاده کنی جهت رسیدن به منافع خودت؟؟!!! اصصصلااا.

بعد ولی تو این دوره یاد گرفتم ما زمان نداریم همه چیز رو از صفر صفر و خودمون بسازیم بنابراین نیاز داریم از آدمای دگ کمک بگیریم... همون طور که من خط قرمزهایی دارم بقیه هم دارن خب با تقویت یا ب این مهارت یاد میگیری از طریقی که اون طرف هم باهاش اوکی هست باهاش ارتباط بگیری این اسمش سواستفاده از اخلاق طرف نیست این یک مهارته که به دستش میاری تا راه و برای خودت هموار کنی... 

توانایی برقراری ارتباط موثر با دیگران و مدیریت صحیح روابط مهارته ... هر کی خوبه تو این چیزا آفرییییین بهش، خوش بحالش :))) هر کیم احساس ضعف میکنه مثل من حتما حتما بره دنبالش که یادش بگیره :)))))


...


میگم حجت اشرف زاده چه خوب میگه: 

اگگگررر دنیااااا

مرااااا چندیی ب ااانند ملااااالی نیست ..

که مننن گریانده ام       یک عمر         دنیا را            به آهنگم :))))))

..


یک احساس لجاجت و شرارت در جدیدا در خودم کشف !!!

شاید از اینه که شرلوک زیاد دیدم و باهاش حال :)

همکارم تهییجم میکنه با ادبیاتش :)

شرارت خونم نم شده؟؟

دلم فوتبال میخواد؟؟

هیجانم کم شده؟؟

قبلا بعد لجوج درون و سرکوب کرده بودم تازگیا رها شده؟؟

هرچیه خیلی حال میده :))) جهت تنوع و حال دادن به خودت 


...

فردا امتحان تفسیر موضوعی قرآن دارم... منبع امتحانیمون یک کتاب از قرائتیه... تازه فهمیدم چقدر دگ این کتاب و محتویات کتابایی مثل این برام غیرقابل هضم شده. 

کاش سیستم آموزشی مون آنقدر چیز بهمون تحمیل نمیکرد .. بیچاره ایی که دین غیر از دارن!!



زیبا کلام میگه قرائتی ۳۰ ساله تو تلوزیون داره بقره رو تفسیر میکنه؛ تموم نشد؟؟؟  

راست میگه بس کنید دگ خستمون کردین!

...

از فردا امتحانا شروع میشه تااااااا اواسط تیر :))



برچسب ها : مذاکره موثر-دلتنگی- لحاجت-قرائتی - میگه ,باهاش ,بعضیا ,موثر ,مذاکره موثر
مذاکره موثر-دلتنگی- لحاجت-قرائتی میگه ,باهاش ,بعضیا ,موثر ,مذاکره موثر
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
هوووممم، تابستوووننن

دلم نمیخواد هعی خودم و سرزنش کنم و بگم چرا اینجا کم مینویسم و کم روزهام ثبت میکنم؟! 

بهتره اینجا همینقدر دوست داشتنی باقی بمونه و حضورم از رو اجبار نباشه! 


حس میکنم یک مدت هیچ رشدی در خودم نمیبینم، یعنی آنقدر مطالعه و دیدن و شنیدنم کم شده که نمیدونم قدم بعدیم برای بهتر شدن چی باشه!!


برای ارشدم برنامه خاصی ندارم، یعنی داشتم الان فعلا به ح تعلیق در اومده!! 

من عاشق شیدای پارسال تابستونم، شجاع و در جست و جوی حقیقت! باید سریع برگردم به اون ح ! یکم سخته، چون حقیقت رو پیدا همیشه سریع نیست و الان من وقت کمی دارم.

کلا این چیزها تو ذهنم وول میخورن، چند روز پیش اشکم در آوردن ولی اگه نتیجه قرار بهتر باشه من حاضرم! !!!



دگ همینا :))

هووومممم بزودی میام میخونمتون 

برچسب ها : هوووممم، تابستوووننن
هوووممم، تابستوووننن
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
دومین کار و رسمی ترین

اون کاره که با همکاری میکنم یک دوره توانمندسازی دانشجوهاست، موسسه ای که ازش کمک گرفته بیرون با شرکت ها و کارخونه ها کار میکنه و خلاصه تشکیلات اصلیه اون بیرون و خارج از دانشگاست :) بعد من که اومدم تو این کار اتوماتیک وصل شدم به کارمندای اون موسسه و یکجورایی همکار اونا هم شدم... 

 نفری که من بیشتر باهاش در ارتباطم یک دختر خانمیه (احتمالا ) که چون ندیدمش هیچ تصور ذهنی از قیافه و هیکل و صدا و رفتاراش ندارم اما دلم میخواد خیلی زود ببینمش :)))) اون اینترنتی و با چت بهم یاد میده چی و باید چکار و کنم و چجوری و این حرفا. .. یکبار برای همین یاد دادنه گفت خب میتونیم زنگ بزنیم صحبت کنیم  هر سوالی داشتی بپرسی من گفتم اوکی اگه سوالام زیاد بود تماس میگیرم... الان میگم ای بابا خبببب زنگ میزدییییی :((( اه. 


حالا که دگ تا حدودی راه افتادم، باهم بیشتر رابطه همکار با همکار داریم تا اینکه اون بهم یاد بده، گاها باز سوال دارمااا ولی خب! 

خیلی وقتام بهم زور میگه :/ یعنی من میگم اینکار درست نیست؛ میگه نه کاری که من میگم و :/بعضی وقتا لجم میگیره و بهش میگم اصلا من دگ پیشنهاد نمیدم ولی اون هیچ توجه ای به قهر الکی من نمیکنه :// بااز من تیکه هام و میپرونم همچینم نمیگذرم ولی خب بررگتره و تجربه اش بیشتره دگ زیاد هم پافشاری نمیکنم میسازیم باهم :) 

در کل حس خوبی میده بهم کار باهاش، خسته کننده نیست و حواسش به همچی هست و تهدیدمم میکنه حواسم و جمع کنم و الا با خودش طرفم  ها هاااهاااا نترسید منم حواسم هست که کارم و درست انجام بدم فقط همین چونه زدنام یکم میترسونتش، فکر میکنه اذیتش میکنم و ... ولی خب بیشتر شیطنت و کار دلی خودمه یعنی مدله ولی انصافا حرف گوش کن هستم ، دگ داره اخلاقامون دستمون میاد..

 داستان داریم :))) 


اون رئیس اصلیه که مسئول این کار تو و هم رئیس اون موسسه است هم مرد خوبیه و کار با ایشونم خوبه :))

از طرف هم تشویق شدم بابت راه افتادن و پیشرفتن این برنامه :) 

جدای از همه ی اینا این کاره بیشتر برای خودم و اینکه بگم منم دارم یک حرکتی میزنم خوبه... فقط خدا میدونه یک مدتی چقدر خودم رو آماج حملات سخت و سرکوب گر درونی قرار داده بودم و با خودم میجنگیدم که چرا به هیچ دردی نمیخورم!  تا بالا ه این کار جلو پام قرار گرفت و فکر میکنم حجم زیادی از تابو بودن کار و مافوق داشتن و همکار داشتن و اینها برام ش ت... مطمئنا این تجربه خیلی بهم کمک خواهد کرد...


اول که کار و شروع کرده بودم به خانواده نگفتم فکر می اگه بگم میگن نه این چه کاریه؟! مرتبط با درست نیست و به کارات لطمه میزنه و این حرفا :)) ولی بعدش که ریز ریز به مامانم گفتم دیدم عع تشویقمم کرد و گفت آفرین خوبه و برات تجربه میشه،  از وقت های تلف شده ات استفاده میکنی و... هنوز برای بابا کامل شرح ندادمش ولی خب فکر کنم اونم نخواد که منصرفم کنه...

:)

خلاصه خیلی حس خوبیه ببینی کاری از دست براومد و توی یک تیمی مفید واقع شدی و بقیه حضور و اضافه شدن تو رو حس :)) و حتی میخوان که تو کارای خارج از هم کمکشون کنی *__* ( ولی من هنوز برای این بخش مرددم )


ناگفته نماند که اوایل فشار خیلی زیادی روم بود چون هنوز فرایند خیلی برام گند بود، آموزش هام معمولا مجازی بود و آنقدر مهارت ارتباط برقرار با مافوق و همکار و نداشتم و تمام فشار کار رو روی خودم حس می و گاها گریه ام میگرفت اما دووم آوردم و خداروشکر الان تقریبا جا افتادم دگ... 

خب خیلی بدو بدو و از یک سری خوشیا و گردشا زدم ولی الان راضیم .. شکر :))) 


این همکارم همین دختره؛ لحن صحبت ش با من مدلیه که اولین باره ی باهام اینجوری حرف میزنه... یک ح خیلی راحت و دستوری و در عین حال مودب :/ راستش خب ی تا حالا بهم دستور نداده بود فلان کار و ، اینجوری، اونجوری، نه اونجوری نه، این چرا اینجوریه، مگه نگفتم اونجوری باشه و الا آ :/ اوایل که اینجوری باهام حرف میزد علاوه بر تعجب، استرس هم میگرفتم ولی الان عادت :/ بعد الان که دارم فکر میکنم میبینم عع فکر کنم همین کارش باعث شد من یکم جدی تر باشم و شیطنت هام و کنترل کنم، ها؟؟؟ نمیدونم شایدم اشتباه فکر میکنم :/ خلاصه مدل حرف زدنمون یکم چیزه اگه برا شمام عجیبه به دل نگیرین من راه اومدم باهاش  


باز اگر چیزی راجع به این کار یادم آمد اضافه میکنم :) 



برچسب ها : دومین کار و رسمی ترین - خیلی ,میکنم , ,همکار ,الان ,میگم ,هنوز برای
دومین کار و رسمی ترین خیلی ,میکنم , ,همکار ,الان ,میگم ,هنوز برای
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
مدل استراحتی

مدل استراحتی من بیشتر اینجوریه که میخوام دور و برم آروم و ت باشه :)) یعنی مثلا اگر یک روز پر کار داشتم بعدش قدم زدن توی شلوغ ترین خیابون یا پارک شهر یا رفتن به یک مهمونی شلوغ یا کلا بودن با جمع زیادی از آدما انرژیم رو بهم برنمیگردونه، بلکه بیشتر خسته ام میکنه ؛ )) من دوست دارم بعداز کلی کار برگردم و یک گوشه دنج لم بدم، فکرم رو رها کنمممممم هرقدر که دوست داره بدوئه و بالا پایین بپره و بعدش بیاد آروم بشینه کنار خودم :) 



این و چند وقت پیش نوشتم ولی منتشر ن ولی به نظرم باحال بود و باید منتشر میشد. 


حالا شاید چون خودم و خیلی درگیر یک کار میکنم دگ آ واقعا میخوام که آروم بگیییرم ولی بعضیارو دیدین بعد یک روز از صبح تا شب بدو بدو مثلا تفریح ایده آلشون اینه که شب با دوستاشون برن دور دور، خیابون گردی، بودن با کلی آدم ...

من واقعا اینارو میبینم بعد خودم و تو اون حال تصور میکنم یک طرف دهنم کج میشه  لابد منم برای اونا جالبم...

برچسب ها : مدل استراحتی - آروم
مدل استراحتی آروم
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
دومین کار و رسمی ترین

اون کاره که با همکاری میکنم یک دوره توانمندسازی دانشجوهاست، موسسه ای که ازش کمک گرفته بیرون با شرکت ها و کارخونه ها کار میکنه و خلاصه تشکیلات اصلیه اون بیرون و خارج از دانشگاست :) بعد من که اومدم تو این کار اتوماتیک وصل شدم به کارمندای اون موسسه و یکجورایی همکار اونا هم شدم... 

 نفری که من بیشتر باهاش در ارتباطم یک دختر خانمیه (احتمالا ) که چون ندیدمش هیچ تصور ذهنی از قیافه و هیکل و صدا و رفتاراش ندارم اما دلم میخواد خیلی زود ببینمش :)))) اون اینترنتی و با چت بهم یاد میده چی و باید چکار و کنم و چجوری و این حرفا. .. یکبار برای همین یاد دادنه گفت خب میتونیم زنگ بزنیم صحبت کنیم  هر سوالی داشتی بپرسی من گفتم اوکی اگه سوالام زیاد بود تماس میگیرم... الان میگم ای بابا خبببب زنگ میزدییییی :((( اه. 


حالا که دگ تا حدودی راه افتادم، باهم بیشتر رابطه همکار با همکار داریم تا اینکه اون بهم یاد بده، گاها باز سوال دارمااا ولی خب! 

خیلی وقتام زور میگه :/ یعنی من میگم اینکار درست نیست؛ میگه نه کاری که میگم و :/بعضی وقتا لجم و درمیاره و میگم من دگ پیشنهاد نمیدم ولی اون هیچ توجه ای به قهر الکی من نمیکنه :// باز من تیکه هام و میپرونم همچینم نمیگذرم ولی خب بررگتره و تجربه اش بیشتره دگ زیاد پافشاری نمیکنم :) 

در کل حس خوبی میده بهم کار باهاش، خسته کننده نیست و حواسش به همچی هست و تهدیدمم میکنه حواسم و جمع کنم و الا با خودش طرفم  ها هاااهاااا منم حواسم هست که کارم و درست انجام بدم فقط همین چونه زدنام یکم میترسونتش فکر کنم ولی انصافا حرف گوش کنم .

خلاصه داستان داریم :))) 


اون رئیس اصلیه هم مرد خوبیه و کار با ایشونم خوبه :))

از طرف هم تشویق شدم بابت راه افتادن و پیشرفتن این برنامه :) 

جدای از همه ی اینا این کاره بیشتر برای خودم و اینکه بگم منم دارم یک حرکتی میزنم خوبه... فقط خدا میدونه یک مدتی چقدر خودم رو آماج حملات سخت و سرکوب گر قرار دادم و با خودم جنگیدم تا بالا ه این کار جلو پام قرار گرفت و فکر میکنم حجم زیادی از تابو بودن کار و مافوق و همکار داشتن و اینها برام ش ت... مطمئنا این تجربه خیلی بهم کمک خواهد کرد...


اول که کار و شروع کرده بودم به خانواده نگفتم فکر می اگه بگم میگن نه این چه کاریه؟! مرتبط با درست نیست و به کارات لطمه میزنه و این حرفا :)) ولی بعدش که ریز ریز به مامانم گفتم دیدم عع تشویقمم کرد و گفت آفرین خوبه و برات تجربه میشه  از وقت های تلف شده ات استفاده میکنی و... هنوز برای بابا کامل شرح ندادمش ولی خب فکر کنم اونم نخواد که منصرفم کنه...

:)

خلاصه خیلی حس خوبیه ببینی کاری از دست براومد و توی یک تیمی مفید واقع شدی و بقیه حضور و اضافه شدن تو رو حس :))


ناگفته نماند که اوایل فشار خیلی زیادی روم بود چون هنوز فرایند خیلی برام گند بود آموزش هام معمولا مجازی بود و آنقدر مهارت ارتباط برقرار با مافوق و همکار و نداشتم و تمام فشار کار روی خودم بود و گاها گریه ام میگرفت و اما دووم آوردم و خداروشکر الان تقریبا جا افتادم دگ... خیلی بدو بدو و از یک سری چیزام زدم ولی الان راضیم .. شکر :)))



باز یادم افتاد اضافه میکنم.. الان با بچه ها داریم میریم است :)





برچسب ها : دومین کار و رسمی ترین - خیلی ,همکار ,میگم ,الان ,تجربه ,خوبه
دومین کار و رسمی ترین خیلی ,همکار ,میگم ,الان ,تجربه ,خوبه
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
بازگشتی پس از مدتها :)))

خخخخببب سلااام بعد از مدتها 


سلام به شباهنگ که کامنت گذاشته بود و خوشحالم کرد، ماااچ بهت من خوبم خدارو شکر 

سلام به مامان دکمه ام که دلم برای دخترم گفتناش تنگ شده : )

سلام به ملییی که از عید به اینور نخوندمش :(( 

سلام به پریسا که میدونم اینجارو نمیخونه ولی من هیجان دارم الان و بهش سلام میدم الکی

سلام به نسیییییم که آ ین بار قرار شد بهم از زندگی جدید و مشترکش بگه ولی گویا هر دو آنقدر مشغولیم یادمون رفت بهم پیام بدیم...

عععععع سلام به رگهاااااا که همچنان تو کانالش و اینستا چرت و پرتاش میخونم و کلی میخندم  تو اینستا یکبار کامنت وبلاگ گذاشتم پاک کرد نامرد، کانالشم که پل ارتباطی نداری لامصب 

خلاصه سلام به همه... بعد از مدت ها اومدم اینجا و خواستم بنویسم و کلی ذوق داشته و دارررم :))


از دیدن کلی پیغام وبلاگهای آپ شده ذوق و دارم فکر میکنم چطور میتونم خودم و برسونم به روزهای اوج...



.....

خب از خودم بگم :)))

دارم ترم ۶ و تموم میکنم و تا چند ماه دگ سال آ کارشناسیم؛ باورتون میشه؟؟؟؟ من که باورم نمیشه...

داره ی ال میشه که گیاهخوار شدم :)))) و این به شدت بهم آرامش و حال خوب میده

یک همکاری کوچیک با و شروع و دارم براشون کار میکنم :)) این هم حالم رو خوب میکنه چون بکجورایی جوابه به زمانی که من تو جنگ با خودم بودم که خب یاالله یک کاری یک حرکتی از دستت بربیاد و این حرفا ://  خلاصه کاری هست که امکانش رو دارم جز از طریق هم ادامه اش بدم، چرا که همین الانم میخوان ازم ولی بخاطر درس و زیاد زیر بارش نمیرم، حالا تا ببینیم چی میشه... :))

توی یک دوره توانمندسازی مرتبط با همین کارم شرکت و این هم برام چالش بزرگی بوده و حس به فکر انداختتم .. بعدا ازش بیشتر میگم  

اووووه بعد از سه سال زندگی خوابگاهی بالا ه امسال دو ترم با چند نفر ثابت هم اتاق شدم  حتی فکر بهش برام سخت بود همیشه اما شد و تا حدودی راضیم.

درسای خوب پیش میرن خداروشکر، تا ۱۲ روز دگ امتحانام شروع میشه و من برخلاف هر ترم این ترم موندم خوابگاه که مثلا درس بخونم چون تو خونه که اصلا نمیشه و توی این ۵ ترم هرگز نتونستم آنقدر مدیریت کنم که اونجا هم بتونم درس بخونم. خلاصه شهر م و توی خوابگاه اوقات میگذرانیم :)))

راستی یک اکیپ دوستی هم تشکیل دادیم امسال و کلی باهم بیرون و کوه و دشت و دمن رفتیم و تا نصفه شب باهم بیرون بودیم( گاها) هرچند من خیلی سختگیرم ولی اینها باز خوبن که من باهاشون دووم آوردم :))




خلاصه همیناااا، قول میدم پست بعدی به همین زودی باشه چون هرطور که فکر میکنم هیچ جا مثل وبلاگ آدم نیست 

برچسب ها : بازگشتی پس از مدتها :))) - ,سلام ,میکنم ,همین ,میشه ,باهم بیرون
بازگشتی پس از مدتها :))) ,سلام ,میکنم ,همین ,میشه ,باهم بیرون
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
دیدار با رفیق قدیمی

ب با یک دوست خیللییی قدیمی صحبت :)

اینستا باعث شد این ارتباط شکل بگیره، تمام دو ساعتی که بی وقفه صحبت کردیم یک خوشحالی و ذوق درونی تو ذهنم بود...

مدام میگفت دارم دیونه میشم میخوام خیلی زود ببینمت، منم خیلی دوست دارم زودتر سسسسففففتتتتت بغلش کنم و عطرهای خاصش دورنم رو پر کنه :)

بهم میگفت خیلی بزرگ شدی، بهش گفتم زیاد منتظر یک آدم متفاوت نباش من همونیم که بودم حداقل با تو نمیتونم دختر ۱۲ ساله نباشم حتی الان که دارم باهات صحبت میکنم اشکام سرازیر میشه :))))

بهش گفتم بهت افتخار وقتی شنیدم رفتی دنبال علاقه ات ، خودشم گفت عاشق جایی هست که الان ایستاده :))  اینجوری  شد که بیشتر بهش بالیدم :)) 

بهش گفتم که چقدر خفن بود که وقتی ۱۲ سالمون بود اون اسپری "she" داشت و بعدا برای من هم ید :))

یاد کردیم از روزایی که دیونه هم بودیم :)) و بعد هر آشتی چقدر بغل هم گریه میکردیم و حاضر نبودیم دستای هم و ول کنیم یا چقدر بقیه به رابطه مون حسادت می و چه تلاش هایی که برای بهم خوردنش نشد...

از زیر بارون و برف موندن و مقاومت برای رفتن به خونه گفتیم :))) از اینکه من با کمال پررویی کتاب هدیه های آسمانیم رو میدادم اون برام رنگ کنه  و اونم خیلی محکم و خوب رنگشون میکرد :( گفتم واقعا منو ببخش که آنقدر پر رو بودم ، میخندید میگفت این اصلا موضوع مهمی نیست که بخوای بخاطرش عذرخواهی کنی:) 

یادمه حتی باهم آبله مرغان گرفتیم، اول من و بعد اون :(( 

یادمه چقدر خالصانه و عاشقانه علاقمون رو به معلممون ابراز میکردیم و باهم بخاطرش گریه میکردیم. یا تا چندسال بعد برای اون معلممون گل میبردیم و بهش سر میزدیم :))

آ ش بهم گفتیم که چقدر وقتی دوستای باهم نبودیم زندگی کمرنگی داشتیم و حالا میبینیم انقدرام بهمون خوش نگذشته :)



خیلی زود باهم قرار مدار گذاشتیم؛ توی تعطیلات چند هفته بعد میاد دیدنم و من خیییلییییییییی خوشحالم بابت این خبر:))))))

دوستای قدیمی یک چیز دگ ان ^_______^



برچسب ها : دیدار با رفیق قدیمی - چقدر ,خیلی ,باهم ,گفتم ,قدیمی ,میکردیم ,گریه میکردیم
دیدار با رفیق قدیمی چقدر ,خیلی ,باهم ,گفتم ,قدیمی ,میکردیم ,گریه میکردیم
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
-_-

ب سه تایی با بچه های اتاق رو بروی هم نشسته بودیم، من روی تختم و سیما و فاطمه رو زمین ؛ سیما بعدا سرش و گذاشت رو پاهای فاطمه و دراز کشید. 

بحث از مچ گیری های حراست بود. من داستان کوه رفتنمون رو گفتم و اونا هم از شک زده شدنشون وقتی فهمیدن حراست حتی اسم اشونو میدونه در حالی که دوستآشون اصلا برای این نیستن!! اونا به خودشون خاک تو سرم میگفتن و میگفتن عمرا ما جایی استخدام نمیشیم بعد منم دلداریشون میدادم که اسیر نشدن تو سیستمی که خودت و نمیخواد و شخصیت غیرواقعیتو میخواد که نگرانی نداره اتفاقا خیلی هممممممم خوبه! !! 

 بین صحبت ها فاطی گفت سرم داره گیج میره، منم به خودم توجه دیدم عارهمه منم همچین حسی دارم، سیما که رو زمین دراز کشیده بود گفت بچه ها ز له است . این دو تا پ رو تخت، گفتن شیدا پاشو بیا، منم رفتم پیشوون ، زمین همچنان میلرزید، فاطمه گفت بریم بیرون سیما میگفت نه تموم میشه الان، من گفتم بیاین بریم بیرون در اتاق و که باز کردیم موج دانشجو بود که به سمت در وجی حرکت میکرد. من دمپاییمو پوشیدم و رفتیم سمت در ، حدود ۱۰۰ نفر تو حیاط بودن و مام بی برخورد و هل دادن رفتیم بیرون. 

بچه ها دست و پاشون میلرزید من بهشون میگفتم چیزی نیست نترسید. گفتم بیاین از ساختمون فاصله بگیریم و رفتیم دور تر ، فاطمه شروع کرده بود به گریه و میگفت وای مامانم اینا، یک ترسی هم به تن من انداخت، بهش گفتم صبر کن یکم بگذره بعدا بهشون زنگ میزنی، سیما هم مدام دستش رو نشونم میداد و میگفت میلرزه. دستم اونم گرفتم گفتم نترس تموم شده. 

نمیدونم چرا پسر شجاع شده بودم ولی شده بودم دگ! !!

یکم گذشت فاطمه شروع کرده به زنگ زدن به خانواده اش، سیما هم همین طور. منم رفتم زنگ زدم به خونه، اونا خدارو شکر چیزی متوجه نشده بودن، حدود ۲۰ دیقه با بابا صحبت ولی از جمع شدن بچه ها تو حیاط و چرایی سر و صدا چیزی بهش نگفتم 

بعدم قطع کردیم و رفتم پیش بچه ها و یکم که قدم زدیم برگشتیم اتاق، بچه ها همچنان بیرون بودن ولی دگ هوا سرد بود برگشتیم، توی سالن بچه های طبقه چهار نشسته بودن بهشون گفتیم بیاین اتاق ما ، اونا از ترسشون نمیرفتن بالا. 

یکم اومدن اتاق ما نشستن و بعدش رفتن. 

شب رو هم با کاپشن خو دیم و جیبامونو پر کردیم از بیسکویت و ما و آجیل -_- 

شب و آروم خو دیم خدارو شکر 

فعلا هم همچی امن و امانه :))


خدا صبر بده به همه ایی که عزیزاشونو از دست دادن.



برچسب ها : -_- - سیما ,گفتم ,فاطمه ,اونا ,اتاق ,بیرون ,شروع کرده ,فاطمه شروع ,گفتم بیاین ,بریم بیرون
-_- سیما ,گفتم ,فاطمه ,اونا ,اتاق ,بیرون ,شروع کرده ,فاطمه شروع ,گفتم بیاین ,بریم بیرون
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
جبرِ شکم

هوا سرد تر شده و من عاشق این سرمام :))

پرانرژیم میکنه :)))


مامان مدام بهم میگه که برم آزمایش خون بدم، نگران رژیم غذایی جدیدمه، درکش میکنم. 

برای راحت شدن خیال خودم و خودش هم که شده بزودی این کارو خواهم کرد. 

اینجا تو یک درمانگاهی هست که چندتا و متخصص داره میرم همونجا به ه میگم برام آزمایش بنویسه.  


...

یک برای درس حمل و نقل شهری مون داریم که دوستش دارم، از گروه عمران میاد ، معلومه از اون عقده ای هاش نیس. 

میگن تو اروپا درس خونده، اطلاعات فرا منطقه ایش هم خوبه، انگلیسی هم فووولللل -_- 

اون کتابه که ازش تدریس میکنه انگلیشه و میگه ترجمه اش رو دوست ندارم -_______- 

بعضی اصطلاحارم به ما انگلیس میگه -_- 

اولاش یکم با کلاس ما مشکل داشت و با روحیات شاد ما آشنا نبود ولی حالا اوکی شده و پا به پای ما شوخی میکنه و میخنده  

من تدریسش رو دوست دارم و میتونم باهاش ارتباط بگیرم، چون کار دگ ای جز درسش باهات نداره و مثل بعضی از ا مدام در حال آنالیز اعتقادی و رفتاری دانشجو نیست :))


...

دیروز نهار قیمه گیاهی پختم ، عالییییییی شده بود ، همچییش عاااالیییییی بود :))) سیب زمینی های کنارش هم بد چسبیییید :))))

انگار دارم کدبانو میشم

البته بهتره یادآور بشم یک موجود متنفر از آشپزی بودم :/// 

دگ ببین جبر چه میکنه با آدم دیگه!!!!


:)


برچسب ها : جبرِ شکم - میکنه ,میگه
جبرِ شکم میکنه ,میگه
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
360-

داریم نقشه تولید میکنیم، به ثنا میگم برو پیش بچه ها رنگ نقشه ها رو اوکی کن بیا، میگه شیدا خودت که میدونی انتخاب رنگ کار خودته، ما هرچی هم بزنیم میای میگی این نه -_- پس از اول خودت برو سر وقتش -___- 

من: :/// 


...

یکی از هم کلاسی ها : بچه های کاراری طرحتون رو تموم کردین؟؟

ثنا: اره فقط یک کوچولو مونده.

هم کلاسی : عووووووو، چه ای آن تایمیییی

من: ما همیشه زود تموم میکنیم ولی تا آ شب همش میگیم بزار اینجاشو اینجوری کنیم ، اونجاشو انجوری -_- 

هم کلاسی: میدونم دگ حساسیت های شیدا ست اینا

من: نههعععععع 

هم کلاسی: نه میدونم دگ همگروه شدم باهات دگ 

همه: 

من: :////


...

به شدت این قضایا و اتفاقات مشابه اش رو تکذیب میکنم 



برچسب ها : 360-
360-
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
زندگی یک گیاه خوار در خوابگاه

نمیدونم چطور شروع کنم این موضوع رو؛ از اولین چیزهایی که به ذهنم میرسه میگم!

خب من قبل از اینکه بیام خوابگاه با خودم بی رو دروایستی و صادقانه صحبت و گفتم میدونم که گاهی ممکنه سخت باشه اما نباید سخت بگیرم، مثلا یک روزی اصلا حوصله نداشته باشم و در کنارش هیچ غذایی هم نداشته باشم در چنین شرایطی نیام این گشنه بودن رو هم به غم هام اضافه کنم و بیشتر خودم و ناراحت کنم خیلی راحت میتونم نون و پنیر و گوجه بخورم یا حتی اگه گوجه نباشه نون و پنیر که هست! پنیر هم نباشه نون که هست، نونم نباشه دو تا تیکه میوه که هست؟؟؟ خوردن همین یک تیکه غذا میتونه عصبانیت یا دل مشغولی آدم و کم کنه یا کلا از بین ببره! 

این راهی هست که خودم انتخاب و فکر میکنم ی که میتونه بیشترین کمک رو بهم ه خودم هستم خودم بهتر میتونم آرامش رو به خودم یادآوری کنم یا سلامت و فکر آزاد رو.

از گفت و گوهای درونی که بگذریم میرسیم به نحوه مدیریت کارهای و پخت و پز و گردش و تفریح با دوستان :)

خب باید بگم من و دوستانم خیلی خوش گذرون و اهل بیرون رفتنیم و مقدار زیادی از ماهانه ای که از بابام میگیرم صرف گردش هام میشه و خب بعد از گیاه خواری الویت ج های من یدهای تغذیه ای شده و بعد ج های .

من معمولا شب ها بعد از برگشتن از گردش و تفریح یا شروع به آشپزی میکنم و برای دو یا سه وعده غذا درست میکنم، این کار و میکنم تا تو زمانم صرفه جویی بشه و حالا نیاز نباشه برای هر وعده جداگانه وقت بزارم! 

میدونم غذای گرم شده مضرات خاص خودش رو داره ولی من با توجه به محدودیت هام این راه رو انتخاب و با بالا پایین شرایطم دیدم سایر راه ها میتونه به جوانب بیشتری از زندگیم لطمه بزنه، شاید مشغله های زندگیم و جور دیگری بود  برای هر وعده اش زمان ج برای آشپزی میگذاشتم. 


راجع به چی پختن باید بگم من همچی میخورم و میپزم جز گوشت.

انواع خورشت و خوراک و کوکو بدون گوشت. 

تا حالا قرمه سبزی و قیمه و خورشت آلو بدون گوشت پختم که عالی شدن . از کوکوهای گیاهی ولی فقط کوکو سیب زمینی معمولی خودمان رو خوردم و بس ولی خب میشه کوکوی سبزی و عدس و لوبیا سبز هم پخت. 

راجع به سوپ هم باید بگم من همیشه سوپ و بدون آب گوشت درست می ولی از اون عصاره مرغ و اینا بهش میزدم که یکم تو مزه اش تغییر ایجاد میکرد. 


راجع به جایگزین ها باید بگم من سعی میکنم روزانه ۴واحد میوه مصرف کنم یا در هفته حتما یک کاسه نسبتا بزرگ آجیل و بخورم (زود جوش میزنم بخاطر همین کمتر از توصیه مشاور تغذیه مغز مصرف میکنم ) بجای گوشت توی خورشت ها قارچ میریزم یا فلفل دلمه ای بیشتر استفاده میکنم و بجای گوشت چرخ کرده هم سویا میزنم یا کلا نمیزنم. 

در هفته یا ده روز حتما یک بار عدس پلو یا عدسی درست میکنم.


حالا درست یا غلط من فکر میکنم خودم بهتر میتونم نیاز های بدنم رو تشخیص بدم و متناسب با میلم دز تغذیه ایه مشاور تغذیه رم رو تغییر میدم و اما حواسم هست که ازش زیاد فاصله نگیرم. 


فعلا همینا اگه بازم چیزی یادم افتاد ی. برای ی سوال بود  اضافه میکنم :))))


" @boshghabesabz " بشقاب سبز آدرس کانال آشپزی گیاهی هست که اونجا میتونین رسپی غذاهای گیاهی زیادی رو ببینید.




برچسب ها : زندگی یک گیاه خوار در خوابگاه - میکنم ,گوشت ,درست ,تغذیه ,نباشه ,حالا ,مشاور تغذیه ,بجای گوشت ,بدون گوشت ,بهتر میتونم ,انتخاب
زندگی یک گیاه خوار در خوابگاه میکنم ,گوشت ,درست ,تغذیه ,نباشه ,حالا ,مشاور تغذیه ,بجای گوشت ,بدون گوشت ,بهتر میتونم ,انتخاب
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
چرا میکشیم؟؟

میدونی قلبم درد میگیره، بدنم مور مور میشه، حس میکنم تمام بدنم رو چنگ زدن و داره خون میاد! 

خون میاد اما کاری از دستم برنمیاد!

چرا میکشیم؟؟؟


برچسب ها : چرا میکشیم؟؟
چرا میکشیم؟؟
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
اندر احوالات ماه اول ترم ۵

خیلی وقته ننوشتم :) 


از حس حال این روزها باید که کارهای طرح۲ با "عین" هست، و همون طور که انتظارش داشتم زیاد باهامون حال نمیکنه؛ بخصوص با من  خب متقابله! 

من با معیارهای دانشجوی دوست داشتنیش خیلی فرق دارم، من دوست دارم همه اموراتم رو بهم روش خودم انجام بدم یا تمارض و دستمال کشی نکنم اما خب آون میگه هرطور من میگم اونطور باید باشید :/ اینجوریه که شرمنده اش میشم. در کل به لحاظ تخصصی در رشته خودش خوبیه و من منکر این قضیه نیستم :)))


برای درس gis با "نون" داریم و مثل همیشه از جو کلاسش راضی هستم و البته تدریسش :)) البته خودم قبلا با این سیستم کار و آشنایی دارم و خب همینم کمک میکنه :)) 


برای درس بوم شناسی و ارزی توان محیط زیست یک خانم مهربان داریم :))) درسته که گاهی حرفاش رو قبول ندارم اما خب درس دادنش رو دوست دارم :) 


دوباره قانون اساسی ورداشتم  همون درس که ترم پیش ه حذفم کرد ینیاااا  

خداروشکر دو هفته میره کربلا و نیست :))) ینی خبر بهتر از این نمیشد 


برای بقیه درسا هم مشغله زیادی وجود نداره و خیالم بابتشون راحت بوده و هست :)))


____________________________________________


برچسب ها : اندر احوالات ماه اول ترم ۵ - ,دوست ,دوست دارم
اندر احوالات ماه اول ترم ۵ ,دوست ,دوست دارم
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
دختران طلا دوست

برام جالبن دخترایی که تا نزدیکای آرنج طلا دارن !!

طلا دوست دارم! تازه انگشتر طلام میندازن تو عروسیا...

یا آرزوی سرویس چند ملیونی سر عقد یا عروسی دارن :))

حتی یک دوست کوردم گوشوار بسیار گنده و آویزونی داره که تو مجالس عروسیشون با علاقه خاصی گوشش میکنه :))

یا جلیقه سکه دوزی شده داره ^____^


من اما خوشم که نمیاد هیچ به طلا فقط به عنوان یک سرمایه ضعیف و نیمه مطمئن نگاه میکنم!

دختره که الان تو ایستگاه بغل دست من نشسته ۳ تا النگو از اون پهن ها و سه تا از اون نازکا داره *_* جالبه نه؟؟؟ 

راستش اولش که چشمم بهش خورد جا خوردم -_- 


من اما اصلا النگو فلان و انگشتر بهمان و سرویس چند میلیونی نمیخوام و برامم مهم نیست طرفم تواناییش رو داره از اینا برام ب ه یا نه، من یکی میخوام بتونه بال های پروازم رو جاه طلب تر کنه، بال های من نیازی به طلا و امثالهم ندارن ( با خودخواهی کامل ) >< 

این توانایی تو ذهن آدماس نه مال و ثروتشون :))


به تفاوت بال ها و علایقشون توجه کنید نه درستی یا غلطی علایقشون 


حااااالم خوبهههه ، شب دوباره میام میگم چه کردیم ^_^




برچسب ها : دختران طلا دوست
دختران طلا دوست
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
خونه ی کدووم ورههه؟؟؟ از این وره و از اون وره ><

بچه که بودم آرزو داشتم بعد مدرسه برم خونه ام اینا، ینی دوستام بگن کجا میری ؟ بگم میرم خونه خالم :)))


متاسفانه هیچ کدوم از هام ن شهرما نبودن! و مدرسه من تموم و این آرزو تحقق نیافت.

بعد حالا بعد از ۳۰ و خورده ای ساال یکی از ها اینجا خونه یدن و میخوان برای استراحت و فرار از دود و دم پایتخت گهگاه اینجا پناه بیارن، مامان این چند روزه سخت مشغوله کمک به است و هی میرن ید و این چیزمیزای ریز رو برای خونه می ن ، منو میگی؟ *____* خیلیییییییییی زیاد خوشالم خیلیییییییییی :*) بالا ه قراره ام و بیشتر ببینم :))))


...

فردا با یکی از ها یک سفر دو روزه میرم خونه اونیکی :)))

میرم از برند محبوبم مانتو ب مممم :)) "تندرست" اوووه عالین ، میدونم گرونه نسبت به بودجه من اما خب فکر میکنم حراج خورده های خوبی هم پیدا کنم :)) خوشالم *___*


...

یک چیز جالب این هست که جانم ، همون که آمدن و اینجا خونه یدن سگ خونگی دارن و این سگ رو هم با خودشون آوردن ، و از اونجایی که من از حیونا چندشم میشه و متعاقبا نمیتونم بهشون نزدیک شم خونه جان نمیرم ، یا اونشب که رفتیم پسر رو برسونیم کوکی (اسم سگشونه) تو حیاط بود و به پسر گفتم نیارش داخل و نیاورد و اینگونه بود که زیاد نترسیدم یام امروز که رفتم تو اتاق خو ده بود و من یواش حرف میزدم که بیدار نشه :) و خداروشکر آون ۱۰ دقیقه ای که من اونجا بودم بیدار نشد :)) 

تا چند روز دگ دختر و پسر برمیگردن تهران و کوکی رو با خودشون میبرن و من با خیییاااال رااااحت میتونم برم خونه و رو مبل لم بدم و شب باهاشون بخوابم و کمک مممم ^_____^ آهههههه ای فانتزیییییی  

....


راجع به رفتن به باید بگم که فعلا خیالش رو ندارم :)) ینی دلم نمیاد دل م از اینجا هرچند که یکمم دلتنگ اونجام !!! 

چقدر روزای آ لعنتین :))

خیلی دلم برای بوی مامان و دلسوزی و آرامش بابا و لپ های خواهری تنگ میشه ، فکر کنم اینجا نگفتم اما این روزا خواهری خیییلیییییی گازلویی شده دلم میخواد هر قسمت از بدنش رو گاز بگیرممممم :))) عشششششق منه دگ به هر حال  


 

شب همگی خوش *_*

برچسب ها : خونه ی کدووم ورههه؟؟؟ از این وره و از اون وره >< - خونه ,میرم ,خونه ,خونه یدن ,اینجا خونه ,میرم خونه
خونه ی کدووم ورههه؟؟؟ از این وره و از اون وره >< خونه ,میرم ,خونه ,خونه یدن ,اینجا خونه ,میرم خونه
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
341-

یادمه خواهری که خیلی کوچولو بود مامان بهش بیسکوئیت مادر و با آب جوش میداد :)))))

بعد منم میرفتم واسع خودم درست می ازش  

لعنتی خیلی خوش مزه بود! الان دلم هوسش و کرد 

...

میدونی وقتی یک کار متفاوت از بقیه انجام میدی همه مخالفا منتظرن ثابت کنن که اشتباه رفتی :))) من درکشون میکنم چون خودمم یک مدت بخاطر جرئت نداشتن مثل اونا دنبال انکار اون قضیه بودم!!

مثلا حالا که گوشت نمیخورم میدونم خیلی ها منتظرن یک بهونه جور کنن که ببین ضعیف شدی ببین فلان مریضی و گرفتی و..... 

بخاطر همین سعی میکنم بیشتر مراقب خورد و خوراکم باشم 

ذاتا هم گیاه خواری یکی از اه ش سلامتی هست :)))

مثلا الان من هوس پفک و دلم میخواد و دو هفته است که نخوردم ! عوضش امروز و دیروز تنبلی و ناهار چرب و چیلی خوردم!!!

بخاطر همین خودم و جریمه میکنم و نمیرم پفک ب م !!

...

راستی خیلی درگیرم با خودم که با " عین" خود برتر بین وردارم یا اونیکی :))) 

بچه ها انقدر اصرار تا بالا ه باهاش ورداشتم اما اصلااااا راضی نیستم و یکجورایی حس خوبی ندارم :((

نمیدونم چکار کنم؟؟؟!!!!!


برچسب ها : 341- - خیلی ,میکنم
341- خیلی ,میکنم
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
سومین انتخاب واحد -_-

 امروز صبح از ۸ انتخاب واحد بود، منم ۷و رب بیدار شدم و یکم استرس داشتم، اما خیلی رییییز! از چند دقیقه به ۸ رفرش هام شروع شد ، میگفت برو ساعت ۸ بیا  ، ساعت ۸ شد گفت برو ۸ بیا   ذاتا ۸ بود ! ۸ و نیم شد باز سیستم میگفت ساعت ۸ -_- دگ یک ربع به نه سرم گذاشتم رو پاهاش مامان و همون رو مبل خوابم برد!! چند دقیقه ای گذشت مامان بیدارم کرد برم تو اتاق بخوابم، خواب آلو چشام و باز و گوشی و گرفتم دستم باز رفرش ، اینبار صفحه انتخاب واحد بالا اومد، یک واااااااااای گنده گفتم و پ از جام، درجا شروع به وارد کدها -_-

حین وارد دومین کد بودم که تلگرام پیام اومد، من تموم ؛ دوست بود که میگفت من انتخاب واحدم تموم شد:/ در این مواقع یک دلهره ای به آدم دست میده که وای نکنه ظرفیت ها پر شه و من برنامه هام بهم بریزه! موقع وارد سومین کد سیستم پرییییییددددد و من دوباره شروع و جالب اینجاست یادم رفته بود همون سه تای اولی رو هم ثبت نهایی کنم!!! خلااااااصهههه بار دوم بعد انتخاب هر درس سریع نهاییش هم می که یک موقع چیز نشه!!! و اینکه شانس آوردم واسه طرح جاها پر نشد و من آ ین نفر ظرفیت آ و پر -_- 


خداروشکر تموم شد و طبق برنامه هرچی میخواستم برداشتم! 


...

اینروزا یک چیزی ناراحت کننده ای هست که با شنیدن خبرهاش واقعا حالم بد میشه، قضیه از این قراره که یکی از آشنایان دارن از هم جدا میشدن و این وسط دو تا بچه دارن، یکی ۱۲-۱۳ ساله یکی ۴ ساله ، هر دو دختر و دل آدم ریش میشه واسشون!! 

این خانوم و آقا سالهاست اختلاف دارن و چند بار کارشون به طلاق کشیده اما اینبار خیلی جدیه! آقا گویا اعتیاد هم دارن و بیکارن  و  کلا نورعلی نوره! خانوم شاغله و یک آموزش گاه زبان هم داره اما چه فایده وقتی مدام در حال جنگ و دعوا و دادن به خانواده های هم هستن، حتی این اوا کار به ضرب و شتم هم رسیده! 

دادگاه شاهد میخواد و هیچکدوم از شاهدان دعوا و بزن بزن حاضر نیستن برن شهادت بدن!!! 

من دلم واسه بچه ها میسوزه، واسه آون بچه ۴ ساله که هیچی از عشق و محبت و همکاری توی خانواده ندیده! واسه ۱۲ سالشون هم که آون بنده خدا هم همیشه شاهد جنگ و دعوا بوده!! و الانم مادر بچه ها و خونه میخواد اما پدر بچه ها رو نمیده و در ضمن خانم رو هم از خونه انداخته بیرون! فک کن بچه ۴ ساله مادرشو نمیبینه، وااااااااای! تصورشم وحشتناکه...

مثلا یک پدر معتاد بیکار چیکار میتونه ه واسه بچه؟؟؟ یا اصلا چکار میکنههه؟؟؟ من طرف هیچکدوم نیستم، به نظرم هر دو مقصرن ... اما آدم وقتی با شرایط اونا به عقلش رجوع میکنه میبینه بهتره که بچه ها پیش مادر شاغل و سالم بمونن تا پیش پدر بیمار و بیکار!!! 


واقعا خیلی ناراحتم برای هر ۴تاشون، هم آقا و هم خانوم بسیار مودب و متشخص و از خانواده های اصیل هستن اما باهم جور نیستن و خودشونم اذعان میکنن در انتخاب هم اشتباه و این پشیمونی وقتی ۲ تا بچه داری خیلی دییییرههه!! 

واقعا متاسفم و امیدوارم هیچ خانواده ای به این حد از اختلاف نرسن که بخوان خانوادهشون از هم بپاشه :)) آون دو تا فرشته هم هیچ تقصیری نداشتن و قربانی اشتباه پدر و مادرشون هستن *____*


انرژی های خوب بفرستیم براشون شاید چیزی عوض شد :))))




برچسب ها : سومین انتخاب واحد -_- - واسه ,ساله ,خیلی ,خانوم ,دعوا ,خانواده ,انتخاب واحد ,وارد ,شروع
سومین انتخاب واحد -_- واسه ,ساله ,خیلی ,خانوم ,دعوا ,خانواده ,انتخاب واحد ,وارد ,شروع
عنوان وبلاگ : شیدا
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.334 seconds
RSS