مگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

مگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

نوستالژی های همه چی!

نوستالژی های پیاده رو. آل استار های زرد، مشکی، طوسی. پیتزای دو نفره ی تمام نشده. حسرتِ تا یِ به موقع. سیگارِ "هِی، روشن نکن. بگا رفتی!" بوی کافه لای عود یا عود میانِ کافه. نمِ چوبِ تازه بریده شده. و یک متنِ احساسی برای صاحبِ خیلی چیزها. یک متنِ احساسی به بوردو. به تاریخِ هفتمِ شهریورِ نود و هفت. و تو آن را دریافت خواهی کرد. میانِ هزارتویی از کلماتِ عاطفی و احساسی، که لحظه ای تو را تنها نمی گذارند. بله پسر . مدت زیادی از آشناییِ ما می گذرد. حالا که حساب می کنم، می توانم با دقت بیشتری بنویسم که مدتِ زیادی از آشناییِ ما می گذرد. و در مدتی که نخواهی بود، به همه ی این مدتِ زیادِ آشنایی مان فکر می کنم . تو را مجسم می کنم. روی صورتت دست می کشم. روی صورت نُه ساله ات. روی صورتِ شانزده ساله ات . روی صورت بیست و هفت ساله ات. محکم در آغوش می گیرمت. و همه ی حرف هایی که باهم رد و بدل می کنیم به خاطر می سپارم. بله پسر . ما از پسِ همه چیز بر آمدیم. ما، یعنی فقط . و نه هیچ دیگر. ما دست یکدیگر را سفت گرفته ایم و فریاد می زنیم که بیا دوباره شعر بنویسیم، این بار بدونِ حرف های رکیک، بدونِ زنِ همسایه، بدون پشت بام، بدونِ دریبل و ضربه ایستگاهی. بیا. بیا دوباره شعر بنویسیم، این بار بدونِ سواحلِ فرانسه. بدونِ سواحل فرانسه. بدونِ سواحل فرانسه. بدونِ لبخندت که خوب یادم می مانَد. خوب یادم می مانَد پسر . خوب. ما مدت زیادی را با هم قدم زده ایم. این را دیگر هر ی در دنیا خوب می داند. این نامه را باز نکن پسر . 

در دور دستِ آسمان، مردی با عینکی آفت دست تکان می دهد. در پایین مردی بدونِ عینک آفت به آبیِ آسمانِ صاف نگاه می کند. دقیقا اما به چه نگاه می کنند؟

برچسب ها : نوستالژی های همه چی! - بدونِ ,فرانسه ,پسر ,ساله ,فرانسه بدونِ ,سواحل فرانسه ,بدونِ سواحل ,متنِ احساسی ,سواحل فرانسه بدونِ ,بدونِ سواحل فرانسه ,فرانسه بدونِ سواحل
نوستالژی های همه چی! بدونِ ,فرانسه ,پسر ,ساله ,فرانسه بدونِ ,سواحل فرانسه ,بدونِ سواحل ,متنِ احساسی ,سواحل فرانسه بدونِ ,بدونِ سواحل فرانسه ,فرانسه بدونِ سواحل
اولین ی که در سینما دیدم خواهرانِ غریب بود گمانم

اینطور روایت شده که وقتی راه آهن به شاهی رسید مردم می دانستند که قرار است با تحولات عظیمی روبرو بشوند. شهر کوچکی چون شاهی که از ای نیمه صنعتی یا حتی صنعتیِ استان مازندران بحساب می آمد، حالا دستخوش اتفاقی بزرگ قرار می گرفت و قرار بود جهشی عظیم در صنعت داشته باشد. روایت اما در خانه ی عیسی شکل می گیرد. اما در خانه ی شاپور شکل می گیرد. در کارخانه ی نساجی شکل می گیرد. روی دوچرخه های بیست و هشت شکل می گیرد. در سوت اول کارخانه ی نساجی. در سوت دوم کارخانه ی نساجی. در سوت سوم کارخانه ی نساجی. در سوت ششم داور مسابقه. در سوت پایان داور مسابقه. در سوت ممتد کارخانه ی. کارخانه ی. کارخانه ی. نامش چه بود؟ نام کارخانه چه بود؟ عیسی هیچوقت نتواتست حاصل دسترنج چند ساله اش در کارخانه را در مستطیلی سبز ببیند. عیسی دیگر خیلی پیر شده و از کار افتاده بود. سرطان گرفت عیسی. عیسی مُرد. شاپور اما می آید توی حیاط کارگاه از درخت ازگیل چندتایی ازگیل می چیند. سلام می رساند. و با احتیاط از نام کارخانه حرف می زند. تقریبا همه جای شهر تصویر ببر مازندران با لایه ای از رنگ های قرمز و سیاه دیده می شود. دارم تصور می کنم که کارخانه، هیچوقت اولین صدای برخورد تکه های آهنین قطار و ریل را از ذهنش پاک نخواهد کرد. روزی که همه از تحولی عظیم در شاهی خبر می دادند. کارخانه، آن شوق دلپذیر را حالا توی مشت های گره کرده ی مردمی می بیند که دور میدان ساعت جمع شده اند و برای نام نساجی و تیم سرخ پوش شهرشان آرزوی موفقیت می کنند و این پیروزیِ شکوهمندانه را در آغوش هم جشن می گیرند. پدرم می گوید شهر هرچه دارد از کارخانه اش دارد. و اذعان می کند دلش برای کودکی اش شدیدا تنگ شده. 

برچسب ها : اولین ی که در سینما دیدم خواهرانِ غریب بود گمانم - کارخانه ,نساجی ,عیسی ,گیرد ,شاهی ,داور مسابقه
اولین ی که در سینما دیدم خواهرانِ غریب بود گمانم کارخانه ,نساجی ,عیسی ,گیرد ,شاهی ,داور مسابقه
می خواهم یادت بیاید که ما اولش لُر بودیم، لُرِ بختیاری

هر کدام  از آن دو کلاهی بر سر داشتند. چیزی را می د. ترانه ای سو ک شاید بود. ی نمی فهمید. صدا واضح به گوش ی نمی رسید. از هم دور افتاده بودند. یکی این سوی جاده. یکی آن سوی جاده. همه پشت سر هم بدون هیچ نظم و قاعده ای مسیر مشخصی را می پیمودند. هر از گاهی ی از میان جمعیت می ایستاد. قدم بر نمی داشت. انگار پشیمان شده باشد. سرش را بر می گرداند به عقب.  دستش را سایه بان می کرد روی ابرو، نگاهی تیز به دورتر که از آن آمده بود می انداخت. ابرو گره می کرد. شانه ای بالا می انداخت. برمی گشت و به راه ادامه می داد.

 در میانه ی راه، از بارانی که در طول هفته بارید، باتلاقی تشکیل شده و راه را کور کرده بود. جای چرخ های درشکه ای که جنازه ها را حمل می کرد، روی زمین کشیده می شد تا آن طرف باتلاق. لای شیار بجا مانده از چرخ ها، آب و گل و خون راه باز می کرد و گِل و خون شده بود. ی از زن ها تحمل نمی کند و ناله سر می دهد. ناخن به صورت می کشد و نوایی حزن آلود را سر می دهد و گِل بر سر می کوبد. ی توجهی نشان نمی دهد مگر چند کودک از سر کنجکاوی.  حالا هفته ها می گذشت. دیگر همه به این اتفاقات عادت کرده بودند. آن دو نفر اما نه. کلاه بر سر. دست ها قلاب شده پشت کمر. ترانه ای سو ک را می د و کمی بعد، از تپه ی مجاور گذشته بودند. 

برچسب ها : می خواهم یادت بیاید که ما اولش لُر بودیم، لُرِ بختیاری - بودند
می خواهم یادت بیاید که ما اولش لُر بودیم، لُرِ بختیاری بودند
اینجا بود که دویدن آغاز شد

روز - خارجی - دریاچه ی نمک


باز از لای شکافی سرخ در بدن خون می جهد. زمانی نو آغاز خواهد شد. بهمن، شمرده شمرده از لای خون آبه های مانده بر کفِ خیابانی باران گرفته شروع به آب شدن می کند. حفره ای سبز رنگ بیرون می زند. سبزی پر رنگ، حاصلِ بر هم کنشِ مقادیر زیادِ نمک و آب، به صورت اشباع شده. چند مرد دور گودال چشم انتظار سایه ای که روی آب می افتد مانده اند. سایه ای سفید از نور غلیظ آفتابِ ظهرِ کوهِ نمک. رَدِّ سرخ خون روی نمک. خونی انباشته شده. گره خورده. دلمه بسته. و بی نهایت شور. نمک روی زخم. روی سرخیِ شکافِ خون آلودِ بدنِ سفید و منعطفِ زن. زن، سراسیمه. یک دست به کمر. دست دیگر افتاده روی زمین. روی نمک. موها، گندمزارِ بی نهایت.  کات/

برچسب ها : اینجا بود که دویدن آغاز شد
اینجا بود که دویدن آغاز شد
سومی

سه تاشان نشسته بودند  کنار پنجره چشم به دریا.

یکی از دریا می گفت.  دومی می شنید.  سومی

نه می گفت نه می شنید؛ در دریا عمیق شده بود؛ 

                                                                        [ شناور بود.

پشت جام های پنجره، حرکاتش آهسته بود، آشکار

در آب رقیق  آبی ی  کمرنگ.

داشت در کشتی ی مغروقی کاوش می کرد.

زنگ مرده را برای هشدار نواخت؛

حباب های ظریف

فراز آمد و با صدای نرمی ترکید_ناگهان،

《 غرق شد؟》 یکی چنین پرسید؛

دیگری گفت 《 غرق شد.》

سومی، درمانده، به آنها نگریست از ته دریا،

جوری که به مغروقان می نگرند.



___ یک سومی هم بود سال های کودکی ، از درون کلاسِ مدرسه ی دورانِ کودکی به کازرون سفر کرده بود. از جاده ها می گذشت. جاده های آفتاب خورده، مهتاب ندیده، زرد و گاهی اگر توقفی کوتاه می کرد، آبی. اگر نسیمی می آمد. اگر بوی علفی دوردست به قواره ی کوچکش می پیچید یا خاک نمناکِ زیرِ نخلی سرِ راهش سبز می شد، دست می برد توی اش پرنده ای بیرون می آورد و رها می کرد. تا کازرون. دیگر همه چیز را می دانست. همه چیز را.



* عنوان و شعرِ ابتدا اثری است از یانیس ریتسوس، برگردانِ بیژن الهی [ مجموعه "درّه ی علَفِ هِزار رَنگ ]

برچسب ها : سومی - دریا
سومی دریا
سومی

سه تاشان نشسته بودند  کنار پنجره چشم به دریا.

یکی از دریا می گفت.  دومی می شنید.  سومی

نه می گفت نه می شنید؛ در دریا عمیق شده بود؛ 

                                                                        [ شناور بود.

پشت جام های پنجره، حرکاتش آهسته بود، آشکار

در آب رقیق  آبی ی  کمرنگ.

داشت در کشتی ی مغروقی کاوش می کرد.

زنگ مرده را برای هشدار نواخت؛

حباب های ظریف

فراز آمد و با صدای نرمی ترکید_ناگهان،

《 غرق شد؟》 یکی چنین پرسید؛

دیگری گفت 《 غرق شد.》

سومی، درمانده، به آنها نگریست از ته دریا،

جوری که به مغروقان می نگرند.



___ یک سومی هم بود سال های کودکی ، از درون کلاسِ مدرسه ی دورانِ کودکی به کازرون سفر کرده بود. از جاده ها می گذشت. جاده های آفتاب خورده، مهتاب ندیده، زرد و گاهی اگر توقفی کوتاه می کرد، آبی. اگر نسیمی می آمد. اگر بوی علفی دوردست به قواره ی کوچکش می پیچید یا خاک نمناکِ زیرِ نخلی سرِ راهش سبز می شد، دست می برد توی اش پرنده ای بیرون می آورد و رها می کرد. تا کازرون. دیگر همه چیز را می دانست. همه چیز را.



* عنوان و شعرِ ابتدا اثری است از چزاره پاوه زه، برگردانِ بیژن الهی [ مجموعه "درّه ی علَفِ هِزار رَنگ ]

برچسب ها : سومی - دریا
سومی دریا
سمفونی توکیو

بیا و سهمت را از صبح های نیمه خنک پاییز بگیر. با نیم تنه ای و موهایی سراسیمه. از نزدیکای این خطوط سفید درهم خیابان منتهی به شمال و برف خیابانی و خیالی خاطره آلود و صورتی ناپیدا میان نارنجی های اطراف اتوبان رس نامت را روی دیواری پیدا کرده ام. نامی که روی یک گامِ ماژور حل می شود. از انوی صدایت به تارِ صوتیِ منقوش به نامت. نُتی دیگر زاده می شود. و در کنارش نُتی دیگر و اینها از همنوایی ران هات که به هم اصابت می کنند الهام می گیرند. جَز. نهایتِ در هم تنیدگیِ اصوات. لایه ای متشکل از ابرهای آبی را توی صورتم می پاشد. خنکیِ صبح ام. فرستاده می شوم به دنب . من توالیِ گامِ مینورم. من هیچ شکلی نیستم. من نیروی عه ی همه ی اقشارم. من لانه ای هم اگر داشتم نبودم. من ص اگر داشتم نبودم. من خیالی خسته اصلا. من امیدی افتاده توی موهایت جستجو م کنم. امید برمیدارم از لای ران هایت. نِوِر لیو اینجا را. درک تو حالا معبدی ست باستانی . شالیزاری حوالیِ شمال. حفره ای در ح نئشگی. فواره ای سرخ از دهانه ی آتشفشان. سوراخی در لاله ی گوش. اینجا شباهتی به توکیو دارد. روح توکیو ساعتی هشت بار به اینجا دمیده می شود. تو دوان. من دوان. مکان؟ راهرویی شبانه در توکیو. نارنجی، حاشیه. ریتمی چند چند در گامِ مینور ؟ استمرار گرمی لبانت. من همه ی اینها را در تو می بینم. در تو آبی هایی می بینم که تو در مادرت. من اینطور می دانمت. دیده ام اینها را در نامت روی دیواری حوالی اتوبان رس . من اینها  را ساعتی هشت بار می دیدم.

برچسب ها : سمفونی توکیو - توکیو ,اینها ,گامِ ,نامت ,داشتم نبودم ,نُتی دیگر ,اتوبان رس
سمفونی توکیو توکیو ,اینها ,گامِ ,نامت ,داشتم نبودم ,نُتی دیگر ,اتوبان رس
برای لورا که فکر می سال ها قبل تر از تولدم عاشقش بودم

حالا دارم تمام سعیم را می کنم تا قصه ای برای لورا بگویم. و قطعه ای را تقدیمش کنم. هرچند هنوز ندیده باشمش. توی بار ننشسته باشم کنارش تا برایش آبجوی تازه ای ب م. لورا برگرد. هنوز وقتی کمربند قهوه ای ام را باز می کنم بیشتر احساس می کنم باید کنارم بایستی و تشویقم کنی. فریاد بزنی که باران دارد بند می آید و من باید برای خیس شدنمان توی خیابان فکری اساسی م. لورا لورا. همین حالا که قطعه ای را به تو تقدیم می کنم حواسم هست که باید یک بار ماشین را پارک کنم و به چشم های سیاه سیاهت زل بزنم. حواسم هست که باید برای پاهای خیست قصه ای بگویم. قصه ای غمگین. قصه ای آبی. لورا لورا. برگرد و فکر کن اگر یک شب دیگر بمانی قصه چطور تمام خواهد شد. من چه کار می توانم انجام دهم. من چقدر می توانم انجام بدهم. تو روی من در یک روز آزاد. تو با من هر روز. تو کنار من غروب خورشید و بوی علف هایی که قرار است امشب شبنم بزنند و قرار گذاشته ام شاهد خیسی دست هایت باشم در حال لیز خوردن روی هر جای بدنم. روی داغ بازوهایم. لورا لورا. قصه را اینطور تمام می کنم که یک روز برگشته ای و اتاق بوی عود می دهد. گیتار می زند و می خواند لورا لورا لورااااا...

برچسب ها : برای لورا که فکر می سال ها قبل تر از تولدم عاشقش بودم - لورا ,تمام ,لورا لورا ,توانم انجام ,باید برای ,لورا برگرد ,برای لورا
برای لورا که فکر می سال ها قبل تر از تولدم عاشقش بودم لورا ,تمام ,لورا لورا ,توانم انجام ,باید برای ,لورا برگرد ,برای لورا
دروازه بان وجی مناسب انجام می دهد و توپ را توی دروازه خودی قرار می دهد

و درِ کشو که باز شد همه سعی د نفسشان را حبس کنند و فقط نگاه کنند که این اتفاق مهم زندگی خانم آجرلو به کجا ختم حواهد شد و آیا می شود این گونه قضاوت کرد؟ فقط یک نفر لازم بود تا تعداد شاهدین به حد نصاب برسد. همین حین آقای صفدری توجه همه را به کشو جلب کرد و همه ی اعضا از افکار خود بیرون آمدند و سعی د متمرکز شوند روی موضوعی که قرار بود مطرح شود. آیا قرار های قبلی و جلسات قبلی مفید واقع شدند؟ آیا کشو می تواند یک موضوع فوق محرمانه باشد که حالا باید فاش می شد و خوانواده را به چالشی بزرگ دعوت می کرد؟ با صدای زنگ حواس ها به نفر آ جلب شد. آیا شاهدین کامل می شدند؟ هیچ نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد. هنوز هم بعد از این همه، خانم آجرلو حتی کلمه ای دفاع نکرده است. شاید این بار همه ی اعضا متفق القول به این نتیجه برسند که آقای صفدری حرفی متفاوت تر خواهد زد و حادثه ای متفاوت تر خلق خواهد شد. اما هیچ تضمینی وجود نداشت. آیا کشو می توانست حرف بزند و راز خوانوادگی را فاش کند؟ آیا این تصور محال در ذهن هیچکدام از اعضا می گذشت؟ بعید بنظر می رسد. آقای صفدری به ساعتش نگاه می کند و تصمیم می گیرد. حضار از دلیل تاخیر شاهد می پرسند. هیچ جو نمی دهد. هیچ

برچسب ها : دروازه بان وجی مناسب انجام می دهد و توپ را توی دروازه خودی قرار می دهد - اعضا ,صفدری ,آقای ,آقای صفدری ,خانم آجرلو
دروازه بان وجی مناسب انجام می دهد و توپ را توی دروازه خودی قرار می دهد اعضا ,صفدری ,آقای ,آقای صفدری ,خانم آجرلو
مورچه ها یاد گرفته اند تردمیل وسیله ی مناسبی برای احوالشان نیست

آدرسی پرسید که من با بوی علف یاد علفی کمرنگ افتادم کناره ی جاده. کمی دورافتاده تر از قدمگاه هزار هزار نر و ماده. علفی کمرنگ تر از دره های شلوغ از ازدحام جمعیت علیه کاپیتالیسم. علیه کاپیتالیسم ! چطور باید می شد وقتی کلمه ای اینقدر خوب توی یک جمله می نشیند؟ کاپیتالیسم! علیه کاپیتالیسم! ازدحام جمعیت علیه کاپیتالیسم! باید تیتر خوبی می شد در یکی از رو مه های کثیرالانتشار فرانسه به مناسبت همان تاریخ در می ۶۸. زن همسایه شال سرش کرده و از پنجره نگاه می کند که چگونه ی می تواند به این سرعت و جدّت سیگار بکشد و همزمان هیچ حرفی هم نزند. و خوب دقت می کند تا چیزهای زیادی دستگیرش می شود. و حتما با سبدی پر از اطلاعات محرمانه و غیر محرمانه کاملا محترمانه پنجره را ترک و جایگاه مناسب تری را برای فوران احساساتش در مورد آن مرد بر می گزیند و شادی آن لحظه را با همتایش آن سوی سیم های تلفن به اشتراک می گذارد که کاش کمی هم از من تعریف کند. این شکاف های نامنظم روی دیوار اتاق بوی علف می دهد. بوی علفی تازه. و یادی قدیمی از همبستری نایاب در تاریخ همان روز. می ۶۸ در فرانسه. در پاریس. در موناکو. در نیس. در لیل. در اقدامی آشفته علیه امپریالیسم که این هم جمله ی جاندار و محکمی ست. و یقینا به کار یکی از رو مه های کثیرالانتشار آن زمان فرانسه باید بخورد. این جمله جان تازه ای به انقلاب می دهد. جان تازه به خون هایی که در آینده دره را پر می کند از بوی علفی کمرنگ که امروز بسیار یادش . بسیار یادش ...

برچسب ها : مورچه ها یاد گرفته اند تردمیل وسیله ی مناسبی برای احوالشان نیست - علیه ,کاپیتالیسم ,علفی ,تازه ,فرانسه ,جمله ,علیه کاپیتالیسم ,علفی کمرنگ ,یادش ,بسیار یادش ,کاپیتالیسم علیه
مورچه ها یاد گرفته اند تردمیل وسیله ی مناسبی برای احوالشان نیست علیه ,کاپیتالیسم ,علفی ,تازه ,فرانسه ,جمله ,علیه کاپیتالیسم ,علفی کمرنگ ,یادش ,بسیار یادش ,کاپیتالیسم علیه
سوار شئ ای خیالی می شد و توی کوچه با تمام سرعت می دوید
ماغ . آتشزنه ای در حال چرخش. صدای کشیده شدن کارد آشپزخانه روی ه. بوی خون یا آهن زنگ زده. نمایشی که ساعتی قبل از رادیوی سراسری به گوش میلیون ها نفر رسید تمی شبانه داشت. هفتاد و هفت ثانیه چراغ قرمز خواهد بود. در هر اتاق یک زن و مرد گذاشته اند و به هر کدام برگه ای داده اند. فندکی. و هدفنی که در آن صدای ماغ شنیده می شد. توی هر برگه از زوج ها خواسته ای نوشته شده. مدت زمان معینی برای انجام خواسته ها مشخص نشده. و از آنها خواسته شده به محض شنیدن صدای کارد آشپزخانه روی ه، ع العملی ناگهانی نداشته باشند. ساعتی پیش در رادیوی سراسری اعلام د گروهی در یک اقدام همزمان و مشترک ناپدید شده اند و هیچ ، هیچ خبری از آنها ندارد. این گروه شامل آدم هایی متفاوت از مکان هایی متفاوت و در زمانهایی متفاوت نبودند. هرکدام آنها زوج هایی بودند که قبل از ناپدید شدن کاغذی در دست داشتند. فندکی کنارشان بوده و هدفنی که از آن صدای کشیده شدن کارد آشپزخانه روی ه پخش می شده. حضور یک زن بعد از سبز شدن چراغ در کنار ماشین. و بعد مردی جلوی ماشین که آتشزنه ای را می چرخانَد. وقتی دنده هنوز جابجا نشده. و ده ثانیه مهلتی که برای باقی ماندن یا فرار از این وضعیت از همین حالا شروع می شود. 
برچسب ها : سوار شئ ای خیالی می شد و توی کوچه با تمام سرعت می دوید - صدای ,متفاوت ,هایی ,آشپزخانه ,کارد ,خواسته ,کارد آشپزخانه ,هایی متفاوت ,رادیوی سراسری ,صدای کشیده
سوار شئ ای خیالی می شد و توی کوچه با تمام سرعت می دوید صدای ,متفاوت ,هایی ,آشپزخانه ,کارد ,خواسته ,کارد آشپزخانه ,هایی متفاوت ,رادیوی سراسری ,صدای کشیده
سلین خوانده بود و قیام کرد...

اوایل شهریور بود یا اواسط سال نود و شش. دو تا تابلو یده بود و یک کتاب و سه بسته سای بابا و دستمال کاغذی برای روزهای دلتنگی! گفتم نمی شود که همینطور پا روی پا گذاشت و نگاه کرد که کدام کلاغ اول دخل آن یکی را می آورد. حرف نزد. همینطور روی پله نشسته بود و دستمال را توی دستش فشار می داد. گفتم هنوز تصمیمش را نگرفته؟ سر تکان داد که نه. بعد یک دستمال دیگر برداشت و آن یکی را که خیس عرق شده بود انداخت وسط حیاط. توی یکی از تابلوها یک ع قدیمی انداخته بود از اوایل بهار یا اواسط سال هفتاد و یک. می گفت این شناسنامه ی من است. اما شناسنامه اش توی یک مکعب الکترونی گم شده بود! خودش می گفت. پدرش یک مکعب الکترونی ساخته بود و به همراه مادرش رفته بودند سری به حافظه ی ضعیفشان بزنند و برگردند که بر نگشتند و شناسنامه اش را هم با خودشان برده بودند. باز یک دستمال دیگر بر می دارد و یک سای بابا روشن می کند به یاد پدر و مادرش. برای روزهای دلتنگی. توی آن یکی تابلو یک نقاشی انداخته بود از اوا بهار یا اوایل سال شصت و نه. بیست شده بود. معلمش یک آفرین زیر بیست نوشته بود. چهار زن توی نقاشی کشیده بود که پایشان پیدا نبود و فقط یک دست داشتند. جای برایشان سبد کشیده بود. جای سر هم برایشان یکی یک کدو تنبل کشیده بود بدون چشم و دهان و بینی و گوش و ابرو و هیچ چیز. زرد هم نکرده بود. همانطور سفید. می گفت این نقاشی در آینده اتفاق می افتد. با تعجب نگاهش می . یکی از کلاغ ها دخل آن یکی را آورده بود و داشت توی سرش را خالی می کرد که برگشت نگاهم کرد. گفت تصمیمش را گرفت. پرسیدم همین حالا؟ سر تکان داد که آره. از جایش بلند شد و دیگر ندیدمش. می گفت یک روز توی یک دایره ی الکترونی که پدرش برایش ساخته گم می شود. می گفت منتظر است تا پدرش تصمیم آ ش را بگیرد و وقتی تصمیم بگیرد او برای همیشه گم می شود. حالا دیگر پیدایش نبود. بوی سای بابا می آمد و دو تابلو و چند دستمال خیس وسط حیاط و جای خالی عباس روی پله.

عباس عباس عباس. ریحانه را خوب می شناختم. خوب دوستش داشتی. یادم هست چقدر دلت می خواست با ریحانه زیر آفتاب داغ ظهر تابستان بدوی تا سرخ و خیس عرق که شُدید دست بکشی روی پیشانی اش و موهای چسبیده به پیشانی خیسش را آرام ببری پشت گوش هایش. هیچوقت نمی دانستی مادرت زینب خانم غروب ها که از بازار می آمد سبد سبزی های فروخته نشده را می گذاشت روی پله، ریحانه را از خواب بیدار می کرد. توی سبد می گذاشت. دسته ی سبد را محکم می گرفت و می چرخاند. می چرخاند. می چرخاند. تا ریحانه سرش گیج می رفت. زرد می شد. بالا می آورد روی خودش اما چیزی به تو نمی گفت. چند بار از لای درِ خانه تان دیده بودم. 

کلاغ که پر کشید دیدم نشسته ام روی پله. دستمالی را توی دستم فشار می دهم. دستم بی وقفه عرق می کند. وقتی به پیشانی کوتاه ریحانه فکر می کنم خودم را توی یک دایره فرض می کنم که مثل یک ماشین لباس شویی مدام می چرخد. و ریحانه از بیرون دایره. از توی یک مکعب فرضی نگاهم می کند و بالا می آورد. معده اش را روی سرم خالی می کند. معده اش بوی سای بابا می دهد. دستم را دراز می کنم. پیشانی اش بلندتر شده. دور می شود. فریاد می زند که اینجا هیچ الکترونی وجود ندارد.توی خودم می روم. یاد تابلوی اولی می افتم. آن ع قدیمی پنج نفره. مادر توی ع سبد به دست دارد. پدر به دخترها نگاه می کند. دخترها به همدیگر نگاه می کنند. ریحانه آن وسط ایستاده. به من نگاه می کند. داد می زند که هیچ الکترونی وجود ندارد. و این شناسنامه ی من است. 

کلاغ خودش را به بالاترین شاخه می رساند. سای بابا تمام می شود و دلتنگی دلتنگی دلتنگی. روزهای دلتنگی از میان یک نقاشی قدیمی بیرون می ریزند. بعد توی یک دایره گم می شوند. کلاغ، خون را مزه مزه می کند.

برچسب ها : سلین خوانده بود و قیام کرد... - ریحانه ,دلتنگی ,الکترونی ,دستمال ,شناسنامه ,عباس ,روزهای دلتنگی ,وجود ندارد ,دلتنگی دلتنگی ,الکترونی وجود ,مکعب الکترونی ,برای روزهای دلتنگی
سلین خوانده بود و قیام کرد... ریحانه ,دلتنگی ,الکترونی ,دستمال ,شناسنامه ,عباس ,روزهای دلتنگی ,وجود ندارد ,دلتنگی دلتنگی ,الکترونی وجود ,مکعب الکترونی ,برای روزهای دلتنگی
به ... علی و همه ی روزهای دلتن ...

شاید بگویم خی ... دست از سرم بر نمی دارد و این دلتن ... از کوچه ی باریک خانه ی آ ... ت شروع می شود و به مسیر لوله ی آب گرم شوفاژ خانه ی قبلی ترت ختم می شود. شاید هم بگویم آنقدرها هم سرمان شلوغ نیست که مست، سر از آفتاب پنج صبح در نیاوریم. ما آدم های شنیداری نبودیم که به تلفنی مشعوف بشویم. مگر کتاب خواندنی. خندیدنی. گریه ... ی. چیزی. ما حواسمان به حس بینایی مان بود.  یادت نرود. شاید بگویم حالم خوب نبود. حالم خوب نیست. تو چطوری؟ بعد همه ی این تعارفات را بگذارم کنار یک سیگار برای جفتمان روشن کنم و یک پیک برایمان بریزی و حرف های خودمان را بزنیم. و تو با من قصه یی از چنار می گویی که شباهتی به ... ن دارد. و من هنوز در فکر کلاغ و سایه ای که گاه می آید و گاه نه. اینجا که منم اتفاقی نیست. علف هایی ... می شوند. دود می شوند. و فراموشی فراموشی فراموشی... حرف زیاد است. حرف آ ... هم که هیچگاه نداشتیم. پس می ماند دیدارت. که صدایت هم هست. چشم هایت هم هست.

 

آیا آنجا که می ایستی


حکایت جان هایی ست


که در انتظار نوبت خویش اند


تا گر ب ... رند


 

یا آنجا که می گذری


انبوهیِ رودهاست


که گلوی مردگان را


می جویند و باز پس نمی دهند

 

کمان داران و آبزیان


غرق می شوند دست در آغوش


و بر هر ریگ که فرود می آیند


صدای مرا می شنوند


که نمی خواستم بمیرم.


" هوشنگ چالن ... "

برچسب ها : به ... علی و همه ی روزهای دلتن ... - فراموشی ,شوند ,بگویم ,شاید ,فراموشی فراموشی ,شاید بگویم
به ... علی و همه ی روزهای دلتن ... فراموشی ,شوند ,بگویم ,شاید ,فراموشی فراموشی ,شاید بگویم
اینگونه عنوان کرد: روزی مثل همیشه اتفاقی...

این قصه یک ملحفه ی سفید کم خواهد داشت...

و غریق نجات یکبار دیگر هم سعی خودش را کرد. اما جز آفتاب داغ نیمروز چیزی عایدش نشده بود. شاید یک ماهی با کاسه ی خونین چشم هایش. 

فرمانده سعی کرد مثل همیشه خودش نباشد. سرباز اما خودش را به رخ کشیده بود. زیر همان آفتاب داغ نیمروزی. بی سیگار.       بی علف. پایش را کوبید. و خورشید یادش آمد زمین آنقدرها هم تاب ندارد. پس به دریا رفت. 

سرباز چیزهای جدید را تجربه می کرد. یکی ش دیدن دختربچه ای که به خودش شباهت داشت و به سوی او می دوید. سه ساله. با موهای طلایی خندان. یا به خود آمدنش و اینکه ساعت ها توی آسمان دنبال ابری می گشت که به چهره ی دختر سه ساله ای که به خودش می مانست بر بخورد. یا به فکر فرو رفتنش و برگشتنش با ص ... دخترانه. سه ساله. که می گفت: کی میای؟ و خورشید که جواب می داد زمین تاب اینهمه اندوه را ندارد. در همان آفتاب داغ نیمروز. 

فرمانده هرگاه به خودش باز می گشت یا بوی علفی از مشامش عبور می کرد روی کاغذ چیزی را یادداشت می کرد و به سرباز    می داد. و سرباز انگار غریق نجاتی که چیزی عایدش نشده باشد به روی آب باز می گشت و آفتاب همان آفتاب بود.

برچسب ها : اینگونه عنوان کرد: روزی مثل همیشه اتفاقی... - خودش ,آفتاب ,ساله ,چیزی ,سرباز ,همان آفتاب ,عایدش نشده ,چیزی عایدش
اینگونه عنوان کرد: روزی مثل همیشه اتفاقی... خودش ,آفتاب ,ساله ,چیزی ,سرباز ,همان آفتاب ,عایدش نشده ,چیزی عایدش
از خودم می پرسم: هنوز تمام نشده؟

نشسته ام پلن فاک را دوباره بررسی کرده ام. تقریبا برای بدترین ح ... ممکن بد نشده. پشه ای روی دستم سعی می کند چند دهم میلی از خونم بمکد. می گذارم بمکد.

اگر باز هم سعی کنند اذیتش کنند باید چه کار کنم؟ برخوردی قاطع تر و برنده تر؟  شاید در ... ر شوم. 

نگهبان قطعا  باز هم سعی خواهد کرد اینگونه نگاهم کند. یک ایرانی که مخل آسایشش شده انگار. اما هیچوقت حتی آنطوری هم نگاهش نکرده ام. آیا اعتمادش جلب شده؟

جوزف کا اینبار در قالبی دیگر. پانک. شلوغ. استریپ می کند. ران های چسبیده به میله.

چرا وقتی حدس زدم کلاهم را ... یده اند آنقدر تعادلم را از دست داده بودم؟ یا وقتی کتابم را!

هیچوقت تصویر یک چکش اینقدر برایم جالب نبود که روی این ماگ.

یادش بخیر وقتی از آسایشگاه بازدید می ... دست یکی برای چند ثانیه روی هوا مانده بود. پای یکی. در خواب

وقتی کارم تمام شد سعی ... بخوابم. اما آن مربع قرمز پشت پلک هایم وقتی می بستمشان ...

حالا هر شب خواب یکی از رفقای قدیمی را می بینم. یکی دوتاشان بیشتر. یکی هم که اصلا خوابش را نمی بینم. آیا روزهای خوبی ندارد؟

در استودیو سعی ... متفاوت تر ... تار بزنم. پیک آپ را تغییر دادم و کارهایی روی مولتی افکت انجام دادم. بد نشد. درامر فقط نمی دانست باید چطور ریتم را کنترل کند.

از خودم می پرسم: تمام نشده؟ چه چیز تمام نشده؟ چرا باید تمام شود؟

برچسب ها : از خودم می پرسم: هنوز تمام نشده؟ - تمام ,نشده؟ ,تمام نشده؟
از خودم می پرسم: هنوز تمام نشده؟ تمام ,نشده؟ ,تمام نشده؟
مراکش...

خوابم نمی برد. تلفن زنگ می خورد. آب به جوش می آید. بچه همسایه بازی می کند. موتور از خیابان رد می شود. یکی بوق می زند. درام می زند. توی سرم. یک نقطه ی قرمز می آید پشت پلکم. وسیع تر می شود. همه ی چشمم را می ... رد. بعد سیاه می شود. باد زوزه می کشد. مرتضی ... و پف می کند. مازیار ... می زند. زن جیغ می کشد. کتاب ورق می خورَد. مهدی پایپ می کشد. فرشاد علف می کشد. اسماعیل عرق می خورد و شعری برایش سروده می شود. باز نقطه ای قرمز پشت پلک هایم پیدایش می شود. وسیع تر می شود. غلط می زنم. غلط می زند. سردم می شود. سردش می شود. کلافه می شوم. کلافه می شود. پرنده می شود می آید پشت پنجره می ریند و کو کو می کند. کو کو می کند. کو کو. کو کو. می گویم نمی دانم. می گوید کو کو؟ می گویم نمی دانم. باز می پرسد بازپرس. می پرسد کو کو؟  می گویم نمی دانم و می زند توی صورتم. کارد را نشانم می دهد. خونین است. انگار شتک زده بود روی دسته اش که از شاخ ... است. فروشنده گفته بود. گفته بود ناب است. فرشاد و اسماعیل تایید کرده بودند. خودم هم فکرش را می ... یک روز نگذارد بخوابم. خیالش. کو کو؟ می دانستم. همینطور که می دانم قرار است این نقطه ی قرمز پشت پلکم سیاه شود. بعد پراکنده تر. توی سرم. درام می زند. یکی. بوق می زند. موتور می آید. در می زند. تلفن می زند. پیک است. باید چیزی آورده باشد. چیزی سفارش داده بودم. کو کو؟ نمی دانم. باز هم رفته ام به خو ... که ... ب دیدم. توی تو ... نشسته بودم. بی بویی. در را باز کرد. آمد تو. چشم هایش را می دیدم. فقط. از بدنم رد شد. روح بود. گفته بودم. به بازپرس. حالا هی می گفت کو کو؟ نمی دانستم. رفته بود توی تنم. فقط چشم هایش را دیده بودم. یک نقطه ی قرمز بود. پشت پلکم. بعد سیاه می شد. خوابم نمی برد. چند سال است خوابم نمی برد. سروصدا زیاد است. باید پنجره ی دو جداره ب ... م. یکی برای خودم. یکی برای دخترم. جهازش باشد. شوهرش فکرش را هم نمی کند. من هم فکرش را نمی کنم. فکر نمی کنم. سعی می کنم بخوابم. اما درام می زند. بوق می زند. در می زند. تلفنم زنگ می خورَد. کلافه می شوم. کلافه می شود. می رود. می رود. کو کو. کو کو. کو کو.


برچسب ها : مراکش... - دانم ,کلافه ,قرمز ,نقطه ,فکرش ,گفته
مراکش... دانم ,کلافه ,قرمز ,نقطه ,فکرش ,گفته
همیشه ردبول تلاش زیادی می کند و مرسدس قهرمان می شود
کلاهم رو می ذارم سرم و می رم روی استیج. یه ... مشتش  و با یه ریتم خاص می کوبه توی صورتم. خوب نشونه ... ری کرده. منم چشمای تارم رو تیز می کنم و نشونه می ... رم تو چشمای تارش و تف می کنم. می خوره به هدف. وقت نمایشه. یه دعوای درست حس ... با ... پیرش. تن لشش رو به زور می رسونه رو استیج. باید بگم دقت ملت تو مشت زدن بالا رفته. می خوره زیر چشم تارم. بعد نوبت منه که ... تارم رو بردارم و با یه ریتم مناسب و یه صدای ن ... اشیده برای ... ش بخونم. اونکه الان دیگه از سالن خارج شده و حالا باید بره تو خونه و از روی صفحه به صدای من گوش کنه. وقتی خیلی جوون بودم و هنوز وقت نمی ... برم رو استیج. اون وقتا که با یکی از دخترا تو خونه مست می کردیم و به چشمای تار هم نگاه می کردیم و هر دومون به یه چیز فکر می کردیم. اینکه هیچ ... برای من ماریا نمی شه. ماریا ماریا ماریا. تو کشور من ... ای زیادی نیستن که اسمشون ماریا باشه. ماریا. پس می خونم برای ماریا که حتما دیگه خیلی پیر شده. مثل من. نشسته روی تخت و به اخبار روز گوش می ده و سوپ جو می خوره. ماریا. من برات زند ... بهتری می ساختم. حداقل اینکه جای خو ... دن روی تخت یه کت چرم می پوشیدی و تو جمعیت بودی. منم با دست مدام نشونت می دادم و برات می خوندم. ماریا ماریا ماریا. کفش قرمزت رو پات کن و از کناره های ج ... قدم بزن. ماریا اون شیشه رو به من بده و سعی کن خودت رو بهم بچسبونی. بعد باهم می نوشیدیم و به چشم های تار هم نگاه می کردیم و به این فکر می کردیم که هیچ ... برای من ماریا نمی شه. جای مشت یارو زیر چشمم درد گرفته. گریه م گرفته. مثل بچه ها گریه م گرفته. سرد شده. استیج ها دیگه پیر شدن. رستوران ها شلوغ تر شدن. کافه ها. کتاب فروشی ها. جاده ها و جنگل ها و دریاها. باید تمومش کنم و برم خونه. برم توی اتاق نمور و تاریکم زیر راه پله. برای همه ی استیج های قدیمی بنوشم. برای ... تار پیرم. برای ماریا. برای ماریا که با کفش قرمزش کنار در ایستاده و همیشه از دور نگاهم می کنه و میگه پونزده ساله اقیانوس رو ندیده. بعد خوابم می بره و توی اقیانوس غرق می شم. 
برچسب ها : همیشه ردبول تلاش زیادی می کند و مرسدس قهرمان می شود - ماریا ,استیج ,کردیم ,خونه ,خوره ,چشمای ,ماریا ماریا ,برای ماریا ,ماریا ماریا ماریا
همیشه ردبول تلاش زیادی می کند و مرسدس قهرمان می شود ماریا ,استیج ,کردیم ,خونه ,خوره ,چشمای ,ماریا ماریا ,برای ماریا ,ماریا ماریا ماریا
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.239 seconds
RSS