مگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

مگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

سومی

سه تاشان نشسته بودند  کنار پنجره چشم به دریا.

یکی از دریا می گفت.  دومی می شنید.  سومی

نه می گفت نه می شنید؛ در دریا عمیق شده بود؛ 

                                                                        [ شناور بود.

پشت جام های پنجره، حرکاتش آهسته بود، آشکار

در آب رقیق  آبی ی  کمرنگ.

داشت در کشتی ی مغروقی کاوش می کرد.

زنگ مرده را برای هشدار نواخت؛

حباب های ظریف

فراز آمد و با صدای نرمی ترکید_ناگهان،

《 غرق شد؟》 یکی چنین پرسید؛

دیگری گفت 《 غرق شد.》

سومی، درمانده، به آنها نگریست از ته دریا،

جوری که به مغروقان می نگرند.



___ یک سومی هم بود سال های کودکی ، از درون کلاسِ مدرسه ی دورانِ کودکی به کازرون سفر کرده بود. از جاده ها می گذشت. جاده های آفتاب خورده، مهتاب ندیده، زرد و گاهی اگر توقفی کوتاه می کرد، آبی. اگر نسیمی می آمد. اگر بوی علفی دوردست به قواره ی کوچکش می پیچید یا خاک نمناکِ زیرِ نخلی سرِ راهش سبز می شد، دست می برد توی اش پرنده ای بیرون می آورد و رها می کرد. تا کازرون. دیگر همه چیز را می دانست. همه چیز را.



* عنوان و شعرِ ابتدا اثری است از یانیس ریتسوس، برگردانِ بیژن الهی [ مجموعه "درّه ی علَفِ هِزار رَنگ ]

برچسب ها : سومی - دریا
سومی دریا
این زنجیره ی دندان های ش ته و پسری به نام توحید
روی این قالی قبل تر هم پا گذاشتی ننه. خون دیده بودی ح بد شد یادت هست؟ خونِ توحید بود. دندوناش ننه. دندون. یادت هست؟ نگاه می کند. ننه توحید. توحید یادت هست؟ تونل؟ تونل نه ننه. میگم توحید. دندوناش ش ته بود. خون از دهنش می ریخت بیرون. روی قالی می ریخت. اومدی خونه دیدی قالی پر از خون شده. ح بد شد. یادته ننه؟ نگاه می کند. چروک خورده و آواره نگاه می کند. دستش را می گیرم روی قالی می کشم. بلندتر طوریکه انگار داد بزنم. ننه. این قالی مال مادر خدا بیامرزت بود. دست میکشد روی قالی. لای پرزها را خوب می گردد. توحید ننه. توحید یادت هست؟ دست می کشد لای تار و پود قالی. نمی دانم به چیزی هم فکر می کند یا نه. توحید را یادش هست یا نه. قالی را مادرش را. چشم هایش را می بندد. زیر لب حرف می زند. آرام حرف می زند. گوش می چسبانم. انگار آوازی قدیمی بخواند. نزدیک گوشش بلند می گویم ننه. بلندتر بخون. می کند. دست میکشد روی قالی و می کند. یادم می آید توحید را که روی پا می خواباند این را برایش می کرد. ساعت ها توحید را روی پا تاب می داد و می خواند. چشم هایش را بسته. تنهایش می گذارم. همین طور چشم هایش را بسته می خواند. صدای ننه توی همه ی اتاق ها می پیچد. توی اتاق ها می دوم. روی ایوان همه نشسته اند. سیاه پوشیده اند. هیچ انگار چیزی را باورش نمی شود. سراغ ننه می روم. توی آشپزخانه نشسته کنار سماور. صورتم را لمس می کند. همینطور فاتحه می خواند. می روم توی حیاط دنبال توحید می گردم. توپ را توی حیاط به دیوار می کوبم. شاید توحید بشنود. بیاید. توحید هیچ جای خانه نیست. پدر همینطور گریه می کند. سراغ توحید را می گیرم. پدر تحمل نمی کند. از خانه بیرون می رود. بعد مادرم می رود. بعد بقیه می روند. خانه خالی شده. ننه نشسته کنار قالی کنار خون پاشیده شده روی قالی لای تار و پود قالی دنبال توحید می گردد. یادش آمده. بر که می گردم ننه چشم هایش را باز کرده. نزدیکش می شوم. می گویم ننه یادت آمد؟ ننه دست می کشد روی صورتم. توحید را صدا می زند. می گویم توحید خیلی ساله مرده ننه. یادت هست؟ به ایوان نگاه می کند. نمی دانم چیزی هم می بیند یا نه. اشاره می کند به آشپزخانه. می برمش توی آشپزخانه. کنار سماور می نشیند. روی ایوان همه سیاه پوشیده اند و فاتحه می خوانند. می روم توی حیاط. باران تازه شروع کرده. یادم می آید بهمن است. 
برچسب ها : این زنجیره ی دندان های ش ته و پسری به نام توحید - توحید ,قالی ,یادت ,هست؟ ,هایش ,نشسته ,یادت هست؟ ,دنبال توحید ,کنار سماور ,سیاه پوشیده ,توحید یادت
این زنجیره ی دندان های ش ته و پسری به نام توحید توحید ,قالی ,یادت ,هست؟ ,هایش ,نشسته ,یادت هست؟ ,دنبال توحید ,کنار سماور ,سیاه پوشیده ,توحید یادت
سومی

سه تاشان نشسته بودند  کنار پنجره چشم به دریا.

یکی از دریا می گفت.  دومی می شنید.  سومی

نه می گفت نه می شنید؛ در دریا عمیق شده بود؛ 

                                                                        [ شناور بود.

پشت جام های پنجره، حرکاتش آهسته بود، آشکار

در آب رقیق  آبی ی  کمرنگ.

داشت در کشتی ی مغروقی کاوش می کرد.

زنگ مرده را برای هشدار نواخت؛

حباب های ظریف

فراز آمد و با صدای نرمی ترکید_ناگهان،

《 غرق شد؟》 یکی چنین پرسید؛

دیگری گفت 《 غرق شد.》

سومی، درمانده، به آنها نگریست از ته دریا،

جوری که به مغروقان می نگرند.



___ یک سومی هم بود سال های کودکی ، از درون کلاسِ مدرسه ی دورانِ کودکی به کازرون سفر کرده بود. از جاده ها می گذشت. جاده های آفتاب خورده، مهتاب ندیده، زرد و گاهی اگر توقفی کوتاه می کرد، آبی. اگر نسیمی می آمد. اگر بوی علفی دوردست به قواره ی کوچکش می پیچید یا خاک نمناکِ زیرِ نخلی سرِ راهش سبز می شد، دست می برد توی اش پرنده ای بیرون می آورد و رها می کرد. تا کازرون. دیگر همه چیز را می دانست. همه چیز را.



* عنوان و شعرِ ابتدا اثری است از چزاره پاوه زه، برگردانِ بیژن الهی [ مجموعه "درّه ی علَفِ هِزار رَنگ ]

برچسب ها : سومی - دریا
سومی دریا
روی تی اش نوشته بود "ب روم"

داشتم روی این شعر تلو تلو می خوردم. پا به پا می شدم. جَز بود. صدایش پخش می شد. می خورد به سرم. می خورد به پنجره. باد. توی صورتم. خیس است صورتم. عرق کرده ام. سرد. عُق می زنم روی زمستان. خون بالا می آورم اصلا. مستم. جَز می خوانم. داد می زنم. من نمی خواهم بدانم. نمی خواهم را داد می زنم. توی جَز داد می زنم. من نمی خواهم بدانم. خون بالا می آورم. بوی الکل می دهد خونم. بوی رطوبت گرفتم اینقدر عرق . به فرانسوی سلام می کند. می گویم همین حالا بهتر می شوم و جوابت را می دهم. فرانسوی سکوت می کند. بعد خون بالا می آورد. به فرانسوی آبجو تعارف می کند. مست می شویم. می زنیم زیر خنده. به فرانسوی قهقه می زند. من جَز می خوانم. می پاشم روی خون. می م روی فرانسوی اش. بعد هردو می زنیم زیر خنده. به فرانسوی می گوید شا شم بوی الکل می دهد. می زنیم زیر خنده. دارم هذیان می گویم. ی از بیرونِ پنجره داد می زند ی یک فرانسوی این اطراف ندیده؟ نگاهش می کنم. کیفش را باز کرده. یک دفتر و یک مداد توی دستش گرفته. دوباره از بیرون پنجره داد می زند ی یک فرانسوی این اطراف ندیده؟ دوباره نگاهش  می کنم. دارد مشق می نویسد. آ با این همه صدایِ جَز و خون و الکل و بوی ؟ حتما برای فرانسوی ها زیاد اهمیت ندارد. فرانسوی های احمق. 

برچسب ها : روی تی اش نوشته بود "ب روم" - فرانسوی ,زنیم ,خنده ,الکل ,خواهم ,پنجره ,اطراف ندیده؟ ,خواهم بدانم
روی تی اش نوشته بود "ب روم" فرانسوی ,زنیم ,خنده ,الکل ,خواهم ,پنجره ,اطراف ندیده؟ ,خواهم بدانم
ایستاده بود بالای ص ه، نگاه می کرد

و این عمیق ترین موجِ دریا بود که دیگر سرِ نیمه جانِ زن را در حالیکه فریاد می زد، توی خودش فرو برد. بعد از آن سکوتی بود دست نیافتنی. موج هایی می آمدند. موج هایی هم نه. گرگ و میش بود. اواسط بهمن. 

تعریف می کرد: زن از چند لحظه قبل می دانسته دیگر امکان بازگشت به عقب وجود ندارد. می دانسته موج بعدی که بیاید شاید دیگر روی آب را نبیند. شاید دیگر چشمش به آسمان نیافتد. شاید دلش برای روز دوشنبه ای تنگ شده بود که سخت توی چشم های دختر کوچکش زُل زده بود. بعد، حجم عظیمی از آب روبروش بود. دهانش را باز کرده بود. می خواست دریا را ببلعد. نشد. 

ماشین را که روشن کرد صبح شده بود. آفتاب بالا آمده بود. ص ه ها واضح دیده می شدند. جسد زن به ساحل رسیده بود. جسد مردی هم آن طرف تر. کودک نگاهش را از موج ها بر نمی دارد. فقط گریه می کند. شاید یاد دوشنبه ای افتاده بود که سخت توی چشم های مادرش زُل زده بود. شاید. 

حوالیِ ظهر، توی رادیو، به نقل از پلیس اعلام کرد: جسد یک مرد و یک زن و یک کودک در کنار ساحل  توسط یک هلیکوپتر شناسایی و کشف شد. دلیل مرگ هنوز نامعلوم. 

چه ی خواهد دانست آ ین چیزی که هر کدام اینها در آن لحظه می خواستند چه بود؟ مخصوصا کودک؟

برچسب ها : ایستاده بود بالای ص ه، نگاه می کرد - شاید ,شاید دیگر
ایستاده بود بالای ص ه، نگاه می کرد شاید ,شاید دیگر
دارد باد می آید. بادبان؟!

یکی از سربازهایی که تو می شناسی، به نام مصطفی حاجی پاشا، دست چپ خود را به دیوارِ برجک تکیه داده بود و سعی می کرد شاعرانه ترین ادرارش را در ساعت پنج صبح روز جاری روی شاعرانه ترین شعری که در زندگی اش خوانده بود خالی کند. و موفق هم شد. موزیک متن این اتفاق، موزیکی با فضای دارک اَمبیِنت، به نام " بدونِ عنوانِ ۳"، موزیکی چند وجهی با خاصیت تکرار مدامِ یک نُت است که سعی دارد فضایی خلاء گونه را در ذهن تداعی کند. 

وقتی فرمانده ی قرارگاه این گزارش را خواند برای لحظاتی احساس کرد در خلاء بی امانی گرفتار شده. و مدام صداهای عجیبی که انگار از جنس ف باشند تمام محدوده ی سرش را می کرد. چند دقیقه ای به همین ح ماند و بعد با این جمله صحبت را آغاز کرد: " این اتفاق قبلا هم تکرار شده بود." او اعتقاد داشت قبل تر یکبار این اتفاق را با همه ی جزئیاتی که در اطرافش مشاهده می کند در همین وضعیت دیده و تلاش می کند چیز بیشتری به خاطر بیاورد. و سرباز اجازه می خواهد تا زمانی دیگر توضیحات و دلیل کارش را با وی در میان بگذارد. پس از موافقت احترامی در خور می گذارد و از اتاق بیرون می رو د. فرمانده جایی میان خلیج و شن های داغ گیر کرده. آفتاب توی سرش می زند. بادی می وزد و ردای سفید فرمانده تکانی می خورَد. عرق شتک می زند روی شن. قطره ای گل آلود می شود. به سرخی می زند ساحل اینجا. می گویند هر فصل یک رنگ دارد. بهار سفید می شود. تابستان سرخ. پاییز زرد. زمستان ندارد اینجا. همین سه فصل. فرمانده خوب به حرف های پیرزن گوش می دهد. موزیک متنی دارک اَمبیِنت خلیج را پُر می کند. صدای موج. موج های به غایت آرام. پیرزن دست می برد حوالیِ اش. جستجویی می کند. تکه  پارچه ای سرخ بیرون می آورد. دست راست فرمانده را بالا می آورد. روی بازوی لُخت فرمانده گره می زند. فرمانده آرام آرام شن های ساحل را ترک می کند. بالا می رود. بالا می رود. بالا می رود. بالا می رود بالا می رود. بالا می رود. شعری شاعرانه را می کند. شعری آشنا. انگار این اتفاق را هم قبل تر دیده بود. پایین را نگاه می کند. برگه ی گزارش را چندبار تا می کند. توی جیبش می گذارَد. و فقط به صدای موزیکِ متن گوش می دهد. 

برچسب ها : دارد باد می آید. بادبان؟! - فرمانده ,آرام ,اتفاق ,همین ,شاعرانه ,شعری ,شاعرانه ترین
دارد باد می آید. بادبان؟! فرمانده ,آرام ,اتفاق ,همین ,شاعرانه ,شعری ,شاعرانه ترین
سمفونی توکیو

بیا و سهمت را از صبح های نیمه خنک پاییز بگیر. با نیم تنه ای و موهایی سراسیمه. از نزدیکای این خطوط سفید درهم خیابان منتهی به شمال و برف خیابانی و خیالی خاطره آلود و صورتی ناپیدا میان نارنجی های اطراف اتوبان رس نامت را روی دیواری پیدا کرده ام. نامی که روی یک گامِ ماژور حل می شود. از انوی صدایت به تارِ صوتیِ منقوش به نامت. نُتی دیگر زاده می شود. و در کنارش نُتی دیگر و اینها از همنوایی ران هات که به هم اصابت می کنند الهام می گیرند. جَز. نهایتِ در هم تنیدگیِ اصوات. لایه ای متشکل از ابرهای آبی را توی صورتم می پاشد. خنکیِ صبح ام. فرستاده می شوم به دنب . من توالیِ گامِ مینورم. من هیچ شکلی نیستم. من نیروی عه ی همه ی اقشارم. من لانه ای هم اگر داشتم نبودم. من ص اگر داشتم نبودم. من خیالی خسته اصلا. من امیدی افتاده توی موهایت جستجو م کنم. امید برمیدارم از لای ران هایت. نِوِر لیو اینجا را. درک تو حالا معبدی ست باستانی . شالیزاری حوالیِ شمال. حفره ای در ح نئشگی. فواره ای سرخ از دهانه ی آتشفشان. سوراخی در لاله ی گوش. اینجا شباهتی به توکیو دارد. روح توکیو ساعتی هشت بار به اینجا دمیده می شود. تو دوان. من دوان. مکان؟ راهرویی شبانه در توکیو. نارنجی، حاشیه. ریتمی چند چند در گامِ مینور ؟ استمرار گرمی لبانت. من همه ی اینها را در تو می بینم. در تو آبی هایی می بینم که تو در مادرت. من اینطور می دانمت. دیده ام اینها را در نامت روی دیواری حوالی اتوبان رس . من اینها  را ساعتی هشت بار می دیدم.

برچسب ها : سمفونی توکیو - توکیو ,اینها ,گامِ ,نامت ,داشتم نبودم ,نُتی دیگر ,اتوبان رس
سمفونی توکیو توکیو ,اینها ,گامِ ,نامت ,داشتم نبودم ,نُتی دیگر ,اتوبان رس
چهار گوشه برای تنهایی

نه اینکه دیگر چراغی نمانده باشد نه. فقط باید هر از گاهی بروم پشت پنجره نور بیاورم که این کرسی هم دیگر جای ماندن نیست بدون خی . تو گیس می بافی از فرات تا ارس. من از حمله ی شبانه ی گرو تروریستی حرف می زنم. تو دست هات میان علف و خمیازه ی شبگاه. من خمار سیستان یا کرمان. تو بگو. اینجا خاطره بازی دوان است. از این ترمه به آن ترمه از این ترنج به آن نارنج و نعناع سرِ صبح. پنجره را نگاه کن. هزاربار تصویر چنار را نشان می دهد که بگوید جای تو اینجا خالی ست. من تایید می کنم اما نه اینکه تاریک باشد نه. صبح که می شود رد عطر نعناع را می گیرم و برایت نور می آورم. روی پیشانی ت می تابانم. طلاییِ موهات را نشانه می روم. چنان که آن سرباز سرِ اسبی را که از پنجره داخل شده بود. تو از بامدادِ روی ابرهای مرتفع بگو. من یادم نمی رود صدای سنگی که به گنبد مساجد بین النهرین اصابت می کرد. پیراهنت حالا دیگر هزار بار افسرده ام می کند. اینجا خون لای پای زنی می چکد. کودکی از جنگ می گوید. پدری جیب هایش را از سنگ پر می کند. سربازی آ ین نامه اش را برایت می نویسد. آ ین نامه ام را خاک می کنم. آتش بس نمی شود. اتوبان های غرب به شرق را یادت می آید؟ خوب یادت می آید؟ هنوز همانقدر سرد است. هنوز بعد سال ها مست که می شوم عود روشن می کنم. پای هیچ تلویزیونی نمی نشینم. اخبار هیچ جنگی را پی نمی گیرم. به هیچ نقطه ای خیره نمی شوم. رد موهایت را میگیرم و به آب می زنم. فرات یا ارس. خلیج یا عمان. یمن یا عراق. هرجا بیشتر بوی خون بدهد. سرخ تر باشد. زن و مردی را می بینم به یاد سال های مرگت جنازه جمع می کنند و به آب می زنند. شرجی است سرمای اینجا . زیر خاک بمان. ترمه ندارد که عشق بازی کنیم. نارنج به دست گرفته ام برای روزهای دلتنگی می دمم. پشت پنجره چنار می کشم. آتش بس نمی شود. 

برچسب ها : چهار گوشه برای تنهایی - پنجره ,ترمه ,آ ین نامه
چهار گوشه برای تنهایی پنجره ,ترمه ,آ ین نامه
از کوه های هم جوار شمال یک چیزی را خوب یادم مانده

حال بد آدم باید با یک آدمی باشد که حال بدش خوب باشد. اگر حال بد بدی داشته باشد تمی توانم تصور کنم وقتی در ماشین در طول جاده ای طولانی و برفی کنارم نشسته قیافه و ح بینمان به چه شکلی ست. حتما فقط یک موزیک راک قدیمی توی اسپیکرهای ماشین پخش می شود و من دارم سیگار می کشم. و او در حالی که لب پایینش از ح عادی بزرگتر به نظر می رسد به جلو خیره شده و منتظر است تو حرفی چیزی بزنی. ولی این اتفاق معمولا رخ نمی دهد. پس ترجیح می دهم وقتی حالم بد است با ی باشم که حال بدش خوب است.

برچسب ها : از کوه های هم جوار شمال یک چیزی را خوب یادم مانده
از کوه های هم جوار شمال یک چیزی را خوب یادم مانده
برای لورا که فکر می سال ها قبل تر از تولدم عاشقش بودم

حالا دارم تمام سعیم را می کنم تا قصه ای برای لورا بگویم. و قطعه ای را تقدیمش کنم. هرچند هنوز ندیده باشمش. توی بار ننشسته باشم کنارش تا برایش آبجوی تازه ای ب م. لورا برگرد. هنوز وقتی کمربند قهوه ای ام را باز می کنم بیشتر احساس می کنم باید کنارم بایستی و تشویقم کنی. فریاد بزنی که باران دارد بند می آید و من باید برای خیس شدنمان توی خیابان فکری اساسی م. لورا لورا. همین حالا که قطعه ای را به تو تقدیم می کنم حواسم هست که باید یک بار ماشین را پارک کنم و به چشم های سیاه سیاهت زل بزنم. حواسم هست که باید برای پاهای خیست قصه ای بگویم. قصه ای غمگین. قصه ای آبی. لورا لورا. برگرد و فکر کن اگر یک شب دیگر بمانی قصه چطور تمام خواهد شد. من چه کار می توانم انجام دهم. من چقدر می توانم انجام بدهم. تو روی من در یک روز آزاد. تو با من هر روز. تو کنار من غروب خورشید و بوی علف هایی که قرار است امشب شبنم بزنند و قرار گذاشته ام شاهد خیسی دست هایت باشم در حال لیز خوردن روی هر جای بدنم. روی داغ بازوهایم. لورا لورا. قصه را اینطور تمام می کنم که یک روز برگشته ای و اتاق بوی عود می دهد. گیتار می زند و می خواند لورا لورا لورااااا...

برچسب ها : برای لورا که فکر می سال ها قبل تر از تولدم عاشقش بودم - لورا ,تمام ,لورا لورا ,توانم انجام ,باید برای ,لورا برگرد ,برای لورا
برای لورا که فکر می سال ها قبل تر از تولدم عاشقش بودم لورا ,تمام ,لورا لورا ,توانم انجام ,باید برای ,لورا برگرد ,برای لورا
خبردار داده بودند که رسیدم...
همه ی این هشت ماه - جز چند روز - به این فکر می که آیا عاطفه نمی توانست قید آن مرد را بزند و شاهد مثله شدنش به دست داوود نباشد؟ بعد می روم توی فکر آن مرد که روز پنجشنبه شانزدهم داد ، فقط یک روز قبل از اعزامم به خدمت، در اتاق زیر شیروانی خانه داوود مثال کودکی چند ماهه برای چیزی که طلب می کرد - جانش - زار زار گریه می کرد و چشم هایش شده بودند مثال گلوله ای که هر لحظه ممکن بود از جان لوله خارج شوند و به هدفی نامشخص برخورد کنند. عاطفه نشسته بود یا نشانده شده بود روی صندلی زهوار در رفته ای که یک پایش لق می زد - یادم می آید زمانی که تلاش می کرد از این نقص استفاده کند و دست به فراری یقینا ناممکن بزند - و گریه نمی کرد و بلکه به داوود فکر می کرد حتما که آیا ممکن است اشتباهش را ببخشد؟ و داوود که قبل از شروع کار به من گفته بود: ' امکان نداره زنده بمونن ' و من مطمئن بودم خون زیادی ریخته خواهد شد. اینبار نه در کشتارگاه که در خانه داوود، نه و بز که آن مرد و زن که مراعات حال داوود را نکرده بودند  و سعی داشتند پنجشنبه را در کنار هم، در آغوش گرم هم و جدا از هر فکر دیگری بگذرانند که این فکرها در ذهن داوود هیچ جایی نداشت و این ذهنیت به من هم منتقل شده بود. آن روز، پنجشنبه شانزدهم داد ماه در گرمای نیمروز به خدمت سربازی فکر می که داوود فکرم را عوض کرد. بعد من شده بودم دستیاری که قرار بود در مثله دو  جانور غیر از و و بز کارد دست گرفته و با هر فرمان داوود چشم ای بگویم و حرف اضافه ای نزنم. در این هشت ماه اما به این فکر نکرده بودم که چرا حاضر شدم به پاهای پرموی آن مرد که انگار هیچ روزنه ای برای تنفس پوست رویش نمانده بود خیره شوم و رد پا را از مچ تا های آویزان از گرما و ترس دنبال کنم و در خیالم آن زشت و خیانت کار مرد را جدا از بدنش تصور کنم. اگر داوود نبود و از او واهمه ای نداشتم شاید این نگاه به پای عاطفه که قطعا از حیای نداشته و داشته به هم چسبیده بود که از زیر چشم وقتی داوود نگاهش به جای دیگری بودنگاهش کرده بودم به هم چسبیده بود و می لرزید، فراتر می رفت و یقینا در ساق هایش یا ران هایش می شد اثری از عرق و سفیدی رو به کبودی آورده از استرسی غریب را پیدا کرد و لعنتی به آن فرستاد که کار را در روز پنجشنبه شانزده داد، روز قبل از اعزامم به خدمت، به اینجا کشانده بود. آن روز داوود همه چیز را چیده بود. حتی ش را هم به موقع خوانده بود و قصد داشت شروع کند. ساعت دو بعداز ظهر بعد از خوردن ناهاری که عاطفه برایش گذاشته بود صدایم کرد. از لا به لای صدای زنجموره ی خفیف مرد و زن از پشت دستمال چرکی که به دهانشان گره زده بودیم شنیدم که داوود می گوید: ' برویم بالا ' و من بی آنکه از عدم وضوح صدا شکایتی کنم به سمت داوود رفتم و توی چشم هایش که هیچ شباهت عجیبی به هر زمان دیگری که توی چشم هایش نگاه می داشت و این موضوع دلم را برای انجام کاری که از من خواسته بود قرص تر می کرد و از من قاتلی می ساخت که قادر بود برای گرفتن جان ی هر چیزی را تحمل کند، هر عاطفه ای را درون خود بکشد و هیچ حسی را در خود راه ندهد. من کنار داوود ایستاده بودم. مثل هر زمان دیگری و به پاهای پرموی مرد نگاه  و از هر فرصتی برای گوش چشمی انداختن به عاطفه استفاده می . داوود گفت: ' طناب را به هر دو پاش ببند. محکم. خون در نیاد.' طناب ها سبز بودند و آبی. سبز را انتخاب . باعث می شد پاهای مرد از هر زمان دیگری زشت تر جلوه کند. سبز را برداشتم و کمی بالای مچ پای راست، جایی که رگ بزرگ، نبضش حس می شد محکم بستم و داوود خواست محکم تر ببندم. محکم تر بستم. و بعد نوبت چپ بود و آن را با تمرکزی بیشتر، طوریکه داوود دیگر سرزنشم نکند با تمام که توی ساعد و پنجه هایم جمع کرده بودم بستم و بعد نگاهی به داوود که کارد را تیز می کرد بی آنکه نگاهش را از پای مرد ب د. عادی ترین کار ممکن را انجام می داد و کم کم وقتش می رسید که پاهای مرد را در جایی غیر از جای معمول ببینم. این اتفاق بعد از گذشت چند ثانیه و با مهارت تمام به وقوع پیوست. قبلش اما صدای مرد از جایی انتهای حنجره و بعد از برخورد به پارچه ی بسته شده به دهان خفیف اما رساتر از هروقتی بیرون آمد و تا جدا شدن پای راست از ساقش مدام آرام تر و خفیف تر می شد. پای قطع شده را خودم از کف زمین برداشتم و نگاه . انگار پاها جان تازه ای گرفته بودند و تنفس شان راحت تر شده بود. موها به هم چسبیده بودند و سرخ از خونی که رویشان نشسته بود توی سطل افتادند. خودم انداختمشان. عاطفه همه ی اینها را می  دید و من خودم را جای او گذاشته بودم و فکر می آیا نمی شد عاطفه مثل هر روز منتظر بماند تا داوود برسد و روزمره شان تکرار شود؟ در این فاصله داوود کار پای چپ را هم تمام کرده بود. آن هم خون داشت اما سفیدی استخوان بیشتر به چشم می آمد. رد کارد اره ای طوری روی استخوان مانده بود که جای هر دنده ی کارد را می شد تشخیص داد یا من به این توانایی رسیده بودم که می توانستم تشخیص بدهم. این را داوود فهمیده بود و از سر رضایت یا کنجکاوی نگاهم کرد. بعد، این نگاه، چند ساعت بعد بالای سرم بود. صورتم از آبی که داوود رویم ریخت، خیس بود. در آن گرما خنکی را احساس می . صدای عاطفه و مرد نمی آمد. عوضش خون بود که کف شیروانی دلمه بسته بود. می شد تشخیص داد کدام خون مرد است و کدام خون عاطفه. می شد تشخیص داد مرد مُرده و عاطفه هنوز زنده است. می شد تشخیص داد داوود بالا آورده و محتویات معده اش را درست زیر پای عاطفه خالی کرده. می شد تشخیص داد داوود نتوانست یا نخواست با عاطفه کاری را کند که با مرد. و بعد قرار شد دیگر هیچوقت توی کشتارگاه کار نکنم. بعد قرار شد تکه تکه های مرد را جمع کنم بی آنکه نگاهی به گوشت های تکه شده و استخوان های د شده بیاندازم، آن ها را از سطل به کیسه های مشکی منتقل کنم و مگر می توانستم چنین کنم که به همه شان نگاه . به های بی رمق و کوچک شده ی مرد، به چشم هایی که حالا مثال گلوله ای از جان لوله بیرون آمده نگاه و به خودم لعنت فرستادم که وقتش نبود از حال بروم. باید دستیار بهتری می بودم و داوود را تنها نمی گذاشتم. باید وقتی که داوود بالا می آورد پشتش را نرم می مالیدم و نگاهی به عاطفه می انداختم که چطور توانسته بود آن روز پنجشنبه شانزدهم داد ماه مثله شدن مرد را تماشا کند و پاها و هایش را اینطور توی پلاستیک زباله ببیند. هشت ماه است که دارم به این ها فکر می کنم و دیر به صف می رسم و خبردار را می دهند. فرمانده هیچ وقت چیزی نمی پرسد که به چه چیز فکر می کنم. حتما می داند دارم به موضوع مهمی فکر می کنم. و چه موضوعی مهم تر از اینکه داوود با آن بدن نیمه جان عاطفه چگونه روز را شب و شب را روز می کند؟!
برچسب ها : خبردار داده بودند که رسیدم... - داوود ,عاطفه ,بودند ,تشخیص ,هایش ,پنجشنبه ,پنجشنبه شانزدهم ,زمان دیگری ,شانزدهم داد ,نگاه ,داوود بالا ,پنجشنبه شانزدهم داد
خبردار داده بودند که رسیدم... داوود ,عاطفه ,بودند ,تشخیص ,هایش ,پنجشنبه ,پنجشنبه شانزدهم ,زمان دیگری ,شانزدهم داد ,نگاه ,داوود بالا ,پنجشنبه شانزدهم داد
دروازه بان وجی مناسب انجام می دهد و توپ را توی دروازه خودی قرار می دهد

و درِ کشو که باز شد همه سعی د نفسشان را حبس کنند و فقط نگاه کنند که این اتفاق مهم زندگی خانم آجرلو به کجا ختم حواهد شد و آیا می شود این گونه قضاوت کرد؟ فقط یک نفر لازم بود تا تعداد شاهدین به حد نصاب برسد. همین حین آقای صفدری توجه همه را به کشو جلب کرد و همه ی اعضا از افکار خود بیرون آمدند و سعی د متمرکز شوند روی موضوعی که قرار بود مطرح شود. آیا قرار های قبلی و جلسات قبلی مفید واقع شدند؟ آیا کشو می تواند یک موضوع فوق محرمانه باشد که حالا باید فاش می شد و خوانواده را به چالشی بزرگ دعوت می کرد؟ با صدای زنگ حواس ها به نفر آ جلب شد. آیا شاهدین کامل می شدند؟ هیچ نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد. هنوز هم بعد از این همه، خانم آجرلو حتی کلمه ای دفاع نکرده است. شاید این بار همه ی اعضا متفق القول به این نتیجه برسند که آقای صفدری حرفی متفاوت تر خواهد زد و حادثه ای متفاوت تر خلق خواهد شد. اما هیچ تضمینی وجود نداشت. آیا کشو می توانست حرف بزند و راز خوانوادگی را فاش کند؟ آیا این تصور محال در ذهن هیچکدام از اعضا می گذشت؟ بعید بنظر می رسد. آقای صفدری به ساعتش نگاه می کند و تصمیم می گیرد. حضار از دلیل تاخیر شاهد می پرسند. هیچ جو نمی دهد. هیچ

برچسب ها : دروازه بان وجی مناسب انجام می دهد و توپ را توی دروازه خودی قرار می دهد - اعضا ,صفدری ,آقای ,آقای صفدری ,خانم آجرلو
دروازه بان وجی مناسب انجام می دهد و توپ را توی دروازه خودی قرار می دهد اعضا ,صفدری ,آقای ,آقای صفدری ,خانم آجرلو
از خانه هایی که عوض می کردیم، درهایشان یادم مانده و پله ها

پدر یک عینک داشت که شیشه هاش می چرخید. می چرخیدم دورش و عینکش رو نگاه می . وقتی کوچیک بودم کوچیک بودم واسه خودم. قد خودم که شدم یادم می اومدم. عینک رو می گم. یادش می یاد وقتی براش تعریف می کنم. پدر یک کمربند داشت. خوب بود. می چرخید. روی هوا. مثل عینکش که می چرخید دور چشمش. چشمم می چرخید دنبال کمربند. از صدقه سری جنسش بود که اینهمه سال نمی شد. پوستمو می گم. مادرم می گفت به بابات رفته. پوستت. اخلاقت. نمی خواستم اخلاقم اونطور باشه. ولی دلم می خواست یک عینک داشته باشم که بچرخه. دورم. بچرخه و به عینکم نگاه کنه وقتی می چرخه دورم و کمربند نداشته باشم اصلا. به خودم قول دادم دووم بیارم. مثل کمربند پدرم که هنوز روی هوا می چرخه و دور می شه. وقتی به عقب بر می گردم. وقتی به جلو فکر می کنم می بینم وقتی به عقب برگردم دیگه عقبی نمی مونه برام. میشه عقب تر. توی عقب تر پدر می چرخه دور پدرش و دلش می خواد یک عینک داشته باشه که بچرخه و قول داده بود عقب ترش که مثل پدرش نشه اخلاقش. اما دیر شده بود. چون کمربند خیلی نمی چرخید و پوستش خوب دوومی داشت. از صدقه سری جنسش بود که پدرم معلم شد. خیلی زود عینکش رو ید و زد زیر قولش. می چرخیدم دورش و سوار موتورم می کرد. می چرخیدم دورش و سوار دوچرخه م می کرد. می چرخیدم  دورش و می چرخید توی چشماش عینکش. توی هوا اما کمربندش. روی زمین چرخ موتورش. پره های دوچرخه ش. روی زمین. افتاده بودم روی زمین. دستاش روی شونه هام بود وقتی کمربند گم شد. گمش . خواستم گم بشه. شد. قولش یادش نرفت. شونه هام و گرفت و بلند کرد از زمین. رفته بودم روی هوا. می چرخیدم و چقدر خوشبخت بودم واسه خودم. دیگه دلم می خواست همیشه بچرخم. می چرخوندم و گریه م گرفته بود. دلم می خواست بغلش کنم و زل بزنم توی عینکش که می چرخید اما داشتم می چرخیدم. توی هوا. همونجا قول دادم نزنم زیر قولم. به ساعت نگاه می کنم. می چرخه. قبل تر هم می چرخید. چند ثانیه مونده بود تموم شه. تموم شد. سعی می کنم تمومش کنم. چرخیدن رو می گم. باید پای قولم بمونم. باید برم سراغ پدرم و یادش بیارم. بعد بخندیم. همیشه می خندم. عقب که می رم. جلو که میام یادم میاد. جای کمربند رو می گم. می رم سراغش. از صدقه سری جنسش خوب مونده. اما دیگه نمی چرخه. عینکش. کمربندم. حالا دیگه خیلی عقب رفتم. دیگه یادم نمیاد. باید از پدرم بپرسم. خوب یادش می ره. بعد می خنده. منم می خندم. خوب خوشبختیم واسه خودمون. 

برچسب ها : از خانه هایی که عوض می کردیم، درهایشان یادم مانده و پله ها - چرخید ,کمربند ,چرخیدم ,عینکش ,چرخه ,پدرم ,چرخیدم دورش ,عینک داشته ,واسه خودم ,بودم واسه ,کوچیک بودم
از خانه هایی که عوض می کردیم، درهایشان یادم مانده و پله ها چرخید ,کمربند ,چرخیدم ,عینکش ,چرخه ,پدرم ,چرخیدم دورش ,عینک داشته ,واسه خودم ,بودم واسه ,کوچیک بودم
مورچه ها یاد گرفته اند تردمیل وسیله ی مناسبی برای احوالشان نیست

آدرسی پرسید که من با بوی علف یاد علفی کمرنگ افتادم کناره ی جاده. کمی دورافتاده تر از قدمگاه هزار هزار نر و ماده. علفی کمرنگ تر از دره های شلوغ از ازدحام جمعیت علیه کاپیتالیسم. علیه کاپیتالیسم ! چطور باید می شد وقتی کلمه ای اینقدر خوب توی یک جمله می نشیند؟ کاپیتالیسم! علیه کاپیتالیسم! ازدحام جمعیت علیه کاپیتالیسم! باید تیتر خوبی می شد در یکی از رو مه های کثیرالانتشار فرانسه به مناسبت همان تاریخ در می ۶۸. زن همسایه شال سرش کرده و از پنجره نگاه می کند که چگونه ی می تواند به این سرعت و جدّت سیگار بکشد و همزمان هیچ حرفی هم نزند. و خوب دقت می کند تا چیزهای زیادی دستگیرش می شود. و حتما با سبدی پر از اطلاعات محرمانه و غیر محرمانه کاملا محترمانه پنجره را ترک و جایگاه مناسب تری را برای فوران احساساتش در مورد آن مرد بر می گزیند و شادی آن لحظه را با همتایش آن سوی سیم های تلفن به اشتراک می گذارد که کاش کمی هم از من تعریف کند. این شکاف های نامنظم روی دیوار اتاق بوی علف می دهد. بوی علفی تازه. و یادی قدیمی از همبستری نایاب در تاریخ همان روز. می ۶۸ در فرانسه. در پاریس. در موناکو. در نیس. در لیل. در اقدامی آشفته علیه امپریالیسم که این هم جمله ی جاندار و محکمی ست. و یقینا به کار یکی از رو مه های کثیرالانتشار آن زمان فرانسه باید بخورد. این جمله جان تازه ای به انقلاب می دهد. جان تازه به خون هایی که در آینده دره را پر می کند از بوی علفی کمرنگ که امروز بسیار یادش . بسیار یادش ...

برچسب ها : مورچه ها یاد گرفته اند تردمیل وسیله ی مناسبی برای احوالشان نیست - علیه ,کاپیتالیسم ,علفی ,تازه ,فرانسه ,جمله ,علیه کاپیتالیسم ,علفی کمرنگ ,یادش ,بسیار یادش ,کاپیتالیسم علیه
مورچه ها یاد گرفته اند تردمیل وسیله ی مناسبی برای احوالشان نیست علیه ,کاپیتالیسم ,علفی ,تازه ,فرانسه ,جمله ,علیه کاپیتالیسم ,علفی کمرنگ ,یادش ,بسیار یادش ,کاپیتالیسم علیه
رد اتو بخار می کند روی سرمه ایِ باران گرفته

وقت بود که باز هم مثل این اوا فراموش کنم. علف راهی را می رفت که مردِ آویزان از طنابِ قرمز. وقتی می گفتم یکی از پنجره ها باید باز باشد نشانم می داد که پنجره ای نیست. بعد به نردبان اشاره می کرد. از جیبش عینکی آفت در می آورد. صندلی چرخداری را یداری می کرد و یادم می آورد قبلا یکبار این صحنه را دیده ام. همه چیز توی یک دایره می چرخید. توی جیبم چاقویی ضامن دار. توی دستم آدامس بادکنکی. توی گوشم سازی بادی داشت جز تمرین می کرد. توی ساعتم کلی وقت برای فراموش . داستان اما از طن قرمز آویزان بود مثل پسر همسایه از نرده های راه پله. مثل ازدواجی ناموفق. مثل تدارکی برای همذات پنداری و اشتراک عقاید. همه چیز توی یک دایره فرضی در دهانم می چرخید و وقت داشت با جویدن آدامس بادکنکی می گذشت. خیالم راحت نبود. هربار به اتاق بر می گشتم بالشتکی را نشانم می داد. سیگار بلندی به دیوار اتاقم می چسباند. شعری را با صدای بلند برایم می خواند. یادم می آورد نفسی عمیق بکشم. به یادم می آورد یکبار قبلا این صحنه را توی تئاتری دیده بودم. مردی آویزان از طناب قرمز، مدت زیادی را در تدارک علفی بالارونده از جنس پیچک گذرانده بود و یکبار برای همیشه ناامید، قصد بازگشت کرده بود. دست در جیب. در گوش، سازی بادی آ ین نت کروماتیکش را فریاد می زد. پاها به زمین اصابت می کرد و وقت هنوز آنقدری مانده بود که یکی از سیگار های چسبیده به دیوار را آنقدر نگاه کند تا فراموش کند. قبلا یکبار دیده بودمش. توی یک جگرکی ایستاده بود و داشت فکر می کرد وقتی قلوه ها آماده شد آدامسش را توی دستش بگیرد و عینک آفت اش را روی چشمش بگذارد و روی صندلی چرخدارش بنشیند و خودش را به اولین پاسگاه نظامی معرفی کند و بگوید پسر همسایه را با دست های خودش از نرده های راه پله آویزان کرد. بگوید مرد را با دست های خودش از طناب قرمز آویزان کرد. بگوید ازدواج ناموفقش دلیل اصلی جویدن مدام آدامس توی دهانش است. و بگوید همه چیز را فراموش کرده و به علفی که توی جیبش مانده اشاره کند و بخواهد اجازه بدهند برای آ ین بار قلوه های کب را زیر دندانش احساس کند. انتظامی احترامی درخور می گذارد و از سرباز می خواهد یکی از پنجره ها را باز کند و برای آ ین بار اجازه می دهد مرد برای لحظاتی با خودش تنها باشد.

برچسب ها : رد اتو بخار می کند روی سرمه ایِ باران گرفته - آویزان ,آورد ,خودش ,بگوید ,آ ین ,آدامس ,برای آ ین ,قرمز آویزان ,سازی بادی ,آدامس بادکنکی ,قبلا یکبار
رد اتو بخار می کند روی سرمه ایِ باران گرفته آویزان ,آورد ,خودش ,بگوید ,آ ین ,آدامس ,برای آ ین ,قرمز آویزان ,سازی بادی ,آدامس بادکنکی ,قبلا یکبار
سوار شئ ای خیالی می شد و توی کوچه با تمام سرعت می دوید
ماغ . آتشزنه ای در حال چرخش. صدای کشیده شدن کارد آشپزخانه روی ه. بوی خون یا آهن زنگ زده. نمایشی که ساعتی قبل از رادیوی سراسری به گوش میلیون ها نفر رسید تمی شبانه داشت. هفتاد و هفت ثانیه چراغ قرمز خواهد بود. در هر اتاق یک زن و مرد گذاشته اند و به هر کدام برگه ای داده اند. فندکی. و هدفنی که در آن صدای ماغ شنیده می شد. توی هر برگه از زوج ها خواسته ای نوشته شده. مدت زمان معینی برای انجام خواسته ها مشخص نشده. و از آنها خواسته شده به محض شنیدن صدای کارد آشپزخانه روی ه، ع العملی ناگهانی نداشته باشند. ساعتی پیش در رادیوی سراسری اعلام د گروهی در یک اقدام همزمان و مشترک ناپدید شده اند و هیچ ، هیچ خبری از آنها ندارد. این گروه شامل آدم هایی متفاوت از مکان هایی متفاوت و در زمانهایی متفاوت نبودند. هرکدام آنها زوج هایی بودند که قبل از ناپدید شدن کاغذی در دست داشتند. فندکی کنارشان بوده و هدفنی که از آن صدای کشیده شدن کارد آشپزخانه روی ه پخش می شده. حضور یک زن بعد از سبز شدن چراغ در کنار ماشین. و بعد مردی جلوی ماشین که آتشزنه ای را می چرخانَد. وقتی دنده هنوز جابجا نشده. و ده ثانیه مهلتی که برای باقی ماندن یا فرار از این وضعیت از همین حالا شروع می شود. 
برچسب ها : سوار شئ ای خیالی می شد و توی کوچه با تمام سرعت می دوید - صدای ,متفاوت ,هایی ,آشپزخانه ,کارد ,خواسته ,کارد آشپزخانه ,هایی متفاوت ,رادیوی سراسری ,صدای کشیده
سوار شئ ای خیالی می شد و توی کوچه با تمام سرعت می دوید صدای ,متفاوت ,هایی ,آشپزخانه ,کارد ,خواسته ,کارد آشپزخانه ,هایی متفاوت ,رادیوی سراسری ,صدای کشیده
یک لوله ی آزمایشگاهی وطنش را ترک کرد و حالا احساس غربت می کند

ت به بالاترین نقطه ی خود می رسد و عشق در هیات زنی سبزه رو با چشم هایی کشیده و لب هایی مجروح از روی آن سُر می خورَد و درون فضایی پیچ در پیچ و بدون مختصات در نمودار زمان - مکان می افتد. می دانم اگر ص این حوالی به گوش می رسد دلیلش سفیدی بیش از حدِّ دیوارها و عمق بیش از حدِّ حفره ی گوشم نیست. تا این فضای پیچ در پیچ ادامه پیدا می کند اضافه کنم نماد عشق، به دلیل تعلقاتی که در سفر برایش اتفاق افتاده دارد به عادتی همیشگی می رسد. عادت ها در پَک هایی سفید رنگ و زیپ دار در گوشه و کنارِ فضا معلقند. دسترسی آسان است، اما فرصتی که باید وجود داشته باشد تا فکر برداشتنشان به عمل برداشتن منجر شود وجود ندارد. با این حال از میان خیل عظیم پَک های عادت، تعداد کمی شان به مصرف می رسند. مصرفی دائم که با توجه به تعریف نشدن زمان در این فضا، مدت معیَّنی را نمی شود برایش متصور شد. فقط همین که به صورت دائم مصرف می شوند. تاب به نقطه ی اولیّه بر می گردد. یعنی درست جایی که در زمان صفر نیروی اولیه به آن وارد شد و شتاب اولیه از صفری به صفر دیگر رسید. ( می شود طی نموداری، مختصاتش را توضیح داد ). کار من در اینجا شروع می شود. من پای چپم را که طعم سیب ترش می دهد روی پای راستم که بوی عود می دهد می گذارم و فکر می کنم عشق باید از دهانه ی سا یفونی برنجی به بیرون پرتاب شود. تا من بتوانم دست هایم را دراز کنم و رشته ای را از میان گیسوانت انتخاب و برای سال ها نگاهش کنم . من دلتنگی را در گل های زرد و بنفش برایت دسته کرده ام. من بوسه ای برایت کنار گذاشته ام که شب به تو می رسد. آن شب حتم دارم چشم های کشیده ات بازِ باز شده اند و لب هایت حول محوری دایره ای مجروح می شوند و کلاویه ای روی پیانو تمام مدتی که در آن فضای پیچ در پیچ بوده ای را توضیح می دهد. من می دانم زیر این سایه که نشسته ام چه دیوارهای سفید خالصی بوده اند. چه صداهایی که توی گوشِ عمیقم پرسه نزده اند. من شعری را آماده کرده ام. توی یک بطری انداخته ام که بخار نشود. من عادت به خواب را هم از کیسه ی جاروبرقی در آورده ام. دیگر برای رسیدن فقط یک نردبان می خواهم. هرطور که می خواهد باشد. 

برچسب ها : یک لوله ی آزمایشگاهی وطنش را ترک کرد و حالا احساس غربت می کند - زمان ,هایی
یک لوله ی آزمایشگاهی وطنش را ترک کرد و حالا احساس غربت می کند زمان ,هایی
سلین خوانده بود و قیام کرد...

اوایل شهریور بود یا اواسط سال نود و شش. دو تا تابلو یده بود و یک کتاب و سه بسته سای بابا و دستمال کاغذی برای روزهای دلتنگی! گفتم نمی شود که همینطور پا روی پا گذاشت و نگاه کرد که کدام کلاغ اول دخل آن یکی را می آورد. حرف نزد. همینطور روی پله نشسته بود و دستمال را توی دستش فشار می داد. گفتم هنوز تصمیمش را نگرفته؟ سر تکان داد که نه. بعد یک دستمال دیگر برداشت و آن یکی را که خیس عرق شده بود انداخت وسط حیاط. توی یکی از تابلوها یک ع قدیمی انداخته بود از اوایل بهار یا اواسط سال هفتاد و یک. می گفت این شناسنامه ی من است. اما شناسنامه اش توی یک مکعب الکترونی گم شده بود! خودش می گفت. پدرش یک مکعب الکترونی ساخته بود و به همراه مادرش رفته بودند سری به حافظه ی ضعیفشان بزنند و برگردند که بر نگشتند و شناسنامه اش را هم با خودشان برده بودند. باز یک دستمال دیگر بر می دارد و یک سای بابا روشن می کند به یاد پدر و مادرش. برای روزهای دلتنگی. توی آن یکی تابلو یک نقاشی انداخته بود از اوا بهار یا اوایل سال شصت و نه. بیست شده بود. معلمش یک آفرین زیر بیست نوشته بود. چهار زن توی نقاشی کشیده بود که پایشان پیدا نبود و فقط یک دست داشتند. جای برایشان سبد کشیده بود. جای سر هم برایشان یکی یک کدو تنبل کشیده بود بدون چشم و دهان و بینی و گوش و ابرو و هیچ چیز. زرد هم نکرده بود. همانطور سفید. می گفت این نقاشی در آینده اتفاق می افتد. با تعجب نگاهش می . یکی از کلاغ ها دخل آن یکی را آورده بود و داشت توی سرش را خالی می کرد که برگشت نگاهم کرد. گفت تصمیمش را گرفت. پرسیدم همین حالا؟ سر تکان داد که آره. از جایش بلند شد و دیگر ندیدمش. می گفت یک روز توی یک دایره ی الکترونی که پدرش برایش ساخته گم می شود. می گفت منتظر است تا پدرش تصمیم آ ش را بگیرد و وقتی تصمیم بگیرد او برای همیشه گم می شود. حالا دیگر پیدایش نبود. بوی سای بابا می آمد و دو تابلو و چند دستمال خیس وسط حیاط و جای خالی عباس روی پله.

عباس عباس عباس. ریحانه را خوب می شناختم. خوب دوستش داشتی. یادم هست چقدر دلت می خواست با ریحانه زیر آفتاب داغ ظهر تابستان بدوی تا سرخ و خیس عرق که شُدید دست بکشی روی پیشانی اش و موهای چسبیده به پیشانی خیسش را آرام ببری پشت گوش هایش. هیچوقت نمی دانستی مادرت زینب خانم غروب ها که از بازار می آمد سبد سبزی های فروخته نشده را می گذاشت روی پله، ریحانه را از خواب بیدار می کرد. توی سبد می گذاشت. دسته ی سبد را محکم می گرفت و می چرخاند. می چرخاند. می چرخاند. تا ریحانه سرش گیج می رفت. زرد می شد. بالا می آورد روی خودش اما چیزی به تو نمی گفت. چند بار از لای درِ خانه تان دیده بودم. 

کلاغ که پر کشید دیدم نشسته ام روی پله. دستمالی را توی دستم فشار می دهم. دستم بی وقفه عرق می کند. وقتی به پیشانی کوتاه ریحانه فکر می کنم خودم را توی یک دایره فرض می کنم که مثل یک ماشین لباس شویی مدام می چرخد. و ریحانه از بیرون دایره. از توی یک مکعب فرضی نگاهم می کند و بالا می آورد. معده اش را روی سرم خالی می کند. معده اش بوی سای بابا می دهد. دستم را دراز می کنم. پیشانی اش بلندتر شده. دور می شود. فریاد می زند که اینجا هیچ الکترونی وجود ندارد.توی خودم می روم. یاد تابلوی اولی می افتم. آن ع قدیمی پنج نفره. مادر توی ع سبد به دست دارد. پدر به دخترها نگاه می کند. دخترها به همدیگر نگاه می کنند. ریحانه آن وسط ایستاده. به من نگاه می کند. داد می زند که هیچ الکترونی وجود ندارد. و این شناسنامه ی من است. 

کلاغ خودش را به بالاترین شاخه می رساند. سای بابا تمام می شود و دلتنگی دلتنگی دلتنگی. روزهای دلتنگی از میان یک نقاشی قدیمی بیرون می ریزند. بعد توی یک دایره گم می شوند. کلاغ، خون را مزه مزه می کند.

برچسب ها : سلین خوانده بود و قیام کرد... - ریحانه ,دلتنگی ,الکترونی ,دستمال ,شناسنامه ,عباس ,روزهای دلتنگی ,وجود ندارد ,دلتنگی دلتنگی ,الکترونی وجود ,مکعب الکترونی ,برای روزهای دلتنگی
سلین خوانده بود و قیام کرد... ریحانه ,دلتنگی ,الکترونی ,دستمال ,شناسنامه ,عباس ,روزهای دلتنگی ,وجود ندارد ,دلتنگی دلتنگی ,الکترونی وجود ,مکعب الکترونی ,برای روزهای دلتنگی
به ... علی و همه ی روزهای دلتن ...

شاید بگویم خی ... دست از سرم بر نمی دارد و این دلتن ... از کوچه ی باریک خانه ی آ ... ت شروع می شود و به مسیر لوله ی آب گرم شوفاژ خانه ی قبلی ترت ختم می شود. شاید هم بگویم آنقدرها هم سرمان شلوغ نیست که مست، سر از آفتاب پنج صبح در نیاوریم. ما آدم های شنیداری نبودیم که به تلفنی مشعوف بشویم. مگر کتاب خواندنی. خندیدنی. گریه ... ی. چیزی. ما حواسمان به حس بینایی مان بود.  یادت نرود. شاید بگویم حالم خوب نبود. حالم خوب نیست. تو چطوری؟ بعد همه ی این تعارفات را بگذارم کنار یک سیگار برای جفتمان روشن کنم و یک پیک برایمان بریزی و حرف های خودمان را بزنیم. و تو با من قصه یی از چنار می گویی که شباهتی به ... ن دارد. و من هنوز در فکر کلاغ و سایه ای که گاه می آید و گاه نه. اینجا که منم اتفاقی نیست. علف هایی ... می شوند. دود می شوند. و فراموشی فراموشی فراموشی... حرف زیاد است. حرف آ ... هم که هیچگاه نداشتیم. پس می ماند دیدارت. که صدایت هم هست. چشم هایت هم هست.

 

آیا آنجا که می ایستی


حکایت جان هایی ست


که در انتظار نوبت خویش اند


تا گر ب ... رند


 

یا آنجا که می گذری


انبوهیِ رودهاست


که گلوی مردگان را


می جویند و باز پس نمی دهند

 

کمان داران و آبزیان


غرق می شوند دست در آغوش


و بر هر ریگ که فرود می آیند


صدای مرا می شنوند


که نمی خواستم بمیرم.


" هوشنگ چالن ... "

برچسب ها : به ... علی و همه ی روزهای دلتن ... - فراموشی ,شوند ,بگویم ,شاید ,فراموشی فراموشی ,شاید بگویم
به ... علی و همه ی روزهای دلتن ... فراموشی ,شوند ,بگویم ,شاید ,فراموشی فراموشی ,شاید بگویم
خیلی فوری باید چیزی نوشت... همینطور هرچه به ذهنت آمد

حالا کمی دور نشسته ام. خی ... از حفره ای بیرون می آید. درختی می شود. حالا کمی نزدیک نشسته ام. خی ... از حفره ای بیرون می آید. درختی می شود. 

از قرار معلوم امکان ندارد هیچ قطعه ای از این آلبوم چیزی را یاد من بیاندازد. پس همانطور که میانه نشسته ام و به انگشت هایم زل زده ام حفره ای می سازم تا تو را بیرون بیاورم و فکر کنم یکی از این قطعه ها به موهایت شباهت دارد. تاریک. رشته هایی به اطراف و مجاور. درختی می شود. موهات. منسجم. 

یادم بیاید یا نه جایی بی تویی زیر باد نشسته دست برده زانو ش ... ته بی هیچ انفعالی تکان دهنده به خاطر می آوردم و جزئیاتی بی هیچ دقت و منطق حفره ای ساخته بود نشسته یا برآمده متورم تو را می آورد یا نه یادم نمی آید. 

خلا همواره احساس شده. 

آ ... ین روز خوبی که داشتم. بیاد بیاور. چشم هایت را ببند و بیاد بیاور. شاید حفره ای چیزی. نه. اتفاقی نمی افتد. نه درختی. نه شباهتی. 

انگار این قطعه دارد کارهایی می کند. انگار پیشامدی چیزی. بی تویی که باشی. خمیده. آ ... ین تلاش های منقضی. 

وقت تمام شده. هنوز هیچ. 

برچسب ها : خیلی فوری باید چیزی نوشت... همینطور هرچه به ذهنت آمد - نشسته ,حفره ,درختی ,چیزی ,بیرون ,قطعه ,بیاد بیاور
خیلی فوری باید چیزی نوشت... همینطور هرچه به ذهنت آمد نشسته ,حفره ,درختی ,چیزی ,بیرون ,قطعه ,بیاد بیاور
آخرین به روز شده ها
اطلاعات اتفاقی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.268 seconds
RSS