الهی! از خاک چه آید؟ مگر خطا، و از علّت چه زایَد مگر جَفا، و از کریم چه آید جز وفا.

الهی! باز آمدیم با دو دست تُهی، چه باشد اگر مرهمی بر خستگان نهی.

الهی! گَنج درویشانی، و زاد مُضطَرانی1، و مایۀ امیدگانی، و دستگیر درماندگانی. چون می آفریدی جوهر2 معیوب می دیدی، می برگزیدی، و با عیب می یدی و بر گرفتی و کَس نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی بِمَگذار و در سایۀ لُطف ات می دار و جز به فضل خود مسپار..


گر آب دهی نهال خود کاشته ای

ور پست کنی بنا خود افراشته ای

من بنده همانم که تو پنداشته ای

از دست مَیَفکنم چو برداشته ای

1- بیچارگان 2- اصل و اساس