هر کدام از ما یک کوله پشتی کوچک همراهش بود چهار مرد چهار زن .من نوجوان بودم دختر سه ساله محجوب کوچکترین عضو این گروه. در یک رستوران ناهار خوردیم . همه ظاهرا آرام بودند من می فهمیدم برای همیشه ایران را ترک می کنم . خواهرم و همسرش در همین گروه بودند. مردی راهنما ،بلده همراه ما بود. به بچه داروی خواب آور داده بودند تا تمام راه بخوابد. مرد راهنما از بچه های لب مرز بود مسیر را مثل کف دستش می شناخت . شب بود وتاریک . مسیر خاکی و پر از دار و درخت . یک باره همسر خواهرم گفت به ایستید . به یک سیاهی بزرگ رسیده بودیم شبه بزرگ و سیاه رو به ما ایستاده بود . همسر خواهرم گفت بچه ها نترسید اما حرکت نکنید این تاریکی یک س است . الان که این قسمت را می نویسم قلبم می تپد. هیجان دارم. دختر نوجوانی بودم پر از شرو شور و شهامت. اما از س می ترسیدم . کمتر از ر ثانیه همسر خواهرم و مرد لیدر ....