گرمای زیاد، کلافه و عصبیم می کنه. از گرمای تابستان متنفرم. اما کوتاهی روزهای پاییز و زمستان، بیشتر اذیتم می کنه. این که تا چشم نزدی، همه جا شب شده و تاریکه و تنها راه فرار از تاریکی، خو دن هست! این که باید توی تاریکی شب بیایی خونه. اصلا  وقتی نمای شیشه ای شرکت جان، همه تاریکی رو درون خودش می کشه و ساعات آ کار توی تاریکی هست و بعد هم باید توی تاریکی به ماشین جان برسی، این که گرفتار ترافیک سر شب میشی  و خونه رو توی روشنایی نمی بینی، همه اش پر غصه است. از اون بدتر هم سرد شدن هواست که هیچ راهی نمی مونه برای فرار، الا بغل کیسه آبگرم و خزیدن زیر پتو..... تاریکی - زود شب شدن - و سرما، خودشون به حد کافی توانمند هستند برای به افسردگی کشوندن یک آدم سالم. امان از اون که این همه دلیل بیرونی هم توی جامعه و  بیماری توی خانواده باشه. کاش این زمستون رو بی دردسر به بهار برسونم. کاش با خبرهای خوب سلامتی و رفع مشکلات و رونق جامعه و بازگشت اخلاق، شادی؛ مهمان شبهای سرد و تاریک زمستان و البته کل زندگیمون بشه ......

خدای بزرگ، مهربانی ات رو بیشتر کن و مردم این سرزمین رو محکم توی بغلت بگیر و از این اوضاع نابسامان نجاتمون بده. عزیزان من رو هم محکمتر بغل کن و با سلامتیشون، لطف ودنعمتت رو در حقمون تموم کن.....


پ.ن: بالا ه پست مربوط به چهارم شهریورماه، هرچند اون طوری که دلم می خواست نشد، اما تکمیل شد و از آرشیو موقت خارج. به تاریخ خودش هست: چند پست پایین تر.