me and nothing else

me and nothing else از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

خلاصه وقایع

این روزا زیاد حوصله وبلاگ نویسی ندارم. نمیدونم چرا. واقعا حس آدم یه وقتایی میاد و یه وقتایی نمیاد. کاریش هم نمیشه کرد. فقط محض ثبت در تاریخ میخوام چند تا نکته رو بنویسم که یادم نره:

م اینا فردا نه پسفردا دارن میان دیدنمون. دی جون هم اصلا خوشحال نشد. تازه میفهمم که دی جون فوق العاده از رفتارهای بدون دلیل و منطق این یارو همسایه بالایی میترسه و وحشت داره. یعنی میشینه برای خودش تخیل میکنه و کار و بارش رو رها میکنه. دیروز از جیب من پول افتاده بود رو زمین تو پارکینگ. این مردک پیدا کرد و گذاشت زیر آجرهای تو پارکینگ. من و بچه ها نمیدونم کجا بودیم اصلا یادم نمیاد و دیدم دی جون تو خونه تنها بوده و این مرده هم بالا تو خونه خوودش تنها بوده. ظاهرا مرده یه قوی مصرف کرده بوده و داشته فریاد میزده و برای خودش عربده میکشیده. دی جون میگفت الا و بلا چون ما پول مون افتاده رو زمین این ناراحت شده و حالا داره بهمون میده. میگم عزیز من چه ربطی داره آخه این حرف خیلی مس ه است. هی ازم میپرسید تو ساعت چند پول رو انداختی رو زمین؟ میگم دی جون من اگر میدونستم پولم رو زمین افتاده که برش میداشتم دیگه ساعت نگاه نمی . خلاصه داستانی داریم. بچه میره هی میگه زود بیا و زیاد معطل نکن. آب باز میکنیم میگه ببندین. خلاصه که از لحاظ آرامش روانی خیلی در مضیقه ایم. ولی آسایش خوبی داریم و زندگی مون از لحاظ امکانات دقیقا همون چیزیه که یه عمر آرزوش رو داشتم. خیلی راحتم. فقط ایشالله این مشکل مردک همسایه مون هم حل بشه ... اتفاقا اون جوری هم که فکر میکردیم بی چیزی و بی پول نیستن. باغ و زمین شالی کاری دارن. پس وضعشون اصلا بد نیست. ایشالله بهتر هم میشه و از این جا میرن. خدایا خودت این کار رو واسه مون . حالا م اینا هم که بیان این هی میخواد بگه که آب باز نکنین. از حالا داره برنامه مسافرت درون استانی میچینه که زیاد خونه نباشیم. وای خدایا. کمک کن.

ورزش رو خیلی فراموش کرده بودم و علتش هم وبگردی بیش از حد بود و کارای خونه. به هر حال زیاد نمیذارم خونه کثیف بشه. تازه بعضی وقتا وبگردی هم نمیکنم. ولی بشینم پاش دیگه دنیا رو فراموش میکنم.

از تمام حرکتهای ورزشی ای که تو کلاس پیلاتسم انجام میدادم توی یه پیج رژیم پنج به دو پیدا . خوبه البته به شرطی که انجام بدیم. چون من یادم میره. اگر سر ساعت و روز مشخص نرم باشگاه همه چی رو فراموش میکنم.

بدنم تغییرات زیادی نشون میده. یکی این که آب بدنم به شدت داره دفع میشه. یعنی روزی هزار بار دستشویی میرم. توی دو ساعت پنج شش بار میرم. خیلی اذیت میشم. اصلا هم آب نمیخورم. دیگه اگر از تشنگی به حال مرگ بیفتم یه ذره آب میخورم اونم با ترس و لرز. چون واقعا دیگه دارم زیاد دستشویی میرم.

یکی دیگه هم این که گرسنه ام میشه و غذا میخورم ولی اگر فقط یک قاشق بیشتر از یه مقدار مشخصی غذا بخورم یعنی اونقدر مریض میشم که به ح غش و ضعف میفتم و تپش قلب شدید میگیرم و ح تهوع شدیدی پیدا میکنم.آ شبا گرسنه ام میشه. نمیدونم چکار کنم. بخورم؟ نخورم؟ الان از شدت گرسنگی رگ های گردنم درد میکنه. نمیدونم خوردن به صلاح هست یا نه. ب که دو سه قاشق غذا خوردم. از بخت بد مسواک هم زده بودم که دیگه بعد از اون دو قاشق غذا مسواک هم نزدم. فکر کنم آ این رژیم یه دونه دندون برام نمونه.

امروز رفته بودیم بازدید یه مدرسه نمونه تی خیلی باحال. ولی همکارام اونقدر بهشون گیر دادن و یکی به دو که من خودم شرمنده شده بودم. به لحاظ انسانی کار درستی نیست در اصل، ولی باید کار به درستی انجام بشه. اگر نه که پس ما واسه چی داریم میریم بازدید. دیگه اگر شل بگیریم ازمون حساب نمیبرن و هر ی کار خودش رو میکنه و بی برنامه میشه. یعنی مدیره با اون طول و عرض و ارتفاعش چنان دست به میشد جلوی این همکار چهل کیلویی من که خودم شرمنده شده بودم. منم که کلا دست به شرمندگیم خوبه و زود از هر چیزی شرمنده میشم. دارم تمرین میکنم که کمتر بگم ببخشید و دست شما درد نکنه و خیلی مزاحمتون شدیم و ایشالله جبران کنیم و از این جور مس بازیا.

برچسب ها : خلاصه وقایع - خیلی ,زیاد ,میشه ,خونه ,میکنم ,ساعت ,میشه یعنی ,دستشویی میرم ,خودم شرمنده ,فراموش میکنم ,حالا داره
خلاصه وقایع خیلی ,زیاد ,میشه ,خونه ,میکنم ,ساعت ,میشه یعنی ,دستشویی میرم ,خودم شرمنده ,فراموش میکنم ,حالا داره
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
ب و من مریض شدیم

امروز چنان حالم بد بود که هنوزم خوب نشدم. ازبس فکر که نهار چی درست کنم آ ش هیچی به ذهنم نرسید. ب رو هم برده بودم بیرون و هی داشتم فکر می که چی درست کنم. خلاصه بیرون که بودم دی جون زنگ زد که ناهار چیه؟ گفت چی بگم پس مجبورم همون گوشت چرخ کرده رو بذارم تو ماکروفر و با برنج بخوریم. اومدم خونه و گوشت رو که گذاشتم گفتم پیاز و سیب زمینی هم بذارم و یه ذره بهش برسم که بهتر دربیاد. خلاصه روغن زیتون هم اضافه و یه غذای عالی دراومد. آقا مادرشوهره هم اومد خونه مون و خلاصه دورهمی یه غذای عالی چسبید و یه چیز عالی و بی نظیری شد. از بخت بد مادرشوهره غذاش رو زیاد نپسندید یا نخورد و تعارف کرد یا هر چی بود غذاش رو من خوردم و به حال غش افتادم. بعدش بلافاصله بعد از غذا ب گفت بیا بریم بیرون من تمرین تیرکمون بازی کنم. هر چی گفتم داداش من الان غذا خوردم حالم بده و حتما باید بخوابم گوش نکرد و منم گفتم باشه عیب نداره. با این که ظهرش بیرون رفته بودیم ولی باز هم قبول و تسلیم شدم و رفتیم پیاده روی که از قضا تیرکمونش هم اب شد و نشد که بازی کنیم و مجبور شدیم الکی کلی پیاده روی کردیم و دیگه داشتیم از هوش میرفتیم که رسیدیم خونه. ولی مردیم و زنده شدیم تا رسیدیم خونه. بعدش دیگه حالم اب شد و دیگه هنوزم خوب نشده و معده ام در حال انفجاره. البته بعدش برای شام یه کمی آش خوردم و یه کمی هم شلیل... خلاصه کنم هنوزم داغونم و خوب نشدم... از بخت بد ب هم مریض شد و یه ذره سرماخوردگی پیدا کرده و تب داره. عصری با دی جون رفتن و فردا مدرسه نمیره و استراته. منم نمیرم. امروز زنگ زدم به رییسم و اونم گفت که با خانم خ هماهنگ کنم و اون هم گفت که روزهای فرد میریم بازدید و خلاصه که من فردا خونه ام. چی از این بهتر. فقط بگم تو چهار هفته یک روز رفتم سرکار.

شبها چنان دماغم یخ میکنه که نفس کشیدن برام سخت میشه. ب هم که از بس شبا باهام لج میکنه و لباس گرم نمیپوشه این جوری مریض شد و حالا خوب بشو نیست تا معلوم نیست کی. چقدر بچه با آدم لج میکنه و با خودش دشمنی. بدم میاد. دو شب پشت سر هم تو اتاقی خو دیم که سرد بود ولی با پتو و لباس گرم حل میشد ولی این بچه لج کرد و لباس گرم نپوشید و هر چی گفتم گوش نکرد و هم رفته بود و مریض شد. الکی الکی خودش و همه رو تو دردسر انداخت. تازه آش هم که اصلا لب نمیزد امشب گفت نمیخورم و سردش بود ... منم هی باهاش صحبت و هی گفتم از بس حرف گوش ندادی مریض شدی و اونم دیگه غیرتی شد و مجبور شد یه کاسه خورد و دیگه عاشقش شد و دوباره دو کاسه دیگه خورد. یعنی جمعا سه کاسه آش خورد. ولی الان تب داره و منم برای پایین اوردن تبش باید حتما بیدارش کنم و اونم از شدت خواب فریاد میزنه و بقیه رو هم بیدار میکنه و خلاصه دردسر برای من شروع شد. ای خدا کاش به زور کتک و زور هم که شده بود وادارش می که لباس گرم بپوشه و منو اذیت نکنه. حالا دیگه هر چی میشه باید هی این قضیه رو به روش بیارم که تو حرف منو گوش نکردی و مریض شدی و منو هم تو دردسر انداختی...

برچسب ها : ب و من مریض شدیم - خلاصه ,مریض ,گفتم ,خونه ,ب ,بیرون ,رسیدیم خونه ,غذای عالی
ب و من مریض شدیم خلاصه ,مریض ,گفتم ,خونه ,ب ,بیرون ,رسیدیم خونه ,غذای عالی
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
تمام این غرهایی که زدم به خاطر نکرانی از شغل اینده ی ب ه...

دو ساعته دارم تو نت میگردم. هیچی به ذهنم نمیرسه. دی جون هم رفته از یه آدمایی راجع به داستان نویسی سوال کرده و اونام یه راهنماییایی ولی بدتر کار رو سخت کرده و بهم فهمونده که کار الکی نیست و خیلی سخته. این روزا خیلی سکوت میکنم. همه اش دلم میخواد تو خودم باشم. شک برانگیز شدم. هی دوست دارم از دست خانواده ام فرار کنم. هی دوست دارم برم تو اتاق و زیر نور آفتاب دراز بکشم. هی دوست دارم کتاب بخونم و تو سکوت آشپزخونه رو تمیز کنم. الکی دستمال بکشم و از این کارا. شنبه تو راهه و بازم باید بچه ها رو هی ببرم و بیارم و براشون صبحانه درست کنم و از این حور کارا. تازه اداره هم باید برم. خوب خلاصه که کارم شروع میشه. دوست داشتم این آ هفته ای رو یه چیزی مینوشتم. ولی نشد. ب هم مشقاش مونده و ننوشته. امروز دو بار رفتیم بیرون. هم صبح از ساعت ده تا یازده بردمش پارک معلم و کلی پیاده روی کردیم و بعد از ظهر هم یعنی در واقع هوا تاریک بود از ساعت هفت شب تا نه شب رفتیم خیابون معلم و پیاده روی کردیم و ب هم یه کمی تاب و سرسره بازی کرد و منم یه ذره عذاب وجدانم کم شد. هر چند باری شنا هیچ کاری نکردیم فعلا. پول بلیط نداریم و قسطامون عقب افتاده. دی جون هم تو همدان زیاد بهش جایزه ندادن. البته اگر قبلا بود همین رو روی سرمون میذاشتیم ولی الان هم توقع مون رفته بالا و هم نیازمون شدید تر شده. ساعت دوی نصفه شبه و هنوز نخو دم. الکی تو نت بودم. دلم میخواد بخوابم ولی دردسر داره. سر شب یه چیزی خورده بودم و سریع مسواک زدم و تصمیم گرفتم دیگه هیجی نخورم. دوباره ساعت دوازده گشنه ام شد و دو تا ما خوردم و حالا حتما باید مسواک بزنم وگرنه نمیتونم  بخوابم.

امروز با این بی پولی یه شاخه مریم یدم برای بوی خوبش و خوش بو شدن خونه مون. پنج هزار تومن هم این جوری رفت. خه خانمه نشسته بود کنار داروخانه و خیلی هم خوشگل و و و جوان بود و واقعا دلم خواست که بهش کمک کنم. نمیدونم چی میکشه بدبخت تو این هوا حالا چه گرم باشه و چه سرد... آخه اینم شد زندگی؟ من اگر بودم و همچین زندگی ای داشتم خودمو صد بار کشته بودم. الانشم یه ذره "خوب که چی" افتاده به جونم و احساس یکنم هیچی ارزش نداره . زندگی رو خیلی بی مفهوم میبینم و میگم که آخه ما اگر تمرد و سیاستمدار باشیم که داریم کره زمین رو نابود میکنیم و اگر مردم عادی باشیم که باید تو بدبختی زندگی کنیم و برای کره زمین کاری از دستمون بر نمیاد و نمیتونیم منشاء اثر باشیم و جلوی نابودی کره زمین رو بگیریم. بعدم این همه جمعیت اضافه کردیم به زمین حالا کی میخواد جلوی این همه رو بگیره. از این ور دعواهای نژادی و اعتقادی رو چکار کنیم. همه اش باید در استرس این باشیم که یه روز خوشی هامون تبدیل به غصه و اندوه خواهد شد و از اون طرف دارم به شغل هایی که ایجاد میشه نگاه میکنم. میبینم که همه دارن ارکت میزنن. یعنی هر کی از کار بیکار میشه داره مارکت میزنه و از بس که این کار قدیما بازدهی خوبی داشته همه دارن میرن دنبال این کار و حالا مارکتای غول پیکر دراومده و دیگه کوروش و جانبو و کمیته امداد و خیلیای دیگه .. از اون ور دارم میبینم که هی همه جی در حال تغییره. یه نجار تازه کارش که داره میگیره باید ول کنه و بره کار جدیدی مثل ام دی اف رو یاد بگیره و اون که گرفت باید حواسش هم جمع باشه که یه چیز جدیدی که میاد بره اون رو یاد بگیره و خدمات مربوط به اون رو ارائه بده و دوباره از نو. یا شغل های دیگه همه شون یه جوری غیر لازم و مس ه به حساب میان. برای من با معنی ترین شغل دنیا پزشکیه. واقعا با جون آدما سر و کار دارن و اون پولی هم که دارن حقشونه و حیفه که همه نمیتونن پزشک بشن ... الانم که اونقدر پزشک زیاد شده که پزشکا مجبور به دروغ گویی شدن برای پول بیشتر. نمونه اش همون خانوم که ب رو به دنیا آورد میخواست برای دویست هزار تومن ب رو به کشتن بده و دوازده روز زودتر بچه رو به دنیا بیاره و نگران بچه نبود که یه عمر با یه مشکل نارسایی مواجه بشه اون به فکر خودش بود. ولی اگر مون پزشکی رو آدم با وجدان بیدار انجام بده میدونین که چقدر باعث تسکین آلام آدمای مختلف میشه و چقدر کار انسانی و جالبی انجام میده. مثلا همین الکتریکی از جلوی مغازه هه رد شدیم رفتیم و اومدیم بدبخت همین جوری نشسته بود و توی دوساعت یه دونه مشتری براش نیومده بود... خوب که چی؟ این همه زحمت و کرایه مغازه و تشکیلات و سرمایه آ ش که چی؟ درآمد خاصی نداره که دلش خوش باشه...

دیگه نمیتونم این بحث رو ادامه بدم...

تمام این غرهایی که زدم به خاطر نکرانی از شغل اینده ی ب ه...

برچسب ها : تمام این غرهایی که زدم به خاطر نکرانی از شغل اینده ی ب ه... - زمین ,حالا ,باشیم ,ساعت ,دارن ,میشه ,دوست دارم ,خاطر نکرانی ,هزار تومن
تمام این غرهایی که زدم به خاطر نکرانی از شغل اینده ی ب ه... زمین ,حالا ,باشیم ,ساعت ,دارن ,میشه ,دوست دارم ,خاطر نکرانی ,هزار تومن
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
تمرین

مامان سوار ماشین شد و از در پارکینگ رفت بیرون.

بعد گفت: " بدو ب دیر شد. در رو ببند بیا سوار شو."

- باشه مامان.

ب اول لنگه چپ در رو بست و بعد لنگه ی راست رو. ولی اشتباه بود. باید اول لنگه ی راست رو می بست بعد سمت چپ رو.

ب سوار شد:

- مامان ببخشید وقتت تلف شد.

- نه عزیزم اشکالی نداره. این اشتباهی که تو کردی فوقش ده-پونزده ثانیه زمان برد. ولی باید برای جبرانش عجله کنیم.

 به محض این که مامان میخواست ماشین رو راه بندازه و بره تو خیابون، یه ماشین دیگه با سرعت بوق ن از کنارش رد شد.

ب گفت: "چه خبرش بود. ترسیدم ..."

- نه پسرم حتما کار داشت و باید عجله می کرد.

-شاید هم مثل ما بلد نبود وقت های تلف شده رو حساب کنه.

- چطور مگه؟

- خوب اگر به ما راه میداد فوقش ده پونزده ثانیه وقتش تلف میشد. ولی این جوری هم خودش رو ناراحت کرد و هم ما رو.

- خوب ما برای این که ناراحت نشیم باید خودمون رو بذاریم جای آدما و بگیم شاید مشکلی دارن و نمیتونن صبر کنن.

-------------------------------------------------

ظهر مامان با اخم و ناراحتی دم در مدرسه منتظر ب بود.

- چی شده مامان جون؟

- هیچی. موقعی که داشتم پارک می زدم به یه ماشین و یه خط کوچولو روی در سمت راننده اش انداختم. البته ماشین خودمون هم بدون خط نموند و یکی نصیبش شد.

- آقاهه چی گفت؟

- آقاهه یا خانومه اصلا تو ماشین نبود. ماشینش رو پارک کرده بود و رفته بود.

- خوب بهتر. حالا نمیتونه ما رو پیدا کنه.

- چرا می تونه. چون من شماره تلفنم رو گذاشتم رو شیشه ی پنجره زیر برف پاکن.

- عه مامان چرا این کار رو کردی؟ میتونستی راحت بذاری بری.

- نه پسرم. آدم وقتی یه کار بدی می کنه باید پاش وایسه. نمیشه بزنی و در بری. اگر یکی دیگه هم با ماشین ما یا خونه ی ما یا بچه ی ما همین کار رو ه ناراحت میشیم. باید این مشکل رو با گفتگو حل کنیم.

- پس چرا اخم کردی؟

- چون این ماه زیاد پول نداریم.

- ای بابا...

-------------------------------------------

ب از مدرسه رسید خونه.

- مامان من دیگه تو اون مدرسه پا نمیذارم. ببین علی چه بلایی سر دفترم آورده.

- ای بابا ببینم... داغون شده.

- باید پولش رو ازش بگیرم.

- نه پسرم. من خانواده اش رو می شناسم زیاد وضعشون خوب نیست. پدرش بیکاره و مادرش تو خونه ی مردم کار میکنه. گناه دارن.

- خوب خودش تقصیر داره. باید فکر این جاش رو می کرد که خودش رو توی دردسر نندازه.

- پسرم به خدا اون مقصر نیست. پدر و مادرش نتونستن درست بهش یاد بدن که چه کاری خوبه و چه کاری بد. 

- آهان این یکی رو هم باید درک کنم؟

- بله پسرم ما باید همه رو درک کنیم.

- ای وای مامان!

- به خدا اگر مردم رو درک کنی خودت کمتر اذیت میشی. حالا ببین.

--------------------

برچسب ها : تمرین - مامان ,ماشین ,ب ,پسرم ,ناراحت ,مدرسه ,پونزده ثانیه
تمرین مامان ,ماشین ,ب ,پسرم ,ناراحت ,مدرسه ,پونزده ثانیه
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
ترحم بر پلنگ تیزدندان میکنیم

یادش به خیر چه همسایه های خوبی داشتیم. البته یه کم نیت شون خوب نبود ولی باور کنین تو اون پنج سالی که ما با هم بودیم یعنی یه بار نشد دلمون ازشون بگیره و چرکین بشه. از بس رفتارای خوبی داشتن و برای هر چیزی از آدم عذرخواهی می ادم همون اتفاقات بد رو هم میتونست ببخشه و بگه اشکال نداره اینم جای برادرمه. چقدر خوب بودن. فقط پول مشارکت رو نمیدادن. اونم ما گفتیم اشکال نداره در طول پنج سال و نیمی که اونجا بودیم حدود سیصد چهار صد هزار تومن هزینه کردیم که هیشکدوم رو به ما برگشت ندادن. گفتیم اشکال نداره عوضش برامون دردسری نداشتن و خوب بودن. بچه شون سروصدا میکرد میومدن عذرخواهی می و میگفتن دیگه تکرار نمیشه. بچه میمرد واسه این که بیاد خونه ما بازی کنه ولی اجازه نمیدادن میگفتن مزاحم تون میشه.

حالا نمیدونم چیه که من الان چند روزه که تو خیابون و راه پله و کوچه صد بار این مردک همسایه رو میبینم با اون قیافه نحسش. حالم بهه م میخوره از این که بهش سلام کنم. دیروز یه سلام علیک گرم و صمیمانه کرد آدم حسابش ن و فقط گفتم سلام. امروز دیگه دست . پای خودش رو جمع کرد و سلام نکرد. من سلام خشکی و اونم گفت سلام خانم تموم شد. حی نمیکنه اون همه دی جون رو اذیت کرد و باعث شد ما شبا خوب راحت نداشته باشیم. به خدا هر وقت شیر آب رو باز میکنیم پیش خودمون تمام جون مون جمع میشه یه گوشه و میشیم عین یه جوجه. . خدایا حالا که این کاری به کار ما نداره یه کاری کن همین وضع ادامه پیدا کنه و واقعا دیگه کاری به کار ما نداشته باشه. ما تحمل نداریم. من نمیگم اینا بلند شن از این جا برن چون میدونم استطاعت ید یه خونه بهتر رو ندارن. منم نمیگم چون من اومدم اینجا اینا آلاخون والاخون بشن و از این جا آواره بشن. اون در حد اختیارات من نیست که برای ی تعیین تکلیف کنم. فقط از خدا میخوام زودتر یه جای خوب پیدا کنن و شرشون رو کم کنن. دلم نمیخواد اونم زن و بچه اش اذیت بشن. ولی باور کنین اگر که بتونن کنار بیان و اذیت نکنن از خدا میخوام که اصلا اذیت هم نشن و همین جا بمونن. چه اشکالی داره که آدم باشن و کاری به کار ما نداشته باشن. اصلا هم بد نیست. فقط واقعا میگم کاری به کار ما نداته باشن و ما رو اذیت نکنن.

هنوز تکلیف پول آب معلوم نشده. خدایا از اون به تو پناه میبرم. دوباره ما باید با این موجود دهن به دهن بشیم.

برچسب ها : ترحم بر پلنگ تیزدندان میکنیم - سلام ,کاری ,اذیت ,نداره ,باشن ,نداشته ,اشکال نداره ,اذیت نکنن ,گفتیم اشکال ,باور کنین ,عذرخواهی می ,گفتیم اشکال نداره
ترحم بر پلنگ تیزدندان میکنیم سلام ,کاری ,اذیت ,نداره ,باشن ,نداشته ,اشکال نداره ,اذیت نکنن ,گفتیم اشکال ,باور کنین ,عذرخواهی می ,گفتیم اشکال نداره
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
تمرین

مامان سوار ماشین شد و از خونه رفت بیرون.

بعد گفت: " بدو ب دیر شد. در رو ببند بیا سوار شو."

- باشه مامان.

ب اول لنگه چپ در رو بست و بعد لنگه ی راست رو. ولی اشتباه بود. باید اول لنگه ی راست رو می بست بعد سمت چپ رو.

ب سوار شد:

- مامان ببخشید وقتت تلف شد.

- نه عزیزم اشکالی نداره. این اشتباهی که تو کردی فوقش ده-پونزده ثانیه زمان برد. ولی باید برای جبرانش عجله کنیم.

 به محض این که مامان میخواست ماشین رو راه بندازه و بره تو خیابون، یه ماشین دیگه با سرعت بوق ن از کنارش رد شد.

ب گفت: "چه خبرش بود. ترسیدم ..."

- نه پسرم حتما کار داشت و باید عجله می کرد.

-شاید هم مثل ما بلد نبود وقت های تلف شده رو حساب کنه.

- چطور مگه؟

- خوب اگر به ما راه میداد فوقش ده پونزده ثانیه وقتش تلف میشد. ولی این جوری هم خودش رو ناراحت کرد و هم ما رو.

- خوب ما برای این که ناراحت نشیم باید خودمون رو بذاریم جای آدما و بگیم شاید مشکلی دارن و نمیتونن صبر کنن.

-------------------------------------------------

ظهر مامان با اخم و ناراحتی دم در مدرسه منتظر ب بود.

- چی شده مامان جون؟

- هیچی. موقعی که داشتم پارک می زدم به یه ماشین و یه خط کوچولو روی در سمت راننده اش انداختم. البته ماشین خودمون هم بدون خط نموند و یکی نصیبش شد.

- آقاهه چی گفت؟

- آقاهه یا خانومه اصلا تو ماشین نبود. ماشینش رو پارک کرده بود و رفته بود.

- خوب بهتر. حالا نمیتونه ما رو پیدا کنه.

- چرا می تونه. چون من شماره تلفنم رو گذاشتم رو شیشه ی پنجره زیر برف پاکن.

- عه مامان چرا این کار رو کردی؟ میتونستی راحت بذاری بری.

- نه پسرم. آدم وقتی یه کار بدی می کنه باید پاش وایسه. نمیشه بزنی و در بری. اگر یکی دیگه هم با ماشین ما یا خونه ی ما یا بچه ی ما همین کار رو ه ناراحت میشیم. باید این مشکل رو با گفتگو حل کنیم.

- پس چرا اخم کردی؟

- چون این ماه زیاد پول نداریم.

- ای بابا...

-------------------------------------------

ب از مدرسه رسید خونه.

- مامان من دیگه تو اون مدرسه پا نمیذارم. ببین علی چه بلایی سر دفترم آورده.

- ای بابا ببینم... داغون شده.

- باید پولش رو ازش بگیرم.

- نه پسرم. من خانواده اش رو می شناسم زیاد وضعشون خوب نیست. پدرش بیکاره و مادرش تو خونه ی مردم کار میکنه. گناه دارن.

- خوب خودش تقصیر داره. باید فکر این جاش رو می کرد که خودش رو توی دردسر نندازه.

- پسرم به خدا اون مقصر نیست. پدر و مادرش نتونستن درست بهش یاد بدن که چه کاری خوبه و چه کاری بد. 

- آهان این یکی رو هم باید درک کنم؟

- بله پسرم ما باید همه رو درک کنیم.

- ای وای مامان!

- به خدا اگر مردم رو درک کنی خودت کمتر اذیت میشی. حالا ببین.

--------------------

برچسب ها : تمرین - مامان ,ماشین ,ب ,پسرم ,خودش ,ناراحت ,پونزده ثانیه
تمرین مامان ,ماشین ,ب ,پسرم ,خودش ,ناراحت ,پونزده ثانیه
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
میمون نباشم کاش

داشتم فرنی و زویی رو میخوندم. حالا نمیدونم وسط نوشتن برای ک ن این دیگه چی بود. آدم باید مطالعاتش هدف دار و مجتمع باشه. نه این که هی بره این ور اون ور. مثل تمام کارام اینم این جوریه. هی از این شاخه به اون شاخه. مثلا الان برنجم رو گازه و دو دقیقه دیگه هم باید برم دنبال بچه ها. البته خوبه که آدم از وقت های مرده اش استفاده کنه ولی باعث استرس شدید میشه و نظم کارا به هم میریزه. من تجره اش رو دارم. ی که یه کار رو شروع میکنه و تا آ ش دست به کار دیگه ای نمیزنه موفق تره تا این که ی وسط یه کار بره سراغ یه کار دیگه.


برچسب ها : میمون نباشم کاش
میمون نباشم کاش
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برم تو و کتاب

به جز ای حسن فتحی که بدون استثنا همیشه با دیدن اش دوست دارم مسافرت کنم و برم تو اون فضا زندگی کنم، این تصاویر هالیس وودز هم همین حس رو بهم میده. دلم میخواد برم پیش اون آدمای گر و صمیمی و بین شون وول بخورم و زندگی کنم و مسواکم رو توی لیوان جا مسواکی اونا بذارم و باهاشون کباب درست کنم و بهشون شکلات تعارف کنم. خیلی نازن ولی نمیدونم تو دنیای واقعی هم این قدر آدما به این صمیمیت و خوبی پیدا میشن که از احساسات یه به سن هالیس وودز سوئ استفاده نکنن و بهش خیانت نکنن و اجازه بدن که زندگی خوبی رو تجربه کنه یا نه. کلا این جور ادبیاتا حاصلی جز خیانت نداره. چون که باعث میشه ادم فکر کنه همه وظیفه دارن که خوب و مهربون و حامی باشن و اگر ی خیانت کرد تمام دنیا رو سر آدم اب میشه. نمیدونم والله من که این جوری بودم و همیشه فکر می بالا ه یکی هم چیدا میشه که ج تحصیل منو بده و منو بفرسته خارج تا بتونم موفق باشم. واقعا فکر می بالا ه یکی پیدا میشه که بدون هیچ چشمداشتی منو به فرزندی خودش بپذیره و بزرگ کنه و ج تحصیل و عشق و حال منو بده و اجازه بده مزه واقعی یه زندگی لاکچری رو بچشم. تو تمام داستانا و ا همین وضعیت بود. حتی تو لبری فین و دیوید کاپرفیلد و اولیور توییست و خیلیای دیگه . اینا همه خیانته به آدم... خدا رو شکر که باربار این حوری بار نیومده و از ی تقاضایی نداره. هرچند که تو این داستانای سیندرلایی دخترای بدبخت میشینن تا یکی بیاد خوشبختشون کنه که از اونم نفرت دارم. حتی بابالنگ دراز و غرور و تعصب هم همین بدبختی رو داره انتشار میده. متنفرم از این که آدم دست بذاره رو دست و بشینه تات یکی از راه برسه و خوشبختش کنه. این باعث میشه ادم هرگز به آرزوش نرسه. والله جدی میگم. منم همیشه نشسته بودم یکی بیاد استعدادام ر کشف کنه. خودم که هیچ. واقعا فکر می خیلی با استعدادم. بدون این که کاری م. تو ذهنم یه کارایی می و یه ایده هایی رو پرورش میدادم که تو واقعیت امکان تحققش وجود نداشت. ولی با همون برای خودم استعداد تراشیده بودم و فکر می الان من چون امکانات ندارم این شدم. بعدش که امکانات اومد دستم و همه پولا رو هزینه تازه فهمیدم که چقدر اشتباه می و در مورد خودم چقدر ابله بودم. حتی در مورد قالی هم اشتباه می و فکر می میتونم سالی دو تا قالی ببافم. چقدر ساده دل بودم . فکر می این نقشه هایی که من تو سرم دارم رو هیشکی نداره. تا بیام به خودم بجنبم هر چی نقشه تو سرم بود رو تو اینستاگرام بافته شده اش رو دیدم. آخه آدم چی بگه...

راستی قالیم رو مامان برد قم و داد یه آقاهه برامون پرداخت کنه و اشکالاتش رو برطرف کنه. ای خدا تو اون هم خیلی اشتباه .

داشتم تصاویر هالیس وودز رو نگاه می . خیلی قشنگه. فیملش لوکیشن خیلی زیبایی داره. ما که تا به حال رو ندیدیم این ه خیلی کمک میکنه. حتی من رو ورقه امتحانی هالیس هم استپ زدم که قشنگ ببینم دنیاشون با جزییات چه شکله... دوست داشتم منم میتونستم برم ببینم. حیف که زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. چهار بار نواخت.

برچسب ها : برم تو و کتاب - می ,خیلی ,میشه ,زندگی ,هالیس ,چقدر ,هالیس وودز ,اشتباه می ,می خیلی ,باعث میشه ,تصاویر هالیس
برم تو و کتاب می ,خیلی ,میشه ,زندگی ,هالیس ,چقدر ,هالیس وودز ,اشتباه می ,می خیلی ,باعث میشه ,تصاویر هالیس
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
ناتوردشت

امروز بعد از چند سال بالا ه ناتوردشت رو پیدا و دارم میخونم. هرچند موضوعش اون چیزی نیست که من دوست دارم. یعنی آدم ش ت خورده ی بدبختی که اتفاقای بدی براش میفته که با فرهنگ ما جور نیست. من اصلا از بازیای رمانای بزرگسالان خوشم نمیاد. برای همین یه عمره که دارم رمان نوجوان و کودک میخونم و کارتون نگاه میکنم به جای . ولی از طرز بیانش خوشم میاد. این نویسنده های مولف رو خیلی دوست دارم و میستایم. چه جوری میشه که یه نفر اونقدر کار میکنه و زحمت میکشه و تمام زندگیش میشه کارش که بالا ه موفق میشه یه سبک و زبان جدید خلق کنه واسه بیان اثرش. خوبه دوست دارم. داستانگویی این ادم رو دوست دارم. عین خودم حرف میزنه. یعنی منم دارم حرف میزنم دقیقا همین جوری حرف میزنم. مخصوصا با مامانم. خیلی دوست دارم.

برچسب ها : ناتوردشت - دوست ,میشه ,دوست دارم ,خیلی دوست
ناتوردشت دوست ,میشه ,دوست دارم ,خیلی دوست
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
سالینجر

همین الان خوندن کتاب سالینجر رو تموم . فکر کنم قبلا این کتاب رو تموم نکرده بودم. ولی الان نشستم و با وجودی که دیگه از دست کتاب خسته شده بودم و دیگه دستش برام رو شده بود ولی تا آ ش رفتم. آ اش دیگه رو اعصاب بود. نمیدونم چه جوری این نویسنده های ناقلا کتاب رو بدون پایان بندی جوری تموم میکنن که آدم فکر میکنه پایان بندی داره. پایان بندی خیلی برای من مهمه. حتی از پایان بندی مهمتر جمله ی آ کتابه. یعنی آ ین جمله ای که میخونی و بعد از اون کتاب رو میبندی. یه جمله ای باید باشه که حس به آدم حال بده و بچسبه. یه چیزی باید باشه که تا آ عمر فکر آدمو به خودش مشغول کنه. حتی اگر این باشه: دارم میام... یا: مواظب باش... یا اشکهام سرازیر شد... نمیدونم یه چیزی تو این مایه ها. خیلی بارم مهمه. مثلا کتاب هستی رو که میخوندم جمله پایانیش دیوونه ام کرد. برای همین گفتم کتاب خوبیه. عالی بود به نظرم. ولی فقط یه اشکالی هست. نمیتونم از خودم تحیل ببافم. حتی وقت ب بهم میگه برام قصه بگو نمیتونم از خودم قصه ببافم. باید یه چیز واقعی بگم. یا از ایی که دیده ام یا از کتابایی که خوندم یا از قصه هایی که قبلا شنیدم باید براش بگم. اصلا و ابدا نمیتونم خودم تخیل کنم. خنگم. حالا باربار واقعا عاشق تخیل بود. یه اسامی مس ه ای میبافت و اختراع میکرد که نگو. عالی بود. یه نویسنده ی خیلی توانا هم بود که همین جوری اسم اختراع میکرد. خیلی جالب بود. باهاش مصاحبه رده بودن گفته بودن از کجا این همه اسم رو میاری. گفته بود من خصلتم اینه. میتونم بشینم یه عالمه اسم اختراع کنم. و برای هر کدوم هم یه داستان بسازم. من نمیتونم. فعلا که نمیتونم. امتحان . یع مدت گیر داده بودم به یه موضوع که یه گوشی یا یه حیوونی تو جنگل بود که مامانش بهش گفته بود زیاد از خونه دور نشه و این هم دور شد و گم شد و مامانش تو سختی افتاد و بعدش که پیدا شد و مامانش رو پیدا کرد قول داد که دیگه از خونه دور نشه. آخه اینم شد قصه تو رو خدا؟ حالم به هم خورد. یه مدت هم برای باربار قصه ی یه آدم موفق رو تعریف می . الان تو این مملکت همین که داری یعنی موفقی. دیگه بقیه اش پیشکش.


اصلا معلوم نیست چم شده. تو توییتر رفتم دنبال این که ببینم به ترامپ چه بدوبیراه جدیدی گفتن. بعدم رفتم ببینم مردم سر ترامپ چه دعوای ججدیدی با هم یکنن. یه خورده هم یه آهنگی رو گوش که خیلی مس ه بود. آه ای صبا خانه بر دوشم من. از این آهن کشکی که اونقدر گوش دادیم که دیگه حالم به هم میخوره. یعنی چی اون همه صداشون رو میکشن رو سرشون. منم بلدم جیغ بکشم هنرمند جلوه کنم. یه مدتم اصلا این کار رو می . الانم باربار این کار رو میکنه. تو مدرسه هی آواز میخونه و جیغ جیغ میکنه که بگن صداش خوبه. صداش خوبه ولی دیگه بعضی وقتا ازار دهنده میشه. به جای این که برم همه موهام داره میریزه یا این که یه نوشته ای رو شروع کنم همه اش تو و توییترم. یعنی چی مثلا.

یه نوشته هم در مورد هانا آرنت بود که خوب به من چه؟ من کی تا به حال نوشته های فلسفی خوندم؟ از کی تا حالا این جور مطالب برای من جالب شده؟ چقدر آدم باید وقت تلف کنه و قدر ندونه؟ پس برم . همه فرشامون پر از موهای زشت و بیریخت من شد. اگر باربار بود کشته بودمش به جرم ریختن موهاش رو فرشامون. شام هم نداریم... نون هم نداریم...

برچسب ها : سالینجر - کتاب ,خیلی ,نمیتونم ,جمله ,همین ,باربار ,پایان بندی ,صداش خوبه ,باید باشه ,اختراع میکرد
سالینجر کتاب ,خیلی ,نمیتونم ,جمله ,همین ,باربار ,پایان بندی ,صداش خوبه ,باید باشه ,اختراع میکرد
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
نقطه نقطه خط خط

کمرم درد میکنه

خوابم میاد و نمیاد. منگم

امروز اومدم چند تا حرکت ورزشی کنم پنج دقیقه نشده کار پیش اومد یادم رفت ادامه بدم.

توییتر خیلی تر از اونیه که فکرشو می . همه میخوان با دادن نشون بدن که خیلی سرشون میشه

نمیتونم شروع کنم

فردا باید برم سر کار. بالا ه

غلط املایی نداشتم

دی جون چرا نمیخوابه

بچه ها خوابن

شام که نخوردم مثل هر شب. ولی دلم موند پیش اون ماکارونی ای که امروز پخته بودم

دلم کتاب میخواد. ناتور دشت تموم شد. ولی فرانی و زویی مونده

نمیدونم کتاب داستان کودک طولانی رمان مانند داریم یا نه

از داستان کوتاه خیلی خوشم میاد ولی نوشتنش برام سخت تره. موضوع خاصی مد نظرم نیست

دوستم از کانون ساری رفت قائمشهر. کتابای خوبی قرض میداد بهم.

دستام رو کرم نزدم زبر شده

دی جون داره نصفه شبی گز میخوره با یه لیوان شیر... اون وقت میگه چاق شدم. داداش تو چاق نشدی داری میترکی

آ جمله هام نقطه نذاشتم

یاد بانوی زیبای من افتادم... یاد غم دختره. چقدرم موزیک داشت. طولانی و کشدار. از بس طولانی بود خودشون هم میدونستن وسطش ده دقیقه و یک ربع آنتراکت گذاشته بودن سه بار

دی جون سرفه کرد

امروز ماشین رو برده بود دودانگه و ما پیاده رفتیم سر کار. خیلی خوب بود ولی هم رفتنی و هم برگشتنی بچه ها غرغر مبسوطی

فرانی و زویی رو بخونم دیگه از داستان های بزرگسال کلا میام بیرون و میرم تو کودک

اون قسمت کتاب ناتور دشت خیلی بانمک بود که میگفت معلمش دست کشید رو سرش و این از خواب پرید و گفت چه غلطی داری میکنی؟ خیلی به تاچ حساسن. واقعا تو فرهنگشون خیلی راحت تعریف شده. تاچ یعنی آ مرض. عالیه. کاش همین صراحت تو فرهنگ مام بود. متنفرم از تاچ. خیلی حساسم. یعنی وقتی میخوام با ی دست بدم آ مرگمه. مخصوصا اونایی که محض نشون دادن صمیمیت دست آدم رو میگیرن و دیگه ول نمیکنن و هی با دست آدم تو دستا شون بازی میکنن و هی فشار الکی میدن و هی میخوان ثابت کنن که ما رو دوست دارن. حالم رو به هم میزنن. یکیش هم اون زنیکه بود که پیرارسال بهم گفته بود لقمه ات حرومه و بعد که مدیرمون بهش توپید حالا اومده بود معذرت خواهی و دستام رو تو دستش گرفته بود و ول نمیکرد و تازه ابتکار هم به ج میداد و خیلی خلاقانه دستش رو آورده بود بالا که هم چادرش از سرش نیفته و هم دستای منو بگیره تو دستش. یعنی با یه جدال چند ثانیه ای دستام رو کشیدم بیرون وگرنه تا امشب میخواست دستم رو تو دستاش فشار بده. احمق.

برچسب ها : نقطه نقطه خط خط - خیلی ,یعنی ,دستش ,نقطه ,طولانی ,کتاب
نقطه نقطه خط خط خیلی ,یعنی ,دستش ,نقطه ,طولانی ,کتاب
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
لو دادن داستان تصاویر هالیس وودز

امروز سه تا از کتابای گم شده ام رو پیدا . یکیشون تصاویر هالیس وودز بود که عاشقشم. خیلی جالبه.

داستانش رو بخوام خط داستانیش رو تعریف کنم اینه که یه دختری هست که بی س رسته. بعد از این که چند بار به خانواده های مختلف س میشه و از دستشون فرار میکنه بالا ه میره یه جایی که یه خانواده ی واقعی پیدا میکنه که اذیتش نمیکنن و باهاش مثل انسان و اون جوری که دلش میخواد رفتار میکنن. ولی فقط یه اشکال کوچیک هست و اونم اینه که زیادی به این بچه اهمیت میدن و پسر خودشون رو میندازن زیر پای این. یعنی حمایت بیش از حد از این یکی و قربانی بچه ی خودشون. بعدم اتفاق دیگه ای میفته. پسر خانواده کامیون پدرش رو برمیداره و بدون اجازه شروع میکنه به رانندگی و با هالییس با هم دیگه از کوه پرت میشن و تصادف میکنن و آسیب میبینن. کامیونه له میشه ولی خودشون طوریشون نمیشه. بعدم والدین فقط پسره رو دعوا میکنن و به خاطر دختره پسره رو سرزنش میکنن. اونم ناراحت میشه و به خاطر این که از عذاب وجدان راحت بشه از پیش اون خانواده هم فرار میکنه. بعد از چند وقت میفرستنش پیش یه خانم پیر که داره یواش یواش آ ایمرش شروع میشه. اون جا هالیس خیلی راحته ولی همیشه تو فکر اون خانواده قبلیه. هر چی میشه تو ذهنش با استفان حرف میزنه و ازش راهنمایی میخواد. بعد اداره س رستی متوجه آ ایمر خانومه میشه و میخواد دختره رو از پیش اون خانم ببره. ولی هالیس دیگه واقعا خسته شده و دلش میخواد پیش این خانم بمونه. بنابراین با خانومه فرار میکنه و میره تو خونه ویلایی اون خانواده قبلی که فقط آدرسش رو بلده و هیچ نشون دیگه ای نداره. وقتی به خونه ی اونا میرسه از روی شواهد حدس میزنه که راه رو درست اومده. و یه کم تو اون خونه میمونن و اداره با اون خانواده استفان تماس میگیره و خبر گم شدن هالیس رو بهشون میده. استفان حدس میزنه که هالیس باید الان توی خونه ویلایی شون باشه که این وقت سال تو زمستون خالی و سرد و خطرناکه. بعدم میره و اونا رو که در آستانه یخ زدن و تلف شدن از گرسنگی هستن پیدا میکنه. خلاصه آ داستان پدر و مادر استفان به هالیس قول میدن که رفتارشون رو با استفان هم درست کنن و خانم آ ایمری هم میره تو خونه بستری میشه و دیگه هیچی یادش نمیاد و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.

وای که چقدر این داستان برای من جذاب و پرکشش بود. همین الانش داشتم تعریف می چشمام پر از اشک شد. بغض گلوم رو داره فشار میده. عالی بود.

تک گویی های هالیس با استفان تو ذهنش معرکه است. نقاشیایی که توی مدت اقامتش تو خونه ی خانم تنها میکشه هم همه شون نشون دهنده ی این بودن که هالیس هنوز اون خانواده رو دوست داره و فقط به خاطر عذاب وجدانش از اون خونه فرار میکنه. واقعا عالی بود. من این کتاب رو سالها پیش یدم 1800 تومن. حیف نیست واقعا؟

برچسب ها : لو دادن داستان تصاویر هالیس وودز - هالیس ,خانواده ,میشه ,خونه ,میکنه ,استفان ,فرار میکنه ,خونه ویلایی ,پیدا میکنه ,تصاویر هالیس ,هالیس وودز
لو دادن داستان تصاویر هالیس وودز هالیس ,خانواده ,میشه ,خونه ,میکنه ,استفان ,فرار میکنه ,خونه ویلایی ,پیدا میکنه ,تصاویر هالیس ,هالیس وودز
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
چی بگم والله

یک ساعت ورزش . خیلی انرژی سوزوندم. عالی بود. بعداز مدتها... به یاد کلاس پیلاتسم که دیگه از بیست مرداد به این ور نرفتم. خیلی خوب بود. یادش به خیر. همون کلاسه بود که باعث شد این خونه رو سرمون کلاه بره و ب یم. چون یکی از همکلاسام همسایه مونه و بهش گفتم بره تحقیق کنه ولی اونقدر پشت گوش انداخت و نرفت تا ما قشنگ اسباب کشی کردیم و بعد خبر فرستاد که بهش بگو ن ن اون خونه رو همسایه شون بده. گفتم مس ه ما الان بنایی رو تموم کردیم و داریم اسباب کشی میکنیم الان میگی؟ خلاصه که فکر کنم قسمت مون این بود و ایشالله که قراره اتفاقات خوبی برامون بیفته و ما بی خبریم. ایشالله که خیره و همه چی به خوبی و موفقیت درست میشه. الان پستچی برای همسایه بغلی مون نامه آورده بود از دادگستری. اولش فکر کردیم میخواد بده به همسایه بالایی مون و خوشحال شدیم ولی بعدش دیدیم که نامه مال همسایه بغلیه و کلی ناراحت شدیم. حیف شد.

برچسب ها : چی بگم والله - همسایه ,الان ,کردیم
چی بگم والله همسایه ,الان ,کردیم
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
نه صبح

ساعت نه و نیم شده و هنوز نشستم پای نت. ب یه داستان شروع که به وسطاش رسیده پاکش . اونقدر که از لحنش بدم اومد. نمیتونم. باید خیلی تلاش کنم. اصلا دستم به کار نمیره. داره ی ال میشه که لپتاپ یدم. حیف نون.

یه خورده سرد شده هوا. میخواستم پاشم ورزش کنم. اما بازم تنبلی مانع میشه. خیلی خوابم میاد. صبح با بدبختی و مصیبت پاشدم. از بس که ب دیر خو دم. ساعت دوازده بود. دیگه از اون شب بیداریای خیلی طولانی خبری نیست. نمیتونیم.

ب کلی کتابای فیزیک رو خوندم. حیف دیروز 14 تومن دادم کتابای فیزیک جدید رو یدم بعد اومدم پی دی اف رو هم . چقدر خنگم. کلی پول رفت. ولی کتابای آزمایشگاه رو و ن یدم. چون که دیگه خیلی پولش میشد. ولی هیچ چیز خاصی نداشت. بدم میاد. کی بازنشسته میشم.

پاشم ورزش کنم. عاشق هیکلم شدم. خیلی رو فرم اومدم. عالیه. کلا خیلی جمع و جور شدم. این همون کاری بود که ای رژیم میکنن. یعنی اول یه سوک وارد میکنن و وزن رو کم میکنن بعد اون رو ثابت نگه میدارن. منم با اون بنایی و اون همه استرس یهویی بهم فشار اومد و جمع و جور شدم و حالا دیگه لب به شام نمیزنم و صبحانه میورم و دیگه هیچی نمیخورم که وزنم ثابت بمونه. عالی شدم. همه شلوارام واسم گشاد شدن و میفتن زیر پام. عالیه.

خدایا کمک کن.

ب مردک همسایه دیر وقت اومد خونه و هنوز پاش به خونه نرسیده بود زنش چنان عربده ای کشید که همه مون رفتیم هوا. باربار میگفت باید بهش بگیم وقتی شوهرش اومد تو دهنش آب قرقره کنه که حرف نزنه و دعواشون نشه. عالی بود. 

بوی بد میاد هنوز. نمیدونم در فرنگی باز مونده یا نه. برم چک کنم.

برمیگردم.

برچسب ها : نه صبح - خیلی , ب ,میکنن ,میاد ,کتابای , ,کتابای فیزیک ,پاشم ورزش
نه صبح خیلی , ب ,میکنن ,میاد ,کتابای , ,کتابای فیزیک ,پاشم ورزش
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
خودتو ضایع نکن بابا

یه نفر توی توییتر نوشته بود مجردها وقتی میرن مسافرت کادوهای کوچولویی برای همسر آینده شون ب ن جالبه. چون وقتی ازدواج میکنن میتونن اون رو کادو بدن و خلاصه از این جینگولک بازیا. بعد همه ریختن مس ه اش و اصلا توی توییتر طوفان توییتری راه انداختن که آره چی ب یم که کهنه نشه و اینا. ولی من یادم افتاد که من خودم همین کار رو کرده بودم. یعنی اون موقع که هنوز با آقامون آشنا هم نشده بودم یه کارت تبریک خیلی کوچیک و خیلی ناز و گوگولی مگولی با یه طرح شقایق و یه قاب طلایی خیلی طریف یده بودم و گذاشته بودم در مخفی ترین قسمت کمد وسایلم که به محض ازدواج رو کنم و طرفم رو مورد سو رایز شدید و غلیظ قرار بدم.
خلاصه زد و ما هم تونستیم ازدواج کنیم. وقتی با آقامون آشنا شدم اون رو به عنوان اولین کادو دادم بهش. اولش یه خورده اخم کرد و گفت قرار بوده به کی بدی؟ گفتم ای بابا گفته بودم اگر ازدواج میدم به همسر آینده ام. کلی مشکوک نگام کرد و بعدم انداخت یه گوشه. طرحش و کلا کارت تبریک و اصلا این کار براش جالب نبود. منم برای این که ضایع نشم چسبوندمش اول دفتر اشعارش که تو مدت آشنایی مون بهم داده بود که از بخت بد اون دفتر کلا گم شد. یعنی یدنش. اون کارت هم باهاش رفت. اون موقع ها موبایل وجود نداشت که منم بتونم یه ع از اون کارته داشته باشم ولی طرحش قشنگ جلوی چش . خیلی خوشگل بود. منتها بدی این کار این بود که آدما با هم دیگه فرق دارن. اون چیزی که ما سالها راجع بهش تخیل میکنیم و باور داریم که یه تصویر بی نهایت جذاب و جالبه ممکنه تو نظر بهترین و نزدیک ترین آدم زندگی مون یه چیز مز ف و لوس و چرت باشه. حتی مادر و فرزند هم ممکنه از لحاظ طرز فکر با هم دیگه زمین تا آسمون فرق داشته باشن. پس بهتره چیزی رو به زور به خورد ی ندیم. خودمون در نهایت ضرر میکنیم.

برچسب ها : خودتو ضایع نکن بابا - ازدواج ,خیلی ,کارت ,کارت تبریک ,آقامون آشنا ,همسر آینده
خودتو ضایع نکن بابا ازدواج ,خیلی ,کارت ,کارت تبریک ,آقامون آشنا ,همسر آینده
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
خاک بر سر بی عرضه ام

یعنی ببین من چقدر بدبخت یا خوشبختم که کارم راه نمیفته و خودم عرضه ندارم کارم رو راه بندازم و مجبورم از طریق واسطه و با تلفن نصفه شبی، مدیر کل سازمان آ.پ. رو بندازم وسط و مجبورش کنم زنگ بزنه به معاون اداره مون و بگه هوای این بدبخت فلک زده رو داشته باش. ای خدااااا. از خج و شرمندگی دارم میمیرم. اگر تن به قواعد باز ی داده بودم الان این وضعم نبود. همون اول باید دل به کارم میدادم و بچه و کار هنری و هزار تا چیز مس ه رو بهانه تنبلی نمی و به بچه ها کیلیویی نمره میدادم و با ی لج نمی و راه پیشرفت خودم رو باز می که این جوری نشه. خنگم از بس. خاک بر سرم. خاک بر سرم. ای خدا امسال رو درست کردی سال بعد رو چکار کنم. دیگه از مدیر کل آ.پ گنده تر نداریم که. سال بعد به کی رو بندازم. ای خدا چقققدر خنگم. چقدر.

برچسب ها : خاک بر سر بی عرضه ام - بندازم ,کارم
خاک بر سر بی عرضه ام بندازم ,کارم
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
تصاویر زیبا

یه تصویر پر رنگ همین الان تو ذهنم اومد. اینا خونه رو فروختن و دارن اسباب کشی میکنن. چقدر لذت بخش و رویایی.

بابا فقط تصویره ها.ولی تو دست خدا کاری نداره. در عرض یک ماه میتونه اتفاق بیفته.

برچسب ها : تصاویر زیبا
تصاویر زیبا
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
سهند ایرانمهر

یه متنی دیدم از سهند ایرانمهر خیلی قشنگ بود. من نمیتونم این جوری بنویسم. خیلی سخته. نمیدونم چه جوری اینا رو در میاره. متنش اونقدر قشنگ بود احساس میکنم یه موجودیت عزیز و ویژه داشت و نقطه عطفی بود در شطحیات نویسی. اون خیلی کتاب خونده. ی داره. یه عالمه مطالعه داشته. میگه بابام به زور کتک کتاب میداد دستم. میگه بابام وقتی من شیطونی می میگفت تو سن تو کتاب ابوذر رو ترجمه کرده بود. منظورش هم از همون شریعتی بوده.

حالا من که نمیخوام بزرگسال بنویسم. ولی این جور نوشتن و بیقرارانه نوشتن همیشه آرزوی من بوده.



تهران ابری است و بارانِ مردد و منقطع ،اما زیبایی می بارد. من عاشق هوای ابری ام. هوای ابری به من احساس امنیت می دهد. احساس یک روز پنج شنبه که فردایش تعطیل است و مادرم ، غذایی را سر اجاق دارد که من دوست دارم و چند دقیقه بعد باید بنشینم لب پنجره حیاط و آن را با ولع بخورم. هوای ابری به من احساس انتظاری را می دهد که بیهوده نیست. احساس اعتمادی که در بهترین جای خودش ، قرار گرفته است.

من عاشق هوای ابری ام و احساس تلخی را که برای دیگران برمی انگیزاند را نمی فهمم. من عاشق هوای ابری ام. هوای ابری از "وقوع "می گوید . هوای ابری انگاری در آن ساعت های تکراری و روزمرگی هایی که رخوت و خمیازه می شود سنت، آمده است که در هوای آفت عافیت و س ،کمی عصیان کند. من هوای ابری را خیلی دوست دارم هوای ابری به رسمیت شناختن تشویش است. فهمیدن آشفتگی. هوای ابری انگار درک غرش دردی است که طی سالیان صبر و حنظل، بار گرفته اما حالاست که جسارت نعره زدن را یافته.

هوای ابری بغضی است که از ملاحظه خسته شده، کتمانی که به افشا رسیده و آسمانی که از نفاق، با آن صورت آفت و زاهد وش اش، روی بر تافته. روز ابری یعنی روز آن ابری که غریبه است، سرگردان است، بی سرزمین است و غمگین و دژم و حالا به جایی رسیده که بی محابا داد می زند، برق چشمانش عالمیگر می شود و بی هیچ نگرانی می گرید. فکر کن: ابر با آن عظمت، راحت می گرید.

روزهای ابری، روزهای آرامش آدم های مشوش است. روزهای به رسمیت شناختن تشویش و به حقارت نگرفتن گریستن. روزهای ابری عجیب خوب است. گاهی وحشتناک و شاید روزهای ابری اند که باعث شده اند گاهی بگوییم چیزی:"وحشتناک خوب است!" یا"وحشتناک زیباست".
کنار نرده ایوان، نشسته ام. خلسه ابر مرا هم گرفته است. چشم ها را می بندم و دستها را به محاذات شانه ها بالا می آورم. پرنده می شوم. باران، شتک می زند به صورتم. بال ها را تکان تکان می دهم. بوی باران می آید. شبیه بوی علف است، بوی دشت، بوی پرچین کاه گلی، بوی جایی که آدم آنقدر چشمش به وسعت خویگر می شود که هیچ چیز آزارش نمی دهد.

پاها را از لای نرده رد می کنم. حالا شده ام مثل پسربچه ای که شیطنت گیرش انداخته. بال ها را تکان تکان می دهم و دستها را. ماس عاجزانه زمین که دخیل شده است، هیچ ترحمی را در من برنمی انگیزاند. اوج می گیرم. لابه لای ابرها گم می شوم . گریختن از زمین م است. آسمان خالی از انحناست. قطره ای بر چین پیشانی ام می افتد و از همانجا به هروله بر شقیقه ام می نشیند. چشمانم از آنچه باید باشد به آنچه هست گشوده می شود. هنوز تخت بندِ تن ام، هنوز گره خورده ام به جاذبه، هنوز بر ایوان نشسته ام و پرواز نطفه نبسته، سقط می شود.

آسمان ابری است. مشوش است. خشمگین . و من به ناگزیری انسان می شم و به حجم متراکم اشتیاقی که زمینگیر شده و به تبار منزوی یک برکه  یا کیمیای نسیمی که از عصاره خاک و آب و زمین، ساقی بوی گریبان عشقی مکتوم می شود و با ابریق باران، سرو تن ات را از این همه مرارتِ "بودن" خلاصی می دهد. من به آسمان ابری و آدمیانی می شم که بر ایوان خانه شان، به ابرهای درهم عابر سلام می کنند و درون مشوّشان برای تشویش خا تری مرطوب، دستی عاشقانه و آشنا تکان می دهد. من به همه اینها می شم، کنار نرده های ایوان، دچار خلسه ابر، دستها به محاذات شانه مهبط  دانه های خیس و شتابانی که تو را می خوانند و فریاد می زنند :"باید شُست"!

برچسب ها : سهند ایرانمهر - ابری ,هوای ,روزهای ,تکان ,خیلی ,است، ,هوای ابری ,عاشق هوای ,کنار نرده ,محاذات شانه ,روزهای ابری ,رسمیت شناختن تشویش
سهند ایرانمهر ابری ,هوای ,روزهای ,تکان ,خیلی ,است، ,هوای ابری ,عاشق هوای ,کنار نرده ,محاذات شانه ,روزهای ابری ,رسمیت شناختن تشویش
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
وزن

حالا یه کم هم از خودم بگم. من ب رفته بودیم خونه دوستمون که ترازوی دیجیتال دارن چهار بار خودم رو وزن . دفعه اول که هنوز چیزی نخورده بودیم و منم از ناهار به این ور به چیزی لب نزده بودم 74/4 بودم. یعنی پر درآوردم رفتم بالا و دیگه نیومدم پایین. بعدش که یه دونه چایی خوردم شدم 74/7. گفتم خوب باشه حتما چاییه تاثیر داشته. بعدش رفتم دستشویی شدم 74/6. گفتم خوب جواب داده. بعد از شام شدم 75/5. یعنی داشتم از ناراحتی میمردم که این چه مس ه بازی ایه. چرا باید آدم توی دو سه ساعت اینقدر وزنش متغیر باشه. که چی بشه. یعنی یه غذا خوردن اونم به اندازه ی کف دست چرا باید آدم رو این قدر بالا پایین کنه. پس این همه آی وزن کن و برو و بیا به چه دردی میخوره. یعنی دیگه تصمیم گرفتم هر چهار پنج ماه یه بار خودم رو وزن کنم و برای یک کیلو و دو کیلو خودکشی نکنم. والله.

برچسب ها : وزن - یعنی
وزن یعنی
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
کمک

یه پسره یا دختره با مادرش و یا با پدرش میرن بیرون. تو این مسیر هر کی سر راهشون قرار میگیره و یه کار بدی میکنه مامانش میگه شاید مشکل داره یا شاید یه مساله ای براش پیش اومده و یا یه محدودیتی داره. اونم میگه خیلی خوب منم هر کار بدی توجیه میکنم یا اصلا اگر یه محدودیت و مشکلی داشتم دست به هر کار غیر عقلانی و مس ه ای بزنم و مشکلی نیست. اون موقع مادر یا پدرش بهش میگن که نه ما باید دیگران رو درک کنیم و داستان های زندگی دیگران رو روی رفتارهاشون تاثیرگذار بدونیم. ولی نه این که بخواهیم خودمون هم قانون شکن و نامهربان باشیم و به نفع خودمون استفاده کنیم و انتظار داشته باشیم که دیگران ما رو درک کنن.

ولی نمیدونم این حرفا رو چه جوری بزنم. میترسم مثل اون سوژه عالی و دست به نقدی که تو قصه ب و باز داشتم این سوژه رو هم به باد بدم و از بین ببرمش.

همین الان صدای پای همسایه اومد. خیلی دلم میخواست درمون چشمی داشت تا منم مثل ی فضول همسایه راه پله رو بپام و دید بزنم و بدونم در اطرافم چی میگذره. خیلی بده که آدم از هیچی خبر نداشته باشه و سرش تو برف باشه.

اتفاقا امروز در مورد پمپ آب کارشناس آوردیم و صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم هم پمپ جدید ب یم و هم پول آب کل واحدها رو ما بدیم. چون بیش از هفتاد درصد مصرف آب ساختمون با ماست. خ ش اینا خیلی کم مصرفن. میخواییم یه پمپ بیصدا ب یم و کلک ماجرا رو .

امروز رفتیم اداره و با دوستان دی جون صحبت کردیم. آ سر، کارمون افتاد به یکی از مسولان که دوست نبودن با دی جون. داشت صحبت میکرد که وسط حرفاش خانم رییس اومد تو. نمیدونین این چه دور برداشت و مثل بلبل چهچهه زد و در مورد انسانیت و وجدان کاری و سیستم داد سخن داد. انگار داشت قشنگ ما رو نصیحت میکرد که باید این جوری کار کنین و دست از این کارای بد بد بردارین و غیره. دی جون هم که نمیدونست اون زنک رییس اداره است گفت عاخه خانمم میخواست بره آزمایشگاه. یهویی رییس برگشت گفت نه فعلا نمیتونین آزمایشگاه برین باید صبر کنین اول ابت پر بشه بعدا ... خلاصه حس گند زده شد و کار از اب هم ابتر شد. بعد رفتیم پیش دوست دی جون تو کارگزینی اونم برگشت گفت الان چند روزه که به خاطر خانم تو دارن منو مواخذه میکنن که چرا با انتقالی این موافقت کردین و چرا و چگونه. بعدم گفتن هیچ غلطی نمیتونن ن و به هیچ عنوان نمیتونن تو ر وبفرستن ابت و حق با توعه و غیره. بعدم که داشتیم میرفتیم یه قسمت دیگه، از پنجره دیدیم که ماشین مون جای بدیه و مرده داره از روی شماره ای که گذاشته بودیم زیر برف پاکن زنگ میزنه و نگو من شماره رو اشتباه نوشتم و خلاصه که بدو بدو رفتیم که ماشین رو برداریم قبل از این که معذرت خواهی کنیم مرده برگشت هر چی تو دهنش بود نثار مون کرد و خیلی بد صحبت کرد. حالا دی جون هم به این لحن خیلی حساسه . اصلا بزرگترین دعوای من و دی جون از اول ازدواجمون سر لحن بوده و هست و خواهد بود. چون لحن منم یه ذره لاتی داشت از قدیم و حالا خیلی نرم تر و بهتر حرف میزنم ولی هنوز کاملا عوض نشدم و بهبود نیافتم هر روز سر این که چرا اون جوری گفتی و چرا این جوری نگفتی با هم دعوا داریم... خلاصه که دی جون رفت تو کما و خیلی ناراحت شد و به من توپید که چرا شماره تلفن رو اشتباه نوشتی و خلاصه که یه دلخوری بیش از اندازه بین مون پیش اومد.


الان البته آشتی هستیم و دی جون رفته دنبال بچه ها و هات اسپاتی در کا رنیست که من اینا رو بفرستم تو نت. ولی میادو هات اسپات رو روشن میکنه و منم اینا رو یادم باشه که ذخیره کنم که از بین نره. عاخه خیلی مهمن. :دی


همین الان ساعت یک ظهر یه بحث بین دی جون و همسایه بالایی پیش اومد. خیلی نگرانشده بودیم. حتی من رفتم پایین. ولی دی گفت برو بالا که اتفاقا سر همینم دعواشون شد و گفته بود چرا خانمت اومد پایین. خلاصه کلی با هم گفتگو ولی به نتیجه ای نرسیدن و یارو هم گازشو گرفت رفت. وای خدایا خودت به فریادمون برس با این همه استرس.

خدایا کمکمون کن.

برچسب ها : کمک - خیلی ,خلاصه ,الان ,صحبت ,رییس ,برگشت ,صحبت کردیم ,اومد خیلی
کمک خیلی ,خلاصه ,الان ,صحبت ,رییس ,برگشت ,صحبت کردیم ,اومد خیلی
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.412 seconds
RSS