me and nothing else

me and nothing else از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

روزمره ولم کن

امروز هم با ب رفتیم بیرون. ولی نه برای گشت و گذار. هر چند که بازم راهمون به میدون معلم افتاد و بچه یه کمی بازی کرد. یه ذره هم در مورد برگ درختا بهش توضیح دادم و درخت انار و انجیر رو نشونش دادم. از کنار یه باغ خیلی بزرگ رد شدیم که برگهاش از دیوار زده بود بیرون و بهش نشون دادم. البته اونم با بی میلی نگاه میکرد. حتی داستان امیل و کارآگاهان رو تا فصل ششم براش خوندم و اونم واقعا با بی میلی گوش داد و بعدش هم خسته شد و رفت. امروز مدرسه نرفت. مریض بود ولی الان حالش بهتره.

رفته بودیم ماهی ب یم که دیدیم ماهی یخ زده رو داره به قیمت ماهی تازه میده. ما هم ن یدیم. ولی دیروز دی جون یه کمی گوشت یده بود که روش نوشته شده بود قلوه گاه. دی جون هم فکر کرده بود که این قلوه است. یده بود. الان که باز دیدم نه این کمی گوشت پشت گوساله است و اصلا قلوه نیست. قلوه گرونه. ولی این نوشته بود قلوه گاه. نه قلوه. خلاصه که با همونا ساعت یک بعدازظهر قرمه سبزی پختم که فکر نکنم درست بشه. اقلا تا زمانی که باربار از مدرسه بیاد نخواهد پخت. مگر این که وایسیم تا دی جون بیاد و بخوریم. البته تو زودپز گذاشتم ولی باز هم فکر نکنم درست بشه. زیرش رو هم زیاد که هیچ فایده ای نداره جز فش فش و گند زدن به کل خونه زندگی و کثیف خونه قشنگم.

خونه مون رو خیلی دوست دارم. وقعا راحت و بزرگه. برای پیدا هر چیزی لازم نیست هی همه چیز رو بیاری بیرون و دوباره برگردونی سر جاش. کمدها تقریبا خالین و هیچی توشون نیست. از بس که بزرگن و مام واقعا دیگه خونه ت ی کردیم و هر چی رو نمیخواستیم و لازم نداشتیم و سالها بود دست بهشون نزده بودیم انداختیم رفت. اونقدر وسیله به مردم دادیم که هر جا میرم یه چیزایی رو تو خونه مردم میبینم. 

الان باید پیاده برم دنبال باربار. ماشین رو دی جون برده. حوصله ندارم و اصلا هم از دور کمر و م خبر ندارم که چاق تر شدم یا نه. دیروز که اونقدر پیاده رفتیم داشتم میمردم. خیلی زیاد پیاده روی کردیم با ب .

همسایه مون واقعا دیگه هیچ ص ازشون در نمیاد. نمیدونم چی شده. یعنی دعاها مون جواب داده یا چیزی تو فکرشونه ... نمیدونم این پول آب لعنتی رو چکار کنیم. هنوز که برامون صورتحساب جدیدی نیومده. نمیدونم چی میشه. هر وقت اسم پول آب میاد دی جون دچار تشنج میشه چون دقیقا خودش با این آدم بی معرفت و بی منطق طرفه و اینم که هیچی سرش نمیشه و هر چی میشه میگه برو شکایت کن. نمیشه که این جوری. عجب آدمایی پیدا میشن به خدا. خدایا فعلا که آرامش برقراره. خودت یه کاری که این سر و صداش بخوابه  ما رو اذیت نکنه. پول آبش رو هم خودش بده دیگه به ما کاری نداشته باشه. کاش کنتورمون جدا بود. از بس که کارمون گره خورده کاریش هم نمیشه کرد. یعنی ما برای این که از دست این خلاص بشیم باید سه میلیون تومن پول بدیم. خیلی زیاده. من حاضر بودم طلا بفروشم و پول آب و فاضلاب رو بدم ولی دیگه این زیادی خوش به حالش میشد. مفتی مفتی کنتورهاش جدا بشه و خودش هم یه قرون تقبل نکنه. انصاف نیست. خیلی و ه. پول کنتور گاز رو هم به قبلی مون نداده. به پول اون موقع چهارصد هزار تومن بوده. هی نمیخوام این مسایل رو یادم بیارم و خودم رو اذیت کنم. ولی هر بار که میرم تو دستشویی ایرانی مون این چیزا یادم میفته. چون اون جا رو سرامیکا رو عوض نکردیم و تنها جاییه که هنوز بوی این مسایل بوگندو رو میده. همه جا رو تغییر دادیم و رو خوشگل کردیم فقط اون قسمت مونده. خیلی سخت بود عوض ش و خیلی هزینه میخواست. برای همین دیگه کاریش نداشتیم و حالا باید هی حرص بخوریم. 

من نمیدونم این آدما چرا این قدر بد سلیقه اند. این سرامیکای ما قبلا نارنجی خیلی تند و بدرنگ بود و واقعا آدم میومد تو خونه حالش به هم میخورد. بعد به هر کی نشون میدادیم میگفت عه چرا این که خیلی خوشگله. حتی اون روز همکارم اومده بود خونه مون میگفت چرا عوض کردین من نارنجی خیلی دوست دارم. برو بمیر بابا با این سلیقه ات. خنگا.

برچسب ها : روزمره ولم کن - خیلی ,خونه ,قلوه ,نمیدونم ,واقعا ,میشه ,نارنجی خیلی ,واقعا دیگه ,دوست دارم ,خیلی دوست ,نکنم درست
روزمره ولم کن خیلی ,خونه ,قلوه ,نمیدونم ,واقعا ,میشه ,نارنجی خیلی ,واقعا دیگه ,دوست دارم ,خیلی دوست ,نکنم درست
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
خلاصه وقایع

این روزا زیاد حوصله وبلاگ نویسی ندارم. نمیدونم چرا. واقعا حس آدم یه وقتایی میاد و یه وقتایی نمیاد. کاریش هم نمیشه کرد. فقط محض ثبت در تاریخ میخوام چند تا نکته رو بنویسم که یادم نره:

م اینا فردا نه پسفردا دارن میان دیدنمون. دی جون هم اصلا خوشحال نشد. تازه میفهمم که دی جون فوق العاده از رفتارهای بدون دلیل و منطق این یارو همسایه بالایی میترسه و وحشت داره. یعنی میشینه برای خودش تخیل میکنه و کار و بارش رو رها میکنه. دیروز از جیب من پول افتاده بود رو زمین تو پارکینگ. این مردک پیدا کرد و گذاشت زیر آجرهای تو پارکینگ. من و بچه ها نمیدونم کجا بودیم اصلا یادم نمیاد و دیدم دی جون تو خونه تنها بوده و این مرده هم بالا تو خونه خوودش تنها بوده. ظاهرا مرده یه قوی مصرف کرده بوده و داشته فریاد میزده و برای خودش عربده میکشیده. دی جون میگفت الا و بلا چون ما پول مون افتاده رو زمین این ناراحت شده و حالا داره بهمون میده. میگم عزیز من چه ربطی داره آخه این حرف خیلی مس ه است. هی ازم میپرسید تو ساعت چند پول رو انداختی رو زمین؟ میگم دی جون من اگر میدونستم پولم رو زمین افتاده که برش میداشتم دیگه ساعت نگاه نمی . خلاصه داستانی داریم. بچه میره هی میگه زود بیا و زیاد معطل نکن. آب باز میکنیم میگه ببندین. خلاصه که از لحاظ آرامش روانی خیلی در مضیقه ایم. ولی آسایش خوبی داریم و زندگی مون از لحاظ امکانات دقیقا همون چیزیه که یه عمر آرزوش رو داشتم. خیلی راحتم. فقط ایشالله این مشکل مردک همسایه مون هم حل بشه ... اتفاقا اون جوری هم که فکر میکردیم بی چیزی و بی پول نیستن. باغ و زمین شالی کاری دارن. پس وضعشون اصلا بد نیست. ایشالله بهتر هم میشه و از این جا میرن. خدایا خودت این کار رو واسه مون . حالا م اینا هم که بیان این هی میخواد بگه که آب باز نکنین. از حالا داره برنامه مسافرت درون استانی میچینه که زیاد خونه نباشیم. وای خدایا. کمک کن.

ورزش رو خیلی فراموش کرده بودم و علتش هم وبگردی بیش از حد بود و کارای خونه. به هر حال زیاد نمیذارم خونه کثیف بشه. تازه بعضی وقتا وبگردی هم نمیکنم. ولی بشینم پاش دیگه دنیا رو فراموش میکنم.

از تمام حرکتهای ورزشی ای که تو کلاس پیلاتسم انجام میدادم توی یه پیج رژیم پنج به دو پیدا . خوبه البته به شرطی که انجام بدیم. چون من یادم میره. اگر سر ساعت و روز مشخص نرم باشگاه همه چی رو فراموش میکنم.

بدنم تغییرات زیادی نشون میده. یکی این که آب بدنم به شدت داره دفع میشه. یعنی روزی هزار بار دستشویی میرم. توی دو ساعت پنج شش بار میرم. خیلی اذیت میشم. اصلا هم آب نمیخورم. دیگه اگر از تشنگی به حال مرگ بیفتم یه ذره آب میخورم اونم با ترس و لرز. چون واقعا دیگه دارم زیاد دستشویی میرم.

یکی دیگه هم این که گرسنه ام میشه و غذا میخورم ولی اگر فقط یک قاشق بیشتر از یه مقدار مشخصی غذا بخورم یعنی اونقدر مریض میشم که به ح غش و ضعف میفتم و تپش قلب شدید میگیرم و ح تهوع شدیدی پیدا میکنم.آ شبا گرسنه ام میشه. نمیدونم چکار کنم. بخورم؟ نخورم؟ الان از شدت گرسنگی رگ های گردنم درد میکنه. نمیدونم خوردن به صلاح هست یا نه. ب که دو سه قاشق غذا خوردم. از بخت بد مسواک هم زده بودم که دیگه بعد از اون دو قاشق غذا مسواک هم نزدم. فکر کنم آ این رژیم یه دونه دندون برام نمونه.

امروز رفته بودیم بازدید یه مدرسه نمونه تی خیلی باحال. ولی همکارام اونقدر بهشون گیر دادن و یکی به دو که من خودم شرمنده شده بودم. به لحاظ انسانی کار درستی نیست در اصل، ولی باید کار به درستی انجام بشه. اگر نه که پس ما واسه چی داریم میریم بازدید. دیگه اگر شل بگیریم ازمون حساب نمیبرن و هر ی کار خودش رو میکنه و بی برنامه میشه. یعنی مدیره با اون طول و عرض و ارتفاعش چنان دست به میشد جلوی این همکار چهل کیلویی من که خودم شرمنده شده بودم. منم که کلا دست به شرمندگیم خوبه و زود از هر چیزی شرمنده میشم. دارم تمرین میکنم که کمتر بگم ببخشید و دست شما درد نکنه و خیلی مزاحمتون شدیم و ایشالله جبران کنیم و از این جور مس بازیا.

برچسب ها : خلاصه وقایع - خیلی ,زیاد ,میشه ,خونه ,میکنم ,ساعت ,میشه یعنی ,دستشویی میرم ,خودم شرمنده ,فراموش میکنم ,حالا داره
خلاصه وقایع خیلی ,زیاد ,میشه ,خونه ,میکنم ,ساعت ,میشه یعنی ,دستشویی میرم ,خودم شرمنده ,فراموش میکنم ,حالا داره
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
ب و من مریض شدیم

امروز چنان حالم بد بود که هنوزم خوب نشدم. ازبس فکر که نهار چی درست کنم آ ش هیچی به ذهنم نرسید. ب رو هم برده بودم بیرون و هی داشتم فکر می که چی درست کنم. خلاصه بیرون که بودم دی جون زنگ زد که ناهار چیه؟ گفت چی بگم پس مجبورم همون گوشت چرخ کرده رو بذارم تو ماکروفر و با برنج بخوریم. اومدم خونه و گوشت رو که گذاشتم گفتم پیاز و سیب زمینی هم بذارم و یه ذره بهش برسم که بهتر دربیاد. خلاصه روغن زیتون هم اضافه و یه غذای عالی دراومد. آقا مادرشوهره هم اومد خونه مون و خلاصه دورهمی یه غذای عالی چسبید و یه چیز عالی و بی نظیری شد. از بخت بد مادرشوهره غذاش رو زیاد نپسندید یا نخورد و تعارف کرد یا هر چی بود غذاش رو من خوردم و به حال غش افتادم. بعدش بلافاصله بعد از غذا ب گفت بیا بریم بیرون من تمرین تیرکمون بازی کنم. هر چی گفتم داداش من الان غذا خوردم حالم بده و حتما باید بخوابم گوش نکرد و منم گفتم باشه عیب نداره. با این که ظهرش بیرون رفته بودیم ولی باز هم قبول و تسلیم شدم و رفتیم پیاده روی که از قضا تیرکمونش هم اب شد و نشد که بازی کنیم و مجبور شدیم الکی کلی پیاده روی کردیم و دیگه داشتیم از هوش میرفتیم که رسیدیم خونه. ولی مردیم و زنده شدیم تا رسیدیم خونه. بعدش دیگه حالم اب شد و دیگه هنوزم خوب نشده و معده ام در حال انفجاره. البته بعدش برای شام یه کمی آش خوردم و یه کمی هم شلیل... خلاصه کنم هنوزم داغونم و خوب نشدم... از بخت بد ب هم مریض شد و یه ذره سرماخوردگی پیدا کرده و تب داره. عصری با دی جون رفتن و فردا مدرسه نمیره و استراته. منم نمیرم. امروز زنگ زدم به رییسم و اونم گفت که با خانم خ هماهنگ کنم و اون هم گفت که روزهای فرد میریم بازدید و خلاصه که من فردا خونه ام. چی از این بهتر. فقط بگم تو چهار هفته یک روز رفتم سرکار.

شبها چنان دماغم یخ میکنه که نفس کشیدن برام سخت میشه. ب هم که از بس شبا باهام لج میکنه و لباس گرم نمیپوشه این جوری مریض شد و حالا خوب بشو نیست تا معلوم نیست کی. چقدر بچه با آدم لج میکنه و با خودش دشمنی. بدم میاد. دو شب پشت سر هم تو اتاقی خو دیم که سرد بود ولی با پتو و لباس گرم حل میشد ولی این بچه لج کرد و لباس گرم نپوشید و هر چی گفتم گوش نکرد و هم رفته بود و مریض شد. الکی الکی خودش و همه رو تو دردسر انداخت. تازه آش هم که اصلا لب نمیزد امشب گفت نمیخورم و سردش بود ... منم هی باهاش صحبت و هی گفتم از بس حرف گوش ندادی مریض شدی و اونم دیگه غیرتی شد و مجبور شد یه کاسه خورد و دیگه عاشقش شد و دوباره دو کاسه دیگه خورد. یعنی جمعا سه کاسه آش خورد. ولی الان تب داره و منم برای پایین اوردن تبش باید حتما بیدارش کنم و اونم از شدت خواب فریاد میزنه و بقیه رو هم بیدار میکنه و خلاصه دردسر برای من شروع شد. ای خدا کاش به زور کتک و زور هم که شده بود وادارش می که لباس گرم بپوشه و منو اذیت نکنه. حالا دیگه هر چی میشه باید هی این قضیه رو به روش بیارم که تو حرف منو گوش نکردی و مریض شدی و منو هم تو دردسر انداختی...

برچسب ها : ب و من مریض شدیم - خلاصه ,مریض ,گفتم ,خونه ,ب ,بیرون ,رسیدیم خونه ,غذای عالی
ب و من مریض شدیم خلاصه ,مریض ,گفتم ,خونه ,ب ,بیرون ,رسیدیم خونه ,غذای عالی
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
وای بر من

دی جون داره از همدان برمیگرده و الان تو جاده فیروزکوهه. بهم زنگ زد و گفت امشب میره است سر پیش پسر اش و فردا حرکت میکنه میاد. منم گفتم باشه حتما برو و استراحت کن و فردا بیا. دوباره الان زنگ زد که نه الا و بلا باید همین امشب بیام خونه. حالا منم نه شام دارم و نه ماشین رو بیرون بردم و اگر بیاد باید برم دنبالش و سه ساعت خار و خور باید ماشین رو از پارکینگ بیرون بیارم و دوباره سه ساعت دنگ و دونگ باید ماشین رو بیاریم تو پارکینگ. سخته دیگه. بهش گفتم بمون بهش برخورد که چرا میگی... اصلا هر وقت که به یه چیزی اصرار کنه و من سریع قبول کنم برع ش رو انجام میده. اگر قبول نکنم اونقدر اصرار میکنه اونقدر رو مخم رژه میره تا به محض این که قبول میکنم میگه خوب باشه نمیخواد.

امشب بچه ها شام کیک و شیرموز خوردن. دیگه حال و حوصله شام درست نداشتم. امروز ظهر زن همسایه برامون یه پلاستیک فریزر انار آورد. منم دیگه از خوشحالی داشتم بال در میاوردم و تمام ناراحتیا و مشکلات رو از یادم بردم. از بس که خنگم. اونقدر دلم باهاش نرم شده بود که یه دونه کیک درست و شب ساعت هشت و ربع براشون بردم دم در. البته تشریف نداشتن. ولی واقعا همه ناراحتیا رو فراموش کرده بودم و فکر می دیگه بین مون صلح و آشتی برقرار شده. ولی اینایی که من میشناسم به این زودیا با ی صلح برقرار نمیکنن. اینا رو فقط دهانشون رو با پول میشه بست.

قبلنا یه نفر بود که میخواست مامانم رو اذیت کنه و دیده بود بهترین راه ضربه زدن به مامانم اینه که پشت سر عزیزانش حرف بزنه. ولی چون ی رو پیدا نکرده بود شروع کرده بود گه خوری اضافه راجع به ی جون و حرفایی زده بود که سراسر دروغ و از اون دروغای شاخداری که مرغ پخته خنده اش میگیره. ولی من با اون آدم چشم تو چشم نشده بودم و این حرفا رو تلفنی شنیده بودم و بعدش هم یادم رفته بود. بعد از حدود ی ال مثل این بی غیرتای خاک بر سر وقتی دیدمش با لبخند و اخلاق خوب رفتم سمتش و سلام و علیک و اینا. بعد یهویی انگار یکی از درون نهیب بهم زد که هی داری چکار میکنی؟ یهو به خودم اومدم و خودم رو جمع و جور و دیگه آدم حسابش ن . بعدا سال بعدش دوباره نمیدونم چی شد به اشتباهش پی برد و یه مجلس گرفت و همه رو دعوت کرد و از همه عذرخواهی کرد و از منم آ سری عذرخواهی کرد .حالا منم پررو شده بودم و گفتم ببین من اگر ی بزنه سرم رو بشکنه هیچ مشکلی ندارم و راحت میبخشم. ولی اگر ی راجع به دی جون گه اضافه بخوره تو قبرم هم بذارنم نمیبخشمش. هر چقدر هم الان میخوایی عذرخواهی کن محاله من تو رو ببخشم. اونم فکر کنم تو فکرش میگفت برو بابا تو که تا چند وقت پیش اصلا یادت رفته بود و داشتی با من سلام و علیک برادرانه میردی دوباره یادت افتاد چرا... خخخ.

ب که پردده افتاد هوا به شدت سرد شد و دیگه داشتم یخ میزدم. دو تا پتو انداختم و لباس گرم هم پوشیدم و جوراب هم داشتم بازم یخ زدم. ب هم که لباسش کم بود دو تا پتو روش انداختم ولی غلت زده بود و یخ کرده بود. صبح رفتم دیدم که به خاطر این که سیم آنتن از لای پنجره زد شده یه نوار باریک از لای پنجره همیشه بازه و درست بالای سر بخاری هم هست و اینه که پنجره درست بسته نمیشه و گرمای بخاری از لاش میزنه بیرون. خلاصه امشب یه ابتکار زدم و یه ملافه رو چپوندم لای پنجره و از اون طرف یه چوب هم گذاشتم از سمت مخالف که پنجره رو هل بده و ببنده. سر یه دقیقه خونه گرم شد و داریم لذت میبریم. آدم بعضی وقتا نمیدونم تنبلیه یا چیه که حتما باید ضرر کنه تا بفهمه چکار باید ه.

تازه امشب دیگه واقعا مثل روز برام روشن شد که نباید قالی ببافم. امروز به ب قول داده بودم که ببرمش بیرون که باربار گفت من کلاس زبان دارم. ساعت شش و نیم حرکت کردیم و تا ساعت هفت الکی دور خودمون چرخیدیدم. بعدش تو خیابون اصلی خودمون بودیم که ب دوست قدیمیش ایلیا رو دید. پیاده شدیم و رفتیم توی یه خیابون ساخته نشده و اینا کلی با هم بازی تا ساعت هشت. ولی قشنگ خیانت خودم رو به ب کاملا مشاهده می . یعنی بچه اصلا نه بلد بود توپ پرت کنه نه بلد بود بدوعه و نه بلد بود از روی موانع موتور سواری که تو پیاده روها میذارن بپره. ای خاک بر سر من که بچه رو نذاشتم بیرون بره و هی از و تنبلی خودم قالی و هزار تا کوفت دیگه رو بهانه و نشستم تو خونه و بچه رو بیرون نبردم و اینم مثل مرغ کرچ بار اومد. یعنی واقعا برای دویدن و بازی خیلی بی دست  و پاست و نمیتونه چالاک و فرز باشه. حالا من خودم متنفر بودم از این بچه های و و تپل که نمیتونن بدون و از جایی بپرن.

خلاصه اومدیم خونه و دیدم دارم از شدت بیکاری بالا میارم. شام رو که خورده بودن و کاری نداشتیم و نت هم نمیخواستم برم اونقدر غر زدم که من قالی میخوام من قالی میخوام. یهویی رفتم تو آشپزخونه و دیدم به به زندگی داره از هم میپاشه. اونقدر ظرف نشسته و میز ناهار و شام مرتب نشده و بچه خوابش داره میریزه و ی نیست شرایط خواب رو فراهم کنه. فکر کن اگر من قالی داشتم چی میشد . بچه باید با همون وضع تا یک نصفه شب مینشست تا من از پای قالی بلند شم و برم براش یه کت چیزی بخونم و مسواکش رو بزنم و خوابش کنم. ماشالله به من.

ولی یه دونه قالی زمینه مشکی میبافم. حالا ببینم کی میتونم. فعلا که باید در خدمت ب و باربار باشم. حیفن بچه هام. از دست میرن ... 

تو این هفته من یه بار مشق ب رو چک ن معلمش زنگ زد به موبایلم و گفت توی یه صفحه بیست تا غلط داشت. از خج و شرمندگی مردم. بعدم اون روز که با بچه ها رفته بودیم است سر من داشتم با باربار ریاضی کار می همه میگفتن خوش به حال بچه که ی رو داره بهش درس بده. منم دیگه نگفتم نه داداش اینا همه اش ه و کو من کی و کجا به درس بچه میرسم. اصلا وقت میشه؟ الان دو هفته است که با باربار یه ذره ریاضی هم کار ن ... وای بر من.

برچسب ها : وای بر من - قالی ,بیرون ,ساعت ,ب ,پنجره ,امشب ,قالی میخوام ,بازی ,باید ماشین
وای بر من قالی ,بیرون ,ساعت ,ب ,پنجره ,امشب ,قالی میخوام ,بازی ,باید ماشین
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
تمام این غرهایی که زدم به خاطر نکرانی از شغل اینده ی ب ه...

دو ساعته دارم تو نت میگردم. هیچی به ذهنم نمیرسه. دی جون هم رفته از یه آدمایی راجع به داستان نویسی سوال کرده و اونام یه راهنماییایی ولی بدتر کار رو سخت کرده و بهم فهمونده که کار الکی نیست و خیلی سخته. این روزا خیلی سکوت میکنم. همه اش دلم میخواد تو خودم باشم. شک برانگیز شدم. هی دوست دارم از دست خانواده ام فرار کنم. هی دوست دارم برم تو اتاق و زیر نور آفتاب دراز بکشم. هی دوست دارم کتاب بخونم و تو سکوت آشپزخونه رو تمیز کنم. الکی دستمال بکشم و از این کارا. شنبه تو راهه و بازم باید بچه ها رو هی ببرم و بیارم و براشون صبحانه درست کنم و از این حور کارا. تازه اداره هم باید برم. خوب خلاصه که کارم شروع میشه. دوست داشتم این آ هفته ای رو یه چیزی مینوشتم. ولی نشد. ب هم مشقاش مونده و ننوشته. امروز دو بار رفتیم بیرون. هم صبح از ساعت ده تا یازده بردمش پارک معلم و کلی پیاده روی کردیم و بعد از ظهر هم یعنی در واقع هوا تاریک بود از ساعت هفت شب تا نه شب رفتیم خیابون معلم و پیاده روی کردیم و ب هم یه کمی تاب و سرسره بازی کرد و منم یه ذره عذاب وجدانم کم شد. هر چند باری شنا هیچ کاری نکردیم فعلا. پول بلیط نداریم و قسطامون عقب افتاده. دی جون هم تو همدان زیاد بهش جایزه ندادن. البته اگر قبلا بود همین رو روی سرمون میذاشتیم ولی الان هم توقع مون رفته بالا و هم نیازمون شدید تر شده. ساعت دوی نصفه شبه و هنوز نخو دم. الکی تو نت بودم. دلم میخواد بخوابم ولی دردسر داره. سر شب یه چیزی خورده بودم و سریع مسواک زدم و تصمیم گرفتم دیگه هیجی نخورم. دوباره ساعت دوازده گشنه ام شد و دو تا ما خوردم و حالا حتما باید مسواک بزنم وگرنه نمیتونم  بخوابم.

امروز با این بی پولی یه شاخه مریم یدم برای بوی خوبش و خوش بو شدن خونه مون. پنج هزار تومن هم این جوری رفت. خه خانمه نشسته بود کنار داروخانه و خیلی هم خوشگل و و و جوان بود و واقعا دلم خواست که بهش کمک کنم. نمیدونم چی میکشه بدبخت تو این هوا حالا چه گرم باشه و چه سرد... آخه اینم شد زندگی؟ من اگر بودم و همچین زندگی ای داشتم خودمو صد بار کشته بودم. الانشم یه ذره "خوب که چی" افتاده به جونم و احساس یکنم هیچی ارزش نداره . زندگی رو خیلی بی مفهوم میبینم و میگم که آخه ما اگر تمرد و سیاستمدار باشیم که داریم کره زمین رو نابود میکنیم و اگر مردم عادی باشیم که باید تو بدبختی زندگی کنیم و برای کره زمین کاری از دستمون بر نمیاد و نمیتونیم منشاء اثر باشیم و جلوی نابودی کره زمین رو بگیریم. بعدم این همه جمعیت اضافه کردیم به زمین حالا کی میخواد جلوی این همه رو بگیره. از این ور دعواهای نژادی و اعتقادی رو چکار کنیم. همه اش باید در استرس این باشیم که یه روز خوشی هامون تبدیل به غصه و اندوه خواهد شد و از اون طرف دارم به شغل هایی که ایجاد میشه نگاه میکنم. میبینم که همه دارن ارکت میزنن. یعنی هر کی از کار بیکار میشه داره مارکت میزنه و از بس که این کار قدیما بازدهی خوبی داشته همه دارن میرن دنبال این کار و حالا مارکتای غول پیکر دراومده و دیگه کوروش و جانبو و کمیته امداد و خیلیای دیگه .. از اون ور دارم میبینم که هی همه جی در حال تغییره. یه نجار تازه کارش که داره میگیره باید ول کنه و بره کار جدیدی مثل ام دی اف رو یاد بگیره و اون که گرفت باید حواسش هم جمع باشه که یه چیز جدیدی که میاد بره اون رو یاد بگیره و خدمات مربوط به اون رو ارائه بده و دوباره از نو. یا شغل های دیگه همه شون یه جوری غیر لازم و مس ه به حساب میان. برای من با معنی ترین شغل دنیا پزشکیه. واقعا با جون آدما سر و کار دارن و اون پولی هم که دارن حقشونه و حیفه که همه نمیتونن پزشک بشن ... الانم که اونقدر پزشک زیاد شده که پزشکا مجبور به دروغ گویی شدن برای پول بیشتر. نمونه اش همون خانوم که ب رو به دنیا آورد میخواست برای دویست هزار تومن ب رو به کشتن بده و دوازده روز زودتر بچه رو به دنیا بیاره و نگران بچه نبود که یه عمر با یه مشکل نارسایی مواجه بشه اون به فکر خودش بود. ولی اگر مون پزشکی رو آدم با وجدان بیدار انجام بده میدونین که چقدر باعث تسکین آلام آدمای مختلف میشه و چقدر کار انسانی و جالبی انجام میده. مثلا همین الکتریکی از جلوی مغازه هه رد شدیم رفتیم و اومدیم بدبخت همین جوری نشسته بود و توی دوساعت یه دونه مشتری براش نیومده بود... خوب که چی؟ این همه زحمت و کرایه مغازه و تشکیلات و سرمایه آ ش که چی؟ درآمد خاصی نداره که دلش خوش باشه...

دیگه نمیتونم این بحث رو ادامه بدم...

تمام این غرهایی که زدم به خاطر نکرانی از شغل اینده ی ب ه...

برچسب ها : تمام این غرهایی که زدم به خاطر نکرانی از شغل اینده ی ب ه... - زمین ,حالا ,باشیم ,ساعت ,دارن ,میشه ,دوست دارم ,خاطر نکرانی ,هزار تومن
تمام این غرهایی که زدم به خاطر نکرانی از شغل اینده ی ب ه... زمین ,حالا ,باشیم ,ساعت ,دارن ,میشه ,دوست دارم ,خاطر نکرانی ,هزار تومن
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
تمرین

مامان سوار ماشین شد و از در پارکینگ رفت بیرون.

بعد گفت: " بدو ب دیر شد. در رو ببند بیا سوار شو."

- باشه مامان.

ب اول لنگه چپ در رو بست و بعد لنگه ی راست رو. ولی اشتباه بود. باید اول لنگه ی راست رو می بست بعد سمت چپ رو.

ب سوار شد:

- مامان ببخشید وقتت تلف شد.

- نه عزیزم اشکالی نداره. این اشتباهی که تو کردی فوقش ده-پونزده ثانیه زمان برد. ولی باید برای جبرانش عجله کنیم.

 به محض این که مامان میخواست ماشین رو راه بندازه و بره تو خیابون، یه ماشین دیگه با سرعت بوق ن از کنارش رد شد.

ب گفت: "چه خبرش بود. ترسیدم ..."

- نه پسرم حتما کار داشت و باید عجله می کرد.

-شاید هم مثل ما بلد نبود وقت های تلف شده رو حساب کنه.

- چطور مگه؟

- خوب اگر به ما راه میداد فوقش ده پونزده ثانیه وقتش تلف میشد. ولی این جوری هم خودش رو ناراحت کرد و هم ما رو.

- خوب ما برای این که ناراحت نشیم باید خودمون رو بذاریم جای آدما و بگیم شاید مشکلی دارن و نمیتونن صبر کنن.

-------------------------------------------------

ظهر مامان با اخم و ناراحتی دم در مدرسه منتظر ب بود.

- چی شده مامان جون؟

- هیچی. موقعی که داشتم پارک می زدم به یه ماشین و یه خط کوچولو روی در سمت راننده اش انداختم. البته ماشین خودمون هم بدون خط نموند و یکی نصیبش شد.

- آقاهه چی گفت؟

- آقاهه یا خانومه اصلا تو ماشین نبود. ماشینش رو پارک کرده بود و رفته بود.

- خوب بهتر. حالا نمیتونه ما رو پیدا کنه.

- چرا می تونه. چون من شماره تلفنم رو گذاشتم رو شیشه ی پنجره زیر برف پاکن.

- عه مامان چرا این کار رو کردی؟ میتونستی راحت بذاری بری.

- نه پسرم. آدم وقتی یه کار بدی می کنه باید پاش وایسه. نمیشه بزنی و در بری. اگر یکی دیگه هم با ماشین ما یا خونه ی ما یا بچه ی ما همین کار رو ه ناراحت میشیم. باید این مشکل رو با گفتگو حل کنیم.

- پس چرا اخم کردی؟

- چون این ماه زیاد پول نداریم.

- ای بابا...

-------------------------------------------

ب از مدرسه رسید خونه.

- مامان من دیگه تو اون مدرسه پا نمیذارم. ببین علی چه بلایی سر دفترم آورده.

- ای بابا ببینم... داغون شده.

- باید پولش رو ازش بگیرم.

- نه پسرم. من خانواده اش رو می شناسم زیاد وضعشون خوب نیست. پدرش بیکاره و مادرش تو خونه ی مردم کار میکنه. گناه دارن.

- خوب خودش تقصیر داره. باید فکر این جاش رو می کرد که خودش رو توی دردسر نندازه.

- پسرم به خدا اون مقصر نیست. پدر و مادرش نتونستن درست بهش یاد بدن که چه کاری خوبه و چه کاری بد. 

- آهان این یکی رو هم باید درک کنم؟

- بله پسرم ما باید همه رو درک کنیم.

- ای وای مامان!

- به خدا اگر مردم رو درک کنی خودت کمتر اذیت میشی. حالا ببین.

--------------------

برچسب ها : تمرین - مامان ,ماشین ,ب ,پسرم ,ناراحت ,مدرسه ,پونزده ثانیه
تمرین مامان ,ماشین ,ب ,پسرم ,ناراحت ,مدرسه ,پونزده ثانیه
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
ترحم بر پلنگ تیزدندان میکنیم

یادش به خیر چه همسایه های خوبی داشتیم. البته یه کم نیت شون خوب نبود ولی باور کنین تو اون پنج سالی که ما با هم بودیم یعنی یه بار نشد دلمون ازشون بگیره و چرکین بشه. از بس رفتارای خوبی داشتن و برای هر چیزی از آدم عذرخواهی می ادم همون اتفاقات بد رو هم میتونست ببخشه و بگه اشکال نداره اینم جای برادرمه. چقدر خوب بودن. فقط پول مشارکت رو نمیدادن. اونم ما گفتیم اشکال نداره در طول پنج سال و نیمی که اونجا بودیم حدود سیصد چهار صد هزار تومن هزینه کردیم که هیشکدوم رو به ما برگشت ندادن. گفتیم اشکال نداره عوضش برامون دردسری نداشتن و خوب بودن. بچه شون سروصدا میکرد میومدن عذرخواهی می و میگفتن دیگه تکرار نمیشه. بچه میمرد واسه این که بیاد خونه ما بازی کنه ولی اجازه نمیدادن میگفتن مزاحم تون میشه.

حالا نمیدونم چیه که من الان چند روزه که تو خیابون و راه پله و کوچه صد بار این مردک همسایه رو میبینم با اون قیافه نحسش. حالم بهه م میخوره از این که بهش سلام کنم. دیروز یه سلام علیک گرم و صمیمانه کرد آدم حسابش ن و فقط گفتم سلام. امروز دیگه دست . پای خودش رو جمع کرد و سلام نکرد. من سلام خشکی و اونم گفت سلام خانم تموم شد. حی نمیکنه اون همه دی جون رو اذیت کرد و باعث شد ما شبا خوب راحت نداشته باشیم. به خدا هر وقت شیر آب رو باز میکنیم پیش خودمون تمام جون مون جمع میشه یه گوشه و میشیم عین یه جوجه. . خدایا حالا که این کاری به کار ما نداره یه کاری کن همین وضع ادامه پیدا کنه و واقعا دیگه کاری به کار ما نداشته باشه. ما تحمل نداریم. من نمیگم اینا بلند شن از این جا برن چون میدونم استطاعت ید یه خونه بهتر رو ندارن. منم نمیگم چون من اومدم اینجا اینا آلاخون والاخون بشن و از این جا آواره بشن. اون در حد اختیارات من نیست که برای ی تعیین تکلیف کنم. فقط از خدا میخوام زودتر یه جای خوب پیدا کنن و شرشون رو کم کنن. دلم نمیخواد اونم زن و بچه اش اذیت بشن. ولی باور کنین اگر که بتونن کنار بیان و اذیت نکنن از خدا میخوام که اصلا اذیت هم نشن و همین جا بمونن. چه اشکالی داره که آدم باشن و کاری به کار ما نداشته باشن. اصلا هم بد نیست. فقط واقعا میگم کاری به کار ما نداته باشن و ما رو اذیت نکنن.

هنوز تکلیف پول آب معلوم نشده. خدایا از اون به تو پناه میبرم. دوباره ما باید با این موجود دهن به دهن بشیم.

برچسب ها : ترحم بر پلنگ تیزدندان میکنیم - سلام ,کاری ,اذیت ,نداره ,باشن ,نداشته ,اشکال نداره ,اذیت نکنن ,گفتیم اشکال ,باور کنین ,عذرخواهی می ,گفتیم اشکال نداره
ترحم بر پلنگ تیزدندان میکنیم سلام ,کاری ,اذیت ,نداره ,باشن ,نداشته ,اشکال نداره ,اذیت نکنن ,گفتیم اشکال ,باور کنین ,عذرخواهی می ,گفتیم اشکال نداره
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
پوفففففف

از اون مدرسه ی پارسالم هی زنگ میزنن که مدارکم رو ببرم برای ارزشی . من نمیدونم دقیقا این ارزشی به چه دردی میخوره. تا به حال هم حتی یه دونه مدرک نبردم که ارزشی م بره بالا. نمیدونم چرا این قدر برام سنگینه که ثابت کنم ارزشمندم و آدم خوبی هستم  و کارمند برجسته ای هستم. آخه همه اش کشکی و دروغینه. مثلا باید ضمن خدمت ببرم که من نرفتم. باید دو تا مقاله بنویسم از تجربیاتی که داشتم و ثابت کنم که من تو کلاس فلان تغییرات رو در بچه ها چه درسی و چه اخلاقی ایجاد . خوب من که این کارا رو ن که هیچ پارسال کلا اعصاب معصاب برام نموند و بیچاره شدم. یعنی حالا باید اگر بخوام راستش رو بگم باید بگم آره اون شاگردام پارسال اله و بله و منم نشستم وسط کلاس گریه . واقعا چرا باید این همه دروغ ببافم که ارزشی بشم؟ خوب نه آبروی خودم رو میبرم و نه دروغ پردازی میکنم. مثل یه احمق واقعی سکوت میکنم اصلا. 

حالا الان باید اون همه برنامه که تو ذهنم داشتم رو بذارم کننار و برم مدرسه ای که ازش بدم میومد و آدمایی رو که ازشون بدم میاد رو ببینم و بدبختی اینه که سه ساعت هم باید اونجا معطل بشم و تمام آدمایی که ناراحتم می رو ببینم و باهاشون حرف بزنم و خاطره تعریف کنم و بیام. ناهار هم نداریم. یعنی چی اصلا؟

برچسب ها : پوفففففف - ارزشی
پوفففففف ارزشی
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
تمرین

مامان سوار ماشین شد و از خونه رفت بیرون.

بعد گفت: " بدو ب دیر شد. در رو ببند بیا سوار شو."

- باشه مامان.

ب اول لنگه چپ در رو بست و بعد لنگه ی راست رو. ولی اشتباه بود. باید اول لنگه ی راست رو می بست بعد سمت چپ رو.

ب سوار شد:

- مامان ببخشید وقتت تلف شد.

- نه عزیزم اشکالی نداره. این اشتباهی که تو کردی فوقش ده-پونزده ثانیه زمان برد. ولی باید برای جبرانش عجله کنیم.

 به محض این که مامان میخواست ماشین رو راه بندازه و بره تو خیابون، یه ماشین دیگه با سرعت بوق ن از کنارش رد شد.

ب گفت: "چه خبرش بود. ترسیدم ..."

- نه پسرم حتما کار داشت و باید عجله می کرد.

-شاید هم مثل ما بلد نبود وقت های تلف شده رو حساب کنه.

- چطور مگه؟

- خوب اگر به ما راه میداد فوقش ده پونزده ثانیه وقتش تلف میشد. ولی این جوری هم خودش رو ناراحت کرد و هم ما رو.

- خوب ما برای این که ناراحت نشیم باید خودمون رو بذاریم جای آدما و بگیم شاید مشکلی دارن و نمیتونن صبر کنن.

-------------------------------------------------

ظهر مامان با اخم و ناراحتی دم در مدرسه منتظر ب بود.

- چی شده مامان جون؟

- هیچی. موقعی که داشتم پارک می زدم به یه ماشین و یه خط کوچولو روی در سمت راننده اش انداختم. البته ماشین خودمون هم بدون خط نموند و یکی نصیبش شد.

- آقاهه چی گفت؟

- آقاهه یا خانومه اصلا تو ماشین نبود. ماشینش رو پارک کرده بود و رفته بود.

- خوب بهتر. حالا نمیتونه ما رو پیدا کنه.

- چرا می تونه. چون من شماره تلفنم رو گذاشتم رو شیشه ی پنجره زیر برف پاکن.

- عه مامان چرا این کار رو کردی؟ میتونستی راحت بذاری بری.

- نه پسرم. آدم وقتی یه کار بدی می کنه باید پاش وایسه. نمیشه بزنی و در بری. اگر یکی دیگه هم با ماشین ما یا خونه ی ما یا بچه ی ما همین کار رو ه ناراحت میشیم. باید این مشکل رو با گفتگو حل کنیم.

- پس چرا اخم کردی؟

- چون این ماه زیاد پول نداریم.

- ای بابا...

-------------------------------------------

ب از مدرسه رسید خونه.

- مامان من دیگه تو اون مدرسه پا نمیذارم. ببین علی چه بلایی سر دفترم آورده.

- ای بابا ببینم... داغون شده.

- باید پولش رو ازش بگیرم.

- نه پسرم. من خانواده اش رو می شناسم زیاد وضعشون خوب نیست. پدرش بیکاره و مادرش تو خونه ی مردم کار میکنه. گناه دارن.

- خوب خودش تقصیر داره. باید فکر این جاش رو می کرد که خودش رو توی دردسر نندازه.

- پسرم به خدا اون مقصر نیست. پدر و مادرش نتونستن درست بهش یاد بدن که چه کاری خوبه و چه کاری بد. 

- آهان این یکی رو هم باید درک کنم؟

- بله پسرم ما باید همه رو درک کنیم.

- ای وای مامان!

- به خدا اگر مردم رو درک کنی خودت کمتر اذیت میشی. حالا ببین.

--------------------

برچسب ها : تمرین - مامان ,ماشین ,ب ,پسرم ,خودش ,ناراحت ,پونزده ثانیه
تمرین مامان ,ماشین ,ب ,پسرم ,خودش ,ناراحت ,پونزده ثانیه
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
بازم دی جون میره مسافرت

فردا دی جون داره میره همدان توی یه جشنواره یا یه مراسم شرکت کنه. از روزی که بهش زنگ زدن داره بهمون ماس میکنه که باهاش بریم. ولی بچه ها مدرسه دارن. بعدم یهویی دیدی از همون محل کارم بهم زنگ زدن که بیا با هم بریم بازدید. اون وقت اگر من بگم نیستم رفتم همدان نمیگن خوبه دیگه والله کلا در هفته یک روز اومدی سر کار حالام رفتی ددر دودور... یعنی جوری عذاب وجدان گرفتم و ناراحت شدم از این که نمیتونم همراه دی جون برم که کلا باهاش حرف هم نزدم. بلد نیستم ابراز علاقه هم م. عوض این که دل یارو رو به دست بیارم بدتر میزنم ابترش هم میکنم.

حالا دوباره مثل اون شب که دی جون رفته بود اصفهان و من کلا تا صبح نخو دم و چرت و پرت تو ذهنم گذشت و مغزم کرم گذاشت حالام باید این جوری بشم. بعضی وقتا وقتی دی جون میره همایش من چنان راحت میخوابم که اصلا انگار نه انگار. اون وقتا که میرفت ش تو کرمونشاه هم همین جوری. اصلا عین خیالم نبود. ولی از وقتی اومدیم تو این خونه نمیتونم تحمل کنم. البته تو این خونه یه بار بیشتر نرفته همایش ولی بازم میگم که نمیتونم تحمل کنم. فردا باهاش برم؟

برچسب ها : بازم دی جون میره مسافرت - نمیتونم ,باهاش ,میره ,نمیتونم تحمل
بازم دی جون میره مسافرت نمیتونم ,باهاش ,میره ,نمیتونم تحمل
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
میمون نباشم کاش

داشتم فرنی و زویی رو میخوندم. حالا نمیدونم وسط نوشتن برای ک ن این دیگه چی بود. آدم باید مطالعاتش هدف دار و مجتمع باشه. نه این که هی بره این ور اون ور. مثل تمام کارام اینم این جوریه. هی از این شاخه به اون شاخه. مثلا الان برنجم رو گازه و دو دقیقه دیگه هم باید برم دنبال بچه ها. البته خوبه که آدم از وقت های مرده اش استفاده کنه ولی باعث استرس شدید میشه و نظم کارا به هم میریزه. من تجره اش رو دارم. ی که یه کار رو شروع میکنه و تا آ ش دست به کار دیگه ای نمیزنه موفق تره تا این که ی وسط یه کار بره سراغ یه کار دیگه.


برچسب ها : میمون نباشم کاش
میمون نباشم کاش
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
ای هیچ برای هیچ

یخ زدم. امروز میخواستم آستر رو بکشم و ببندم که کل یعنی هر دو لایه اش از بالا افتاد پایین. یعنی اون صد و بیست هزار تومن کوفتش بشه که این جوری برامون نصب کرد.

کلی کتاب کودک آوردم گذاشتم جلوم ولی دریغ. و درد. یعنی تو بگو یه چیز برای نوشتن.

امشب اتفاقا یه نفر نشته بود که کت دوز گیر نمیاد و اگر همین دو سه تا پیرمرد هم بمیرن دیگه ی نیست که برامون کت بدوزه و باید بریم آماده ب یم. بعد اونم گفته بود عوضش کلی هنرمند داریم و همه میخوان یه جوری هنرمند بشن. از خودم شرمنده شدم و گفتم کاش منم برم یه کاری یاد بگیرم که این جوری تب هنرمند شدن نیفته به جونم. از خودم به خدا خج میکشم. توکاری که هیچی نیستم بیام از صفر شروع کنم و گند بزنم به وقت و فرصت های طلایی زندگیم. الانم که بازار کتاب و نشر و اینا خیلی راکده و توش ی زیاد شده و همه رسانه ایا رو هم که یا دارن میگیرن شون یا حداقلش اینه که بیکار شدن و تو توییتر هی توییت میکنن که ما همه کا بلدیم تو رو خدا ریتوییت کنین ما بریم سر کار. عجیبه به قرآن. مملکت داره اب میشه رو سرمون. به خدا.

از روی بچه هام شرمنده ام که تو این مملکت به دنیا آوردمشون.

بازم فردا گفت نیا سر کار ... چه گیری کردیما. نخواستیم بابا این شغل مس ه رو.

برم یه چیزی بنویسم.

برچسب ها : ای هیچ برای هیچ - هنرمند ,یعنی
ای هیچ برای هیچ هنرمند ,یعنی
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
برم تو و کتاب

به جز ای حسن فتحی که بدون استثنا همیشه با دیدن اش دوست دارم مسافرت کنم و برم تو اون فضا زندگی کنم، این تصاویر هالیس وودز هم همین حس رو بهم میده. دلم میخواد برم پیش اون آدمای گر و صمیمی و بین شون وول بخورم و زندگی کنم و مسواکم رو توی لیوان جا مسواکی اونا بذارم و باهاشون کباب درست کنم و بهشون شکلات تعارف کنم. خیلی نازن ولی نمیدونم تو دنیای واقعی هم این قدر آدما به این صمیمیت و خوبی پیدا میشن که از احساسات یه به سن هالیس وودز سوئ استفاده نکنن و بهش خیانت نکنن و اجازه بدن که زندگی خوبی رو تجربه کنه یا نه. کلا این جور ادبیاتا حاصلی جز خیانت نداره. چون که باعث میشه ادم فکر کنه همه وظیفه دارن که خوب و مهربون و حامی باشن و اگر ی خیانت کرد تمام دنیا رو سر آدم اب میشه. نمیدونم والله من که این جوری بودم و همیشه فکر می بالا ه یکی هم چیدا میشه که ج تحصیل منو بده و منو بفرسته خارج تا بتونم موفق باشم. واقعا فکر می بالا ه یکی پیدا میشه که بدون هیچ چشمداشتی منو به فرزندی خودش بپذیره و بزرگ کنه و ج تحصیل و عشق و حال منو بده و اجازه بده مزه واقعی یه زندگی لاکچری رو بچشم. تو تمام داستانا و ا همین وضعیت بود. حتی تو لبری فین و دیوید کاپرفیلد و اولیور توییست و خیلیای دیگه . اینا همه خیانته به آدم... خدا رو شکر که باربار این حوری بار نیومده و از ی تقاضایی نداره. هرچند که تو این داستانای سیندرلایی دخترای بدبخت میشینن تا یکی بیاد خوشبختشون کنه که از اونم نفرت دارم. حتی بابالنگ دراز و غرور و تعصب هم همین بدبختی رو داره انتشار میده. متنفرم از این که آدم دست بذاره رو دست و بشینه تات یکی از راه برسه و خوشبختش کنه. این باعث میشه ادم هرگز به آرزوش نرسه. والله جدی میگم. منم همیشه نشسته بودم یکی بیاد استعدادام ر کشف کنه. خودم که هیچ. واقعا فکر می خیلی با استعدادم. بدون این که کاری م. تو ذهنم یه کارایی می و یه ایده هایی رو پرورش میدادم که تو واقعیت امکان تحققش وجود نداشت. ولی با همون برای خودم استعداد تراشیده بودم و فکر می الان من چون امکانات ندارم این شدم. بعدش که امکانات اومد دستم و همه پولا رو هزینه تازه فهمیدم که چقدر اشتباه می و در مورد خودم چقدر ابله بودم. حتی در مورد قالی هم اشتباه می و فکر می میتونم سالی دو تا قالی ببافم. چقدر ساده دل بودم . فکر می این نقشه هایی که من تو سرم دارم رو هیشکی نداره. تا بیام به خودم بجنبم هر چی نقشه تو سرم بود رو تو اینستاگرام بافته شده اش رو دیدم. آخه آدم چی بگه...

راستی قالیم رو مامان برد قم و داد یه آقاهه برامون پرداخت کنه و اشکالاتش رو برطرف کنه. ای خدا تو اون هم خیلی اشتباه .

داشتم تصاویر هالیس وودز رو نگاه می . خیلی قشنگه. فیملش لوکیشن خیلی زیبایی داره. ما که تا به حال رو ندیدیم این ه خیلی کمک میکنه. حتی من رو ورقه امتحانی هالیس هم استپ زدم که قشنگ ببینم دنیاشون با جزییات چه شکله... دوست داشتم منم میتونستم برم ببینم. حیف که زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. چهار بار نواخت.

برچسب ها : برم تو و کتاب - می ,خیلی ,میشه ,زندگی ,هالیس ,چقدر ,هالیس وودز ,اشتباه می ,می خیلی ,باعث میشه ,تصاویر هالیس
برم تو و کتاب می ,خیلی ,میشه ,زندگی ,هالیس ,چقدر ,هالیس وودز ,اشتباه می ,می خیلی ,باعث میشه ,تصاویر هالیس
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
الاکلنگ

تو این کار جدیدی که برام جورر شده عامل اصلی موفقیت همون حس خودبرتر بینیه که من ندارم. باید یا تقویتش کنم یا بزنم کنار و از این اتوبوس پیاده شم. امروز رفتیم بازدید. دو نفر خانم به عنوان پیش وت و مربی بودن که من همراهشون رفتم. با ماشین شاسی بلند چینی و در اصل داغون که فقط قیافه داشت و دهن پر کن و بیننده میخکوب کن. یعنی مدیره که امسال دیگه سال آ کاریش بود و داشت بازنشسته میشد چنان از دو تا خانم جوون که هیچی بارشون نبود و به جز اون بندهای فرم ارزشی از چیزی سر در نمیاوردن اسیر شده بود و بالا پایین میپرید که نگو. اون دو تا خانوم هم که کم نمیاوردن و نمیگفتتن بابا این مرده که این جا جلوی ما ایستاده و به خودش اجازه نشستن هم نمیده مثلا مدیر یه مدرسه است و یه منطقه براش احترام قایلن و به احترامش خیلی کارها میکنن. چرا ما باید این جوری این بیچاره رو بدوونیم و اذیتش کنیم. اتفاقا خود مدیرا هم از انی که مثل من آ بازدید بگن ببخشید اذیتتون کردیم و مزاحم کلاستون شدیم و آی ایشالله موفق باشین بدشون میاد و دوست دارن بازدید کنننده ها اقتدار داشته باشن و برای پرستیژ خودشون ارزش قائل باشن و ح رییس و مرئوسی به هم نخوره. من فقط از این میترسم که چون این شهر کوچیکه فردا منو تو یه ح پایینی ، مثلا در حال خیار سوا توی یه میوه فروشی داغون ببینن و دلشون خنک بشه. یا مثلا در حالی که اومدم و به دلیل احتیاج مالی کل زندگیم رو حراج زدم و بدبخت شدم. مثلا ها داریم میگیم. نمیگم حالا حتما. ادم باید فکر کنه که این آدم رو الان داری میبینی فردا هم میبینینش. حالا امروز اون پایینه تو بالایی فردا تو میری پایین و اون میاد بالا. زندگی الاکلنگه دیگه. من خودم خیلی برام پیش اومده. شاگردام که باهاشون مثل سگ رفتار می و بهشون صد جور توهین می تو کانون زبان و باشگاه و مطب میشدن هم ردیف خودم و حالا از پاسخ میموندم که چرا اون برخورد رو باهاشون داشتم. هرچند که اقتضای اون شرایط اون بوده که من باهاشون بد برخورد کنم ولی اقتضای انسانیت ب نظرم به همه اقتضائات دنیا می چربه. حتی این استاکارایی که تو خونه ما میومدن و با لباس کار ظاهر میشدن برای این که بهمون ثابت کنن که از ما چیزی کم ندارن فرداش که کارشون تموم میشد با لباس پلوخوری میومدن و میگفتن اومدیم سر بزنیم و یه خودی نشون میدادن که ما فکر نکنیم اینا بیچاره ها با لباس کار به دنیا اومدن.

برچسب ها : الاکلنگ - مثلا ,لباس ,باهاشون ,حالا ,بازدید
الاکلنگ مثلا ,لباس ,باهاشون ,حالا ,بازدید
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
ناتوردشت

امروز بعد از چند سال بالا ه ناتوردشت رو پیدا و دارم میخونم. هرچند موضوعش اون چیزی نیست که من دوست دارم. یعنی آدم ش ت خورده ی بدبختی که اتفاقای بدی براش میفته که با فرهنگ ما جور نیست. من اصلا از بازیای رمانای بزرگسالان خوشم نمیاد. برای همین یه عمره که دارم رمان نوجوان و کودک میخونم و کارتون نگاه میکنم به جای . ولی از طرز بیانش خوشم میاد. این نویسنده های مولف رو خیلی دوست دارم و میستایم. چه جوری میشه که یه نفر اونقدر کار میکنه و زحمت میکشه و تمام زندگیش میشه کارش که بالا ه موفق میشه یه سبک و زبان جدید خلق کنه واسه بیان اثرش. خوبه دوست دارم. داستانگویی این ادم رو دوست دارم. عین خودم حرف میزنه. یعنی منم دارم حرف میزنم دقیقا همین جوری حرف میزنم. مخصوصا با مامانم. خیلی دوست دارم.

برچسب ها : ناتوردشت - دوست ,میشه ,دوست دارم ,خیلی دوست
ناتوردشت دوست ,میشه ,دوست دارم ,خیلی دوست
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
تصاویر هالیس وودز

تصاویر هالیس وودز رو ش رو دیدم. خیلی قشنگ بود. عالی...

برچسب ها : تصاویر هالیس وودز - هالیس وودز ,تصاویر هالیس
تصاویر هالیس وودز هالیس وودز ,تصاویر هالیس
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
سالینجر

همین الان خوندن کتاب سالینجر رو تموم . فکر کنم قبلا این کتاب رو تموم نکرده بودم. ولی الان نشستم و با وجودی که دیگه از دست کتاب خسته شده بودم و دیگه دستش برام رو شده بود ولی تا آ ش رفتم. آ اش دیگه رو اعصاب بود. نمیدونم چه جوری این نویسنده های ناقلا کتاب رو بدون پایان بندی جوری تموم میکنن که آدم فکر میکنه پایان بندی داره. پایان بندی خیلی برای من مهمه. حتی از پایان بندی مهمتر جمله ی آ کتابه. یعنی آ ین جمله ای که میخونی و بعد از اون کتاب رو میبندی. یه جمله ای باید باشه که حس به آدم حال بده و بچسبه. یه چیزی باید باشه که تا آ عمر فکر آدمو به خودش مشغول کنه. حتی اگر این باشه: دارم میام... یا: مواظب باش... یا اشکهام سرازیر شد... نمیدونم یه چیزی تو این مایه ها. خیلی بارم مهمه. مثلا کتاب هستی رو که میخوندم جمله پایانیش دیوونه ام کرد. برای همین گفتم کتاب خوبیه. عالی بود به نظرم. ولی فقط یه اشکالی هست. نمیتونم از خودم تحیل ببافم. حتی وقت ب بهم میگه برام قصه بگو نمیتونم از خودم قصه ببافم. باید یه چیز واقعی بگم. یا از ایی که دیده ام یا از کتابایی که خوندم یا از قصه هایی که قبلا شنیدم باید براش بگم. اصلا و ابدا نمیتونم خودم تخیل کنم. خنگم. حالا باربار واقعا عاشق تخیل بود. یه اسامی مس ه ای میبافت و اختراع میکرد که نگو. عالی بود. یه نویسنده ی خیلی توانا هم بود که همین جوری اسم اختراع میکرد. خیلی جالب بود. باهاش مصاحبه رده بودن گفته بودن از کجا این همه اسم رو میاری. گفته بود من خصلتم اینه. میتونم بشینم یه عالمه اسم اختراع کنم. و برای هر کدوم هم یه داستان بسازم. من نمیتونم. فعلا که نمیتونم. امتحان . یع مدت گیر داده بودم به یه موضوع که یه گوشی یا یه حیوونی تو جنگل بود که مامانش بهش گفته بود زیاد از خونه دور نشه و این هم دور شد و گم شد و مامانش تو سختی افتاد و بعدش که پیدا شد و مامانش رو پیدا کرد قول داد که دیگه از خونه دور نشه. آخه اینم شد قصه تو رو خدا؟ حالم به هم خورد. یه مدت هم برای باربار قصه ی یه آدم موفق رو تعریف می . الان تو این مملکت همین که داری یعنی موفقی. دیگه بقیه اش پیشکش.


اصلا معلوم نیست چم شده. تو توییتر رفتم دنبال این که ببینم به ترامپ چه بدوبیراه جدیدی گفتن. بعدم رفتم ببینم مردم سر ترامپ چه دعوای ججدیدی با هم یکنن. یه خورده هم یه آهنگی رو گوش که خیلی مس ه بود. آه ای صبا خانه بر دوشم من. از این آهن کشکی که اونقدر گوش دادیم که دیگه حالم به هم میخوره. یعنی چی اون همه صداشون رو میکشن رو سرشون. منم بلدم جیغ بکشم هنرمند جلوه کنم. یه مدتم اصلا این کار رو می . الانم باربار این کار رو میکنه. تو مدرسه هی آواز میخونه و جیغ جیغ میکنه که بگن صداش خوبه. صداش خوبه ولی دیگه بعضی وقتا ازار دهنده میشه. به جای این که برم همه موهام داره میریزه یا این که یه نوشته ای رو شروع کنم همه اش تو و توییترم. یعنی چی مثلا.

یه نوشته هم در مورد هانا آرنت بود که خوب به من چه؟ من کی تا به حال نوشته های فلسفی خوندم؟ از کی تا حالا این جور مطالب برای من جالب شده؟ چقدر آدم باید وقت تلف کنه و قدر ندونه؟ پس برم . همه فرشامون پر از موهای زشت و بیریخت من شد. اگر باربار بود کشته بودمش به جرم ریختن موهاش رو فرشامون. شام هم نداریم... نون هم نداریم...

برچسب ها : سالینجر - کتاب ,خیلی ,نمیتونم ,جمله ,همین ,باربار ,پایان بندی ,صداش خوبه ,باید باشه ,اختراع میکرد
سالینجر کتاب ,خیلی ,نمیتونم ,جمله ,همین ,باربار ,پایان بندی ,صداش خوبه ,باید باشه ,اختراع میکرد
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
مورفی... تو روحت

یه ضرب المثلی هست که میگه اگر همسایه مون از صبح بره بیرون و ساعت ده شب بیاد خونه، توی اون بازه زمانی ده دقیقه ای که من میرم میاد و تو پارکینگ اونقدر میلوله و سروصدا راه میندازه که همون ده دقیقه رو هم کوفتم کنه. ببین من چه شانسی دارم ها. حالا ما ب کلا خونه نبودیم اینا هم اومدن در رو سه قفله و رفتن دیگه هم پیداشون نشد. ولی امروز که هیشکی به جز من خونه نیست منم بعد از ده روز که نرفته بودم ده دقیقه رفتم سرم رو بشورم که همه موهام ریخت این پیداش شد.


برچسب ها : مورفی... تو روحت - دقیقه
مورفی... تو روحت دقیقه
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
نقطه نقطه خط خط

کمرم درد میکنه

خوابم میاد و نمیاد. منگم

امروز اومدم چند تا حرکت ورزشی کنم پنج دقیقه نشده کار پیش اومد یادم رفت ادامه بدم.

توییتر خیلی تر از اونیه که فکرشو می . همه میخوان با دادن نشون بدن که خیلی سرشون میشه

نمیتونم شروع کنم

فردا باید برم سر کار. بالا ه

غلط املایی نداشتم

دی جون چرا نمیخوابه

بچه ها خوابن

شام که نخوردم مثل هر شب. ولی دلم موند پیش اون ماکارونی ای که امروز پخته بودم

دلم کتاب میخواد. ناتور دشت تموم شد. ولی فرانی و زویی مونده

نمیدونم کتاب داستان کودک طولانی رمان مانند داریم یا نه

از داستان کوتاه خیلی خوشم میاد ولی نوشتنش برام سخت تره. موضوع خاصی مد نظرم نیست

دوستم از کانون ساری رفت قائمشهر. کتابای خوبی قرض میداد بهم.

دستام رو کرم نزدم زبر شده

دی جون داره نصفه شبی گز میخوره با یه لیوان شیر... اون وقت میگه چاق شدم. داداش تو چاق نشدی داری میترکی

آ جمله هام نقطه نذاشتم

یاد بانوی زیبای من افتادم... یاد غم دختره. چقدرم موزیک داشت. طولانی و کشدار. از بس طولانی بود خودشون هم میدونستن وسطش ده دقیقه و یک ربع آنتراکت گذاشته بودن سه بار

دی جون سرفه کرد

امروز ماشین رو برده بود دودانگه و ما پیاده رفتیم سر کار. خیلی خوب بود ولی هم رفتنی و هم برگشتنی بچه ها غرغر مبسوطی

فرانی و زویی رو بخونم دیگه از داستان های بزرگسال کلا میام بیرون و میرم تو کودک

اون قسمت کتاب ناتور دشت خیلی بانمک بود که میگفت معلمش دست کشید رو سرش و این از خواب پرید و گفت چه غلطی داری میکنی؟ خیلی به تاچ حساسن. واقعا تو فرهنگشون خیلی راحت تعریف شده. تاچ یعنی آ مرض. عالیه. کاش همین صراحت تو فرهنگ مام بود. متنفرم از تاچ. خیلی حساسم. یعنی وقتی میخوام با ی دست بدم آ مرگمه. مخصوصا اونایی که محض نشون دادن صمیمیت دست آدم رو میگیرن و دیگه ول نمیکنن و هی با دست آدم تو دستا شون بازی میکنن و هی فشار الکی میدن و هی میخوان ثابت کنن که ما رو دوست دارن. حالم رو به هم میزنن. یکیش هم اون زنیکه بود که پیرارسال بهم گفته بود لقمه ات حرومه و بعد که مدیرمون بهش توپید حالا اومده بود معذرت خواهی و دستام رو تو دستش گرفته بود و ول نمیکرد و تازه ابتکار هم به ج میداد و خیلی خلاقانه دستش رو آورده بود بالا که هم چادرش از سرش نیفته و هم دستای منو بگیره تو دستش. یعنی با یه جدال چند ثانیه ای دستام رو کشیدم بیرون وگرنه تا امشب میخواست دستم رو تو دستاش فشار بده. احمق.

برچسب ها : نقطه نقطه خط خط - خیلی ,یعنی ,دستش ,نقطه ,طولانی ,کتاب
نقطه نقطه خط خط خیلی ,یعنی ,دستش ,نقطه ,طولانی ,کتاب
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
لو دادن داستان تصاویر هالیس وودز

امروز سه تا از کتابای گم شده ام رو پیدا . یکیشون تصاویر هالیس وودز بود که عاشقشم. خیلی جالبه.

داستانش رو بخوام خط داستانیش رو تعریف کنم اینه که یه دختری هست که بی س رسته. بعد از این که چند بار به خانواده های مختلف س میشه و از دستشون فرار میکنه بالا ه میره یه جایی که یه خانواده ی واقعی پیدا میکنه که اذیتش نمیکنن و باهاش مثل انسان و اون جوری که دلش میخواد رفتار میکنن. ولی فقط یه اشکال کوچیک هست و اونم اینه که زیادی به این بچه اهمیت میدن و پسر خودشون رو میندازن زیر پای این. یعنی حمایت بیش از حد از این یکی و قربانی بچه ی خودشون. بعدم اتفاق دیگه ای میفته. پسر خانواده کامیون پدرش رو برمیداره و بدون اجازه شروع میکنه به رانندگی و با هالییس با هم دیگه از کوه پرت میشن و تصادف میکنن و آسیب میبینن. کامیونه له میشه ولی خودشون طوریشون نمیشه. بعدم والدین فقط پسره رو دعوا میکنن و به خاطر دختره پسره رو سرزنش میکنن. اونم ناراحت میشه و به خاطر این که از عذاب وجدان راحت بشه از پیش اون خانواده هم فرار میکنه. بعد از چند وقت میفرستنش پیش یه خانم پیر که داره یواش یواش آ ایمرش شروع میشه. اون جا هالیس خیلی راحته ولی همیشه تو فکر اون خانواده قبلیه. هر چی میشه تو ذهنش با استفان حرف میزنه و ازش راهنمایی میخواد. بعد اداره س رستی متوجه آ ایمر خانومه میشه و میخواد دختره رو از پیش اون خانم ببره. ولی هالیس دیگه واقعا خسته شده و دلش میخواد پیش این خانم بمونه. بنابراین با خانومه فرار میکنه و میره تو خونه ویلایی اون خانواده قبلی که فقط آدرسش رو بلده و هیچ نشون دیگه ای نداره. وقتی به خونه ی اونا میرسه از روی شواهد حدس میزنه که راه رو درست اومده. و یه کم تو اون خونه میمونن و اداره با اون خانواده استفان تماس میگیره و خبر گم شدن هالیس رو بهشون میده. استفان حدس میزنه که هالیس باید الان توی خونه ویلایی شون باشه که این وقت سال تو زمستون خالی و سرد و خطرناکه. بعدم میره و اونا رو که در آستانه یخ زدن و تلف شدن از گرسنگی هستن پیدا میکنه. خلاصه آ داستان پدر و مادر استفان به هالیس قول میدن که رفتارشون رو با استفان هم درست کنن و خانم آ ایمری هم میره تو خونه بستری میشه و دیگه هیچی یادش نمیاد و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.

وای که چقدر این داستان برای من جذاب و پرکشش بود. همین الانش داشتم تعریف می چشمام پر از اشک شد. بغض گلوم رو داره فشار میده. عالی بود.

تک گویی های هالیس با استفان تو ذهنش معرکه است. نقاشیایی که توی مدت اقامتش تو خونه ی خانم تنها میکشه هم همه شون نشون دهنده ی این بودن که هالیس هنوز اون خانواده رو دوست داره و فقط به خاطر عذاب وجدانش از اون خونه فرار میکنه. واقعا عالی بود. من این کتاب رو سالها پیش یدم 1800 تومن. حیف نیست واقعا؟

برچسب ها : لو دادن داستان تصاویر هالیس وودز - هالیس ,خانواده ,میشه ,خونه ,میکنه ,استفان ,فرار میکنه ,خونه ویلایی ,پیدا میکنه ,تصاویر هالیس ,هالیس وودز
لو دادن داستان تصاویر هالیس وودز هالیس ,خانواده ,میشه ,خونه ,میکنه ,استفان ,فرار میکنه ,خونه ویلایی ,پیدا میکنه ,تصاویر هالیس ,هالیس وودز
عنوان وبلاگ : me and nothing else
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.446 seconds
RSS