از راه گم شدم که به راهم بیاوری

بنشین قضاوتم کن! از این پس تو داوری!


بگذار تا نقاب تو را دربیاورم

تو، از خودم به گریه ی من مبتلا تری


روح توام! کبود و ش ته، غریب و سخت

رنج توام! نزول عذ سراسری


من ان ار روح توام در مقام شعر...

بی یار، بی قرار، نه عشقی، نه باوری!


در انتظار دیدن دنیا بدون جنگ

در جست و جوی یک سر سوزن برابری


از عدل قصه مانده و از دوستی جنون

در چاه گم شده ست رسوم برادری


اینجا جهان توست به دوزخ خوش آمدی

بگذر از آف این زخم سرسری


حرفی بزن دفاع کن از خلقت خودت

با این سکوت کفر مرا درمیاوری!


کفر مرا ببخش، من آیینه ی توام

تکثیر غم به وسعت دنیای دیگری...


بگذار جای ما و تو یک شب عوض شود

شک می کنم اگر که تو ایمان بیاوری!


| اهورا فروزان |