ماتیلدا

بیا گریه کنیم

من امتحان کرده ام

وقتی گونه هایت زیر قطره های اشک می سوزند

درد هایت دیگر درد ندارند

من گریه کرده ام

خیلی شب ها آنقدر گریه کرده ام که خوابم برده

از گریه خج نکش

من از آن شب زمستانی وقتی زل زدم توی چشم های سرباز کلانتری و زدم زیر گریه دیگر خج نمی کشم گریه کنم

حالا همه جا و جلوی هر ی می توانم گریه کنم

چندبار جلوی مشاور مدرسه

یکبار جلوی فاطی

و بار ها جلوی مامان

آه ماتیلدا

کاش اسم من هم ماتیلدا بود

و لیون همینقدر قشنگ اسمم را صدا میزد

من نمیدانم

درد های تو بزرگ تر از درد های من بود؟

وقتی دوازده ساله بودم

تنهاترین دختر دنیا که نه،ولی خب تنهایی عجیبی داشتم

و چشم هایم را روی هم فشار می دادم

دعا می

به خدا میگفتم یک کاری کن من وقتی چشم هایم را باز میکنم اینجا نباشم

یک جای خوب تر

یک خانواده بهتر

یک زندگی که بشود دوستش داشت

من هر روز همین کار را می

و خدا به نظرم خیلی بی رحم بود که ماس هایم را نادیده می گرفت

ماتیلدا

من هم به اندازه تو قلبم فشرده شد

وقتی لیون مرا در قلبم کشتند

وقتی با خودم فکر مگر می شود چاه تنهایی دنیا اینقدر عمیق باشد

ماتیلدا

احساس نمیکنی که واقعا ناعادلانه است؟

قهرمان های داستان می میرند

بقیه پای اشک می ریزند

و هیچ فکر نمی کند

ما که با یک بغض عمیق باقی می مانیم

پس از این را باید چگونه زندگی کنیم

ماتیلدا

آن چاه بزرگ تنهایی ات

برای شوری درد های من جا دارد؟