آن روی دیگر

آن روی دیگر از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

ساعت یک و سی دقیقه صبح
الان که فکر میکنم میبینم هشدارش رو داده بود.
زنگ زده بود بهم, گفته بود اوضاع تنها زندگی چطوره؟
و من هم تاکید کرده بودم که خوب, که خیلی راحت.نه دلم تنگ نشده هنوز.گفته بودم نمیفهممت,چون انقدر سرم شلوغِ کارای و اینور اونوره که فرصت نمیکنم حس کنم دلتنگم.
خب اونم خندیده بود, گفته بود برام خوشحاله.چون یکی از سخت ترین لحظاتش اولین شبی بوده که چندین کیلومتر اونطرف تر از همه آدمایی که میشناخته,روی تختی خو ده که پتو نداشته.
و اون زمان با خودش فکر کرده که اگه همینجا,روی همین تخت,همین لحظه بمیره,در بهترین ح خانوادش یک هفته بعد میفهمن.
یادم نیست چی جوابش رو داده بودم اون زمان,اما سر و ته داستان رو هم آورده بودم, با تاکید مضاعف بر خوب بودن حالم.
و حقیقت داشت.
حقیقت داره.
امشب اما جور دیگه ایه.
شب از نیمه گذشته, و من به تو فکر میکنم.
به تو فکر میکنم.
به تو

پ.ن:بیداری؟
نخواب امشب.امشب رو نخواب.





برچسب ها : ساعت یک و سی دقیقه صبح - امشب ,گفته ,میکنم
ساعت یک و سی دقیقه صبح امشب ,گفته ,میکنم
عنوان وبلاگ : آن روی دیگر
منبع :
دم صبحه.پنج و خورده ای, الاناس که آفتاب بزنه.

حس آدمای مست رو دارم.

پنج و ده دقیقه صبحه.

اینجا داره بارون میاد,پنجره بازه و شاخه های درخت اومده وسط پذیرایی.

همه چراغای خونه روشنه.

من بیدارم اما, همسایه بالایی هم بیداره.نیم ساعت پیش یه دختر با کفش پاشنه بلند قرمز از خونه اش رفت بیرون.

از اونموقع وایساده توی تراس, سیگار میکشه.

پیش خودت فکر میکنی آدمی که اینهمه راحت و فارغ از حرف مردم,زندگی میکنه و نصفه شب توی راه پله با رفیقاش قهقهه میزنه باید ادم خوشحالی باشه.

اما تو که نمیبینی.

من وایسادن هاش رو تو پاگرد دیدم.میاد برای بدرقه, انقدر منتظر میمونه تا صدای بهم خوردن در اصلی رو بشنوه.

بعد خنده اش میپره.

هنوز برنگشته داخل که سیگارشو روشن میکنه.

همین پریروز هم زنگ واحد رو زد,گفت خانوم میشه خواهش کنم کفشاتونو نزارید دم در؟

اومدم جواب بدم, شما چی؟میشه زباله هات رو محض رضای خدا گاهی ببری بیرون؟

میشه مهمونات رو قبلِ نصف شب بفرستی برن و بلندبلند پشت درِ واحدِ سه نخندی با رفیقات ؟

بساط ت رو چی؟ جمع میکنی؟سردرد گرفتیم ما.

نگفتم اما.

سیگار دستش روشن بود, و زل زده بود بهم.از دومتری بوی دود میداد.

دلم نیومد بگم یعنی.لعنت به دلم که هیچوقت راه نمیاد.

گفتم باشه آقای فلانی.حتما.

سرشو ت داد که یعنی مرسی, و رفت توی خونه اش در رو بست.

میخوام بگم فکر میکنی باید آدم خوشحالی باشه.نیست اما.

روزی پنجاه تا آدم میان خونه اش و میرن ,

اما تنهاست.

یه جوری تنهای دوعالمه که دلت نمیگیره بهش بگی جای کفشات به اون ربطی نداره و دوس دخترای ننرش رو خفه کنه دمِ صبحی.

الان دارم فکر میکنم صداش کنم بیاد پایین, با هم چایی بخوریم و بهش شاخ و برگ درختی رو نشون بدم که از پنجره ی خونه ام اومده داخل.




.ده دقیقه مونده به شیش صبح.

برچسب ها : دم صبحه.پنج و خورده ای, الاناس که آفتاب بزنه. - خونه ,باشه ,خوشحالی باشه
دم صبحه.پنج و خورده ای, الاناس که آفتاب بزنه. خونه ,باشه ,خوشحالی باشه
عنوان وبلاگ : آن روی دیگر
منبع :
19th

زاده شدیم.

حکمتشم نفهمیدیم هنوز.کلا فلسفه جشن تولد مساله گنگیه برای من.

درباره خودم؛ البته.

اما همون چند نفری که میدونن تولد هام هیچوقت برام مهم نبوده و بازم تو اولین ثانیه ها و اولین دقیقه های هفتم آبان هرسال تبریک میگن؛

همینقدر که میدونم کمِ کم از چند ساعت قبل چشمشون به ساعت بوده و حواسشون جمع؛ که مبادا ساعت از 00:05 صبح بگذره و تبریک نگفته باشن،

همون نهایت ارزشه.

اون اندک آدما؛ آدمای بزرگین تو زندگیم.

و وجود همون ها کافیه.خیلی بیشتر از کافی حتی .



برچسب ها : 19th - ساعت
19th ساعت
عنوان وبلاگ : آن روی دیگر
منبع :

کاش کمتر درباره انتخابات گه بخورید .

بخصوص میزان گه خوردن های روشنفکر مآبانه توی توییتر داره از حد تحمل خارج میشه.

کاش همون دو سه خط خلاصه کت که از کانال های تلگرام میخونید تا کپشن جور کنید رو هم نمیخوندید تا ما مجبور نباشیم امروز تحلیل های شخمیِ تون رو بر جامعه بشنویم.

اگه یه کمربند نارنجک داشتم؛ قطعا میومدم وسط اینستاگرام و توییتر

ضامنش رو میکشیدم.


برچسب ها :
عنوان وبلاگ : آن روی دیگر
منبع :
حتی در این حد هم نمیتونم بنویسم.

یه بدبختی ای هست٬ گریبانگیر آدمایی میشه که توی زندگی روزانه اشون با نوشتن سر و کار دارن.

معروفه به writers block.

به زبان ساده شما در این ح هیچ گهی نمیتونید بخورید/بنویسید و اساسا مغزتون کار نمیکنه.

حالا هرقدر بیشتر توی آمپاز باشید و ددلاین های بیشتری به سمتتون هجوم بیارن٬ باز شما بیشتر نمیتونید بنویسید.

و اینجوری به نتیجه میرسید که باید ماست و قلم و کاغذ خودتون رو کیسه کنید٬

و کلا کیسه مذکور رو بفرستید بایگانی و خودتون بشینید چای بخورید و به افق زل بزنید.

الان نمیدونم باید بزنم جلو برسم به مرحله ی آ ٬ یا چی.



برچسب ها : حتی در این حد هم نمیتونم بنویسم.
حتی در این حد هم نمیتونم بنویسم.
عنوان وبلاگ : آن روی دیگر
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.119 seconds
RSS