در میان تالیفات شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی، کتاب قصۀ کوچک و زیبایی وجود دارد بنام مونس العشاق یعنی همدم عاشقان که البته نام دیگر آن فی حقیقه العشق است. این قصه که به زبان رازآلودی نگاشته شده است، مشخصاً نشان دهندۀ نبوغ یک جوانِ تیزهوش و متصل به خزانۀ غیب است (سهروردی جوان زنجانی در 37 سال ... در حلب بخاطر حرفهایش شهید شد و با این حال کتابهای او سنگ بنای فلسفۀ اشراق است و تاثیر گذار بر ... شه های حافظ و مولوی و محی الدین عربی و ملاصدرا و علامه طباطبایی و .....).

کتاب مونس العشاق که مجموع صفحاتش به 10 تا هم نمی رسد با اینکه بیش از بیست سال است که همیشه دم دست بنده بوده و در خست ... هایم میخوانمش، اما بدون اغراق هنوز تاز ... اش را برایم از دست نداده است. به نظرم کت ... است که مبتواند همچون یک مونس و همدم در هنگام خست ... از آشوبهای دنیوی، تبدیل به یک منظرۀ زیبا شود و در مقابل چشم قرار ... رد و یا تبدیل به یک سمفونی با شکوه شده و شما را سرشار از اعتماد بنفس و غرور کند.

شعر زیر را حدودا بیست سال پیش(سال 74) متاثر از این کتاب سرودم تا به نوعی ترجمان برخی از رموز فصول ابت ... آن گردد. با این حال به نظرم رازهای اصلی را باید در فصل ششم کتاب جستجو کرد. آنجا که نقطه اوج کتاب است و سهروردی در چهار پنج صفحه، مثل یک جادوگرِ خلاق، تصویری خیالی و جادویی از حقایق جهان را پیش چشمهای حیرت زدۀ خواننده ترسیم میکند. بخوانید تا بدانید.........

اما متنِ موزونِ حقیر:

به قول سهروردی شیخ اشراق

که با افلاک جُفت است و ز ما طاق:

-----------------

چون ربِ کریم، خالق دین، گنجِ نهان بود

تنها بُد و یکتا بُد و بی ... و مکان بود

خالق صفت و باری و بی عیب و مُبرا

مستغنی و رحمان و صمد بود و تعالی

گُفتا کُن. از این کُن صفتِ عقل عیان شد

محبوبِ خدا گشت و اول چیزِ جهان شد

پس در دو جهان اولِ کار عقل درخشید

در او سه صفت بود که چون لعل درخشید

اول صفتِ حُسن که والا گوهر است او

معشوقِ جهان است و به هر چیز، سر است او

او عارفِ حق است، به او، هو بشناسی

لا هو نتوانی به ابد، او بشناسی

دوم صفتِ عشق که با حُزن قرین است

حُزن است که سوم صفت است او و کهین است

این عشق همیشه به دَرِ حُسن روان است

با همره ذاتیش که حُزن است دوان است

این عشق اگر با تو عجین شد بتوانی

تا توسنِ نفست به درِ حُسن جهانی

لاکن دو سه صد داغ بباید که ببیند

تا عشق، به قلبت به دو صد ناز نشیند

تا قلب بود ملتفتِ غیر، بمانی

وین عشقِ غم آلود نبینی تو به آنی

ای نفس مگو کین غمِ معشوق، بلایی است

حُزنی که وِرا عشق بود یار، طلایی است

تا پادشهِ حُسن، که را در نظر آرد

جان از بدنِ عاشقِ محزون به در آرد

آن عشوه که از عشق بدیدی تو در آغاز

این بار تو از حُسن ببینی به دو صد ساز

این حُسن همان است که موصوف به ذات است

دروازۀ نفس است و کلید است و بَرات است

چون معرفتُ النفس، فَقَد معرفتُ الرَب

رو گریه بیاغاز به عشقِ نمکین لب

این مرحله ها را تو اگر نیک بدانی

افشین شوی و خویش به مقصد بِکشانی

لیکن اگرت نیست تو را سوز و فغانی

بی حُزنی و بی عشقی و بی حُسن بمانی

افشین ایوانی ( تابستان 74- شیراز)