در ساعت 2:45 شب، ملاقاتی با یک سوسک داشتم.

سوسک روی دریچه ی کولر توقف کرده بود و حتی شاخک هایش هم تکان نمی خورد، انگار که محو ظلمت داخل دریچه ی کولر شده باشد.

به این فکر که شاید این سوسک یک فیلسوف باشد؛ یا یک عاشق. شاید هم در جایی، در یک سیاهی، ی را گم کرده است.

پوزخندی زدم و به سراغ اسپری ه کش رفتم.