فلسفه های لاجوردی

فلسفه های لاجوردی از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

گم شده در زمان...


  باران می بارد؛ آرام و دلپذیر...

 امشب زنگ زدم به عمو مامه. به همراه عمو حسن، چند روزی ست که آمده اند تهران. عمو مامه ن ناست  و در طبقه ی پایین خانه ی عمو حسن زندگی می کند.

 آ ین باری که او را به یاد می آورم که هنوز می دید، چند سال بیشتر نداشتم. تصاویر گنگی از او در خاطرم مانده است که روی چشم هایش را بسته بود؛ چیزی مانند شیلد. توی ایوان ایستاده بودم و می گفتم باید آن ها را از روی چشم هایت برداری تا بگذارم وارد خانه بشوی. بقیه هم بودند، از مادر و خواهرها و زن عمو شهربانو همسر عمومامه. به گمانم پدرم هم آن جا بود. مصرانه می گفتم باید چشم هایت را باز کنی....

 و عمو مدتی بعد ن نا شد. هر ی دلیلی می آورد؛ ژنتیک، کارهای سخت بدنی، ضربه ای که در یک زد و خورد به چشمش خورده بود، آمپولی که یک دانشجوی ناشی در بیمارستان فار پای چشمش زده بود، دوا و درمان هایی که برای بچه دار شدن د، ... هرچه بود، هیچ درمانی کارگر نشد و دنیای عمو مامه برای همیشه در تاریکی فرو رفت....

 پس از آن، زن عموشهربانو جوانی و زیبایی خودش را به پای او گذاشت و شد همه فن حریفِ خانه. من، خیلی پیشتر جای بچه ی نداشته شان را پر کرده بودم... زن عمو خیلی به اش می رسید. ناخن هایش را می گرفت. سر ساعت ناهار و شامش را می داد. دستپخت خوبی هم داشت.

 پس از مرگ زن عموشهربانو در اثر سرطان، عمومامه تنها تر از همیشه شد و حالا هیچ نشانی از آن هوش و حواس گذشته برایش نمانده است. گوشه ای می نشیند و کز می کند، بی آن که کلامی حرف بزند. آ ایمرش رو به پیشرفت است و اسامی را جا به جا می گوید و زمان را گم کرده است... 

 هفته ی پیش، یک شب خانه مان ماند. درست و حس نخو د. پیش از طلوع آفتاب، بردمش . خیلی لاغر شده است؛ قوز کرده و هیچ نشانی از آن بدن ورزیده اش نمانده است. آن قدِ بلند و آن قامت کشیده ای که در آن ع قدیمی اش در کنار حوض پارک شهر، در پیراهن و کت و شلواری زیبا خودنمایی می کند. با آن موهای بلندِ مشکی یی که مرتب شانه شده و عجیب به سبیل هایش می آید...

 این روزها انگار به مرگی تدریجی تن داده است...

برچسب ها : گم شده در زمان... - خانه ,کرده ,خیلی ,هایش ,مامه ,بود، ,گفتم باید
گم شده در زمان... خانه ,کرده ,خیلی ,هایش ,مامه ,بود، ,گفتم باید
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم...



 داشتم برگه تصحیح می که کامنت امیدِ عزیز که در آن یک رباعی از خیام را آورده بود، مرا یاد دیوان خیامِ دوست داشتنی ام انداخت!

 این کتاب را وقتی به خانه ی قبلی مان اثاث کشی کردیم، توی ک نت پیدا . ت و پرت های زیادی در آشپزخانه بود، مثل مایع دستشویی و مانند این ها. این کتاب هم بود. همه ی ت و پرت ها را به مستاجر قبلی که وحید نامی بود نشان دادم؛ بعضی ها را نخواست و پول بعضی ها را هم باهاش حساب . اما گفت این کتاب مال من نیست. گفت احتمالا مال خانم تنهایی بوده که پیش از او در آن خانه زندگی می کرده است؛ ی که نمی توانستیم پیدایش کنیم.

 این طوری بود که این کتاب پیش من ماند. شکیل، جمع و جور و دوست داشتنی ست و البته که رباعی های خیام معرکه اند؛ کتاب، چاپ هشتم است از انتشارات کاروان.


پ.ن:

عنوان از خیام.

برچسب ها : این چرخ فلک که ما در او حیرانیم... - کتاب ,خیام ,دوست داشتنی
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم... کتاب ,خیام ,دوست داشتنی
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
همه چی آرومه...!


٭ سر یکی از کلاس های دهم انسانی داشتم برگه هایشان را تصحیح می ؛ بچه ها هم با هیجان پیگیر نمره هایشان بودند. یکی شان وقتی نمره اش را خواندم "ده و نیم"، از جایش برخاست، نشست روی زمین و به سبک کشتی گیرها کف کلاس را بوسید و دست هایش را به نشانه ی شکرگزاری بالا برد!

٭ احوال دانش آموزی را که از سیزده بدر گذشته منزوی بود پرسیدم، پیش پزشک رفته است؛ اما به نظرم تغییری نکرده است. در امتحان پایان ترم هم افتاد.

٭ بعضی از معلم ها، دو سال پایانی خدمتشان را معاونت می گیرند تا با حقوقی بالاتر بازنشسته شوند. در مدرسه مان هم از این دست همکارها داریم. امروز یکی از بچه ها می گفت:"آقا خدا کنه آقای ... زودتر بازنشسته بشه!"

٭ دو تا از بچه های پایه های نهم و دهم، دو تا دختر هم سن و سالشان را با ماشین برده اند شهری دور و پس از چند روز برگشته اند؛ حالا یکی از اولیای پسرها می گفت بچه ی من که کاری نکرده است، خانواده های دخترها هم گفته اند برده ایم پزشکی قانونی، گفته اند به دخترها آسیبی نرسیده است!

برچسب ها : همه چی آرومه...!
همه چی آرومه...!
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
من خدا را دیده ام..!



٭ تیغه ی برف پاک کن ماشین را که صدا می کرد عوض کرده بودم. هیراد از این بابت ناراحت بود؛ می گفت این رو عوض کن و اون قبلی رو بزن تا صدا بده!


٭ داشتیم از ماشین پیاده می شدیم که ببرمش پیش دبستانی. همزمان، یکی از همکلاسی هایش که خانه شان کنار پیش دبستانی ست، درآمد و دست تکان داد و با صدای بلندی به هیراد سلام کرد. هیراد اما جو نداد و اخم کرد. گفتم:"بابا به دوستت سلام کن."

گفت:"این دوست من نیست؛ دوست من فقط گلنازه!"

و گلناز از همکلاسی هاش هست که هیراد را خیلی دوست دارد؛ مادرم می گفت دست های هیراد را می گیرد و می بوسد! گاهی هم موقع خداحافظی یکدیگر را بغل می کنند.


٭ یک مدتی که در پیش دبستانی سوره ی فیل را باهاشان کار کرده بودند، گهگاه آن را می خواند. مثلا درِ یخچال را که باز می کرد می گفت:"الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل"

یک شب هم خودش را سُراند زیر پتویی روی مبل و همزمان گفت:"اعوذ بالله من ال الرجیم"

و در هم وقتی یکباره زیر دوش رفت با صدای بلندی گفت:"الـــــــــله اکبــــــــر"!


٭ چند وقت پیش که برایش پیتزا پختم، خیلی خوشش آمد. گفت:"تو فوق العاده ای بابا! خیلی خوشمزه ست!"

یک بار هم گفت:" بابا! می خو دلم برات تنگ می شه!"


٭ به مادرم می گوید:"من سنبل تو ام!"


٭ پرسیدم:" بابا رو چندتا دوست داری؟"

 - هــــــــوم...، ۲۰ تا.

+ همه اش ۲۰ تا؟

- خُب...، ۷۲، ۷۳، ۷۴، ....، ۷۹ تا!


٭ می گویم: "چرا پشت دستت رو خط خطی کرده ای؟"

+ چون شیطونم دیگه!


٭ می گوید:"من خدا رو دیده ام."

- کِی؟

+ وقتی هنوز خلق نشده بودم!


برچسب ها : من خدا را دیده ام..! - هیراد ,دوست ,خیلی ,دبستانی ,کرده ,صدای بلندی
من خدا را دیده ام..! هیراد ,دوست ,خیلی ,دبستانی ,کرده ,صدای بلندی
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
زمانی که آدم، چای را با خنده ی حوا شیرین می کرد.



 همیشه از سر کار که سراغ هیراد می روم، مادرم چایش به راه است. گاهی که عجله دارم چای نخورده هیراد را به خانه می آورم و در باقی موارد، می نشینم و چای گُل دَم مادر را پس نمی زنم.

 همکار مهربانی داشتم به نام آقای ستاری که هرکجا هست خدا پشت و پناهش باشد؛ از نخستین انی بود که در سال اول تدریسم باهاش اُخت شدم و دوستی مان شکل گرفت. اهل فرهنگ و ادب بود. به فارسی و ترکی شعر می گفت و فی البداهه هم شعر می گفت. خنده رو بود. خیلی با هم گپ می زدیم. مخصوصا وقت هایی که سرویس مدرسه نمی آمد و ما مجبور بودیم مسافتی طولانی را از کنار زمین های کشاورزی تا لب جاده ی اصلی پیاده برویم.

 یک بار به ام گفت:"مادرم که زنده بود، هر وقت از سر کار به خانه می رسیدم، پرسیده و نپرسیده، برایم چای می آورد. هیچ چای یی برایم آن طعم را ندارد..."

 و من به اش گفتم که مادر من هم همین طور است؛ چای خوری ست برای خودش! با این که قوری را روی کتری یی دم می گذارد که آب جوشش قُل قُل می کند، اما چایش چه خوشرنگ و چه خوش طعم می شود!

 آن روزها فقط من بودم و مادرم؛ همدم ِ هم بودیم. پدر و برادر کوچکترم صبح زود می رفتند سرکار. صبح ها بربری تازه و دوتا لیوان شیر شیشه ای می یدم و با مادر صبحانه می خوردیم. و غروب ها که از مدرسه می آمدم، چای مادر آماده بود. پرسیده و نپرسیده، لیوان چایی برایم می آورد که خستگی روزم را از بین می برد...


پ.ن:

عنوان از احسان پرسا

برچسب ها : زمانی که آدم، چای را با خنده ی حوا شیرین می کرد. - مادر ,برایم
زمانی که آدم، چای را با خنده ی حوا شیرین می کرد. مادر ,برایم
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
شاه توت...



تا به حال

افتادن شاه توت را دیده ای؟

که چگونه سرخی اش را

با خاک قسمت می کند

هیچ چیز مثل افتادن درد آور نیست

من کارگر های زیادی را دیدم

از ساختمان که می افتادند

شاه توت می شدند...


"س ر هاکا"


پ.ن:

تصویر، یک گرافیتی ست بر دیواری در تهران.

برچسب ها : شاه توت...
شاه توت...
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
سکوت پیش از باران...


همه ی ما

فقط 

حسرت بی پایان

یک اتفاق ساده ایم

که جهان را

بی جهت

یک جور عجیبى

جدی گرفته ایم!


"سید علی صالحی"


پ.ن: تمرین دکلمه، با نیمچه شعری از خودم! موسیقی از astwind با عنوان "سکوت پیش از باران"

 http://s8.picofile.com/file/8348381376/

%d8%af%da%af%d8%b1_%d8%af%d8%b1_

%d8%a7%db%8c%d9%86_%d8%af%d9%86%db

%8c%d8%a7_%d9%86%db%8c%d8

%b3%d8%aa%d9%85_%d8%9b_%d8%a7%d8%b3%d

9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c%d9%84_%d8%a8%d8%

a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c.m4a.html

برچسب ها : سکوت پیش از باران...
سکوت پیش از باران...
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
تقویم تمام مدارس در خواب...



قبول نیست ری را

بیا بی خبر

به خواب هفت سالگی مان برگردیم

غصه هامان

گوشه گنجه ی بی کلید

مشق هامان نوشته

تقویم تمام مدارس 

در باد

و عید یعنی

همیشه همین فردا


صبح علی الطلوع

راه خواهیم افتاد

باد اگر آمد

شناسنامه هامان برای او


"سید علی صالحی"


پ.ن.ها:

٭ تصویر: زمین های کشاورزی رو به روی مدرسه، ابتدای امروز.

٭ بشنوید:

http://s8.picofile.com/file/8347748600

/4_5812026392933568014.mp3.html

تک نوازی پیانو از nobuo uematsu

برچسب ها : تقویم تمام مدارس در خواب...
تقویم تمام مدارس در خواب...
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
شب...


افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه همان شب بیهوده ست.


"فروغ فرخ زاد"

برچسب ها : شب...
شب...
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
و همیشه درد...



بکا: من  آسیب دیده ام و دارم درد می کشم، هیچ تمایلی هم برای پنهان ش ندارم.

هاوی: همیشه زن ها حق دارن تا درد کشیدن شون رو نشون بدن، حتی بیشتر از حد واقعیش. اما بزرگترین درد برای یک مرد اینه که حتی درد کشیدنش رو هم باید پنهون کنه.


از دیالوگ های "لانه گوش (rabbit hole)"، جان کامرون میتچل، ۲۰۱۰.

بکا: نیکول کیدمن

هاوی: آرون اکهارت


پ.ن.ها:

٭ تصویر: مجسمه ای از مجموعه ی "تخفیف درد"، اثر paolo gr ino


٭ عنوان از شعر زیر:

گاهی چرک

گاهی شعر.

همیشه چیزی بیرون می ریزد

و همیشه درد.


" یهودا امیخای"                                       


٭ بشنوید:

http://s8.picofile.com/file/8347444242/draconian

_%e2%80%93_death_come_near_me.mp3.html

ترانه ی death, come near me (مرگ، به من نزدیک شو)، از گروه راک draconian.

برچسب ها : و همیشه درد... - come near ,death come
و همیشه درد... come near ,death come
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
ما خویش ندانستیم بیداری مان از خواب...


  در سکوت جلسه ی امتحان، صدای زوزه ی باد می پیچید. کلاس رو به زمین های کشاورزیِ پشت مدرسه بود و دانش آموزها از کلاس دهم انسانی "الف". داشته هایشان را روی برگه ریخته بودند و حالا کم کم سر شان به دور و بر می جنبید!

  این صدای باد، ناخودآگاه مرا یاد مراسم زار انداخت؛ مراسمی که بومی های جنوب برگزار می کنند. آن جا که باد را همچون موجودی زنده می پندارند که می تواند نیک یا بد باشد و چون بد شد، همچون جن به درون آدمی می رود و او اهل هوا می شود. آن گاه باید طی مراسم زار، باد از تن و روح او جدا کرد...

 

پ.ن:

عنوان از حسین منزوی

برچسب ها : ما خویش ندانستیم بیداری مان از خواب...
ما خویش ندانستیم بیداری مان از خواب...
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
دلتا (∆)

یکی از کلاس های دهم انسانی ام که در این جا آن را به اسم کلاس الف می خوانم، ضعیف ترین کلاس های امسالم و البته از ضعیف ترین کلاس های مدرسه است.

 در نخستین امتحانی که از این کلاس گرفتم، از مجموع سی و چند دانش آموز، تنها دو نفر نمره ی بالای ده گرفتند ؛ یکی یازده و نیم شد و یکی ده و نیم و البته شانزده نفر نمره شان زیر دو شد!

 در این کلاس هم مثل بیشتر کلاس هایی که دارم، بخشی از زمان تدریس را به انگیزه دادن به بچه ها اختصاص می دهم. تک به تک یا گروهی، مستقیم و غیر مستقیم، سعی در زنده نگه داشتن و پرنور آن اندک تلاءلو هایی دارم که ازشان می بینم. دل نمی دهند و همین کارم را سخت تر می کند. گاهی هم البته حق دارند. می گویند "درس بخوانیم که چه شود؟... تحصیل کرده هایش بیکارند..."

 چندتایشان سر کار می روند. چندتا مشکلات دیگر دارند.

از معاون مدرسه تا همکاران، اغلب از آن ها گله مندند که "نه درس می خوانند و نه انضباط دارند." در جلسه ی دبیران، که بیشتر شبیه ستاد مدیریت بحران است، مدیر مدرسه می گوید که خیلی هاشان چون پولِ رفتن به نزدیک ترین هنرستان را نداشته اند، به ناچار آمده اند رشته ی انسانی! چیزی حدود دو هزار تومان کرایه در هر روز.

  من اما ناامید نمی شوم...

 وقتی به درس حل معادله ی درجه دوم به روش دلتا (∆) می رسیم، به خاطر اهمیت این روش، به تجربه ی سال های پیشین، فرمول های آن را از بچه ها می پرسم. از آن جا که زمان کم بود، گفتم فقط از هفت هشت نفر می پرسم. زمان دادم که حفظ کنند و پرسیدم. از چهار نفر بیشتر نپرسیده بودم که چند تایی دستشان را به عنوان داوطلب بالا بردند. از داوطلب ها هم پرسیدم و دوباره داوطلب های تازه...

 وقتی شور و هیجان بچه ها را برای پاسخ دادن دیدم، گفتم از همه تان می پرسم و پرسیدم؛ نزدیکشان می رفتم و وقتی هر بخش را درست می گفتند، با سر تایید می و لبخند می زدم و در دفترم به شان بیست می دادم... بچه ها خودشان هم باورشان نمی شد که در ریاضی هم می توانند بیست بگیرند. حتی تنبل ترین شان هم داوطلب پاسخگویی می شدند. یکدیگر را به هم نشان می دادند که فلانی هم می خواهد درس پس بدهد و همدیگر را تشویق می د...

   دیگرگونه بود آن روز برای کلاس الف.


پ.ن:

 با پیگیری های زیاد بالا ه آن دانش آموزی که از سیزده بدر گذشته دچار انزوا شده بود را مجاب پیش روانشناس برود. آقای مدیر می گفت افسردگی دارد، اما من در ملاقات دوباره ای که با مادرش داشتم، فهمیدم که موضوع حادتر از این حرف هاست، و البته این که پدرش معتاد است و کار تق و لقی دارد و جسته و گریخته به خانواده اش از طرف مدرسه کمک مالی می شود و کلا شرایط مالی بدی دارند.

 امیدوارم به قولش عمل کند و پیش پزشک برود.

برچسب ها : دلتا (∆) - کلاس ,دارند ,مدرسه ,البته ,داوطلب ,زمان ,ترین کلاس ,ضعیف ترین
دلتا (∆) کلاس ,دارند ,مدرسه ,البته ,داوطلب ,زمان ,ترین کلاس ,ضعیف ترین
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری...



توی درام زندگی بگو که نقش ما چیه؟

کی آ ین کات رو می ده؟ سناریو دست کیه؟


"حسن علی شیری"

از ترانه ی "سینما" که رضا یزدانی آن را در آلبوم "ساعت فراموشی" خوانده است.


پ.ن. ها:

٭ تصویر: "درباره ی الی"، اصغر فرهادی،۱۳۸۷.

٭بشنوید:

http://s3.picofile.com/d/8232092534/6a0e0f99-e6db-4119-ba5a-d8c8f60b8403/mohsen_namjoo_toranj.mp3 

ترانه ی "ترنج" با صدای محسن نامجو. شعر ترکیبی از اشعار خواجوی کرمانی و حافظ است.

٭ عنوان از قیصر امین پور

٭و...،

ی که زخم می زند، خود بیشتر رنج می کشد....

برچسب ها : خنده های لب پریده، گریه های اختیاری...
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری...
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
خدایا...


خدایا!

لطفا به من صبوری بده؛ صبوری، صبوری، صبوری...

خدای بزرگ و مهربان!

تو خودت شاهد من هستی..؛

لطفا به من آرامش بده...

لطفا تنهایم مگذار...

برچسب ها : خدایا...
خدایا...
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
خدایا...


خدایا!

مرا به حال خودم وامگذار...

برچسب ها : خدایا...
خدایا...
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
کلاس درس



  این هم از مزایای کلاس دوازدهم تجربی ست که معلم شیفت مخالف که ابت است به کمک دانش آموزانش کلاس را به این سر و شکل قشنگ درآورده است!

  بچه ها در حال امتحان دادن هستند؛ ی پیش، درس ریاضی ۳.

 پ.ن:

"در کلاس من یاد می گیرید که چطور از کلمات و زبان لذت ببرید.

مهم نیست کی به شما چی می گه؛ کلمات و شه ها می تونن دنیا رو تغییر بدن.


از دیالوگ های ر ن ویلیامزِ فقید، معلمِ"انجمن شاعران مرده"- پیتر ویر، ۱۹۸۹.

برچسب ها : کلاس درس - کلاس
کلاس درس کلاس
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
بوی شب...



می شود یک شب خو د

و صبح باخبر شد غم ها را از یک کنار به دور ریخته اند

که اگر اشکی هست

از عمق شادمانیِ دلی بی درد است....


"سید علی صالحی"


پ.ن:

"آدم بایست زرنگ باشه چه جوری زندگی کنه، اما چه جوری درست و حس کلکش کنده بشه."

از دیالوگ های سلطان (فریبرز عرب نیا) در ی به همین نام از مسعود کیمیایی، ۱۳۷۵.

 دوباره سلطان را دیدم و  لذت بردم. چه دیالوگ ها و فضاسازی هایی دارد! 

برچسب ها : بوی شب...
بوی شب...
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
ای باد...


تو از کدام بیابان تشنه می آیی ای باد

که بوی هیچ گلی با تو نیست

نه زوزه ی کشیده ی گرگ گری

نه آشیان اب چکاوکی

نه برگ مایی

تو از کدام

بیابان می آیی ؟

پرندگان غریبی از این کرانه می گذرند

پرندگان غریبی که نام هیچ کدام

به ذهن سبز گز پیر ده نمی گذرد...


"منوچهر آتشی"

برچسب ها : ای باد...
ای باد...
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
کار دشوار معلمی...


 سه سالی می شود که در پاییز، همه ی اولیای دانش آموزان پایه ی دهم را یک جا به جلسه ای دعوت می کنم که هدف آن بهبود وضعیت دانش آموزان این پایه است.

 امسال هم پس از سخنان مدیر مدرسه، صحبت های کوتاهی و بعد نظرات آن ها را شنیدم و نمرات فرزندانشان را به طور موردی به اشان گفتم. آن هایی را هم که نتوانسته بودند در جلسه باشند، طی روزهای بعدی خواستم.

 از آن جا که امسال هفت کلاس پایه ی دهم داریم، تعداد اولیا خیلی زیاد است و این روزها ی ره با آن ها ملاقات دارم. معمولا لیوان چایم را پر می کنم و می روم اتاق معاون مدرسه و با آن ها دیدار می کنم. خیلی خسته می شوم، اما ته دلم از کار خودم احساس رضایت می کنم.

  همه ی این ها اما یعنی افزودن به رنج ها و دردهایم...؛ دانش آموزی که با مادر و ناپدری اش زندگی می کند و پدر سابقش پاسخ تماس هایش را نمی دهد...

 دانش آموزی افغان که از مدرسه که به خانه می رود، خانواده اش را همراهی می کند که دسته جمعی خیاطی می کنند و به خاطر بیماری مادر، باید سخت و پیوسته کار کنند..؛ مادرش می گفت گاهی ناهار و شامشان یکی می شود و کم نیست ی که تا ساعت دو کار می کنند... با این حال نمرات پسرش خوب بود.

 مادری که وقتی از اختلاف بالای نمره های دوقلوهایش پرسیدم، گفت که پسر ضعیف تر، از سیزده بدر گذشته کلاً زیر و رو شده و آن قدر منزوی و کم حرف شده که اگر ناهار و شام برایش نبرند، حتی چیزی نمی خورد. نه دوستی دارد و نه با ی حرف می زند. مدام در اتاقش که خالی از تلویزیون و گوشی و .. است، تنهاست..؛ وقتی پرسیدم چه اتفاقی برایش افتاده است، گفت که نمی داند... 

 دلم هزار راه رفت...

 و نمونه های دیگر...

 و من نمی دانم که در خلوتم باید برای دردهای خودم گریه کنم یا برای این بچه های معصوم؟...

و دردآورتر این که فلان معاون یا معلم، از این همه ملاقات به ستوه آمده اند و به جای شنیدن دردهای این بچه ها، همه را با چوب ناآگاهی و بی حوصلگی خودشان می رانند...

 خدایا مرا به حال خودم رها نکن...

به من صبر بده؛

کمکم کن...

برچسب ها : کار دشوار معلمی... - پایه ,دانش ,دانش آموزان
کار دشوار معلمی... پایه ,دانش ,دانش آموزان
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
شب سرد...


شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
ص ه ای کو که بدان آویزم

مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است...
چچپ

"سهراب سپهری" - با اندکی تلخیص

پ.ن:

در کوچه باد می آید. هوای سردی ست...

برچسب ها : شب سرد...
شب سرد...
عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.229 seconds
RSS