ماس دعا دارم...


حضرت حسین از روز سوم شعبان که قافله عشق به مکه رسیده است تا هشتم ذی الحجه که مکه را ترک خواهد کرد، چهارماه و چند روز در این شهر توقف داشته است ... واقعه آن همه شتاب زده روی نداده است که ی فرصت شیدن در آن را نیافته باشد ... و این همه، ازهیچ شهری جز کوفه ن برنخاست.



پنجاه ساله های این نسل پیغمبر را ندیده بودند و شصت ساله ها هنگام مرگ وی ده ساله بودند. از آنان که را دیده و صحبت او را دریافته بودند، چند تنی باقی بود که درکوفه، مدینه، مکه و یا دمشق به سر می بردند.(18)



معاویه از ابن کوا پرسید مردم ای ی چگونه خلق و خویی دارند، وی درباره مردم کوفه گفت: « آنان با هم در کاری متفق می شوند، سپس دسته دسته خود را از آن بیرون می کشند.»31


عمربن خطاب و زبیر دو تن از مشهورترین صحابه رسول خدا بودند، اما س یچی فرزندان آنان از بیعت با یزید نه از آن جهت بود که دو داعیه دار حق و عد باشند؛ اگر اینچنین بود، می بایست که در وقایع بعد، آن دو را درکنار حسین بن علی بی م.(21)


انی که با هدف گرفتنِ قدرت با هدف خوب یا بد فعالیت می کنند همیشه با احتمالات سر و کار دارند. در عالم سیاست حتی موفق ترین افراد و مردمی ترین آنها نیز همیشه در معرض خطراتی چون «ترور» قرار دارند، لذا نمی بایست ما در مقام یک «واقع بین» ایده آلیستی فکر کرده و گمان کنیم که باید تنها با یقین حرکت کرد. چنین کاری دور از واقعیت های تاریخی بوده و ناشی از ساده شی در ماهیت فعالیت های است. نباید اینگونه شید که ناگزیر می بایست 100 درصد در مورد پیروزی این سفر اطمینان داشته باشد. (رسول جعفریان.1369.ص:380)


متأسفانه تاریخ متن همه آن نامه ها را که به مکه و دمشق فرستاده شده و نیز نام امضاکنندگان آن را، برای ما ضبط نکرده است. اگر چنین اسنادی را در دست داشتیم یا اگر آن نامه ها تا امروز مانده بود، مطمئناً می دیدیم که گروهی بسیار به خاطر محافظه کاری و ترس از روز مبادا زیر هر دو دسته از نامه ها را امضا کرده اند. 34

احرار را چه بسا که مکر لیل و نهار به دارالاماره کوفه بکشاند، اما غربال ابتلائات هیچ را رها نمی کند و اهل صدق را، طوعاً یا کرهاً ، از اهل کذب تمییز می دهد ...


اگر نباشد اینکه آفریدگار، ما را در کشاکش ابتلائات می آزماید، عاداتمان را متبدّل می سازد و شیاطین پنهان در زوایای تاریک درون را در پیشگاه عقل رسوا می دارد، چه بسا که در این غفلت پنهان همه عمر را سر می کردیم و حتی لحظه ای به خود نمی آمدیم.





آه کشیدن ی که برای مظلومیت ما غمگین باشد تسبیح است...

فصل انجماد

فصل انجماد رسیده و قلب ها یخ زده بود. حیات قلب در گریه است و آن «قتیل العَبرات» کشته شد تا ما بگرییم و ... خورشید عشق را به دیار مرده قلب هایمان دعوت کنیم و برف ها آب شوند و فصل انجماد سپری شود.



مردان حق را سزاوار نیست که سر و سامان اختیار کنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آنگاه که حق در زمین مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حکومت می رانند.(24)


یک بار در حرم حضرت رقیه(س) بودیم که همرزمان و دوستانش آن شعر معروف «منم می خوام برم، برم سرم بره» را می خواندند و می زدند، من ناراحت شدم و به مرتضی پیام دادم بیا بیرون. گفت چه شده؟ گفتم من نمی خواهم تو این شعر را بخوانی! گفت نمی خواندم، ایستاده بودم کنار و داشتم می خندیدم. گفتم می خندیدی؟! به چی؟ می گفت به دوستان، گفتم من نمی خواهم سرم برود، من می خواهم بروم بیت المقدس بخوانم، من می خواهم بروم امریکا کار دارم، می خواهم بروم عربستان بجنگم.

ما اگر قرار بود منتظر برگشتن محسن باشیم به رفتنش رضایت نمی دادیم.

در سال 236ق متوکل یکی از فرماندهانش به نام دیزج، ـ که از دین یهود به دین در آمده بودـ را برای قبور و اماکن کربلا روانه کرد. دیزج طبق دستور او قبر حسین(ع) و سایر شهیدان و اطراف آن را تا حدود دویست جریب ویران کرد و جمعی از یهودیان را برای زراعت و کشت زمین های آنجا منتقل کرد و بدان ها دستور داد هر ی را به زیارت آن قبر آمد، دستگیر کنندبیشتر.


کشتی هیچ بِه دلِ ما محل نداد
اما حسین آمد و ما را سوار کرد.


گر روضه ات نبود که ما دین نداشتیم
دین را برای ما، غم تو استوار کرد