گژدهم پیر که احتمالا پدر گردآفرید |743| است پیکی پوینده را با گزارشی از وضع پیش آمده شبانه به سمت دربار راهی می کند.


بگفتش چنان رو که فردا پگاه

نبیند ترا هیچ زان

پس از راهی نامه رسان، قلعه را در تاریکی تخلیه د. بعد از طلوع خورشید سهراب نیزه ای به دست گرفت و به قلعه رفت اما: «به باره درون بس ی را ندید.» وقتی نامه به دربار رسید کی کاوس بزرگان را جمع کرد و گفت طبق گزارش واصله این جنگ طولانی خواهد بود و باید تدبیری کرد:


چه سازیم و درمان این کار چیست

از ایران هم آورد این مرد کیست


در انتهای جلسه به این نتیجه رسیدند که رستم را از زابل دعوت کنند. رستم وقتی وصف فرمانده خارجی را در نامه پادشاه مطالعه کرد با خنده گفت چنین پدیده ای نمی تواند اهل توران باشد! بعد گفت عه راستی! من در سمنگان هم یک پسری دارم! و پول های زیادی برای مادرش فرستاده ام!

من از دخت شاه سمنگان یکی

پسر دارم و باشد او کودکی

رستم دچار دلشوره شد و برای رهایی از این فکر خود کارهایی کرد تا جایی که صدای گیو فرستاده کی کاوس درآمد و گفت اگر در عزیمت از زابل تعلل بیشتری کنیم شاه مکدر خواهد شد.رستم گفت باشد برویم.

بدو گفت رستم که من ازین

که با ما نشورد اندر زمین


آنچه خواهید دید: آمدن رستم به دربار کی کاوس و دعوای این دو و قهر رستم و تلاش سران برای بازگرداندن وی: تهمتن گر آزرده گردد ز شاه + هم ایرانیان را نباشد گناه