امروز از روزای بد بود ... از اون روزا که نفهمیدم چطوری شب شده ... تموم روز رو منگ بودم و فقط تقلا می ... تقلای بیفایده منگ طور ... تقلایی که توش اشک داشت ... یه عالمه خالی بودن و سکوت داشت ... 

خیلی کارا داشتم که م ... مقاله رو قرار بود تموم کنم فردا بدم به اون مردکی که یه ماه داره میره مسافرت... که مجوزشو بگیرم که تو نبودش بتونم خودم بفرستمش برای ژورنال کوفتی و بره ...نشد... هرکاری نشد که نشد ... این تمرکز پخش شده جمع نشد ... حالم خوش نشد ... 

حالم حتی علی رغم صحبت های منطقی سر شب بازم خوش نشد ... بازم خوب نشدم ... بازم نتونستم خودمو به مرحله جمع و جور شدگی برسونم ... مقاله هنوز لنگ در هواست ... ازون به مراتب مهمتر ... من هنوز لنگ در هوام ... 

من ... از خودم متنفرم ... از خودم بینهایت بدم میاد ... 

از تمام کمبود ها و عقده های توی وجودم بدم میاد ... از فاز جنگیدنم برای اثبات خودم تو هر زمینه (واقعا هرررررر زمینه ای) بدم میاد ... 

کاش فقط یه ادمی بودم که میخواست زندگی کنه ... مهم نبود که بدون اثر گذاشتن بمیره ... یه ادمی که فقط میخواست خوشحال زندگی کنه و اطرافیانشو خوشحال کنه ... همین ... 

کاش کاش کاش .... کاش بهم اینطوری یاد نمیدادن که خوشحالی و موفقیت تعریف خاص داره ... تعریفش میشه فلانی که فلانجا درس میخونه، تو فلان پوزیشن قرار گرفته، فلانقدر از علمش پول در میاره، فلانجا زندگی میکنه، خوشگل و خوش هیکله و خیره کنندست...  و .... کاش تعریفش فقط خوشحالی بود ... کاش بلد بودم اینطوری باشم و نگاه این مدلی که الان دارم نداشته باشم ... 


کاش بلد بودم خوشح کنم ... کاش بلد بودم خوشبختت کنم ... کاش بلد بودم کافی باشم واست و اونقدری خوب باشم که باید ... کاش انقدر جنگجو نبودم ... کاش انقدر خودخواه نبودم ... کاش من توی سر تو بودم همیشه ... کاش میشد توی وجودت زندگی کنم همیشه... اینطوری میتونستم اونی باشم که واکن عصبیت نمیکنه ... چون میدونستم تو الان چی میخوای ... چون میدونستم الان درست چیه ... 
کاشکی یکی دیگه بودم ... کاش تو بودم ...