کوچه های آبی ونیز

کوچه های آبی ونیز از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

تمام مردهایی که دوست نداشته ام

مردی مرا میبوسد؛

مرد دیگری مرا میطلبد و رانده میشود؛

مرد دیگری نگاهم میکند و آه حسرت میکشد؛

مرد دیگری در بستر تنهائی اش خیالم را در آغوش میکشد؛

و مردهای دیگری قرنها بعد، شاعره ای گمنام را به هم معرفی خواهند کرد؛

و من بیش از همه این مردها، خودم را دوست میدارم.

برچسب ها : تمام مردهایی که دوست نداشته ام
تمام مردهایی که دوست نداشته ام
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
الحیوان الّذی لایَفهم

شتری که در خونه همه میخوابه، در خونه بعضی ها میرینه، بالا ه اون حیوون هم دستگاه گوارش داره. بقیه جاها رو نمیدونم ولی تو دهات ما اینجوریه که صاحبخانه آروم و بی صدا درو باز میکنه، فضولات شترو جمع میکنه، زمینو پاک میکنه، بعدم اسفند دود میکنه که بوش بره؛ به همه هم میگن اسفندو واسه دفع چشم زخم دود ، بس که پا قدم این شتر خوب بود برامون... ولی خب خودش هم دیده که قبل از اون هم خیلی ها اسفند دود واسه پاقدم شترشون؛ تقریبا میشه گفت همه!

برچسب ها : الحیوان الّذی لایَفهم - میکنه،
الحیوان الّذی لایَفهم میکنه،
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
آن را دوا نباشد

وقتی خبر خودکشی ر ن ویلیامز را خواندم، چیزی در من فرو ریخت؛ انگار قدیسی را -که به معصومیتش ایمان داشتم، در حال معصیت دیدم. من یک بیننده آماتور و غیرجدی های هالیوودم اما اگر قرار بود به اصطلاح فَن بازیگری شوم، او حتماً ر ن بود. من با های این مرد خندیدم و گریه و تصمیمهای جدی برای زندگی ام گرفتم. با اینکه آگاهم فیلنامه نویس و ساز ان دیگری بوده اند، اما برای من ر ن شخصیتی جدا از نقشهایش نبود، مردی دلسوز، مهربان، جسور و متفاوت. چیز زیادی از او و زندگی اش نمیدانستم ولی ر ن ویلیامزی که در ذهن من ساخته شده بود، برایم عزیز بود و دوست داشتنی و مرگش تلخ بود، و تلخی اش گزنده بود چون به نه مرگ طبیعی یا تصادف که به دست خودش کشته شده بود. 

این روزها که حوالی مرگ پرسه میزنم، باز به یادش افتادم. فکر می خبر مرگش مال چند ماه یا حداکثر یک سال قبل است اما وقتی درباره اش جستجو دیدم که چهار سال پیش اتفاق افتاده!!! از آن به بعد خبرهای تکمیلی در مورد مرگش منتشر شده است مبنی بر این که ر ن مبتلا به بیماری لوی بادی بوده، یک جور جنون و زوال عقل که رفته رفته قدرتهای جسمی و روحی فرد را از بین میبرد و دردی بسیار درمان ناپذیرتر و بی رجمتر از افسردگی است و گویی حرکات فرد از اراده او خارج است. دلم میخواهد این خبر صحت داشته باشد. دلم میخواهد ر ن عزیزم در این واقعه بی تقصیر باشد اما چیز سیاه بی رحمی ته دلم میکند: دروغ میگویند، فقط میخواهند چهره مخدوش ر ن خودکشته را تهذیب و تقدیس کنند....

برچسب ها : آن را دوا نباشد - ر ن ,مرگش
آن را دوا نباشد ر ن ,مرگش
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
شتر
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : شتر - مطلب
شتر مطلب
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
از رنجی که میبریم

در مملکتی زندگی میکنیم که داوطلبان ورود به تربیت معلم باید رتبه کنکور خوب (بالاتر از متوسط) داشته باشند و هزار مرحله گزینش و اخلاقی  و اجتماعی-البته اخلاق و اجتماع مورد تایید نظام !- را بگذارنند و خیلی واحدهای عملی و نظری که من خبرش را ندارم؛ اما در نهایت وجی این معلمی است که از من میخواهد حرفهایش را برای باقی اعضای خانواده اش ترجمه کنم!!! یعنی فن بیان خانم معلم آنقدر ضعیف است که ساده ترین گفتگوی خانوادگی را به سوءتفاهم میکشاند. این مشکل در طول سال تحصیلی، نه فقط خانم معلم دلسوز، بلکه چهل دانش آموزِ زیر متوسط از لحاظ فرهنگی را گرفتار کرده است؛ بهتر است بگویم گرفتار از قبل.

علت چیست؟ خاکبرسری نظام آموزش مملکت! خانم معلم همیشه دانش آموز خیلی خوبی بوده، نمرات خیلی خوبی میگرفته،همه آنچه که در کتابهای درسی اش وجود داشته به خوبی یاد گرفته و در امتحانات به همه سوالاتی که از متن کتاب درسی طرح شده، به خوبی جواب داده است. اما کتاب غیر درسی؟ خیر! خانوم معلم امروز و دانش آموز دیروز وقت و حوصله کتاب خواندن نداشته و ی هم او را برای این کار مشتاق یا حتی مجبور نکرده است. چون خانم معلمهای او هم دست کمی از خودش نداشته اند. دانش آموزان دست پرورده او هم دست کمی از خودش نخواهند داشت. تا کی این تسلسل ادامه دارد؟ خدا میداند. 

برچسب ها : از رنجی که میبریم - معلم ,خوبی ,دانش ,خانم ,کتاب ,خیلی ,خانم معلم ,خیلی خوبی ,دانش آموز
از رنجی که میبریم معلم ,خوبی ,دانش ,خانم ,کتاب ,خیلی ,خانم معلم ,خیلی خوبی ,دانش آموز
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
آن را دوا نباشد

وقتی خبر خودکشی ر ن ویلیامز را خواندم، چیزی در من فرو ریخت؛ انگار قدیسی را -که به معصومیتش ایمان داشتم، در حال معصیت دیدم. من یک بیننده آماتور و غیرجدی های هالیوودم اما اگر قرار بود به اصطلاح فَن بازیگری شوم، او حتماً ر ن بود. من با های این مرد خندیدم و گریه و تصمیمهای جدی برای زندگی ام گرفتم. با اینکه آگاهم فیلنامه نویس و ساز ان دیگری بوده اند، اما برای من ر ن شخصیتی جدا از نقشهایش نبود، مردب دلسوز، مهربان، جسور و متفاوت. چیز زیادی از او و زندگی اش نمیدانستم ولی ر ن ویلیامزی که در ذهن من ساخته شده بود، برایم عزیز بود و دوست داشتنی و مرگش تلخ بود، و تلخی اش گزنده بود چون به نه مرگ طبیعی یا تصادف که به دست خودش کشته شده بود. 

این روزها که حوالی مرگ پرسه میزنم، باز به یادش افتادم. فکر می خبر مرگش مال چند ماه یا حداکثر یک سال قبل است اما وقتی درباره اش جستجو دیدم که چهار سال پیش اتفاق افتاده!!! از آن به بعد خبرهای تکمیلی در مورد مرگش منتشر شده است مبنی بر این که ر ن مبتلا به بیماری لوی بادی بوده، یک جور جنون و زوال عقل که رفته رفته قدرتهای جسمی و روحی فرد را از بین میبرد و دردی بسیار درمان ناپذیرتر و بی رجمتر از افسردگی است و گویی حرکات فرد از اراده او خارج است. دلم میخواهد این خبر صحت داشته باشد. دلم میخواهد ر ن عزیزم در این واقعه بی تقصیر باشد اما چیز سیاه بی رحمی ته دلم میکند: دروغ میگویند، فقط میخواهند چهره مخدوش ر ن خودکشته را تهذیب و تقدیس کنند....

برچسب ها : آن را دوا نباشد - ر ن ,مرگش
آن را دوا نباشد ر ن ,مرگش
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
همون همیشگی
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : همون همیشگی - مطلب
همون همیشگی مطلب
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
بدون لالایی و قصه

هشدار!


ادامه مطلب ممکن است برای بعضی ها دل اش و نامناسب باشد؛ اگر به واژه مرگ و مرده حساسیت دارید، از خواندن آن صرف نظر کنید.  



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : بدون لالایی و قصه - ادامه مطلب
بدون لالایی و قصه ادامه مطلب
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
قبول باشه


در عجیب و منحرف بودن فعالیتهای دینی ایرانی ها همین بس که مطابق تعلیمات مذهب های خودشان فضیلت یومیه اگر به جماعت خوانده شود قابل قیاس با انجام انفرادی آن نیست، اما مطابق مشاهدات من و البته خود شما، کمتر از پنج درصد از مقیدین به فریضه بر جماعت ادا آن استمرار دارند.


در مقابل همین مردم اصرار دارند اعمال مستحبی را مانند احیاء شبهای قدر، اعتکاف، خواندن دعای عرفه و حتی اعمال ام داوود! -که همگی عباداتی فردی است و هدف از انجام آن تعمیق روحیه الهی شخص است- به صورت دسته جمعی انجام دهند. عباداتی دسته جمعی که در نهایت به نوعی دورهمی و تفریح گروهی بدل میشود! هزاران دریغ بر روح معانی این ادعیه که در همهمه و ازدحام آدمهایی که برای گرفتن حاجت آمده اند و دنبال جا برای نشستن و تکیه دادن میگردند گم میشود. 

برچسب ها : قبول باشه - انجام ,دسته جمعی
قبول باشه انجام ,دسته جمعی
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
پنجره

خواستم برای کم سنگینی رمان روسی 900 صفحه ای که در دست دارم، پناه ببرم به یک عامه پسند ایرانی. نوجوان که بودم در خانواده اولترا سنتی ما خواندن رمان، آن هم رمان عاشقانه تابو بود و من پنهانی تابو را میش تم و حظش را میبردم. باورش برای خودم سخت است که چطور در آن خانه شلوغ در چند دقیقه که اتاق خالی میشد قایمکی چند سطر میخواندم تا دوباره فرصتی دست دهد و باز چند سطر دیگر و همین جور خط به خط کت چند صد صفحه ای را تمام می . آن زمان نام فهیمه رحیمی برای دخترهای جوان سمبل عشق رمانتیک بود. من ولی نه آن زمان که دربند خانواده بودم و نه بعد از آن که قدری پیدا ، حتی یک بار هم به سراغ کت از فهیمه رحیمی یا م.مودب پور نرفتم. نمیدانم علت فرار از آنها تاثیر سختگیری های مادر -که موفق شده بود یک ناظم مثل خودش درونم رشد دهد- بود یا همان همیشگی ام برای فرق داشتن یا به قولی خاص بودن. 

وقتی شروع به خواندنش از مواجه با نثر متکلفش به خنده افتادم. گفتگوهایی که بین شخصیت های مختلف رد و بدل میشد بسیار غیرواقعی و بود و در سطر به سطر آن تلاشی آشکار برای ترویج اخلاقیات موج میزد. شخصیت اصلی، مینای شانزده ساله ای بود که من نه در شانزده سالگی و نه هیچ وقت دیگر نمیتوانستم با او همزاد پنداری کنم اما نمیدانم چه شد که به سرنوشتش علاقمند شدم و بدجور دلم میخواست بدانم آ داستان چه میشود؛ پس تا جایی که مشغله ام اجازه میداد یک نفس میخواندم. کتاب ظرف سه روز -که یک روزش اصلا نتوانستم سراغش بروم تمام شدم. این عطشم برای  تمام چنین داستانی به خودم ثابت کرد که من هنوز هم یکی از همان عامه هستم که دارم هی سعی میکنم خودم را بچسبانم به خواص. حالا نه اینکه خیری از خواص دیده باشم، موضوع این است که عوام گاهی خیلی چندش میشوند.

برچسب ها : پنجره - تمام ,فهیمه رحیمی
پنجره تمام ,فهیمه رحیمی
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
فرایند پیچیده عشق: تبدیل عن به گوشت کوبیده

پهلو به پهلو میشه. زیر چشمی نگاهش میکنم؛ مشخصه باز تو فکرشه. همونجور درازکش زل میزنم به سقف و میگم: بگو.

میگه چی رو بگم؟

میگم همونی که داره رو مخت رژه میره

- رژه نه، قدم میزنه.

- خب، همون..

- شاید باورت نشه، ولی دلم واسه لِخّ و لِخّ دمپاییش تنگ شده

نمیگم که کل ماجرات اونقدر احمقانه است که هر مز فی بگی باورم میشه. به جاش میگم: تو لِخّ و لِخّ دمپایی اونو کجا شنیدی؟ 

میگه: یه بار بعد از خداحافظی گوشیش قطع نشد، من هم قطع ن . داشت میرفت ی ید کنه، شب بود، همه جا ت بود، صدای لخّ و لخّ دمپاییشو میشنیدم.

یک لحظه از تصور یه پسر سی و چند ساله با دمپایی- احتمالاً با تی و گرمکن! که آ شب داره میره ی ید کنه و کاهلانه لخّ و لخّ میکنه، نه تنها حس رمانتیک یا حتی پیدا ن بلکه چندش خفیفی هم بهم دست داد. باز زیر چشمی پاییدمش، چشماشو بسته بود و داشت با خاطره ش . 

برچسب ها : فرایند پیچیده عشق: تبدیل عن به گوشت کوبیده - لِخّ , ی ید
فرایند پیچیده عشق: تبدیل عن به گوشت کوبیده لِخّ , ی ید
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
کافه پیانو

دو سه بخش اول را که خواندم به نظرم رسید این که دستم است نه رمان است و نه داستان. بیشتر حس می به آرشیو یک وبلاگ قدیمی برخورده ام، یکی از آن خوبهایش. نوشته ها شامل یک سری روزنوشت مخلوط با اظهار نظرهای شخصی و تعمیم دادن ها و نتیجه گیری های بعضاً غریب بود، به علاوه گریزهای به جا و بی جایی داشت به گذشته که زمان خطی داستان را دچار اعوجاج میکرد. کافه هم گویی قرار بود نخ تسبیح این پراکنده گویی ها باشد. جالب است که در انتهای کتاب خود نویسنده توضیحی داده بود که نظریه من را تایید میکرد الا اینکه من فکر می کافه هم مثل اغلب چیزهای یاد شده در کتاب ردی در واقعیت دارد ولی این طور نبود. انصافاً توصیفش در مورد فضا و متعلقات کافه آنقدر دقیق بود که سختم است خیالی بودنش را باور کنم.


تقریباً نیمه اول داستان به شرح و بسط امور راوی اول شخص گذشت تا سر و کله صفورا پیدا شد که مثلاً قرار بود گره اصلی داستان را ایجاد کند، گرهی که بسته نشده به صورت بی مزه ای باز شد. انگار نویسنده حوصله نداشت با صفورایی که قرار بود پیچیده باشد بیشتر از این وَر برود. آ ین تصویری که از صفورا ارائه شد یک شخصیت بی در و پیکر بود با انگیزه های مبهمی که اصلا معلوم نیست وجود داشت یا نه! شاید صفورا تلمیحی بود به شخصیت و داستانی که من نمیشناسم و به خاطر همین فلسفه وجو را نفهمیده ام. شاید هم نویسنده میخواست پایان قصه اش باز باشد، که البته باز ماندنش بیشتر شبیه پارگی بود...


یک جایی خواندم فرهاد جعفری ده روشنفکر ایرانی است. نمیدانم چطور است که من با هر معیاری میسنجم نمیتوانم هیچ مدل روشنفکری از توی این کتاب بیرون بکشم، الا وجه اشتراک کلیه روشنفکران عالم که همانا "غُر زدن" است! فرهاد جعفری که من در کتاب دیدم یک سنت زاده مایل به مدرنیسم بود که حرف خاص و تازه ای برای شخص من نداشت.


در مجموع کتاب بدی نبود و فرازهای دلنشینی داشت. به یک بار خواندنش میارزید اما چرا چنین کتاب متوسطی این همه تجدید چاپ شده؟ به نظرم چند علت میتواند داشته باشد.


1. چنین اتفاقاتی اغلب ذیل عنوان "فیدبک مثبت" قرار میگرد که اگر با آن آشنا نیستید میتوانید در موردش جستجو کنید. خلاصه اش این است که فروش چاپهای نخستین کتاب به دلیلی که برای من نامعلوم است -مثلاً سبک نوآورانه در زمان خودش یا یک بازری موفق یا تحریکات و امثالهم- زیاد بوده. بعد از دو یا سه بار تجدید چاپ انی مثل خود من کنجکاو شده اند که بدانند چرا قبل از خودشان این همه آدم جذب این کتاب شده اند؟ و جذب شدن من و امثال من خودش در مرحله بعد باعث کنجکاوی و جمع شدن آدمهای بیشتری میشود و این زنجیره الی ماشاءالله ادامه دارد. چیزی شبیه یک بهمن سهمگین که با غلتیدن یک سنگ شاید کوچک شروع میشود و با همراهی باقی سنگها ادامه می یابد.


2. چاپهای قدیمی بعضی کتابهای نه چندان خاص را که نگاه میکنم، میبینم تیراژ 30000 و 40000 داشته اند که امروزه چنین رقمی -به جز برای کتب درسی- شبیه یک افسانه است. اگر بخواهیم در ذهنمان استاندارد نسبتاً بلندنظرانه ای داشته باشیم و معقول متوسط شمارگان هر چاپ را 25000 نسخه در نظر بگیریم، نتیجتاً هر ده بار تجدید چاپ امروزی با تیراژ 2000 و 3000 نسخه، فی الواقع یک بار حساب میشود. با چنین شاخصی این پنجاه و هفت بار تجدید چاپ حداکثر شش بار تجدید چاپ حساب میشود! پس آنقدرها هم خبری نیست. 

برچسب ها : کافه پیانو - کتاب ,تجدید ,داستان ,میشود ,کافه ,چنین ,حساب میشود ,فرهاد جعفری
کافه پیانو کتاب ,تجدید ,داستان ,میشود ,کافه ,چنین ,حساب میشود ,فرهاد جعفری
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
قبول باشه


در عجیب و منحرف بودن فعالیتهای دینی ایرانی ها همین بس که مطابق تعلیمات مذهب های خودشان فضیلت یومیه اگر به جماعت خوانده شود قابل قیاس با انجام انفرادی آن نیست، اما مطابق مشاهدات من و البته خود شما، کمتر از پنج درصد از مقدین به فریضه بر جماعت ادا آن استمرار دارند.


در مقابل همین مردم اصرار دارند اعمال مستحبی را مانند احیاء شبهای قدر، اعتکاف، خواندن دعای عرفه و حتی اعمال ام داوود! -که همگی عباداتی فردی است و هدف از انجام آن تعمیق روحیه الهی شخص است- به صورت دسته جمعی انجام دهند. عباداتی دسته جمعی که در نهایت به نوعی دورهمی و تفریح گروهی بدل میشود! هزاران دریغ بر روح معانی این ادعیه که در همهمه و ازدحام آدمهایی که برای گرفتن حاجت آمده اند و دنبال جا برای نشستن و تکیه دادن میگردند گم میشود. 

برچسب ها : قبول باشه - انجام ,دسته جمعی
قبول باشه انجام ,دسته جمعی
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
نخوتی که نکبت شد

بدبختی ملت ایران از آنجا اوج گرفت که بدل شد به و بدین سان برای غیر ها که زمانی عامی میخواندشان هویتی جز جسد قائل نشد

برچسب ها : نخوتی که نکبت شد
نخوتی که نکبت شد
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
کنار تو با کمترین فاصله...

حسرت سی و سه سالگیم این باشد که هنوز نتوانسته ام دست عشقم را بگیرم و به کنسرت خواننده محبوبم بروم؛ احتمالا هرگز هم نخواهم توانست.

برچسب ها : کنار تو با کمترین فاصله...
کنار تو با کمترین فاصله...
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
دوشواری نداریم ما اینجا...

به نظرم هر آدمی بدبختی های خودش را دارد و بدبختی هر هم برای خودش به اندازه کافی بزرگ است. خود من از آنهایی هستم که وقتی کفش ندارم به آدمی نگاه میکنم که پا ندارد و با تصور اینکه مشکل او خیلی بزرگتر از مال من است، خودم را تسکین میدهم اما در حقیقت میدانم که ممکن است رنجی که من از کفش نداشتن میکشم بسیار شدیدتر و عمیقتر از رنج بی پائی او باشد؛ چون نه فقط نفس مشکل پیش آمده بلکه بر هم کنش گذشته، توانایی ها و حساسیتهای هر آدم است که میزان و عمق رنج او را تعیین میکند.


با این حال فکر میکنم ت رین بدبختی آن است که از ترس بدتر شدن اوضاع پنهان و گاه حتی انکار میشود. برای چنین بدبختی نباید دل سوزاند بلکه باید دنیا را به آتش کشید. 

برچسب ها : دوشواری نداریم ما اینجا... - بدبختی
دوشواری نداریم ما اینجا... بدبختی
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
قصه همیشه تکرار

میپرسم: چطوری؟

جواب میدهد: تو فکرشم.

ت میمانم. چه میتوانم بگویم؟ بگویم آنقدر در فکرش باش تا عمر وجوانیت تمام شود؟ بگویم بیخیال باش؟ گور پدر آدمی که خودش خواست رهگذر باشد در زندگیت اما خاطره لعنتیش را عین جای کفش روی سیمان نیم بند جا گذاشت و رفت... 

باز میگوید: خیلی تلاش کرد من ازش متنفر بشم.

میگویم: ولی هنوز دوستش داری، حتی بیشتر از سابق.

میگوید: نه. هر کاری که کرد دوست داشتن من نه کم شد، نه زیاد. فقط...

منتظر میمانم که ادامه بدهد. 

به ح نجوا، مثل واگویه ی یک راز میگوید: فقط هی بیشتر و بیشتر از خودم متنفر میشم.

این حس را خیلی خوب میشناسم.

میگویم: از خودت متنفر میشی که چرا از بین این همه آدم ریز و درشت عاشق اون شدی.

با حس گم شده ای در فضا که سیگنالش شنیده شده باشد میگوید: دقیقا !

میگویم: تو عاشقش شدی یا اون تو رو عاشق خودش کرد؟

میگوید: چه فرقی میکنه؟

میگویم: به حال تو هیچی البته.

میگوید: پس به حال کی فرق میکنه؟

میگویم: به حال اون. میدونی اون بیش از همه از خودش متنفر بود. تو رو عاشق خودش کرد به امید اونکه خلاء قلبش را پر کنی اما اون سیاهچاله ی وِیل با این چیزها پرشدنی نیست. قبل از تو هم انی دوستش داشته اند، بعد از تو باز هم انی دوستش خواهند داشت اما بی فایده است.

با پوزخند میگوید: راست میگی، اینش به حال من فرقی نداره.

میگویم: نه خیرم فرق داره، من اشتباه . فرقش اینه که تو اگه اینو بدونی به خودت و عشقت شک نمیکنی. تو پر از شور عشق بودی و چیزی که تونستی به اون بدی فقط همین بوده. اون به تو حسرت و تنفر داد چون چیزی غیر از اون نداشت که بده. از خودت متنفر نباش، نذار یکی بشی مثل اون. به جاش عشقتو نثار خودت کن، چون لایقشی.

برچسب ها : قصه همیشه تکرار - میگوید ,متنفر ,خودت ,میگویم ,خودش ,عاشق , انی دوستش ,عاشق خودش ,خودت متنفر
قصه همیشه تکرار میگوید ,متنفر ,خودت ,میگویم ,خودش ,عاشق , انی دوستش ,عاشق خودش ,خودت متنفر
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
رویای تبت

در زمان خودش حرف زدن از زنی که خارج از چهارچوب شوییش رویاپردازی میکنه، یه تابوشکنی بزرگ بوده اما امروز برای من نوعی یه سوژه آشناست. البته لحن داستان رو دوست داشتم و به شخصیت راوی بسیار احساس می . 

برچسب ها : رویای تبت
رویای تبت
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
مردی به نام اُوه

خوندن این کتاب یه تجربه واقعاً مفرح و لذت بخش بود و بعد از یه روز کاری خسته کننده واقعاً میچسبید. ترجمه اش از زبان سوئدی بسیار عالی و دلنشین بود و اصطلاحات طوری انتخاب و جایگزین شده بود که وقت خوندن کتاب فراموش میکردی  این متن در اصل به زبان دیگری نوشته شده. لحن داستان رو هم دوست داشتم. در عین اینکه راوی دانای کل بود اما حوادث، مکانها،  اشیاء و حتی آدمها همه از نگاه اُوه توصیف میشد و در واقع  احساسات درونی او نسبت به پیرامونش بود که با بیانی بدیع و بعضاً عجیب شرح داده میشد. در خلال داستان با طیف گسترده آدمهایی که یک اجتماع نسبتاً کوچک سوئدی رو تشکیل میدادن آشنا شدم و این هم از نکات جالبش بود. خوندنش رو به دیگران هم توصیه میکنم. 

برچسب ها : مردی به نام اُوه
مردی به نام اُوه
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
نظر شخصی

عشق  اتفاقی است در درون آدم و فرق معشوق با بقیه آدمها این است که او باعث این اتفاق شده. احترام معشوق هم از حرمت همان اتفاق است؛ وگرنه هر عاشقی دیر یا زود، میفهمد معشوق هم آدمی است مثل باقی آدمها.  آن اتفاق نه اثرش بر آدم از بین میرود و نه دیگر بار با چنان کیفیتی رخ میدهد. همان اثر ماندگار  است که وقت یادآوری عشقهای قدیمی برق را در نگاه آدمها می آورد، حتی گاهی بغض را در گلوشان آوار می کند و داغی اشک میشود در چشمِ عاشقِ ظاهراً فارغ.

برچسب ها : نظر شخصی - اتفاق ,آدمها ,معشوق
نظر شخصی اتفاق ,آدمها ,معشوق
عنوان وبلاگ : کوچه های آبی ونیز
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.227 seconds
RSS