سلام خوبید

من که همچنان بی خوابم اما تصمیم گرفتم مهربونتر باشم و بیشتر احساس مسئولیت کنم در حق این دو تا بچه کوچولو

بمیرم برای دختر کوچولوم که دل درد داره و تازه منم با و فضیحت باهاش حرف میزنم

خلاصه توبه و از دیروز مامان خوبی براش شدم...هر چی جیغ میکشه و بغل میخواد من مهربونتر میشم و بجای ت دادن عصبی نوازشش میکنم...نتیجه ای که نداشته ولی من برای نتیجه دادن اینجوری نشدم بلکه فهمیدم وظیفه منه و باید درست انجامش بدم

دیروز هم با کاف دعوام شد...میگه مگه قدیمیا که هفت هشت تا بچه داشتند و کلی کارای دیگه هم می د چه کار می د؟ تو هم برو همون کارو .میگه برو فلان مستند راجبه عشایر یاسوج را کن ببین زنه چطور یه بچه را بسته پشتش و دو تا بچه کوچیک همراهشه و میره لب چشمه آب میاره و نون میپزه و غذا درست میکنه و میده به شوهرش که گوشه چادر لم داده میخوره بعدهم میره ا رو میبره چرا و با تبر تنه درخت را میبره و میکشه به کول میاره خونه و ..... شوهره همچنان گوشه چادر داره تسبیح میچرخونه

خب من چی بهش بگم؟؟؟

+یه سری اتفاقای بد غیر از زندگی خانوادگی هم برام افتاده که دلم میخواد تعریف کنم اما مجال نوشتن نیست...اج ا شما برای من تنهای بی بدشانس دست به دعا باشید ببینم چی پیش میاد