میدونید چقدر منتظر این روزا بودم؟ 

اگر گفتید کدوم روزا؟

روزایی که گل گلی دو ماهه میشه

اگر گفتید چرا؟

چون به خیال اینکه وا ن میزنه و مث دو ماهگی فلفلی که بعد وا ن گرفت خو د تا دو روز بعدش و فقط یرای قطره استامینوفن وشیردهی به زور بیدارش می الآنم دو سه روز از گریه ها و جیغ گل گلی راحتم

اما زهی خیال باطل... الان در حالی که منگ خوابم و قطره استامینوفن و یه قطره خواب اور دادم به گل گلی و دارم باد گلوشو میگیرم زیر لب به بخت بدم میدم

+ دلم میخواد بمیررررم

+خدا گفت بذار بهش بچه ندم داغونش کنم دید داغون نمیشم و گفتم حتما یه حکمتی توشه و سعی به بقیه آرزوهام برسم...رفته رفته دیدم اون آرزوها لذتش بیشتر از بچه داریه  خدا گفت اینجوری نمیشه بذار یه بچه بهش بدم تا از آرزوهاش دست بکشه...خب فلفلی اومد و بعد از چندماه زندگی با همه سختیهاش برام لذتبخش شد و از مادربودن لذت بردم و گفتم خب بسه بذار دوباره برم دنبال بقیه آرژوهام...این بار خدا یه بچه عنق بدقلق بد بد بد داد و گفت لذت مادر بودن که هیچ، لذت رویا داشتن که هیچ، لذت خواب وغذا رو هم ازش بگیرم... واقعا به این نتیجه رسیدم که رویاهام نقش برآب شذند...من فرصت نمیکنم لب تاب باز کنم چه برسه به بقیه مراحلش...

+ نمیدونم چرا نظراتتونو تایید میزنم تاییذ نمیشه...حالا بهونه دستتون نیاد نظر ندیدها...من به پیامای شما دلخوشم

بعد نوشتها

ساعت ۳: لعنت به ی که بخونه و عین بز رد بشه

ساعت ۳:۳۰-حذف

غساعت ۳:۴۵-مادرم میگه سرش درد گرفته از ونگ ونگ این بچه...میگه شاید بخاطر اسمشه که انقدر نحسه.اسمشو عوض کنید...راه حل خوبی نیس ولی وقتی دارو و و حتی شربت خواب آور جواب نمیده این ا ین راهه

ساعت ۵: خو ددد

ساعت ۵:۱۵: گذاشتمش زمین بیدار شد...با کلافگی گفتم خدا منو مرگ بده راحت شم...کاف بیدار شد گفت چرا؟ خنده تلخی زدم و محل نذاشتم...گفت من بیدارم تو بخواب و صدای و پفش رفت هوا...و من موندم و این فرشته عذاب و دست درد و سر درد و درد و درد و درد