قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:) از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

20 ام شیرین

از ا ین باری که هادسونو دیده بودم یه 40 روزی میگذشت...وقتی مدت ندیدن طولانی میشه دعواها و قهرامونم زیاد میشه..هفته پیش سر یه قضیه مس ه انقد از دستش عصبانی بودم که کم مونده بود شبیخون بزنم به قسمت گالریم و حتی ع اشم پاک کنم ( هر وقت به این مرحله میرسم یعنی خیلی دیگه از دستش عصبانی ام) تازه کلی هم حرف های نیش دار بهش زدم قشنگ شستمش پهنش رو بند!! البته ناگفته نماند که تغییرات هورمونی هم در این حجم از عصبانیتم دخیل بود...خلاصه دیگه زنگ زد گفت اون حرفا چی بود بهم زدی؟ گفتم حقت بود با منم بحث نکن بعدم سکوت کرذم فهمید خیلی شاکی ام دیگه رو به منت کشی تغییر داد تا از شیطون اومدم پایین!!! بعدم گفت چند روز دیگه ماشین میاد دستمو میام که همو ببینیم...خلاصههههه دیروز برای کارش پاشد اومد شهر بنده...منم که باید تا ساعت 4 سر کار میموندم..بعد ساعت 3 زنگ زده پاشو بیا پایین دم در شرکت من دارم میام حالا مدیر منم سختگیرررر..گفتم عمرا اگه بیام ..میشینی تو ماشین درد فراق میکشی تا من تایم کاریم تموم شه..اون گفت حرف نباشه..زنگ زدم میای پایین!! ( مردسالاری تا کجا).. منم گفتم برو باااااو گوشیو قطع ( یه فمنیست عمرا زیربار مردسالاری بره!) بعد یه رب بعد از پنجره دیدم که بعله تشریف اوردن و منتظر بودم زنگ بزنه بره رو مخم که خداروشکر اینکارو نکرد....منم کم کم پاشدم کارامو جمعو جور و تایم اداری که تموم بدو بدو رفتم پایین...

برچسب ها : 20 ام شیرین - گفتم ,دستش عصبانی
20 ام شیرین گفتم ,دستش عصبانی
بیقرار با قرار????
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : بیقرار با قرار????
بیقرار با قرار????
me or ur friend

تقریبا یه هفته ای هست که هادسون رفته شهرستان برای کار جدیدش..ولی احساس میکنم یه ساله که رفته...یعنی خیلی به نظرم دیر داره میگذره..حالا تا ا امسال هم باید بمونه اونجا...خودش هم که میگه دپرس شده چون عملا هیچ تفریحی نداره و فقط داره کار میکنه..حالا گفت ا هفته شاید یه سر بیاد پیش بنده!! البته شاید هم بره خونه دوستش چون اینجا هم جا و مکان که نداره..البته من تاکید پیش دوستت نریااا..بیا پیش من که روحیه ات عوض شه حالا ببینم منو انتخاب میکنه یا دوستشو

این هفته منم درس خوندم کمی ولی باید بیشتر بخونم که هنوز موفق به افزایش ساعات درسی نشدم:/ تمرینات گیتار هم که داره روزی به چهارساعت میرسه ولی میگه هنوز باید تلاشتو بیشتر کنی...والا تو کل کلاس ی یه ساعت هم تمرین نمیکنه فقط زورش به من میرسه:/ البته سر یه قضیه ای باهام بد لج کرده و کلا اخلاقش خیلی عوض شده این یکی دوماه..ولی همینکه دیگه باهام سرسنگینه خوبه..دوس ندارم باز روش وا شه

فعلا همین دیگه...برم یکم ا ل کار کنم...حس درس که ندارم


برچسب ها : me or ur friend - البته ,حالا ,هفته
me or ur friend البته ,حالا ,هفته
غمگینه خوشحال!

بالا ه بعد از ی ال و کلی فلاکت، هادسون یه کار پیدا کرد که فعلا یه مدت باید بره ببینه از پسش برمیاد یا نه..هم خوشحالم هم ناراحت..خوشحالم چون غصه کار نداشتنشو دیده بودم و منم غصه میخوردم، ناراحتم چون باید بره یه شهر دیگه و خب دوری چیز چندان دلچسبی نیس..ولی چاره ای نیس..ناچاره بره .منم ناچارم درد فراق رو تحمل کنم..نمیدونم قبل رفتنش بتونیم همو ببینیم یا نه...سه چهاربار قرار گذاشتیم که هر دفعه کنسل شد..یعنی از دلتنگی دیگه بعضی شبا میخوام منفجر شم و دلتنگ که میشم عین ننه پیر هی بهش غر میزنم تا جایی که دعوامون میشه گاهی به جرات میتونم بگم دلیل اکثر دعواهامون یا دلتنگیه یا دوباره همون دلتنگیه

یه عادت خوبی رو دارم در خودم پرورش میدم که البته چندبار هم وا دادم ولی به هر حال دارم مقاومت میکنم و نتیجش خوب بوده..اونم اینه که مستحضر هستین که منو هادسون خیلی دعوا داشتیم و داریم(!) ..بعد من یه مدت موقع قهرمون میرفتم با دوستام یا خواهرم درد دل می ..درسته ادم اروم میشه همون موقع ولی تبعاتش اصلا جالب نیس..الان یه مدته وقتی قهرم به هیچ بنی بشری چیزی نمیگم..خودمون دوتا وقتی اروم شدیم میحرفیم و اشتی میشیم، ی هم این وسط دخ نمیکنه و ما رو به سمت ج سوق نمیده!!


یه کار دیگه ای هم چند روزه شروع و نتیجش جالب بوده..اونم اینه که به صورت شفاهی هی به خودم میگم کلی اتفاقای هیجان انگیز تو راهه..کلی عشق..کلی محبت..و میبینم که چیزایی که جذب میکنم اتفاقای واقعا خوب و قشنگی هستن شما هم امتحان کنید...حس خوبی به ادم میده


در مورد درس غر بزنم یا دیگه اشباع شدین؟ نهههه در مورد اینم غر نمیزنم دیگه.

پس.بیایید با درس های خود آشتی کنیم


برچسب ها : غمگینه خوشحال! - اونم اینه ,بوده اونم
غمگینه خوشحال! اونم اینه ,بوده اونم
استارت مجدد

در سال جدید یه دوباری دعوا کردیم که دمیش همین چندساعت پیش بود به هر حال نمیشه که سال جدیدو بدون دعوا آغاز کرد منم کلا دوره تغییرات خلقیم بود و اصن چه هادسون چع هر کی دیگع باهام حرف میزد پاچشو میگرفتم خلاصه که هادسونم رفت رو مخمو منم گفتم دست از سرم بردار ایشالا یکی بیاد که منو درک کنه و از دستت راحت شمو فلان ولی به هر حال آشتی شدیم... در تعطیلات عید جاتون خالی هم مسافرت رفتیم، هم عروسی رفتیم، هم مهمون داری کردیم هم به شدت درس نخوندم ایشالا دیگه از فردا میخونم..قول قول..

از بس یه مدته دیر به دیر مینویسم الان نمیدونم چی باید بنویسم دقیقا...یعنی مغزم حوادثو یادآوری نمیکنه..فقط تنها چیزی که الان دلم میخواس این بود که هادسون از خانوادش دل ه پاشه بیاد پیش من..لامصب 15 روزه اونجاس چه خبرهههه اخه...حالا یکم لوس بازی درارم شاید برگرده

خلاصه که همین دیگه...برم استراحت کنم یکم، خستگی عید مونده تو تنم

برچسب ها : استارت مجدد
استارت مجدد
عشق، فقط خودم????

ترجمه رو همین چند دیقه پیش فرستادم براش..حس خوبی دارم...دیروز که بهم گفت شرایطش اضطراریه، با اینکه خودم خیلی درس و کار داشتم نه نیاوردم...امروز همه کارامو کنسل و نشستم که یه سره تمومش کنمو بفرستم براش..وسطاش هم یادم به غصه هام میفتاد تو آنتراکا گریه می

ولی خب الان سبک ترم..این روزا هر روز هفته باید برای کلاسا برم بیرون..یعنی نمیفهمم چطوری روزا شب میشه..با سرعت نور روزام میگذره. .و از الان فک امتحانات داد افتاده به جونم این هفته فقط میخوام جزوه هامو کامل کنم که بعد با خیال اسوده بشینم سر درس خوندن..هر جلسه جزوه پاکنویس منم پنج ساعت زمان میبره..انقد که باید مرتب و با رنگ و لعاب بنویسم

این هفته هم هفته مبارکیه...چون قراره متولد شم از هادسون که قطع امیدم..ولی روز تولدم میخوام خودمو ببرم بیرون و به خودم یه حال اساسی بدم قربون خودم برم..

برچسب ها : عشق، فقط خودم???? - هفته
عشق، فقط خودم???? هفته
غم تو غم منه:(

چقدر برای شرایط هادسون ناراحتم...

هیچ کاری هم از دستم برنمیاد که براش انجام بدم...

فقط گفتم دوسش دارم و کنارش میمونم...امیدوارم با این حرف یکم از غصه هاش کم کرده باشم..


برچسب ها : غم تو غم منه:(
غم تو غم منه:(
چوپان دروغگو

هربار که بهم دروغ میگه میشکنم...

کاش لا اقل دلیل اینکارشو میفهمیدم...

برچسب ها : چوپان دروغگو
چوپان دروغگو
رها

خب جونم بگه واستون که تکلیف فردا رو با کمک دوست و خانواده و این ور و اون ور ردیف ...بعد برای اون مدرک تخصصی که برای اشتغال باید بگیرم زنگ زدم جایی و گفتن خودت بخون و فقط بیا امتحان بده..نیاز نیس دوره اش رو بگذرونی..حالا از بکوب بشینم بخونم و تا قبل عید مدرکو بگیرم دیگه..بعد گفتم بشبنم پای تمرینات موسیقیم که از فشار اونم رها شم یه یه ربی که داشتم مینواختم یهو یه چی گفت بووووم و دیدم که بلهههه.. سیم گیتار گردیده است هیچی دیگه..تا اطلاع ثانوی که سیم ب ه، سیم نصب کنه و اینا تمرینات تعطیل شد البته بهانه خوبی شد که بگم سیم نداشتم و تمرین ن خلاصه که یکم از دفسردگی درومدم و امروز بهترم شکر خدا...

فردا هادسون گفت یه سر میاد کاراشو انجام بده و شاید از دور دست بتونم یه نظر ببینمش..و دیگه فک کنم حالا حالاها نبینمش تا بعد عید یا خیلی بعدتر از عید...خداروشکر انقد ب سرمه که دلم تنگ نمیشه و بهش غرغر نمیکنم..دو هفته هم هس که دعوا نکردیم.. همه مسایلی که قبلا بابتش دعوا میکردیم اتفاقا هنوز رخ میده منتهی عجیب رفتم رو دنده بیخیالی..اینه که جفتمون در آرامش کاملیم...


برچسب ها : رها
رها
تحول
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : تحول
تحول
غرنامه

یه جور خاصی دفسرده هستم:/ از فک به وارها کار و درسی که باید انجام بدم از الان زانوی غم بغل گرفتم...از اینکه باید تو یه زمان کوتاه یه مصاحبه برم..یه مدرک تخصصی هم بگیرم بدم ب اونجا و در کنارش کلی درس و ترجمه دارم...در کنار همه این ها درس های سخت نوازندگی. اوووف...چند هفته ای هست حتی با دوستامم بیرون نرفتم:/ هی میشینم روزا رو میشمرم که هر روز چقد کار انجام بدم که بعد عید وقت کم نیارم

این روزا حتی حوصله هادسونم ندارم..از حرف زدن باهاشم حالم خوب نمبشه..یه جوری انگار غرق شدم تو دنیا و دغدغه های خودم...

البته شاید همه این حس ها برا این باشه که چهارشنبه باید یه تکلیفی رو ارایه بدم و بلد نیستم و حس ناکامی بدجور در من رخنه کرده...شایدم به خاطر درس جدید گیتارمه که از بس سخته هر چی تمرین میکنم فایده نداره کلا خیلی فاز سنگینی دارم الان.. فعلا دارم دنبال چیزی میگردم که حس و حالمو خوب کنه و تنها گزینه خوردن کروسان شکلاتی در نیمه شبه که خب برای بهبود حالم در دو گاز تمومش حالا بشینم یکم ترجمه کنم و غصه رو بسپارم به اینده..ایشالا برای همشون راه حلی هم پیدا میشه در نهایت

برچسب ها : غرنامه
غرنامه
تمرین حفظ خونسردی!!

خب توی پست قبل نوشته بودم که جو بین منو هادسون خیلی گل و بلبل و فلانه اماااا چشمتون روز بد نبینه فرداش یه دعوایی شد که پنج روز قهر شدیم..ما قهرامون یه روزه بود و این دفعه من بدجور دیگه سر لج افتاده بودم..خلاصه با کلی منت کشی و قول و قرار ختم ب خیر شد..بعد دوباره دو روز بعدش مجددا منفجر شدیم..یعنی هادسون سر قولش نموند..منم تیز کرده بودم که شکارش کنم!!...یعنی دوستام از دست داستان های ما دیگه دارن سر به بیابون میذارن ولی ما خودمون از رو نرفتیم..خلاصه دو ساعت مسلسلی دعوا زدیمو آشتی...

بعد الان به این نتیجه رسیدم که اگه میخوام هادسون تغییر کنه، اول خودم باید تغییر کنم...وگرنه صدسال دیگه وضعمون همینه..واقعیت امر اینه که هادسون به خاطر قدوقواره و قیافه خشن و زمختی که داره این تصور رو در من به وجود میاره که ادم خیلی محکمیه و از چیزی ناراحت نمیشه و حالا اگه دو روز جوابشم ندم اوکیه و فلان..یعنی برام جا افتاده که این بشر که رمانتیک و احساسی نیس پس زیاد توجه نیاز نداره..این در حالیه که فهمیدم اتفاقا براش این چیزا مهمه و شاید به زبون نیاره و شکایتی نکنه ولی در نهایت همین رفتار خودمو بهم برمیگردونه..بعد من در تلافیش، همون رفتارو مجدد بهش برمیگردونم و این چرخه ادامه پیدا میکنه تا جایی که دلخوری پیش میاد...خلاصهههه که حتما حتما حتما باید تغییرات اساسی در سال 97 در خودم ایجاد کنم..احساس میکنم کودک درونم مخصوصا اون کودک سرتغه داره رابطه رو پیش میبره و اصلا راضی نیستم..

برا همین اومدم اینجا قول بدم..قول بدم حداقل تا ا اسفند تمرین کنم که کوچکترین بحث و دعوایی نکنم..شاید باورش سخت باشه ولی یک ماه بحث ن برای ما مث معجزه میمونه:/ چون هفته ای یه بار ما یه بحثی چیزی داریم همیشه..پس قرارمون تا ا اسفند...و اون کودک سرتغم میبندمش ب درخت که انقد تو رابطه ما غرغر نکنه

اگر از چیزی ناراحت شدم هم دق دلیامو میام اینجا خالی میکنم تا خالی شم و سر هادسون خالی نکنم:/

حالا فعلا اولین یت اینه که تا 28 این ماه دعوا نکنیم:)) انشاالله موفق میشیم

برچسب ها : تمرین حفظ خونسردی!! - هادسون ,خالی ,کودک ,چیزی ,یعنی ,حتما ,حتما حتما ,چیزی ناراحت
تمرین حفظ خونسردی!! هادسون ,خالی ,کودک ,چیزی ,یعنی ,حتما ,حتما حتما ,چیزی ناراحت
سالگرد

پارسال این موقع ها بود که زندگیم تو مسیری پیش رفت که به هادسون رسید..اون موقع فکرشم نمی که یه روزی این آدم رو بتونم دوست داشته باشم.یعنی یادمه نگاه ع ش که می میگفتم وای چقد ما به هم.نمیایم و فرق داریم:/ و یه جور نچسب طوری بود برام..حتی یادمه یه سری یه ع سلفی یهویی فرستاد. بعد ساعت 12 شب. با قیافه له..بخدا همونجا میخواستم بلاکش کنم ولی گفتم بذا خود واقعیشم ببینم بعد قضاوت کنم!!.خلاصه که وقتی این رابطه شروع شد من به همه اعم از دوست و خانواده و بقیه افراد متذکر شده بودم که چیزی بین ما نیست و نخواهد بود...حتی الان هم ی خبر نداره که اون رابطه ساده وارد فیلد احساسی شده و دوستای نزدیکم هم بی خبرن از بیشتر قضایا! البته از دعواهامون خبر دارن و با توجه به حجم انبوه دعواهای ما مسلما ی به ذهنش خطور نمیکنه که علاقه ای در کار باشه..ولی دیگه یه نمور حس و ذوقی برا هم داریم..حتی اون قیافه تفلونش هم داره برام رو به جذ ت میره امروز که یه جورایی سالگردمون محسوب میشد ( البته نمیدونم تاریخ دقیق سالگردمون کی میشه، چون خب ما قصد نداشتیم رابطه جدی داشته باشیم برا همین زیاد اون اوایل در بند تاریخ و اینا نبودیم که تاریخ ها رو به خاطر بسپاریم ولی یادمه هفته اول بهمن بود!)، ما از شب قبل یکم بحثمون شد...صبح هم من بحثو همچین توسعه دادم که خدای نکرده آتیش گیس و گیس کشی خاموش نشه... بعد دیگه نشستم حساب دیدم بعله، در سالگرد شروع رابطه میتونیم پایان رابطه رو جشن بگیریم و جاتون خالی سردرد گرفتم از ناراحتی و همش گرفتم خو دم منتهی همچنان امید داشتم که آشتی کنیم و در ساعات پایانی برای بار نمیدونم چندم آشتی کردیم و به هر ضرب و بود رابطمونو یک ساله کردیم..تو این یه سال نمیدونم بگم بزرگ تر شدم یا پیرتر...چون واقعا روزهای سخت و ناراحت کننده زیاد داشتم...روزهایی که اندازه کل زندگیم غصه خوردم و گریه ولی به هر حال تا همینجاش که دووم اوردیم بازم خوبه...در مورد سال های بعد هم که اصلا نظری ندارم چون ما هر دومون ادمای غیرقابل پیش بینی هستیم و هر لحظه ممکنه یهو همه چیو تموم کنیم:/ مخصوصا من برا همین ترجیحا به اینده فکر نکنیم بهتره..هر چند که سعیمون بر اینه من کمتر ناراحت شم و اون کمتر ناراحت کنه...انشالا که هر دو موفق باشیم در اصلاح خودمون!

پ.ن من هنوز کادوی تولد ن بدم و احتمالا به یه تبریک بسنده میکنم بنا به دلایلی:)

برچسب ها : سالگرد - رابطه ,ناراحت ,تاریخ ,نمیدونم ,یادمه ,کمتر ناراحت
سالگرد رابطه ,ناراحت ,تاریخ ,نمیدونم ,یادمه ,کمتر ناراحت
لیاقت نگرانی!

ما رو باش نگران کی میشیم...طرف گرفته خو ده عین خیالشم نیس یکی اینور نگرانه:/

برچسب ها : لیاقت نگرانی!
لیاقت نگرانی!
هنگ طور!

اوضاع بدجور ب هم ریخته..هر دم از این باغ بری میرسد!!

برچسب ها : هنگ طور!
هنگ طور!
خوشختی از یاد رفته

شبی که ز له اومد، اگه میمردم حسرت چیزی تو دلم نبود..

چون هم یار رو دیده بودم و هم تنها شبی بود که قبل خ ظی بهش گفته بودم دوسش دارم...

امیدوارم روزی هم که قرار واقعا بمیرم هم عزیزامو دیده باشم و هم بهشون گفته باشم دوسشون دارم...

از اون شب، شبها بابت اتاق گرمو نرمو تخت خوابمو حس ارامش و خواب راحت و سقف بالای سرمو همه چیزا و ادمای دورو برم خداروشکر میکنم...چه نعمت هایی داریمو ازشون غافلیم.

برچسب ها : خوشختی از یاد رفته
خوشختی از یاد رفته
کمپوت شده هستم

خب امروز بنده ساعت هشت و نیم صب رفتم بیرون، ساعت هفتو نیم عصر اومدم خونه:/ اینو گفتم که علت له بودنمو بدونید و دلتون برام بسوزه

امتحانو هم من هم هادسون هم کلیه انی که اون امتحانو داشتن گند زدن:/ یعنی تنها عاملی که باعث دلگرمیم شد همین بود که همه بالاخص هادسونم گند زد بعد امتحان یه دوساعتی با هم گپ و گفت داشتیم و تلافی این مدت حرف نزدن رو دراوردیم

چند وقت دیگه که دور نیست، تولد هادسونه...موندم هدیه بهش بدم؟ ندم؟ چی ب م؟ همون تبریک کافیه؟ چیکار کنم دقبقا...بعد دوتا چیز هس که خیلی لازم داره...ولی گرونن..سلیقشم نمیدونم چطوریاس..خلاصه که بلاتکلیفی ماه ایندم جور شد ب امید خدا اگه تصمیمی گرفتم خبر میدم حتما...

برچسب ها : کمپوت شده هستم
کمپوت شده هستم
اولین روز فراغت

خب خدمت رسیدم که دوران فراغت رو با شما هم درمیون بذارم☺

اولین حرکتی که بعد از اتمام امتحانات زدم خو دن به مدت ده ساعت بود در واقع سر امتحان ا ی نه خواب داشتم نه خوراک...یعنی از استرس قادر به تناول و آرمیدن نبودم:/ وسطاش هم پاچه هادسونو میگرفتم..جوری که روز قبل امتحان یه دعوای قشنگ کردیم..منم اعصابم کامل ریخت بهم..و با همون وضع اعصاب هم تا چهارصبح فرداش بیدار موندم و درس چپوندم تو مغزم البته که شبش اومد یه ساعت منت کشید بنده خدا و منم نو اعصاب بودم همچنان ولی دیگه بخشیدمش اخه اونم امتحان داشت گفتم بیشتر از این پاتیناژ نریم رو اعصاب هم..خلاصه...روز امتحانم قرار بود یه دیدار مختصری داشته باشیم و منم نمیدونستم به امتحانم فک کنم به دیدار فک کنم چه کنم..این شد که ساعت 12 شب دیدم نه این قبافم شبیه کتاب شده و مناسب دیدار فردا نیس....پاشدم رفتم ..ابرو برداشتم..خوشگلاسیون که بعد امتحان حس دیدار داشته باشم یعنی این دوساعت تایم زیباسازی رو درس میخوندم والا ب صرفه تر بود..ولی به هر حال نمیشد هم با اون قیافه خسته و داغون رفت سر قرار!

بعد خب تو محیط هم ما هی سعی داریم تابلو نشیم مثلا..یعنی همو میببنم فقط از دور یه سری ت میدیم به هم که ی شک نکنه..ولی هفته پیش بد تابلو شد و رسما همه دیدن که من پیچوندمو رفتم پیشش:/ به هرحال این سری برگمو زودتر دادم..اونم شکر خدا رفته بود بیرون دانشکده وایساده بود و من برا اینکه دوستام م نکنن با سرعت میدویدم که از دانشکده بپرم بیرون یعنی ب هادسون رسیده بودم تا یه رب داشتم فقط نفس نفس میزدم:/ به اونم گفتم بدو بدو الان دوستام میان...دیگه جیم زدیم رفتیم بیرون..و من یه نفس راحت کشیدم:)

بعدش هم به مناسبت پایان امتحانات رفتیم یه ناهار زدیم و راجع ب دعواهامون حرف زدیمو خندیدیم..یعنی یکی از تفریحاتمون اینه که تو واقعیت که راجع ب دعواهای چتیمون میحرفیم خندمون میگیره نیس خیلی موضوعات دعوامون مهمه!! منم دیگه نکاتی که باید رعایت کنه رو دوباره بهش متذکر شدم اونم لبخند ملیح طور زد یعنی اوکی...بعد هرچقدم سعی ببینم چی نیاز داره یا دوس داره که برا تولدش ب م چیزی دستگیرم نشد..و اونم گفت نبینم بری چیزی ب یا..تو سرکار نمیری حقوق نداری که بخوای چیزی ب ی..هر وقت ب جمع کارمندان پیوستی اجازه داری ب ی خو واقعیت هم اینه که من پول تو جیبی یه ماهمو دست نزدم که برا ایشون یه چی ب م و بسی سخت گذشته بهم این ماه...ولی حالا تولد یه بار در ساله و راه دوری نمیره حالا هفته دیگه دوستم قرار باهام بیاد یه جا سراغ داره که ست کیف و کمربند اینا داره قیمتاشم خوبه..احتمالا از این چیزا ب م..اینم از بحث تولد..

بعد دیگه امروزم بعد دو هفته که کنج اتاق بودم تمام مدت، رفتم بیرون..روحم تازه شد..شبیه این پرنده هایی بودم که از قفس خلاص شده بودن امروزم کلا استراحت میکنم ولی فردا باز باید درس رو شروع کنم..یه پروژه هشت نمره ای مونده که هنوز انجام ندادم و دو هفته وقت دارم تحویلش بدم..و بعدش هم که مجددا ترم جدید شروع میشه

شما در چه حالین؟ امتحانات تموم شده انشاالله؟

برچسب ها : اولین روز فراغت - یعنی ,اونم ,هفته ,بیرون ,امتحان ,چیزی
اولین روز فراغت یعنی ,اونم ,هفته ,بیرون ,امتحان ,چیزی
زوایای پنهان!
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : زوایای پنهان!
زوایای پنهان!
the moment of truth

فردا میخوام یه صحبت جدی با هادسون داشته باشم... حس میکنم همه چی تو رابطه ما قاطی پاتی شده... میخوام همه چی برام روشن شه که بدونم واقعا چی داره بینمون میگذره... وقتی مشخص شه هر ی هم میتونه ب همون نسبت از طرف انتظار داشته باشه فقط و جای هیچ گله ای نخواهد بود... البته که خود آدم میدونه چند چنده با طرف ولی اینکه از زبون خود اون آدم بشنوی خیلی بهتره!

برچسب ها : the moment of truth
the moment of truth
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.334 seconds
RSS