امروز رفتیم ملاقات پدر:) حالش خوب بود شکر خدا و درد نداشت..قیافش ازهفته پیش بهتر بود..هفته پیش واقعا لاغر و ش ته شده بود ولی الان خوب بود..کاش تا فردا همه چی اوکی شه و ترخیصش کنن بیمارستان خیلی شلوغ بود...تو اتاق پدر ، یه آقاهه بود که خیلی راحت خو ده بود و وپفی میکردا...قشنگ کل اتاق و مریضای دیگه مستفیض شدن..فک نکنم از دستش امشب ی بتونه بخوابه

امشب چون تنها بودم گفتم مادر فسقلی و فسقلی اومدن اینجا...فسقلی بعد از کلی شیطنت در بیمارستان الان بیهوش شده و خوابه خوابه...ازحالا نگران بعد از بیدار شدنشم که میشه بمب انرژی و ما در حالی که تو چرتیم باید سرگرمش کنیم!! مادر فسقلی رو فرستادم بره شیرینی تر بگیره!! یعنی خودش این پیشنهاد ی رو داد و من هم سر تعظیم فرود اوردم:)) اصنم من نبودم که پریروز داشتم از معده درد میمردم...یه اپریل دیگه بود

بیا..شانس نداریم که..الان مادر فسقلی زنگیده میگه از اون مدل شیرینی که سفارش دادی نداره ذوق کور شدم دیگه...حالا بشینم ببینم چی می ه میاره