على همدان هى ازم پرسید دختر چته؟چرا با من حرف نمیزنى؟!

راجع به میم با على صحبت ،داشتیم از بام همدان به شهرش نگاه میکردیم...گفت به نظرش باید یه فرصت دیگه به میم بدم...

بیست و چهار ساعت بعدش که ا ین روز سفر بود خیلی بد بود،على با همسفرامون دچار مشکل شد،از اون ور من بهم ریخته بودم،از اونور سالگرد طلاق على بود و در عین حال سالگرد تولد زن سابقش!

خلاصه که خیلی حس و حال مز ف و جو سنگینى بود و تقریبا هیشکى با هیشکى حرف نمیزد...تهران هم من اسنپ گرفتم تا خونه!چون بعد پیاده همسفرامون نمیتونستم اون جو سنگین رو تحمل کنم!

خلاصه که با حال چگونه اى اومدم خونه!

شبش میم کلی اصرار کرد برم ببینمش...رفتم!عوض شده بود!رزیدنتى حس ادذیتش کرده بود.٢٠ کیلو اضافه وزنشو گذاشته بود زمین!

صداشو حتى یادم نمیومد!ص که انقدر دوست داشتم..دو بار همو دیدیم تو این مدت!عوض نشده!همون خوبی و بدى ها!همون روحیه ى طنز و خندونش با همون مدلش که باعث میشه ا سر حتى بعد یکیال نتونیم هیچ صحبت جدى اى راجع به مشکلاتمون!و خلاصه که بعید میدونم راه به جایی ببره!گرچه اون میگه من بناى ول تو رو به هیچ عنوان ندارم دیگه!

على رو یه بار دیدم،بهش گفتم که فکر میکنم بهتر تموم شه دوستیمون!اسیب زننده است...میگه نه چرت و پرت نگو!یه کاریش میکنیم!اون شب تا چهار صبح بیرون بودیم و حرف زدیم!میخواد کافه رو ببنده!

کلى راجع به میم باهاش حرف زدم!مشخصه که دوست نداره من برم با میم،میگه اینجورى به دوست خوب رو از دست میده اما با این همه سعى میکنه کمکم کنه که منطقى تصمیم بگیرم!

از اونور هم ی که همیشه بهم زنگ میزنه،حالم رو میپرسه و میخواد حالم رو خوب کنه،این پسر کوچولو است! حسین!!!

که دارم به سختى سعى میکنم کم محلیش کنم که این یکى جوگیر نشه لااقل!

خلاصه که خیلی وضعیت داغون و مز فى دارم!!!

ا هفته برم سفر ببینم یکم بهتر میشم!!!