روزمرگی های یک دانش آموز انسانی

روزمرگی های یک دانش آموز انسانی از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

عادت درد بدی ست

روز ها و ی که نمی بینمت از شمارش خارج شده اند

برچسب ها : عادت درد بدی ست
عادت درد بدی ست
هجو

اون بخش از وجودم که احساساتم رو به کلمات تبدیل می کرد و انرژی رو به دستام میفرستاد تا تایپ کنم و توی وبلاگم پست کنم، داره نابود میشه.

برچسب ها : هجو
هجو
یک روزمرگی کاملا بیخود
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : یک روزمرگی کاملا بیخود
یک روزمرگی کاملا بیخود
به "او" ی کتگوری های وبلاگم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : به "او" ی کتگوری های وبلاگم
به "او" ی کتگوری های وبلاگم
after a while

کاش میخو دم، تو رو خواب میدیدم.

برچسب ها : after a while
after a while
ای صاحب زمین و زمان و هر چه که هست
محبت ولیّ تو، تنها محبت باقی ست و هر چیز جز آن فانی.
برچسب ها : ای صاحب زمین و زمان و هر چه که هست
ای صاحب زمین و زمان و هر چه که هست
آی مین سیریسلی

تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا..؟

برچسب ها : آی مین سیریسلی
آی مین سیریسلی
روزمرگی-جهت پایبند بودن به تایتل وبلاگ

در یک تصمیم انتحاری، تصمیم گرفتم حرف هایم را با کیبورد گوشی تایپ کنم و بعد هم بگذارم چشم هایم چند ساعتی دنیا را نبینند و روحم با خیال راحت برای خودش پرسه بزند. نمی دانم برای نوشتن باید از کجا شروع کنم. بگذارید از اینجا بگویم که این هفته ارائه فارسی عمومی ( فیس) دارم و هفته ی بعد دو عدد میان ترم و هفته ی بعدش یک میان ترمِ سر سخت تر. چهارشنبه بعد کلاس شه با فاطمه ها رفتیم کافه ای که اسمش را هنوز هم نمی دانم. اما بامزه بود. ع هایش را نگه داشتم که بعدا به زهرا نشان بدهم. نمی توانم بگویم خوش گذشت چون تعریف دقیقی از خوش گذشتن ندارم اما چیز بدی هم اتفاق نیفتاد. بعد کافه رفتیم خیابان های پر از کتاب را متر و بعدش مسجد . و چقدر به نظرم پیشنهاد مسجد رفتن قشنگ بود. آدم های خوب برکت را در زندگی اطرافیانشان هم پخش می کنند و این به نظرم از مصادیق فاطمه است. البته چون چهارتا فاطمه هستند و من یک بلوط، واقعا تعریف ازشان سخت است. بعد هم رفتیم خانه هایمان که تا دوشنبه ۸ صبح همدیگر را ببینیم. با زهرا حرف زدیم و خب این یکی آرامش دهنده بود.*سهم شما: سه بار خواندن ماشاء الله و لا حول و لا قوة الا بالله* دیگر چه بگویم. آهان. مبحث بی ربط بعدی خطاب به بلوط است که الان پلک هایش خسته دارند روی هم میفتند. شب وقتی داشتی حرف می زدی، به نظرم لاجیکال ترین و منطقی ترین بلوط دنیا بودی. خواستم تشکراتم را مکتوب به رویت بپاشم. پلک هایم و انرژی ته کشیده ام برای نوشتن این پست همکاری نمی کنند. شب را خوب صبح کنید.(که جایگزینِ من درآوردی به جای شب بخیر است)

برچسب ها : روزمرگی-جهت پایبند بودن به تایتل وبلاگ - رفتیم ,نظرم ,فاطمه ,هفته ,بگویم ,هایم ,مسجد ,برای نوشتن
روزمرگی-جهت پایبند بودن به تایتل وبلاگ رفتیم ,نظرم ,فاطمه ,هفته ,بگویم ,هایم ,مسجد ,برای نوشتن
روزمرگی-جهت پایبند بودن به تایتل وبلاگ

در یک تصمیم انتحاری، تصمیم گرفتم حرف هایم را با کیبورد گوشی تایپ کنم و بعد هم بگذارم چشم هایم چند ساعتی دنیا را نبینند و روحم با خیال راحت برای خودش پرسه بزند. نمی دانم برای نوشتن باید از کجا شروع کنم. بگذارید از اینجا بگویم که این هفته ارائه فارسی عمومی ( فیس) دارم و هفته ی بعد دو عدد میان ترم و هفته ی بعدش یک میان ترمِ سر سخت تر. چهارشنبه بعد کلاس شه با فاطمه ها رفتیم کافه ای که اسمش را هنوز هم نمی دانم. اما بامزه بود. ع هایش را نگه داشتم که بعدا به زهرا نشان بدهم. نمی توانم بگویم خوش گذشت چون تعریف دقیقی از خوش گذشتن ندارم اما چیز بدی هم اتفاق نیفتاد. بعد کافه رفتیم خیابان های پر از کتاب را متر و بعدش مسجد . و چقدر به نظرم پیشنهاد مسجد رفتن قشنگ بود. آدم های خوب برکت را در زندگی اطرافیانشان هم پخش می کنند و این به نظرم از مصادیق فاطمه است. البته چون چهارتا فاطمه هستند و من یک بلوط، واقعا تعریف ازشان سخت است. بعد هم رفتیم خانه هایمان که تا دوشنبه ۸ صبح همدیگر را ببینیم. با زهرا حرف زدیم و خب این یکی آرامش دهنده بود.*سهم شما: سه بار خاندن ماشاء الله و لا حول و لا قوة الا بالله* دیگر چه بگویم. آهان. مبحث بی ربط بعدی خطاب به بلوط است که الان پلک هایش خسته دارند روی هم میفتند. شب وقتی داشتی حرف می زدی، به نظرم لاجیکال ترین و منطقی ترین بلوط دنیا بودی. خواستم تشکراتم را مکتوب به رویت بپاشم. پلک هایم و انرژی ته کشیده ام برای نوشتن این پست همکاری نمی کنند. شب را خوب صبح کنید.(که جایگزینِ من درآوردی به جای شب بخیر است)

برچسب ها : روزمرگی-جهت پایبند بودن به تایتل وبلاگ - رفتیم ,نظرم ,فاطمه ,هفته ,بگویم ,هایم ,مسجد ,برای نوشتن
روزمرگی-جهت پایبند بودن به تایتل وبلاگ رفتیم ,نظرم ,فاطمه ,هفته ,بگویم ,هایم ,مسجد ,برای نوشتن
مختصر

من خالی از هر گونه برانگیختگی - و نه حس! - هستم. ااین تعبیر جدیدی ست که با دانسته های یک اندک ترم روان شناسی برای خودم دست و پا کرده ام. دوباره کیبورد افتاده دستم و قصد دارم تاکتیو باشم. خیلی دلم می خواهد دلی باشد که بشکند یا بغضی باشد که فرو ریزد و من یک هو متحول شوم و برگردم به زندگیِ راضی کننده ای که می خواستم. اما نه دلی دارم نه بغضی. واقعا. تراژدیک به نظر می رسد اما بیشتر خنده دار است جدی. خب از لحاظ سر و سامان دادن به زندگیم خیلی در موقعیت خوبی قرار ندارم و روز های 19 سالگیم را ، اممم ، به بهترین وجه نمی گذرانم. در حال حاضر که خوابم می آید و امروز واقعا بگویم از 7و13 دقیقه ی صبح تا 4و40 دقیقه بعدازظهر، داشتم با نیروی تازه استخدام شده پیش ی سر و کله میزدم و آ هایش واقعا داشت دعوایمان می شد. من تقریبا تنها آدمی هستم که جواب سوال هایش را می دهم یا هر چی، و ببینید که داشت دعوایمان می شد یعنی چه. هیچ چیزی در این خانه نداریم که بخواهم بخورم. سَوندز لایک دارم ناشکری می کنم و باید بگویم ایت سَوندز لایک ایتس کایندا رایت. ترسی مرا گرفته است که مرا از همه ی کارهایم باز می دارد. تقریبا شبیه تابستان شده ام با این تفاوت که - هنوز - طوفانی راه نیفتاده و همه چیز آرام است که به نظر می رسد با چشم شور من یا هر ی که این را می خواند، امشب طوفان خواهد شد. حوصله ندارم تاکتیو باشم. بلوط لِفت د کانورسیشن./

برچسب ها : مختصر - واقعا ,سَوندز لایک ,داشت دعوایمان ,تاکتیو باشم
مختصر واقعا ,سَوندز لایک ,داشت دعوایمان ,تاکتیو باشم
وات ام آی دویینگ؟
بذارید تو یه کلمه خلاصه ش کنم: مسینگ آپ
برچسب ها : وات ام آی دویینگ؟
وات ام آی دویینگ؟
فکت

سیما برام میگفت که وقتی خودش دانش آموز بوده، پشتیبان پیگیری نداشته و چند ماه آ روی دوش خودش بوده. در نتیجه تصمیم می گیره وقتی پشتیبان میشه به شدت این ضعف ها رو برای بچه های خودش جبران کنه و همینجوریم میشه. این راجبه خیلی از چیزا صادقه. مادر بودن، همسر بودن، رفیق بودن، نوع تعامل اجتماعی با دیگران، رفتار با بچه هایی که می بینیم، حتی شیوه هایی که یه دختر توی خونه به اسم خونه داری میشناسه، آشپزی، دانشجو بودن، و خیلی چیزای دیگه.

برچسب ها : فکت - بودن، ,خودش
فکت بودن، ,خودش
uni

یه بخار بلند نمیشه از اینا بتونن یه مهارتای زندگی رو که معلوم نیست چیه رو، نرن.

برچسب ها : uni
uni
tiktok

ما دو تا استعداد بودیم که کشف شدیم :) خوش گذشت :)))

برچسب ها : tiktok
tiktok
مجاز

دلم می خواهد اینستاگرامم را پاک کنم، روز به روز مفتضح تر می شود. هدف و غایت هم آباد ش نیست. استوری ها را که میوت جای خود، وجودش روی گوشی برکت را از این زندگی می برد اصلا. سیاه نمایی که نمی کنم :| بعد هم یوتیوب که عشق من است و دو چنل پیدا که واقعا روحم تازه می شود وقتی ویدیوهایش را می بینم. اما در کل، زمان است که می رود و ما جوانی مان را دراز کشیده ساعت ها پشت این وسیله های پر از اشعه می گذرانیم. زیبا نیست؟

برچسب ها : مجاز
مجاز
چیز های کوچک شیر ی

ازونجایی که دوست ندارم استوری بذارم، اما دوست دارم مشترک کنمش. حالا می پرسید چیو. یه اسکرین شات از چتم با یکی از بچه هام، که نوشته بود: #بهترین_پشتیبان♥️. ع شو آپلودم کرده بودم، توی پستمم گذاشته بودم، اما سادنلی پاکش . توصیفش بهتره شاید. اصلا چرا دوست دارم شِیرش کنم؟

برچسب ها : چیز های کوچک شیر ی - دوست ,دوست دارم
چیز های کوچک شیر ی دوست ,دوست دارم
غیرقابل پیگیری
پیجشو پابلیک کرد، من رفتم توش و اینجوری بودم: واااااااات. تا حالا انقدر به تقدیر ایمان نداشتم!! هر کودوم از ما راه خودمونو رفتیم، من تونستم رتبه بیارم برم روان شناسی بخونم، تو اونجوری. باور نمی کنم. توام اگه بدونی باور نمی کنی. میدونم که باور نمی کنی :)
برچسب ها : غیرقابل پیگیری - باور
غیرقابل پیگیری باور
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید..

امسال که میتونستم - از لحاظ اینکه خب دیگه پیش ی نیستم - و نرفتم کربلا، احساس یه لوزرُ دارم. شاید سال دیگه زنده نباشم. جدی شاید نباشم. کی تضمین داره؟ کی یه سال صبر می کنه؟ تو ذهنم دنبال دلیلی میگردم که چرا نرفتم. دلیل واضحه. روشن ترین تبیینی که تا حالا برای یه مسئله داشتم. توفیق؟ کم بوده؟ کی کم توفیقم کرده؟ آبوییِسلی.. خودم.

برچسب ها : در بادیه سرگشته شما در چه هوایید..
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید..
bff و روزی در بهشتی

امروز رفته بودم بهشتی. پیش زهرا. رفتم سر کلاس حقوق جزا هم نشستم :) جالب بود برام واقعا. حوصلم سر نرفت! راجبه دسته بندی مجازات و حد و قصاص و دیه و اینا بود. بعدم یه سر بوفه شون زدیم و منم بدو بدو رفتم دانشکده روان و نرجسم دیدم اومدم خونه. روز خوبی بود. ده تا دوازدهم امار داشتیم که اونم عشق منه :) هیچی دیگه. وای سر کلاس جزا، واقعا این حشمت خنده دار بود :))) دو و نیمه دو نیمه :) دینگ دینگ :) معظمشو از خودم در آوردم :) هنوز به لحن معظمش فکر می کنم خندم میگیره. در حد نیش باز :) زررتم کنار من نشست :|

تو بی کانکتد ویت مای بست فرند (همین رفت و امدا) ایتس نات دت ماچ ستییز فایینگ بات بدر دن ناتینگ !

اسماء پرسیدم کلاس نداشتی :( خیلی دلم میخواست و زهرا سه تایی بریم بگردیم و :)

برچسب ها : bff و روزی در بهشتی - کلاس
bff و روزی در بهشتی کلاس
حالا ما که قلب داریم مگه چه غلطی می کنیم ..

خب. بچه ی سعیده سقط شد. ینی سقط نشد. قلب نداشت. پوچ بود و باید سقطش کنه..

برچسب ها : حالا ما که قلب داریم مگه چه غلطی می کنیم ..
حالا ما که قلب داریم مگه چه غلطی می کنیم ..
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.167 seconds
RSS