[لینک قسمت اول]

...

یک روز زرد بود. یک روز خیلی زرد؛ از این روزهای زردی که حتی گیلاسهای رسیده سر درختها هم زرد به نظر میرسند. از آن روزهایی که قرار نیست درونش هیچ قصه ی قابل روایتی اتفاق بیفتد. از آن روزهای زردی که "ش" و "ل" تمام مسیر انقلاب تا ولیعصر را قدم میزدند و در پارک دانشجو مینشستند به حرف زدن، به آهنگ گوش دادن، به مس ه بازی در آوردن و وقت گذراندن. این روز هم یکی از همان روزها بود یا دست کم "ش" فکر میکرد قرار است اینگونه باشد. روزهای زرد همه شان روزهای زرد هستند، طبیعتاً...

"ش" نشسته بود روبروی "ل" و موهای بامزه او را نگاه میکرد و آن را تا چشمان "ل" ادامه میداد، بعد میرفت روی لبهای بدون آرایشش که همانجور خالی خالی یک جور جذ رنگ پریده بودند. گونه های کمی برآمده اش را مینگریست و بعد می آمد بین ابروهای "ل" گم و گور میشد. همان موقع ها بود که "ل" میپرسید "به چی فکر میکنی"؟ و "ش" جواب میداد "هیچی".

"ل" یک قیافه معمولی داشت، آنقدر معمولی که زیباترین ماهرویان جهان در برابرش اصلاً به حساب نمی آمدند. قد متوسط، پوست سبزه و یک لبخند ازلی ابدیِ بی بدیل مهمترین چیزهایی بودند که "ش" اگر جای من بود، دوست داشت آنها را در این لحظه روی کاغذ یادداشت کند.

آن روز زرد - که آ ین لحظه های زرد بودنش را میگُذراند - اصلاً قرار نبود اینگونه شود. روبروی هم نشسته بودند که اخم های "ل" در هم رفت، "ش" حتی فرصت نکرد بپرسد "خوبی"؟ حقیقتاً "ل" خوب نبود و خوب نبودنش را با خا تر شدن نشان داد. آنچنان سریع از هم گسیخت و در هوا پخش شد که "ش" از صندلی به زمین افتاد. "ش" خیلی تلاش کرد فریاد بزند، نمیتوانست، دهانش باز نمیشد، دستش را به سمت دهانش برد. بخشکی شانس! "ش" دیگر حتی دهان هم نداشت. وحشت زده و اشکریزان دور شدن آ ین ذرات معلق "ل" به سمت خورشید سیاه رنگ را در این روز سیاه نظاره میکرد.

بلند شد و به سمت ساختمان تئاتر شهر دوید...

copyright ©هیولای درون