http://bayanbox.ir/view/3765371095132633593/125161.jpg

به چهره معصومانه اش خیره شدم اروم و ت گوشه ای نشسته بود هیچ چیز نمی گفت
انگار از بچگی فقط جثه ای کوچک را به ارث برده بود
با حسرت گوشه ای نشسته بود و بازی بچه ها را تماشا میکرد
لحظه ای چشمانم به چشمانش گره خورد
و همان یک نگاه کافی بود تا دنیای مرموز پشت نگاهش را ببینم
دنیایی که از هر نقطه اش بوی غم می امد
هر چند لحظه یکبار یک لبخند بسیار کوچک میزد....با هر لبخندش دریای احساساتم را طوفانی میکرد
کاسه صبرم لبریز شده بود نزدش رفتم
کنارش نشستم و نامش را پرسیدم اما هیچی نگفت
لحظه ای بعد گفت نامم اتناست
چندلحظه بعد دوباره سکوت را ش تم گفتم چرا نمی روی و با هم سن هایت بازی کنی؟
نگاهی به من انداخت و گفت چه ی دوست دارد با من بازی کند
هیچکدام از ان ها به اینکه با من بازی کنند حتی فکرهم نمی کنند
بغضی عجیب گلویم را گرفت
خواستم بحث را عوض کنم گفتم رویایت برای اینده چیست؟
اینبار بغضش ترکید و چشمانی پر از اشک گفت هیچ وقت به ان فکر هم نکرده ام
چون وقتش را ندارم
همینطور بهت زده بودم که کودکی بااین سن حتی رویاهایش رو باخته
نمیدانستم دیگر چه باید بگویم
آینه ای که کنار دستش بود را برداشت جلوی صورتش گرفت و گفت
می بینی؟صورتم انقدر زشت شده که همه با دیدنم وحشت میکند
وبامن بازی نمی کنند این روزها فقط مادرم بامن بازی میکرد که دیگر اوهم توان بازی با من را ندارد..
گفتم پدرت چه؟
پدرم؟پدرم بخاطر ریختن اسید روی صورت من و مادرم زندان است

دیگر زبانم قیچی شد....نمیدانستم چه بگویم
به دستانش نگاه دستان کوچکی داشت دستانی که حتی بزرگ هم نبودند و نه حتی چروکیده اما روحی داشت
پیرتر از ان چه فکرش را می
او اول توسط پدرش کشته شد و بعد توسط اطرافیانش
تعبیر سختی است حتی مردم هم تورا پس بزنند بخاطر چی؟
چهره! فقط کافی بود یک بار فقط یک بار دنیای کوکانه اش را نگاه کنند
رویاهایش رو بشنوند
دستان کوچکش را بگیرند و با گرمای محبت شان دنیای سردش را گرم کنند....
آن کودک در دنیای نگاه زندانی شده بود....

پی نوشت:میدونم خیلی بد شده پوففففف این روزا دستم به نوشتن نمیره اما گفتم هرچه بادا باد.....
شمارو هم به چالش دعوت میکنم:) جهت شرکت در چالش کلیک کنید