دوباره دیدمش ... گفته بود برای کنکورم میاد ک منو ببره پیش خودش

وقتی دیدمش دلم ریخت انگار ک غریبه دیدم راهمو کشیدم و رفتم ولی دیدم ک تا دم در آموزشگاه با ماشینش دنبالم اومد ... میترسم تازگیا گیج شدم

خبرای جدید میشنوم ... یعنی ب معنای واقعی مغزم داره منفجر میشهههه دلم میخواست حداقل یه نفر بود ک بهش اعتماد داشتم و میتونستم حرف بزنم

واقعا دارم دیوونه میشم دائم سر درد میگیرم حداقل خوبه اینجا هست و برای خودم مینویسم و یکم آروم میشم ... ولی کار از این چیزا گذشته

واقعا نمیدونم سال ۹۸ چی میخواد بشه ... امیدوارم فقط خوب باشه ان شا الله

کم کم تبدیل شدم ب قبلنام ... میرم یوگا ک یکم تمرکزم بیشتر بشه میگن اروم میکنه ولی من وحشی شدم هههه... خیلی میترسم از اینکه باز چند روزه از تهران نقل مکان کرده و اینورا پیدا شده ... اگه بیاد بخواد باهام حرف بزنه قطعا یکدوممون میمیره:|

هر چند ک همش منتظرشم ولی خب وقتی هم ک میاد از ترس اینکه بخواد ببرتم ب بدترین ادم دنیا براش تبدیل میشم ...

نمیدونم چی میشه...

جدا دیگه خسته شدم

داداشم برا خودش و من بلیط گرفته بود برا مشهد ک با دوستاش بریم جوری رفتار ک ... ا شم مجبورش بلیط من یکیو لغو کنه:|

شاید با خانواده برم ...

ترسم از سال ۹۸ اینه ک اتفاقای سالهای قبل تکرار بشه ... اینکه بترسم حتی بیام تو خیابون ... اینکه همش حس کنی الانه ک بری ب فنا خخخ

نمیدونم خیلی خیلی خیلی گیجم واقعا با خودم میگم کاش پسر بودم و قید همه چی رو میزدم و میرفتم ... همه و همه چیز و ول می میرفتم یجا تنها

ولی خب میدونم اگه برم پیش اون هم میتونم یکم از این ارامشو داشته باشم

ولی فعلا باید یه تنه و تنها برم جلو ... مثل همیشه

نمیدونم چکار کنم واقعا ... خیلی اوضام سخته ... امیدوارم کم نیارم

دوست دارم فرار کنم اما جنگیدن رو بیشتر دوست دارم ...

امیدوارم قسمتم بشه و شاید رضا کمی بهم ارامش بده... بلیطاشونو رزرو ...

ای خدا خودت کمکم کن ...