لب :) خند بزن

لب :) خند بزن از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

اندر احوالات کتاب خوانی

+ دیوید کاپرفیلد رو خیلی وقته تموم .

اگر چار دیکنز رو میدیدم، احتمالا چند دقیقه بهش خیره میشدم! بدون هیچ حرفی یا احساسی توی صورتم! 

ولی یک چیزهای خوبی هم یادم داد که باعث شود از خواندنش پشیمان نشوم! ولی پیشنهادش هم نمیکنم!

+ بعدش رمان همخونه رو خوندم! خوب بود

+ و امروز هم مدیر مدرسه ی جلال آل احمد رو خوندم! شیوه ی نوشتن جلال خیلی جالب بود! مثلا به جای اینکه بگه:

فلانی از من تعریف کرد و هندوانه زیر بغلم گذاشت. بعد هم خداحافظی کردیم و راهی خانه شدم، اینطوری نوشته بود:

تعریف های آقا و هندوانه و خدا نگهدارتان و تا ی گرفتم تا خانه!

حالا عینا این جملات نبود، دارم مثال میزنم! 

+ کتاب "مسئله حجاب" از مطهری رو شروع ! چند تا بخش داره، من فعلا بخش تاریخ حجابو خوندم! خیلی جالب بود! میگه که توی ایران، از داریوش به بعد مقام زن تنزل کرد و در زمان ساسانی، ایرانی ها انقدر شدید الحجاب بودن که زن هاشون رو مخفی می حتی! و اگر ی زن خوشگلی داشت و مثلا شون میفهمید، هم زنه رو میگرفت ازش هم میکشتش! 

یعنی قبل از این حجاب رایج توی ، ایران اینطوری بوده خلاصه! خیلیییی ذهنیتم رو عوض کرد و اینا، مجذوبش شدم کلی!

برچسب ها : اندر احوالات کتاب خوانی - خوندم ,خیلی ,خیلی جالب
اندر احوالات کتاب خوانی خوندم ,خیلی ,خیلی جالب
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
اسباب کشی:)

با صاحب خونمون اصلا رفت و آمد نداشتیم، نهایت سلام علیکمون یه سلام حال شما ی کوتاه بود اگه اتفاقی تو حیاط میدیدمشون. نهایت مرام گذاشتنمون هم این بود که گاهی کرایه اتوبوس های همو حساب میکردیم. یا مثلا اگه کلید نداشتیم، درو برا هم باز میکردیم! 

یه مرد جا افتاده ی حدود60 ساله و خییلی با شخصیت و خانومش و سه تا پسر و یه دختر! 

تو این دوسال حتی سه تا پسراشو شاید ندیده باشم!  هر بار که میدیدم یکیشونو بنظرم جدید میومد :))

اونوقت امروز که داشتیم میرفتیم اون آقای 60 ساله اومد از زیر قرآن ردمون کرد و وقتی با بابام روبوسی کرد یهو دیدیم داره گریه میکنه!!!!!

حالا ما چهار تا دو نقطه خطیم که چراااا؟!؟! مگه اصلا میدیدی ما روووو؟!؟! :))))

و در آ یکی از پسراشون اومد خ ظی کنه با کله رفت تو در :))) یعنی سرش خورد به چهار چوب در ورودی! گفته بودم خیلی بلندن نه؟! 

من مرررردم تا جلو خودمو بگیرم نخندم :دی 

الان هم دلیجانییییم. اثاثا رو خونمون خالی تقریبا، منتظریم که بیان خونه مامان بزرگم نهار بخوریم بریم بالا

فعلا هم تو همین طبقه ی بالا ی خونه ی مامان بزرگم میمونیم تا یکم پول دست پدر بیاد و اونور رو ک نت کنیم و بریم اونجا ایشالا :)

+ seen و جواب ندادن خیلی کار زشتیه! ولی درمورد پسر پررو، حقشه واقعا :|

+ اتفاقات جدید بین من و پسر م : بلاک و بلاک بک :)))))

برچسب ها : اسباب کشی:)
اسباب کشی:)
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
اندر احوالات تلویزیون بینی :|

+سریال سه دونگ سه دونگ رو کم و بیش نگاه میکنم فقط بخاطر اینکه هیچ وقت نفهمیدم ا ش چی شد :| امیدوارم این دفعه بفهمم (شبکه آی ساعت 18)

+مسابقه دست پخت رو که مرتب مببینم :) بعد هر بار که میبینمش تصمیم میگیرم حدود 25 سالگی برم کلاس های آشپزی حرفه ای!(یکشنبه تا پنج شنبه شبکه 1ساعت 19:30)

+ چند روز پیش کشف که دارن کارتون بابالنگ درازو میذارن!  انقدررررررر خوشحال شدم که نگو. واااای خییییلی کارتون خوشگلیه! (شبکه پویا:))) ساعت 21:30)

+قبلا ها یه سریالی پخش میشد به اسم بچه های نسبتا بد! که ما اصلا ندیدیمش ولی خیلی تعریف کرده بودن ازش و خیلی دوست داشتم ببینم :) ب اولین قسمتش بود ؛) ( شبکه آی ساعت 22)

+ فقط نمیدونم چرا این وسط خندوانه و دورهمی از چشمم افتادن! این دورهمی فقط قبل کنکور انقدر جذاب بود؟!  :|

برچسب ها : اندر احوالات تلویزیون بینی :| - شبکه ,ساعت , ساعت
اندر احوالات تلویزیون بینی :| شبکه ,ساعت , ساعت
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
ع پروفایل دختر خالم!!!

یادتونه گفتم ع پروفایل دختر خالم خوب نیست؟ همون شب ازش پرسیدم چی شده...

زهرا و فرزان ش حدود 4 ساله با همن! و این یه سال ا و هر دو خانواده میدونن ولی علنیش ن و مثلا مامان من نمیدونه !و خواستگاری هم هنوز نیومدن

قبل از عید خالم اینا کلی خونشون رو خوشگل و خود زهرا کل خونه رو تنهایی کاغذ دیواری کرد و قرار بود عید بیان... ولی خب مامان بزرگ زهرا حالش بد میشه و دیگه بیمارستان بستری میشه و اردیبهشت فوت میکنه

بعد از چهلمش، مادر بزرگ فرزان فوت میکنه

و چهلم ایشون هم که میگذره و دوباره تاریخ برا خواستگاری مشخص میکنن، ی بابای فرزان فوت میکنه باز :|

که ایشون علت قاطی دختر خالم بودن و پروفایلشو اینا

بعد امشب زهرا میگفت که وقتی خبر فوتشو دادن، خود فرزان کاشان ( شهر دانشجویی هر دوتاشون) بوده ولی مامان باباش یهو میان در خونه و زهرا رو برمیدارن میبرن بیرون که بچم حال و هواش عوض شه و مامان فرزان هم باهاش صحبت میکنه و فرزان هنوزم خبر نداره!

این حرف ها رو فقط واسه گفتن یکی از عقایدم نوشتم!

این که به نظر من ، با منطق جور در نمیاد که یه پسری خودش خیلی آدم خوبی باشه و مامانش هیولا باشه:|

واااقعا به نظرم اون پسر هایی که خیلی خوبن، مادر های خیلی ماه و خوبی دارن که این شدن! 

و دیگر این که من خیــــــــــــــلی مادر شوهر خوب دیدم!

و اینکه اگه من یه مادر شوهر خیلی بد ببینم، اون طوری که عروس ها تعریف میکنن قطعا به خوبی شوهره هم شک میکنم!

هوم؟!

+ دعا کنید زودتر این دو تا کبوتر عاشق به هم برسن! :) زوج فوق العاده ای اند واقعا :) بزنم به تخته:)

برچسب ها : ع پروفایل دختر خالم!!! - فرزان ,زهرا ,خیلی ,مادر ,خالم ,خوبی ,دختر خالم ,مادر شوهر ,عپروفایل دختر
ع پروفایل دختر خالم!!! فرزان ,زهرا ,خیلی ,مادر ,خالم ,خوبی ,دختر خالم ,مادر شوهر ,عپروفایل دختر
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
این یه پستم واسه تو :)

خب حالا واسه این که دلت نشکنه یه پست چپر چلاق برات میذارم! 

کلی تو وب پری گشتم تا ببینم از کِی پیدات شد که نفهمیدم ا ش! 

عاقا اول بذار یه اعتراف م برات! وای اولا ازت متنففففر بودم واقعا! خیلی زیادا! یه بارم تو مدرسه به پری گفتم اه این مرتضی کیه تو وبت رو مخمه :))))

ولی خب تو این مدت که شناختمت دیدم حالا آدم بدیم نیستی!

ولی صادقانه میگم، روزایی که میخوام تو دلم بگم عهههه همه ی این پسرا سو استفاده گر و ن، یادم میادت، و میگم نه همشونم نه :) 

آدم خوبی هستی خلاصه! خوب هم بمون :)

میدونی که به خونت تشنم! خیلی هم حرصم میدی! ولی خو حالا تولدت مبارک :))))

برا تولدم یه شعر گفته بودی که منم برای جبران یه شعر گفتم برات:

مرغ و وس و اردک

تولدت مبارک

ای مرتضی ی کوچک 

:)))))))))))))

خیلی منتظر این روز بدم تا استعداد هامو بریزم بیرون 

:)))))

برچسب ها : این یه پستم واسه تو :) - خیلی ,برات ,حالا
این یه پستم واسه تو :) خیلی ,برات ,حالا
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
:)

یه وقتایی دلت نمیخواد پست بذاری و از حال و هوای خوب روزات بگی 

فقط به خاطر اینکه میترسی هر جاشو تعریف کنی، یه جاهای بهتریو از قلم بندازی و بعد انقدر نوشته هاتو بخونی، که اون جاهای بهتر کلا از خاطراتت هم محو شن و روزهایِ خوبِ توی ذهنت همش بشن چند تا یادداشت تیکه !

دقیقا به خاطر همینه که چند روزه نیستم :)

الهی شکر به خاطر روزای خوب :)

برچسب ها : :) - خاطر
:) خاطر
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
:(

به طور اتفاقی وبلاگ یک خانومی رو خوندم که داستان خواستگاری برادرش رو گفته بود

نقل قول مستقیم که نمیتونم م ولی ماجرا اینطوری بوده که خواستگاری یه دخترِ خوب رفته بودن که گویا خوشگل نبوده 

بعد برادرش کلی فکر میکنه که عایا خوب بودنش و در نظر بگیره یا قیافشو

و برای این که بفهمن  ظاهر بی حجاب دختره چنگی به دل داداشش میزنه یا نه تصمیم میگیرن موقت بخونن ولی پسره تازه میبینه که بی حجابش خیلی بدتره و اصلا نمیتونه با این دختر زندگی کنه. ولی انقدر لفتش میده که دختره دلبسته میشه و ا سر خانواده پسره میرن میگن که ما دخترتونو نمیخوایم و دختره هم ش ت عشقی و این حرفا

خیلی ناراحت شدم :(

کاش هیچ دختری اینطوری له نشه! 

کاش همه دخترا یه عالمه خوشگل باشن

کاش همشون انقدر غرور داشته باشن که بدونن لیاقت خواستگار ظاهر بین،بیرون اندا نه ی موقت و دلبستگی... 

:(

برچسب ها : :( - دختره
:( دختره
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
مدرسه :(

اگه میشد یه روز از گذشتمو تجربه کنم...

یه روز میرفتم مدرسه

صبحش دیرتر از بقیه برسم و بدو بدو پله هارو دوتا یکی کنم، یهو آیدا بیاد بگه تروخدااااا منو با خودت ببر،  یه دستشو بندازه رو شونه هامو خودشو بزور بکشه بالا و وقتی رسیدیم به ا ین پله، بگه الهه تشنم شد بیا بریم پایین آب بخوریم!

برسم جلو در کلاسا و پریا به شوفاژ تکیه داده باشه و پاهاشو دراز کرده باشه، برم بشینم کنارش

یا برم تو کلاسمون قیافه ی خندون تینا رو ببینم و دوستان هم با آهنگ های غر دارشون از پایِ تخته خوشامد بگن

همشونو بغل کنم و پرستو بگه وااااای الهه تو چقدر خوب بغل میکنی

بعد تینا غلامی نشسته باشه سر جاش و کتاب تستش جلوش باشه و لقمش دستش، تو راه که میرم ها رو بکشم و پنجره هارو باز کنم، سلام بده بهم

زنگ تفریح شه و یه عالمه منتظر وایسیم و با فریاد های پرنیان پرنیان بالا ه جمع تکمیل شه و بریم پایین،  تو اینه ی کنار دفتر یه ع بگیریم

بزنیم بیرون بریم رو چمنا بشینیم، هی ولو شیم و سر یکی رو پای اون یکی، محدثه از هیجان صحبت هاش چمنارو ه و هی غر بزنم سرش! یا چمن های کنده شده رو بردارم م تو گوش و دماغتون!

یابریم سمت جاده و کنار ج هاش جا خوش کنیم،پریا اهنگ بذاره و من مشغول باز بند کفشای پرنیان شم،پرنیانم هی بگه نهههههه و دستشو بذاره رو کفشش و ولش نکنه! یا بره دو قدم اونور تر همه ی صمیمیتش با ما رو با فین هاش بهمون ثابت کنه! 

 یا از بوفه یامی و ماست موسیر ب یم و وایساده بخوریم

بعد من و تینا و محدثه بگیم ما ی داریم و زودتر جداشیم، بریم سر راه پله ها یکم آب بخوریم و با خانوم جعفری شوخی کنیم

یا صبحونه خوردن ی رو دید بزنیم و اونم با دهن پر مارو ببینه، دهنش از ت خوردن وایسه!

بدو بدو بریم بالا و محدثه صحنه ی هیجان انگیز صبحونه خوردن ی رو برا همه شرح بده و غش غش بخنده!

زنگ ناهار شه بریم فاضلاب، هی به هم شن پرت کنیم و پریام لقمه ی گندشو گاز بزنه و دو نقطه خط نگامون کنه! تینام قابلمه غذاش جلوشه ولی انقدر مشغول تعریف میشه که نصف غذاشو ما میخوریم و نصف دیگشم میمونه! 

انقدر دیر شه که یا نریم، یا تو حیاطی که پرنده پر نمیزنه با ضرب های محدثه روی قابلمه ی تینا بریم تو ساختمون و خانم مجیدیان هزار تا چش غره بره تا رامون بده! یا خانم سمیعی وسط تمرین حل باشه و بگه خانوما خیلی دیر میاید

زنگ که میخوره همگی بریم جلو سرویسا و کلی لفتش بدیم و یه عالمه حرف بزنیم، ا سر همتونو بغل کنم و برم تو سرویس بشینم نگاهتون کنم

یا شاید یهو تصمیم بگیریم پیاده بریم!  پیاده که بریم، پریا و محدثه خاطره ی اون پسرای مزاحم توی پارک و قضیه ی "حریم من" و سیلی رو تعریف کنن وسط خیابون کلی بخندیم و اصلا یادمون بره سر ظهر تو برق آفتاب این همه پیاده اومدیم! 

برای برگشتن به عقب هیچ روز فوق العاده و خاصی رو انتخاب نمیکنم!

فقط یه روزِ عادی

یه روزِ خیلی خیلی عادیِ مدرسه رو...

:)

برچسب ها : مدرسه :( - بریم ,محدثه ,تینا ,باشه ,خیلی ,خوردن ,خوردن ی ,صبحونه خوردن ,صبحونه خوردن ی
مدرسه :( بریم ,محدثه ,تینا ,باشه ,خیلی ,خوردن ,خوردن ی ,صبحونه خوردن ,صبحونه خوردن ی
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
زبان های متفاوت :|

کتاب روانشناسی ن و مردانه، بعد یه فصل داره به اسم "زبانهای متفاوت". توی این بخشش جمله های زن و برداشت های مرد، یا جمله های مرد و برداشت های زن رو گفته :


وقتی زنی میگوید :[ خیلی خسته ام هیچ کاری نمی توانم م]، مرد ممکن است بشنود :[ همه کار ها را من انجام می دهم و تو هیچ کاری نمیکنی. تو باید بیشتر کار کنی. نمی توانم همه کار هارا انجام بدم. خیلی احساس یاس میکنم.یه مرد به معنی واقعی میخوام که باهاش زندگی کنم. انتخاب تو یک اشتباه بود]


یا مثلا

وقتی که زنی میگوید :[ این خانه همیشه کثیف است] مرد ممکن است بشنود :[ این خانه از ریخت و پاش تو کثیف است. هر کاری که از دستم بر بیاد انجام میدم تا تمیزش کنم ولی قبل از این که کارم تموم بشه تو ریخت و پاش کردی. تو واقعا آدم تنبل و بی خیالی هستی. اصلا نمیخوام باهات زندگی کنم. مگر اینکه خودتو عوض کنی. یا تمیزش کن یا برو ]

:|

جنگه مگه؟! 

کم مونده بگه:

وقتی زنی میگوید :[سلام] مرد ممکن است بشنود:[ این چه وقته خونه اومدنه؟! خج نمیکشی منو با بچه ها از صب تا حالا تنها گذاشتی رفتی پی الواتیت؟! لابد با اون دوستای جلف و جفنگتم بودی.صد دفه گفتم یامن، یا اون دوستای دوزاریت. باشه. حالا که اونارو انتخاب کردی همینجا تمومش میکنیم خیلی ادم مز فی هستی. به یه مرد احتیاج دارم که یکم به زنش توجه کنه. توی خاک برسر بری بمیری بهتره، اصلا پشیمون شدم بت سلام دادم ایکبیری، برو همونجا که تا الان بودی باهات سلام تعارف کنن، دیگه نمیخوام ببینمت کات فور اور ]

:|

برچسب ها : زبان های متفاوت :| - انجام ,سلام ,بشنود ,ممکن ,خیلی ,کاری
زبان های متفاوت :| انجام ,سلام ,بشنود ,ممکن ,خیلی ,کاری
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
تصمیمات "من"

از بدی های اینکه با توجه به علاقت انتخاب رشته کنی اینه که مثلا یهو بت میگن: عههههه ا شم معماری؟! یا مثلا: برقی چیزی میرفتی. یا با لحن تحقیر آمیز با تعجب اسم رشته ی عزیزمو میبرن

بعله

معماری

:))))

بخدا اولویت اولم بود :)

خیلی هم دوستش دارم فامیل جان ها

خیلیییی هم از خودم خوشم میاد که نرفتم صنعتی شریف

خییییلی بیشتر تر هم از خودم خوشم میاد که دنبال علاقه ام رفتم. راستش خیلی هم احساس شجاعت میکنم الان :)  قرص و محکم  هم از رشته ام دفاع میکنم در برابرتون

+ این یه روی فامیله هاااا، ناگفته نماند که مامان بزرگم کلی برام قیصی درست کرده و جانم یه عالمه جوزقند و میوه ی خشک و زن م هم یه عالمه آجیل بهم داده :) 

+بخدا بعضی از فامیل بدا انقدر شوتن که میگن کاش میشدی!  یا به بعضیا که میگم تهران، میگن خب کدوم ، میگم تهراااان.میگن میدونم مثلا کبیر یا علم و صنعت یا...:))))

+ بی ربط: 

مامان بزرگم با قیافه ی بچه کن میگه ننه جون حالا که میری چادری شو! 

من: نع!

-چرا؟! چادر به این خوبی؟!چادری شو

من با لبخند: نع!

- بخدا انقدر خوب و با حیا میشی

من با خنده: بی بی حیا دارم، عفت دارم، حجابم دارم، و نع :))

دیگه بنده خدا کوتاه اومد از نع نع من خسته شده بود ^____^

شاید اگه چند وقت قبل بود: میگفتم حالا ببینم چی میشه و حالا شاید شدم و... 

ولی دارم یاد میگیرم که حق تصمیم گرفتن رو فقط به خودم واگذار کنم:) 

اگه بخوام با یه حرف مامان بزرگم چادری شم، از کجا معلوم بعدا با یه حرف یه همکلاسی مثلا حجابمو نذارم کنار؟! هوم؟! 

همش دارم از این کارای خوبم کیف میکنم جدیدن ها :)

برچسب ها : تصمیمات "من" - مثلا ,میگن ,حالا ,چادری ,دارم، ,بزرگم ,خوشم میاد ,خودم خوشم
تصمیمات "من" مثلا ,میگن ,حالا ,چادری ,دارم، ,بزرگم ,خوشم میاد ,خودم خوشم
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :

پریا

چی تو وجود توعه که انقدر حالمو خوب میکنه؟!

چی تو صداته که همه ی انرژیمو بهم برمیگردونه؟! 

چطوری انقدر زیر و رو میکنی آدمو؟!

بیخود نیست که "هوای تازه"  سیوت

میای و توی یه ثانیه هر چی غباره می بری 

دوستت دارم :)

زیاااااااااااد :)

برچسب ها : ❤
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
لیست ها :)

از سختی های این که نصف وسیله هامون اینجاست و نصفش هم خونه ی خودمونه اینه که باید بریم کل کارتن ها رو بگردیم و بریزیم بیرون تا چیزامونو پیدا کنیم! 

لیست وسایل خوابگاه رو نوشتم! بعد خود این لیسته دو تا لیستک (کاف تقصیر) داره به اسم لیست ید و لیست اون خونه

حالا شما بگید از بین سی چهل تا کارتن رو هم ریخته من چطوری باید کفگیر و سفره و شارژر و اتو پیدا کنم؟!  

تازه باید جا کفشی رو بکشم بیرون از زیر یه عالمه چیز ببینم چه کفشایی خوبه ببرم

راستی اینم لیست خ :

لیف - صابون رخت شویی- خمیر دندان -مقنعه -شلوار کتان مشکی -کوله پشتی مشکی- لبلو-اتد و غلط گیر و کلاسور 

خداروشکر گنده هاش کوله و شلوارن بقیشون خورد و ریزه 

یه کارتن از وسایلم که اینجاست رو هنوز باز ن خدا کنه یه چیزای خوبی توش باشه کارمون کمتر شه!

فرداااا هم میریم ثبت نام اینترنتی با جناب پدر

دوشنبه هم با سرکار مادر با اتوبوس میریم تهران و هم مراسم ورودیمونه و ثبت نام :)

حال و هوای خوبی داره این روزا :)

الهی شکر :)

برچسب ها : لیست ها :) - لیست ,کارتن
لیست ها :) لیست ,کارتن
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
:)

این کتاب مردان مریخی ن ونوسی با وجود یه مقدار احساس بدی که بهم میداد خیلی چیزا یادم داد

منم دارم توی رفتارم با جناب پدر تغییراتی اعمال میکنم :)))

مثلا برای باز دریچه کولر بجای صندلی زیر پام گذاشتن بهش میگم: بابااا قدت خیییلی بلنده میشه دریچه کولرو باز کنی

یا وقتی در مربا یکم سفته زووود میدم دستش میگم خیلییی زورت زیاده

یا وقتی تو ماشین سر راه میخوام برم یه خ ر ب م هزار بار نمیگم حواست باشه ها، خ ر میخوام ها، اینجا لوازم تحریری بود رد نکنی... فقط اولش میگم یه لوازم تحریرم وایسا و دیگه حرفی نمیزنم. یادش بره هم به روش نمیارم کلا

جلوی بابام از کارهای هیچ بابایی برای بچه اش نمیگم چون فهمیدم هر چقدرم بی منظور بگم حس میکنه منظورم اینه که پس چرا تو اینکارارو نکردی! و احساس میکنن داریم سرکوفت میزنیم 

کللللی هم تشکر میکنم برای هر کارش

کلی هم کیف میکنم از خوشحالی هاش :)

+ اسم ما بد در رفته

این مردا خودشون انقدر پیچیده و عجیب غریبن  :|

برچسب ها : :) - میگم ,میکنم
:) میگم ,میکنم
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
ورود به :)

راه سخت و خوشگلی در پیش داریم

این جمله ای بود که آ آ ش که از خوابگاه برگشیتیم تو ذهنمون وول میخورد

یه بزرگ! خیلی بزرگ

که تو با دیدن سر درش نیشت تا ته باز میشه و ماس همه ی ماهیچه های صورتت رو میکنی تا اون لبخند گندت رو یکم کوچیکتر کنی 

با دوستان تو مصلای بزرگش بشینی و هی غر بزنی که چقدر مراسم ورودی مز فی دارن

:)))))

که یه کوفت هم ندن بخوری و هی بگی واااای گشنمه وااااای تشنمه 

و یه آقاهایی بیان همش درباره تهران حرف بزنن! ازین صوبتا که هیچکی گوش نمیده

بعد بری دانشکده ات نهار بخوری 

و با سرویس بری خوابگاهتو ببینی 

و بفهمی چهل دقیقه راهه از خوابگاه تا دانشگات :|

خوابگاهت بالا شهر باشه و انقدر اطرافش مغازه نباشه که حس کنی توی یه بیابون سرسبزی. ولی هواش تمیز باشه و آلودگی های تهران کلا ناپدید بشه

بری تو خوابگاه و کلیییی ذوق برج میلاد رو کنی که خییییلی بهش و ویوی اتاقت برج میلاده 

یه محوطه ی خییییییلی خیلی بزرگ و سرسبز داشته باشه خوابگاهت و ساختمون خوابگاهت هم خیلی دور باشه از در ورودی! 

بفهمی هم اتاقیت یکی از هم کلاسی های مدرسته که اصصصصصلا دوستش نداری و ادم خوبی نیست به نظرت و واقعا نمیتونی تحملش کنی

اتاقا یخچال جدا داشته باشن و میز برای هر نفر و بزرگم باشن تازه و تراس هم داشته باشن :)

در تراس رو باز کنی ببینی ویوت یه ساختمونه بیریخته بجای برج میلاد :))))

ت زیر زمین باشه و اتاق تو طبقه دو :(

غذای خوابگاهت هم خوب باشه و موقع نهار خوردن کلی بخندی با دوستات

دوباره یک ساعت تو راه برگشت باشی و له و لورده برسی و ازونورم دربست تا خونه ی دختر

...

این امروز ما بود

خودتون میبینید که هم خوبی داره هم بدی

سخته! خیلی

ولی شیرین و خوشگلم هست :)

خدا کمکمون کنه

بهترین قسمتشم اینه که تنها نیستی و سه تا از دوستای ماهت پیشتن :)

الهی شکر

الهــــــــــی شکر

الهــــــــــــــــــــی شکر 

:)

برچسب ها : ورود به :) - باشه , ,باشن ,خوابگاهت ,خوابگاه ,خیلی ,داشته باشن
ورود به :) باشه , ,باشن ,خوابگاهت ,خوابگاه ,خیلی ,داشته باشن
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
19 هم تموم شد :))))

پرنیان جانِ جانانم

خوشگلِ پوست نازکِ رگ پیدا

مهربونِ با معرفت

دوست داشتنی ترین کم حسِ دنیای کوچیک من

ابرو کمونی ترینم

بهترین شریکِ چت های وقت و بی وقتم

استیکر بازِ حرفه ای 

پاندایِ خسته ی من

بی حالِ کم انرژی

مالکِ ری اکشن هایِ آی آی :))))

درونگرای خواستنیِ من

هم باشگاهیِ همیشگی

خوش اخلاقِ صبور

خوش تیپِ جذاب 

آدم حس

منبع آرامش من

پری، خیلی ی جانِ من

و اخیرا

هم خوابگاهیِ نازنینم

خیلی زیاااااااااااد دوستت دارم بهترینم

تولدت مبارک خانومِ خالقِ لبخند هام

خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت دارم پری :)

کلی هم آرزوی خووووووب دارم برات عزیزِ دلِ من

تولدت مبارک ❤

:)

برچسب ها : 19 هم تموم شد :)))) - خیلی ,خیلی خیلی ,دوستت دارم
19 هم تموم شد :)))) خیلی ,خیلی خیلی ,دوستت دارم
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
سر کلاس!

صندلی های چوبی و قدییییمی، چهار تا تحته ی گچی که یکیش هم ش ته، در و دیوار به رنگ سبز کمرنگ!موزاییک های عهد دقیانوس، میز

همه چی

همه چی اینجا تو رو میبره دهه 50!

همه چیز انگار قدمت این رو یاد آدم میاره! 

این صندلیا حس خاصی داره! 

حس اینکه آدم های بزرگی روش نشسته بودن!

 انگار بهم میگن تو هم باید آدم بزرگی بشی!

چقدر انرژی این کلاس که همه چیش چوبیه و کاملا مشخصه از قدیم همینطوری بوده خوبه! چقدر حال آدمو خوب میکنه!

من چقدر منتظر این لحظه بودم... 

الهی شکر :)

برچسب ها : سر کلاس! - چقدر
سر کلاس! چقدر
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
هه!

توییت کرده :

‏زنی که یاد گرفت خشمش رو گریه نکنه و غمش رو پرخاش نه، نصف بیشتر راه و رفته!

اره! موافقم! اون زن قطعا نصف بیشتر راه رو رفته! اما چه راهی؟! 

راه نابود خودش

راه له خودش

راه در هم کوبوندن و ویران احساسش

راه خودکشی

متاسفم برای این فکر هایی که فکر میکنن حالا چون زنی، چون دختری، چون مادری، نباید عصبانیتت رو گریه کنی! لابد باید بریزی تو خودت! لابد باید گوشه ی آشپزخونت دستگیره رو بین دندونات فشار بدی تا صدای گریت گوش بقیه رو آزرده نکنه

ناراحت بودن هم که اصلا چه معنایی داره؟! پرخاش هم خیلی کار زشتیه هاااا! از خانوم بودنت کم میکنه، فریاد هاتو بریز تو خودت و دونه دونه موهات رو سفید کن

متاسفم برای همه ی اونهایی که زن رو وقتی خوشگل و پر انرژی و ترگل ورگله رو چشمشون میذارن ولی بهش حق ناراحت شدن و عصبانی شدن هم نمیدن حتی! 

این کار رو با غریبه ترین زن هم نباید انجام داد

چه برسه به دختر

چه برسه به همسر

چه برسه به

مادر...


+خیلی عصبانی ام!!!!  

+ روی این "زیر پا له خود" اسم فداکاری مادرانه نذارید لطفا که چقدر با این اسم به مادرامون ظلم کردیم... یا خودشون به خودشون ظلم ...


برچسب ها : هه! - برسه ,لابد باید
هه! برسه ,لابد باید
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
روزهای در خانه :) پارت وان

یکشنبه حدود ساعت 5 بود که پدر گرام رو جلوی در خوابگاه دیدم! و همه ی هیجاناتش هم یه دست و روبوسی بود که من به زووور بغلش :)) 

توی راه هم یه کوچولو حرف زدیم با هم :دی خیلی کوچولو

حدود ساعت 11 و نیم هم رسیدیم خونه و مامان رو دیدم که همو بغل کردیم و کلللی ذوق کردیم و شام خوردیم، بعد هم تا 1.5 شب داشتیم حرف میزدیم و تعریف میکردیم و به سختی دل کندیم از صحبت ! بهار هم خواب بود کلا

ظهر ساعت 1.5 بیدارم :))) بهار رو دیدم و خداشاهده عادی تر از روزای عادی ای که نرفته بودم تهران رفتار میکردیم با هم!!! 

نهار هم قورمه سبزی جان جان داشتیم :) 

با گوشت خورشتی هاااای نرم و خوشمزهههه نه اون گوشتای سفت و مز ف غذای خوابگاه :|||

همینطور تو صحبتام با مامانم میگم که پرنیان از عاشورا تاسوعا برنگشته بود خونه، یدفعه میگه تو هم نیومده بودی :||| 

حالا کلی قسم خوردم و نشونی دادم که بابا من یبار دیگم اومدم! تازه بهم گفتن وقتی نیستی اصلا یادمون میره تو هم داریم!:||| 

تازه رفتیم اون خونه که لباسا و کتابام رو بچینم،دیدم یه کمد باریک(عرض 30 سلنت) و دوتا کشو بهم دادن! کمد لباس هامم  تواتاق بهار بود :| بعد من میگم خب مادر من دوست داری یکی از کمد دیواری هارم بم بدی توش لباس آویزون کنم؟! میگه لبایاتو قاطی لباسای من آویزون کن! میگم خب این کمده که الکی توش پتو گذاشتی (یه جا لحافی داره که هیچ، بعد یکی از کمد دیواری های اتاق منم لحاف گذاشته به عنوان لحاف دم دستی! :| که اگه یوقت مهمون اومد و یه پتو خواست واسه خواب ظهرش از دم دستی ها بش بده!) رو بده به من! میگه تو که نیستی :))))

اصن من عاشق این همه مهر و محبت خانواده ام :)))))))

برچسب ها : روزهای در خانه :) پارت وان - میگه ,میگم ,بهار ,ساعت
روزهای در خانه :) پارت وان میگه ,میگم ,بهار ,ساعت
عنوان وبلاگ : لب :) خند بزن
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.217 seconds
RSS