یک لیمو ترش در آستانه بیست سالگی!

یک لیمو ترش در آستانه بیست سالگی! از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

#133

این اهنگ یکی از اهنگ های the greatest showman میباشه.(اگ ش رو ندیدین ببینین چون واقعن عالیه! خعلی خوبه...) و اولین باری ک تو اجرا میشه تو هم مقل اون همه تماشاچی ک تو سالن نشسته ان مبهوتش میشی!

لیری خیلی اسونی هم داره و ب راحتی با یه گوگل پیدا میشع:)

و حس آهنگ. دقیقا همون حسیه ک من الان دارم. فضای آهنگ ب نظرم خعلی ناراحت و افسرده شروع میشع... و بعد توی این ناراحتی قدرت وارد میشه.... و این قدرت ناخاسته اندکی امید واردش میکنه ولی ب نظر من همچنان حس غالبش ناراحتیه.

صدای خانومه عالیهههه خیلی خیلی قویه و فوق العاده دوست داشتنی:)

از اینجا

برچسب ها : #133 - خیلی
#133 خیلی
#134

دلم میخاد ی روز برم کانون ب صورت مهمان سر یکی از کلاسا(ترجیحا دوباره ادونس) بشینم!

خیلی زیاد دلم تنگ شده.

دلم برای سوال نوشتنا و کلمه پیدا و پیچوندن کلمات توی دهنم تا تلفظشونو درست بگم تنگ شده.

حس میکنم تا عا عمرم باید درحال یادگیری ی زبانی باشم...

ولی فکر کنم تا چند هفته دیگ اینقدر بهم فشار بیاد وز برم کانون پیش خانوم سیاوش بگم توروخدا بزار من برم سر ی کلاسا بشینم!

برچسب ها : #134
#134
#127

نمیخام الان اینجا باشم.

دلم میخاد تو خیابونای نشویل در حال راه رفتن باشم ب امید اینکه شان رو ببینم.

یا تو خیابونای torento یا montreal درحال راه رفتن باشم و شالمو سفت دور سرم پیچیده باشم و ی هودی صورتی باز تنم باشه و با بوت های چرم گل گلی. و ی شالگردن بلند.

اونجا دقیقا میخام چی کار کنم؟ میخام خود واقعیم باشم و شروع کنم ب تجربه و ش ت بخورم و موفق بشم و پول جمع کنم. دلتنگ خانواده ام بشم و منتظر باشم شب بشه تا با اسکایپ بتونیم باهم حرف بزنیم.

و من یه شروع نیاز دارم. شروعی ک برای دیگران هیچ پیش زمینه ای نداشته باشم.

عَند بای دِ وِی، من پس از این چند سال شناختنش میتونم بی تفاوتی و حتی تنفر رو توی رفتاراش، صورتش، چشم هاش تشخیص بدم. و میتونم دیوونه بشم و گیر بدم و گند بزنم ب همه چی و هردومون شروع کنیم ب داد زدن و خالی خودمون. ولی نه من چیزی میگم و نه اون. داریم روی یک خط راه میریم. ی خط نیست. مثل یک تابع سینوسی عه... و شایدم ینوسی!

پی اس: اهنگ دوست ندارم. ولی اهنگ dreams از nf خیلی خوبه.

بعدا نوشت: کلا از nf خوشم اومد. remember this هم خوب بود... اابته تعریفایی ک میترا تو تابستون ازش کرد بی تاثیر نیس:) چ قدرررر دلتنگشم! فاک اسکول:)

برچسب ها : #127 - رفتن باشم
#127 رفتن باشم
#128
you're on a different road, i'm in the milky way
you want me down on earth, but i am up in space
you're so damn hard to please, we gotta kill this switch
you're from the 70's, but i'm a 90's
i love it, i love it
i got this feeling on the summer day when you were gone
i crashed my car into the bridge, i watched, i let it burn
i threw your into a bag and pushed it down the stairs
i crashed my car into the bridge
برچسب ها : #128 - into
#128 into
#129
اون استرسی ک از صبح داشتم همچنان هست.
توی زنگ زبان وقتی ب اشتباه ب فریار تقلب دادم بیشتر شد.
وقتی اون سوالی امتیازی رو سر کلاس زبان جواب دادم (که البته نباید میدادم) استرسم بیشتر شد.
وقتی توی کلاس داشتیم حرف میزدیم و یهو با مهشید روبرو شدم و گند زدم استرسم بیشتر شد.
و خعلی استرس دارم هنوز. فشار خیلی زیادی روم بود امروز.خیلی خیلی زیاد:)
برچسب ها : #129 - خیلی ,استرسم بیشتر
#129 خیلی ,استرسم بیشتر
#131

دلم میخاد خودم تنهایی برم با یه صحبت کنم تا دقیقا تکلیفم مشخص بشه...و دلم نمیخاد ک به بابا اینو بگم چون در برابرم گارد میگیره... حتی چند دفعه با خودم فکر که برم با مهدی صبحت کنم... ولی مسعله اینجاست ک طولانی ترین گفتگویی ک بینمون بوده سر اون روز بود ک تصادف کردیم ک بهم گفت بیا بریم خونه ما و من نرفتم:/ بعد حالا برم راجع ب "مساعل حقوقی" باهاش صحبت کنم؟بزرگترین مشکلم در حال حاضر اینه ک تکلیفم هنوز مشخص نیست و نمیدونم میخام چ کنم! و داره بزرگترین ضربه رو بهم میزنه!


دیروز بزرگترین خلافم رو تو مدرسه انجام دادم:)) و الان ک بهم فکر میکنم ب این نتیجه میرسم ک چرا واقعا اون کارو ؟ میخاستم خودمو ب کی ثابت کنم؟ همچنین دیروز به امتحان دینیم گنننننننندددددد زدم. خیلی زیاد بد بودم:/ ولی عوضش ریاضی هه خوب بود:) ب بودجه بندی ازمون نرسیدم و خیلی تنبلی این هفته.


وضعیت کنترل استفاده از موبایل ام عم خعلی بهتر شده... ازو اون روزی ک با شادی اینستا دیس ایبل کردیم دقیقا دیگ هیییچ کاری ندارم ک م:)) ی مدت هم داشتم معتاد یوتوب میشدم ک دیگ جاذبه اش رو برام از دست داره میده:))


دلم سفر میخاد.

برچسب ها : #131
#131
#126

توییت زده:

هر وقت میخام ج تناوبی رو بخونم و حفظ کنم آهنگ های هلیوم و تیتانیوم(تایتِینیوم) سیا تو مغزم پلی میشه...

و از اون موقع من هرچی ج تناوبی میبینم موزیک پلیر مغزم شروع میکنه ب نواختن موسیقی و میپاچم از خنده:/

برچسب ها : #126 - ج تناوبی
#126 ج تناوبی
#127

نمیخام الان اینجا باشم.

دلم میخاد تو خیابونای نشویل در حال راه رفتن باشم ب امید اینکه شان رو ببینم.

یا تو خیابونای torento یا montreal درحال راه رفتن باشم و شالمو سفت دور سرم پیچیده باشم و ی هودی صورتی باز تنم باشه و با بوت های چرم گل گلی. و ی شالگردن بلند.

اونجا دقیقا میخام چی کار کنم؟ میخام خود واقعیم باشم و شروع کنم ب تجربه و ش ت بخورم و موفق بشم و پول جمع کنم. دلتنگ خانواده ام بشم و منتظر باشم شب بشه تا با اسکایپ بتونیم باهم حرف بزنیم.

و من یه شروع نیاز دارم. شروعی ک برای دیگران هیچ پیش زمینه ای نداشته باشم.

عَند بای دِ وِی، من پس از این چند سال شناختنش میتونم بی تفاوتی و حتی تنفر رو توی رفتاراش، صورتش، چشم هاش تشخیص بدم. و میتونم دیوونه بشم و گیر بدم و گند بزنم ب همه چی و هردومون شروع کنیم ب داد زدن و خالی خودمون. ولی نه من چیزی میگم و نه اون. داریم روی یک خط راه میریم. ی خط نیست. مثل یک تابع سینوسی عه... و شایدم ینوسی!

پی اس: اهنگ دوست ندارم. ولی اهنگ dreams از nf خیلی خوبه.

برچسب ها : #127 - رفتن باشم
#127 رفتن باشم
#120

just dreaming about being applied for u of t!

i think i just don't have enough info about it yet... but i just loved everything about it!

the country.. the way the university is and scholarships and all that stuff!

and also mcmaster university...

i just fell in love with the logo of it!

:))

برچسب ها : #120 - just ,about
#120 just ,about
#121
انگار ب ی نفر احتیاج دارم ک دوتا بزنه تو گوشم و بهم با عصبانیت بگه اهمیت نده! اهمیت نده! بهم بگه ک میدونستم قراره بعد از یک هفته ی فاصله گنده ای بینمون ایجاد بشه...
میدونی ... از همون تابستون ک میدیدمش ک خیلی نزدیک بودیم بهم میدونستم ک اینجور میشع و هی ب خودم میگفتم ک خیلی نزدیک نشو... خیلی نزدیک نشو! ولی خب... اینجوری شد دیگه:))
بعدم، وقتی با یک جمله که اصلا معنی بدی نداشت اینقدر ناراحت میشع بزار ناراحت بمونه:) چون انگار منتظر یه بهونه اس:)) من عادی رفتار میکنم و استراتژی کیمیا رو پیش میگیرم!
و در عا well, i don't give a about it :))
برچسب ها : #121 - خیلی ,خیلی نزدیک
#121 خیلی ,خیلی نزدیک
#122

صندلی میز بقلی رو گزاشت کنار میز من و گفت: لیمو اینجا رو نگاه کن... ی مسعله ریاضی بهم نشون داد و من واقعا تو نگاه اول نمیدونستم چرا جوابش اون شده ولی ب خاطر اینکه ازم پرسیده کلی ب خودم فشار اوردم و حلش . بعد نرفت و همونجا نشست و طبق معمول شروع کردیم ب حرف زدن.

بهم گفت عاقا من دیگه نمیخام ببینمت... خسته شدم ازت! و از همون لبخند های معروفش رو زد. بهش گفتم منم همینطور بیبی:) گفت ۶ ساله ک میشناسمت... بسه دیگه... ولم کن! بزار با عادمای جدیدی اشنا بشم! گفتم منم همینطور! و شروع کردیم ب خندیدن.

و من با خودم تکرار می . ۶ سال. الان من شیش ساله ک بهترین رفیق هامو میشناسم. چه قدر زود گذشت واقعا.

میدونی... بر خلاف اینکه همه میگن عادم بهترین دوستاشو تو دبیرستان پیدا میکنه من بهترین عادم های دنیا رو تو راهنمایی دیدم . دوستایی ک تو راهنمایی پیدا میکنی داغون ترین و immature ترین ورژن تورو دیدن و بعد هی میفهمن ک تو داری بهتر و بهتر میشی... برای همین خیلی از بابت imperfection هات در برابرشون نگران نیستی... البته اگه یه overthinker نباشی که من هستم:/ ولی ب هر حال!

من تو ابت خعلی عادم تنها و داغانی بودم:)) اصلا ی چیزی میگم ی چیزی میشنوین:)) و اولین باری ک قرار شد برم ی مدرسه دیگه خاستم همه چی رو عوض کنم و همه چی عوض شد:))

اصلا چرا همه اینارو گفتم؟ چون اون موقع بعد از شنیدن اینکه ماها ۶ ساله باهم دوستیم با خودم گفتم من هیچ وقت فکر نمی یه دونه رفیق ۶ ساله داشته باشم. چ برسه ب ۳ تا:)

الحمدلله...

برچسب ها : #122 - ساله ,عادم ,گفتم ,اینکه ,شروع کردیم
#122 ساله ,عادم ,گفتم ,اینکه ,شروع کردیم
#123

یه دونه ویدیوی ۴۸ ثانیه ای دیدم ک مال مسابقه دِ وُیس بود. ی دختر چینی/کره ای/ژاپنی/سنگاپوری/یا غیره داشت اینو میخوند:

mama, just killed

put a gun against his head

pulled my trigger now his dead

mama, life had just begun

...

و قشنگ ی حس یجوری یی رو تو دلم حس ...

رفتم دنبال اهنگ اصلیش و به bohemian rhapsody رسیدم کلیک کنید... اولش اونقدر ک فکر می جذاب نبود... ولی چیزی ک میگفت خوب بود ... ی حس عجیبی توش بود. همون قسمت 'کشتن یک مرد' رو ک میخوند انگار توهم واقعا ی مرد رو کشتی و داری برای مامانت تعریف میکنی! یه تیکه اش عه ک میگه "مامان اگه تا فردا این موقع برنگشتم ادامه بده، ادامه بدی انگار هیچ چیزی اتفاق نیفتاده و اهمیتی نداره برات!" و اینو ک میخونه انگار واقعا از ته دلش میخونه... و بع از این ی تیکه سولو گیتار الکتریک میشنویم و بخش مورد علاقه من آغاز میشع

اولش هی با تون های مختلف میگه گَلیلِیو ک همون گالیله خودمونه! و بعد انگار ی چیزای ایتالیایی میگن(یا کلماتی ک ریشه شون ایتالیاییه!) این تیکه رو برای اولین بار ک گوش میدی توی مغز و روح و ذهنت ی mess بزرگ ب وجود میاد! و اون تیکه ای ک میگه بسم الله، نه! ما تورو رها نمیکنیم! شکه میشی ک واقعا گفت بسم الله؟ و بله! گفته:)) نقدشو ک خوندم میگفت این از زبان ملاعکه اس! دیگ واقعا ندانم... و هی اهنگ بهتر میشه و تورو از اون mess میکشه بیرون و ارومت میکنه!

اصل اهنگ مال queen عه ولی خیلی ها کاورش و کاور panic! at the disco خیلی خوبه... و اتفاقا پِرفورمِنسِشون توی ama همین اهنگ بود و فوق العاده بود!!! فووووق العاده!!!! ی تیکه اش میره رو پیانو وایمیشه و میخونه:))


پ.ن۱: شغل رویایی من میتونه انالیز و نقد ب موسیقی باشع:) خعلی خوبههههه:)

پ.ن۲: شان جایزه contemporary adult artist رو برنده شده... و من نمیدونم یعنی چی:))

پ.ن۳: ی ع فوق العاده گرفتم. خودم ک عاشقشم:)) ب سختی ریسه ای ک داشتم رو دور سرم بستم و نیم رخ رو ب دوربین وایسادم و زوم اش رو درست و همه چی و ع گرفتم... حاصل ۲ ساعت عکاسی شد ۳ تا دونه ع و فقط ۱ دونه اش خوب بود:)) ولی اون فوق العاده اس... عررررررر:))

برچسب ها : #123 - تیکه ,العاده ,واقعا ,اهنگ ,انگار ,میخونه
#123 تیکه ,العاده ,واقعا ,اهنگ ,انگار ,میخونه
#111

چند روز پیش تولد صبا بوده و دوستاش براش یه هودی لاست این جِپَن عه شان مندز رو یده بودن(shawn mendes merch: lost in jepan hoody) و صبا میدونه ک منم فن شان حساب میشم و ع و ایناشو برام فرستاد.

فکر کن... دوستاش ۶۰ دلار+۴۵ دلار پول داده بودن ک از استرالیا براش هودی اصل شان ب ننننن:(((((

عاقا من ب هودی فیک youth شان هم راضی امممممم.خییییللللیییی خوب بود لعنتیییی


برچسب ها : #111 - هودی
#111 هودی
#112

من خیلی خسته ام:)
خیلی زیاد خسته ام. چون امروز یکی از عجیب ترین و جذاب ترین روزای عمرم بود
صبحش جشن فارغ حصیلی گرفتیم سر کلاس زبان:) من و صبا و پونه(ک اومده بود جوراب های خوشحالمو بهم بده!) رفتیم بادکنک هلیومی یدیم و میترا و ملکه هم رفتن گل یدن برا مستر قبه! وباقی بچه ها اونجاها رو تزعین و ابمیوه یدن و اینا...
گلی ع گرفتیم باهم و با مستر قبه:) ولی ع ۲ تایی من و میترا خیلی تاره:/ چون خودم نگرفتم:|| قشنگ در لحظه باید ۲ تا میشدم! و کلی خوشحالی کردیم و استیودِنت بوک رو تموم کردیم و اینا!
بعد از اون با عارفه و میترا رفتیم ناهار یدیم و اونا چون منو بردع بودن با خودشون و من دیرم بود و اینا منو رسوندن در خونه و منم دعوتشون و اونا هم اومدن تو و ناهار خوردیم باهمو و حرف زدیم و تا ساعت ۳ خونمون بودن:)
بعد از اون کل ع ای دوریینمو خالی و تک تکشو اسم گزاشتم ک فلانی توشه و بعد همه رو ب صورت فایل فرستادم برا بچه ها...
بعد از اون ساعت ۶ با محمدصادق ۲ تایی با مترو رفتیم شهرکتاب اردیبهشت و لوازم حریر یدیم و من ی کتاب عکاسی هم یدمو بعد با هم برگشتیم خونه و اینا...
و من روز فوق العاده خوبی داشتم:)
و احساس ناراحتی و خستگی خیلی زیادی میکنم! ی حس عجیبی دارم نسبت ب جشن صبحمون! از همین الان حس نوستالژیک دارم:))
من خیلی خوشحالم.
و دلم تنگ میشه برا همه چی. خیلی زیاد:) خیلی خیلی زیاد: )

برچسب ها : #112 - خیلی ,اینا ,میترا ,رفتیم ,زیاد , یدیم ,خیلی زیاد
#112 خیلی ,اینا ,میترا ,رفتیم ,زیاد , یدیم ,خیلی زیاد
#113

سال دیگ تو همین روزا من دارم از استرس میمیرم ک کی نتیجه انتخاب رشته ها میاد.

از وظعیت الانم راضی ام؟ نه اصلا. ب هیچ وجه و در درون خودم هی دارم justify(بخدا کلمه فارسیش یادم نمیاد:/) میکنم که من فاینال زبان دارم و تا ۵ش فقط اینجوریه و بعدش سفت میچسبم ب اونا.

و واقعا باید سفت بچسبم ب اونا.

پ.ن: خدایا... ولی واقعا خیلی ظلمه که لک لکه منو انداخت اینجا:/ من میدونم ک بهش گفته بودی ی developed country منو بندازه... خدایا من ازون لک لکه نمیگزرم:/

برچسب ها : #113
#113
#۱۱۴

امروز فاینال داشتم. مطمعنم ک ان شالله پاس میشم ولی خیلی ناراحتم: )

اون موقعی ک میترا رو احتمالا برای عا ین بار بغل میخاستم کلی گریه کنم : ) خیلی سخت بود

تو راه هم خیلی خیلی خیلی ناراحت بودم.

نمیخام تموم شه. میخام تا عا عمرم برم کلاس زبان و تکلیف داشته باشم و دیکشنری های مختلف داشته باشم و در ب در دنبال گرامر های مختلف و کلمه های جدید و ا پرشن و ایدیِم باشم!

ب بابا گفتم برام مهم نی که کنکور دارم میخام همین الان برم کلاس فرانسه ثبت نام کنم! و بابا خندید : )

احساس میکنم دارم میمیرم:)

برچسب ها : #۱۱۴ - خیلی ,داشته باشم ,خیلی خیلی
#۱۱۴ خیلی ,داشته باشم ,خیلی خیلی
#115

به عزیز گفته اگه من یهو دیر وقت رسیدم اصفهان چون خونمون دوره شبو میام خونه شما میخوابم و بعد میرم...

خیلی دلم براش تنگ شده... خیلی زیاد:) دلم میخاد یکم هم ک شده در حد ۲ ۳ تا کلمه ی عادی سلام ح ون چ طوره هم ک شده باهاش حرف بزنم... حس میکنم دیدنش ی عارامش خیلی زیادیه برام:)

ازین ب بعد ساعت ۷ صبح میرم خونه عزیز:))

عاقا بعد ی چیز دیگ در موردش اینه ک هنوز منو بدون هیچ پسوند و پیش وندی صدا میزنه! تو مراسم هفت عمو ک بود بهم میگفت لیمو چایی بدم بهت؟ و اواین باری ک اینجوری منو صدا زد شکه شده بودم و میخاستم باااال درارم:)) منم دیگ هسچ پیشوند پسوندی نمیزارم برا اسمش

خیلی دلم تنگشه:))

برچسب ها : #115 - خیلی
#115 خیلی
#116

ask yourself hundred times aday: what the you wanna do with your life! and find the real answer for it. about this, i need sb to tell me whather i'm lying or not!


today i decided to stop thinking about him and analyzing and checking everything he does! i decided not to give a about it and free my mind! my mind was going to be poisaned by him and i couldn't focus on the real life! and that was the time when i found out what exactly daydreamimg means! that is just a super stupid crush!


and i dunno why but i think i'm becoming kinda anti-social!!! me!:/ i just keep hiding myself from the ppl i know and prefer to be alone or to be with my close friends only. i've been judged alot. and i think this is the outcome!


and confusion. end of the message.

برچسب ها : #116 - about ,
#116 about ,
#117

امروز یک روز جذ شد:)

صبح ک بیدار شدم سرماخورده بودم پامم گرفته بود:/ ی وضعی اصلن! دیگ با ی بدن فلج روز خود را عاقاز نموده:/ دیگ تا ظهر یکم بهتر شدم:))

من کلی وقت بود ک قایمکی میخاستم برم سیتی سنتر(ما دوتا سیتی سنتر داریم تو اصفهان. یکی دم ان یکی هم تو خود شهر تو چهارباغ وسطه! منظورم اون چهارباغ وسطی اس!) (قضیه چهارباغ وسط هم اینه ک ما چهارباغ بالا داریم چهارباغ پایین داریم و چهارباغ! ۳قسمت متفاوت! جهت اشتباه نشدن من ب اون ک ن بالاعه ن پایین میگم وسط) داشتم میگفتم میخاستم برم اونجا و میدونستم مامان اینا نمیزارن:)) و ما نیز خانواده را پیچانده و خود از خانه خارج شدیم بعله... ب مامان اینا دوروغ گفتم:/ گفتم میرم مرکز تحقیقات فایل فوتوشاپ میخام اما در اصل دم میدان حسین پیاده شدم و کل چهارباغو تا سیتی سنتر پیاده رفتم موسیقی درون گوش و گوشت و پوست و جان جریان داشت. با لباس هایی ک توش خعلی احساس خفن بودن میکنم و کوله عزیزم بودم:)) کلا تو آسمونا سیر می و یکی دوبارم جوگیر شدم تو خیابون با اهنگه میخوندم ک بعد کنترل خودمو ب دست عاوردم؛)) رفتم سیتی سنتر و چیزی ک میخاستمو نداشت؛/ دوباره پیاده برگشتم و از ی نون فوروشیه جذاب تو چهارباغ نون یدم و بعدم رفتم شهرکتاب پی ل جدید یدم و بعدم رفتم خونه:)

میدونی ی احساس رهایی و زیادی هم داشتم:)

برچسب ها : #117 - چهارباغ ,سیتی ,سنتر ,پیاده ,داریم ,سیتی سنتر ,بعدم رفتم ,مامان اینا
#117 چهارباغ ,سیتی ,سنتر ,پیاده ,داریم ,سیتی سنتر ,بعدم رفتم ,مامان اینا
#118

دلم حرف زدن بدون فکر و چرت و پرت گفتن ، خنده های دسته جمعی ، اسکل /شدن و بغل های طولانی و سفت میخاد.

برچسب ها : #118
#118
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.148 seconds
RSS