یک لیمو ترش در آستانه بیست سالگی!

یک لیمو ترش در آستانه بیست سالگی! از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

#68
there is sth tgat i wanna say... but i just dunno what it is!
برچسب ها : #68
#68
#69

everybody hates me

i'm talking to myself

e

now they thing i'm crazy...

i mean it:)

برچسب ها : #69
#69
#67

ی جنگ بزرگی بین تنبلی و قصد و اراده تو وجودمه که هر لحظه یکودومشون برنده میشن!

میدونم ک اگ بخام میتونم. توانایی اینو دارم ک از تک تکشون بهتر باشم، اما انگیزه خعلی بزرگی ندارم! چیزی وجود نداره که با فکر بهش ب وجد بیام و بگم ارهههه! من بالا ه به تو میرسم!

میدونی... بعضی اوقات فکر میکنم اگ چیزی ک کلی وقته دارم راجع بهش حرف میزنم. چیزی که فکر میکنم واقعا دوسش دارم مال من نباشه... یا من واقعا عادمش نباشم چی میشع؟! اطرافیان و عادمای نزدیک چ فکری پیش خودشون میکنن؟!

حتی بعضی اوقات فکر میکنم ک خب. من فلان قبول شدم. ب فلان کشور هم مهاجرت و عادم واقعا موفقی شدم... خب، بعدش ک چی؟! و اون وقته ک میفهمی ی سری جاهای خالی تو کل زندگیت وجود داره ک با چیزایی فرا تر از این دنیا باید پرش کنی... که مال من اونقدر ک باید پر نیست...

تاحالا فکر کردی ک مثلا چی باعث میشع یه ملت ب یه کتاب کلی احترام بزارن؟! یا قوانینی که فقط بعضی عادمای خاص رعایتش میکنن؟! برام خعلی جالبه که عادم ها خودشون رو ب ی سری قوانین محدود میکنن ک اگ انجامش بدن در لحظه هیچ اتفاقی نمیافته اما اونا از بعدی میترسن ک بعضی ها ب وجود داشتنش شک دارن!

الان چیزی ک نوشتم رو خوندم. فکر میکنم دقیقا دارم مثل هولدن کالفید مینویسم، ی بیمار روانی! اونم دقیقا از ی نقطی شروع میکرد و ذهنش رو ی چیز متمرکز نمیموند و هی راجع ب چیز جدیدی حرف میزد... عا ش این درس و مدرسه منو روانی میکنه... شایدم روانی تر!

برچسب ها : #67 - میکنم ,چیزی ,بعضی ,روانی ,واقعا ,وجود ,بعضی اوقات
#67 میکنم ,چیزی ,بعضی ,روانی ,واقعا ,وجود ,بعضی اوقات
#66

(این پست طلسم شده بود. کلی چیز نوشتم با عنوان #66 اما هیچ کودوم منتشر نشدن! فکر کنم ب جز این یکی^^)


تابستون شیراز ک بودیم فال یدم. گفت اینقدر عصبانی نباش! آروم باش و با زندگیت کنار بیا! الان بهتر شدم:))

چند روز پیش ک شیراز بودیم باز هم فال یدم. گفت یکی رو دوست میداری کلی وقته! ولی دیگ فراموشش کن. ب هم نمیرسین : )

برچسب ها : #66
#66
#64

خعلی عصبانیم! ازونا ک ی اخم رو پیشونیم نهفته است و اعصاب ندارم و با کوتاه ترین روش ممکن جواب مردمو میدم و هرچی بشع میخام بزنم ملتو و تو دلم ب همه ناسزا میگم:||

بخدا از روزی ک تعطیل شدیم تا حالا شیش بار سالن رو جارو و طی کشیدم:|| تازه چند روز خونه نبودیم و الان مهمون داریم مامان دوباره گفت برو جارو بکش:/ ب خدا اگ ی عادم غریبه گفته بود با جارو زده بودمش:|| بعد مثلا کلشو جارو میکنی میگه اینجا رو دوبار بزن! عجب...

تازه چند بار هم گفته بیار جارو کن من نیاوردم!

دارم ب این فکر میکنم ک من خعلی اهمیت نمیدم یا مامان وسواسی عه؟:|| دستام هم بوی گند دستمال خیس گرفته اصلا! هرچی مبل پاک میکنی میگه ن هنو کثیفه!:/

برچسب ها : #64 - جارو ,میکنی میگه
#64 جارو ,میکنی میگه
#65

اینستام بالا نمیاد:|

نمیدونم چرا قهره انگار! هی میگه ی مشکلی پیش اومده... خو بگو چ ت:/ ی ایمیل فرستادم برا پشتیبانی اینستاگرام ولی معلوم نی اصلا جواب داده و پیگیری بشه یا ن!

گفتم شاید مشکل با دستگاهه...

ب کیمیا گفتم امتحان کنه و اینا ک گند زد ب اکانت خودش حتی

دیگ نیم ساعت درگیر بازگرداندن اکانت کیمیا بودیم ک یهو کیمیا تو پی وی شروع کرد ب دادن کلی ایموجی خنده و ازین حرفا... فکر درست شده... نگو اکانت قبلی اش ک اب شده بود رو برگردونده دیگ من پیگیری کن اون پیگیری کن این یکی اکانتشم برگشت... الان اون دوتا اکانت داره من هیچی:| قبلا اکانت اصلی عه مو نمیاورد الان اون یکی رو هم نمیاره:||

#شانس :||

برچسب ها : #65 - اکانت ,کیمیا ,پیگیری
#65 اکانت ,کیمیا ,پیگیری
#58

تو کلاسمون تقریبا من مسعول خسته نباشید گفتن هام! سحر میگه لیمو بگو خسته نباشید... من:خانوم میشع خسته نباشید؟ و بعد دوح پیش میاد:

2.خانوم میگع نع خسته نیستم و ب ادامه درسش میپردازه و بچه ها پشت من در میان میگن واااااای و نهههههه و ماخسته ایمممم و ...

2.خانوم میگع خیلی ممنون... چ قدر دیگ ب زنگ مونده؟ و همیشع خدا 5 دقیقه مونده ب زنگ:))

و مورد دوم اینه ک من مسعول پیچوندن ها برای بیرون رفتن هام:)) ما الان ی اردوی سینما از خوضوعی تلبکاریم. ی کلیسای وانک از خانوم حسینی... ی میدون از خانوم برومند و ی تشریح مرده از خانوم کاظمی(یا شایدم فرهمند بزرگ!) و حتی شاید ی ازمایشگاه فیزیک از خانوم بلوچستانی!

در این مورد تمام تلاشمو ک یکم اکشن وارد کار درس دادن و اینا بشع ک تا حدودی حرفش ب میون اومده... دیگ وارد عمل بشع یا ن با من نیست:))


میدونی... در مورد وکب همیشع بسیار بسیار بسیار کم کاری میکنم... کی میشع ک ب راه راست هدایت شم و عین عادم از اول ترم وکب بخونم... 504 رو تموم کنم... کتاب اضافه هامو کار کنم و غیره

و فردا فاینال دارم... و بسیار ترسیدم برای مسابقه علمی هم مطلقا هیچ چیزی نخوندم!

اگ پاس شم ایشالا میشع با همه چی کنار اومد... واهاهاااایییی نیفتممممم

برچسب ها : #58 - خانوم ,خسته ,مورد ,میشع ,بسیار بسیار ,خانوم میگع ,خسته نباشید
#58 خانوم ,خسته ,مورد ,میشع ,بسیار بسیار ,خانوم میگع ,خسته نباشید
#59

مرتیکه احمق دوروغگو

حالم ازش بهم میخوره

بهم گفت کلاسیت 95 تو سایت زده 90

دوروغگوی

دوروغگوی

دوروغگوی رررررررر

برچسب ها : #59 - دوروغگوی
#59 دوروغگوی
#60

مدرسه در جذاب ترین و مس ه ترین ح ممکن داره پیش میرع!

شنبه زنگ اول تایم گرفتیم برا امتحان دینی بخونیم. و بعد فهمیدیم خانوم بهرامی اصلا میومده بود(یکی از نفهم ترین معلم دینی هاست این خانومه:/ سر کلاس میگه زمان اون ایی هم ک نسبت بهشون بی تفاوت بودن هم میکشن هنگام ظهور! خو پ کی میمونه ک حکومت کنن بهشون؟! مثلا اروپاییا قراره قتل عام بشن؟:/ کلی سر این باهاش بحث بعد کلاس میگه نهههههه من ک منظورم این نبوووود:|| باشع) (از بحث اصلی خارج نشیم) و قشنگ یادمع وقتی طب طب گفت ک بهرامی نیومده و من خوشحال بودم ک وقتمو برا دینی حروم نکرده بودم و ب بچه ها گفتم، کلاس چی شد! ریحان میزد رو میز و فریبا و آتوسا می یدن و ی سری دست میزدن و ی سری جیغ! پس زنگ بهرامی نشستیم دیدیم... رخ دیوانه رو... قشنگ بود:) بعد زنگ بعدش ریاضی حد رو درس داد... درس جذ ه؛)) و سر محیط رخ دیوانه رو تموم کردیم و ی زره خ ور دیدیم ک مز ف محز بود:/ و بعد خوزوعی کلی حرف زد... ی توهین خعلی بزرگی هم بهم کرد زنیکه احمق!

(بخدا اینقدر ک اینجا پیداست من از معلم هام متنفر نیستم!)

امروز هم ک زنگ اول ب جا زبان دیدیم(دختر رو دیدیم... تهش قشنگ اب بسته ب :/) و زنگ دوم زیست کار کرد و زنگ سوم بلوچستانی نیومده بود پس دیدیم!

کلا مدرسه خعلی شل و رو هواست... و کلاس ما داعم العروسیع:)) فریار میره رو میز و اون اهنگه(شعره؟) رو میخونه ک ی جاییش میگه " ای خدا بهار اومد... یار من نیومد" و ما هم داد میزنیم "وای وای وااااای!" و بعدش بچه ها میریزن وسط و مثل بومی های جنگل امازون می ن کلللللی میخندیم

البته فردا همش جبران میشع:|| امتحان شیمی داریم از کل فصل دو... و از 45 صفحه من الان ساعت 21:36 دقیقه 18 صفحه بدون هیچ گونه تمرینی خوندم:/ برا شیمی استرس ندارم زیاد... چون مسعله های حل ی رو بلدم معمولا و هرچی هم بخونی نمره ات بالای 15 نمیشع ازش:)) پس ریل میریم ک 15 شیم:)) چ بسا ک یک عدد 6 مبارک هم ازش دارم:))

پ.ن: اشتباه :) الان میدونم ک اشتباه مطلق ک دارم تجربی میخونم! ن میتونم دست م از چیزی ک کلی رویا دارم در موردش و سفت بشینم تجربی بخونم و ن میتونم درست اونو بخونم. هیچی از مبانی نمیفهمم! مطلقا هیچی! کاش خودش کمکم کنه بدونم دقیقا باید چی کار کنم

برچسب ها : #60 - دیدیم , ,کلاس ,قشنگ ,میگه ,بهرامی , دیدیم ,کلاس میگه
#60 دیدیم , ,کلاس ,قشنگ ,میگه ,بهرامی , دیدیم ,کلاس میگه
#61

امروزو خودمون تعطیل کردیم:)

دلم میخاد بدونم قیافه خوزوعی وقتی در کلاسو باز کرده و هیچکی/یک یا 2 نفر تو کلاس بودن چ شکلی بودع:))

شادی میگفت کاش میشد دوربین بزاریم تو کلاس

برچسب ها : #61
#61
#62

i never really let you go

just thought that you should know

even though you broke my bones.your soul

is where i made my home, my home, my home.

fragmesnts _ james young

برچسب ها : #62 - home
#62 home
#63

اومدیم خونه عمو...

اما عمو اینجا نیست...

دیگه هیچ وقت اینجا نیست...

خعلی خعلی خعلی هی دارم تلاش میکنم ک گریه نکنم!

برچسب ها : #63 - خعلی ,خعلی خعلی ,اینجا نیست
#63 خعلی ,خعلی خعلی ,اینجا نیست
#56

متاسفم اگ پست ها آزارتون میدع... ولی خب... اصلا اینجا برای تخلیه اس!

وممنونم از همون چند نفری ک براشون مهم بودع:) خعلی ارزش داره برام!

_________

امروز دیگه خعلی خعلی خعلی خعلی وحشتناک بود.

اولش هیچ تصوری از اینکه قراره بریم مسجد و اینا نداشتم ک قراره چ خبر باشه و اینا؟ اونجا هم ک رفتیم اولش خعلی اروم شروع شد... همه شون نشسته بودن و یکم اونجارو درست کردیم و اینا و بعد ادما اومدن... همه شون خعلی گریه می و منم سفت گرفته بودم خودمو ک هیچی نگم و اینا... ک بعدش زهرا رو دیدم. و دیگ نمیشد کنترل کنم خودمو... اصلا! دیگ شروع کرده بدم ب گریه و اروم م داشت غیر ممکن میشد... زهرا رو ول کرده بودم چسبیده بودم ب مهدیه... مهدیه هم ک خودش تو این کارا ماست!!! اونم خودشو نگه داشته بود ک گریه اش نگیره و هی میگفت لیمو الان وقتش نیس و من تو دلم جواب میدادم پس کی وقتشع؟

میدونی... از اینکه فامیل فکر کنه ک برا خودنمایی و اینا دارم گریه میکنم خعلی بدم میاد. چون ماشالله ی سری ها واقعا ازین کارا میکنن... دیگ داشت توجه همه جلب میشد ک تمومش ... انگار هر روز با ی کم گریه تخلیه میشم و دیگ ب زندگی عادیم ادامه میدم:||

دیگ تا ته مجلس فکر نکنم اتفاق خاصی افتاده باشه ب جز اینکه حال زنمو و زهره بد شد و مریم داد میزد...

ولی ب ی نتیجه مهم رسیدم. اینکه هیچ علاقه ای ندارم ک وقتی مردم هزارتا مراسم برام بگیرن... انگار هی نمک میپاشیم رو زخم ملت و خودمون با اینکار. ی ختم بگیرن همه خودشونو خالی کنن و دیگ بسه... پول باقیش رو بدن ی کار خیر ن صدقه جاریه بشه برام :))

بعد دیگ اومدیم خونه عزیز و اینا ... عزیز هم خعلی بیت میکرد بیچاره... میدونی رابطه عزیز و داداش هاش خعلی جالبه... ظاهرا خعلی از هم خوششون نمیاد و ی حس "ایش" ای نسبت ب هم دارن... ولی امروز نشسته بودن پیش هم و همه گریه می با هم... پیدا بود چ قدر نزدیکن ب هم !ولی خب دیگ جمع شد قضیه تقریبا.

دیگ خاست خدا بوده... حد اقل دیگ درد نمیکشه:)

ب ی نتیجه دیگ ای هم رسیدم... اینکه تو ی سری شرایط باید رو دربایستی و اینا رو باید گزاشت کنار و نشون بدی برات ی سری چیزا مهمه! اینکه توجه کنی ک این طرف الان پروفایلش مشکیه... حالش بده... فلانه... شاید خعلی مثلا ظاهرا مهم نباشه ولی طرف خعلی یادش میمونه ک فلانی حواسش بود!

و اینکه گند زدم ب ماشین عمو! پولکی ها ریخت تو ماشینش و من همچنان ملکه گند زدن تو حانواده ام:||

برچسب ها : #56 - خعلی ,اینکه ,اینا ,عزیز ,برام ,خعلی خعلی ,رسیدم اینکه ,گریه ,گریه می ,نشسته بودن
#56 خعلی ,اینکه ,اینا ,عزیز ,برام ,خعلی خعلی ,رسیدم اینکه ,گریه ,گریه می ,نشسته بودن
#57
بچه ها هیچ خودش یا ی رو نداره دانشکده زبان های خارجی اصفهان درس بخونه یا اونجا باشه یا چیزی؟
من میخام ی ایمیل برام پیدا کنه؟
میتونم خعلی توقع زیادیه ولی خب... اینجوری میتونم فقط دنبالش بگردم!
ممنون میشم اگ اشنا دارین بگین
:)
برچسب ها : #57
#57
#53

مهشید مثل تابع سینوس عه.

کیمیا تابع خطی y=x عه

شادی هم تقریبا شبیه تابع نماییع ولی نیست... زابطه اش میشه -2 ب توان x

میترا هم از بس تو نمودارش خط هست تابع ب شمار نمیاد... چون تو چند نقطه خط هایی ک ب محور x ها میرسع رو قطع میکنه ...

#حقیقت_های_دیوانه_واری_ک_مطمعنم_درستن!

#همینه_دیگه!

برچسب ها : #53 - تابع
#53 تابع
#54

سلام:)

دوباره برگشتیم ب همون ایام خعلی شولوغ پیش از فاینال:)

قشنگ اموزش پرورش و کانون زبان با هم هماهنگ میکنن ک خوب... فلان تاریخ پایان ترم زمستانه... پس تمام امتحانا رو باید تو بازه زمانی 1 تا 14 اسفند بزاریم ک زبان اموزا بیچاره شن:||خو عاخه چتونه واقعا

کللللللییییی کلمه دارم ک حفظ کنم. اینقدر زیادن ک نمیدونی

بعد من دوباره دچار اون استرس خعلی زیادی شدم ک ن میزاره درست بخونم. ن درست استراحت کنم ن هیچی! انگار کل سلولای بدنم میخان اینقدر استرس داشته باشنو و بلرزن تا منو از پا در عارن:/

ولی خوب... خوش میگذره ی جورایی هم:))بجز ی تایم هایی تو مدرسه کلا خوشحالم:) و وقتایی ک بابا میره بیمارستان و میاد و خعلی حالش بده!

نمیدونستم ب این راحتی میتونم قید ی سری عادما رو تو زندگیم بزنم و برام خعلی جالبه ک منی وز استرس اینو داشتم ک خب... الان بدون اون تو زندگیم چ کنم و اینا الان ب راحتی کنار اومدم با قضیه! البته ع ش هم وجود داره... ی عادمی هم هست ک کلی وقته باید هزف شده باشه ولی هی تو مغزم رژه میره:/

امروز عاقای شجاعی گرفتم:|| با کیمیا رفتع بودیم از ی روبروی مدرسه چیپس ب یم. وقتی میرفتیم ندیدمون. وقتی بر میگشتیم گفت خانوم وایسا. منم وایسادم :|| کیمیا هم رفت:||||| دیگ کلی منو دعوا کرد تهش هم ول اومدم. نمیدونی چ قدرررر عصبانی بودم:/ کلی هم ب کیمیای بیچاره چیز گفتم:/ عاخه عادم دوستشو تو اون وضعیت ول میکنه میرع؟ :|| (خو نفهمیدع بچه ولی خب... من انتظار بیجا دارمd: ) دیگ کلی هم استرس داشتم گندی بالا نیاد دوباره... من اگ ی بار دیگ پامو از مد بیرون گزاشتم:|||


برچسب ها : #54 - استرس ,خعلی
#54 استرس ,خعلی
#55
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : #55
#55
#55

واقعا امروز اگ کیمیا نپرسیده بود و کلمه عمو رو هم ب کار نبرده بود اینقدر میریختم تو خودم ک میمردم!
خیلی گریه . خعلی زیاد گریه .... و بعد دیگه تموم شد... دیگ هیچی نگفتم...
دیگه انگار غمش چسبیده بود ب یه تیکه از قلبم و جدا نمیشد و هیچکاریش نمیشد کرد.
بعد دیگ کم کم برگشت ظاهرم ب ح عا . میگفتم. میخندیدم. حتی زبان انگار ن انگار ک چیزی شده...
ولی...
برچسب ها : #55 - انگار ,گریه
#55 انگار ,گریه
#51

خعلی خسته ام و توانایی خ دن 24 ساعت ب طور پتوالی رو فکر کنم داشته باشم!

دوباره دارم خودمو با فکر مز فات سرگرم میکنم ک از فکر مز فات دیگ بیام بیرون.

کنترل اوضاع رونمیخام از دست بدم ولی شاید از دست برع:||

کادوی م میخام:|

برچسب ها : #51
#51
#52

i could never imagine i'll wright about such things! but i'll wright it!


he kissed her in the middle of the imam square and every one was so shoked that how dare them?!

but the guy knelt down and asked her to marry him.

you definitely can guess the answer!

برچسب ها : #52
#52
آخرین به روز شده ها
    اطلاعات اتفاقی
      Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
      چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
      All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.188 seconds
      RSS