یک لیمو ترش در آستانه بیست سالگی!

یک لیمو ترش در آستانه بیست سالگی! از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

#31

i kinda gave up on ppl.

sometimes you think that, "wow!this is what we call socialize!" but then you recognize that was truly nothing!

you know... i think i must creat my own world and live there alone...

better 4 ppl, better 4 me:)

برچسب ها : #31
#31
#32(13 دلیل...)
عاقاهه ی چالش راه انداخته... "سیزده ریزنز وای" (خدا ی... همه تون دفعه اول ک اسم خارجیشو خوندین همینو نخوندین؟) دیده و اومده دنبال 13 دلیل برع میگرده. 13 دلیل چرا زندگی میکنیم! پستشو ک خوندم (حوا لینک کرده بود) اصلا فکر نمی ک دلایلم برای زندگی برسه ب 13 تا. الان هم نمیدونم ب چند تا برسه ولی مینویسم ببینیم چی میشع!
بعد گفته بود افرادی رو ب این چالش دعوت کنین... افراد دعوتی من "رایان و آنه. و غزاله وشاهتوت و پرواز و فیس و پیتک و شایسته
(خیلی شد؟! ولی خب... دوست داشتم همه شونو دعوت کنم ببخشید:))
1.زندگیم رو دوست دارم. با وجود اینکه توش کم و کاستی داره ولی خعلی خوبه!

2. خواهر زاده جان ها... اونا از شیرین ترین پارت های زندگی من محسوب میشن ک ب خاطر اونها هم ک شده دوست دارم زندگی رو:))

3.زبان. میتونه از بزرگ ترین انگیزه دهنده های من باشه... چون هیچ وقت ازش خسته نمیشم و هی داره ی دنیای جدید تر رو بهم نشون میده! میگفت شما ک زبان جدید یاد میگیرین دارین ی فرهنگ جدید... ی دنیای جدید رو میبینین و درموردش میفهمین... و این فوق العاده اس:)

4.اه تقریبن دست نیافتنیم هم از دلایل زندگی منه. دلم میخاد ببینم ک من باشم و ی کوله بزرگ و اندک پولی و بتابم دنیا رو:) مهم نیست چی و چجوری... بریم و رها شیم از این قفسی ک برای خودمون درست کردیم. از این دنیای محدودی ک برای خودمونوساختیم!

5.خانواده ام. مامان و بابا... خواهرا و برادرم. میدونی... از نظرش ما خانواده خیلی عجیبی هستیم:)) توضیح دیگ ای ب ذهنم نمیرسه!

6. . موسیقی... لذتی ک توی مصرف(!) این دو مورد وجود داره انگیزه کافی رو بهم میده ک خودکشی نکنم:))

7.عکاسی. درسته ک من ع هایی ک میگیرم و اطلاعاتم در حدی نیست ک بتونم بگم من ی عکاسم... اصلا! ولی همین احساساتی ک توی گرفتن ی ع بهم دست میده... همین ک ب اطرافم نگاه میکنم تا بتونم ی چیزی رو ی جور جدید ببینم ک دیگران تاحالا ندیدن... ک دیگران رو متعجب کنه همین برام خیلی شیرین و جذابه...

8.من! اینکه میدونم هیچ دیگ ای مثل من وجود نداره... هیچ دیگ ای نمیتونه با زاویه دید "من" ب این دنیا نگاه کنه... هیچ دیگه ای وجود نداره ک روی تک تک کلماتی ک دیگران بهش میگه اینقدر فکر کنه و ازش برداشت کنه... همین باعث میشه ک باور کنم جهان هستی مثل ی زنجیره. و اگ من نباشم همه چیز بهم میخوره... پس اگ حتی بیهوده ترین و معمولی ترین باشم... ولی باز هم دارم ی نقشی رو بازی میکنم.

9.خدا... اینکه این همه با شور و شوق دونه دونه مارو افریده و بالا ه (فکر کنم بدونه البته) دلش میخاد ببینه تهش چی میشه... زشته ک ناامیدش کنیم... بعدا نا امید ش ی تبعاتی داره ک... :))

10.هنر. اینکه بسازی ی چیزی رو... رنگش بزنی... زیباش کنی و بقیه تحسینش کنن. این از لذت بخش ترین هاست. ک کنار اون موجودی ک با دستای خودت ساختیش و زیباش کردی بایستی و بگی: من ساختمش:))

11.اینترنت؟! عجیبه... حتی برای خودم. ولی خب. نسل امروز(یا حد اقل فقط من!) نیمی از زندگیشو توی تلفن های همراه و سیستم هایی ک ب اینترنت وصلن خلاصه شده... میتونیم بدون اونها زندگی کنیم ولی قطعا ی چیزی کم خواهد داشت زندگیمون!

12.آینده. میخام ببینم چی میشم تهش:) خانواده ای تشکیل میدم؟ عادم مهمی میشم؟ کارایی ک باید رو میکنم؟!

13.دوستام. بدون اونا قطعا زندگی خالی از لطفه:)


رسوندمش ب 13 تا:)) زندگی هنوز خوشگلیاشو داره:)
برچسب ها : #32(13 دلیل...) - زندگی ,جدید ,همین ,اینکه ,وجود ,خانواده ,زندگی ,وجود نداره ,دوست دارم ,دنیای جدید
#32(13 دلیل...) زندگی ,جدید ,همین ,اینکه ,وجود ,خانواده ,زندگی ,وجود نداره ,دوست دارم ,دنیای جدید
#33

شت:||

برای فیزیک چهار روز بهمون وقت دادن ک بخونیم...

و من تا همین حالا فقط فقط فصل2 (ک 10 صفحه اس:||) رو خوندم ک درست نمیتونم حل کنم مسعله هاشو:/

اه اه اه

تا حالا 2 تا از امتحانامو گند زدم:/ نمیخام 3ومیش هم گند بزنم...

ب میدونی چیه؟! اینه ک من فیزیکم بد نیست!(حال میکنم با حل مساعلش!) و ب خاطر ابن موضوع استرس ندارم زیاد و این خعلی بده!

و اینکه زبان جلسه بعد برا اولین بار میخاد ریدینگ بپرسه و من استرسم برا اون خعلی بیشترههههه! و برا اون بیشتر مایه گزاشتم!

و اینکه برادر اصفهانه! و وقتی اون اصفهانه یعنی تعطیلی محض ://

بعد این فصل دو هه رو برا اولین باره ک سفت دارم میخونم و مثل چی درس گیر :/ نمیتونم درست کردکش کنم ک چه میخاهد:||

اصلا داغان هااااا!

(خوشامد میگم ب دوستان عزیز تقریبا 5 یا 6 نفرن... )

برچسب ها : #33
#33
#34

ویپلش (شلاق؟!) ک در مورد ی درامر عه ک ی معلم گند اخلاق داره ک با خورد شاگردش اونو ب ی جایی میرسونه رو دیدین؟

ندیدین؟ حتما ببینین

دقیقا ب ی همچین عادم سفتی تو زندگیم نیاز دارم. ک کلی اذیتم کنه ولی تهش بفهمم ک ب صلاحمه ها! و اینکه چون توان مقابله باهاش رو ندارم ب کارایی ک گفته بپردازم شاید عادم شدم:/

یعنی تا مجبور نباشم ی کلمه درس نمیخونم:||

الان میدونم ک اگه نشینم ادبیات بخونم دهنم صافه... چون قراره برای اولین بار پس از 4 ماه لای کتابو باز کنم:/ و منم ادبیات ضعییییییف:| تازع فردا کلاس زبان کلاس دارم عصرمم رفته تا حدودی:| بعد نشستم دوباره نبرد با شیاطین-مرور خاطرات- میخونم!

خاک بر سرم واقعا

بعد نسبت ب این درسا دارم مقاومت پیدا میکنم:/ یعنی حاضرم روزی 12 ساعت زبان بخونم ولی یک کلمه درس مد ن:|| چ وضعشههههههههههه!

بعد تازه انتظارم دارم تهش نمراتم خوب هم بشع:|||||||

شت... تازه عصر هم اون عاهنگ you and i از ingrid michaelson قسمت کورسش افتاد بود تو مخم (کل اهنگ 2 دقیقه اس! ولی عااااااالیه! توصیه میشود) فلج شده بودم اصلا... صبح هم نشستم جان ویک 1 دیدم:| اصلا حقمه این درسو بیفتم!!!! [از ترس میلرزد!]

ب امید انسانیت!


پ.ن: دلم میخاد با مشت بکوبونم تو دماغش... دماغش بشکنه... دستم خونی بشع و درد بگیره.. تو چشماش ضل(؟) بزنم بگم چ مرگته لعنتی:/ (خدا ی از ش تن دماغ ملت خوشم میاد((: ) اصلا ی رفتار عجیب غریب و حال بهم زنی داره که نمیدونییییییییی! اه اه اه... عاخه ی عادم چ طور ممکنه در ی مدت کوتاهی اینقدر چندش بشع:/

پ.ن2: چ منفی شد این پست:||

برچسب ها : #34 - اصلا ,عادم
#34 اصلا ,عادم
#35

هم حالم خوبه و هم داغونم ...

هردوتاشو میتونین تو ع پایین ببینین:) :


داغونم: چون امتحان ادبیات فارسی داریم ک کلا هیچی ازش یاد نمیگیم و در طول این 11 سال تحصیل ب جرعت میتونم بگم (بجز 6 سال ابت ک عاسون بود:|) قطعا هر 5 تاشو با شانس پاس اومدم بالا... احساس میکنم ادبیات پتانسیل اینو داره ک اولین نمره تک من تو کارنامه بشع:||

اونو ولش کن اصلا:))

اینو چسب: مطمعن بودم قطعا تیچر ازم درس میپرسه... شک نداشتم! جلسه پیش ک از میترا پرسید ب میترا 100 داد! میفهمی؟! 100! اصلا ی پدیده اس بخدا!!!! بعد منم حسودیم شد خو:'( (ان وی عس! نات جلس!) بعد کلللیییی خوندم و اینا... بعد ازم پرسید... و گفت به به:) البته وقتی اونجا میخوندم از رو ریدینگ و اینا قشنگ قلب در دهان... استرسد اوت و اینا بودم... جوری ک فکر می صدام داره میلرزه و چرت و پرت دارم میخونم:)) بعد گفت افرین خعلی خوب بود اینا... ته کلاسم ازش پرسیدم ک نمره ام چند شد؟ گفت از تاپ استیودنت هایی! منو بگو... میخاستم پرواز کنمممم؛)

برچسب ها : #35 - اینا
#35 اینا
#36


عاقا ی اینجا اسپلیت split که راجع ب عاقای چند شخصیتی عه رو دیده؟! میشه بیاد ب من بگه تهش چی شد:\ بعد چرا اون دختره رو دلش کلی زخم داشت؟!

با تچکر✋

برچسب ها : #36
#36
#37

i thinked about it so much, and i realized that all of my friends are too good. and actually i don't deserve them... i really don't cause they all are so much unique! but me...just a simple crazy wierdo!


i really miss mr.madahian... such a cute boy he is... i really wanna have another cl with him!


i saw mr.ghobe... and when i thought about his cl es etc i found out that during 2 levels he told us?"no whispering in my cl ," and mitra and i was always talking in his cl and he said nothing! yes... some times it felt like he wanted to kill us but he never did anything!


there was another thing i wanted to talk about in this post but i don't remember that important thing:||


you know... i usually go to ili by subway... today i wanted to go faster so i went by bus... i had headphones and i was listening to a nostalgic ... i went on a bus and i was reading sth in phone... then i looked around after 5 minuts and i found out that i took the wrong bus:|| and it went to a highway and i was compeletly lost:|| the internet didn't work and i couldn't use snapp too and mommy and daddy wasn't in town so i was the lonlies ever! so with misery i found the right bus and took it and riched the cl 5 min late:/ if i used the subway i wasn't that late:/


oh! and i'm thinking about wich cl should i attend after english... spanish or franch?! if i wanna spend rest of my life around the world spanish is better ... if i wanna go to university abrode franch is better 4 art university... and if i wanna migrate some day... german is a good choice!idk!


oh... and i'm studying chemistery... it's not that bad... but i should've started earlier like always...:'( but i love it :)


i think i have nothing else to be told .... wish you a great weekend darlings:)

برچسب ها : #37 - that ,cl ,about ,wanna ,went ,wanted
#37 that ,cl ,about ,wanna ,went ,wanted
#38

خب... امتحان بعدی یی ک واقعا صفر میشیم عربی عه...

تقریبا 12 ساعت دیگ امتحان دارم و فقط 1 درس کامل و 1 درس نصفه خوندم✌

#مرگ_بر_عربی :||

برچسب ها : #38
#38
#28

احساس میکنم ی کتاب زیست ناقص متحرکم:||

برچسب ها : #28
#28
#29

عاقا گند زدم تا حدودی امتحان زیستو

عاخه کودوم زنبوری نور های فروسرخ رو میبینه؟ نمیدونستم خو! مونده بودم بین فرابنفش و فرو سرخ... گفتم زنبور فرابنفش ب چ دردش میخوره؟ اونجوری مث مار میشه بعد زدم فروسرخ:/ چرت ترین استدلال ممکن

بعد سر مگس... ارزو میگفت مزه هارو میفهمه... منم ب خودم سر امتحان گفتم ک مزه هارو میفهمه هاااا ولی بعد گفتم مگس چ میدونه مزه یعنی چی:| بعد تو کتاب نوشته ساختار مولکول ها. من نوشتم نوع ترکیب شیمیایی ماده... اه اه اه! یعنی ریز ترین نکاتو از اونجا ک من عا خوندم دراورده بود:||

ی سوالم داشتیم ک چرا وقتی عصبانی ییم مزه غذا رو درست نمیفهمیم! من تنها ب ذهنم رسید ک خشم و اینا مال لیمبیک عه... بعد فهمیدن مزع ب بویایی ربط داره و بویایی هم ب لیمبیک وصله... بعد گفتم عصبانی ک میشیم لیمبیک سرش ب عصبانیت گرمه درست نمیتونه بوهارو بفهمه پس طعمو درست نمیفهمیم:|| نگو عصبانیت اوضاع هیجانیه و سمپاتیک کار میکنه و سمپاتیک ترشح بزاقو میاره پایین! خو عادم عصبانی چرا غذا میخوره ک مزه رو درست نفهمه:|| ایش!

کلا امتحانای زیست خعلی پیچیده اس:/ پارسالم تو بخش تنفس ی بار نوشته بودم مورچه شش داره... ک بعد درستش

ولی خعلی ناراحت بودم... کلللیییی خونده بودم بعد اینجوری شد... رو 17.18 میشم... مستمر هم ک 16:| خیلی زیاد بده 18 ک غیر ممکنه:/ قیدشو باید بزنم:/


خونه ک اومدیم با بابا رفتیم جنگل! کللییی کتاب یدم وی سری کتاب گرامری خفن! احساس اون دانشجو های

برچسب ها : #29 - درست ,گفتم ,لیمبیک ,عصبانی ,کتاب ,درست نمیفهمیم ,هارو میفهمه
#29 درست ,گفتم ,لیمبیک ,عصبانی ,کتاب ,درست نمیفهمیم ,هارو میفهمه
#30

چرا میکنن؟ خو ملت میریزن ی جا دیگ:/


پست #29 همچنان رو ح پیش نویس بوده نمیدونستم:||

برچسب ها : #30
#30
#26

:)

نمیخام، نباید کم بیارم...

باید با همین روند سفت برم جلو... نمیخام کم بیارم ب هیچ وجه.. اصلا...

اما خسته میشم.

میبرم.

قید همه چی رو میزنم.

میدونی... گاهی اوقات حس عادمایی رو دارم ک تو جنگ پاشون تیر خورده. وسط ی میدون جنگ بزرگ ک بارون اومده و پر گل و لای عه گیر افتادم و دارم زجه میزنم و خودمو رو زمین میکشم تا ب جایی ک باید برسم... گلوله و نارنجک و تیر هم ک تا بخای موجوده!✌

ولی... ولی اون مقاومتس ک میچسبه... ک شیرینه... ک باعث میشع ی جاهایی سرتو بیاری بالا... ب همه چیز های بد دنیا ی ناسزا بگی و رد شی... قدرت خودتو ب خودت نشون بدی...

دلم ازینا میخاد. دلم میخاد ب پشت سرم نگاه کنم و با خودم بگم قوی تر از اینی ک فکر می هستم... و خاهم بود:)

+ایام امتحاناتو با قدرت تا حدودی شروع کردیم... امیدوارم ب خوبی پیش بره:)

برچسب ها : #26
#26
#26

the singer says,"why don't you care for me, why don't you care for me...

i don't wanna be your enemy...your enemy..."


oops...just wanna take out my brain and put it in a refrigirator(?) ! it hurts...


so much worried..also terrified about english cl !

برچسب ها : #26 - your enemy
#26 your enemy
#27

مث دومینو داره گند میخوره میاد جلو...

اگ فقط ی اون اولیه نیفتاده بود الان وضعیت خعلی بهتری بود

برچسب ها : #27
#27
#25

دقیقا همون بلایی ک نباید سرم اومد:||

با حسینی کلاس دارم:|

امروز تعطیل بود کلاسمون نمیدونم چرا:|

من عمرا بشینم سر کلاسش.. عمراااااا

کاش بتونم کلاسمو عوض کنم با بچه ها باشم... وگرنه ک باید کلا کانونم رو عوض کنم

برچسب ها : #25
#25
#18

جونگ هیون(؟) از گروه کره ای شاینی با کربن مونو ید خودکشی کرده.

میدونی... حقیقتا قضیه ناشناخته و وحشتناکیه برام خودکشی هرچند تا دوسال پیش بسیار جذاب بود!

و اینکه خودکشی ی سلبریتی برام خیلی ناشناخته تر هم هست... چون ما داریم میبینیم ک یه عالمه عادم ب خاطر اینکه نمیتونن ب رویاهاشون دست پیدا کنن. ازادی ندارن. پول ندارن. خودکشی میکنن و ی ک از نظر ما (حقیقتا ک نمیدونیم! تو زندگیش نبودیم ک) از نظر ما همه چیز دارع و بسیار خوشبخت عه خودکشی میکنه...

چی میشه ک ی نفر اینقدر ب پوچی میرسه ک خودکشی کنه؟ چ قدر درد میکشه ک دردی ک در حین از دست دادن زندگیش میکشه هیچی نیس..

چ قدر زندگی بهش فشار اورده ک قید همه چی رو زده و جون خودش رو گرفته... چرا اینقدر ک جرعت داشته زندگیشو پایان بده جرعت نداشته اونو نگه داره؟ ی جوون 27(21؟) ساله... چ قدررررر چیز های زیادی همچنان میتونست داشته باشه تو زندگیش...

قضیه خیلی پیچیده ایه!

خیلی پیچیده!

برچسب ها : #18 - خودکشی ,زندگیش ,خیلی ,خیلی پیچیده
#18 خودکشی ,زندگیش ,خیلی ,خیلی پیچیده
#19
mood:
miss you
louis tomlinson
(you can find it in this chanel)
suggested chanel:
برچسب ها : #19
#19
#20

دقت کردی چ قدر حال همه مون بده؟!

برچسب ها : #20
#20
#21

قصد داشتیم این هفته هماهنگی که تو کلاسمون تازه به دست اومده رو به رخ همه بکشیم. قرار بود امروز[پنج شنبه] وقتی عاقای کلانتری میاد سر کلاس ما با ی کلاس خالی مواجه بشه... قرار بود خودمون تعطیلش کنیم و بخاطر این کار ی استرس ریزی ک ب خاطر اولین بار بودنش بود تو دلمون داشتیم... ک بعد اعلام مدرسه ها پنج شنبه تعطیله:| خوبه ک نمیریم... ولی خو چرا گند میزنن ب هماهنگ بازی ما|:


داشتم همینجوری تو نت میت دم. نوتیفیکشن اومد ک تهران ز له اومده. داشتم سکته می . ب برادر اس دادم. جواب نداد. 10 دقیقه گذشت ک جواب داد... یعنی مردم و زنده شدم... بعد فقط من بیدار بودم. ب هیچ کی هم هیچی نمیشد گفت! نگو ک برادر اصلا نفهمیده بوده ز له رو:| کلی با خط مامان، از طرف مامان باهاش حرف زدم و توصیه ایمنی :)) هی با احترام حرف میزد و بله چشم میگفت:)) حیف شرایط جور نبود وگرنه کلی سوع استفاده میشد کرد از اینکه فکر کرده من مامانم ... میتونستم کلی از وسایل هاشو ب غارت برسونم:))

برچسب ها : #21
#21
#22

میدونی...

کلی چیز ک ب کلمه تبدیل نمیشن تو مغزمو پر ...

وقتی هم میگمشونکاملا مز فن. چون چیزهای خیلی زیادی رو داره ب هم ربط میشه و همه شون با هم قاطی میشن و اینا...

میدونی. دلم میخاست دستمو بگیره و ببردم. و فقط بگه بگو. و مثل همیشع اولش انگار کنم ک چی رو؟ چیزی نشده؟ ولی بعدش مدت هعلی زیاد و طولانی هی حرف بزنم باهاش و خالی کنم خودمو.

نمیدونم.

شایدم نباید گفته بشن! شاید عقاید مس ه من باید برا خودم بمونن. نمیدونم...


میدونی... ب سوت و کور ترین یلدای دنیا بود. غم انگیز ترین یلدای دنیا بود... هیچ خونمون نبود بر خلاف گزشته... و خعلی غمناک و ناراحت و با تلویزیون گزشت...(احساس شب سال تحویل و اینا داشتم... اون سالی بود ک ساعت 2 نصفه شب بود؟ مثل اون موقع ناراحت بود!)


#سردرگم_ترینم...

برچسب ها : #22 - میدونی ,یلدای دنیا ,ترین یلدای
#22 میدونی ,یلدای دنیا ,ترین یلدای
آخرین به روز شده ها
اطلاعات اتفاقی
آخرید بازدید ها
پروژه آماری چقدر به حل مسائل ریاضی علاقه مندید با نمودار بارداری مواجهه با اشعه شورای واکو محترم کمیسیون فرهن کمیسیون فرهن امین دادی ریبون پرینتر فارگو کارت خدمات کارت پرینتر پرینتر فارگو ریبون کارت وسیله ریبون کارت پرینتر فارگو باران حسین علیه السلام در کوفه حافظه آلیاژهای ف ات فایل درجه آلیاژهای حافظه حافظه داری درجه حرارت تحقیق آلیاژهای درجه حرارت تحقیق آلیاژهای حافظه باشند آلیاژهای ح آموزش حرکت سینگل اسکات قیچی اسم گروه برای کلاس مدرسه جواب پرسش های در محضر خورشید آدرس و شماره تلفن ستادهای اسکان استان آذربایجانشرقی کاتالیزور ازدواج از سری درگیریای شبانه توست پرزیدنت ترامپ آیا حسین و یزید نسبت خویشاوندی دارند وقتی 3 تلسکوپ بزرگ همزمان خورشید را رصد می کنند نام ترانس سر وسط در پروتئوس جناس های الهی نامه خواجه عبد الله انصاری لینک تبادل اسکریپت مربوط هوشمند خ ر تبادل لینک لینک هوشمند هوشمند linker اسکریپت تبادل رابط کاربری لینک هوشمند linker آشنا شوید نحوه طر
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.128 seconds
RSS