هشت بهشت زندگی

هشت بهشت زندگی از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

تر تان دی (٣)

پنجشنبه بالا ه فرصت رفتن به مرکز ید دست داد و همسر در عوض این مدت که ید نکرده بودم؛ با یک روسری چهارگوش ابریشم دست دوز، ست مانتویی که تابستون یده بودم و یک کیف چرم اصل که فروشنده با شعله فندک تستش کرد؛ حس خوشحالم کرد. مغازه ای که ازش کیف یدیم ما رو با ماه می شناسه :)) همین که میریم داخل مغازه با سلام گرمی ازمون استقبال می کنه. می گفت ماه چقدر تغییر کرده. چه زود بزرگ شده نسبت به زمانی که پ و یدید. و من تو دلم کیلو کیلو قند آب میشه که بچه ام اینقدر دوست داشتنیه که تو خاطرشون میمونه. حس قشنگیه که دیگران تو رو با مارک تنت بشناسن :)

خواستم همونجا کادوی تولد همسرجان رو ب م که بارونی پیدا ن . از پارکینگ که خارج شدیم؛ برف ریز و قشنگی شروع به با کرده بود. بعد از ید رفتیم خونه خواهر همسر که غذاهای اضافه اومده  رو با هم بخوریم اما چون دیر بود قرار شد بده ببریم.  پسرش همین که نایلونای یدم رو دید  سریع دوید که داخلشون رو نگاه بندازه و گفت:"غ ز ل تو ب کادو نیاورده بودی . رفتی الان آوردی؟( آخه تا قبل از این برای تولد یکیشون واسه دیگری هم می یدیم). با خنده گفتم کادو پول دادم دیگه :)))

شب رفتیم منزل مبارکی برادر همسر. به قول مادر همسر "هوا شَخْتَ ده". هوا بد سرد بود. با ماه و راه رفتن روی برفا خیلی خطرناک بود. هیلیدوست داشتم چیدمان خونه جدید رو ببینم. هم خونشون، هم وسایلشون شیک و آنتیک اند اما به نظرم باید یک طراح دکوراسیون بیاد خونشون رو بچینه با این همه وسیله و فضای گرد.  من اگر بودم خیلی تغییرات میدادم تو چیدمان. ضمن اینکه من میز ناهار رو با صندلی های دورش دوست دارم نه یک میز بدون صندلی یه گوشه از سالن. خونه قبلی که ال بود رو خیلی بهتر چیده بودن. اینجا فضا بزرگتر شده اما فرم خونه چیدنش سخته. در عوض ک نت هاشون که به پیشنهاد من ممبران زدن واقعا زیبا شده. 

ساعت ٨:٣٠ وقت رستوران بود واسه شام عررسی پسر همسر. هی پدر همسر گفت بریم هی ما گفتیم زوده. آ هم ماه اک دم رفتن هوس شیر کرد و وقتی رفتیم همه میزها پر بود و باید جدا از هم می نشستیم. من و ماه کنار جاری و مادر همسر نشستیم اما بعد خوردن سوپ و پیش غذا که تا ده و نیم طول کشیده بود؛ دختر نسرین هی قاشقی که ماه می انداخت زمین رو میداد دست ماه اک. منم که چیزی بیفته زمین بدم میاد دست بزنم؛ وقتی قضیه خیلی تکرار شد و به رزا گفتم دیگه نده به ماه و اون گوش نداد؛ عصبی شده بودم و از اینکه مجبور بودم ت و تنها باشم حوصله ام سر رفته بود؛ قاشق رو از ماه گرفتم. دستاشو تمیز و پاشدم. رفتم تو ورودی رستوران تا کمی فکرم آروم بشه. بهد رفتم سر میز همسر اینا. گفتم حوصله ام سر رفت. همسر هم ماه رو گرفت و گفت وسایلت رو بیار پیش ما. همسر و پدر و برادرش سر میز پسر عموی همسر و خانواده خانومش نشسته بودن. شام کنار همسر خیلی چسبید. اون حس غربت از بین رفته بود و دیگه واسه غذا دادن به ماه تنها نبودم. از عروس عمو خیلی خوشم نمیومد. اما وقتی سر میز نشستم دیدم چه اخلاق خوبی داره. دسر رو که آوردن و من نمیدونستم چیه ؛))) از تزیینش فکر یک نوع شیرینیه؛ آخه تو دیار همسر شیرینی جات خیلی تنوع داره که هنوز بهد چند یال چیزای تازه می بینم. :) پرسید واسه بچه هم بزارم؟ گفتم نمیخوره. همسر هم از خودش رو پس داد. بعد از غذا فهمیدم بستنیه :))) و از اونجایی که ماه بستنی رو رد نمی کنه حسرت خوردنش به دلم موند:))). اون شب بعد از چند روز ماه کمی غذا خورد.

 اون شب فهمیدم چقدر به همسر وابسته شدم. حضور توی مراسم های خانوادگی باید در کنار شخص همسر باشه وگرنه حوصله سر بر و سخت میشه.

بعد از رستوران تو راه، مادر همسر گفت منو ببرید خونه که برندستشویی. یعنی تو دلم گفتم: " دست و جیغ و هورای بلند". به اسم مادرشوهر به کام همه :)))))

از ١٢ گذشته بود که رسیدیم منزل عروس و داماد. نور دی جی رسما داشت کورم میکرد. بازم  مجبور شدم جدا از همسر بشینم. همسر که خیلی بهش چسبیده بود اعترافم؛ موقع استراحت و پذیرایی بدو بدو اومد کنارم. گفت چطوره اوضاع؟ گفتم جشن و مهمونی بدون حوصله امو سر میبره. همسر با اینکه خیلی مثل مردای ترک حساسه اما برای اینکه به من خوش بگذره گفت بیا بریم ب یم. منم به عروس همسر که نامزد هستند گفتم و همسر هم پسر اش رو بلند کرد رفتیم. شاید ده دقیقه شد یا کمتر اما خیلی خوب بود. بعدش اومدیم آ سالن و من و همسر کلی یدیم و خندیدیم ( از همون ت خوردنای ایستاده). پسر همسر هم که تازه موتورشون راه افتاده بود تا آ مراسم با نامزدش خوندن و شیطنت .

یکی دیگه از رسمهایی که تو تر تان هست  اینه که تو مراسم خود دی جی اعلام می کنه اونایی که با آهنگ خاصی میخوان ب ند آهنگاشون رو بیارن و بعد یکی یکی معرفی می کنه و هر با آهنگ مربوط به خودش می ه. البته این معمولا مربوط به ای آذریه چون اونا متفاوت هستند و تو بزن ب ای در هم، همه معمولی می ن.

برای عروسی حتما حتما عروس کلاس میره و یک آذری متفاوت داره. حالا اگر داماد هم اهل باشه که معمولا نیستند! با هم می ند.

جشن به خاطر همراهی همسر خیلی  بهم خوش گذشت. صبح هم ها رو بستیم و ظهر راه افتادیم. تو وجی شهر هم از نمایندگی شیرین عسل گوشت تازه یدیم و هشت شب بود که رسیدیم خونه. حالم اونقدر خوب بود که تند تند خوراکیا رو جمع . گوشتها رو شستم و ١٢ شب که ماه به سختی خو د تا ساعت پنج صبح گوشت خورد . چرخ . بسته بندی و تا ظرفاشو بشورم و جمع و جور کنم ساعت شد٧.

کار سختی بود اما در عوض در طول روز فقط خوابالود بودم اما برای کار عقب افتادهاسترس نداشتم که با ماه اک بداخلاق بشم.


غ ز ل واره:

+ فکر کنم اولین باره که اینجا اینقدر مفصل سفرنامه نوشتم :)


+ خونه خواهر همسر تولد دخترش بود نه تولد دخترم


+ تجربه شد بعد از این تو جشنای تر تان از همسر جدا نشم  که بهم خوش بگذره اگر مجلس فقط زنونه نباشه


+ خواستم به قول شما رمان گونه بنویسم اما دیدم باید حالا حالا بنویسم :)))


دوست نوشت: نسترن جان واقعا حس خوبی بهم دادی که اینطور با جزییات نرشته هامو دنبال می کنی :)

برچسب ها : تر تان دی (٣) - همسر ,خیلی ,گفتم ,خونه ,حوصله ,عروس ,مادر همسر ,همسر خیلی ,خواهر همسر ,خونه خواهر
تر تان دی (٣) همسر ,خیلی ,گفتم ,خونه ,حوصله ,عروس ,مادر همسر ,همسر خیلی ,خواهر همسر ,خونه خواهر
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
درد بی درمان؟!

این پست خیلی غمگینه چون حالم خوب نیست. پیشنهاد نمی کنم بخونیدش. خصوصا اگر حال روحیتون مساعد نیست لطفا نخونید

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : درد بی درمان؟!
درد بی درمان؟!
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
تر تان دی(٢)

نفهمیدم کی ساعت سه شد. ماه اک نه غذا میخورد نه حاضر بود شیر بخوره و بخوابه. از توی بغلم فرار می کرد. به ناچار آماده شدم و رفتم کلاس. چه حس قشنگی داشت فضا. مربی در حال آموزش دف با آهنگ دف میزنم بود. همه شادند و در حال . بعد از سفر تابستون به خاطر همین فضایی که دیگه امکان حضور درش نداشتم دوری سخت تر از همیشه شده بود. هم دور شده بودم هم تعاملات اجتماعیم حذف شده بود. مینا همه حرکتها رو چک کرد؛ ایرادها رو برطرف کرد. به خواست خودم شش حرکت جدید آموزش داد. خودش به قدری زیبا و روان دستهاشو توی هوا می ونه که فکر می کنی  چقدر ساده است و تو هم میتونی. اما موقع انجامش می فهمی که کار نیکو از پر است

ماه اک که نه غذا خورده بود نه حاضر شده بود شیر بخوره و بخوابه؛ از نبود من به گریه افتاده بود. با عجله حرکتها رو انجام دادم و مینا گرفت. فرصت نبود زمان بیشتری تو اون فضای شاد بمونم. با اسنپ برگشتم خونه. همسر می گفت ماه اک اومده بوده پشت در ورودی. میزده به در و گریه می کرده شاید من  از در بیام تو. آ هم وسط گریه ها تو بغل همسر خوابش برده بود. با همه عشقم کنارش دراز کشیدم. چقدر معصومانه به خواب رفته بود.  با روش خودم  وادارش به شیر خوردن. به خودمون فکر می . به شیرینی اون لحظه و لمس بی واسطه. به شیره جانی که نوش می کرد. به اینکه فرصت زیادی برای تجربه این دو نفره های خاص باقی نمونده. به این که این یکی از شیرین ترین لحظه های زندگی یک مادره. کاش این روزها کمی کش دار بشن. به اینکه خدا چه نعمت بزرگی نصیبمون کرده. به اینکه الهی قسمت همه مادرها بشه. هیچوقت نفهمیدم چرا خواهر همسر شیر دادن رو دوست نداشته

که خوندم؛ آرایش می و ته دلم آرزوی سایه بنفش می اما همراهم نبود. تا پدر همسر کنند و ماه اک رو بیدار کنم و بریم؛ نزدیک هشت بود. باز هم مثل همیشه خواهر همسر شکایت داشت که چرا زود نیامدید. 

یکی ازاخلاقیاتی که دوست دارم نداشته باشم؛ توضیح دادن دلیل  انجام بعضی از کارهامه. مثلا اینکه ماه خواب بود و بابا بودن. خوب دیر رفتیم دیگه توضیح نداره.

پ وی دوست داشتنی ام رو روی رگال آویزون . (یکی از رسم های تر تان اینه که واسه مهمونی های مفصل حتما رگال میزارن. خیلی خوشم میاد که لباسم یک جای مشخص داره و زیر کوهی از لباسهای بقیه مهمونها روی یک چوب لباسی مدفون نمیشه)

پودینگ ها رو چیدم روی میز تقریبا چیده شده با شارلوت، بورک، خاگینه، سالاد اولویه، مربا، سالاد، نوشیدنی و اسباب پذیرایی. مونده بود سوپ و غذا اصلی. هیچوقت با این همه تشریفات موافق نبودم و نیستم. هم اصراف میشه هم میزبان رسما بیچاره میشه. خواهر همسر سه شب تا دیر وقت بیدار مونده بود تا این تدارکات رو ببینه و تا طول کشید تا بتونه اون خونه ای که توش بمب ترکیده بود رو جمع کنه. به همین دلیل هم یک جورایی همدیگه رو ندیدیم .

همسر که رسید؛ مسعود برای هر کدوم از بچه ها یک دسته گل خیلی کوچیک کاغذی و یک پازل آورده بود. این هم یکی از رسمهای خانواده همسره که تو مهمونیای مفصل بزرگترا حتما به بچه ها هدیه میدن. یک هدیه معمولی و عین هم که دعوا نشه و سرشون گرم بشه. مادر همسر هم وقت خوندن هدیه ها دوتا دفتر و یک بسته مداد شمعی کادو دادن به همه بچه ها.

به سختی کمی سوپ به ماه دادیم تا وقت غذا برسه. نمیدونم چرا تو مهمونیا یک جا بند نیستم. انگار که میزبان باشم؛ طبق رسم مامان چند دقیقه کنار هر کدوم از مهمونا البته به سبک خودم کنار جوونها می شینم. کاش بلد بودم خانم وار یک گوشه بشینم :)

موقع شام بورک و اولویه خوردم و به هوای خوشمزگی تیرامیسو، شارلوت کشیدم اما... از بوی میوه کیکش خوشم نیومد. ماه اک کم کم کلافه شده بود و کوهی از ظرف و ریخت و پاشی کل آشپزخونه رو گرفته بود. لحظه آ تنها کاری که ازم برومد، جمع استکانها و بشقابهای کیک از روی میزها بود.  با بی ت های ماه اک نمیشد بیشتر موند و کمک کرد.

وقتی رسیدیم  خونه با عجله جای ماه رو پهن تا ماه اک که تو بغل باباجونش خو ده بود رو بزارن اونجا تا بیدار نشه اما ... پنج دقیقه بعد وسط تشکش نشسته بود و روم به دیفال همین که رفتم دستشویی اومد پشت در و گریه ای سرداد که نگو... همسر هم با تز خودش که تو رو می خواد؛ از جاش ت نخورده بود طفلک رو کمی ناز کنه و بغل کنه.



برچسب ها : تر تان دی(٢) - همسر ,اینکه ,بیدار ,هدیه ,دوست ,دادن ,خواهر همسر
تر تان دی(٢) همسر ,اینکه ,بیدار ,هدیه ,دوست ,دادن ,خواهر همسر
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
پیش از سفر

 از دو سه روز بعد از تمام شدن کار ترجمه؛ یکهو خالی شدم. انگار فشار روانی اون سه ماه تازه اثرش آشکار شد.  آثار خوشحالی تمام شدن کار به پایان رسید. دیگه خوشحال نبودم. دیگه چیزی خوشحالم نمی کرد به جز شیطنت های گاه و بی گاه و شیرین ماه اک. با هرچیزی عصبی می شدم.  وقتی ماه اک در ِماگ های جفتی که مدتها گشتم تا پیداشون ؛ رو ش ت مثل اسپند رو آتیش بودم از شدت ناراحتی. در حالیکه وقتی حدودای ٧ ام آذر ماه اک یکی از عزیزترین و گرانقیمت ترین گلدونهای تزینی ام رو ش ت؛ نه عصبانی شدم نه حتی اخمی بهش . اوضاع روانی بدی داشتم. غمگین نبودم اما هر اتفاق ناچیزی عصبی ام می کرد.

قرار بود راه بیفتیم و من تصمیم داشتم شنبه ها رو ببندم اما ....

ماه اک زده بود تو فاز نخو دن. شنبه هنوز روی تخت نگذاشته بودمش که تلقن خونه زنگ زد، و ماه که به صدای تلفن خونه خیلی حساسه با تماس اش بیدار شد و  تا شش نخو د. شش هم وقت شام و کارهایی از این دست بود. یکشنبه هم اینقدری خو د که من ساعت سه و نیم چند لقمه غذا بخورم

از اونجایی که مادر همسر دستهاشو عمل کرده؛ قصد داشتم خودم غذا آماده کنم واسه ناهار روزی که میرسیم خونشون. عصر به پیشنهاد مادرجان وسایل کوفته رو حاضر و همزمان کارهای شام رو هم انجام دادم. از همسر خواستم برای وسط کوفته ها گردو بشکنه. ولی در جواب، یک خسته اااام کشدار تحویلم داد. همسر خو د و هر چه از شنیدن کلمه خسته ام می گذشت؛ بیشتر عصبی می شدم. منم خسته بودم و نگران کارهای انجام نشده برای سفر. منم خسته بودم و با یک فسقل والسته و شیطون باید به کارهام میرسیدم. ماه اک که خو د نزدیک ١١ بود. قصد نداشتم همسر رو بیدار کنم . میخواستم بزارم تا صبح همون جا بخوابه که خودش بیدارش شد. در سکوت و با عصبانیت شام رو آوردم. 

 داشتم گردوها رو میش تم که نمیدونم چی گفت؟ شروع غر زدن و یک بحث مختصری شد. ظاهرن یک توضیحاتی میخواست بده که یک جمله اش به من برخورد و اجازه ندادم حرفش رو بزنه. اونم میگفت: "وقتی کامل گوش نمی کنی، بد متوجه می شی."

با توجه به این که کوفته زیاد کار داره و ماه چسبیده بود به من نشد قبل از اینکه میز رو بچینم مواد کوفته رو ترکیب کنم و بزارم تو تابه سرخ بشه؛ تا ساعت دو ربع بیدار بودم. داشتم بیهوش می شدم که ماه اکم بیدار شد و نمی تونست بخوابه. کنارم خو د! پایین تخت خو د! با همون چشمای خوابالود و تن ظریفش از تخت رفت پایین و رو زمین سمت همسر خو د! آوردمش سر جای خودش! آ هم یک ساعت راه رفتم و شیر دادم تا تونست بخوابه.

دوشنبه

ساعت از یازده گذشته بود که رسیدم آرایشگاه. گاهی فکر می کنم اگر نغمه نبود؛ اینجا تقریبا امکان آرایشگاه رفتنم به صفر می رسید اینقدر که همسر  کارش زیاده و بلد هم نیست ماه رو کنار خودش آروم نگه داره. باز هم میز متحرک وسایل رو ضد عفونی کرد و ماه رو گذاشت روش که بازی کنند تا کار من تمام بشه. مدل ابروهام این بار متفاوت شد و خیلی دوستشون داشتم. کارم که تمام شد دلم نمیخواست برم خونه. اگر م رو بسته بودم حاضر بودم، کمردرد رو به جون ب م و بریم گردش اما فرصت نبود. به همسر پیام دادم اگر ب فقط ده دقیقه زمان گذاشته بودی گردوها رو بشکنی، من اینقدر عصبی نمی شدم از این همه دست تنها بودن و کمک ن ت به من. که جواب داد یک مدته هم خودتو داری اذیت می کنی هم ما رو. 

ساعت از دو گذشته بود که رسیدم خونه و ماه که خواب بود؛ تا خود شش از خستگی ت نخورد. در شرف غش بودم از شدت خواب. اما از ترس سردرد پاشدم و لقمه ای که برای صبحانه آماده کرده بودم و نخورده بودم رو خوردم و دوباره رفتم روی تخت اما دیگه خوابم نبرد. لباسهای مهمانی رو داخل کاور و چوب لباسی گذاشتم. بقیه روهم جمع رو تخت ماه که ماه اک بیدار شد.  

موقع صحبت با همسر بهش گفتم چند ماه قبل گفتم هفته ای دو ساعت ماه رو بگیر من برم کلاسی جایی ولی گفتی نه. گفت اصلا چنین مکالمه ای رو یادم نیست.الان با هفته ای دو ساعت مشکلت حل میشه؟ گفتم امتحانش ضرری نداره

تقریبا کارهام رو سر شب انجام داده بودم اما تا قارچها رو سرخ کنم، به خونه جارو نزده یک نظمی بدم و لوازم آرایش و ت و پرتهای ریز رو جمع کنم ٣ شد و نزدیک های چهار خوابم برد

برچسب ها : پیش از سفر - همسر ,خو د ,ساعت ,بیدار ,داشتم ,خونه ,تونست بخوابه ,خسته بودم ,همسر خو د
پیش از سفر همسر ,خو د ,ساعت ,بیدار ,داشتم ,خونه ,تونست بخوابه ,خسته بودم ,همسر خو د
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
تر تان دی (١

 روی صندلی ماشین که نشستم؛ به همسر گفتم ما از پنج و نیم بیداریم. کارهای منم تمام بود. چه کردیم که هشت شد تا راه بیفتیم؟! البته تد نجمن اینقدر خسته بودم که تو فاز اسلوموشن با ضریب یک چهارم بودم :)). یک پیرهن شلوار اتو کرده بودم. دو جفت کفش از کمد بالا برداشتیم! کمی خوراکی برداشتم! ماه رو عوض ! تخت رو هم مرتب ! جمع همش دو ساعت و نیم نمیشد :)))

دو ساعتی از حرکت مون گذشته بود که حرف افتاد به حال نامیزون چند مدت گذشته من و همسر که حرف منو کامل نشنیده بود،یک برداشت نادرستی کرد و همین شد که حرف رو نیمه کاره رها . این بار سکوت و ادامه ندادم.برخلاف همیشه که به محض راه افتادن همه دلواپسی ها و ناخوشی هام  پشت در ماشین میموند؛ این بارحتی حس سفر هم نداشتم چه برسه به حال خوب. یک ربعی گذشت که همسر گفت با دو ساعت در هفته ح خوب میشه؟! گفتم به نظرم بهتر میشم.  در حد حرف بود اما همین درک شدن؛ همین پذیرفته شدن درخواستم حتی در کلام حالم رو از این رو به اون رو کرد. حالا دیگه خوشحال بودم. حس سفر داشتم.

 ماه که تازه ویندوزش بالا اومده بود؛ به همه چیز دست میزد. خواستم جهت باد بخاری رو تنظیم کنم که برای اولین بار متوجه دریچه ها شد. یکی یکی می بست و از من میخواست که باز کنم تا دوباره ببنده. همسرهم که ماشالله به جونش!! هم رانندگی می کرد هم دریچه ها رو می بست تا ماه اک باز کنه. از همسر خواستم ماه رو نگه داره تا من رانندگی کنم. آهنگ مورد علاقه این روزا رو پلی و پامو گذاشتم رو گاز. ماه تو بغل همسر دائم وول میخورد؛ همونطور که تو بغل من. به همسر گفتم قاشق حرارتیشو بده بلکه سرش گرم بشه و کمتر ووول بخوره. پنج دقیقه نشده بود که دیدم همسر میگه اِاِاِ. نگو چشماشو بسته بود و ماه اک با استفاده از این غفلت قاشق رو انداخته بود تو دریچه بخاری ماشین :))) من هیچی نگفتم. اما ته دلم غصه خوردم که قاشقی که خیلی رنگ آبی سبزشو دوست داشتم رو به فنا داد. چنین ماشیندوستی هستم که برای قاشق بیشتر ناراحت بودم :)))

وقتی پیاده شدم با ماه اک رفتیم عقب که هم حواس همسر موقع رانندگی پرت نشه هم من کمتر اذیت بشم. ماه اک اینقدر بین من و کریر شیطنت کرد که آ دسته کریر خورد توی لبش و لبش که چند روز بود خشک شده بود و روز شنبه هم ترک خورده بود؛ خون افتاد. دلم ضعف رفته بود از ناراحتی. طفلک مگه آروم میشد؟!  محکم چسبوندمش تو بغلم. لباسم خونی شده بود. همسر صداش درومد که حواست کجاست؟ زدم زیر خنده و گفتم همین الان تو بغلت ابکاری کرد من سکوت ا... با هر ترفندی بود ماه اک خواب رو گذاشتم تو کریر تا کمی بخوابم اما گوشیم زنگ خورد و همین شد شروع یک سردرد.

این بار خیلی خوب رفتیم. ساعت ٢ رسیدیم. مادر همسر سوپ گذاشته بود. دو تا از کوفته ها رو هم گرم کردیم و یک ناهار خوشمزه خوردیم. بعد از ناهار من و همسر مست خواب بودیم و ماه اک سر حال. یک قرص خوردم و دراز کشیدم. حال تهوع بدی داشتم. نگران بودم که ما بخو م؛ ماه ابکاری نکنه. مادر همسرهم نیاز به استراحت داشت. اما نفهمیدم کی خوابم برد. چشمام رو که باز هنوز درد داشتم و تهوع شدید. تو فکر یک مسکن دیگه بود که با خوردن ما و نوشیدنی دارچین زنجبیل حال تهوع کم شد و سردردم آرومتر

قرار بود بریم مرکز ید لاله اما هم خیلی رو فرم نبودم؛ هم به همسر گفتم مامانت سردرد دارن و این درد امروز نیست. مدتیه که دائم درد می کنه. همسر هم فشار مامان رو چک کرد و با ضرب و زور راهی بیمارستان شدن برای بررسی وضعیت. با خودم فکر می چه خوب که مربی نبود و برای امروز قراری نگذاشتیم که اصلا جور نمیشد برم

چهارشنبه 

بالا ه بعد از یک ماه فرصتی دست داد که برم رمز کارتم رو درست کنم. بانک خیلی نزدیک بود. شال و کلاه و پیاده راه افتادم. بعد از بیشتر از یک ماه می تونستم تنها، بدون دلنگرانی برای تنم، با فراغ بال تو خیابون قدم بزنم و پیاده روی کنم. سردی هوا قابل تحمل بود و بانک خیلی خلوت. کارم کلا نیم ساعت طول کشید اما همین نیم ساعت چنان حال خوشی در وجودم ریخته بود که هنوز شارژم.

مادر همسر رفت خونه دخترش تا کمک کنه برای مهمانی شب. من هم ناهار رو آماده . همسر هم مشغول تمیز ماشین بود. ماه رو که بردم عوض کنم، تقریبا کارمون تموم بود که ماه چون هنوز بلد نبود دمپایی بپوشه، توی خورد زمین. حالا با عجله همسر رو  که تو حیاطه و صدا بهش نمیرسه صدا میزنم. همسر میاد و مراقب میشه که ماه نیاد بیرون از و من با عجله لباسهای ماه رو آماده می کنم که ببرمش . دیدین آدم عجله داره؛ الکی از این ور به اون ور می دوه :)). همسر که رفت در طی یک تصمیم انتهاری و یک عملیات ضربتی، پ بیرون برای خودم حوله برداشتم. چشم تون روز بد نبینه که هیچگونه شامپویی برای شستن موجود نبود. بدتر از اون  حتی اگر در رو باز می ؛ جدای از مسافت فقط سه تا در بین من و همسر بود. بیرون هم گوشی همسر زنگ میخورد، بعد گوشی مادر شوهر دوباره گوشی همسر و... تنها راه چاره دا ن بود :))) درست مثل انسانهای اولیه  که هیچگونه وسیله ارتباطی بینشون نبود. تن صدام از متوسط شروع شد و وقتی دیگه ناامید شدم یک جیغی هم زدم :))) ماه اک خوب میفهمید آرومم و جیغ ام عصبی نیست بدون گریه و با تعجب وسط ایستاده بود و نگاه میکرد که چرا عین زامبی ها رفتار می کنم. خیالم راحت بود که اهل خانه بی غذا نمی مانند. فکر فعلا در ماندگاریم تا دستی از غیب برسد. همسر صدای ما رو نفهمیده بود اما بر اساس حسش حدس زده بود که ص از دوردست به گوش میرسه. گوشیها رو جواب داد. زیر غذا رو کم کرد و بالا ه یک شامپو هم بدست ما رسید و ماه اک اولین ایستاده اش و پر ماجرا رو تجربه کرد. 

برادر همسر خیلی ماهه. همین که فهمید من با بچه هستم رفت پایین که من بتونم راحت بیام بیرون. اینقدر این فهم و شعورش ستودنیه برای منِ حساس که همیشه بهترین ها رو براش آرزو می کنم. 


برچسب ها : تر تان دی (١ - همسر , ,همین ,خیلی ,ساعت ,گفتم ,همسر گفتم , ایستاده ,گوشی همسر ,بانک خیلی ,مادر همسر
تر تان دی (١ همسر , ,همین ,خیلی ,ساعت ,گفتم ,همسر گفتم , ایستاده ,گوشی همسر ,بانک خیلی ,مادر همسر
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
یک شروع پر انرژی بعد از شب زنده داری تا طلوع شنبه

اینجا هشت بهشت است؛ صدای شادی بخش غ ز ل 

بالا ه بعد از شش ساعت کار؛ گوشتها جمع شد و فرصتی دست داد که ولو شویم باشد که جز رستگاران خواب باشیم

صبحتان پرتقالی

و روزتان لبریز خیر و برکت

برچسب ها : یک شروع پر انرژی بعد از شب زنده داری تا طلوع شنبه
یک شروع پر انرژی بعد از شب زنده داری تا طلوع شنبه
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
پیش از سفر

 از دو سه روز بعد از تمام شدن کار ترجمه؛ یهو خالی شدم. انگار فشار روانی اون سه ماه تازه اثرش آشکار شد. دیگه خوشحال نبودم. دیگه چیزی خوشحالم نمی کرد به جز شیطنت های شیرین ماه اک. با هرچیزی عصبی می شدم.  وقتی ماه اک در ماگ های جفتی که مدتها گشتم تا پیداشون ؛ رو ش ت مثل اسپند رو آتیش بودم از شدت ناراحتی. در حالیکه وقتی حدودای ٧ ام آذر ماه اک یکی از عزیزترین و گرانقیمت ترین گلدونهای تزینی ام رو ش ت؛ نه عصبانی شدم نه حتی اخمی بهش . اوضاع بدی داشتم

قرار بود راه بیفتیم و من تصمیم داشتم شنبه م رو ببندم اما ....

ماه ام زده بود تو فاز نخو دن. شنبه وقتی خوابوندمش، ولی ماه که به صدای تلفن خونه خیلی حساسه با تماس اش بیدار شد و  نخو د. یکشنبه هم اینقدری خو د که من ساعت سه و نیم چند لقمه غذا بخورم

از اونجایی که مادر همسر دستهاشو عمل کرده؛ قصد داشتم خودم غذا آماده کنم واسه ناها روزی که میرسیم خونشون. عصر به پیشنهاد مادرجان وسایل کوفته رو حاضر و همزمان کارهای شام رو هم انجام دادم. از همسر خواستم برای وسط کوفته ها گردو بشکنه. در جواب، یک خسته اااام کشدار تحویلم داد.همسر خو د و هر چه از شنیدن کلمه خسته ام می گذشت بیشتر عصبی می شدم. منم خسته بودم و نگران کارهای انجام نشده برای سفر. منم خسته بودم وربا یک فسقل باید به کارهام میرسیدم. ماه اک که خو د نزدیک ١١ بود. قصد نداشتم همسر رو بیدار کنم که خودش بیدارش شد. در سکوت و با عصبانیت شام رو آوردم. 

  داشتم گردوها رو میش تم که نمیدونم چی گفت؟ شروع غر زدن. یک بحث مختصری شد. ظاهرن یک توضیحاتی میخواست بده که یک جمله اش به من برخورد و اجازه ندادم حرفش رو بزنه. اونم میگفت وقتی کامل گوش نمی کنی بد متوجه می شی.

از اونجایی که کوفته زیاد کار داره و ماه چسبیده بود به من نشد قبل از اینکه میز رو بچینم مواد کوفته رو ترکیب کنم و بزارم تو تابه سرخ بشه؛ تا ساعت دو ربع بیدار بودم. داشتم بیهوش می شدم که ماه اکم بیدار شد و نمی تونست بخوابه. کنارم خو د! پایین تخت خو د! با همون چشمای خوابالود و تن ظریفش از تخت رفت پایین و رو زمین سمت همسر خو د! آوردمش سر جای خودش! آ هم یک ساعت راه رفتم و شیر دادم تا تونست بخوابه.

دوشنبه

ساعت از یازده گذشته بود که رسیدم آرایشگاه. گاهی فکر می کنم اگر نغمه نبود؛ اینجا تقریبا امکان آرایشگاه رفتنم به صفر می رسید اینقدر که همسر  کارش زیاده و بلد هم نیست ماه رو کنار خودش آروم نگه داره. باز هم میز متحرک وسایل رو ضد عفونی کرد و ماه رو گذاشت روش که بازی کنند تا کار من تمام بشه. مدل ابروهام این بار متفاوت شد و خیلی دوستشون داشتم. کارم که تمام شد دلم نمیخواست برم خونهء  اگر م رو بسته بودم حاضر بودم کمردرد رو به جون ب م و بریم گردش اما فرصت نبود.

ساعت از دو گذشته برد که رسیدم خونه و ماه که خواب بود؛ تا خود شش از خستگی ت نخورد. در شرف غش بودم از شدت خواب. اما از ترس سردرد لقمه ای که برای صبحانه آماده کرده بودم و نخورده بودم رو خوردم و رفتم روی تخت اما خوابم نبرد. لباسهای مهمانی رو داخل کاور و چوب لباسی گذاشتم. بقیه روهم جمع رو تخت ماه که ماه اک بیدار شد.  

تقریبا کارهام رو سر شب انجام داده بودم اما تا قارچها رر سرخ کنم، به خونه جارو نزده یک نظمی بدم و لوازم آرایش و ت و پرتهای ریز رو جمع کنم ٣ شد و نزدیکهای چهار خواب

برچسب ها : پیش از سفر - خو د ,همسر ,داشتم ,بیدار ,کوفته ,خسته ,تونست بخوابه ,خسته بودم ,همسر خو د
پیش از سفر خو د ,همسر ,داشتم ,بیدار ,کوفته ,خسته ,تونست بخوابه ,خسته بودم ,همسر خو د
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
حیرانم

چشم دوخته ام به طلایی موهایش که با تابش نور کم جان عصرگاهی خورشید؛ درست مثل طلا برق می زند. این سومین بار است در دو ساعت گذشته که تلاش می کنم بخوابد شاید به کارهایم برسم. دیروز فقط یک زنگ تلفن ساده و نخو ده بیدار شدن ماه اک با صدایش تمام عصرم را به فنا داد. هوس نوشیدنی گرم بعد از کشک و بادمجان مجبورم می کند بچه به بغل چایی بریزم. هواسم هست که چایی رویمان نریزد. لم می دهم روی کاناپه و نگتهم که می افتد به صورت قرص ماهش، پلکهایش را بسته می بینم و خط سیاه مژه های پیچ و تاب دارش منحنی زیبایی را روی صورتی گلگون صورتش نقش کشیده. سر انگشتهایم را روی هم می کشم و از اینکه بعد از سه ماه تقریبا صاف شده و دیگر زیر نیست ته دلم قنج می رود. با این حال خشکی شان و سیاهی های دور ناخن ها که تاثیر شستن زیاد است؟ ظن ام بر کمبود ویتامین هاست... در هر صورت همین ها دلم را به درد می آورد. به یاد دستهای برف و تپل خانم همسایه می افتم که اگر بی ارزش ترین بدلیجات را هم به دستش آویزان کند؛ گرانبهاترین دیده می شود آنقدر که دستهایش زیباست. تصویر استوری اعتماد به نفس اینستا در ذهنم مسجم می شود و منی که با همه داشته ها و نداشته هایم هنوز موفق به افزایش لازم تا تثبیت اش نشده ام.

چشم می دوزم به دهانش که مک می زند و صدای نفس هایش که با فرو دادن شیر بالا و پایین می شود. غرق می شوم در خودم. در خودی که این روزها غریب است. نه غمگین است؛ نه ناراحت. نه مضطرب است نه دلواپس. اما خوشحال هم نیست. نه ی تلخی کرده و تلخش کرده. نه چیزی بهم ریخته و آشفته اس کرده. این روزها افتاده است روی دور باطل تو عرضه نداری!!! تو مادر خوبی نیستی!!! تو کدبانو نیستی!!! تو ...... 

ماه اک که به خواب می رود روی تخت می گذارمش و خودم!!!... شاید یک گرم متحولم کند


غ زل واره:

+ دوستی می گفت یکی از عوارض کمبود ویتامین ب همین کاهش سطح خلق است.

+ هم از این بی حوصلگی ها خسته ام. هم دلم نمی آید و توانش نیست که ماه اک را از شیر بگیرم. بهم میگن خیلی لاغر شدم.

+ دست و دلم به نوشتن هم نمی رود

برچسب ها : حیرانم - کرده ,کمبود ویتامین
حیرانم کرده ,کمبود ویتامین
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
می بری دلم رو

هدفون رو که از گوشم برمی دارم؛ کرم چوبی به دست میاد تو ورودی اتاق خوابمون و میگه اینو. بعد از چند دقیقه عشق بازی مادر دختری رو کاناپه خودش رو می کشه تو بغلم و از پاها میره بالا؛ به این معنی که پاشو. بغلش که می کنم و پا می شم؛ انگشت اشاره کوچولوش رو که گاهی دنیای من خلاصه میشه تو اشاره هاش؛ به سمت می گیره. در رو که باز می کنم خودش رو می کشه جلو که بریم تو .  و من روی آسمونا بودم از اینکه اینقدر بزرگ شده که از من بخواد ببرمش . 

از قبل بیدار شدنش داشتم برنامه ریزی می واسه رفتنمون اما به خاطر کمردردی که از روز قبل  گریبانگیرم شده ؛ سختم می آد ماه اک رو ببرم . به هر ضرب و هست بعد از صبحانه کمی جمع و جور می کنم  و میریم . ماه اک از وقتی تونست بشینه؛ خیلی به کف ع العمل نشون میده. وقتی موهامو آبکشی می و کفها می ریخت کف دستاشو به هر سختی بود از وان میاورد بیرون تا بتونه کفهای روی زمین رو لمس کنه.با شامپوی خودش، آب وانش رو کفی می کنم تا هم بیشتر لذت ببره، هم به من فرصت بیشتری بده.

با کف ها حس سرش گرم میشه. قشنگ ترین قسمت های دونفره مون؛ وقتیه که من باید تن نحیفش رو بشورم. وقتی دستم سر میخوره روی تن گرمش که هر عضوش راحت توی دستم جا می گیره. وقتی ساق پاهاش رو با تمام لذت دنیا لمس می کنم و دست روی شکمِ هنوز قلبمه اش می کشم. وقتی  بغلش می کنم و میخوایم بریم زیر دوش و محکم خودش رو به من می چسبونه که سر نخوره و گاعی سرش رو رو شونه ام میزاره که آب روی سرش نریزه. وقتی من می چسبونمش به خودم و بوسه بارونش می کنم و ازش تشکر می کنم که با اومدنش یک دنیا رنگ پاشید به زندگیمون. موقع آبکشی خوابش گرفته. از این که آب میریزه روی سرش  گریه میکنه.

کارمون که تمام میشه؛ حوله رو می پیچم دورش و میایم بیرون. خیلی سخته اما بچه به بغل تن پوشمو تن می کنم. ماه اک از نوع حرکاتم موقع پوشیدن می خنده. تشک تعویضش رو روی تخت پهن می کنم و میگذارمش روی تشک تا لباس تنش کنم اما دیگه قرار نداره. با عروسک چاپی شلوار زردی که با کلی هیجان براش یدم سرش رو گرم می کنم. موفق میشم لباس تنش کنم. از اتاق میام بیرون که لباسهای خودم رو از روی بند توی اتاق ماه تنم کنم . با یک حال خوب، یک حس سبک، با آرامش و آخی گویان از این که کار سختم تموم شد میام از اتاق بیام بیرون که ....

می بینم ماه اک نشسته تو و دمپایی رو هی میزاره رو پا دری و بر میداره میزاره تو :))))) 

 یادم رفته بود بعد از پوشوندن لباساش،  در رو ببندم. یعنی موندم الان بخندم از قشنگی حرکاتش یا گریه کنم از اینکه کارم زیاد شده. این بار دومه که یادم میره در رو ببندم و ماه کوچولو کارم رو زیاد می کنه با کنجکاوی ها و کارهای بامزه اش. اما بار اول شدت فاجعه در این حد نبود که لازم باشه دوباره بشورمش؛ فقط به شستن پادری ختم شد. شلوارم رو می ندازم روی تخت، پادری رو تا می کنم که بشورم و یک حوله خشک از ماه برمی دارم و می پرم تو . لباسهاشو درمی آرم و با کلی قربون صدقه بهش توضیح دادم که جفتمون ابکاری کردیم و مجبورم بازم بشورم اش. هم خودم خسته ام هم ماه که این بار از شدت خوابالودگی جیغ میزنه که آب نریزم روی سرش. حوله رو که می پیچم دورش با تمام وجود می چسبونمش به خودم و نفس راحتی می کشم که کار تمام شد.

یاد دفعه قبل می افتم که از بس عصبی شده بودم سرش داد زدم. اما این بار  این بار عصبانی نبودم. نه از ماه اک نه از خودم. دفعه قبل عصبانیت از خودم، و فراموش بستن در رو سر طفلکم خالی . اما حقیقت اینه که ماه اک با همین وجود ظریف و کوچولوش بزرگترین معلمیه که تو زندگیم داشتم. با همین معصومیتش بهم یاد داد مسئولیت کارهام رو به عهده بگیرم و اشتباهاتم رو بپذیرم. دفعه قبل که پادری رو میشستم دائم خودمو سرزش می که چاره اش همین آبکشی بود چرا داد زدی؟

حالا ماه خوابش برده تو آغوشم. پادری و سنگ جلوی رو باید تمیز کنم. اما آروم و خوشحالم. از ع العملم از درسی که خوب یاد گرفتم با وجود ماه اک. از حضور همسر و کلا از بودنم 

زنده باد زند گی

زنده باد ما

زنده باد شما

زنده باد خودم


دوشنبه 12 آذر ساعت 3:30 بعد از ظهر



غ زل واره:

+ دست همه اونهایی که تو پست قبل انگشتهای مهربونشون رو روی کیبورد فشار دادن و برام نوشتن می بوسم. خصوصا اون خانمی که دوتا بچه داره و اسمشو ننوشته بود و حمیده جان که با سه تا بچه و وقت کم برام زمان گذاشتند. مرسی که با گفتن نظراتتون دل منم آروم کردید. فکر کنم این بی اعص ها برمیگرده به تغییرات هورمونی یا شاید چندتا مهمونی تو دو سه روز که من به خاطر راه دور نمیتونستم تو هیچکدوم حاضر شم. یچه ننه هم خودتونید :))))

برچسب ها : می بری دلم رو - ,اتاق ,پادری ,بیرون ,تمام ,وجود ,پیچم دورش
می بری دلم رو ,اتاق ,پادری ,بیرون ,تمام ,وجود ,پیچم دورش
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
این تنهایی زیادی


اینقدر دلم گرفته که نمیتون بخوابماگر نمیخواین چیزی بنویسید این پست رو نخونید چون راضی نیستم از این همه سکوت.  خودتون رو مدیون نکنید



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : این تنهایی زیادی
این تنهایی زیادی
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
شبتون نیک

از همون ده پونزده سال قبل که واسه درمان جوش های صورتم  طب سنتی می رفتم؛ چایی رو ترک . البته زیاد هم چایی خور نبودم. تا همین دو سه ماه پیش بود فقط آ هفته ها با همسر چایی میخوردم. اما این مدت که شبها کار می ؛ یک چایی داغ انرژی شروع کار شبانه  و کاهش دهنده خوابالودگیم بود. حالا کار تمام شده اما باز آ شبی هوس چایی . بعضی وقتا هیچی مثل یک نوشیدنی داغ نمی تونه سر ح بیاره و گرمت کنه


+ دیدین بعضیا آرایش می کنند و با دیدنشون کیف می کنی؛ بعضی هام یک مدلی آرایش د اصلا لجت می گیره؟!

یا بعضیا یک جوری لباس پوشیدن از نکاه بهش ت می بری؛ بعضی هام یک لباسی تن شونه که اصلا نمی تونی درکش کنی و در حیرت می مونی که طرف چطور حاضر شده اینو تنش کنه؟

همه این ها رو گفتم که بگم وقتی خانوم همسایه رو موقع بیرون رفتنش می بینم؛ حس عروسیای زمان بچگی بهم دست می ده. یک خانم خوش پوش که یک آرایش شیک کرده و نگاش که می کنی خستگی از تنت در میره

 

+ نظرات رو تایید


برچسب ها : شبتون نیک - چایی ,آرایش ,بعضی
شبتون نیک چایی ,آرایش ,بعضی
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
حیات دُسْتُم

هوا اونقدر ابره که خونه تقریبا تاریکه. در کتابخونه رو باز می کنم و چشمم می افته به فیه ما فیه. برش میدارم و ولو میشم رو کاناپه. چشمم می افته به دسته گل رز آبی. خدای من این یکی از قشنگ ترین گل های دنیاست با این که کلا کششی به رنگ آبی ندارم. دو روز پیش همین موقع ها بود که براش پیام دادم: " باید از خدا طلب بخشش کنی که اعصاب من رو بهم ریختی و باعث شدی برای این طفل معصوم بی حوصله باشم. گفت من که حرف بدی نزدم! آره راست می گفت؛ حرف بدی نزده بود اما صبح قبل از رفتنش گفته بود که به جای کار بازیگوشی می کنی. تو لپ تاپت ده تا وبلاگ باز بود و من دلم ش ته بود از قضاوتش. از اینکه به خاطر اب شدن کروم، مجبور شدم بعد از مدتها اُپرا رو باز کنم و اونم با تمام تب های دفعه آ باز شده بود و با عث شده بود قضاوتم کنه به ناحق

یک بار دیگه math type رو نصب و این بار مشکل پیست نشدن وردم حل شد. فرمولها رو تایپ و یک غلط گیری کلی و تماااام. ساعت پنج عصر بود. یک نفس راحتی کشیدم و با ماه اک پریدیم توی . تازگیها وانش را پر از کف می کنم. با دیدن کف ها می خنده و میگه عه عه!! و کیف می کنه. آب که ریخت رو تنم خستگی ها باهاش شسته شدن. فکرم آروم شد و تنم سبک. گاهی فقط یک دلچسب میتونه ح رو خوب کنه.

داشتم لباسهای ماه اک رو تنش می که از راه رسید. برخلاف همیشه که کنار جالباسی لباس هاش رو عوض می کرد؛ دستهاشو میشست بعد میومد کنار ما؛ اومده بود پشت سرم ایستاده بود. فکر واسه دیدن ماه اک دلتش طاقت نیاورده. کارم که تمام شد پاشدم که برم لباس بپوشم که دیدم یک دسته گل رز آبی گرفت جلومو مثل یک پسر کوچولوی نادم و شیطون خندید و با مظلوم نمایی مختص خودش گفت: " دیدم ناراحت شده بودی و میخواستی سرت رو بکوبی به دیوار. گفتم از دلت در بیارم". گل از گلم شکفت و خوشحالی تمام شدن کار با ذوق مرگی فهمیده شدن تکمیل شد. 

بازم چشم میدوزم به دسته گل روبروم که دو روزه با دیدنش خوشبخترین زن دنیام. که با دیدنش تمام خوبیهای همسر تو ذهنم مرور میشه. که شیرین ترین لحظه های زندگیمو به یادم میاره. که لبریزم می کنه از عشق و هیجان و شکوفا می کنه غنچه های امید در دلم را. 

چشمهایم غرق خواب شده. نگاهی به فیه ما فیه مولانا می اندازم و می گویم سنگینی جملاتت هوشیاری کامل میخواهد. چشمانم را می بندم و باز هم به شیرینی های زندگی ام فکر می کنم


غ ز ل واره:

این اولین نوشته ایه که خودم رو زن خطاب می کنم :)

برچسب ها : حیات دُسْتُم - تمام ,دسته
حیات دُسْتُم تمام ,دسته
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
کوچکترین مادر دنیا
+ یکشنبه ساعت 1 ظهر
شب گذشته بود که می خواست بخوابد. با شیر خوردن توی بغلم نتوانست بخوابد. با ایما و اشاره فهماند که میخواهد روی زمین بخوابد. بالش را گذاشتم روی زمین و ماه اک را گذاشتم رویش. خنده شیرینی کرد! انگار که ته لذت دنیا همین است. کنارش دراز کشیدم. تمام  روز، توی ذهنم مرور شد. از صبح که بیدار شده بود تا ساعت 4 بعد از ظهر نخو ده بود. خو دنش هم اندازه مهلت یک و و کمی دور خود پلکیدن بود. و حالا! ساعت از 12 هم گذشته بود و ماه اک هنور بیدار بود. در حالیکه معمولا 2 ساعت در روز می خو د و شبها بین 10:30 تا 11:30 می خو د. با مرور این افکار با خودم گفتم درست همین روزها که حالِ فکر و دلم خوب نیست ماه اک هم اجازه نمی دهد یک کم آزاد باشم... هنوز جمله توی ذهنم کامل نشده بود که جرقه ای در تاریکی افکارم، نور کم جانی را افروخت. با خودم گفتم:"شاید هم، اینقدر  فهمیده بوده حال فکر و دل من خوب نیست!... اینقدر که نگرانِ خوب یا بد بودن حالِ من بوده که نمی توانسته بخوابد. شاید مطمئن بوده تنها راه مراقبت از من یا بهتر شدن حال من،  بیشتر بیدار بودن  و بیشتر به من چسبیدن باشه"
دیگر مثل قدیم ها (قبل از ازدواج) اشکم دم مشکم نیست وگرنه حتما با این فکر یک دل سیر می با از ظرافتی که میتواند در تفکر و رفتارش باشد.رراستش این روزها فکر می کنم ماه اک همانقدر که بچه است، بزرگ است. احساس می کنم این روزها بیش از هر دیگری مراقب منِ است اما به روش خودش.

+ دوشنبه 50 دقیقه بامداد
ظهر ماه اک رو بردم روی تخت که مثلا بازی کنیم و بعد هم بخوابد، رفت دنبال بازی خودش. ماه اک برای خودش بازی می کرد و من دَمَر افتاده بودم روی تخت و همینطور که صورتم رو بالش بود و چشم دوخته بودم به ملافه بالش، فکرهای تلخ و گزنده، سرزنش ها، نبخشیدن ها یک باره هوار شدن روی مغزم، روی دلم، روی تمام احساسم و هر لحظه حالم بدتر و بدتر می شد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم فشاری افکاری را که اگر جلوی جولان دادنشان را نمی گرفتم؛ می توانستند به راحتی له ام کنند . با ناامیدی زنگ زدم به خواهرک... در دسترس بود :) جواب داد. حرف زدیم. گفت باید خودت را ببخشی برای هرتصمیم و انتخاب اشتباهی که داشتی.,و دقیقا بزرگترین مشکل من همین است که نمی توانم خودم را ببخشم. در حقیقت، عمیق تر که فکر می کنم من حتی نتوانستم هیچ کدام از آدمایی که در گذشته به من یا به خانواده مان آسیب رساندند را ببخشم. نمیدانم تا کی باید این بار سنگین را بر دوش بکشم؟ حقیقتا خسته ام. من پُرم از زندگی... اما به طرز غافلگیر گننده ای یک روز یک جا، در یک نقطه، انگار که داخل راه بن بست گیر بیفتم؛ می افتم تو دام تمام این تلخی ها و هر چه دست و پا می زنم؛ چند روز اسیرم تا بالا ه نخ های دام شوند و از دام خارج شوم. ولی فقط از دام خارج می شوم. نمی توانم سر به نیست اش کنم. و باز هم یک روز دیگر یک جای دیگر و تو یکی دیگر از بن بست های مسیر، افکار تلخ هوار می شوند روی وجودم.  آزار دهنده ترین قسمت افکارم نبخشیدن خودم است. سرزنش خودم!!!
 یک بار قاف به من گفت:"همه ما اگر فکر امروزمان را داشتیم خیلی از خطاها را مرتکب نمی شدیم. خیلی از کارها را انجام نمی دادیم. اما حقیقت اینست که آن زمان این فکر را نداشتیم." اما من که به قول ایزدی (خدایا کاش فقط یک بار دیگر می دیدمش و اینبار می بوسیدمش؛ اینقدر که به من حس یک دوست خوب می بخشید تا یک ای روانشناسی) هنوز آدم نشده ام؛ نمی توانم این قانون را به خودم تعمیم بدهم.نمی توانم به آن حرف در مورد شخص خودم اعتقاد داشته باشم. به خواهرک گفتم تو چطور بخشیدی؟ گفت به یک نقطه ای میرسی که خسته می شوی. کم میاوری. دیگر نمی توانی این بار را روی دوشت حمل کنی. آنوقت می بخشی و دعا میکنی آنهایی که موجب آزارت شدند. گفتم:"من کجای این راهم؟" گفت:"تو خسته ای. ولی هر موقع توانستی آنهایی که بهت بد کرده اند را دعا کنی؛ دردهایت تمام میشوند و ح از همیشه خوبتر میشود".
با خودم فکر می کنم که الان مهم ترین چیز برایم بخشیدن خودم است. باید از این مرحله رد شوم شاید بقیه را راحت تر بخشیدم. مکالمه که تمام شد؛ حالم خیلی بهتر بود... یادم آمد که دیدی ماه حاضر نبود بخوابد؟ نیم ساعت تو رو به حال خودت گذاشت ببین چطور با نشخوار افکارت  یک باره بهم ریختی.

 این روزها هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که ماه اک با تمام کوچک بودنش؛ چند روز گذشته برایم مادری کرده. تمام این چند روز به جای اینکه من مادرش باشم او مادرم بوده است. درست مثل روزهایی که به شدت مضطرب بودم و مامان دستم را میگرفت و دور حیاط می دواند که مجبور شوم حرکت کنم و ضربان قلبم برود بالا تا بهتر بشوم؛ من را مجبور می کرد مدام در حال حرکت باشم. ضربان قلبم بالا نمی رفت چون ماه قدم هایش به اندازه قدم های من نبود اما با عشقش دلم می لرزید؛ با کار های شیرینش که هر روز و هر روز شیرین تر میشوند. ماه اک به اندازه همه آدم هایی که به خاطر دوری محبتشان را از دست داده ام؛ به من محبت می کند
امشب روی تخت به پشت خو ده بودم. ماه اک روی من خو ده بود و سرش زیر گردنم بود. به خودم آمدم و دیدم دستش کوچکش را گذاشته روی صورتم و دارد به سمت بالا (به من) نگاه می کند و لبخند میزند... فقط خدا می داند چه حس قشنگی بود! کمی بعد خودش را کشیده بالا و با همه بلد نبودنش؛ لبش را گذاشته روی لبهایم. و من کم مانده بود از هیجان این عشق بازی مادر و دختری قالب تهی کنم. ماه اک این روزها کوچکترین مادر دنیا شده.

غ زل واره:
فکر کنم این دفعه پنجم یا ششم باشد توی 4، 5 ماه گذشته که به روش خودش من را می بوسد. قبلا دهنش رو باز می کرد و میگذاشت روی لبهایم :)) ❤❤❤❤❤❤
برچسب ها : کوچکترین مادر دنیا - تمام ,خودش ,روزها ,ساعت ,گذشته ,بازی ,مادر دنیا ,کوچکترین مادر ,ضربان قلبم ,خودم گفتم
کوچکترین مادر دنیا تمام ,خودش ,روزها ,ساعت ,گذشته ,بازی ,مادر دنیا ,کوچکترین مادر ,ضربان قلبم ,خودم گفتم
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
رحم کننده ترین

ساعت از 12 گذشته اما به شدت هوس چایی کرده ام. امروز چایی دم نکرده ام و عصری به جای چای شیر گرم خورده ایم. همسر هم هوس کرده اما وقتی می گوید دیر وقت است من نمی خورم؛ حوصله نمی کنم چایی دم کنم. با یک ماگ پر از قهوه می نشینم سر لپ تاپ که ته مانده خنس شده کار را تمام کنم اما شوک تصادف وحید بدجور افکارم را بهم ریخته. پسرک نخبه ما با 230 تا سرعت زده به یک پیکان. کاپوت و جلوی ماشین کلا نیست. خدا رحم کرده که ماشین درست درمون سوار بوده نه از این قراضه های ایرانی وگرنه امکان نداشت جان سالم به در ببرد. شکر خدا ایربگ ها باز شده و ایمنی ماشین بالا بوده. اما شدت تصادف به قدری زیاد بوده که پشت همان پیکان قراضه که بدنه خیلی محکمی دارد؛ تا خود صندلی راننده جمع شده و سرنشین جلو را به سختی و با کمک نیروهای امدادی از ماشین خارج د.

فکر آن آقا با گردن ش ته!!! که همه دست به دعا هستند نخاعش دچار آسیب دیدگی نشده باشد؛ تمام ذهنم را پر کرده و جز او به چیزدیگری نمی توانم فکر کنم. ع ها را که میبینیم من و همسر از تعجب و رحم خدا دهانمان باز است. پیکان کلا لوله شده اما مخزن گاز سالم مانده. فقط خدا می داند اگر منفجر شده بود چه فاجعه ای رخ می داد. بعد یاد مادرش می افتم و به همسر می گویم مادر وحید آنقدر بی توقع به همه محلت می کند و دعای همه پشت سرش است که خدا پسرش را یک بار دیگر به او بخشیده است. 

صبح شده. همسر را بدرقه کرده ام. چندتا ما بر میدارم و با یک استکان آب جوش می نشینم سر لپ تاپ. اما هنوز ذهنم درگیر تصادف است. حقیقتا زندگی و بزرگی و مکنت آدم ها همه به مویی وصل است. آدم از یک لحظه بعدش خبر ندارد. اینجور اتفاق ها تلنگرهای بزرگی است به ما آدم ها که بگوید به هیچ چیز این دنیا دل نبند و برای هیچ چیزش غصه نخور که هیچ کدام ماندگار نیستند. طرف اگر دچار ضایعه نخاعی شده باشد تمام زندگی خودش و خانواده اش نابود است؛ آنوقت ما می نشینیم و به این فکر می کنیم که فلانی چقدر خودخواه است که فلان کار را کرده و فلان حرف را زده. از ب با خودم فکر می کنم باید با یک لبخند از کنار تلخی ها و سختی ها گذشت اما برای کوچکترین خوشی ها از ته دل قهقه زد. اصلا کاش تو دل غصه ها و سختی هایمان؛ به جای تمرکز روی تلخی اتفاقها؛ ذهنمان را به چالش می کشیدیم و به دنبال سوژه ای برای خنده می گشتیم و آنقدر قهقه می زدیم که آن غصه و درد از رو برود. به قول مهدی پاکدل بزرگترین انتقامی که میشه از زندگی گرفت اینست که شاد باشیم

برچسب ها : رحم کننده ترین - کرده ,ماشین ,همسر ,بوده ,سختی ,زندگی
رحم کننده ترین کرده ,ماشین ,همسر ,بوده ,سختی ,زندگی
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
کوچکترین مادر دنیا
+ یکشنبه ساعت 1 ظهر
شب گذشته بود که می خواست بخوابد. با شیر خوردن توی بغلم نتوانست بخوابد. با ایما و اشاره فهماند که میخواهد روی زمین بخوابد. بالش را گذاشتم روی زمین و ماه اک را گذاشتم رویش. خنده شیرینی کرد! انگار که ته لذت دنیا همین است. کنارش دراز کشیدم. تمام  روز، توی ذهنم مرور شد. از صبح که بیدار شده بود تا ساعت 4 بعد از ظهر نخو ده بود. خو دنش هم اندازه مهلت یک و و کمی دور خود پلکیدن بود. و حالا! ساعت از 12 هم گذشته بود و ماه اک هنور بیدار بود. در حالیکه معمولا 2 ساعت در روز می خو د و شبها بین 10:30 تا 11:30 می خو د. با مرور این افکار با خودم گفتم درست همین روزها که حالِ فکر و دلم خوب نیست ماه اک هم اجازه نمی دهد یک کم آزاد باشم... هنوز جمله توی ذهنم کامل نشده بود که جرقه ای در تاریکی افکارم، نور کم جانی را افروخت. با خودم گفتم:"شاید هم، اینقدر  فهمیده بوده حال فکر و دل من خوب نیست!... اینقدر که نگرانِ خوب یا بد بودن حالِ من بوده که نمی توانسته بخوابد. شاید مطمئن بوده تنها راه مراقبت از من یا بهتر شدن حال من،  بیشتر بیدار بودن  و بیشتر به من چسبیدن باشه"
دیگر مثل قدیم ها (قبل از ازدواج) اشکم دم مشکم نیست وگرنه حتما با این فکر یک دل سیر می با از ظرافتی که میتواند در تفکر و رفتارش باشد.رراستش این روزها فکر می کنم ماه اک همانقدر که بچه است، بزرگ است. احساس می کنم این روزها بیش از هر دیگری مراقب منِ است اما به روش خودش.

+ دوشنبه 50 دقیقه بامداد
ظهر ماه اک رو بردم روی تخت که مثلا بازی کنیم و بعد هم بخوابد، رفت دنبال بازی خودش. ماه اک برای خودش بازی می کرد و من دَمَر افتاده بودم روی تخت و همینطور که صورتم رو بالش بود و چشم دوخته بودم به ملافه بالش، فکرهای تلخ و گزنده، سرزنش ها، نبخشیدن ها یک باره هوار شدن روی مغزم، روی دلم، روی تمام احساسم و هر لحظه حالم بدتر و بدتر می شد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم فشاری افکاری را که اگر جلوی جولان دادنشان را نمی گرفتم؛ می توانستند به راحتی له ام کنند . با ناامیدی زنگ زدم به خواهرک... در دسترس بود :) جواب داد. حرف زدیم. گفت باید خودت را ببخشی برای هرتصمیم و انتخاب اشتباهی که داشتی. گفتم دقیقا بزرگترین مشکل من همین است که نمی توانم خودم را ببخشم. در حقیقت، عمیق تر که فکر می کنم من حتی نتوانستم هیچ کدام از آدمایی که در گذشته به من یا به خانواده مان آسیب زدند را ببخشم. هیچ کدام. مثلا لی لی! با همه محبتی که به من دارد. اما من بعد از اون رفتارهای ناحق هیچوقت نتوانستم مثل قبل دوستشان داشته باشم. هستند. تماس داریم. برایم کم نمیگذارند اما من!!!! .... این یک نمونه ساده است از نبخشیدن ها. خواهرک گفت تا کی می خواهی این بار سنگین را روی دوشت بکشی؟ گفتم حقیقتا خودم هم خسته ام. من پُرم از زندگی اما ی و تو یک نقطه، انگار که توی راه بن بست گیر بیفتم؛ می افتم تو دام تمام این تلخی ها و هر چه دست و پا می زنم؛ چند روز اسیرم تا بالا ه نخ های آن دام شوند و از دام خارج شوم. اما فقط از دام خارج می شوم. باز هم یک روز دیگه یک جای دیگه تو یکی دیگه از بن بست های مسیر، افکار تلخ هوار می شوند روی وجودم. اما آزار دهنده ترین قسمت افکار نبخشیدن خودم است. سرزنش خودم!!!
 یک بار قاف به من گفت:"همه ما اگر فکر امروزمان را داشتیم خیلی از خطاها را مرتکب نمی شدیم. خیلی از کارها را انجام نمی دادیم. اما حقیقت اینست که آن زمان این فکر را نداشتیم." اما من که هنوز آدم نشده ام؛ نمی توانم این قانون را به خودم تعمیم بدهم.نمی توانم به آن حرف در مورد شخص خودم اعتقاد داشته باشم. به خواهرک گفتم تو چطور بخشیدی؟ گفت به یک نقطه ای میرسی که خسته می شوی. کم میاوری. دیگر نمی توانی این بار را روی دوشت حمل کنی. بعدش یکهو انگار زیر و رو شدم. بخشیدم و دعا آنهایی که موجب آزارم شدند. گفتم:"من کجای این راهم؟" گفت:"تو خسته ای. ولی هر موقع تونستی منفورترین آدمی که توی زندگیت بوده رو ببخشی اونوقت سبک می شی. دردهات تموم میشه و ح از همیشه خوبتر میشه". بعد من نشستم فکر می کنم ببینم چند تا آدم منفور بین بخشیده نشده ها هست :)) البته مهم نیست منفورترین ها چند نفرن. اما پیدا نمی کنم شان. الان مهم ترین چیز برام بخشیدن خودم است. باید از این مرحله رد شوم شاید بقیه را راحت تر بخشیدم. مکالمه که تمام شد؛ حالم خیلی بهتر بود. یکهو یادم آمد که دیدی ماه حاضر نبود بخوابد؟ نیم ساعت تو رو به حال خودت گذاشت ببین چطور با نشخوار افکارت  یک باره بهم ریختی.
 این روزها هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که ماه اک با تمام کوچک بودنش؛ چند روز گذشته برایم مادری کرده. تمام این چند روز به جای اینکه من مادرش باشم او مادرم بوده است. درست مثل روزهایی کهبه شدت مضطرب بودم و مامان دستم را میگرفت و دور حیاط می دواند که مجبور شوم حرکت کنم و ضربان قلبم برود بالا تا بهتر بشوم؛ من را مجبور می کرد مدام در حال حرکت باشم. ضربان قلبم بالا نمی رفت چون ماه قدم هایش به اندازه قدم های من نبود اما با عشقش ضربان قلبم را تندتر می کرد. با کار های شیرینش که هر روز و هر روز شیرین تر میشوند. ماه اک به اندازه همه آدم هایی که به خاطر دوری محبتشان را از دست داده ام؛ به من محبت می کند
امشب روی تخت به پشت خو ده بودم. ماه اک روی من خو ده بود و سرش زیر گردنم بود. یهو دیدم دستش کوچکش را گذاشته روی صورتم و دارد به سمت بالا (به من) نگاه می کند و لبخند میزند... فقط خدا می داند چه حس قشنگی بو! کمی بعد خودش را کشیده بالا و با همه بلد نبودنش؛ لبش را گذاشت روی لبهایم. و من کم مانده بود از هیجان این عشق بازی مادر و دختری قالب تهی کنم. ماه اک این روزها کوچکترین مادر دنیا شده.
فکر کنم این دفعه پنجم یا ششم باشد توی 4، 5 ماه گذشته که به روش خودش من را می بوسد. قبلا دهنش رو باز می کرد و میگذاشت روی لبهایم :)) ❤❤❤❤❤❤
برچسب ها : کوچکترین مادر دنیا - گفتم ,روزها ,ساعت ,خودش ,تمام ,بوده ,ضربان قلبم ,مادر دنیا ,کوچکترین مادر ,خودم گفتم ,داشته باشم
کوچکترین مادر دنیا گفتم ,روزها ,ساعت ,خودش ,تمام ,بوده ,ضربان قلبم ,مادر دنیا ,کوچکترین مادر ,خودم گفتم ,داشته باشم
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
ماهی به دمش رسیده :))

چقدر دلم نوشتن های طولانی میخواد. چقدر حرف ننوشته دارم. این کار تموم شه یک حال اساسی باید به خودم بدم با این همت و یک حال اساسی تر به ماه اک که یک وقتایی همکاری میکنه :). 

خیلی خوابم میاد ولی باید تموم شه. فرسایشی شده این کش دار شدنش


+سپاس بی کران از اونایی که تو پست "جهاز" برام حرف زدن. نظرات رو تایید

برچسب ها : ماهی به دمش رسیده :))
ماهی به دمش رسیده :))
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
جهاز

هنوز هم بعد از سه سال هر موقع یک عروسی سمت خانواده همسر هست و مادر همسر از جهاز عروس تعریف می کنه؛ اعتماد به نفسم میره ته. من هر وسیله ای رو که یدم؛ بهترینش رو یدم خصوصا وسایل برقی رو اما ت و پرت های اضافه مثل تزئینی و خورده ریزهای آشپرخونه رو نگرفتم. و خوب چشمم رو روی داشتن بعضی چیزها باید می بستم. شماها هم چنین حس هایی دارید؟

برچسب ها : جهاز
جهاز
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
افکار منفی را از ذهن خارج کنید.

مدتی بود که کنترل خوبی روی خودم داشتم تا ب که از ساعت 9 شب یهو انرژی هام ته کشید و دیگه از دست شیطونی های ماه اک به شدت خسته شده بودم و کمرم هم درد گرفته بود از بس از سر ک نت ها برش داشته بودم. از اینکه با عصبانیت از آشپزخونه بردمش بیرون. از اینکه با عجله کار می که شام آماده کنم و به خاطر عجله یکهو قدم برداشتم و ماه که چسبیده بود به پای من افتاد رو زمین. 

و همین شد که بعد از خو دن ماه اک که با سختی و کلافگی موفق به خوابوندنش شدم؛ هجوم افکار منفی به حدی رسیده بود که آشفته بودم و نه ی بود براش حرف بزنم؛ نه افکار تلخم گفتنی بود!!! حتی یک پست هم نوشتم اما دلم نخواست انرژی منفی اش اینجا بمونه.

امروز بهتر بودم. رابطه مون با ماه خوب بود. کلی خندیدیم و بازی کردیم اما اون افکار تلخ، اون احساس گناه در پس زمینه مثل خوره جونم رو میخورد. ماه رو شیر میدادم که خدا رو قسم دادم به شیره جونی که تو وجودم نهاده که یک راهی بهم نشون بده. میدونم تو منو بخشیدی. کمکم کن خودم رو برای همه خطاهای زندگیم ببخشم.

هنوز زمان زیادی نگذشته بود که اینستا رو باز و حرف های جول اوستین خوب که نه اما حالم رو خیلی بهتر کرد. خدایا چه قشنگه که اینقدر هوای بنده هاتو داری. کاش همیشه بفهمیم اینو

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : افکار منفی را از ذهن خارج کنید. - افکار ,منفی ,افکار منفی
افکار منفی را از ذهن خارج کنید. افکار ,منفی ,افکار منفی
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
کپی شده ولی دوست داشتنی

همسر می گه برنامه های کپی خوب نیستند اما به نظر من برنامه داریم تا برنامه. 

من بفرمایید شام رو هر از گاهی میدیدم اما فقط محض اینکه تلویزیون هیچ برنامه ای نداشت و گاهی زیادی حوصله ام سر می رفت

مدتها بود که جم کیدز و گاهی شبکه پویا برنامه ثابت خونه ما بود. یعنی یا تلویزیون کلا خاموش بود یا وقتی روشن بود روی این کانالها بود. ماه اک هم بین بازیهاش و به من چسبیدن هاش هر از گاهی یک نگاهی به تلویزیون می انداخت. غیر از اون گاهی شبکه های موزیک هم میدیدم. شنبه خیلی اتفاقی زدم شبکه نسیم و دیدم اشکان خطیبی، سروش صحت، مهدی پاک دل، رامبد جوان .... جمعی از بازیگرایی هستند که من دوستشون دارم!  مهدی پاکدل و "اولین شب آرامش" سروش صحت و "داستان یک شهر" و رامبد جوان و "خانه سبز"و اشکان خطیبی که یادم نمیاد چه سریالی بود که خیلی خوشم میومد؟ نه از سریالش از بازی اشکان خطیبی

 مدتهاست نه می بینم نه سریال اما دیروز عصر با برنامه شام ایرانی اینقدر لذت بردم و کیف که مدتها بود هیچ برنامه و ی این لذت رو به من نداده بود.  دیروز فارغ از مشغله هام در کنار ماه اک اون یک ساعت رو به خودم اختصاص دادم و تنهایی بلند بلند خندیدم.چه یک ساعت شیرینی بود.

برچسب ها : کپی شده ولی دوست داشتنی - برنامه ,گاهی ,اشکان ,تلویزیون ,شبکه ,رامبد جوان ,گاهی شبکه
کپی شده ولی دوست داشتنی برنامه ,گاهی ,اشکان ,تلویزیون ,شبکه ,رامبد جوان ,گاهی شبکه
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
مادرانه
چقدر نیاز داشتم الان آ شب نباشه و از اون مهمتر راه دور نباشه. ماه اک مثل الان خواب باشه و من با خواهرم چایی می خوردم و حرف میزدم. یک کمی از این حس ناآروم حاصل از خستگی در طول روز و دوندگی ها به دنبال ماه اک را با حرف زدن از خودم دور می . 
شام ایرانی گروه دوست داشتنی رو نگاه که آروم بشم اما با صدای کم و اینکه درست نفهمی چی میگن و اونی هم که میفهمی نتونی باهاش بلند بخندی اون تاثیری که انتظار داری رو نخواهد داشت. نشستم کار کنم اما ذهنم مگه میذاره؟
آشپزخونه بازار شامه و من قدرت حرکت ندارم.
با ماه اک بدون کالسکه بیرون رفتن خیلی سخته. اینجا ماشالله پیاده روها یک جای همسطح با پیاده روی بعدی نیست و همش پله هست یا .... در نتیجه کالسکه نوی نو گوشه خونه افتاده. با این حال فکر کنم برای آرامش خودم و ماه اک مجبورم دو تایی بریم قفل کودک ب یم تا کار به گیس و گیس کشی نرسیده. کاش همسر وقت داشت همین فردا بریم با هم. نمیتونم بشمارم تو این سه روزی که موفق شده در ک نت ها رو باز کنه چند بار از آشپزخونه بردمش بیرون. چند بار ظرفایی که رفته توش ایستاده رو شستم. چند بار وسایل رو چیدم سر جاش و چند بار دستش رو شستم. شکر خدا که توان انجامش رو داشتم اما از شدت خستگی  ساعت 9 یهو تمام انرژی هام......  این روزا ساده ترین غذاها  رو دو سه ساعت باید درگیرش باشم تا بتونم بپزم از بس باید دور ماه بچرخم(البته خدا رو شکر) فقط خیلی خسته میشم برای ساده ترین غذاها.

خدایا خودت انرژی و آرامش مضاعف و صبر صد چندان بده به مادرها 
خدایا ما چه بلاهایی سر مادرمون آوردیم. کاش همه سختی های بچه ها اندازه ک نت باز و ریخت و پاش بود تا همیشه
خدایا کمکمون کن
کمک کن پدر مادر لایق و دقیقی باشیم
خدایا تو میدونی چیا کشیدم. و یک جاهایی درسته من بزرگ شده بودم اما اگر بزرگترها بلد بودند خیلی از تلخی ها رو تجربه نمی . 
کمک کن همونقدری که باید مراقب ماه ام باشم؛ محبوسش نکنم و به اندازه ای که لازمه بهش بدم. خدایا مرز بین و محدودیت خیلی ظریفه
خدایا کمکم کن هم مادر باشم هم بهترین م که مرز این یکی از قبلی خیلی نازک تر و ظریف تره که هم بتونی اقتدار مادرانه داشته باشی هم صمیمیت یک دوست 
خدایا کمک کن بتونم معلم خوبی برای این معلم کوچولوی زندگیم که باهاش دوباره متولد شدم و داره من رو از نو تربیت می کنه و می سازه باشم
خدایا مادر شدن آسونه (البته اگر تو بخوای) اما مادر بودن و مادری سخت ترین کار دنیاست
کمکم کن
کمکمون کن

+ تو روح ادیتور بلاگ اسکای و ایرادهای مس ه اش. یک متن با یک اندازه فونت نمیشه توش بنویسی

برچسب ها : مادرانه - خیلی ,مادر ,اندازه ,ساده ترین
مادرانه خیلی ,مادر ,اندازه ,ساده ترین
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.349 seconds
RSS