هشت بهشت زندگی

هشت بهشت زندگی از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

از پنجره پاییز می ریزه رو تختم

امروز گواراترین آب دنیا را نوشیدم وقتی با دستهای کوچک سخاوتمندش لیوان قهوه ای کوچکش را به سمت صورتم گرفت و من فکر دوباره آب می خوا هد اما لیوان را به من نداد و با پاهای لرزانش جلوتر آمد و با تلاش  آن را به لبهای من رساند و دقت کرد که آنقدری لیوان کج شود که بتوانم بخورم و وقتی حس کرد که خوردم با مدل خاص این روزهایش؛ دماغ کوچولویش را چین داد، چشمهایش را جمع و ریز کرد و زبانش را بین  لثه سفید شده بالایش که نشان از روییدن عنقریب دندان هایش دارد و دو دندان کوچک پایینش  قرار داد که به من بفهماند چقدر خوشحال است از اینکه توانمند شده و ازش کارهای بزرگتر از خودش سر می زند

خدایا چطور بگم که چقدر خوشبختم؟ چطور بگم که چقدر ممنونت هستم؟ چطور بگم که در پوست خودم نمی گنجم؟

دلم یک دشت سر سبز می خواد. یک دشت پر از سکوت که من از اعماق وجودم درش این همه حس فوق العاده را فریاد بزنم. یک جوری که به گوش همه دنیا برسه. و اندازه همه عمرم سر به زمین بگذارم و هیجان دلم اشک شود و گل کند خاک دشت را . چشمه ای زلال بسازد از این همه نعمت و رحمتی که به زندگی ام روانه کردی و برویاند گل های کمیاب؛ که داد بزنم و بگم عاشقتم خدا که یادم دادی خوب ببینم و خوب حس کنم و تلخی ها رو بگذارم پشت در گذشته ها و از ته دل قهقهه بزنم. که سرم رو تکیه بدم به تنه تنومند درختی که به لطف تو سایه اش را روی سرم انداخته؛ چشمهایم را ببیندم و خیس شوم زیر بلور شبنم خوشبختی و یک به یک مرور کنم تک تک خوشی های کوچک و بزرگ زندگی ام را. که خودم را بندازم توی بغلت و با همان زور کم ام فشارت بدهم و بوسه بارانت کنم که یادم دادی بخندم؛ درد سختی ها را در دلم پرورش ندم و از نهال آسونی ها و خوشی های زندگیمون مثل چشم هام مراقبت کنم.


 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : از پنجره پاییز می ریزه رو تختم - بزنم ,چطور ,چقدر ,لیوان ,کوچک ,یادم دادی
از پنجره پاییز می ریزه رو تختم بزنم ,چطور ,چقدر ,لیوان ,کوچک ,یادم دادی
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
بی احترامی

اینقدر بدم میاد از اونایی که رمزدار می نویسند و رمز قبلیشونو بهت دادن بعد اتفاقا تو آ ین پست با رمز قبلیشون هم نظر دادی اما رمز رو عوض می کنن و به روی خودشون نمیارن که یک احترامی هم باید برای خوانندشون قائل شن و منتظر می مونند عین گداها دوباره بری طلب رمز کنی. در حالیکه خودشون یک بارم برات نظر ندادن.

اصلا بعضیا انگار رمزدار می نویسن و هی رمز عوض می کنند که مجبور باشی براشون نظر بزاری

چند هفته ای بود این حرفا تو مغزم بود. گفتم بنویسم بلکه مغزم تخلیه شه :)


برچسب ها : بی احترامی
بی احترامی
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
نیمه شبانه
+ یک وقتایی هیجان انگیزترین موزیک ها هم نمی تونه سطح انرژیت رو بیاره بالا که بیدار بمونی و کار کنی. مثل وقتایی که یک مسیر طولانی رانندگی کردی و الان نه موزیک نه چایی نه شلوغ ها و مس ه بازیها هیچ کدوم کمکی به بازتر شدن چشمهات نمی کنند. سوختت تمام شده و کفگیر باکت به ته دیگ خورده. فقط یک خواب عمیقِ که میتونه دوباره سر ح کنه و به وجدت بیاره

+ مادر همسر عروسهای فامیل که خیلی هم قرتی هستند رو پاگشا کرده. البته یکی شون خیلی خوش سلیقه است. اما اون یکی که پول باباش از پارو بالا میره خیل خوش سلیقه نیست. یا لاقل من نمی پسندم سلیقه اشو. حالا موندم چی بپوشم؟ حالا خودم به کنار! ماه اک چی بپوشه؟ :))
 کاش مامان نزدیک بود و چند دست لباس مهمونی ردیف می برای اینجور موقع ها. خانواده همسر اهل لباس پوشیدن تو مهمونیایی که مردها هم هستند نیستند. خانم ها مانتو می پوشند اما من هیچ وقت دوست نداشتم مانتو تنم کنم. کاش همسر وقت داشت بریم یک شومیز ب یم. یا یک کت حریر برای اون میدی مشکی می یدیم.

+ بهت قول میدم سخت نیست. لاقل برای تو .... لامصب این آهنگ همیشه می چسبه. 

+ اینقدر خوابم میاد که تایید نشدن نظرات رو به من ببخشید

+هدی جان من چطوری ازت خبر بگیرم؟ کاش کامنتات رو نمی بستی :)
برچسب ها : نیمه شبانه - سلیقه ,همسر
نیمه شبانه سلیقه ,همسر
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
یک روزایی مثل امروز

بوی نفت و رنگ طبقه پایین فضای خانه را پر کرده. درونم ناآرام است. ماگ قهوه را می گذارم روی میز پاتخت. پنجره را باز می کنم و ریه هایم را پر می کنم از هوای مرطوب بارونی. لباس گرم تنم نیست اما هوا هنوز  آنقدر سرد نشده که نتوانی چند دقیقه لای پنجره باز اتاق بایستی و چشم بدوزی به قطرات ریز باران  و یا کریم روی پشت بوم ساختمان روبرویی. به حیاط مان و باغچه سرسبزی که انگار تو را میگذارد وسط باغ های باران زده شمال؛ اینقدر که سرسبز و خوشگل شده امسال.

از ترس اینکه ماه اک در خواب سردش شود پنجره را می بندم وگرنه دلم میخواهد باز بگذارم  تا با تنفس هوای خوش بارون زده کمی آرام بگیرم. یک بالش میگذارم به دیواره تخت و لم میدم همانجا کنار میز پاتخت. ساعت ١٢ بود که من قهوه ریختم تو این ماگ که بخورم و الان ساعت ٣:٣٠ شده که فرصت نوشیدن قهوه دست داده.

کم کم خیلی چیزها از خودم دارد دستگیرم میشود این روزا. کم کم دارم می فهمم که درسته که ماه بچه گریه عویی نیست اما این دلیل نمیشود من فکر کنم بچه داری با بچه ای مثل ماه سخت نیست و این منم که سختش می کنم و خودم رو ببرم زیرسوال. کم کم دارم می فهمم بچه داری کلا سخت است اما بچه گریه عو سخت تر میشود. نه که آسان باشد و با بچه ناآرام سخت شود. کمک کم دارم با خودم مهربان تر میشوم  و کمال طلبی ام را کنترل می کنم

قبل از ماه اک من مهار "سختش کن" شدیدی داشتم؛ یعنی حتی برای یک بانک رفتن ساده من باید از روز قبل میدونستم که باید برم بیرون وگرنه حالم بد بود و ناراحت بودم و گاهی بحثمان هم میشد :)) چه حرفا! چه چیزا!!!! از طرفی بهانه های زیادی برای انجام ندادن کارهام داشتم؛ اینقدر که کتاب"بهانه بی بهانه" دایر را یدم. بماند که به جز ٦٠ ، ٧٠ صفحه اول بقیه اش ناخوانده ماند. چند هفته ای هست که متوجه شدم مهار "سختش کن" یک جور ناجوری عقب نشینی کرده و انجام کارها برایم خیلی آسانتر شده و من دنبال بهانه جور برای انجام ندادن کارهایم نیستم. به جای بهانه جویی و تنبلی پا میشوم و کار می کنم. اما.... با بچه نیازی به سختش کن و بهانه جویی نیست. خیلی وقتها کارهایت روی زمین می مانند.

یک یافته تازه دیگر هم اینست که دلیل تمام این موج های سینوسی خوشحالی و ناراحتی این مدت اخیر بر میگردد به اینکه من دست تنها صبح تا شب باید با ماه اک سر کنم. آن وقت یک روزهایی می شود مثل امروز که درست است با انرژی و شاد از سفر برگشته ای اما از ساعت ١١ صبح خوابالودی (فکر کنم دوباره کم خون شده ام)  و چون ماه اک صبح زمان کار نداده و مثل هر روزحدود ١٢، ١ نخو ده و تا ٣ بهت چسبیده جوری که نه توانستی کار کنی؛ نه توانستی قهوه بخوری؛ نه ناهار گرمت را و کلا همه کارهایت روی زمین مانده؛ اعصابت متشنج می شود؛ خسته می شوی؛ غر میزنی؛ حتی عصبانی می شوی و تحمل صدای عزیزترین حضور زندگی ات را نداری. 

صدای بلند نقاش و کارگرهای طبقه پیایین روی اعصابم است و اجازه تمرکز نمی دهد. مست خوابم و زمان کم است.

کار این ترجمه ها تمام شود تا زمانی که خیالم از همکاری ماه اک راحت نشود عطای پول درآوردن  و فعالیت های مفید خارج از کار منزل را به لقایش می بخشم که نه اعصاب خودم متتشنج شود؛ نه طفل معصومم اذیت شود.


غ ز ل واره:

جایتان سبز سفر عالی بود

برچسب ها : یک روزایی مثل امروز - بهانه ,سختش ,قهوه ,انجام ,خیلی ,پنجره ,بهانه جویی ,انجام ندادن ,برای انجام ,مهار سختش ,برای انجام ندادن
یک روزایی مثل امروز بهانه ,سختش ,قهوه ,انجام ,خیلی ,پنجره ,بهانه جویی ,انجام ندادن ,برای انجام ,مهار سختش ,برای انجام ندادن
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
چقدر خوبه....
چقدر خوبه که امروز تموم شد. چقدر خوبه که بالا ه ماه اک خو د. چقدر خوبه که صدای خواننده مورد علاقه ات تو گوشت بپیچه. چقدر خوبه که یک لپ تاپ داری که وسط یک خونه که توش سگ میزنه و گربه می ه همه کارها رو بیخیال شی؛ حتی میز غذا رو جمع نکنی و برای اینکه طنش های یک روز سخت بچه داری رو با نوشتن کم کنی. چقدر خوبه که همسر هم شامش رو خورد و خو د و وقتی حرص منِ خسته و بی اعصاب از گریه ها و بی ت های امروز ماه اک را با حرف هاش درآورد و در مقابل من عصبانی شدم و اون سکوت کرد. چقدر خوبه که وسط بی وقتی و بی ت های ماه اک تونستم یک غذا بپزم. چقدر خوبه که با وجود اینکه غذا نه مورد علاقه من باشه نه مورد علاقه همسر اما نیاز به زمان گذاشتن زیادی نداشته باشه و بتونم بازم ماه اک رو بغل کنم. چقدر خوبه که روزها شی میشن. چقدر خوبه که بعد از صبح تا حالا که له له میزنی واسه خواب، بالا ه زمان خو دن فرا رسیده. چقدر خوبه که بهنام بانی تو گوشم " آروم آروم اومدی به دلم.... نشستی و" می خونه و صدای موسیقی ی مثل سا یفون مغزم رو نوازش می کنه. چقدر خوبه که دستام توان نوشتن داره. چقدر خوبه که مست خوابم اما نوشتن حالم رو بهتر می کنه. چقدر خوبه که به همسر گفتم اینقدر راجع به غذای ماه اک حرف نزن، نپرس، مگه هر روز از من می پرسی چقدر غذا خوردم؟ خوب خوردم؟ چقدر خوبه که در مقابل اعتراض همسر به غذا گفتم که منم یک غذاهایی رو اصلا دوست ندارم اما گاهی چاره ای نیست. 
 چقدر خوبه که جایی برای خواب هست و میتونم با خیال راحت سرم رو بزارم روی بالش و غرق شم تو رویاهای شبانه. 
چقدر خوبه که خونه پره از اسباب بازی ها و لباس های ماه اک و کف خونه پر از خورد نون و خوراکیه. اینا یعنی من یک دختر دارم که سالمه و میل به خوردن داره و اینقدرانرژی داره و یاد گرفته راه بره که همه جا راه می ره وقتی یک خوراکی میدم دستش که خودش بخوره. 
چقدر خوبه که اینقدر ظرف کثیف دارم چون یعنی غذایی داشتیم برای خوردن و آبی داشتیم برای نوشیدن
چقدر خوبه که گوجه و خیار و سیب زمینی ها نشسته روی اپن موندن اینا یعنی پولی داشتیم که بتونیم ید کنیم
چقدر خوبه که اتاق ماه اک پر از و وسیله است این یعنی که ما شرایطش رو داشتیم و رفتیم سفر و همچنین یک دختر بلا داریم که اجازه جمع هیچی تو این دو روز به من نداده و من هم به خاطر کار ترجمه فرصت های خواب ماه اک رو به اون کار اختصاص ندادم
چقدر خوبه که تو فکرت بگی کاش ی هولم میداد تا دوباره سپاس گزاری رو شروع کنم و در همون حین با تمام خستگی هات و عصبیت هات تصمیم بگیری بنویسی که کمی غر بزنی از وضعیت امروز اما همش میشه حرفهایی که ازش بوی سپاس گزاری میاد و این یعنی خودِ خودِ خودِ خدا هولت داده جلو بدون اینکه خودت بدونی
چقدر خوبه که لبخندی ناخودآگاه نشسته روی لبهام این بعنی من با همه خستگی هام راضی ام به رضای او
چقدر خوبه 
چقدر خوبه
چقدر خوبه
برچسب ها : چقدر خوبه.... - خوبه ,چقدر ,ماه اک ,یعنی ,داشتیم ,همسر ,چقدر خوبه ,سپاس گزاری ,خودِ خودِ ,داشتیم برای ,اینا یعنی
چقدر خوبه.... خوبه ,چقدر ,ماه اک ,یعنی ,داشتیم ,همسر ,چقدر خوبه ,سپاس گزاری ,خودِ خودِ ,داشتیم برای ,اینا یعنی
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
نــه نرو دیوونم نکن

" نــه نرو دیوونم نکن.... نرو داغونم نکن .... نرو عشق تو هنوز تو دلمه

نــه نگو اینجور بهتره .... داره رنگم می پره ....داری تنهام میزاری مثل همـــه

دل نکن آخه دلم ... به مو بنده ... بری دیگه لبام نمی خنده 

مگه آدم از عشقش اینقدر ساده رد میشه؟

آروم آروم اومدی به دلم نشستی تو

منو مثل همه ش تی تو

مگه ی که اینقد عاشق بوده بد میشه>؟ 


خیلی وقته که آهنگ های ج و بی وفای و امثال اون برام لذتی نداره. اما این صدا، این ریتم، این متن عجیب به دلم می شینه. اینقدر ب تا حالا تکرار شده که تقریبا حفظ شدم. به خودم که میام ناخودآگاه دارم با آهنگ قصه وار می م و ...

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : نــه نرو دیوونم نکن
نــه نرو دیوونم نکن
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
نگارا
 ساعت از 12 شب گذشته. قصد که امشب یک بخشی از کار را تمام کنم با همه خوابالودگی و خستگی. دنبال ترفندی بودم برای بیدار ماندن که افتادم وسط شبهایی که باید بیدار می ماندم من بودم و هدفون و موزیک های شاد که اینقدر حس خوب توی وجودم میریختن که بتونم بیدار بمونم. "موزیک هیجان" سرچ می کنم. و حالا من و لرز از سرما و آهنگ نگارا که خیلی منو سر کیف آورده اگرچه که چشم هام داره بسته میشه.
برچسب ها : نگارا - بیدار
نگارا بیدار
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
هدی

به مرور داره دلم کنده میشه. از اینجا. از وبگردی. شاید هم دوره ای باشه و دوباره هیجانش برگرده. مدتهاست تلگرامم متروکه ای بیش نیست که فقط گاهی پیامهای خاص همسر را چک می کنم. اینستا؟ مدتهاست که جذ ت خاصی ندارد اگر چه درش چرخ می زنم گاهی.  اینجا هم که یک جوری شده. نمیدونم چرا؟!



هدی عزیزکم

چرا اینطور بی خبر؟

یهویی خوردم به در بسته

خوبی؟

امیدوارم روزهای پر از هیجان و شادی از راه برسه و بیای خبر از خوشحالیهات بهم بدی

برات بهترین ها رو از خدا میطلبم

لحظه هات پر از خیر و برکت و آرامش 


برچسب ها : هدی
هدی
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
نگارا
 ساعت از 12 شب گذشته. قصد که امشب یک بخشی از کار را تمام کنم با همه خوابالودگی و خستگی. دنبال ترفندی بودم برای بیدار ماندن که افتادم وسط شبهایی که باید بیدار می ماندم من بودم و هدفون و موزیک های شاد که اینقدر حس خوب توی وجودم میریختن که بتونم بیدار بمونم. "موزیک هیجان" سرچ می کنم. و حالا من و لرز از سرما و آهنگ نگارا که خیلی منو سر کیف آورده اگرچه که چشم هام داره بسته میشه.
خوشحالم که خیلی غیر منتظره قراره دوباره بزنیم به جاده و یک آلبوم جدید پر از آهنگ قشنگ ردیف براش. خدایا این همه تنهایی به تمام این تو جاده بودن هایمان می ارزد اینقدر که عاشق جاده های بی انتها و سرعت ام. فکرش هم هیجان انگیزه چه برسه به واقعی شدنش. اگر گاهی سر گلایه ام درد می گیرد و ول کن نیست مرا ببخش. میدونی که با تمام وجودم عاشقتم
برچسب ها : نگارا - جاده ,بیدار ,تمام
نگارا جاده ,بیدار ,تمام
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
صرفا جهت اطلاع

+ صدای پا و حرف زدن های مهمونهای همسایه تو را پله پیچیده. ماه یهو با تعجب بر میگرده سمت در و به من میگه اینو اینو. ع العملش قشنگه. این همه آگاه بودنش ته امیده اما دلم می گیره از اینکه بچه ام منتظره ی از راه بیاد و حال و هواش عوض بشه. با خودم فکر می کنم که الان کوچیکه هنوز. بزرگتر که بشه شاید خیلی غصه بخوره. بعد هم شونه ام رو بالا میندازم و میگم خوب زندگی ما هم این مدلیه دیگه


+ مس ه است. وقتایی که همسر خونه است و تنها نیستم ولی خانم همسایه تنهاست یه جور احمقانه ای دلم برای تنها بودنش می سوزه. در حالی که اون اغلب اوقات خونه نیست و این من و ماه اکیم که اغلب زمانها تنهاییم. حالا هم یک ساعته اومدن و صدای شلوغ بازی و خنده اشون تا اینجا میاد و من ل و خوابالود اینجا نشستم اراجیف بهم می بافم. من عاشق این تنهایی بودم. هنوزم دوستش دارم اما چرا گاهی اینقدر روش حساس می شم؟ 


+ امشب ساعت 7 شام خوردیم. ماه چسبیده به من و نمیزاره کار کنم. ساعت 8:30 شبه. ماه اک گریه می کنه. فکر کنم حوصله اش سر رفته. به همسر میگم برنامه ات چیه؟ میگه بخونم و بخوابم!!! میخواستم بگم بریم یه دور بزنیم



ساعت 11شب:


+ کاش یک را اری پیدا کنم که ماه اک اینجا تنهایی اذیتش نکنه. تنها بودن خودم رو تحمل می کنم اما تحمل ناراحتی ماه اک به خاطر تنهایی مون رو ندارم.


+امروز هیچی از ترجمه ها انجام نشد. در عوض برای اولین بار تو زندگیم ترشی درست که اونم به خاطر حضور ماه اک و کمبود وقت سه نوع سیفی بیشتر نگرفتم. خدا کنه خوب بشه


+یعنی تا 20 آذر میتونم تمومش کنم؟


+چقدر پاهام ضعف میره شبها وقتی ماه اک شیر می خوره و ول کن هم نیست


+انگشتهام و ناخن ها یک جور بدی خشک شدن. دور ناخن هام سیاه شده.  تمام پوست انگشتام پوسته پوسته و لایه لایه شده. ;کنار ناخن شست و اشاره دست راستم ترک ریز خورده و دردناکه. اگر همسر یادش نره دستکش لات ب ه میخوام واسه کارهای عادی هم دستم کنم که دست شستن ها به حداقب برسه ببینم بهتر میشه؟  :(( 


+ یکی از همسایه ها شله زرد آورده اما جالب نشده. احساس گرسنگی دارم. کاش شله زردا خوشمزه بود


+ آدم بنزینش تموم میشه چه چیزهایی بهم می بافه. قطعا صعد از یک خواب دلچسب همه اینها خنده دار میشه

برچسب ها : صرفا جهت اطلاع - ناخن ,همسر ,همسایه
صرفا جهت اطلاع ناخن ,همسر ,همسایه
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
آرزوها کم نیست

از اونجایی که به طور مادرزادی اعمالم رو مد اسلوموشن تنظیم شده بود و تو خونه پدری به ندرت پیش میومد خونه داری کنم؛ اوایل ازدواج از صبح تا شب کار می و کار تمومی نداشت. هنوز اون صحنه رو به خاطر دارم: برای کاری از خونه رفته بودم بیرون. درست سر سوم شرقی بودم وقتی سرم رو آوردم بالا و دیدم خانم جلویی با یک بسته سبزی داره میره خونشون. ته دلم گفتم یعنی میرسه یک روزی که من اینقدر خونم منظم باشه و کار نداشته باشم که بدون استرس بزنم بیرون و برای ناهارم سبزی ب م؟

هر بار میرفتیم دیدن خانواده هامون و بر می گشتیم؛ به شدت انگیزه داشتم برای مرتب و تمیز خونه. بعد از یک دوره متوجه شدم  اینقدر که تو خودآگاه و ناخودآگاهم دنبال را ار هستم برای منظم و منظم نگه داشتن خونه که هر جایی میرم ناخودآگاه به اعمال و رفتار خانم خونه دقت می کنم و نکته های مثبتی که به دردم میخورد پیدا می کنم. هربار که یک دوره میرفتم خونه پدری، خونه مادر همسر، خونه خواهرشوهر یک یا چند نکته جدید یاد می گیرم. از این نکته ها که توضیح دادنی نیست و الان هیچ کدوم رو یادم نیست چی بودن فقط می دونم تاثیر به سزایی روی خانه داری من داشتن.

وقتی برای زایمان رفتم خونه پدری، خونه هنوز خیلی کار داشت چون هنوز نه مدیریت الان رو داشتم نه سرعت عمل  اما دیگه زمان نبود.  یک هفته نبود که رفته بودم. پدر مادر همسر قصد بیان خونه ما. حالا فکر کنید مادر وسواسی و فوق العاده تمیز همسر بیاد تو خونه نامرتب عروس!!!!

همسر که میدونه مادرش رو این چیزها حساسه از سر کار که رسیده بود دست به کار شده بود. از ساعت ٤ بعد از ظهر تا ١١ شب کار کرده بود. شیشه تمیز کرده بود. کف رو جارو کرده بود و دستمال کشیده بود. ریخت و پاشیها رو جمع کرده بود. حالا همسر کلا آدم فرزیه و بر ع من وقت کار به جای اینکه هی فکر کنه اینو چه کنم اونو چه کنم؛ عمل می کنه و با همون دید مردونه ٦ ساعت تمام کار کرده بود. این یک اتفاق به شدت نادر اما عالی بود. اما... چشمتون روز بد نبینه که نیم ساعت تمام پشت تلفن منو برد زیر سوال که چرا کیفهات مرتب نبود؟ این چه مدل خونه داریه؟ همه جا خاک بود! فلان چرا اینجوری بود بیسار چرا اونجوری بود و قس علی هذا. حالم خیلی بد بود از انتقادها و مقایسه هاش. بهش گفتم جان من و رو با خواهرت مقایسه می کنی که ده ساله ازدواج کرده؟ که قبل از ازدواجش هم خونه داری می کرده؟ من دو ساله ازدواج . تمام سالهای قبلش رو هم یا درس میخوندم یا کار بیرون انجام میدادم؟! توی همین نقطه همسر آروم گرفت و گفت در این مورد حق رو به تو میدم. اما ... و یک سری انتقادهای ملایم تر جای قبلی ها رو گرفت. 

تا چند روز اعصابم از این همه ایراد و انتقاد بهم ریخته بود و تا روزی که برگردم هی نقشه می کشیدم که این کار و می کنم و اون کار رو می کنم تا همیشه نظم باشه و نتونه بهم ایراد بگیره. برگشتم. بهتر شده بودم اما هنوز راه زیادی مونده بود تا نظم کامل. همچنان توی رفت و آمدها دقت می و نکته های مهم رو توی ذهنم بولد می تا اینکه دوباره تمرینات سپاسگزاری رو شروع . رسیدم به تمرینی که باید اونچه میخواستم رو باید پیشاپیش تصور اتفاق افتادنش رو می و برای اتفاق افتادنش سپاس گزاری می . 

"خدا برای این همه هنر خانه داری و تدبیر و مدیریتم تو کارهای خونه ازت سپاس گزارم که باعث شده نظم در خونه برقرار بشه" 

"خدایا از این همه نظمی که توی خونه برقراره ازت سپاس گزارم"

و از چند روز بعد از اون  انگار تمام نکته ها کاراتر شدن، دستهام قویتر شدند؛ مدیریتم مقتدرتر شد و مد اسلوموشن استپ شد. 

حالا نوع کار م و اوضاع خونه اینقدر تغییر کرده که معمولا خونه هم مرتبه هم تمیز. هم بچه داری می کنم بدون استرس؛ هم آشپزی می کنم با خیال راحت

حالا امروز و اینجا اینقدر همه چیز نزدیک به ایده آل است که آرزوی آن روز برآورده شد. ماه اک را  زدم زیر بغل و  مادر دختری رفتیم سبزی یدیم تا برای اولین بار با با کلم قمری که روز یدم؛ یکی از غذاهای سنتی را بپزم. 


خدایا سپاس سپاس سپاس

برچسب ها : آرزوها کم نیست - خونه ,کرده ,سپاس ,همسر ,داری ,نکته ,ساله ازدواج ,اتفاق افتادنش ,سپاس گزارم ,سپاس سپاس ,ساعت تمام
آرزوها کم نیست خونه ,کرده ,سپاس ,همسر ,داری ,نکته ,ساله ازدواج ,اتفاق افتادنش ,سپاس گزارم ,سپاس سپاس ,ساعت تمام
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
صرفا جهت اطلاع

+ صدای پا و حرف زدن های مهمونهای همسایه تو را پله پیچیده. ماه یهو با تعجب بر میگرده سمت در و به من میگه اینو اینو. ع العملش قشنگه. این همه آگاه بودنش ته امیده اما دلم می گیره از اینکه بچه ام منتظره ی از راه بیاد و حال و هواش عوض بشه. با خودم فکر می کنم که الان کوچیکه هنوز. بزرگتر که بشه شاید خیلی غصه بخوره. بعد هم شونه ام رو بالا میندازم و میگم خوب زندگی ما هم این مدلیه دیگه


+ مس ه است. وقتایی که همسر خونه است و تنها نیستم ولی خانم همسایه تنهاست یه جور احمقانه ای دلم برای تنها بودنش می سوزه. در حالی که اون اغلب اوقات خونه نیست و این من و ماه اکیم که اغلب زمانها تنهاییم. حالا هم یک ساعته اومدن و صدای شلوغ بازی و خنده اشون تا اینجا میاد و من ل و خوابالود اینجا نشستم اراجیف بهم می بافم. من عاشق این تنهایی بودم. هنوزم دوستش دارم اما چرا گاهی اینقدر روش حساس می شم؟ 


+ امشب ساعت 7 شام خوردیم. ماه چسبیده به من و نمیزاره کار کنم. ساعت 8:30 شبه. ماه اک گریه می کنه. فکر کنم حوصله اش سر رفته. به همسر میگم برنامه ات چیه؟ میگه بخونم و بخوابم!!! میخواستم بگم بریم یه دور بزنیم


+ کاش یک را اری پیدا کنم که ماه اک اینجا تنهایی اذیتش نکنه. تنها بودن خودم رو تحمل می کنم اما تحمل ناراحتی ماه اک به خاطر تنهایی مون رو ندارم.


+امروز هیچی از ترجمه ها انجام نشد. در عوض برای اولین بار تو زندگیم ترشی درست که اونم به خاطر حضور ماه اک و کمبود زوقت سه نوع سیفی بیشتر نگرفتم. خدا کنه خوب بشه


+یعنی تا 20 آذر میتونم تمومش کنم؟


+چقدر پاهام ضعف میره شبها وقتی ماه اک شیر می خوره و ول کن هم نیست


+انگشتهام و ناخن ها یک جور بدی خشک شدن. دور ناخن هام سیاه شده. سیاه های انگشتهام و تمام پوسست انگشتام پوسته پوسته و لایه لایه شده. :(( 


+ یکی از همسایه ها شله زرد آورده اما جالب نشده. احساس گرسنگی دارم. کاش شله زردا خوشمزه بود


+ آدم بنزینش تموم میشه چه چیزهایی بهم می بافه. قطعا صعد از یک خواب دلچسب همه اینها خنده دار میشه

برچسب ها : صرفا جهت اطلاع - همسایه
صرفا جهت اطلاع همسایه
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
چو یار اندر حدیث آید به مجلس ...
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : چو یار اندر حدیث آید به مجلس ... - مطلب
چو یار اندر حدیث آید به مجلس ... مطلب
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
زندگی با طعم عشق
بیدار شدم و تو خونه چرخ می زنم و یک حال خوبی دارم. تنم مور مور میشه از سرمای صبح و این لذت بخش ترین حس دنیاست برای من در ششمین روز ماه دوم پاییز. بالا ه گرما بساطش رو جمع کرد و سرما با سلام و صلوات تشریفشون رو آوردند. شاید هیچوقت اینقدر از سرد شدن هوا خوشحال نبودم و لذت نبردم چون با یک نسیم احساس سرما می و می لرزیدم. از شما چه پنهون تحمل گرما رو هم نداشتم و از حضور هیچکدومشون لذت خاصی نمی بردم. اما با گُر گرفتن هایی که از دوران بارداری به شدت کلافه ام کرده بود؛ اینقدر تابستون امسال سخت گذشت که خونه پدر همسر که زمستون(به خاطر سرمای زیاد شهرشون) و تابستون(به خاطر کولر شبانه روزی) باید یخ می زدم؛ از خونه مادرجان هم گرمتر بود برای من. گاهی هر روز بودم از شدت گرمازدگی.
 سرم رو تو حریر طلایی موهای ماه اک که داره شیر میخوره فرو بردم و نفس می کشم و میبوسمش. به اتفاقهایی که افتاده و حرفهایی که شنیدم فکر می کنم. به همسر که این همه احساس خوشبختی ام رو به بودنش مدیونم. به خ که این زندگی قشنگ رو به من هدیه داد. به ماه که من رو پر کرده از امید و انگیزه. به اعتماد به نفسی که هنوز راه زیادی داره تا برسه به اون سطحی که باید. به خودم. به تغییراتم. به همراهی های همسر. به کم آوردن های خودم. به قدرت دادن های همسر. به رو پای بلند شدن های خودم. به روزهای سرد. به لحظه های سخت. به تفاوتهایی که گاهی به شدت از هم دلخورمون می کنه. به خودم. به خودم و خودم.
برچسب ها : زندگی با طعم عشق - همسر ,خونه
زندگی با طعم عشق همسر ,خونه
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
منِ بی

میام تو اتاق و در اتاق رو می بندم. ماه پشت در میمونه و می زنه زیر گریه. میرم ماه رو برمیدارم یک حرفی هم میزنم که یادم نیست و باز میام تو اتاق و در رو می بندم. همین که میشینم رو تخت اشکام میریزه پایین. مدتهاست که دیگه به ندرت گریه می کنم. دیگه مثل دوران مجردی نیستم که اشکم دم مشکم بود. دیگه مثل اون روزها دایم اشک نیستم. ماه داره شیر میخوره و به صدای کم گریه من می خنده و با انگشت کوچولوش با قطره های آویزون اشک از زیر چونه ام بازی می کنه و لذت می بره. وقتی میشنم رو زمین ماه بغلم می کنه و با همون انگشت کوچولوش خیسی صورتمو پاک می کنه. نمیدونم فهمیده گریه ؟ یا فهمیده ناراحتم. با تلاش خودش رو تو کشوی پاتخت جا میده و منو نگاه می کنه و می خنده اما من همچنان غرقم تو غمی که تو دلمه.

الله اکبر رو که گفتم شروع می کنم به گفتن حرفهایی که هی اومدن تو ذهنم و نذاشتن بفهمم چی می خونم. به اینکه اصلا نمیخوام برم بیرون. اینکه گفتی کیک معمولی ب گفتم چشم. گفتی تم ن گفتم باشه. گفتی آتلیه نه گفتم اوکی. 

واقعا این انصافه که من از اول تا آ هفته بشورم، بسابم و بچه داری کنم اونوقت آ هفته با درخواست بیرون رفتن که نمیدونیم کجا بریم و من میگم میشه هم بریم برای ماه یک شلوار خونه پاییزی بگیریم؛ با ع العملش اینقدر منو دلخور کنه؟؟

من هم آدم ام. میفهمم. میدونم که وقتی یک کار بزرگ میکنی (سرمایه گذاری یا امثال اون) لازمه یه مدت یه کم کمتر ج کنی. میفهمم که ماه مهر داره تموم میشه اما ما با وجود مهمونداری چند روزه حداقل پونصد تومن کمتر از چیزی که تو تظرمون بوده ج کردیم. این یعنی پونصد تومن  اضافه تر از چیزی که فکر میکردیم برامون مونده. این یعنی من مراعات و چون میدونستم خوب رعایت پیشنهاد دادم. اونوقت می گه ما هر وقت میخوایم بریم بیرون بحث یده. 

چرا اینقدر بی انصافه؟ این مدت شاید برای تولد ماه اک که من به احترام همسر و تصمیمون از خیلی کارها که میخواستم انجام بدم زدم؛ یک ی کردیم اما من ج اضافه رو دستش نذاشتم. حتی برای اینکه بدونه همراهشم آرایشگاه نرفتم اما الان می بینم اشتباه . وقتی رعایت ام دیده نمیشه و متهم میشم به اینکه همش بحث یده چرا این کار رو نکنم؟

آقای همسایه برای اینکه زنش تنها تو خونه نمونه و میخواد لاغر بشه واسه هشت جلسه یک میلیون هزینه باشگاه داده. خوش باشن الهی. من نمی گم همسر مثل آقای همسایه باشه اما با درخواست یک شلوار چهل پنجاه تومنی واسه ماه هم اینقدر اعصاب منو خورد نکنه

من نمی گم دایم ببره تفریح های گرون قیمت و رستوران های فلان اما وقتی می گم من امروز حوصله غذا پختن ندارم بگه ایراد نداره امروز غذا سفارش میدیم

من نمی گم هی برم موهامو فلان کنم صورتمو بیسار کنم فقط اینقدر ع العمل منفی به آرایشگاه رفتن من نشون نده

من تو این غربت بی و تنهام. چرا نمی خواد بفهمه که راه راضی دل من خیلی هم سخت نیست

خدایا آدم درد دلشو به کی بگه که نشه تف سر بالا؟!

تو میدونی که هیچ بی غیب نیست. منم ایراد دارم میدونم. خدایا میونی که من زندگیمو دوست دارم. عاشق همسر و ماه اکم اما بعضی حرفای همسر خیلی آزارم میده. خیلی دلمو میشکنه. خیلی حالمو بد می  کنه.


برچسب ها : منِ بی - خیلی ,اینکه ,همسر ,گفتم ,اینقدر ,گفتی ,برای اینکه ,پونصد تومن ,انگشت کوچولوش
منِ بی خیلی ,اینکه ,همسر ,گفتم ,اینقدر ,گفتی ,برای اینکه ,پونصد تومن ,انگشت کوچولوش
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
چو یار اندر حدیث آید به مجلس ...

دارم علائم افسردگی رو می خونم. می رسم به قسمت اختلال خواب. که افراد افسرده معمولا صبح خیلی زود بیدار می شوند.  پرت میشم توی دالان  سرد و تاریک قشنگ ترین ماه سال ٩٣. روزایی که از شدت اضطراب و نگرانی صبح زود بیدار می شدم و برای فرار از فکرهایی که رهام نمی د پناه می بردم به اتاق خواهرک. حتی یه مدت از شدت بدحالی تو اتاق خواهرک می خو دم. منی که خج می کشیدم از شدت احساسهای بد می رفتم بابا رو بغل می شاید کمی احساس امنیت بیاد تو وجودم. اغلب مواقع اگر امکان داشت سرم رو پای مادر جان بود. بقیه روز هم اگر خواهرک بود امکان نداشت بتونم تنها بشینم. به بی اشتهایی شدیدی که داشتم. به روزایی که بعد از امتحانم با همسر رفتیم تر تان و من دچار حالاتی شده بودم که پنج دقیقه نشستن در توانم نبود. نمیدونم چه حالی بود ولی یک ضعف شدیدی تو پاهام و تمام تنم بود که قدرت نشستم نداشتم. به بقیه نگاه می و می گفتم خوش به حالشون که می تونند بشینند. من چطور قبلا می تشستم که الان نمیتونم؟ طفلک دو ساله خواهر شوهر با همون قامت ظریف و کوچولوش با همون مغز نیمه کاملش فهمیده بود که من چقدر بیمارم و چقدر نیاز به محبت دارم. وقتی تو اتاق خو ده بودم می اومد یک دقیقه کنارم دراز می کشید بعد بدو بدو می رفت پیش بقیه و چند دقیقه بعد دوباره می اومد کنار من دراز می کشید. این قشنگ ترین صحنه اون روزای تلخ و سرده. به روزی که ساعت ٧:٣٠ صبح با شکم خالی  پناه بردم به ایمی پرامین و فکر می حالم خوب میشه و تمام تفریح رو توی چادر خواب بودم و همسر طفلی هم بی حوصله یک گوشه کنار من دراز کشید و هنوز داغ اون تفریح به دلمه. به وقتی از تر تان رسیدم خونه و مامان بهم گفت چرا مثل یک مرده متحرک شدی؟ و تمام داروها رو ریخت دور. قبلا هم فلو تین و پرانول خورده بودم. قطعا امی پرامین منو اونطور نابودتر از وقتی دارو نمی خوردم کرده بود. پرت می شم به اون روزی که توی اتاق و نمیدونم چرا روی زمین دراز کشیده بودم و صدام به مامان که تو اتاقشون بود نمی رسید و تصور رفتن تا اتاقشون هم برام غیر ممکن به نظر می رسید اینقدر که دور بود. باورم نمیشه منی که سه ساعت پا به پای همسر راه میرم؛ چند قدم تا اتاق مامان اینا نمی تونستم برم. مامان خواست منو ببره گلستان . همون راه نزدیک رو صد بار  وسط راه نشستم و زانوهامو تو بغلم گرفتم. به وقتهای غذا خوردن که فقط بقیه رو نگاه می و آرزوی میل به یک لقمه غذا رویایی بیش نبود. به وقتی همسر با اصرار به من غذا داد که جون بگیرم  و همه  رو بالا آوردم. به زمانی که از بدحالی راهی بیمارستان شدم و سرم زدم. 

لیست نشانه ها و علائم تمام می شه اما من به جز  عصبی شدن های با فاصله کم این دو سه ماه که اون هم توی نشانه ها نیست نشانه ای ندارم. نه کم خواب شدم نه پر خواب. نه کم غذا شدم نه پر خور. میل به خودکشی؟ نه! دردهای بدنی؟ جز کمردرد که به نظرم از بغل ماه اکِ و گاهی سردرد مشکلی ندارم. امید به زندگی؟! به جز شنبه که از شدت فشار عصبی گریه می و میگفتم خدایا کاش من بمیرم تا همه مون راحت شیم اما تو دلم میگفتم پس ماه اک چی؟! امید به زندگیم خیلی بالاست، 

لذت بردن از امور و فعالیت های روزانه؟ خوب همه آدمها بعضی روزا ل هستند و حال کار ندارن اما در کل خیلی لذت می برم از انجام کارهام


با خودم میگم مگه میشه تو با این همه انگیزه و هدف و برنامه افسرده باشی؟ اگر بودی هیچ کدوم برات مهم نبود. مثل همون روزای سخت. پس چرا به خودت برچسب می زنی؟! اصلا اگر افسرده نیستی پس چته؟

اولین باری که رفتم پیش "ق" بهم گفت ضعف جسمی هم یکی از عوامل بهم ریختگی های روانی و هجوم افکار صد من یک غاز است. به خودت برس

پارسال خانم رفیعی تو کلاسهای بارداری گفت : "چربی اضافه نداری. اگر به خودت  نرسی تو دوران شیردهی مریض می شی" و من تازه منظورش رو از مریضی میفهمم

به نظرم این دو مورد محتمل تر از افسردگی هستش. البته که صد سال هم از این دوری بگذره، بعد از رفتن خانواده ام یک دوره نقاهت باید طی کنم. 


 و اما...



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : چو یار اندر حدیث آید به مجلس ... - اتاق ,تمام ,دراز ,مامان ,خواب ,همسر ,اتاق خواهرک ,قشنگ ترین
چو یار اندر حدیث آید به مجلس ... اتاق ,تمام ,دراز ,مامان ,خواب ,همسر ,اتاق خواهرک ,قشنگ ترین
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
مادر اعصاب اتمی

صبح ها را فول انرژی شروع می کنم. آنقدر خوبم ... آنقدر شادم ... آنقدر پر از انگیزه ام... آنقدر لبریزم از جمله ها و کلمه های زیبا ... اما فرصت نوشتن در آن لحظه های پر از شور حال آنقدر کم است که تمام آن حس ها ثبت نشده تا ظهر رو به خاموشی می گذارند. و درست وقتی ماه می خوابد و من آزادم انرژی هایم به پایین ترین سطح افت می کند. عصر دوباره شور و حال زندگی در درونم قوت می گیرد و مثل صبح فرصت نوشتن نیست. ماه اجازه تمرکز نمی دهد و من تمام مدت یا درگیر ماه هستم یا درگیر امور منزل. 

امروز هم خوب بودم. عالی اما ظهر وقتی از دستشویی بیرون آمدم و دیدم ماه سیب روی قاب گوشی را کنده و تمام چسب زیرش را با انگشت و ناخن ظریف و کوچکش روی کل قاب پخش کرده و دوربین گوشی هم کدر شده از نگرانی ع العمل همسر به این اتفاق بی اختیار داد زدم و طفلکم فقط هاج و واج نگاهم می کرد و من تند تند با دستمال نانو روی قاب و دوربین می کشیدم تا مطمئن شوم تمیز می شود. ماه طفلکم با هر بار راه رفتن خودش را به من می رساند و پایم را می گرفت و من که از سینک به اپن از اپن به سینک رفت و آمد می ؛ مجال برداشتن اش را نداشتم و  البته ناراحت هم بودم که حالا همسر ببیند حتما بحثمان می شود. بعد که خیالم راحت شد از پاک شدن دوربین گوشی و قاب؛ برای ماه یک فنجان شیر پرچرب ریختم اما لب نزد. ک نت خوراکی ها را ریختم بیرون تا نی شیر پیدا کنم و ببینم ماه بلد است با نی شیر بخورد؟ موقع جمع خوراکی ها نان های ساندویج که برای بعضی کارها خشک کرده بودم جا مانده بود و ماه اینقدر به اینور آنور زده بود و کشیده بودش که تمام خورده نان ها پخش آشپزخانه ای شده بود که دیروز تمامش را تمیز کرده بودم. با ناراحتی نایلون را از دستش کشیدم و شروع با صدای بلند غر زدن که من هر چقدر کار کنم تمام شدنی نیست. چرا زحمت من را اضافه می کنی؟ حیوونکی به پایم چسبیده بودبا دهن باز نگاهم می کرد که من چه بلغور می کنم؟ این الفاظ پرت و پلا چیست که از دهن من آزد می شود؟ به پایم چسبیده بود که بغل اش کنم. می خواست که بخوابانمش. 

ماه خواب است. من پشیمانم از برخورد تندی که با نفس ام داشته ام و فرشته کوچکم چون پری بهشتی خواب را در آغوش کشیده و من محو صورت بلورین اش شده ام و با لمس حریر طلایی موهایش زیر لب می گویم من را ببخش. ته دلم آرزو می کنم ای کاش همسرک هم مثل پدرجان روی اب شدن وسایل اینقدر حساس نبود و حساسیت به ج نمی داد که من از ترس ع العمل تلخش ماه را ناراحت نکنم. ای کاش...

این وسطها خواهرک خلوت غم انگیزم را با تلفنش بهم می زند. بین حرفهایش می گوید:"طبق حرفهای بابایی زاد این طفلک بعدها مهار "نزدیک نباش" می گیرد. اینقدر که با رفت و آمدهای با فاصله فکر می کند به هر که نزدیک شود از او دور می شود. به مادر میگفتم مادر بچه که بالغ است گفته دیگه طولانی جایی نمیرم که بعدش اذیت نشم. پس بچه حتما این مهار را می گیرد"

پرت می شوم بع روزهای بعد از سفر یک ماهه که چقدر طول کشید دوباره به این تنهایی عادت کنم. که انگار برای اولین بار است زندگی در غربت را تجربه می کنم و توی دالان تاریک روزهای تنهایی به دنبال را اری برای از بین رفتن سختی بعد از سفر برای خودم و ماه می گردم. تنها گزینه پر رنگ کلاس های "مادر و کودک" است که نمیدانم این ها هست؟ که نمیدانم همسرِ مخالف کلاس آن موقع ما را یاری می کند؟

حال این روزهایم خوب است اما درست زمانهایی فرصت نوشتن دست می دهدکه سطح انرژی ام در پایین ترین حد ممکن است. دلم میخواهد ماه 4 ساعتی بخوابد و من هم ترجمه کنم. هم ناهار بخورم. هم جارو بزنم و تی بکشم و بعد از کمی رفع خستگی ماه بیدار شود و من با آرامش حاصل از انجام کارهایم در آغوش بکشم اش و شاید دوباره جوراب بازی کنیم. یا آنقدر ب یم و شیطنت کنیم که نفس من بند بیاید از فعالیت و هیجان. یا با هم کنار پنجره برویم و پرنده های را ببینیم. شاید هم برویم خانه خانم همسایه . دلم می خواهد وقتی بیدار می شود در آرام ترین لحظه روزمان باشم و بهترین خاطره ها را بسازیم


غ ز ل واره:

+ ماشالله به این بلاگ اسکای و قر و قمیش های نا تمامش. بازم آمار بازدید رو صفر نشون میده. خدا میدونه چه ایرادهای دیگه ای هست که خبر نداریم. وبلاگمون نره رو هوا صلوات :))

برچسب ها : مادر اعصاب اتمی - آنقدر ,تمام ,مادر ,پایم ,دوربین ,اینقدر ,فرصت نوشتن ,پایم چسبیده ,دوربین گوشی ,کرده بودم
مادر اعصاب اتمی آنقدر ,تمام ,مادر ,پایم ,دوربین ,اینقدر ,فرصت نوشتن ,پایم چسبیده ,دوربین گوشی ,کرده بودم
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
منِ بی

میام تو اتاق و در اتاق رو می بندم. ماه پلشت در میمونه و می زنه زیر گریه. میرم ماه رو برمیدارم یک حرفی هم میزنم که یادم نیست و باز میام تو اتاق و در رو می بندم. همین که میشینم رو تخت اشکام میریزه پایین. مدتهاست که دیگه به ندرت گریه می کنم. دیگه مثل دوران مجردی نیستم که اشکم دم مشکم بود. دیگه مثل اون روزها دایم اشک نیستم. ماه داره شیر میخوره و به صدای کم گریه من می خنده و با انگشت کوچولوش با قطره های آویزون اشک از زیر چونه ام بازی می کنه و لذت می بره. وقتی میشنم رو زمین ماه بغلم می کنه و با همون انگشت کوچولوش خیسی صورتمو پاک می کنه. نمیدونم فهمیده گریه ؟ یا فهمیده ناراحتم. با تلاش خودش رو تو کشوی پاتخت جا میده و منو نگاه می کنه و می خنده اما من همچنان غرقم تو غمی که تو دلمه.

الله اکبر رو که گفتم شروع می کنم به گفتن حرفهایی که هی اومدن تو ذهنم و نذاشتن بفهمم چی می خونم. به اینکه اصلا نمیخوام برم بیرون. اینکه گفتی کیک معمولی ب گفتم چشم. گفتی تم ن گفتم باشه. گفتی آتلیه نه گفتم اوکی. 

واقعا این انصافه که من از اول تا آ هفته بشورم، بسابم و بچه داری کنم اونوقت آ هفته با درخواست بیرون رفتن که نمیدونیم کجا بریم و من میگم میشه هم بریم برای ماه یک شلوار خونه پاییزی بگیریم؛ با ع العملش اینقدر منو دلخور کنه؟؟

من هم آدم ام. میفهمم. میدونم که وقتی یک کار بزرگ میکنی مجبوری یه کم کمتر ج کنی. میفهمم که ماه مهر داره تموم میشه اما ما با وجود مهمونداری چند روزه حداقل پونصد تومن کمتر از چیزی که تو تظرمون بوده ج کردیم. چون میدونستم خوب رعایت پیشنهاد دادم. اونوقت می گه ما هر وقت میخوایم بریم بیرون بحث یده. 

چرا اینقدر بی انصافه؟ این مدت شاید برای تولد ماه اک که من به احترام همسر و تصمیمون از خیلی کارها که میخواستم انجام بدم زدم؛ یک ی کردیم اما من ج اضافه رو دستش نذاشتم. حتی برای اینکه بدونه همراهشم آرایشگاه نرفتم اما الان می بینم اشتباه . وقتی رعایت ام دیده نمیشه و متهم میشم به اینکه همش بحث یده چرا این کار رو نکنم؟

آقای همسایه برای اینکه زنش تنها تو خونه نمونه و میخواد لاغر بشه واسه هشت جلسه یک میلیون هزینه باشگاه داده. خوش باشن الهی. من نمی گم همسر مثل آقای همسایه باشه اما با درخواست یک شلوار چهل پنجاه تومنی واسه ماه هم اینقدر اعصاب منو خورد نکنه

من نمی گم دایم ببره تفریح های گرون قیمت و رستوران های فلان اما وقتی می گم من امروز حوصله غذا پختن ندارم بگه ایراد نداره امروز غذا سفارش میدیم

من نمی گم هی برم موهامو فلان کنم صورتمو بیسار کنم فقط اینقدر ع العمل منفی به آرایشگاه رفتن من نشون نده

من تو این غربت بی و تنهام. چرا نمی خواد بفهمه که راه راضی دل من خیلی هم سخت نیست

خدایا آدم درد دلشو به کی بگه که نشه تف سر بالا؟!

تو میدونی که هیچ بی غیب نیست. منم ایراد دارم میدونم. خدایا میونی که من زندگیمو دوست دارم. عاشق همسر و ماه اکم اما بعضی حرفای همسر خیلی آزارم میده. خیلی دلمو میشکنه. خیلی حالمو بد می  کنه.


برچسب ها : منِ بی - خیلی ,اینکه ,همسر ,گفتم ,اینقدر ,گفتی ,برای اینکه ,انگشت کوچولوش
منِ بی خیلی ,اینکه ,همسر ,گفتم ,اینقدر ,گفتی ,برای اینکه ,انگشت کوچولوش
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
منقضی جات

از اینکه 


وقتی مهمون میاد اینجا ( البته فقط فامیل من. شکر خدا خانواده همسر خیلی محتاطند و به ندرت اگر بیان) تفریح در طبیعت رو به خودشون واجب بدونند بدم میاد. حتی استرس می گیرم. از اینکه بوی دود بگیری و بگیرند بدم میاد. 

از اینکه بیان و نرن بدم میاد. از اینکه از راه برسن  و دست نشورن بدم میاد. بعد اصلا دوست ندارم فردا ماه رو ببرم تفریح و کاپشنی که نو هست رو تنش کنم چون بعدش حتما باید بشورمش

مادر میگه اینقدر تمیزکاری می کنی که موقع آمدن ما با هر کار نامطابق میل ما تنت میلرزه.

شما وقت اومدن مهمان خونتونو برق نمیندازین؟!


با همه بد اومدن هام بر خلاف دفعات قبل پیشرفت بزرگی داشتم. امروز بدون ایراد گرفتن از بقیه هر چی برخلاف میلم انجام دادن بدون غر زدن اصلاحشون . خودم حرص خوردم اما اونا رو معذب ن .

خدا تفریح فردا رو هم به خیر کنه صلوات :)٦


برچسب ها : منقضی جات - میاد ,اینکه ,تفریح
منقضی جات میاد ,اینکه ,تفریح
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
فرشته اک بی بال و پرم آمدنت را سپاس

گفت اگر به جیغ زدن ادامه بدهی نه بچه به دنیا میاد نه میشه سزارین کرد. تنها تصویری که از آن لحظه ها خاطرم هست، حضور روبرویم بود که نمی دیدمش، خانم علوی (مامای مهربونی که بزرگترین کمک ها را به من کرد)، مسئول گرفتن خون بند ناف، و اون دوتا خانمی که نمیدونم چه کاره بودند. یکیشون خیلی کمکم کرد ولی اون یکی فکر کنم فقط اونجا بود که یک پولی کاسب بشه. 

حدود٣:٢٠ بود که و خانم علوی و بقیه با خنده گفتن ببین، آ شه. موهاش پیداست. من که تا اون موقع فکر می همسر کنارم ایستاده با شنیدن جمله که گفت: " باباشو صدا بزنید بیاد ببینه" فهمیدم که همسر طاقت نیاورده اما من اونقدر بین درد کشیدن ها و ضعف غذا نخوردن دست و پا زده بودم که نتونسته بودم به جز سقف و گاهی آدمایی که پایین تخت ایستاده بودندو خانم علوی که سمت راستم بود چیزی از اطرافم متوجه بشم. 

همسر اومد داخل اتاق اما دلش رو نداشت که لحظه تولد رو ببینه. سمت چپ من ایستاد و من که فکر می موقع درد شاید گرفتن دست همسر تسکینی باشه چنان از نفس افتاده بودم که هیچ علاقه ای به لمس و گرفتن دست ی نداشتم. میدونستم که تنها راه نجات از درد متولد شدن ماه هستش. آنقدر به جسمم فشار وارد شده بود که احساس می الان که بدنم چهار تکه بشه و هر پایی یک طرف بیفته. اونقدر بی طاقت شده بودم که دو دقیقه مونده به تولدش گفتم خدایا جونمو بگیر.

دو دقیقه گذشت. خدا بهم خندیده بود. زنده بودم. ساعت بیمارستان ٣:٣٢ بود اما نمیدونم ساعت رسمی دقیقا چند بود و اصلا  اختلافی با ساعت بیمارستان داشت یا نه. فقط دردها یک هو تمام شد و من اونقدر از دریافت مورفین و تنفس گاز  انتون بی رمق شده بودم و خوابالود که یادم نیست وقت به دنیا اومدنش گریه کرد؟! فقط یادمه گرفتنش جلوی صورتم که ببینمش. یک دختر سفید که یک لایه سفید ورنی کل بدنش رو پوشونده بود. که من تا دیدمش تو دلم گفتم چقدر بینی اش پهنه :)).با موهای مشکی و ابروهایی شبیه من که یک چال روی چونش داشت. من برای سلامتیش و شکر خدا حمد رو کنار گوشش و امسال با زادروزش باران را مهمان زمین کرده است.

حالا یک سال از اون روز گذشته و من هنوز به همسر می گم چرا فقط ١٥ ثانیه از بچم گرفتی؟! 

چرا یک ع از من و بچه ام کنار هم نگرفتی؟

چرا اصلا یک ع سه تایی سلفی حتی از اون روز نداریم؟!

چرا من لحظه به لحظه اون روز و روزهای بعدش  رو یادداشت ن

پارسال این موقع تازه کار تمام شده بود و من چقدر دلم آرام بود از موفقیت بزرگی که به لطف خدا به دست آورده بودم


غ ز ل واره:

+ خوبه که دوریم و نمیشد تولد بگیریم امروز. هنوز تب داره و ناخوشه

برچسب ها : فرشته اک بی بال و پرم آمدنت را سپاس - لحظه ,همسر , ,اونقدر ,ساعت ,علوی ,خانم علوی ,ساعت بیمارستان
فرشته اک بی بال و پرم آمدنت را سپاس لحظه ,همسر , ,اونقدر ,ساعت ,علوی ,خانم علوی ,ساعت بیمارستان
عنوان وبلاگ : هشت بهشت زندگی
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.25 seconds
RSS