ساعت هفت صبح یه بارونیه. ازون بارونهایی که همسر دوس داره که تمام شب رو تا الان باریده...

من از فکر کارهای ناتمومم خواب از سرم پریده. کت همسر که شده و باید تعمیر بشه و توی ماشینه. منم حوصلم نشد برم بیارمش...دامن دخملی که ب دوختم و هنوز قسمت کمرش مونده و فکری براش به ذهنم نمیرسه!!!...کلی کار دارم.

دلم میخواست ید هم برم که با این بارون بعید میدونم موفق بشم.

چیزی که احت بیشتره اینه که با دختر کوچولو بریم بیرون خیابونگردی...

× دخترکوچولو چندوقتیه خیلی بزرگتر از قبل شده. نحوه صحبت ش...ادا اصولاش...درک اتفاقات روزمره. بازی اش. مدام تو تخیلاته. یا میخواد بازی کنه و آمپول بزنه یا بازی میکنه و تمام وسایل ک نت رو میچینه وسط پذیرایی، یا مهمون بازی میکنه و همرو دعوت میکنه خونمون...خلاصه خیلی شیرینه این پیشرفتها...