بیدار که شدم خدا نشسته بود پشت میزم و به من نگاه میکرد. قوز کمرش بیشتر از همیشه به نظر مى رسید و زیر چشمانش گود افتاده بود. براى لحظه اى کوتاه به نظر رسید که مى خواهد چیزى بگوید.

منتظر ماندم بلکه حرفى بزند، بلکه گلایه اى کند.

در صورت رنگ پریده اش هیچ چیز نمى دیدم و تنها سکوت بود که میان ما جریان داشت. آ ش هم آه عمیقى کشید و از جایش بلند شد. مى توانستم صداى ناله ى استخوان هایش را بشنوم.


آهسته از اتاقم بیرون رفت،

و دیگر هیچوقت برنگشت.