وقتی انتهای پله برقی وسط شهر، که بیشتر روزهای سال ... اب است و درهای ورودی اش بسته، تو را دیدم و دست های هنرمندت که چطور تار می نواخت و صدای بی نظیرت را شنیدم که چطور اندوه ... ن می خواند و اسکناس ها که چطور ریخته می شدند زیر پاهایت، دلم لرزید. دلم برای سن و س ... ، هیکل مردانه ات، ذوق خشک شده ات، استعداد حرام شده ات لرزید. دلم می خواست همان جا، بنشینم رو به رویت و همان طور که در تار در دستت و تار حنجره ات غرق می شوم دو تایی برای درد هم گریه کنیم. دو تایی تا ابد گریه کنیم. من برای غرور له شده ات و تو برای دل له شده ام.