این روزهای من

این روزهای من از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

خودمون رو نقد کنیم

1-هر ی روی عزیزانش تعصب دارد و این کاملا طبیعی است 

ولی اگر این تعصب باعث بشود که دور منطق و انصاف را خط بکشد دیگر طبیعی نیست 

شمای نوعی اگر میبینی عزیزت ، مثلا همسرت ،فرزندت... ، رفتار اشتباهی دارد ،تفکر اشتباهی دارد ولی  گوشزد نکنی کار درستی نکرده ای .حالا اگر بیایی و طرفداری هم ی که دیگر به نظرم خیانت کرده ای . اول به خودش بعد هم به همه انی که از آن رفتار و گفتار آسیب دیده اند یا خواهند دید.

ومی ندارد ی را در جمع حقیقی یا مجازی متوجه رفتار اشتباهش کرد ولی در خلوت وقتی شما هستی و آن عزیز قطعا لازم است که این کار را انجام داد. 

2-روحیه خود کامل پنداری ، خود همه چیز تمام پنداری و خود م م نبودن به هیچ آداب اجتماعی و حتی در مواردی اصول شعور پنداری ،متاسفانه بسیار زیاد شده است.

نمی دانم و همیشه برایم جالب بوده که بدانم این افرادِ کامل و همه چیز تمام ! توی آن لحظات خصوصی خودشان ، توی تنهایی خودشان  بازهم حق را به خودشان میدهند؟  اصلا هیچ وقت می نشینند خودشان ، رفتارشان، گفتارشان، برخوردهای طول روزشان با دوست ، همسایه ، همکار ....را نقد کنند ؟


1و2-خودت که خودت را کامل می دونی، دور و برت هم از بین  انهایی که باید بهت کاستی هایت را یادآوری کنند  یا خودشان خود و فک و فامیل کامل پندارند یا یک سری دستمال به دست هستند که به خاطر نفعی که از رابطه با تو میبرند فقط مدحت را می گویند .این وسط  وای به حال بقیه ای که  از بد روزگار باید چند صباحی کارها ، عقاید و صحبتهای تو را ببینند و  یا بشنوند .......

خودمان را نقد کنیم .راه دوری نمیرود ، درد هم اگر داشته باشد، که دارد، از یک عمر بی شعور بودن بهتراست    


برچسب ها : خودمون رو نقد کنیم - خودشان ,کامل ,رفتار ,پنداری ,اشتباهی دارد
خودمون رو نقد کنیم خودشان ,کامل ,رفتار ,پنداری ,اشتباهی دارد
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
اشاره ای مختصر...

هفته گذشته تجربه جدید و ن داشتم 

حضور در جلسات دادگاه کشوری که سه سال و نیم بیشتر نیست در آن زندگی می کنم ، حضور به عنوان عضو هیئت ژوری. 

خوشبختانه اسمم در روز قرعه کشی جزو حدود سی نفری بود که از بین بقیه افرادِ دعوت شده انتخاب شد.خوشبختانه از این جهت که واقعا علاقه مند بودم  همچین موردی را تجربه کنم .و باز هم خوشبختانه اسمم جزء دوازده نفری بود که نهایی شد.

کل جلسات دادگاه چهار روز طول کشید که سه روز اول به شنیدن شکایت شاکی ،اظهارات شهود و دفاعیات متهم و سوال و جوابهای دادستان و م ع گذشت و روز آ به بحث و بررسی  هر آنچه که شنیده بودیم و نهایتا دادن حکم.

در روز چهارم اجازه وج از اتاق مربوط به هیئت ژوری را نداشتیم و موبایلها و لپ تاپها ....گرفته شد و  شماره تماسی هم دادیم تا در صورت گذشتن از ساعت پنج با آن شماره تماس گرفته بشود و ادامه حضور ما در دادگاه اعلام.

شاکی و متهم این پرونده هر دو طرف هندی بودند .

 مورد اتهام، تعرض مرد جوانی به ای نه ساله بود. 

تعرضی که به گفته مادر، تماسی عمدی بوده با قسمتی از بدن و از زیر لباس و به گفته متهم تماسی بسیار کوتاه و تصادفی از روی لباس .

در زمان این اتفاق مادر سر کار بوده و بچه ها از متهم که از مدتی قبل با خانواده دوست بوده می خواهند که با هم ببینند ، متهم و دختربچه و برادرش روی زمین و روی تشکی مینشینند و پتویی روی خودشان میکشند و نگاه می کنند... 

در حین نگاه بوده که این اتفاق می افتد و همان طور که نوشتم به گفته شاکی عمد بوده و به گفته متهم یک تماس تصادفی موقعی که می خواسته دست را که از دیدن ترسیده بوده بگیرد .....

چیزی که قضیه را پیچیده می کردیکی این بود که تنها شهود واقعی ماجرا دو تا بچه نه و هفت ساله بودند که درک درستی از مسائل نداشتند و صحبتهای پارسالشان (یک ماه بعد از ماجرا ) و  همین طور صحبتهایی که در دادگاه د ( البته بچه ها را داخل اتاق نیاوردند و سوال و جواب با ویدئو کنفرانس انجام شد ) پر از ضد و نقیض بود ....

مورد دیگر قضیه فرهنگی بود که برای من کاملا قابل درک بود و برای بقیه افراد باعث تعجب. این که به خصوص در جلسه اول که ش را دیدیم به هیچ عنوان راضی نمیشد اسم عضوی را که لمس شده بیاورد و برای دادگاه بسیار مهم بود که منظور از قسمتهای خصوصی بدن دقیقا کجاست و لمس دقیقا به چه صورت بوده. ولی هم مادر و مسلما هم بچه به هیچ عنوان راحت نبودند برای توضیح دادن این قضیه. 

نحوه برخورد این طرفِ قضیه که خوب برای من آشنا و قابل درک بود ولی از طرف دیگر  برخورد و نحوه بحث و گفتگوی بقیه در مورد این مساله هم بسیار جالب بود، وقتی که به علت وم آشکار شدن کیفیت  اتهام لازم بود که به جزئیات زیادی پرداخته بشودو همه چه خانومها، چه عناصر ذکور طوری در مورد این جزئیات صحبت و برخورد می د که ما می توانیم در مورد مثلا شصت پای شخصی ، تازه آن هم مذکر، حرف بزنیم و این همه عادی باشیم ( و این همه قضایای را با هررررر چیزی قاطی نکنیم  ....)

در آن اتاق و بین بقیه افراد من هم بسیار راحت بودم در شنیدن آن همه جزئیات و آن حجم استفاده از کلماتِ ... ولی همان طور که برای یکی از خانومهای نیوزیلندی گروه و برای بر طرف شدن تعجبش  توضیح دادم که  ببین من اگر از این اتاق خارج بشوم و بخواهم این ماجرا را برای جمعی ایرانی که افراد غیر هم در آن هستند تعریف کنم مسلما به تعریفی سربسته بسنده می کنم چون هم برای دیگران تعریف شده نیست هم برای من عادی و راحت در باره این جور مسائل راحت صحبت ،این جا هم از ادامه ماجرا می گذرم 

فقط اینکه موارد اتهام دو مورد بود که تفاوت فقط در نحوه تماس ،... بود که در یکی از آنها متهم بی گناه شناخته شد و در یکی گنا ار

تا اینجای کار وظیفه ما تمام شد.

 برای مطلع شدن از حکم باید در خواست ارائه میدادیم که من امروز ایمیلش را فرستادم ....  



برچسب ها : اشاره ای مختصر... - بوده ,متهم ,مورد ,دادگاه , ,قضیه ,بقیه افراد ,گفته متهم ,هیئت ژوری ,جلسات دادگاه
اشاره ای مختصر... بوده ,متهم ,مورد ,دادگاه , ,قضیه ,بقیه افراد ,گفته متهم ,هیئت ژوری ,جلسات دادگاه
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
خودمون رو نقد کنیم

1-هر ی روی عزیزانش تعصب داره ،این کاملا طبیعیه 

ولی اگر این تعصب باعث بشه که دور منطق و انصاف را خط بکشه دیگه طبیعی نیست 

شمای نوعی اگر میبینی عزیزت ، مثلا همسرت ،فرزندت... ، رفتار اشتباهی داره ،تفکر اشتباهی داره ولی بهش گوشزد نکنی کار درستی نکردی حالا اگر بیای ازش طرفداری هم ی که دیگه به نظرم خیانته اول به خودش بعد هم به همه انی که از آن رفتار و گفتار آسیب دیده اند یا خواهند دید.

ومی نداره ی را در جمع حقیقی یا مجازی متوجه رفتار اشتباهش کرد ولی در خلوت وقتی شما هستی و آن عزیز قطعا لازمه که این کار را انجام داد. 

2-روحیه خود کامل پنداری ، خود همه چی تمام پنداری و خود م م نبودن به هیچ آداب اجتماعی و حتی در مواردی اصول شعور پنداری ،متاسفانه بسیار زیاد شده 

نمی دونم و همیشه برام جالب بوده که بدونم این افرادِ کامل و همه چی تمام ! توی اون لحظات خصوصی خودشون ، توی تنهایی خودشون هم حق را به خودشون میدن واقعا ؟ اصلا هیچ وقت میشینن خودشون ، رفتارشون، گفتارشون، برخوردهای طول روزشون با دوست ، همسایه ، همکار ....را نقد کنن ؟


1و2-خودت که خودت را کامل می دونی، دور و برت هم از بین  اونهایی که باید بهت کاستی هایت را یادآوری کنند  یا خودشون خود و فک و فامیل کامل پندارن یا یک سری دستمال به دست هستن که به خاطر نفعی که از رابطه با تو میبرند فقط مدحت را می گن .این وسط وای به حال بقیه ای که  از بد روزگار باید چند صباحی کارها ، عقاید و صحبتهای تورو ببینند و بشنوند .......

خودمون رو نقد کنیم .راه دوری نمیره ، درد هم اگه داشته باشه، که داره از یک عمر بی شعور بودن بهتره...    


برچسب ها : خودمون رو نقد کنیم - خودشون ,کامل ,رفتار ,پنداری ,اشتباهی داره
خودمون رو نقد کنیم خودشون ,کامل ,رفتار ,پنداری ,اشتباهی داره
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
پیدا شده از میان برگه ها

راز ثروتهای بزرگ که علت آشکاری ندارند جنایتی است که چون پاک و پاکیزه انجام یافته فراموش شده است.

شاید این در طبیعت بشر باشد که هرگاه ی از روی فروتنی واقعی یا از ضعف و یا از بی اعتنایی هر چیزی را تحمل کند ما میل داریم همه چیز را بر او تحمیل کنیم.

خوشبختی ما همیشه بین کف پا و فرق سر ما جا می گیرد و اگر به خاطر آن سالانه یک میلیون یا فقط دو هزار فرانک ج کنیم باز درک ذاتی آن در ضمیر ما در هر حال یکی است .


انوره دو با اک

برچسب ها : پیدا شده از میان برگه ها
پیدا شده از میان برگه ها
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
گلهام

از دل مشغولیها و لذتهای  این روزهام رسیدن به گلدونهامه 

گلدونهایی که خدارو شکر با دلم راه اومدن و سر حال موندن 

بهتره بگم من بیشتر با دلشون راه اومدم و سر حال نگهشون داشتم 

خوب مسلمه اونها گلن و اونی که باید بیشتر هواشون رو داشته باشه منم ( که دارم ) این را همه انی که گل دارن باید بدونن ( که ممکنه ندونن )

از لوسی و گل پری و نازگل نوشته بودم 

لوسی  گل نسبتا راحتیه، کنج دلخواهش رو که پیدا ( که کار سختی هم نبود) دیگه خوبه و سرحال و با برگهای جدیدش شادم می کنه 

گل پری  خیلی قوی و بی توقعه ، یک گوشه تو سایه نشسته و با کمترین نور و آبی دلبری می کنه 

نازگل اما ادا زیاد داره، نه نور زیاد دوست داره نه کم ،نه آب زیاد دوست داره نه کم 

این اوا همه گلهاش قهوه ای شدن و برگهاش بی جون. یک کم دقیق تر در موردش خوندم و طبق خونده ها گلدونش را عوض و بردمش گذاشتمش کنار پنجره تا مدام اون نسیمی که دوست داره رد بشه از لا به لای برگهاش ، ولی باید مراقب نور باشم و با ها نوری که بهش میخوره را تنظیم کنم که نه زیاد باشه نه کم.

 هر یک روز در میان هم باید با آب پاشیدن خنکش کنم ، تازه دوست داره خاکش اسیدی باشه اینه که گه گاه به آبش سرکه اضافه می کنم .

 این را یادم رفت بگم ، هر آبی را هم دوست نداره ،آب پر املاح اذیتش می کنه اینه که هر چند وقت براش آب بارون جمع می کنم که فقط با اون آب آبیاریش کنم .

خدا کنه جواب بده به این مراقبتها و حالش بهتر بشه که خودم به نظرم میرسه داره جواب میده.

به این همخانه های قدیمی تر چهار تا گل جدید هم اضافه شده 

طلا ، کرشمه ، ساغر و عسلک

با اینها خدارو شکر مشکلی نداشتم ، زود فهمیدم چی می خوان چی نمی خوان 

البته در مورد طلا خانوم یه کم بالا و پایین داشتم  تا فهمیدم قلقش چیه 

یک عادت خوبی که داره این طلا خانوم اینه که خیلی واضح و آشکار نشون میده چی می خواد. وقتی که زمان آب دادنش میشه از روی ح برگهاش می فهمم ، البته عادت بهتر را من دارم که وقتی می فهمم چی می خواد و قلقش دستم اومده همون طوری که دوست داره باهاش رفتار می کنم ....

خلاصه لذتی داره کشف خواسته های این همخونه ها و لذتی داره برآورده شون و لذتی داره دیدن حس و حالی که در عوض بهم میدن 

برچسب ها : گلهام - دوست ,زیاد ,لذتی ,اینه ,برگهاش ,باشه ,دوست داره ,لذتی داره ,زیاد دوست
گلهام دوست ,زیاد ,لذتی ,اینه ,برگهاش ,باشه ,دوست داره ,لذتی داره ,زیاد دوست
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
دستشون هم درد نکنه

آی می چسبه برات مسیج بیاد و بری ببینی از آی آر دیه ( همون وزارت دارایی یه جورایی ) 

بعد چی گفته ؟

گفته مبارکا باشه  در دو هفته آینده فلان مبلغ به حسابتون برگردونده میشه

هر سال تو همین زمانها، مالیات افراد بررسی میشه و اگر مالیات کم داده باشند از حلقومشون کشیده میشه بیرون ( البته نه به این خشونت ، زمان داده میشه برای برگردوندنش به زبون خوش ) اگر هم زیادی مالیات داده باشند برگردونده میشه به حسابشون.

من سری قبل هم پول پس گرفتم  ولی چون یک بخش از زمانی که کار می افتاده بود به این یکی سال مالی ، سو رایز شدم شیرین طور.

البته شنیده بودم خودم باید درخواست بررسی بدم ولی دیگه زحمتم رو هم کم برادران و خواهران دلسوز مالیاتچی.



 

برچسب ها : دستشون هم درد نکنه - میشه ,داده ,مالیات ,داده باشند
دستشون هم درد نکنه میشه ,داده ,مالیات ,داده باشند
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
ولمون کن !

چند شب پیش برای حال و احوال به بچه های خونه قبلی زنگ زده بودیم که گفتن یک نامه از ministry of justice (یک جورهایی همون دادگستری خودمون) برای من اومده !!!

اول فقط متعجب شدم که آ  با این زندگی قانونمندی که دارم من را با دادگستری چه کار؟! ولی کم کم اضطراب ملایمی  هم به حس تعجبم اضافه شد که ندانسته چه کاری کرده ام که ی رفته شکایت کرده یا چه و چه!!

کمی که گذشت دیدیم نمی توانیم  تا فردا بعد از ظهر آن روز صبر کنیم برای گرفتن نامه و ه...همان شبانه رفت که نامه را بگیرد و من هم گوشۀ انگشت گَزان !! در انتظارنشستم.

خلاصه نیم ساعتی که گذشت و نامه گرفته و باز شد تلفن زنگ خورد و آن سوی خط فقط غش غش خنده بود.... 

حدس می زنید چه بوده جریان ؟؟

مسلما نمی توانید حدس بزنید که شخصی که هنوز شهروند رسمی این مملکت نشده ، برای هیئت ژوری انتخاب شده باشد !!!

حالا چطور؟ خوب در هر دادگاهی علاوه بر قاضی و ،... یک هیئت ژوری یا همون هیئت منصفه هم هست که اعضای آن هم باید در مورد مجرم حکم بدهند، چون بنده صد سال با این موارد کاری نداشته ام اطلاعی هم ندارم که مثلا در ایران افراد این هیئت چه انی هستند و چطور انتخاب می شوند ولی در اینجا این  افراد شهروندانی هستندکه هیچ ربطی به دستگاه قضا و قانون ندارند و باید جرم را از دید خارج از قانون و از دید شخصی ، اخلاقی و عمومی بررسی کنند....

حالا من مانده ام با حقی به این بزرگی که بعد از سه سال بودن در این سرزمین برای قضاوت در مورد اشخاصی که شاید جد در جد اینجا بوده اند به من داده شده  چکار کنم ؟؟!!

دیروز جواب نامه را دادم که در دادگاه حاضر می شوم و قضاوتی برایتان می کنم که دهانتان همین طور باز بماند 

جلسات دادگاه حدود یک ماه و نیم دیگر است و حضور هم اجباری است (you must attend jury service) مگر اینکه درخواست تغییر تاریخ میدادم یا میگفتم نمی آیم اصلا 

البته همین طوری الکی نمیشد اینها را گفت، برای تغییر تاریخ باید گواهی و مدرک معتبر ارائه داده بشود مبنی بر اینکه در آن بازه ( جلسات دادگاه از یک تا دو هفته از نه صبح تا پنج یا چهار بعد از ظهر است) درمان خاص یا تعهد خاص به محل کار ( این که سرمان شلوغه البته قابل قبول نیست ،منظور یک تعهد سفت و سخته ) یا امتحان .... از قبل برنامه ریزی شده 

برای عدم حضور هم 12 مورد نوشته شده بود که هیچ کدام شامل من نمیشد. 

ضمنا در نامه تاکید شده اگر در دادگاه حاضر نشوید  یا هزار دلار !!!! جریمه می شوید و یا می آییم دستگیرتان!!! می کنیم میبریمتان بنشینید قضاوتتان را ید!!! 

  با توجه به این جور خط و نشان کشیدن  مسلما باید می نوشتم خواهم آمد ضمن اینکه یک هفته خوش هم میگذرد، یک کم مجرم می بینم، یک کم پلیس خوش تیپ می بینم .... 

هزینه رفت و آمد را هم اعلام که به حسابم بریزند.

 بایدهزینه بلیط  اتوبوس یا مسافت خانه تا دادگاه ( اگر ی بخواهد با ماشین شخصی برود ) نوشته بشود تا بنا بر تعداد روزها هزینه برگردانده بشود.

 اگر ی هم بچه داشته باشد  و مجبور بشود در آن مدت بگذ مهد، هزینه آن را هم می دهند.


آری اینچنین است که به حول و قوه الهی حدود یک ماه دیگر میروم تا چهار ستون بدن عدل و قضا را بلرزانم  

   

برچسب ها : ولمون کن ! - نامه ,دادگاه ,هیئت ,بشود ,اینکه ,مورد ,تغییر تاریخ ,دادگاه حاضر ,هیئت ژوری
ولمون کن ! نامه ,دادگاه ,هیئت ,بشود ,اینکه ,مورد ,تغییر تاریخ ,دادگاه حاضر ,هیئت ژوری
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
14 مارچ

در سرزمین جنوبی گذرمان به بیمارستان نیفتاده بود که دیروز افتاد.

البته یک باری تا چند قدمی میز پذیرش رفته ولی راهمان را کج کرده و برگشته بودیم. 

جریان چه بود ؟ جریان این بود که برای خواب آماده شده بودم که ناگهان حس حمله قلبی سریع الوقوعی بهم دست داد ،درد و سنگینی در قفسه و دست چپ.

 خلاصه از همسر اصرار از من انکار، آ سر من تسلیم شدم و روانه بیمارستان شدیم. در مسیر،هوایی که به سرم خورد بهترم کرد و دم در بیمارستان دیگر خوب خوب بودم. با توجه به ساعت ،یک نیمه شب، و خو که بر من مستولی شده بود و با توجه به حساسیتی که این جماعت نسبت به کلمه درد قفسه دارند فرار را بر قرار ترجیح دادم.

دیروز ولی از خواب که بیدار شدم دیدم نمی توانم از جایم بلند بشوم بس که اتاق دور سرم می چرخد. مدتی با وضعیت کلنجار رفتم تا از تختخواب بیرون آمدم ، اتاق هم با من میامد و می رفت، مجبور بودم برای راه رفتن در و دیوار را بگیرم تا سمت هال آمدم و ها را برای دختران جدیدم که به نورِ زیاد علاقه مندند کنار زدم ولی دیدم  انگاری باید دوباره دراز بکشم ،دراز کشیدم اتاق هم دور سرم می چرخید و این بار خیس عرق هم شده بودم به این فکر که بلند بشوم صورتم را بشورم ،موها را شانه کنم شاید سر حال آمدم، در شش و بش این هم بودم که به همسر زنگ بزنم یا نه؟ که به این نتیجه رسیدم که نه! با همین وضعیت در و دیوار گیری روزگار می گذرانم تا عصر.

صورت را که شستم حالم اب تر شد ،لرزش دست و تهوع شدید هم اضافه شد طوری که فقط توانستم دم در بنشینم.حالم بدتر میشد و من پشیمان که چرا به همسر زنگ نزدم خلاصه سُرسرکی تا دم تخت آمدم و با سختی موبایل را برداشتم، فکر می بگذارم صدای نفسها آرام تر بشود ضعف از صدایم برود بعد زنگ بزنم ( همچین آدم با ملاحظه ای هستم من ، بلههه )  که ترسیدم بدتر بشوم و نتوانم تماس بگیرم.زنگ زدم، با تمام تلاش برای نرمال نشان دادن صدا، همان کلمه اول حال و روزم را لو داد. 

بیست دقیقه بعد ه..رسید، به سختی لباس عوض و با همان موهای پریشان راهی بیمارستان شدیم ( البته  این بین vomiting که اتفاق افتادt اوضاع خیلی بهتر شد )

در اورژانس بیمارستان یک نفر جلوتر از ما بود،بعد از آن شخص ما پذیرش شدیم و فرم پر کردیم .همان پرستاری که پشت میز پذیرش بود نبضم را هم گرفت و یک فرم مفصل تر هم داد برای پر در همین بین یک پرستار دیگر با بند و بساط و تجهیزات آمد و یک سری سوال ازمن کرد، فشار و نبضم را گرفت و گفت لبخند بزن ، زبانت را در بیار!!  انگشت من را دنبال کن و این دست قرطی بازیها .بعد هم گفت  سرگیجه خیلی بده ولی هر چی که هست از سکته بهتره که تو سکته نکردی !!!

آن زبان در آوردنها و مس ه بازیها هم برای چک همین مورد بود. یک قرص هم برایم آورد که اوضاع احوالم را بهتر د و یک برچسب سبز هم زد روی پرونده ام که بعدا متوجه شدیم این برچسب به نشان میدهد این شخصِ سبز رنگ موقعیت اورژانسی خطرناک ندارد و بخت برگشته می تواند منتظر بماند تا بقیه الویتها ویزیت بشوند.

اینجا در اورژانس سیستم پذیرش بر اساس زمانی که بیمار مراجعه کرده نیست و بر اساس الویت بندی مریضِ بد حال ( این را هم پرستاربا معاینه تشخیص میدهد)خانم باردار و افراد مسنه و هزار جا هم تابلو زدند و از صبر و تحمل بقیه تشکر د و از اینکه این را درک می کنند که اولویت با مریض بدح ره .


خلاصه اینکه یک ساعتی منتظر م م تا صدامون کرد، خودش را معرفی کرد و یک مقدار حال و احوال و اینکه اهل کجایید خودش اهل کجاست و...بعد هم معاینه. 

متولد آفریقای جنوبی و اص ا لبنانی بود یعنی پدر مادرش لبنانی بودن ولی به خاطر زندگی بهتر به آفریقای جنوبی مهاجرت کرده بودند .آنجا هم که آن جور، این ما مهاجرت کرده بود نیوزیلند.

هر مرحله از معاینه و هر عملی که قرار بود انجام بشود اول برام توضیح می داد و علتش را می گفت 

سرگیجه دلایل مختلفی دارد مثل مشکل قلبی ، سکته مغزی ،مشکلات گلو !!! و گوش 

که همان طور که حدس می زدم مشکل من همان مورد آ بود

عزیز هم از همان اول گفت مشکل تو از گوشِت هست ولی من باید برای موارد دیگر مطمئن بشوم که یک سری ادا اطوار هم اینجا در آوردم و دائم هم یاد نازنینی در ایران بودم که وقتی مشابه این مساله برام پیش آمده بود و یک متخصص هم تشخیص اشتباه داده بود ، با توجه که چندین بار تبحر و دقتش ثابت شده بود پیشش رفتم و او هم با معاینه های دقیق و مشابه همین تشخیص را داده بود ....

خلاصه اینکه باز این گوش ما دردسر درست کرده و آن سرگیجه و حال اب نتیجه به هم ریختن سیستم گوش داخلی بوده که این بار در چندین ساعت اول بسیار علائم شدیدی داشت 

(طبق روال اینجا ) برای خودم هم گزارش نوشت و سیر تا پیاز را برایش گفت حتی اینکه مراجعه به بیمارستان همراه چه ی بوده و اینکه به من توصیه کرده در صورت بدتر شدن اوضاع چه کارهایی م و در اسرع وقت هم از خودم برای پیگیری وقت بگیرم ....

از دیروز خوردن قرص را شروع کرده ام و احتمالا تا سه چهار روز باید خوب بشوم ....

برچسب ها : 14 مارچ - کرده , ,اینکه ,بیمارستان ,بشوم ,معاینه ,مهاجرت کرده , خودم ,آفریقای جنوبی ,خلاصه اینکه ,بیمارستان شدیم
14 مارچ کرده , ,اینکه ,بیمارستان ,بشوم ,معاینه ,مهاجرت کرده , خودم ,آفریقای جنوبی ,خلاصه اینکه ,بیمارستان شدیم
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
قبل خواب هم مِن بعد کرم ضد آفتاب می زنم

در خانه راه می رفتم که احساس سرمای نصفه نیمه ای بر آنم داشت که آن ژاکت طوسی تو کُرکی را هم برتن کنم. همین طورباز در حال راه رفتن بودم که آفتاب ملس پاییزیِ افتاده بر گوشه تختخواب، بدجوری هوس انگیز به چشم آمد و تا به خودم بیایم در آن افتاب مطلوب دراز کشیده بودم، با ژاکت طوسیِ تو کرکی بر تن .

همین طور که آفتاب حس خوب را در جانم میریخت بر آن شدم که به زیر لحاف گرم و نرم بخزم و قبلِ آن هم گوشه پنجره باز مانده را ببندم....

لحاف نرم ،آفتاب گرم ، خستگی نصفه نیمه از روز قبل همه بردنم به یک خواب عمیق که قرار نبود اتفاق بیفتد. 

تا اینجای ماجرا هیچ ایرادی که ندارد هیچ ، خیلی هم عالیست .اما در گیر و داری که اینجانب با یک عدد ژاکت ضخیم در زیر لحافی  ضخیم تر در زیر آفت ملس خو ده بودم این آفتاب ملس طبق روالی که در این سرزمین بس بدیهی است تبدیل شد به آفتاب تموز. 

باز این هم ایراد ندارد، ملس بشود تموز ، ایراد کجاست ؟ ایراد آنجاست که من در این جهنم ایجاد شده دچار آن ح ی شده بودم که گویا به آن می گویند بختک!!

خیلی ساده ،نمی توانستم بیدار بشوم !!!

تمام تلاش خود را می که بلکه پلکهایم را که گویی وزنه هایی چند کیلویی به آن ها وصل است را  باز کنم ولی نمیشد. 

چندین بار تمام توانم را گذاشتم که چشمها را باز کنم و از آن کوره ای که  گرم تر و گرم تر میشد فرار کنم ولی اگر هم موفق میشدم ، فقط ثانیه ای چشمم به نور کورکننده اتاق می افتاد و باز بسته میشد و این در حالی بود که از یک طرف احساس می اگر زودتر بیدار نشوم شعله ور میشم و از طرفی در خواب میدیدم که در همین وضعیت و در جدال و تلاش مذبوحانه هستم برای باز چشم و فرار از آفتاب سوزان ولی در اتاقی از یک آپارتمانی که مشترکا با شخص دیگری اجاره کرده ایم و آن شخص کیست ؟ ی که من حدود شانزده سال پیش با او قهر و از آن زمان هم دیگر ندیدمش ...حالا در خواب به همه دردهایم ( ناتوانی در بیداری و سوختن و...) این هم اضافه شده بود که چقدر بدشانس هستم  که آمدم این سر دنیا بعد آن شخص مزبور هم درست  آمده همین جا که هیچ ، هم خانه هم شده ایم !!! (جالب است که در بیداری به آن شخص فکر هم نمی کنم )

تازه پسرک  آن دوست سابق  ( در عالمِ واقع فرزندش دختر است گویا) هم در همان اتاقی که من در حال تقلا بودم خو ده بود و دردوران نقاهتِ  حادثه ای بود که برایش اتفاق افتاده بود. حادثه ای که برای پسرک اتفاق افتاده بود را هم این گونه خبردار شدم که  در حیاط پشتی خانه با چشمان بسته با شخصی رو برو شدم ( در خواب بلند میشدم و راه میرفتم فقط چشم هایم را نمی توانستم باز کنم ) که او جریان را برایم تعریف کرد. از قرار هواپیماهایی که برای جاسوسی به آن منطقه می آمدند!!! یک تعداد وسیله در همین راستا ،داخل دیوار جاسازی کرده بودند که پسرکِ دوست سابق در حال ور رفتن با یکی از آنها دچار سانحه شده بود!!! اینها را همان آقایِ حیاط پشتی به زبان انگلیسی برایم تعریف  کرد و در آ هم با عصبانیت  از اینگونه اعمال جاسوسی و ضد انسانی گفت : what a get out !!!

خوشحال بودم که لااقل بین این همه عذاب یک جدید یاد گرفته ام و از این به بعد در مواقع عصبانیت از این اصطلاح جالب! استفاده می کنم

 که خوب این اصطلاح وجود خارجی ندارد !!! 


سرتان را درد نیاورم، بعد از یک ساعت بودن در چنین وضعیت عذاب آوری  با سردرد شدید ، حال اب و صورت داغ و قرمز (در حدی که از دیدنش در آیینه شوکه شدم ) بیدارشدم ...

خلاصه اینکه یه چرت نیمروزی تو آفتاب ملس و تختخواب نرم نیارزد به این همه کش و قوس ، این شرایط جذاب را دیدید راهتان را کج کنید و بروید پی کارتان 

 مگر اینکه هوای سرزمینتان  هوایی پایدار باشد 

 

برچسب ها : قبل خواب هم مِن بعد کرم ضد آفتاب می زنم - آفتاب ,خواب ,همین ,اتفاق ,ایراد ,افتاده ,حیاط پشتی ,اتفاق افتاده ,نصفه نیمه
قبل خواب هم مِن بعد کرم ضد آفتاب می زنم آفتاب ,خواب ,همین ,اتفاق ,ایراد ,افتاده ,حیاط پشتی ,اتفاق افتاده ,نصفه نیمه
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
آره اینجوری بوده...

 روزی که آفریده می شدم خداوندگار به فرشته خود فرمود در سرنوشت این بندۀ ما مقرر سازید که به هر کجا از آن جهان خاکی ،که به زودی فرستاده خواهد شد ، قدم گذاشت همزمان در دل و ذهن یکی از همسایگان تمنای ساختن خانه یا بازسازی آن ظهور کند، ما بر آنیم که این بنده ما حتی اگر به دورترین نقاط آن سیاره هم سفر کرد از صدای فِرز برقی  در امان نباشد ، فرشته پرسید پروردگارا فرز چیست ؟ باری تعالی پاسخ داد شما کاریت به آن نباشد ، فقط هر چه را گفتم بنویس و فرشته نوشت.

خداوند عز و جل سپس دوباره فرمود تا یادمان نرفته اضافه کنید که حساسیت این بنده  به  صداهای ناخوشایند نسبت به سایر همنوعانش بیشتر باشد به عبارتی سِت پوینت پوکیدن اعصابِ  این طفلمان را روی دسی بل های پایین تر بگذارید.

فرشته، کلافه زیر لب غرغرکنان پرسید دسی بل چیست ؟ ست پوینت دیگر چه ایست؟! ولی با نگاه چپ چپ خداوندگار ت شد و این بند را هم به پرونده اضافه نمود. 

   و اینگونه شد که این بنده سراپا تقصیر به هر کجا از این کره خاکی قدم می گذارم سریعا میل به ت یب یا نوسازی در دل یکی از همسایگان شکوفا می شودو بنده هم باشنیدن این صداهای منحوس که اتفاقا در زندگی مان هم همان طور که شرحش رفت مقدر شده که زیاد باشد، بسیار بسیار بهم می ریزم .

چند روزیست اما، با شنیدن این گونه صداها چون دیگر می دانم که پیشانی نوشت را نمی توان تغییر داد، به نوشیدن دمنوش سنبل طیب روی میاورم به امید آنکه شاید کمی  افاقه کند.

 آن فرشتۀ فلان فلان شده هم که از بی محلی و اخم و نگاه چپ چپ خداوندگار خود پریشان و سخت دلگیر بود ولی زورش به او نمیرسید از لجش در زیر پرونده اینجانب سرِخود و تنها از روی حرص نوشت :به محض آنکه میسر شد، او را به جایی از آن کره خاکی بفرستید که علاوه بر فِرز ( این کلمه را با غضب نوشت ) مجاورانش تمایل وصف ناپذیری هم به زدن چمنهای منازل خود داشته باشند...

 فرشته که نمیدانست فرز چیست (و ایضا ست پوینت و دسی بل) اما  چون همسرش مسوول چمن زنی باغهای بهشت بود خوب میدانست که چه عذ را  به پرونده این بنده حقیر اضافه کرده است !!!!


  

برچسب ها : آره اینجوری بوده... - نوشت ,بنده ,پوینت ,پرونده ,فرشته ,چیست
آره اینجوری بوده... نوشت ,بنده ,پوینت ,پرونده ,فرشته ,چیست
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
همین دین خودمون خوبه بابا

چند روز پیش رفته بودیم مرکز شهر 

داشتیم راه می رفتیم که یک جوان خوش بر و رویی ایستاد و سلام کرد. 

از انجایی که مدتهاست کمترگذرمان  آن طرفها  می افتد این چُنین برخوردهای تبلیغاتی !! از یادمان رفته بود و به جای گفتن"ببخشید عجله دارم" جواب سلامش را دادیم و تازه بعد از آن  چشممان افتاد به کتابهای همراهش 

دیگر دیر شده بود و به ناچار گذاشتیم حرفش را بزند. 

شروع کرد: 

در مورد بودا چیزی می دونید ؟ 

من: بله ، اتفاقا چند هفته پیش برای مراسم زادروز بودا رفته بودیم یک معبد 

بنده خدا که آماده شده بود ما را به راه راست از نوع بو ش هدایت کند با لبخند بزرگ و چشمانی باز پرسید واقعا ؟!!! کدام معبد بود حالا ؟ ( لابد که من همین طور چیزی برای خودم گفته ام)

من : معبد فو گوانگ شان 

جوان زیبارو : نمی دانستم  همچین معبدی هم در اوکلند هست. 

من : 

جوان : حالا دوست دارید از این کتابهای ما بگیرید و بخونید ؟

من : اتفاقا یک کتاب هم از معبد یدم 

جوان با لبخند قشنگش : چه کت ؟؟ ( شاید به نظرش میرسید این یکی را دیگه دارم الکی میگم )

من : کتاب سیصد و شصت و شش روز با دمندی 

جوان با لبخندمتعجبانه : خوب از این کتابها نمیگیرید ؟

من : هر وقت آن یکی را خواندم بعد 

جوان با چشمهای سبز زیبا و درخشان و لبخند زیباتر : خوشحال شدم باهاتون صحبت ، روز بسیاااار خوبی داشته باشید

خداحافظی کردیم 

جوان در فکرش : بخشکی شانس دو نفر هم که ایستادن به حرف ما گوش ند این طوری از آب در اومدن ( حالا فکر کنم صد سال حدس نمیزد مسلمان باشیم وگرنه تبلیغ کیش بو برای مسلمان جماعت ،نعوذبالله)

ما در فکرمان : شما با این بر و رو و لبخندِ خانه اب کن و نگاه نافذ حواست را جمع کنی در انتخاب مخاطب می توانی جمع کثیری از دختران اوکلندی را به آیین بو در بیاوری  ....


برچسب ها : همین دین خودمون خوبه بابا - حالا ,معبد ,لبخند ,رفته بودیم
همین دین خودمون خوبه بابا حالا ,معبد ,لبخند ,رفته بودیم
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
این چند وقت

فقط یک روز از ماه دوست داشتنی فروردین مونده 

از اوا اسفند اینجا ننوشتم 

امسال فروردین با سه تا فروردین گذشته متفاوت بود

بالا ه در چهارمین عیدی که دور از فصل بهار سرزمینم بودم ،سفره هفت سین چیدم ، خوب بود خیلی خیلی بهتر از نچیدنش ،گرچه هر کاری هم که ی حس و حال سال نو نمیشه اون حس و حال ایران ولی باز هم خوبه ، ذوق ید وسایل سفره ، ذوق چیدن و ع گرفتنش حس و حال خوبیه حالا اشکالی هم نداره که از تلفنهای بلافاصلۀ بعد از سال تحویل خبری نیست از دید و بازدیهای چند ساعت بعد سال تحویل یا اصلا همون تمام شهر رو پرسه زدن برای یدن شیرینی عیدِ جدید و متفاوت یا ید شب بوهای سفید و ارغوانی که پای ثابت سفره بودن ...


امسال چهارمین تولدپاییزیم هم بود 

یادمه سال اول نصف روز تولد رو سر کلاس زبان بودم  و بعدش هم هیچی ! حتی کیک هم ن یدیم. 

سال دوم روز تولدم تا عصر تنها بودم پا شدم رفتم پیش ایی که شادم می کنن، پیش گربه ها . یک cat cafe کشف کرده بودم که نمی دونم با یک خط یا دو خط اتوبوس رفتم اونجا و یکی دوساعتی برای خودم چرخیدم. بعدش هم تنهایی رفتم سوشی خوردم تو یه رستوران مانندی تو همون .

یادمه اولین باری بود که اومدن پاییز رو حس می ،میان  تمام درختهای سرسبزی که کنارشون منتظر اتوبوس بودم ،بادی که لا به لای موهام میپیچید و نورآفت که توی صورتم میخورد، حس پاییزی بود. عصرش رفتیم کیک و گل یدیم و چهل سالگیم رو دونفره توی خونه جشن گرفتیم. 

سال سوم سر کار بودم تجربه خوبی بود به خصوص شنیدن تبریکهای گرم از مردمی که نمیشناختنم  و اتفاقی فهمیده بودن که تولدمه .

نمی دونم همون روز بود یا روز بعدش که عصر رفتیم یه رستوران با صفای محلی و اینچنین روز و شب تولد را گذر م.

امسال باز روز تولدم تنها بودم ولی به کار دلخواهم گذروندم روزم رو : ید

صبح بیرون صبحانه خوردم ( ساندویچ بسیار تند استیک و پنیر و هالوپینو !! ) و بعد کلی گشتم و ید   ، کتاب ، یک فنجون نعلبکی دلبر ، شلوارک ،بلوز... 

بعد هم بادکنک و شمع یدم  وآ سر هم کیک تولد...

بعد از مراسم دو نفرۀ شمع فوت و کیک ب و ع انداختن شام رفتیم یه رستوران کره ای که بسیار هم راضی کننده بود .برای اولین بار و احتمالا آ ین بار هم ی خوردم ( که البته تلفظ درستش ه است ) ...


بعد از اون دیگه تو فروردین خبر خاصی نبود به گمونم، جز اینکه آ هفته ها معمولا برنامه گشت و گذار و یا رفتن به مراسم مختلف داریم و چهارشنبه هایی که دوباره میرم اون خیریه ای که اوایل اومدنم می رفتم . دیدن این همه تفاوت در حال و هوا و حسم ،وضعیت زبانم و کلا همه چی برام جالب و خوشحال کننده اس...

از ایران برای پل یه ترمه یدم وقتی براش بردم (که فوق العاده  هم سو رایز شد) گفتم که یک روز در هفته میرم پیششون و فکر کنم هفته آ اسفند بودکه  این  یک روز در هفته ها شروع شد...

برچسب ها : این چند وقت - فروردین ,هفته ,رستوران ,رفتیم ,خوردم ,تولد ,تنها بودم
این چند وقت فروردین ,هفته ,رستوران ,رفتیم ,خوردم ,تولد ,تنها بودم
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
چرا همچین شدم !!

خونه چند وقته عین دسته گله ، برق میزنه 

نه که مواقع دیگه کل کثیف باشه ها ولی این جور خانه داری هم هیچ وقت مدلِ من نبوده ،حالا چرا همچین شده ؟ آهان چون کارهای مهم تری هست که باید انجام بشه!! 

ولی طبق عادت و اخلاقهای نه چندان دلپسندِ این چند سال اخیرم هر کاری می کنم تا اون کارهارو نکنم !!

آی خونه تمیز می کنم ، آی غذا درست می کنم ، آی جمع و جور می کنم که بیا و ببین 

حالا از دیروز یه کار مهمتر پیش اومد و از دیروز همه اون کار مهم قبلی هارو انجام دادم تا این یکی رو انجام ندم 


الان هم چون خونه دیگه کاری نداشت  اون کار مهم قبلی ها هم انجام شد. در راستای همین پروسه شرح داده شده پاشدم اومدم اینجا که بنویسم !!

برچسب ها : چرا همچین شدم !! - انجام ,خونه
چرا همچین شدم !! انجام ,خونه
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
خیلی هم عالی البته

همین صبحی که برمیگشتم خونه دیدم یه موتوری با لباس فرم و دم و دستگاه با یه شانتولمانی که پشت موتورش روشن خاموش میشد دم در یه خونه ایستاده ، اول فکر پلیسه بعد دیدم اوا پلیسه چرا سرشو کرده تو سطل ِ مردم !! پشت لباس آقای مشکوک به پلیس بودن رو که خوندم دیدم نوشته recycle auditor.

حالا دقیقا ایشون وظیفه شون چیه یه وقت که حال داشتم سرچ می کنم ولی فقط اینکه اینجا همچین آشغ رو هم هر طور که دوست داری نمی تونی بریزی دور در غیر این صورت یا هارو میذارن برای خودت !! یا جریمه ات می کنن .

مثلا چند وقته که قانون گذاشتن چیزهایی که انداخته میشه تو سطل ریسایکل که شامل پلاستیک قابل بازیافت ، شیشه ، ف و کاغذه نباید تو کیسه های پلاستیکی باشه ، اگر باشه سطل رو خالی نمی کنن . شما حالا باید زحمت بکشی اون پلاستیکها رو که بازیافت نمیشه جمع کنی و تحویل جاهایی بدی که این قبیل پلاستیک هارو جمع می کنن که همه مارکت ها و فروشگاههای بزرگ یه بین های بزرگی گذاشتن برا همین کار.

باغچه و گل و گیاه و... رو هم نمی برن ، دوست ندارن لابد 

هر کی از این ها داره باید زنگ بزنه جای مربوطه بیاد ببره 

کیسه سنگین رو هم نمی برن ، چون اون بنده خ که کیسه هارو بر میداره هم عضوی به نام کمر داره ....

پارچه و وسایل الکتریکی ،... هم همه داستان دارن

و با این قر و اداها دیگه وجود recycle auditor چیز عجیبی نیست

برچسب ها : خیلی هم عالی البته - recycle auditor
خیلی هم عالی البته recycle auditor
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
اینطوری

خدارو شکر که درگذشت نابهنگام عالم عالیقدر، آقای هاوکینگ ، با چهارشنبه سوریمان مقارن شد و اینقدر سرگرم آپ های گیمان در کوی و برزن هستیم که یادمان رفت ع های پروفایلمان را به ع آن مرحوم تغییر بدهیم و نصایح مادر بزرگ یا عمۀ کوچکمان را در دهان آن تازه درگذشته فرو نماییم و صفحه مان را به آن سخنان پر مغزِمنسوب به ایشان مزین کنیم 

برچسب ها : اینطوری
اینطوری
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
امنیت

شنبه شب یه فستیوال چینی تو یکی از پارکهای بزرگ اینجا برگزار بود، سال اولی هم که اومده بودیم رفتیم این فستیوال رو .ولی اون موقع و فکر کنم دو سالِ بعدش  جای دیگه برگزار می شد.

چند تا خیابون منتهی به پارک رو بسته بودن برای عبور و مرور راحت عابرین ، چون در ح عادی این شهر این همه عابر نداره .

خلاصه بازار مکاره ای به راه بود و جاهای مختلف هم بساط موسیقی و...

یکی از این گروههای موسیقی  به واسطه صدای انکرالاصوات خواننده اش !!! توجهم رو جلب کرد و رفتم وسط جمعیت نشستم تا هم لذت ببرم از هنرش و  هم اون لحظات ملکوتی رو ثبت کنم.

هنرنمایی خانوم خوش صدا تموم شد و من هم بلند شدم رفتم پیِ دیدنِ بقیه هنرنمایی ها ،نمی دونم فکر کنم حدود یک ربعی گذشته بود که اومدم موبایلم رو بذارم تو کیفم که دیدم کیفم نیست! 

جالبه اولین چیزی که به نظرم رسید به یاد داستانهای شنیده شده در وطن این بود که موقعی که من حواسم نبوده تو این شلوغیها یک نفر بند کیفم رو کرده و برده  و منم چون کیفم سبک بوده متوجه نشدم !!!

خلاصه هراسان و در حال حدس زدنِ احتمالات ، مسیر اومده رو برگشتیم و نهایتا به همون جایی که مدهوش اون نوای آسمانی شده بودم رسیدیم و دیدم کیف نازنینم همون جایی که نشسته بودم روی زمینه ! 

شادمان و خندان کیف رو برداشتم و محتویاتش رو چک ،همه چی سر جاش بود

الان میبینم که چه کار خوبیه این جماعت وقتی یه چیزی یه جایی افتاده بهش دست نمیزنن و میذارن همون جا بمونه تا اون بنده خدای مال گم کرده بیاد و برش داره و سرگردون کوی و برزن نشه 

   

برچسب ها : امنیت - کیفم ,جایی ,همون جایی
امنیت کیفم ,جایی ,همون جایی
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
این چه حالیست ؟

خوشحالم ؟ ناراحتم ؟ متعجبم؟

هر سه!

خوشحالم. چیزهایی را که فکر نمی داشته باشم دارم ، نوشته هایی که فکر نمی باشند ، هستند .سه چهار سالی پنهان شده بودند داخل  یک فایل ،داخل یک پوشه،داخل یک هارد، توی یک کارتن، توی یک خانه...

کم هستند ولی هستند . این رو نشان دادنِ ناغافل و تصادفی در این آفت ، دلچسب بود و غافلگیرکننده. پس خوشحالم.

ناراحتم .دلیل این حس را نمی دانم ولی ناراحتم. شاید اگر بنشینم و کنکاش کنم دلیل این دل گرفتن هم واضح بشود ، ولی نمی خواهم چیزی بدانم .بازی سرنوشت در این چند سال گذشته را- فکر کنم که -دوست داشته ام ،شاید اگر نبود بهتر بود، شاید زندگی مستقیمم اگر همان طور در مسیر می ماند بهتر بود ،امن تر بود، بی دغدغه تر بود و مسلما متفاوت بود ولی با همه اینها پشیمان نیستم ...ناراحتی امروز و دلایلش را هم رها می کنم. 

متعجبم . حال و هوای نوشته ها متعجبم کرد چون متفاوت بود چون روزگار همین است در حال گذر و تغییر. حتی نوع بیان احساسات و ابزار ابرازشان هم تغییر می کند...

در مورد این حس هم نمی خواهم بیشتر دقیق بشوم 

پس فقط : من خوشحالم ،خوشحال از خواندن جملاتی که قشنگ بودند و دلچسب و عاشقانه...


"پس بخند! برایش بخند تا با صدای خنده های تو آرام بگیرد بانو"

برچسب ها : این چه حالیست ؟ - خوشحالم ,ناراحتم
این چه حالیست ؟ خوشحالم ,ناراحتم
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
امنیت

شنبه شب یه فستیوال چینی تو یکی از پارکهای بزرگ اینجا برگزار بود، سال اولی هم که اومده بودیم رفتیم این فستیوال رو .ولی اون موقع و فکر کنم دو سالِ بعدش  جای دیگه برگزار می شد.

چند تا خیابون منتهی به پارک رو بسته بودن برای عبور و مرور راحت عابرین ، چون در ح عادی این شهر این همه عابر نداره .

خلاصه بازار مکاره ای به راه بود و جاهای مختلف هم بساط موسیقی و...

یکی از این گروههای موسیقی  به واسطه صدای انکرالاصوات خواننده اش !!! توجهم رو جلب کرد و رفتم وسط جمعیت نشستم تا هم لذت ببرم از هنرش و  هم اون لحظات ملکوتی رو ثبت کنم.

هنرنمایی خانوم خوش صدا تموم شد و من هم بلند شدم رفتم پیِ دیدنِ بقیه هنرنمایی ها ،نمی دونم فکر کنم حدود یک ربعی گذشته بود که اومدم موبایلم رو بذارم تو کیفم که دیدم کیفم نیست! 

جالبه اولین چیزی که به نظرم رسید به یاد داستانهای شنیده شده در وطن این بود که موقعی که من حواسم نبوده تو این شلوغیها یک نفر بند کیفم رو کرده و برده  و منم چون کیفم سبک بوده متوجه نشدم !!!

خلاصه هراسان و در حال حدس زدنِ احتمالات ، مسیر اومده رو برگشتیم و نهایتا به همون جایی که مدهوش اون نوای آسمانی شده بودم رسیدیم و دیدم کیف نازنینم همون جایی که نشسته بودم روی زمینه ! 

شادمان و خندان کیف رو برداشتم و محتویاتش رو چک ،همه چی سر جاش بود

الان میبینم که چه کار خوبیه این جماعت وقتی یه چیزی یه جایی افتاده بهش دست نمیزنن و میذارن همون جا بمونه تا اون بنده خدای مال گم کرده بیاد و برش داره و سرگردن کوی و برزن نشه 

   

برچسب ها : امنیت - کیفم ,جایی ,همون جایی
امنیت کیفم ,جایی ,همون جایی
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
حالا چشم هم خوردیم خوردیم

وسایلم که اومدن ، بعد تموم شدن همه مراحل اونجایی که داشتیم می رفتیم هزینه bio-security رو بپردازیم تا افسر مربوطه وسایلمون رو به اصطلاح ریلیز کنه ، موبایل همسر زنگ خورد که آیا شما تو بسته هاتون دونه ای چیزی دارید؟؟ و من با اطمینان گفتم بهشون بگید خیررررنداریم که اون افسر زیبارو ( بعدا که دیدیمش فهمیدم این نکته رو ) گفت  ولی من یه چیزی پیدا   دونه مانند و نمیدونم چی هست بیایید انبار و بینید این چیه ؟! ما هم شتابان در حال رفتن نزد افسر مربوطه بودیم  که ببینیم  این بستۀ مشکوک که از وجودش بی خبرم چیست که نرسیده به در انبار دیدیم که خود افسر محترمه اسفند به دست !! اومد سمت ما 

خلاصه افسر در حال ابراز تعجب از اینکه من نفهمیدم  این چیه و کلمه انگلیسی نوشته شده هم کمکی بهم نکرد ( دوستانِ تولیدکننده زحمت کشیده بودن روی بسته بندی به عنوان معادل انگلیسی اسفند نوشته بودند spand  ) و همسر در تلاش برای اینکه توضیح بده اسفند چیه و چه استفاده ای داره  من خیال هردوشون رو راحت و گفتم  just throw it out

بعد اون خانوم گفت  باشه پس میندازمش دور ولی اگر بخواید می تونم براتون بفرستم آزمایش که گفتم نه قربونتون برم حالا چشم هم خوردیم خوردیم !!! بهتر از اینه که یه عالم دلار بدیم برا تست اسفندی که نمیدونم هزارتومن یدمش یا دوهزار تومن  


برچسب ها : حالا چشم هم خوردیم خوردیم - افسر ,خوردیم ,اسفند ,خوردیم خوردیم ,افسر مربوطه
حالا چشم هم خوردیم خوردیم افسر ,خوردیم ,اسفند ,خوردیم خوردیم ,افسر مربوطه
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
از کاشان تا اوکلند

تو سفری که این بار به کاشان داشتم متوجه شدم که به جز گلاب و عرقیات ، باقلوا هم از سوغاتهای این

طرفهای غروب که تو یه کافی شاپ باقلوا و چایی سفارش دادم دیدم که عجب باقلواییه باقلوای این شهر

آدرس بهترین قنادی رو از یه عتیقه فروشی کنار سرای عامری گرفتیم ، سراغش که رفتیم با اینکه اول غروب بود بسته بود.تو راه برگشت  از یک رهگذر دوباره سراغ یه قنادی خوب رو گرفتیم ،جای دیگه ای رو معرفی کرد، این یکی باز بود.

داخل شدیم و گفتیم که باقلوا می خوایم ، راهنمایی شدیم به قسمت عقب تر فروشگاه و با باقلوا و چایِ عسل و زعفرون و روی گشاده و لبخند و خنده و شوخی پذیرایی شدیم.

اوایل سفر بود و مطمئن نبودم که در طول دو ماه باقلواها با کیفیت میمونن یا نه، فقط سه تا جعبه کوچیک یدم ...

باقلواها رفتن تو فریزر و بعد دوماه اومدن اینجا ، همچنان تازه و خوش عطر و خوش طعم 

یکی از باقلواهارو سوغات دادم به ماگدا وقتی داشت حدس میزد که تو جعبه چی هست و گفتم باقلوا از خوشحالی بغلم کرد! گفت که عاشق باقلواس و حتی یکی دو روز پیش رفته رستوران ترکی برای ید باقلوا که  تموم کرده بودن. 

شبش بیرون که بودم دیدم برام پیغام داد که الان بعد شام من و مایک اولین باقلوامون رو خوردیم و هردوتامون عاشق مزه اش شدیم ( باقلوای ایران رو نخورده بودن قبلا) 

امروز طرفهای ظهر که اومد پیشم و من از مهمونی شب قبلشون پرسیدم توی تعریفهاش گفت من هفته پیش به مایک گفتم که می خوام باقلواهارو برای مهمونی یکشنبه شب نگه دارم و ب برای مهمونام اوردم ( شش تا مهمون داشت ) می گفت همشون کیف و خیلی دوست داشتن مزه اش رو می گفت خوشحال شدم که همه اش روخودمون نخوردیم و نگه داشتم برای مهمونی ... 


حالا این رو گفتم که بگم واقعا برام جالب بودو ارزشمند این همه تشکر و به اشتراک گذاشتن حس خوب بابت یه هدیه کوچیک

بعدهم  این که کلا  این ور آبیها خیلی بلدن از چیزهای کوچیک نهایت لذت رو ببرن 

و مهمتر از همه اینکه چطور میشه تعدادی باقلوا رو که بنده شخصا در سه روز تمام می کنم این همه مدت نگه داشت !!!

و نهایتا  اینچنین بودکه طعم باقلوای کاشان رو به افرادی از سرزمینهای نیوزیلند ،انگلیس ،آفریقای جنوبی و زیمباوه چشاندم 

برچسب ها : از کاشان تا اوکلند - باقلوا ,شدیم ,مهمونی ,گفتم ,باقلوای ,کاشان ,برای مهمونی
از کاشان تا اوکلند باقلوا ,شدیم ,مهمونی ,گفتم ,باقلوای ,کاشان ,برای مهمونی
عنوان وبلاگ : این روزهای من
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.489 seconds
RSS