مهربانوت

مهربانوت از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

مهر یکشنبه


زندگی هر چقدر هم بعضی روزهاش خشن باشد، اما تصویر صبح خانه به وجد می آوردم و بهم خوشامد می گوید.

زود از خواب بیدار شدم تا هم سکوت صبح خانه را ببینم و با یک نوشیدنی گرم بنشینم پای کارهام. برنامه داشتم تا ساعت 10 که پسرک خواب است ترجمه کنم و بعد زندگی به طور رسمی شروع شود. نیم ساعت از بیداریم نگذشته بود که صدای "مامان توجاییییی بیااااا"ی مهرادم بلند شد و برای بار صدهزارم فهمیدم زندگی هیچوقت آنطور که فکر می کنیم پیش نمی رود. بیدار شد. بازی را شروع کرد و لپ تاپ من جمع شد رفت کناری...
گل ها را آب دادم و از خنکی صبح بالکن لذت بردم. بادمجان ها پوست کندم و توی آب نمک نشاندم و گذاشتم کنار برنج خیس خورده و گوشتی که داشت یخش آب می شد.
چای و  صبحانه آماده بود تا یکشنبه به خوشی شروع شود...

مقابل نسیم های اول صبح اول پاییز، با دلی گرم و چای داغ دور سفره قلمکار 


برچسب ها : مهر یکشنبه - زندگی
مهر یکشنبه زندگی
عنوان وبلاگ : مهربانوت
منبع :
کودکم :)
جان ندهم برای هوای مطبوع صبح پایان مرداد شبیه پاییز؟
 خنک و خاطره انگیز 
صبح را با سلام و صفا و آبیاری بوته رز باغچه شروع و با وعده جایزه ای که به خودم داده ام، زودتر از همیشه بیدار شدم که جدی تربنشینم پای کارهام. بلکه گول بخورم و کار کنم. وعده جایزه به خودم کار معمولی و بی اثری  به نظر می آید اما وقتی با چشم های نیمه باز دقیق شدم که جایزه چه می خواهم، بلند شدم.  و الان حداقلش به جای اینکه توی رختخواب باشم توی وبلاگم بعد از اینجا می روم سراغ ترجمه هام.

 نمی شود از کودک درون فقط کارهای جدی خواست. لازم است بهش خوش بگذرد که رام تو شود.این طور نیست ؟
 باید این کودک را باز زنده کنم توی دلم...




برچسب ها : کودکم :) - جایزه ,وعده جایزه
کودکم :) جایزه ,وعده جایزه
عنوان وبلاگ : مهربانوت
منبع :
حال ما خوب است اما تو باور نکن...
این روزها توی مبهم ترین روزهای زندگیم و تنها چیزی که آرامبخش روانم است امید  به چرخیدن فلک و تغییر دادن حال کنونی ماست و نشستن به انتظار بهاری  که همیشه بعد از زمستان می آید.  یعنی می آید ؟ بنظرم می آید. مگر اینکه ما جزیی از طبیعت حساب نشویم!!
این لحظه که می نویسم، جزو ت ترین اوقات خانه قشنگم است. عصر است و پسرکم در خواب  و همسرم رفته نیمه شمالی صفحه گوشی سوخته ام را تعمیر کند. به قیمت ید گوشی در دو سال پیش حالا باید پول تعویض ال سی دی بدهیم و اگر امروز تعمیر نشود این احتمال دردناک وجود دارد که فردا مجبور شویم قیمت بالاتری بپردازیم. این ابهام امروز همه جای جامعه را گرفته و دارد خفه می کند.


به آرشیو نوشته هام که نگاه می کنم انگار سفر کرده ام به تاریخ!همه چیز دور و عجیب است ! 
حالا  امیدوارم سال بعد که برمیگردم و امسال را می خوانم همگی در عصرگاه بهاری زندگی نشسته باشیم ودست های گرمای مطبوع بعد از زمستان  سرد و سختی که گذرانده ایم، سلول های کمری مغزمان را ماساژ می دهند.
 امیدوارم توی آن عصر مذکور،  پایان نامه ام نوشته شده باشد، 20 شده باشد و دو سه تا دغدغه  بزرگ امروزم شده باشند بهترین اتفاقات زندگیم . که بعد هر از گاهی یاد این روزها هم و بادی به غبغب بیندازیم و بگوییم دیدی ردش کردیم؟و دیدی چطور بی محلش کردیم رفت ؟


راستش از خودم انتظار دارم وقتی پشت میز مدیریت این صفحه می نشینم  حرف های  آدم خوب کن ازم ساطع شود. می نویسم و خودم را که رها می کنم دوگانگی میان حال من و حال سابق  اینجا می زند توی ذوقم اما کاریش نمی شود کرد. می شود؟

این منم. همان مهربانو. که درگیر بازی طبیعت است و دارد سعی می کند هیچ جای بقچه زندگیش باز نشود و چیزی از ارزش هاش پایین نریزد. لابد خوب تر می شود. لابد درست تر می شود. لابد بهارتر می شود. لابد گل میدهد .. لابد دوباره میوه های آبدار می دهد این زندگی مهربان سه تایی ما  و لابد همه جامعه خوب می شوند و اقتصاد و سیاست  هم خوب می شود و ما هم دیگر خوب خوب خوب می شویم




برچسب ها : حال ما خوب است اما تو باور نکن... - لابد
حال ما خوب است اما تو باور نکن... لابد
عنوان وبلاگ : مهربانوت
منبع :
کامروا یعنی من

همینکه نیم ساعت زودتر بیدار شوم هم کلی از خود همیشگیم جلوام! 
بیدار که شدم مهربان را صدا زدم .. و رفتم بیرون از اتاق.
دست و روم را شستم و آمدنی رفتم روی وزنه. وزن قبل بارداریم را دارم..این خوب است ولی بیشتر شدنش نگرانم میکند... باید فکری برای خودم کنم..برای کنترل وزنم و حتی کمتر شدنش!
شنبه است و فرصت خوبی برای آغاز یک تصمیم تازه...
بعد از یک آرایش مختصر و عطر، رفتم سراغ سبزیجات یخچال و یک سالاد برای صبحانه آماده و برای قوت بیشترش چند تا گردو و بادام هندی ریختم روش و با یک چاشنی ملایم گذاشتم روی میز.
برای مهربان همان همیشگی و برای مهرادک پنیر و گردو آوردم.
تا که بیدار شوند، خانه را برگرداندم به نظم اولیه. مهربان را صدا زدم...
رفتم اتاق مهرادک و آنجا را با رعایت سکوت سامان دادم. تمام اسباب بازی های کف اتاق را چیدم دورتادور دیوار که ببیند چه دارد شاید بهتر بازی کند.
مهربان بیدار شد و رفت دوش بگیرد. خانه مرتب است. مهرادک هم حالا بیدار ... لباس تمیز تنش میکنم و شانه میکشم به موهاش. میبوسمش و میفرستمش به بازی...

صبحانه میخوریم و به آهنگی که گذاشته ام گوش میدهیم و درباره اش حرف میزنیم و آنچه به دهانمان میگذاریم می رود که گوشت بشود به تنمان..

میرویم پی کارمان هر کدام.. 
مهربان سوی کار،
مهراد سوی مشغله های مهم روزانه اش با اسباب های رنگی و من ... ؟
من کار و زندگیم همین وسط خانه است . میان میم های خوب زندگیم ..که برایشان غذا درست می کنم و همزمان به پروپوزالم فکر می کنم و باید تا شب هر آنچه یافته ام را یکجا بریزم روی کاغذ...



*** همه دعوتید به  https://t.me/mehrbaanoot  .



برچسب ها : کامروا یعنی من - بیدار ,مهربان ,بازی ,خانه ,اتاق ,مهرادک
کامروا یعنی من بیدار ,مهربان ,بازی ,خانه ,اتاق ,مهرادک
عنوان وبلاگ : مهربانوت
منبع :
شیر ... تمام!

اگر تجربه کرده باشید، میدانید شیر دادن بهشتی ترین اتفاق دنیاست و لذتش را هیچ کلماتی نمی توانند توصیف کنند. منکه هنوز جایی جمله ای درباره اش نخوانده ام که حق مطلب را ادا کند.. و از خدا ممنونم که ۱۴ ماه فرصت تجربه ش را داشتم. هرچند که معتقدم اگر به تعداد انگشت های دستم هم شیر داده بودم باز مزه ی این لذت را چشیده، به حساب می آمدم.


اگر مادرید و نشده به کودکتان شیر بدهید، حتما احساسات بی مثال مادری تان جای دیگری و جور دیگری شیر ندادن را جبران کرده و کاستی در کار نمانده است و اگر هنوز مادر نیستید، امیدوارم اگر دوست دارید به زودی حرف هام را تجربه کنید.


به هر ترتیب مطلبی که خواهید خواند، درباره  شیر دادن و تجربه از شیر گرفتن پسرم است و خط به خطش تجربه. شاید خاطراتتان را زنده کند.. شاید هم در آینده به دردتان بخورد.. شاید هم اصلا هیچ..!


پیش از همه چیز در مورد سن از شیر گرفتن کودک بگویم که نظرات متفاوتی درین باره هست و هر عقیده ای دارد. خیلی از پزشک ها میگویند دو سال و بعضی دیگر و بسیاری از روانشناس ها میگویند کمتر. 


روانشناس ها معتقدند ی ال اول شیردهی است که خیلی مهم است و جنبه رشدی دارد و از سال دوم جنبه رشدی و خاصیتی ش، اندازه سال اول نیست و بیشتر جنبه روانی دارد. 

می گویند عمل مک زدن اگر از اندازه ای بیشتر شود، احتمال بروز مسائلی مثل تثبیت دهانی در فرد بیشتر می شود. ( درباره تثبیت دهانی اگر نخوانده اید، با یک جست و جوی کوچک اطلاعات خوبی دریافت خواهید کرد).


با تکیه بر این علت ِخیلی مهم و علت های دیگر پیشنهاد می شود ۱۴ ماهگی، سن پایانی شیر خوردن کودک شما باشد.

حالا اگر در این سن کودک داشت مشقات دندان درآوردن را تحمل میکرد یا به هر علتی شاد و سرحال ِ همیشگی نبود میتوان پروژه را به تعویق انداخت و هیچ اجباری برای هیچ در انجام این کار نیست.. فقط خوب است این نکته ها در نظر گرفته شده باشند.


تصمیم شخصی من برای قطع شیر پسرکم در یک سال و نیمگی اش بود. دلیل خاصی هم نداشت، اولین زمانی که ناخودآگاه برای عملی ش می آمد نظرم، حدود ۱۸ ماهگی بود که دست تقدیر آن را گونه دیگری رقم زد.

اینگونه که پرکاری ناگهانی تیروییدم و داروهایی که باید برای کنترلش میخوردم و توی شیردهی مجاز نبود، سو رایزگونه و به طرز اعصاب خوردکنی مجبورم کرد در ماه چهاردهم، زودتر از موعد موردنظرم به قطع این حس بهشتی دست بزنم.

فکر کنم در ۹ ماهگی اش متوجه تغییر بسیار شدید عملکرد تیروییدم شدم و باید قرص میخوردم. درباره تاثیر قرص روی کودکم پیش هر ی که رفتم نظر متفاوتی داشت. یکی میگفت بی ضرر است و یکی میگفت قطعا ضرر دارد و یکی گفت بی ضرر هم نیست اما یکی دو تا قرص در روز مشکلی برای کودکت ایجاد نمیکند.

بعد از چند متخصص غدد عوض و گیج تر شدن برگشتم به خودم و حس قوی مادریم که از اولِ مادر شدنم بیشتر از همه چیز بهش اعتماد داشتم.


باید روزی سه قرص میخوردم که تنظیم شوم اما با روزی یک قرص و توکل به خدا شروع و گفتم انشاالله که با این اندازه چیزی نمی شود و تاثیری روی کودکم ندارد؛ تا کم کم شیردهی را قطع کنم و قرص هام را برسانم به ۳.

با این روند مدت ها پیش رفتم اما دلم راضی به قطع شیر نمی شد.. نمیدانم هنوز وقتش نشده بود یا چه.. دو سه ماهی به کل کل با خودم و رضایت گرفتن از قلبم گذشت و روزهای تولد پسرک نزدیک شد. علایم به شدت اذیتم می کرد و سلامتم در خطر بود که آ تصمیم قاطع گرفتم کار را تمام کنم و به این ارتباط معنوی پایان دهم.

تا آن لحظه هرچه برای قطع شیر کرده بودم یک بازی بیش نبود و از روز تولد یک سالگیش شروع به حذف جدی وعده هاش.


معمولا توصیه می شود هر هفته یک وعده را حذف کنید که نبود یکباره اش کودک را نیازارد . برای خودم برنامه می نوشتم که اول وعده صبح تا ظهرش را تمام می کنم و بعد عصر و بعد شب. بعد از یکی دو روز دیدم که وای چه کار سختی ست و وقت بیدار شدنش اولین چیزی که دنبالش می گردد شیر است. 

تصمیم به قطع شیر ظهر گرفتم و گفتم حتما می توانم به جاش با ناهار سیرش کنم؛ بعد دیدم کلا لج کرد و یک هفته لب به هیچ غذایی نزد تا وعده شیرش برگردد سرجاش و اینگونه کودک ی اله ام هوشمندانه من را ش ت میداد.


دو سه روزی به خودمان استراحت دادم و گذاشتم هرچقدر دلش خواست شیر بخورد وحرص چند روز گذشته اش را خالی کند . خودم هم باید کمی فکر می که با استراتژی جدید بروم جلو...

(توی پرانتزر بگویم که پسرک از ابتدا نه شیشه میگرفت نه ک و این کار من را در این برهه سخت تر میکرد..مخصوصا که برای خو دن فقط با شیر می خو د..)


تصمیم مرحله بعدم این بود که شیر اول صبحش را بدهم و دیگر تا جایی که میشد و بی قرار نمیشد شیر ندهم.

صبح ، بعد بیداری، شیرش را که میخورد، از یک ساعت بعدش شروع می کردیم با خوراکی و میوه و آب میوه و بازی و تفریح سیر و سرش رو گرم میکردیم


که گرسنگی و جای خالی آن عزیز از دست رفته را احساس نکند.


ماجرا را تا جایی که میشد کش میدادم و تنها وقتی راه دیگری جواب نمی داد، شیرش می دادم. یعنی نباید میگذاشتم به مرحله بهانه و اشک برسد وگرنه تنظیمات برنامه ام بهم میخورد و لج میکرد و بازمیگشتیم چند پله عقب تر.


این بار علاوه بر تعداد دفعات، مدت زمان شیردهی را دقیقه به دقیقه کم .. یعنی از ۵ به ۴ و هی کم و کمتر که خیلی هم جواب می داد. به این صورت که مثلا یکهو تلوزیون را روشن می و حواسش به صدا پرت می شد و بابا با یک اسباب بازی می آمد دنبالش و میرفت دنبال بازی با بابا..

یا یک خوراکی جذاب میگذاشتم کنارم که نشانش دهم و وقتی حواسش با صدا پرت شد بلند شود ببیند و بخوردش..

همین کارهای کوچک خیلی کمک کرد که وعده های شیرش کوتاه و کم شوند و جاش برویم سراغ خوراکی و میوه و آب میوه...

توصیه میکنم در این دوره، خوراکی های مورد علاقه و اسباب بازی و هر آنچه بچه دوست دارد را بگذارید دم دست که خیلی خیلی به کارتان خواهد آمد.


با ادامه همین روند، گول زدن و بیرون بردن و پارک بردن و مهمانی، وعده های عصرش هم حذف شد. 

تا که رسید به دو یا حداکثر سه بار در شبانه روز... چند روز در این مرحله م م و دیدم انگار دیگر پیشرفتی که با چشم بشود دید نمی کنیم و پسرک حاضر نیست هیچ جوره دل از شیر مادرش د؛ حق هم داشت.

زمان میگذشت و من خسته .. من بی انرژی و سردرگم نمی دانستم دیگر چه باید کنم که کودکم آسیب نبیند و به شیر مادر بگوید خداحافظ..


ناامید از همه چیز و به رغم میل باطنیم کمی قطره آهن بدمزه که پیشتر با مزه اش اوق میزد و نمیخورد مالیدم به ام و با اشک و ناراحتی بسیار از کارم شیرش دادم و دیدم نخیر!! فقط اولش کمی برایش سخت است و همین مزه ی بد باعث می شود بیشتر مک بزند تا شیر بیشتری برسد و مزه دهانش را عوض کند.


طبق تحقیقاتم و م م با پزشک، استفاده از یک چیز بدمزه در این مرحله اشکالی نداشت.. (چون یکباره که نمیخواستم با مزه بد از شیر جداش کنم و بیشتر یک کمک نهایی بود که جواب هم نداد). باز چند روز گذشت و پسرک وعدهایی که مانده بود را فراموش نکرد و من با درمانده ترین ح خودم نمی دانستم چه م .

آ تصمیم گرفتم یک چسب بیرنگ بزنم روی که نتواند نوکش را پیدا کند بگذارد توی دهان...


بعضی ها همان ابتدای کار چسب زخم میزنند روی موضع و کودک مظلوم را به ترس و عذاب وجدان می اندازند که اوخ شده است و فلان که راه صحیحی نیست و با منطق معصومانه کودک جور در نمی آید و هیچوقت هضمش نمیکند و می ماند سر دلِ روحش تا که بزرگ می شود و تبعاتش جاهای حساس ، به زندگیش خنج می زند. خوشبختانه پسرم هنوز آنقدر بزرگ نبود و معنی چسب و چسب زخم و اوخ و این جور چیزها را نمیدانست و من توانستم از چسب به عنوان یک حربه بی خطر و پایانی استفاده کنم. بعد از آن چند بار با شرایط عجیب و لیز و بی مزه چسبی مواجه شد و چون چیزی دستگیرش نشد بیخیال شد و رفت و قبل رفتن یک خوراکی دوست داشتنی میدادم دستش که مبادا فقدان اذیتش کند. چیزی مثل کشمش.. مثل چوب شور. 


و آن روز... روزی که خودم را قانع روز آ شیر خوردنش باشد، صدبار توی دل ِ ش ته ام گفتم حالا بذار امشب رو هم بهش بدم ..

و آن احساس توصیف ناپذیر ناشی از مادری ام نمی خواست بگذارد کارهام درست پیش بر ود.
آن روز آ ، ۳۷ روز بعد از تصمیم قاطع گرفتنم، تصمیم گرفتم دیگر اصلا فکر نکنم و به فکرهای پیشینم عمل کنم.
آمد سراغ شیر و با چسب بی مزه که مواجه شد و کشمش هاش را که گرفت، دیگر رفت و پذیرفت.
انگار فقط منتظر بود من بپذیرم!!!
این عجیب ترین دریافت عالم مادریم بود:disappointed:

مرحله نیمه شب، چیزی که ازش وحشت داشتم هم رسید و پسرک بیدار شد، ولی توی بغل باباش بعد از مقادیری نق شیرخواهی خو د و دو سه ساعت بعد باز بیدار شد و به کمی آب راضی شد و توی بغلم خوابش برد... و باز یک ساعت بعد بیدار شد و باز آب و باز خواب ...و فردا شبش هم مشابه شب پیش طی و تمام شد!

نکته جالب این بود که مهراد از روزی که شیر مادر نخورد شروع کرد به شیشه گرفتن و شیر پاستوریزه خوردن.
روز اول سختش بود اما کم کمک حرفه ای شد و امروزه خوشبختانه یکی از شیر پاستوریزه خوران قهار مملکت به شمار می رود.

بعد از آن گاهی می آمد و خودش را می چسبابند و می کشید بهم، می دانستم چه میخواست و تا می شد ناز و عزیزش می و می رفت ودیگر کم کم هر دو داشتیم می پذیرفتیم این غم را. اولین غمی که بچه ها در زندگی به طور رسمی با آن مواجه می شوند را...

باباها خیلی مهمند و این دوران بی حضور موثر آنها هیچ جوره بسر نمی شود.. ازشان بخواهید هرچه دارند را در طبق اخلاص بگذارند تا تنها نمانید و پروژه ای را که شروع کرده اید زود و راحت ببندید بفرستید پی کارش. وگرنه اعصاب و روانتان تحت تاثیر سختی کار پایمال می شود.

خیلییی حوصله کنید.. عجله نکنید و با آراااامش محض
280
[2:51:39 am]

:
دوتایی تمام نق ها و گریه های این روزهای کودکتان را به آغوش بکشید و بخندید و نگذارید احساس از دست دادن کند.
کوچولوها اگر از عشق پدر و مادرشان مطمئن باشند، بهتر با این غم کنار می آیند و میفهمند ما قصد آزارشان را نداریم و در هر شرایطی عاشق و کنار آنهاییم.

این روزهای سخت هم تمام می شوند و در صبح های پیروزی مثل تمام سختی های دیگرِ بچه داشتن، این ها را هم از یاد می بری و دو ماه بعد مثل حالای من و خیلی های دیگر هیچ کدام از آن اشک آلودت را به خاطر نمی آوری. خی تخت عزیز دلم :relaxed:


* خیلی طول کشید که بخوانید.. خیلی ممنونم
برچسب ها : شیر ... تمام! - خیلی ,کودک ,وعده ,پسرک ,چیزی ,تجربه ,اسباب بازی ,تصمیم قاطع ,شروع ,تثبیت دهانی ,جنبه رشدی
شیر ... تمام! خیلی ,کودک ,وعده ,پسرک ,چیزی ,تجربه ,اسباب بازی ,تصمیم قاطع ,شروع ,تثبیت دهانی ,جنبه رشدی
عنوان وبلاگ : مهربانوت
منبع :
بعضی چیزها چرا ندارند!

زند ... برگشته به روال قبل یا ما خو گرفته ایم به شرایط تازه، نمی دانم .. مدیریت بحرانمان اما بهتر شده و این خیلی خوب است. 
ظاهرا توی همین خانه ماندنی هستیم و الان خیلی خوشحال تر از یک ماه پیشم که هنوز نرفته بودیم دنبال خانه! و از قیمت ها اینهمه متعجب نبودیم .. و البته جایی هم مورد پسندم نشد و باعث هم شد خدا را خیلی  شکر کنم که اینجاییم و اینجا را اینهمه دوست دارم..  مدل دوست داشتنم البته با دو سال گذشته متفاوت است  و پخته تر به نظر می رسد! چرا ؟ من هم نمی دانم :)

از حال این روزهایمان اگر بگویم خوب است. زند ... یک روند ملایم و ... تی را گرفته و پیش می رود و گاهی یک تکان هایی هم به ما می دهد که خیلی در ... ر سکوتش نشویم و حوصله مان یک وقت ته ن ... رد! 

همین چند ساعت پیش با لیلی خانه آن یکی لیلی بودیم. جمع که شدیم دیدم تعدادمان دوبرابر شده و هر کدام یک بچه زده ایم زیر بغل نشسته ایم و دورمان پر از لوازم و اسباب بازی و پوشک و چه و چه و چه ی آنهاست و حنا بانو هم فعلا  در امر بهم ریزی خانه زند ... ها یکه تازی می کند تا دو دلاور دیگرمان بزرگ شوند و به ... او بپیوندند!

دیگر سال های بعد حاصل جمعمان چه شود خدا داند!!


شب ها تقریبا تا همین وقت ها منتظر بیدار شدن و شیرخواستن مهراد می شوم تا خواب شبم چند باره ... نشود.. و دیگر می خو ... م تا 4 صبح و سپس 7 صبح! و هیچ وعده ای سخت تر از وعده ی 7 صبحش نیست که مجبورم ته مانده ی شیرین خوابم را بچلانم و جمع کنم پشت پلک هام و در عرض چند ثانیه  چشم های خندانم  را بگشایم روی مهراد و سلام کنم به روز بعد. در حالیکه هنوز مایلم پخش و پلا زیر لحاف بمانم و ... ی به رویم نیاورد صبح شده .. اعتراف می کنم مهر مادری هنوز نتوانسته به شیرینی خواب های سحرگاهیم غلبه کند.. اما به خواب های شبانگاهیم چرا! 

خلاصه که خواب و یک خانه ی مرتب وقف زند ... با بچه می شود و چرا هم ندارد و رفته رفته همه چیز از تو یک " صبور می سازد".. یک صبور گاهی نرم و گاهی بداخلاق اما همیشه خسته .. همیشه خواب آلود .. چرا هم ندارد



* عزیزان خیلی مهربان... پیش تر هم خواهش کرده ام که لطفا توی اینستاگرام حرفی از وبلاگ نزنید .. که با حذف این قبیل کامنت ها شرمنده تان نشوم  ممنون



برچسب ها : بعضی چیزها چرا ندارند! - خواب ,خانه ,خیلی ,گاهی
بعضی چیزها چرا ندارند! خواب ,خانه ,خیلی ,گاهی
عنوان وبلاگ : مهربانوت
منبع :
ساعت های مزه دار!

این وقت های خانه را خیلی دوست دارم.. سکوت و تنهایی که هرلحظه ممکن است با صدای بیدار شدن مهراد تمام شود.  اینکه نمی دانم چقدر وقت دارم که یک لیوان چای آسوده  و پای سیب دلچسبم را نوش جان کنم و راااحت برای خودم لم بدهم گوشه ای و قیصر بخوانم شاید لذت این دقایق محدود را بیشتر می کند.
چند بیت می خوانم و یک قلپ چای و یک برش کوچک پای. برش ها را تا جای ممکن کوچک کرده ام که پای نازنینم دیرتر تمام شود و شیرینی دقایقم بیشتر طول بکشد..
تنهاییم اما زیاد که می شود، هی خودم را می رسانم به پسرک و بی صدا می خواهم که بیدار شود و چشم های سیاه گردش را بدوزد به من و کمرش را بیاورد بالا که زود بغلش کنم ... بغلش شکلات شیرین من است، هم مادرم ،هم بچه توی بغل کودک ملوسم!

این  لحظه های شیرین تنهایی  و سکوت شب ها دو نفره اند. خورشید که از آسمان می  رود، یک زن و  یک مرد انگار که از یک جنگ شیرین برگشته باشند، کودک را فرستاده اند به خواب و نشسته اند و نفس های راحت آ ... روز را می کشند و توی همین دقایق ... بعضا دارند، تصاویر طول روز کودکشان را تماشا می کنند و با هر بار از جا بلند شدنشان یک سرکی  هم به پسرک می زنند و قربان صدقه ی آن شیطنت ... ه و انبوه معصومیتش می  روند و با قلب های ریزان  و آویزان از اتاق خارج می شوند.   

 

کودک هر چقدر شیرین، این تنهایی ها اما خیلی مزه می دهند و تنهایی هرچقدر هم خوب٬، بچه بی هیچ زحمتی بلد است هزار بار بهترش می کند. 

 یک ساعت نشده و پاهای ... انش از گهواره صدایم می کنند .. دلم داشت می پوسید دیگر   

 

برچسب ها : ساعت های مزه دار! - تنهایی
ساعت های مزه دار! تنهایی
عنوان وبلاگ : مهربانوت
منبع :
من و گل های این پیراهن

تولد همسر بود. هفدهم مرداد 95 که ترتیب یک دورهمی کوچک با خانواده را دادم و یک شام تقریبا مختصر که به نظر به مذاق همه خوش آمد! و بعد هم مراسم کیک بران و شمع فوت کنان و ع ... و تمام. روزی که ماه ها منتظرش بودم آمد و رسید و رفت و نشد آنطور که در انتظارش بودم گرامی بدارمش ! به همین خاطر توی ذهنم فاجعه ای رخ داده ...  نه که کوتاهی کنم .. که خیلی هم برای ... ید هدیه دلخواهم تلاش ... ؛ سر آ ... اما داستان به گونه ای پیش رفت که همسر از تصمیمم مطلع شد و کارم ناتمام ماند و باقی داستان ... خلاصه که امشب به سلیقه من تما م نشد  اما خوب.. تولدش خیلی مبارک است.. هر طور که بگذرد فرقی در مقدار مبارکی  ماجرا نمی کند 

 

باز هم نیمه شب است. خیلی نیمه شب! ثانیه های ارزشمند طولانی ترین زمان ممکن خواب هایم دارند از دستم می روند اما چیزی لابلای پلک هام نیست جز غصه ای!  و غصه هایی ..که سوار چرخ فلک توی مغزم دایره می کشند، پشت هم ...! سال ها بود این حس درماند ... و ماند ... را تجربه نکرده بودم که حالا ... و حالا  نشسته ام  هشیار و منتظر تا ... ی بیدار شود و توی تاریکی بغلش کنم ..  یک نگاه به چپ و یکی به راستم می کنم  .. هر دو خوابند! ... هر شب این ساعت ها مهراد بیدارم میکرد و میچسبید به ... ام و امشب عمیق ترین خواب  5 ماه گذشته اش را رفته ...

 

گل های لباسم قرمز و آبی است و بزرگ .. پیراهنم آزاد است توی تنم و من را توی خودش گم می کند .. بند جایی نیست جز شانه هام! شانه هایی که این روزها شدید بوی مهراد می دهند..  شبانه .. دوست دارم بشوم  چیزی به سبکی همین که تن دارم و بند جایی نباشم ..یک حریر که باد با گلبرگ ها ببردش!
در این لحظه یک زنم که توی لباس گلداری که در خیالات دخترانه اش می پوشید گم شده است! ... و  سخت منتظر یک آغوش است تا صبح شود!

 

 

برچسب ها : من و گل های این پیراهن - خیلی
من و گل های این پیراهن خیلی
عنوان وبلاگ : مهربانوت
منبع :
در فراغت های طلایی ..
دارد می شود نیم سال که اسم پسرک رفته توی شناسنامه هایمان! نیم سالی که می شود گفت هر روزش را توی همان روز و همان لحظه ها زند ... کردیم! اصلا ماهیت کودک طوری نیست که بشود باهاش توی گذشته ماند. بسکه همیشه یک چیز تازه ی جذاب دارد برای پدر و مادرش  .. مخصوصا از حوالی ماه شش که دیگر از ظرافت و ناتوانی پیشینش کم شده و تبدیل شده به یک آدم کوچولوی واقعی.

آدمک بامزه ی ... که قدرتش روز به روز در حال افزایش است و هر چه که می گذرد، من و پدر بیشتر از قبل دنبال یک فراغت ... ت و آسوده فقط برای خودیم و پیدا نمی کنیم و مدام در حال بازی و غش غش خنده و ضعف ... از قیافه ی "دو نقطه دی" ه پسر جانمان هستیم.

در کنار زند ... در لحظه ی این روزها البته گاهی گریزی می زنم به پارسال! دیده اید آب و هوا گاهی کلی خاطره برای آدم زنده می کند.. من هم با گرمای تابستان و نسیم های اندک خنک عصرگاهی و شبانگاهی و حال و هوای آفتاب زده ی صبح های مرداد یاد روزهای حامل ... پارسال و سونوگرافی رفتن ها و آزمایش دادن ها و بیم و امیدهام می افتم. یاد باورن ... هام که من هم حامله ام...
همین دیروز هم که سه تایی داشتیم توی آینه آسانسور  به هم  نگاه می کردیم باورم نمی شد زایمان کرده ام و یک بچه دارم! هر بار خودم را از بیرون که می بینم ازش می پرسم آیا راست می گویی ؟ بچه داری .. !!
بله بچه دارم! این را درد مهره های کمرم شهادت می دهند! مهره هایی که میلی متری جابجا شدند که جا برای یک جنین ایجاد شود و نزدیک شش ماه هم طول کشید تا حس کنم برگشته اند سرجایشان و بهتر شده ام و حالا با وزن گرفتن و سن ... ن شدن کودکم  دوباره دارند درد می کشند و احتمالا تمامی ندارند دردها  تا وقتی پسرکم بزرگ شود و اینهمه نیاز به رسید ... نداشته باشد.
دروغ نگفته ام اگر بگویم توی شش ماه گذشته  تنها به تعداد انگشتان یک دستم راحت خو ... ده ام! به همین خاطر، تصمیم گرفته ام از فردا ورزش کنم .. پسر را بسپارم به پدر و بروم باشگاه تا کمرم و بدنم را قوی تر کنم و در برابر نیازهای کودکم کم نیاورم! به علاوه ی کلی دلیل مهم دیگر برای ورزش که همیشه در برابرشان سرمان را می چرخانیم آن سمت و بالا را نگاه می کنیم و سوت می زنیم :)


راستی بگویم که چقدر از تمام شدن تابستان گرم و نزدیک شدن پاییز شادمانم! همین چند روز پیش توی یکی از همین فراغت های دست نیافتنیم یکهو دیدم تابستان افتاده توی سرازیری و پاییز طلایی توی راه است ..  دلم غنج رفت برای آن خنکی و باد و برگ ریزان و  سوز سرمایی که کم کم می رسد به پوست و باران های فراوانی که قرار است ببارند. وای باران .. چقدر هوس لطافت باران دارم .. بعد از این آفتاب های طوفنده ی مرداد و تحمل دماهایی که عددشان شاخ روی سرمان می رویاند .. پاییزم زود بیا .. زودتر. همین امروز و فردا توی باغچه ... همسایه مان بنشین که  من منتظرترین زن عالمم در آستانه ی فصلی سرد.


گاهی که پست های قبلم را نگاه می کنم، می فهمم چه همه جملات و حرف های تکراری نوشته ام و حواسم نیست .. و دلم برای شما می سوزد..  باور کنید خودم بی خبرم از این بی حواسیم.. واقعا بعد بچه ذهنم فقط مال همان لحظه است و پر از شتاب که قبل از بیدار شدن پسرک زودتر کارم به سرانجام برسد. این است که گاهی  حرف های تکرار شده دوباره ردیف می شوند پشت هم و شما می خوانیدشان. عذرم را بپذیرید که تمرکز و زمان کافی ندارم.. چرا که اینجا یک بچه هست. یک شغل تمام وقت که نمی گذارد یک شانه ی با دقت بکشم به موهام و گره هایم را باز کنم ..



برچسب ها : در فراغت های طلایی .. - همین ,باران ,تابستان ,گاهی ,فراغت ,لحظه ,همان لحظه
در فراغت های طلایی .. همین ,باران ,تابستان ,گاهی ,فراغت ,لحظه ,همان لحظه
عنوان وبلاگ : مهربانوت
منبع :
پاییز مه پیکر من!

ذهن یک وبلاگ نویس ِ عاشق نوشتن همیشه فعال است و مدام مثل یک دستگاه ماشین نویسی تق تق همه چیز را توی هوا می نویسد و می رود جلو و گاهی پاک  و کم و زیادشان می کند و باز ادامه می دهد. فقط حیف که آ ... هیچ چیزش ثبت نمی شود!
  .. بنظرم روزی که پیشرفت های بشری به این مرحله برسد که ما فقط فکر کنیم و صفحاتمان به روز شود، من و امثال من که هیچ ابزاری برایشان به شیرینی وبلاگ نیست، بسیار انسان های خوشحال تری خواهیم بود و پست بر پست یک بوسه خواهیم فرستاد برای خالق این اتفاق!


توی این مدت بسیار طولانی که گوشه ی خلوت و کافی خودم را برای نوشتن نیافتم، اتفاق بسیار افتاده است. پسرم می نشیند، دندان دارد، غذا می خورد و اَم اَم لذت می برد، دست دستی می کند، مَم صدایمان می زند، جیییییغ می کشد، به شیرینی فریااااد بر می آورد، ک ... نت ها را باز می کند،  کشوها را بهم می ریزد و به همه جا سرک می کشد و هر روز بسیار تا بسیار خوردنی تر از  روز گذشته اش می شود. طوری که من  و بابا، با هر بار دیدنش، شاهد توقف چند ثانیه ای تپش های قلبمان می شویم و دوباره زنده می شویم و متعجب از حجم چنبره ای که عشق بچه به بند بند وجود آدم می زند ...

امسال با آمدن مهر ... هم می روم. مهراد دو ماهه بود که سه نفری رفتیم حوزه امتحان. او کنار پدر توی کریرش، توی ماشین ماند تا مامان برود کنکور بدهد و برگردد. کنکور دادم و قبول شدم و حالا سر کلاس می روم. کلاس هایم را به خاطر کودکم جمع ... توی یک روز که خیلی ازش دور نباشم .. و شش روز باقی مانده کاملا پیش اویم  که به اضطراب ج ... تازه رخ برافراشته اش دامن نزنم.. 

و آن یک روز از بهترین روزهای عمر من است. چون برمی گردم به فضایی که رکودی که ازش رنج می بردم را  بر هم می زنم و به زند ... م  جلا   می دهم. بسیاااار خوشحالم و به غایت ... سند از تصمیمی که گرفته ام و قدردان فرشته ی مجسم در کنارمم که تمام قد به حمایت از من ایستاده و علاوه بر تشویق ها و چه و چه و چه هاش ..هست و یکشنبه های خانه را تنهایی پیش می برد.


حس خوب قابل بیان دیگرم، نوشتن دوباره و چاپ مطلبم در مجله ای است که بعد از اینهمه دوری از میادین، از بهترین اتفاق هایی ست که می توانست در زند ... م بیفتد. گرچه رشته ی تازه ام ربطی به آنچه پیشتر خوانده و انجام داده ام ندارد، اما دلیلی برای ننوشتنم نیست و تا جایی که شرایطم اجازه بدهد به کارهایی که می کرده ام ادامه خواهم داد..حتی کم.. که کمش هم دلم را بسیار نوازش می دهد.


وه  که نمی دانید این هوا با من چه می کئد و چطور مرا یاد لحظات حامل ... م در روزهای مشابه سال پیش می اندازد و به روانم چنگ می زند! یاد دریای دغدغه هام .. یاد گونی شلیل هایی که همسر می ... ید و با تمام سلولهای جانم گاز می زدم . یاد نان و پنیر و چای شیرین های نیمه شبانه ام، توی تاریکی. یاد تصاویر گنگ سونوهام، جواب آزمایش هام، ملاقات های ماهیانه ... م، اندک اندک بزرگ شدن دلم و ترک انداختن پوستم و تنگ شدن لباس هام و ورم پاهام و تن ... نفس هام و سوزش معده و کمردردهام و ماساژهای معجزه آسای همسرم و ناز ... های مدام و مدام و مدامم تا وقتی مهراد را گذاشتند در آغوش من.. 

و یاد خواب هام. خواب های طلایی تکرار ناپذیرم. یادش بخیر خواب چقدر چیز خوبی بود. یک خوااااب خوووووب سنننن ... ییین کاااامللللل ... اوففف!

خلاصه که این فصل دارد با مرور خاطرات بسیار سخت شیرینم، مقابل چشم هام می تازاند و بسیار ازش راضیم. پاییز برایم همیشه دل ان ... ز بوده و  این خاطرات هم حجم دلپذیری اوقاتم را دو چندان می کند.


عجیب است که زاده ی گرمترین وقت سالم اما عاشق بی آفتاب ترین روزهای زند ... ..و حالا  فصل دارد حس ... ازم دلبری می کند. خوب که پنجره ای به وسعت دیوارهای خانه نداریم و درخت های در ... ر پاییز؛  وگرنه کی دیگه به این خونه و زند ... و بچه ی فوضول می رسید ...!

خدا رحم کرد



برچسب ها : پاییز مه پیکر من! - خواب ,روزهای ,اتفاق ,مدام ,نوشتن
پاییز مه پیکر من! خواب ,روزهای ,اتفاق ,مدام ,نوشتن
عنوان وبلاگ : مهربانوت
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.172 seconds
RSS