احساسات در لحظه تغییر میکنند ولی عقاید نه

احساسات در لحظه تغییر میکنند ولی عقاید نه از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

کاش امروز زودتر بگذره

امروز ممیزی داریم . تقریبا کارامو انجام دادم ولی یه دلهره خفیفی دارم. پارسال که اومده بودن خیلی الکی گیر داده بودن و خیلی اذیت . خداکنه امسال زیاد سخت نگیرن.

تا ببینیم چی پیش میاد.

امروز بابا قراره آب مروارید چشمشو عمل کنه. مامان داره همراهش میره. اگه ممیزی نداشتم مرخصی میگرفتم منم میرفتم. با اینکه عمل ساده ای و زیاد طول نمیکشه ولی میدونم مامانم واسش سخته هم یه کم استرسیه هم یه کم ترسو

دخملی رو هم امروز بردم خونه مادرشوهر. اونجا بهش خوش میگذره. با دخترعمو و پسرعموش بازی میکنه. سرش گرمه و من خیالم از بابتش راحته. هرچند شدیدا اینروزا دلم براش تنگ میشه. هر چی بزرگتر میشه بیشتر بهش وابسته میشم . حس میکنم اونم همینطوریه. از وقتی که میرم خونه ی ره دنبالمه تا بخوایم بخو م. حتی وقتی میرم یا دستشویی میاد پشت در هی صدام میزنه مامانی مامانی . منم میگم مامان قربونت بره الان میام

در طول روز چند بار ع اشو و اشو نگاه میکنم و قربون صدقه اش میرم. فوق العاده مهربون و باهوشه. علاقه شدیدی هم به کتاب داره. از وقتی نوزاد بود براش کتاب میخوندم یا براش قصه میگفتم و الان کاملا دارم اثرشو میبینم. خدایا شکرت. با اینکه هیچ تجربه ای تو بچه داری نداشتم . میگم هیچ اونجوری در نظر بگیرین که حتی نمیدونستم چه جوری باید پوشکش کنم و لباس بپوشم براش. ولی خدا بهم قدرت و صبر عجیبی داد و همینطور شجاعت. طوری که وقتی 7 روزش بود خودم تنهایی بردمش و از اون موقع همه کاراشو خودم . فقط دو روز اول مامانم کمکم کرد. فقط هم دو هفته خونه بابا اینا بودم و بعدش اومدم خونه خودم. با اینکه خیلی خیلی چهار ماه اول سخت بود ولی خداروشکر که گذشت . حالا هنوز هم مستقل نشده ولی خیلی بهتره

این از این

از حال و روزم بخوام بگم. اینه که دیروز بهتر بودم خیلی. سعی می فکرای بد رو از ذهنم دور کنم. هرچند ب خیلی خوابهای وحشتناکی دیدم. چندبار تا صبح بیدار شدم و هربار تو شوک خوابم بودم و تا چند دقیقه حس می واقعا اتفاق افتاده.

کاش چند سال پیش عقل الانمو داشتم. اونوقت با چشمای بازتری انتخاب می . یا حداقل جلوی ضرر و خیلی زودتر از اینا میگرفتم. الان حس میکنم خیلی دیر شده یا اینکه من دیگه توان سابق رو ندارم و حوصله جنگیدن و ساختن رو ندارم. آخه همش که نمیشه یه نفر انرژی بذاره و واسش مهم باشه. وقتی میبینه طرف مقابل فقط داره ویران میکنه به خودش میگه واسه کی داری خودتو به آب و آتیش میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به جایی رسیدم که از اون عشق بی حد و اندازه روزهای اول ، هیچی نمونده هیچی

به یه  بی حسی رسیدم و عجیب تر اینکه برام عادی شده و دیگه خودمو نمیکشم که همه چی عاشقانه باشه

توان زیادی از دست دادم

حالا فقط دلم سکوت میخواد 


برچسب ها : کاش امروز زودتر بگذره - خیلی ,اینکه ,براش ,خونه ,می ,الان
کاش امروز زودتر بگذره خیلی ,اینکه ,براش ,خونه ,می ,الان
خونه مرا در آغوش بگیر

امروز بارونی و سرده

شدیدا دلم میخواست الان خونه بودم و میرفتم زیر پتو دراز میکشیدم . یه لیوان نسکافه واسه خودم درست می و قلپ قلپ میخوردم و کتابمو میخوندم. حتی تصورشم حالم خوب میکنه. خیلی داره قلقلکم میده که مرخصی بگیرم برم ولی وضع مرخصی هام داغونه . هی ی ی ی ی روزگار

روزها تقریبا مثل هم میگذرن. صبحها میام سرکار تا عصر . میرم دنبال دخملی بعدم میریم خونه. چون دخملی بعدازظهر میخوابه من که میرم خیلی سرحاله و فقط دلش میخواد بازی کنه. واسه همین امکان نداره بذاره من یه کم دراز بکشم. یا میاد دستمو میگیره منو میبره تو اتاقش یا از سر و کولم بالا میره. البته حق هم داره. دلش واسه مادرش تنگ میشه. مادرش هم همینطور ولی خب بعضی روزا واقعا کم میارم و دلم میخواد حداقل نیم ساعت چشمامو ببندم

دیروز 22 ماهش تموم شد . دو ماه مونده به تولدش . هنوز تصمیم نگرفتم واسه جشنش چیکار کنم. نمیدونم عصرونه باشه و خانومانه یا شام باشه با حضور بزرگترها. بیشتر دلم میخواد به خودش خوش بگذره تا ببینیم چی پیش میاد.

ب "سایه روشن" رو دیدیم. حیف وقتی که تلف کردیم. واقعا بیخود بود. مثلا میخواستن خیلی خاص و مرموز باشه ولی بسیار ضعیف و بی سر و ته بود . دوست دارم فروشنده رو ببینم. اینجا که هنوز نیومده. باید منتظر بمونم

خدای بزرگم بخاطر همه نعمتات ازت ممنونم

از دلم خبر داری خودت آرومم کن

ب دوباره اون حس های بد اومدن سراغم. همسر هم فهمید هی میگفت چرا ناراحتی؟ من کار بدی ؟

دلم میخواست بگم تو کار بدی کردی و من حالا حالاها خوب نمیشم

این زخم هنوز سرش بازه


برچسب ها : خونه مرا در آغوش بگیر - واسه ,باشه ,میخواد ,خیلی ,خونه
خونه مرا در آغوش بگیر واسه ,باشه ,میخواد ,خیلی ,خونه
آخه چقدر تو مهربونی

مینویسم که یادم بمونه

دیروز صبح که اومدم شرکت یه بار دیگه مدارک و مستندات رو چک که چیزی از قلم نیفتاده باشه و همه چی بروز باشه. یدفعه یه موردی یادم اومد و رفتم اصلاحش .

ممیز که اومد یه  راست رفت سراغ اون موضوع و همون لحظه تو دلم گفتم خدای من چقدر تو مهربونی که اینجوری هوامو داشتی و جالبتر اینکه فقط و فقط همون مدرک رو نگاه کرد و رفت به یه واحد دیگه. شاخص هایی که خیلی مهم بودن و همه ممیزا  اول از همه اونا رو میخوان ببینن رو اصلا ندید و رفت.

تا چند دقیقه بعد رفتنش هنوز تو شوک بودم. هنوزم هستم البته. اینکه خدا چه جاهایی دستمونو میگیره اینکه خیلی جاهای دیگه هم دستمونو گرفته ولی ما متوجه نشدیم . اینکه  یه سری خواسته هامون رو اجابت نمیکنه و  سالها بعد میفهمیم چه خوب که نشد.

نمونه ش خود من!

چند سال قبل ازدواجم با ی آشنا شدم . اوایل در حد آشنایی بود ولی بعد رابطمون خیلی عمیق شد. جوری که لحظه ای نبود که از حال هم بی خبر باشیم. بعد از ی ال اومدن خواستگاری. البته شرایطش خیلی خاص بود. پدرش زمانیکه مادرش باردار بوده شهید شد و چهار ماه بعد فرزندی بدنیا اومد بی پدر. مادرش همه زندگیش رو پای پسرش گذاشته بود . یه جوری بیمارگونه دوسش داشت. هرجا که بود باید سرساعت میرفت خونه و کلی داستانهای این مدلی.

چون ما تو یه شهر نبودیم . مادرش از ترس اینکه من بیام و پسرش رو ازش بگیرم خودشو زد به مریضی و آی قلبم و من دارم میمیرم و اگه با این دختر ازدواج کنی من عاقت میکنم و دیگه نباید اسم منو بیاری و از این داستانا

سه سال جنگیدیم ولی نشد . در واقع اون خسته شد و یه جورایی ترسید. من تا روز آ رو حرفم موندم. خانواده ام هم مخالف نبودن. چون خودش خیلی معقول و متشخص بود. اون سالها من خیلی از خدا خواسته بودمش. اولین ی بود که اومده بود تو زندگیم و من شدیدا وابستش شده بودم. جوری که فک می اگه نباشه منم نیستم.

همش به خدا میگفتم اگه قسمت من نبود چرا سر راهم گذاشتی؟ من که داشتم زندگیمو می . اصلا درگیر اینجور مسائل نبودم.

به جرآت میتونم بگم تا ی ال عزادارش بودم. دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت. تا اینکه ازدواج کرد و جالب اینکه خودش زنگ زد و بهم خبر داد. حال اون روزام افتضاح بود. وقتی شنیدم فقط گفتم مبارکه و قطع . اون روز رو یادم نمیره شرکت بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. گریه ام بند نمیومد. مرخصی گرفتم و رفتم زاده نشستم و فقط گریه . نمیدونم چند ساعت اونجا بودم نفهمیدم چه جوری رفتم خونه.

یک سال دیگه هم گذشت تا به خودم بیام

الان که یادم میوفته هنوز قلبم از اونهمه رنجی که کشیدم درد میگیره

حالا سالها از اون روزا میگذره و هر کدوممون زندگی ج داریم.

حالا خداروشکر میکنم که نشد.

حالا میفهمم که اون آدم با اینکه خودش خوب بود ولی آدم زندگی مستقل نمیتونست باشه. زندگی اون آدم به مادرش گره کور خورده.

امیدوارم ی که داره باهاش زندگی میکنه مشکل نداشته باشه که بعید میدونم.

حالا میفهمم که خدا چقدر منو بیشتر از اونو مادرش دوست داشت.

خدای مهربونم خیلی وقتا حضورتو جوری حس میکنم که انگار واقعا کنارمی و دستمو گرفتی و بهم میگی نترس من اینجام

مثل یه مادر که وقتی کنار بچه شه، بچش قدرت میگیره و از هیچ چیزی نمیترسه

خیلی دوستت دارم مهربونم




برچسب ها : آخه چقدر تو مهربونی - خیلی ,اینکه ,مادرش ,زندگی ,یادم ,باشه ,حالا میفهمم ,اینکه خودش
آخه چقدر تو مهربونی خیلی ,اینکه ,مادرش ,زندگی ,یادم ,باشه ,حالا میفهمم ,اینکه خودش
هوراااااااااااااااااااا

چند روزی بود میخواستم بنویسم ، چند بار وبو باز هی به صفحه ش زل زدم و هر چی فکر نتونستم چیزی بنویسم با اینکه کلی حرف داشتم

ولی امروز و درست ده دقیقه پیش اتفاقی افتاد که گفتم باید ثبتش کنم:

اولین برف امسال شروع به با کرد. خدایا شکرت

سرم پایین بود و مشغول کار بودم. یه دفعه سرم و آوردم بالا و دونه های پشمکی برف و دیدم . انقدر ذوق زده شدم که سریع رفتم در اتاق و باز و محو نگاش شدم. خیلی زیباست خیلی

فک کنم بعد سه سال برف باریده . آ ین بار کلی تو شرکت با همکارا برف بازی کردیم. اونروز همینجوری پشت دروایساده بودم و داشتم به قدرت خدا نکاه می که دیدم یکی از همکارام داره بهم اشاره میکنه که بیا بیرون برف بازی. منم هی نگاه گفتم با منی گفت آره بیا . منم که عشق برف بازی. رفتم بیرون و با اون خانمه و دو تا دیگه از همکارام یه کم مس ه بازی در آوردیم یه دفعه دیدم ده نفر دیگه از واحدهای دیگه هم اومدن .همه افتاده بودن دنبال هم . نفهمیدم کی از پشت یه گوله برف و محکم زد تو کله ام . منم نامردی ن جوابشو دادم. اصلا یه وضعی شده بود یه سری سر میخوردن یه سری جیغ میزدن . خیلی باحال بود . یه نیم ساعتی بازی کردیم گفتیم الان میان توبیخمون میکنن همه متفرق شدیم. اومدم تو اتاق دیدم کلیپسم ش ته!!!!!!!!!

هنوز که بهش فک میکنم لبخند میاد رو لبام. یادش بخیر

الان البته خیلی کم میباره . اگه تا فردا همینجوری بباره به احتمال زیاد میشینه . هورااااااااااااااا

دخملی هنوز برف ندیده. کاش بشینه تا اونم این حس فوق العاده رو تجربه کنه

خدای مهربونم بخاطر همه نعمتات شکرت

خیلی دوست دارم


برچسب ها : هوراااااااااااااااااااا - بازی ,خیلی ,بازی کردیم
هوراااااااااااااااااااا بازی ,خیلی ,بازی کردیم
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.104 seconds
RSS