paradox ... !

paradox ... ! از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

چه ذره ذره فرو می ریزیم در سرزمین مادریِ خویش ...
من همیشه از دیدن بی عد ی و هر چیزی که به نا-حق توی این مملکت میگذره، عصبانی و ناراحت میشم.
و حالا حامد رو نگاه می کنم که چقدر داره تلاش می کنه و این در و اون در میزنه تا بتونه زندگی یی که می خواد رو بسازه.
هنوز بیرونه، صداش گرفته بود و مشخص بود خسته ست.
خیلی ناراحت میشم وقتی میگه اونقدری که تلاش می کنم، نتیجه نمی گیرم. وقتی می بینم وضعیت مملکت ابه و دستش بسته ست برای کارهایی که می خواد انجام بده و امیدی هم نداره چیزی درست بشه و میگه: همه مون داریم نابود میشیم.
وقتی ازش میپرسم: تونستی کاری ی ؟
و میگه: نه، دارن سر میدوئونن !
زندگی توی این کشور تقریباً داره غیر ممکن میشه و همه مون فقط داریم تحمل می کنیم.
بالا ه همه چیز خوب میشه، اما نمی دونم چند نسل باید هزینه بدن برای یا تا چه حد قراره این سختی ها ما رو قوی کنه ...
فقط می دونم غم انگیزه همه چی ...
برچسب ها : چه ذره ذره فرو می ریزیم در سرزمین مادریِ خویش ... - میگه ,ناراحت میشم
چه ذره ذره فرو می ریزیم در سرزمین مادریِ خویش ... میگه ,ناراحت میشم
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
بازگشت به خاستگاه اصلی خود !
من و حامد اشتراکات زیادی داریم.
مثلاً زندگی با جمع رو دوست نداریم، دنبال آرامشیم، شلوغیِ این زندگیِ ماشینی روح مون رو آزار میده و ...
چند وقت پیش داشتیم با هم صحبت می کردیم که چه خوبه بریم یه روستای دور افتاده زندگی کنیم ...
امشب باز به حامد گفتم: بیا تصمیم مون رو عملی کنیم و بریم یه جای دور افتاده زندگی کنیم.
قبول کرد خب، طبق معمول که آقایون از خواسته های غیر منتظره ی خانوم ها که دغدغه و دردسر رو براشون به حداقل می رسونه، استقبال می کنن؛ باید ببینم اگر پیشنهاد زندگی تو یه پنت هاوس رو می دادم، بازم اینقدر مطیع بود ؟ d:
به هر حال قرار شد بریم یه جای دور افتاده زندگی کنیم.
فقط مشکل معیشتی حتماً داریم.
ازش می پرسم کارِت رو چیکار می کنی ؟ میگه ولش می کنم.
گفتم خوبه دیگه، از گل و گیاه جنگل تغذیه می کنیم، از پوست و برگ درختا هم لباس درست می کنیم برا خودمون، به ایده آل جفت مون هم نزدیکه d;
برچسب ها : بازگشت به خاستگاه اصلی خود ! - زندگی ,کنیم ,بریم ,افتاده ,زندگی کنیم ,افتاده زندگی
بازگشت به خاستگاه اصلی خود ! زندگی ,کنیم ,بریم ,افتاده ,زندگی کنیم ,افتاده زندگی
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
تو جانِ جانِ جانی ...

ساعت حدوداً چهار و نیمِ صبحه.

حامد خیلی وقته خو ده، من هم یه سری فایل رو آماده برای فردا تا روشون کار کنم.

چشامو به زور باز نگه داشتم و دارم ع ای حامد رو نگاه می کنم.

تو یکی کت و شلوار تنشه و کراوات زده، می خنده و از صورتش مردونگی می باره. تو یکی دیگه تیپ اسپرت زده، عینک رو سرشه و کج ایستاده. تو یکی دیگه شوئی تنشه و شلوار جین پاش، یه کلاه رو برع گذاشته رو سرش و عینک آفت هم رو چ ه و دهانش هم نیمه بازه طوری که دندوناش مشخص میشه و انگار حال ش خوبه یا اینکه مثل همیشه کلی درگیری فکری داره، اما نگاش که می کنی از آروم بودنش، آرامش می گیری ...

توی هر ع ی یه مدلیه، اما اشتراک تمام ع هاش عشقی هست که من از تماشا ش می گیرم.

همینطوری که یه چشمم بازه و یکی بسته و گیج خوابم، توی رویا بغل می گیرمش و غرق بوسه ش می کنم ...

و باز فکر می کنم من قبل از اینکه درگیرِ عشق بشم، جذبِ شخصیت منحصر به فرد حامد شدم و همین حالا هم حس می کنم یک فرشته رو تو بغل می گیرم و این خیلی خوشبختی می خواد و من خیلی خوشبختم ...

وقتی تو رویا می بوسمش، مست می شم و گاهی مرز واقعیت و خیال رو متوجه نمیشم؛

بعد که به خودم میام، دلم می خواد زودتر زمان بگذره، زودتر این چند روز هم بگذره و دیگه این فاصله ی مکانی بین مون نباشه ...

برچسب ها : تو جانِ جانِ جانی ... - می کنم ,خیلی ,حامد
تو جانِ جانِ جانی ... می کنم ,خیلی ,حامد
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
چه ذره ذره فرو می ریزیم در سرزمین مادریِ خویش ...
من همیشه از دیدن بی عد ی و هر چیزی که به نام حق توی این مملکت میگذره، عصبانی و ناراحت میشم.
و حالا حامد رو نگاه می کنم که چقدر داره تلاش می کنه و این در و اون در میزنه تا بتونه زندگی یی که می خواد رو بسازه.
هنوز بیرونه، صداش گرفته بود و مشخص بود خسته ست.
خیلی ناراحت میشم وقتی میگه اونقدری که تلاش می کنم، نتیجه نمی گیرم. وقتی می بینم وضعیت مملکت ابه و دستش بسته ست برای کارهایی که می خواد انجام بده و امیدی هم نداره چیزی درست بشه و میگه: همه مون داریم نابود میشیم.
وقتی ازش میپرسم: تونستی کاری ی ؟
و میگه: نه، دارن سر میدوئونن !
زندگی توی این کشور تقریباً داره غیر ممکن میشه و همه مون فقط داریم تحمل می کنیم.
بالا ه همه چیز خوب میشه، اما نمی دونم چند نسل باید هزینه بدن برای یا تا چه حد قراره این سختی ها ما رو قوی کنه ...
فقط می دونم غم انگیزه همه چی ...
برچسب ها : چه ذره ذره فرو می ریزیم در سرزمین مادریِ خویش ... - میگه ,ناراحت میشم
چه ذره ذره فرو می ریزیم در سرزمین مادریِ خویش ... میگه ,ناراحت میشم
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
تو جانِ جانِ جانی ...

ساعت حدوداً چهار و نیمِ صبحه.

حامد خیلی وقته خو ده، من هم یه سری فایل رو آماده برای فردا تا روشون کار کنم.

چشامو به زور باز نگه داشتم و دارم ع ای حامد رو نگاه می کنم.

تو یکی کت و شلوار تنشه و کراوات زده، می خنده و از صورتش مردونگی می باره. تو یکی دیگه تیپ اسپرت زده، عینک رو سرشه و کج ایستاده. تو یکی دیگه شوئی تنشه و شلوار جین پاش، یه کلاه رو برع گذاشته رو سرش و عینک آفت هم رو چ ه و دهانش هم نیمه بازه طوری که دندوناش مشخص میشه و انگار حال ش خوبه یا اینکه مثل همیشه کلی درگیری فکری داره، اما نگاش که می کنی از آروم بودنش، آرامش می گیری ...

توی هر ع ی یه مدلیه، اما اشتراک تمام ع هاش عشقی هست که من از تماشا ش می گیرم.

همینطوری که یه چشمم بازه و یکی بسته و گیج خوابم، توی رویا بغل می گیرمش و غرق بوسه ش می کنم ...

و باز فکر می کنم من قبل از اینکه درگیرِ عشق بشم، درگیرِ شخصیت منحصر به فرد حامد شدم و همین حالا هم حس می کنم یک فرشته رو تو بغل می گیرم و این خیلی خوشبختی می خواد و من خیلی خوشبختم ...

وقتی تو رویا می بوسمش، مست می شم و گاهی مرز واقعیت و خیال رو متوجه نمیشم؛

بعد که به خودم میام، دلم می خواد زودتر زمان بگذره، زودتر این چند روز هم بگذره و دیگه این فاصله ی مکانی بین مون نباشه ...

برچسب ها : تو جانِ جانِ جانی ... - می کنم ,خیلی ,حامد
تو جانِ جانِ جانی ... می کنم ,خیلی ,حامد
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
به آن من ای که هرگز نیامد.
میل به هیچ کاری ندارم، آدم ها و روابط خسته ام می کنند، از وجود خودم بیزارم و هیچ امیدی به بهبودی ندارم.
در عین حال با آدم ها رابطه دارم و تلاش می کنم برای بهبود اوضاع و مطمئنم همه چیز بهتر می شود.
در واقع من با سطح زندگی کاری ندارم، یک سیاهیِ عمیقی درونم را پر کرده، انگار با من زاده شده باشد.
و نمی دانم حال خودم را؛ نه خسته ام و نه مغموم، نه خوشحال و نه امیدوار. فقط می دانم سرشارم از تاریکی بدون آنکه روزنه ای به بیرون داشته باشد و کششی مرا به سمت نابودی هدایت می کند. اما هیچ راه فراری نمی بینم و حال خودم را نمی فهمم یا اینکه در اینجا چه کار می کنم، تنها همین است ...
برچسب ها : به آن من ای که هرگز نیامد. - کاری ندارم،
به آن من ای که هرگز نیامد. کاری ندارم،
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
دنیای بردگان و فراموش کنندگان ...
دنیا هر چقدر پیش تر می رود، برده داری و برده پروری سرعت بیشتر و شکل مدرن تری به خود می گیرد.
اگر دقت کنیم، خط فکری هر جامعه در زمان مشخصی، شکل خاصی ست.
مثلاً زن هایی که سال ها دیگرانِ متفاوتِ جامعه و هنجارشکن ها را سرزنش می د، حالا شده اند م ع حقوق برابر و تلاش می کنند برای و ع های خودشان را در شبکه های اجتماعی به اشتراک می گذارند، بدون آنکه به تفکر خود، باورهای خود و آنچه واقعاً می خواهند، اهمیتی بدهند یا حتی به آن فکر کنند.
و مردهای این جامعه، روزگاری در پی پیشی گرفتن از یکدیگر به جهت استفاده ی ابزاری از ن بودند و حالا سعی در اثبات روشن فکری خودشان دارند، بدون آنکه ذره ای از این به اصطلاح روشن فکری، زاده ی تفکر خودشان باشد و نه تحت تاثیر جریان اجتماعی و گاها و بازی های عده ای قدرت طلب.
و فکر می کنم این اوضاع بیش از آنکه امیدوار کننده باشد، غمبار است، اما در عین حال جریانی ست انسانی و همواره جاری ...
برچسب ها : دنیای بردگان و فراموش کنندگان ... - آنکه ,خودشان ,بدون آنکه
دنیای بردگان و فراموش کنندگان ... آنکه ,خودشان ,بدون آنکه
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
مثل وزش برگ های درختی بلند و تنومند در تاریکیِ گمراه کننده ی شبی بی انتها ...
آرامش ندارم، احساس می کنم دیگر هیچگاه آرامش نخواهم داشت. از صدای دیگران و هر آنچه در زندگی جریان دارد تا هوایی که نفس می کشم، همه آزارم می دهند.
احساس تنهایی می کنم، سردم است و تمام سرم درد می کند و تمام وجودم درد می کند ...
برچسب ها : مثل وزش برگ های درختی بلند و تنومند در تاریکیِ گمراه کننده ی شبی بی انتها ...
مثل وزش برگ های درختی بلند و تنومند در تاریکیِ گمراه کننده ی شبی بی انتها ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
:-(

حامد این روزا سرش خیلی شلوغه.

منم البته درکش می کنم.

ب اما خیلی دلم براش تنگ شده بود.

صبح ساعت هفت رفته بود بیرون و شب ساعت دوازده که اومد خونه، به من پیام داد.

منم بلافاصله براش نوشتم کجا بودی ؟! چرا اینقدر دیر ؟!

توضیح داد و اینا، اما فهمیده بود ناراحتم، دلیل شو پرسید.

گفتم برا اینکه دیر اومدی. تعجب کرد، پرسید واقعاً ؟! برای این ناراحتی ؟! گفتم اوهوم. معذرت خواهی کرد و گفت این هفته اینطوری شده، منم جوابشو ندادم.

انتظار داشتم نازمو بکشه تا بهش بگم اینقده حال م بده، اینقده دلم برات تنگ شده، اینقده دلم میخواد بغلم کنی ...

اما ده دقیقه منتظر موند و وقتی دید جواب ندادم رفت و تا الان آنلاین نشده :|

هر روز به من پیام می داد و صبح بخیر می گفت و از این کارا. امروز اما تا الان هیچ خبری ازش نیست.

البته می دونم کار داره، اما در هر صورت به من پیام می داد هر روز.

حالا من دلم براش خیلی تنگ شده و از صبح چشمم به گوشیه که یه خبری ازش بشه. اما مثل اینکه پای عمل که اومد وسط، بخش نازکش حامد از کار افتاد !

به هر حال الان دارم مدام خودمو میدم که چیکارِش داری آخه اینقدر اذیت ش می کنی ؟ خب کار داره، بفهم دیگه !! ناز هم نمی کنم دیگه آقا، اصلاً غلط رو برای همین وقتا گذاشتن دیگه، غلط :-(

برچسب ها : :-( - الان ,اینقده ,پیام ,براش ,خیلی ,پیام می داد
:-( الان ,اینقده ,پیام ,براش ,خیلی ,پیام می داد
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
تغییر صد و هشتاد درجه ای فقط در چند دقیقه d:
ساعت شد دوازده، واتس اپ رو چک و دیدم حامد یه روزِ که آنلاین نشده، و نه زنگ زده بود نه اس ام اس داده بود ... هیچ خبری ازش نبود.
با وجود اینکه تصمیم گرفته بودم باهاش قهر باشم، اما فکر یه اس ام اسِ کوچولو نمی تونه تصمیمم رو تغییر بده.
نگرانش شده بودم. ساعت دوازده و ده دقیقه اس ام اس دادم: کجایی ؟ بلافاصله جواب داد: خوبی ؟ تو راه خونه ام.
منم زدم اوکی.
و پیش خودم گفتم: " فکر کردی به همین راحتی از مواضعم کوتاه میام ؟ زهی خیال باطل ! باید کلی تلاش کنی تا دوباره مثل قبل بشم !! " البته دلیل خاصی نداشت این رفتار، فقط می خواستم ناز کنم به خاطر شب قبلش :-"
پنج دقیقه بعدش پیام داد: خوبی ؟
جواب شو دادم و نوشتم: نه :-(. !!!
با همون شکلک ناراحت، شصت درصد از نقشه ی ذهنیم خنثی شد !!
و باور کنید به چهار تا پیام نرسیده کار کشید به عزیزم و جانم گفتن و صد در صد از مواضعم کوتاه اومدم که هیچ، اصلاً من چه موضعی داشتم مگه ؟ :))

البته امیدوارم بعد از این تغییرات درونی و نوشتن این پست، جنگ نشه بین قسمت عاشق و عاقل وجودم، و همچنین فمنیست درونم، عاشق درونم رو قورت نده از شدت خشم d:
برچسب ها : تغییر صد و هشتاد درجه ای فقط در چند دقیقه d: - دقیقه ,مواضعم کوتاه
تغییر صد و هشتاد درجه ای فقط در چند دقیقه d: دقیقه ,مواضعم کوتاه
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
مواردِ قابل ذکر !

از معایب داشتن اینه که وقتی ازش دوری، همش میگه: عزیزم، ع جدید نگرفتی ؟

یه کم دیر جواب بدی و بگی داشتم موهامو سشوار می کشیدم، اینو میگه. از برنامه ت بگی و اینکه بعد از ورزش می خوای بری یه دوش بگیری، اینو میگه و خلاصه این داستان سر دراز دارد !

اما خوشبختانه انقدری از دوربین بدم میاد که تا به حال نشده به این سوال و درخواست حامد، جواب مثبت بدم !

اما عیب دیگه ای که داره، برای وقتی هست که -تون مستقله و تو نمی دونی تو این شرایط چیکار کنی ! بری باهاش زندگی کنی ؟ سخته واقعاً، تنهاش بذاری ؟ تصورش هم محاله !! خلاصه این هم بد داستانیه و من الان در وضعیت " یه دلم میگه برم برم، یه دلم میگه بگیر بشین سرجات، حرف مفت نزن " ام ِ سختی قرار گرفتم و خیلی بده !

از کم آوردن واژه های عاشقانه ش دیگه نگم که این هم خودش معضلیه ! یا اینکه صفحه ی چت رو که بالا پایین می کنی، همش نقطه های قرمزه که جای قلب و بوس و اینجور چیزاست ! و تو نمی دونی چی شد که اینجوری شد یهو d:

القصه اینکه تا تنهایی هست چرا ؟

زندگی رو باید زندگی کرد آقا، به سختی ها دامن نزنید !!

برچسب ها : مواردِ قابل ذکر ! - میگه ,زندگی ,اینکه , ,اینو میگه
مواردِ قابل ذکر ! میگه ,زندگی ,اینکه , ,اینو میگه
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
صرفاً جهت مزاح !

دارم پی ام هامون رو تو واتس اپ می خونم.

اینطوریه:

- سلام جیگری

- سلام به روی ماه ت عسلی

- خوبی فدات شم ؟

- خوبم قربونت برم، تو خوبی عزیزم ؟

- منم خوبم خوشگل من :-*

و الی آ !


جالبه، تو جو که هستی حالی ت نیست انگار، الان که می خونم، فقط دارم میخندم و فکر می کنم اگر پای خودم و حامد وسط نبود، حتماً حالم به هم می خورد از اون صفحه ی چت که هر روز تکرار میشه d;

برچسب ها : صرفاً جهت مزاح !
صرفاً جهت مزاح !
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
همینطوری بی تکلف !

من عاشق ادکلن م و وقتی یک بوی جذاب به مشامم میرسه، تا جایی که بشه عمیق و طولانی نفس می کشم تا بو رو بتونم استشمام کنم و لذت ببرم ازش ^_^

البته این دلیل نمیشه که چون عاشق ادکلن های مارک هستم، کل یونی از عطرهای گرون قیمت داشته باشم !

اما تصمیم گرفتم برای تولد حامد یک ادکلن ب م که هر وقت بزنه به خودش، مست بشم از بوش و سرمو بذارم رو ش و دیگه برندارم ^-^

برچسب ها : همینطوری بی تکلف !
همینطوری بی تکلف !
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
ای بابا

خب فکر کنم در اولین مصاحبه ی کاری عمر خود گند زدم و حتماً رد شدم.

اما مدیونید اگر فکر کنید یک درصد برام مهم بود پذیرفته شدن در این کار؛

خیر، بنده بعد از ارسال رزومه و تماس از طرف شرکت، اعلام پشیمانی که درجا باز مجدد پشیمان شده و تصمیم گرفتم کمی خود را قلقلک داده و برم ببینم مصاحبه چطوره.

درسته مصاحبه کننده اولش فکر کرد با آدم خنگی طرفه، اما از قطع مصاحبه پر معلوم بود به این نکته پی برده که با یک آدم مس ه طرفه که هیچی رو جدی نمی گیره d:

اما تجربه ی جالبی بود، دوست داشتم و امیدوارم برای شما هم اتفاق بیفته و از این صحبتا [ سوت ن از کادر خارج می شود ]

برچسب ها : ای بابا - مصاحبه
ای بابا مصاحبه
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
کاش می شد عنوان این مطلب را تو انتخاب کنی !

اینکه شب ساعت دوازده خسته به خانه برگردد و با وجود خستگی زیاد و برنامه ی کاری فردا، تا ساعت سه با تو حرف بزند، خب حس خوبی را در آدم القا می کند.

اما وقتی دوازده ظهر اس ام اس می دهد که ساعت هفت از خانه بیرون زده و تا آن موقع پیام نداده مبادا از خواب بیدارت کند، خیلی دلگرم کننده تر است ...

اینکه بدانی در همان حال که سراغ تو را می گیرد، شدیداً درگیر است طوری که تا دوازده شب ممکن است بیرون باشد، دیگر خیلی شیرین است و آرام ت می کند که هست ...

می دانم چقدر ذهنش پر است از فکر و خیال و دغدغه؛ و چقدر مشغله دارد، اما در برخورد با من آرام است، مثل رودی جاری و قوی ست مثل کوه ... او را دوست دارم ...

برچسب ها : کاش می شد عنوان این مطلب را تو انتخاب کنی ! - دوازده ,ساعت
کاش می شد عنوان این مطلب را تو انتخاب کنی ! دوازده ,ساعت
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
میل به عدم و نابودی مطلق ...

در همان حال که از زندگی بیزاری، از مرگ گریزانی.

در این معلق خانه، باید با غم درونی، خندید بلند بلند ...

برچسب ها : میل به عدم و نابودی مطلق ...
میل به عدم و نابودی مطلق ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
...

حامد داشت می گفت که خواهر زاده ش اومده صبح بیدارش کرده و هی می گفته: پاشووو، پاشووووو یی ( با صدای بچه اینا رو می گفت p: ).

بعد من گفتم چه خوب که بهت میگه ، من ولی توسط همه مریم خطاب میشم و قسمت تاسف برانگیز ِ ماجرا اینه که برادر زاده م میزنه منو حتی، و بعد به شوخی گفتم: هیچوقت جدی گرفته نشدم من.

یک عزیزمِ با عشق گفت و طبق عادتش شروع کرد برام شعر خوندن،

گفت: به قول محمد علی بهمنی:

تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم

همیشه فاصله ای هست، داد از این دارم
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم.


حالا خوابه و من دارم ع اشو نگاه می کنم،
یادم اومد که گفت برای دوستی با ما، بقیه باید از یک سری ها رد بشن؛
نگاش و براش خوندم:
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم ...
برچسب ها : ... - نگین دارم ,نفهمیده استمنم ,هنوز عیار
... نگین دارم ,نفهمیده استمنم ,هنوز عیار
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
دنیایِ من ...

مثل این است که دو دنیای کاملاً متفاوت خلق شده باشد؛

آغوش تو و هر آنچه جز آن است ...

و من چقدر دلم می خواهد سرم را فرو ببرم توی قلب تو و در دنیای امن خودم غرق شوم ... دنیایی که در آن لحظه به لحظه حس زیستن در من جاری تر می شود ...

برچسب ها : دنیایِ من ...
دنیایِ من ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
...

حامد داشت می گفت که خواهر زاده ش اومده صبح بیدارش کرده و هی می گفته: پاشووو، پاشووووو یی ( با صدای بچه اینا رو می گفت p: ).

بعد من گفتم چه خوب که بهت میگه ، من ولی توسط همه مریم خطاب میشم و قسمت تاسف برانگیز ِ ماجرا اینه که برادر زاده م میزنه منو حتی، و بعد به شوخی گفتم: هیچوقت جدی گرفته نشدم من.

یک عزیزمِ با عشق گفت و طبق عادتش شروع کرد برام شعر خوند،

گفت: به قول محمد علی بهمنی:

تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم

همیشه فاصله ای هست، داد از این دارم
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم.


حالا خوابه و من دارم ع اشو نگاه می کنم،
یادم اومد که گفت برای دوستی با ما، بقیه باید از یک سری ها رد بشن؛
نگاش و براش خوندم:
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم ...
برچسب ها : ... - نگین دارم ,نفهمیده استمنم ,هنوز عیار
... نگین دارم ,نفهمیده استمنم ,هنوز عیار
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
غـــم ...

حس پوچی با بیهودگی مطلق و سربار بودن وقتی همه در وجودی جمع شوند، نتیجه اش می شود بیزاری از همه چیز و فکر به رفتن ...

اما همیشه چیزی مانع این رفتن می شد، چیزی که بعدها با گذشت زمان که مشکلات ریشه دار تر می شوند، به گذشته پیوند می خورند و کوچک به نظر می آیند؛ در این مواقع به این فکر می کنی که بهتر بود زودتر می رفتی، چون قرار نیست چیزی عوض شود ...

و حالا حامد را نگاه می کنم که یک وجود زنده ی واقعی ست، ی که در هر حال مهربان است با همه و می فهمد و معمولی نیست؛ و شده جزئی از من و شده م جزئی از او ...

تمام بدنم درد می کند، دارم زجر می کشم، نمی توانم بیداری را تاب بیاورم، می خوابم، خو سبک و دردآور ...

و فکر می کنم صبح چمدانم را بردارم و بروم ...

بروم و در جایی خودم را گم کنم و بعد نابودی و تکه این وجودِ مز ف ...

اما حامد ...

حامد مانع همه چیز است ...

برچسب ها : غـــم ... - حامد ,چیزی
غـــم ... حامد ,چیزی
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.273 seconds
RSS