paradox ... ! | خبرها


paradox ... !

paradox ... ! از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

...

حامد داشت می گفت که خواهر زاده ش اومده صبح بیدارش کرده و هی می گفته: پاشووو، پاشووووو یی ( با صدای بچه اینا رو می گفت p: ).

بعد من گفتم چه خوب که بهت میگه ، من ولی توسط همه مریم خطاب میشم و قسمت تاسف برانگیز ِ ماجرا اینه که برادر زاده م میزنه منو حتی، و بعد به شوخی گفتم: هیچوقت جدی گرفته نشدم من.

یک عزیزمِ با عشق گفت و طبق عادتش شروع کرد برام شعر خوندن،

گفت: به قول محمد علی بهمنی:

تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم

همیشه فاصله ای هست، داد از این دارم
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم.


حالا خوابه و من دارم ع اشو نگاه می کنم،
یادم اومد که گفت برای دوستی با ما، بقیه باید از یک سری ها رد بشن؛
نگاش و براش خوندم:
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم ...
برچسب ها : ... - نگین دارم ,نفهمیده استمنم ,هنوز عیار
... نگین دارم ,نفهمیده استمنم ,هنوز عیار
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
دنیایِ من ...

مثل این است که دو دنیای کاملاً متفاوت خلق شده باشد؛

آغوش تو و هر آنچه جز آن است ...

و من چقدر دلم می خواهد سرم را فرو ببرم توی قلب تو و در دنیای امن خودم غرق شوم ... دنیایی که در آن لحظه به لحظه حس زیستن در من جاری تر می شود ...

برچسب ها : دنیایِ من ...
دنیایِ من ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
...

حامد داشت می گفت که خواهر زاده ش اومده صبح بیدارش کرده و هی می گفته: پاشووو، پاشووووو یی ( با صدای بچه اینا رو می گفت p: ).

بعد من گفتم چه خوب که بهت میگه ، من ولی توسط همه مریم خطاب میشم و قسمت تاسف برانگیز ِ ماجرا اینه که برادر زاده م میزنه منو حتی، و بعد به شوخی گفتم: هیچوقت جدی گرفته نشدم من.

یک عزیزمِ با عشق گفت و طبق عادتش شروع کرد برام شعر خوند،

گفت: به قول محمد علی بهمنی:

تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم

همیشه فاصله ای هست، داد از این دارم
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم.


حالا خوابه و من دارم ع اشو نگاه می کنم،
یادم اومد که گفت برای دوستی با ما، بقیه باید از یک سری ها رد بشن؛
نگاش و براش خوندم:
ی هنوز عیار تو را نفهمیده است
منم که از تو به اشعار خود نگین دارم ...
برچسب ها : ... - نگین دارم ,نفهمیده استمنم ,هنوز عیار
... نگین دارم ,نفهمیده استمنم ,هنوز عیار
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
غـــم ...

حس پوچی با بیهودگی مطلق و سربار بودن وقتی همه در وجودی جمع شوند، نتیجه اش می شود بیزاری از همه چیز و فکر به رفتن ...

اما همیشه چیزی مانع این رفتن می شد، چیزی که بعدها با گذشت زمان که مشکلات ریشه دار تر می شوند، به گذشته پیوند می خورند و کوچک به نظر می آیند؛ در این مواقع به این فکر می کنی که بهتر بود زودتر می رفتی، چون قرار نیست چیزی عوض شود ...

و حالا حامد را نگاه می کنم که یک وجود زنده ی واقعی ست، ی که در هر حال مهربان است با همه و می فهمد و معمولی نیست؛ و شده جزئی از من و شده م جزئی از او ...

تمام بدنم درد می کند، دارم زجر می کشم، نمی توانم بیداری را تاب بیاورم، می خوابم، خو سبک و دردآور ...

و فکر می کنم صبح چمدانم را بردارم و بروم ...

بروم و در جایی خودم را گم کنم و بعد نابودی و تکه این وجودِ مز ف ...

اما حامد ...

حامد مانع همه چیز است ...

برچسب ها : غـــم ... - حامد ,چیزی
غـــم ... حامد ,چیزی
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
بیست و پنجِ مردادِ نودُ هفت

چقدر غمگین، چه سخت ...

عزیزم، دنیا شده قبرستانی که در آن دعا می خوانند و من ی حساس کوچکی هستم که دنبال راه فرار از آن است ...

کاش با هم، در جایی جز این قبرستان بودیم ...

برچسب ها : بیست و پنجِ مردادِ نودُ هفت
بیست و پنجِ مردادِ نودُ هفت
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
همان باش که می نمایی ...

وجود حامد باعث میشه فکر کنم: میشه آروم تر بود، میشه در طبیعت درخشید و نه همرنگ جماعت بود.

میشه زیبا زندگی کرد و هستی رو لمس کرد ...

میشه درون آدم همونی باشه که کلامش و میشه با احساس زندگی کرد و ساده بود توی دنیایی از پیچیدگی ها ...

نگران نیستم که باید چقدر وقت بذارم روی حرفهای حامد تا بتونم تشخیص بدم درسته یا غلط، راسته یا دروغ؛ همیشه شفاف و صادقانه حرف میزنه و این به من آرامش میده و من رو به خودم میاره ...

حامد به آدم شوق زیستن میده، حتی به وجودِ ناسازگاری مثل من ...

فقط امیدوارم احوالات متناقض من، خیلی اذیتش نکنه و همیشه کنارم باشه؛ هرچند همیشه با صبوری میگه: این احوالات رو همه مون داریم. و من که اصرار می کنم به حال بدَم، باز با صبوریِ دو چندان میگه: درست میشه، درست میشه عزیزم ...

برچسب ها : همان باش که می نمایی ... - میشه ,حامد
همان باش که می نمایی ... میشه ,حامد
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
گریستم به حال خود و این زندگانی ...

نمی دانم این افکار، این رفتار، این ناسازگاری، یعنی چه ؟

چرا خودم را عذاب می دهم و از زندگی دوری می کنم ؟

چرا اعتصاب می کنم ؟ چرا لج می کنم ؟ با خودم و با زندگی ام و هر آنچه می توانم باشم و هر کاری می توانم انجام دهم.

همه را پس می زنم، همه را دور می کنم، از همه متنفر می شوم، دلم نیستی می خواهد که چه دور است از مرگ ...

و نمی دانم، بیش از هر چیز نادانم و این سر در نیاوردن ها، این ناتوانی ها، اینها آزار دهنده ست ...

گاهی اوقات احساس می کنم مشکل جدی دارم که نمی توانم مثل دیگران زندگی کنم و زندگی را آسان بگیرم.

خودم را نمی فهمم، گاهی انگار دو شخصیت هستم در یک بدن و نمی فهمم آن موجود خود آزار دیوانه را ...

برچسب ها : گریستم به حال خود و این زندگانی ... - می کنم ,زندگی
گریستم به حال خود و این زندگانی ... می کنم ,زندگی
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
همان باش که می نمایی ...

وجود حامد باعث میشه فکر کنم: میشه آروم تر بود، میشه در طبیعت درخشید و نه همرنگ جماعت بود.

میشه زیبا زندگی کرد و هستی رو لمس کرد ...

میشه درون آدم همونی باشه که کلامش و میشه با احساس زندگی کرد و ساده بود توی دنیایی از پیچیدگی ها ...

نگران نیستم که باید چقدر وقت بذارم روی حرفهای حامد و بتونم تشخیص بدم درسته یا غلط، راسته یا دروغ؛ همیشه شفاف و صادقانه حرف میزنه و این به من آرامش میده و من رو به خودم میاره ...

حامد به آدم شوق زیستن میده، حتی به وجودِ ناسازگاری مثل من ...

فقط امیدوارم احوالات متناقض من، خیلی اذیتش نکنه و همیشه کنارم باشه؛ هرچند همیشه با صبوری میگه: این احوالات رو همه مون داریم. و من که اصرار می کنم به حال بدَم، باز با صبوریِ دو چندان میگه: درست میشه، درست میشه عزیزم ...

برچسب ها : همان باش که می نمایی ... - میشه ,حامد
همان باش که می نمایی ... میشه ,حامد
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
رنگِ زندگی ...

وقتی آدم به لحاظ عقلی و استدلال، نا امید می شود از همه جا، نیاز به وجود یک دوستِ خوب، بیش از پیش حس می شود.

و چه روزها که من خواهرم را تماشا می و فکر می کاش می شد با او حرف زد و با او رِفیق بود که در آن صورت، غم به حاشیه می رفت ...

اما همیشه از همه دور و دورتر شدم ...

حامد می گفت: چه خوب که تو هستی و می شود با تو حرف زد.

خیلی از اوقات من و حامد یک نفر هستیم.

سر و صدا اعصابش را به هم ریخته، اما سکوت می کند و با این وجود می آید و با من از اینکه چه شد انسان به سمت پرتگاه رفت، حرف می زند ...

در خانه سر و صداست و همین عصبی ام می کند تا آنجا که نمی توانم حرفهای حامد را تحلیل کنم و بهشان فکر کنم.

بهش این را می گویم؛

باید برود سر کار؛

او که می رود فکر می کنم به تشابهاتمان و حتی سر و ص که در یک زمان، هر دومان را به هم ریخت و باز دلم آرام می شود که او هست.



+ شیطنت که می کنم، بلند بلند و مردانه میخندد؛ و من هم به تکیه گاه بودنش فکر می کنم، به مرد بودنش، به اینکه بلد است چطور آدم را آرام کند، هیچوقت حرف نامربوط نمی زنَد و محال است آدم را برنجاند ... به کم بودنش در این دنیا فکر می کنم و اینکه تمام این کم، حواسش همیشه به من است ...

با او که هستم، هیچ چیز برای پنهان ندارم و نه ترسی در دلم هست، ترسِ از دست دادنش، ترسِ قضاوت شدنم ...

هرچند گاهی اوقات اصلاً او را نمی بینم، اما کم کم دلم دارد قرص می شود که او هست، ی که مرا بهتر از خودم میشناسد و میفهمد ... و حواسم هست از ساعت خواب و کارش میزند و با من حرف میزند تا بتواند به نتیجه برسد ...

برچسب ها : رنگِ زندگی ... - می شود ,اینکه ,حامد
رنگِ زندگی ... می شود ,اینکه ,حامد
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
از این دنیا نبودی ...

ع خودم را نگاه می ، چشم هایم ...

و اشک هایی که ریختند بی اختیار ...

زندگی ای که من را ش ت، اجتماعی که من را نخواست و آدم هایی که نفهمیدند ...

خسته ام، خسته ، خسته، خسته ...

و دلم می خواهد بروم، بروم، بروم؛ قبل از آنکه دیر شود بروم از اینجا ...

برچسب ها : از این دنیا نبودی ...
از این دنیا نبودی ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
رنگِ زندگی ...

وقتی آدم به لحاظ عقلی و استدلال، نا امید می شود از همه جا، نیاز به وجود یک دوستِ خوب، بیش از پیش حس می شود.

و چه روزها که من خواهرم را تماشا می و فکر می کاش می شد با او حرف زد و با او رِفیق بود که در آن صورت، غم به حاشیه می رفت ...

اما همیشه از همه دور و دورتر شدم ...

حامد می گفت: چه خوب که تو هستی و می شود با تو حرف زد.

خیلی از اوقات من و حامد یک نفر هستیم.

سر و صدا اعصابش را به هم ریخته، اما سکوت می کند و با این وجود می آید و با من از اینکه چه شد انسان به سمت پرتگاه رفت، حرف می زند ...

در خانه سر و صداست و همین عصبی ام می کند تا آنجا که نمی توانم حرفهای حامد را تحلیل کنم و بهشان فکر کنم.

بهش این را می گویم؛

باید برود سر کار؛

او که می رود فکر می کنم به تشابهاتمان و حتی سر و ص که در یک زمان، هر دومان را به هم ریخت و باز دلم آرام می شود که او هست.



+ شیطنت که می کنم، بلند بلند و مردانه میخندد؛ و من هم به تکیه گاه بودنش فکر می کنم، به مرد بودنش، به اینکه بلد است چطور آدم را آرام کند، هیچوقت حرف نامربوط نمی زنَد و محال است آدم را برنجاند ... به کم بودنش در این دنیا فکر می کنم و اینکه تمام این کم، حواسش همیشه به من است ...

با او که هستم، هیچ چیز برای پنهان ندارم و نه ترسی در دلم هست، ترسِ از دست دادنش، ترسِ قضاوت شدنم ...

هرچند گاهی اوقات اصلاً او را نمی بینم، اما کم کم دلم دارد قرص می شود که او هست، ی که مرا بهتر از خودم میشناسد و میفهمد ... ی که انگار خودِ من است و حواسم هست از ساعت خواب و کارش میزند و با من حرف میزند تا بتواند به نتیجه برسد ...

برچسب ها : رنگِ زندگی ... - می شود ,اینکه ,حامد
رنگِ زندگی ... می شود ,اینکه ,حامد
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
زیباترین مفهوم زندگی ...

زمان برد تا بفهمم هر بهایی برای « » باید پرداخت کرد، حق مسلمی که بشر خود، آن را از خود گرفت ...

برچسب ها : زیباترین مفهوم زندگی ...
زیباترین مفهوم زندگی ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
وقتی تک تکِ سلول هایت دارند عذاب می کشند ...

مدتهاست حس می کنم زندگی از من ( مانند میلیاردها انسان دیگر ) برده ای ساخته مطیع، که اینچنین رام ش شده ام و دل به دست حوادث س ام.

من مرگ نمی خواهم؛ من نیستی می خواهم، عدم، محو شدگی، آنچه مقابل هستی ست که چقدر آزارم می دهد حتی واژه ی هستی ...

دلم می خواهد دور شوم، دور شوم، دور شوم و فراموش ...

بروم در دل جنگلی ت و وسیع و خودم را از درختی حلق آویز کنم، طوری که جنازه ام را حیوانات گرسنه بخورند و به دست آدمها نیفتد و برای دیگران بشوم گم شده، نیست شده، محو شده ...

برچسب ها : وقتی تک تکِ سلول هایت دارند عذاب می کشند ...
وقتی تک تکِ سلول هایت دارند عذاب می کشند ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
ذهنِ شلوغ !
فکر به فکرهام که در آن واحد همه با هم در ذهنم بودند ...

تئاتر و بازیگرانش،
تلفنی حرف زدن،
داداشم،
مامانم،
،
انصراف از برای بار سوم !،
همکلاسی های احمقم،
موسیقی راک،
چه می شود که عده ای اجتماعی اند و عده ای دیگر نه؟
من در دنیا چه کار می کنم ؟
حامد،
انرژی داشتن،
اعتماد به نفس
...

بعد لحظه ای از اینها فاصله گرفتم و فکر اگر ی بداند چه ذهن درهمی دارم، قطعاً از دیوانه بودن یک آدم سالم، انگشت به دهان، حیران خواهد ماند !
برچسب ها : ذهنِ شلوغ !
ذهنِ شلوغ !
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
زیباترین مفهوم زندگی ...

زمان برد تا بفهمم هر بهایی برای « » باید پرداخت کرد، حق مسلمی که بشر خود آن را از خود گرفت ...

برچسب ها : زیباترین مفهوم زندگی ...
زیباترین مفهوم زندگی ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
همان بهتر که آن هم نمانَد !
نمی دانم از بس حرف نزده ام یا شاید آنقدر که با بی حالی و بی حوصلگی حرف زده ام، به هر حال حس می کنم حرف زدن از سخت ترین کارهای دنیاست و من اصلاً توان انجامش را ندارم.
وقتی هم مجبورم حرف بزنم، آنقدر که سعی می کنم خوب و با حوصله و با انرژی باشم، جانم به لبم می رسد تا بخواهم جمله ای را بر زبان آورم و همین، احساسم را نسبت به آن، بدتر می کند ...
برچسب ها : همان بهتر که آن هم نمانَد !
همان بهتر که آن هم نمانَد !
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
ذهنِ شلوغ !
فکر به فکرهام که در آن واحد همه با هم در ذهنم بودند ...

تئاتر و بازیگرانش،
تلفنی حرف زدن،
داداشم،
مامانم،
،
انصراف از برای بار سوم !،
همکلاسی های احمقم که ازشان بدم می آید،
موسیقی راک،
چه می شود که عده ای اجتماعی اند و عده ای دیگر نه؟
من در دنیا چه کار می کنم ؟
حامد،
انرژی داشتن،
اعتماد به نفس
...

بعد لحظه ای از اینها فاصله گرفتم و فکر اگر ی بداند چه ذهن درهمی دارم، قطعاً از دیوانه بودن یک آدم سالم، انگشت به دهان، حیران خواهد ماند !
برچسب ها : ذهنِ شلوغ !
ذهنِ شلوغ !
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
بی پناه ...

توان تحمل هیچ چیز را ندارم،

همه چیز آزارم می دهد و مخصوصاً وقتی در این خانه ام، با آدم هایی که نه انسانیت را می فهمند، نه محبت را درک می کنند، نه مهربانند و نه دانا ... فقط آدم را ذره ذره آب می کنند ...

اما، صبر کن؛ مگر بیرون از این خانه، آدم ها، مهربان و دانا هستند ؟

مگه نه اینکه در آن زندان لعنتی که می نامندش، بیشتر زجر می کشم ؟

مگر نه اینکه روحم در این کشور، دور شد و من از خودم دور شدم و از زندگی دور شدم و ش تم ؟

احساس می کنم نیاز دارم همه چیز را بالا بیاورم، بیست و چند سال زندگی را و فریاد بزنم و دور شوم از این سیاره ی آواره ای که نکبت همه جایش را گرفته، از اروپا و تا خاورمیانه و این کشور لعنتی که ما در آن متولد شدیم از بخت بد ...

برچسب ها : بی پناه ...
بی پناه ...
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
عشق ...
عزیز دلم، تو را دوست دارم نه به خاطر عشق یا خودم، تو را دوست دارم چون دانایی، صبوری، مهربانی، مهربانی، مهربانی ... و مثل هیچ نیستی.
برایت می نویسم: باورم نمی شود وجود تو فرشته را روی زمین،
جواب می دهی: من روی زمینم، کنار تو ...
شب که می شود در رویا مرا در آغوش میکشی و از من قول می گیری مراقب خودم باشم، من هم به تو می گویم با وجود تو، چرا ناراضی باشم از زندگی؟ مگر نه اینکه عشق دلیل زندگی ست و تو فرشته، درمان من؟ دیگر غمگین نمی شوم و کنار هم از زندگی لذت میبریم، هر طور که باشد ...
و مرا غرق در بوسه می کنی و تو را غرق در بوسه می کنم ...
صبح اما وقتی حالم را می پرسی، برایت می نویسم از زندگی که آزارم میدهد و برایم می نویسی: تا صبح شد زنگ ساعتا در اومد، بازی شبونه م بازم مُرد و سه نقطه ی بعدش را هم میگذاری ...
حالا کار هر روزه ات شده رسیدگی به من و اینکه به من بگویی استراحت کن و اینکه از ترس بیدار شدنم، پیام ندهی مبادا خواب باشم و با زنگ پیام تو از خواب بیدار شوم؛ و ساعت آ ین بازدیدم را در واتس اپ چک کنی و با خودت فکر کنی: ببین، نخو ده باز ...
نمی توانم تو را برنجانم نازنین، رنجاندن تو کبوترِ رها، جرم است؛
اما فکر می کنم به جمله ی کافکا که نوشت: من عاشق ها را دوست دارم، اما خودم نمی توانم عاشق باشم.
نمی دانم چه شد که کار ما تا این حد اب شد، اما من هم گاهی فکر می کنم که عاشق ها را دوست دارم، اما خودم نمی توانم عاشق باشم ... و با وجود تو باز به تنهایی فکر می کنم، به خلوت، به خودکشی ...
برچسب ها : عشق ... - دوست ,نمی توانم ,می کنم ,اینکه ,وجود ,نمی توانم عاشق ,عاشق باشم ,خودم نمی توانم ,دوست دارم، ,برایت می نویسم
عشق ... دوست ,نمی توانم ,می کنم ,اینکه ,وجود ,نمی توانم عاشق ,عاشق باشم ,خودم نمی توانم ,دوست دارم، ,برایت می نویسم
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
نظامِ فکریِ از هم پاشیده

نه میتونم به آدمها اعتماد کنم، نه از کارهاشون سر در میارم و نه درون و بیرونشون رو یکی می دونم.

بدتر از همه اینکه قدرت تحلیل و تفکر رو هم از دست دادم و توان مدیریت شرایط و سنجش موقعیتهای مختلف رو ندارم.

وضعیت خوبی نیست ...

برچسب ها : نظامِ فکریِ از هم پاشیده
نظامِ فکریِ از هم پاشیده
عنوان وبلاگ : paradox ... !
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.14 seconds
RSS