م عان حرم (پروانه های شهر دمشق)

م عان حرم (پروانه های شهر دمشق) از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

قامت «اصغر» وقت رفتن دلم را لرزاند

روایت مادر شهید ۲۴ ساله م ع حرم از آ ین وداع با فرزندش؛

قامت «اصغر» وقت رفتن دلم را لرزاند

مراسم تشییع پیکر شهید م ع حرم «اصغر الیاسی»

مادر شهید اصغر الیاسی گفت: موقع بدرقه اصغر وقتی به قدش نگاه که تا چهارچوب در می رسید، دلم لرزید؛ گفتم نکند وسوسه ام کند که داری چه کار می کنی؟ چرا اجازه می دهی پسرت برود.

به گزارش مشرق، «رقیه آغشیک» مادر شهید م ع حرم «اصغر الیاسی» در حاشیه مراسم وداع با پیکر فرزندش که در معراج ال ی تهران برگزار شد، در گفت وگو با خبرنگار ما اظهار داشت: اصغر چهار ساله بود که سرکار می رفت، او س رست خانه، سرورم و بزرگ خانه ام بود. نوجوان که شد نمی دانستم معلم قرآن و مداح حسین (ع) است، نمی دانستم است و از بسیج به پاسداران رفته است. این ها همه از لطف خدا بود.

مادر شهید الیاسی به صحبت هایی که بین او و پیکر فرزندش در معراج ال رد و بدل شد اشاره کرد و گفت: بعد از اینکه پیکر پسرم را دیدم، گفتم تو همیشه من را سربلند کردی و من امروز شرمنده تو شدم که نتوانستم برایت عروسی بگیرم و دامادت کنم. شهادت مبارکت باشد ان شاءالله. از این به بعد به خانه جدیدت می آیم و کنارت می نشینم.

این مادر شهید به وصیت پسرش اشاره کرد و ادامه داد: فقط می گفت برای ظهور زمان (عج) دعا کنید. در وصیت نامه اش پنج بار به حجاب سفارش کرده و گفته بود امر به معروف و نهی از منکر کنید.

وی تصریح کرد: مدام می گفت مادر من را دعا کن. من مادر هستم نمی توانستم دعای شهادت کنم، تنها از خدا می خواستم هرچه لیاقتش هست به او بدهد. وقت رفتن، گفت مادر اگر بروم بدرقه ام می کنی؟ گفتم تو بدرقه شده هستی خدا لیاقت داده که به بروی. خواستم بدرقه کنم دیدم قدش آنقدر بلند است که فقط چند سانت تا چهارچوب فاصله دارد. نگاهش ن ، گفتم نکند وسوسه ام کند که داری چه کار می کنی؟ چرا اجازه می دهی پسرت برود. ولی اجازه ندادم این افکار در سرم باشد، گفتم پسرم برو خدا به همراهت.

مادر شهید بیان کرد: هر بار که از تماس می گرفت، می خواست دعایش کنم که شهید شود، می گفتم دعا می کنم که خدا توانایی در غربت ماندن را به تو بدهد.

آغشیک از لحظه باخبر شدن شهادت فرزندش گفت و تعریف کرد: وقتی در اینترنت خبر شهادتش را شنیدم باور نمی ، پدرش که خواست پیگیر خبر باشد گفتم دست نگه دار، خود اصغر برمی گردد. اول فکر می کردیم شایعه است. به مجلس حسین که رفتیم همه برای ما گریه می د من و خواهرش بقیه را دلداری می دادیم. به مجلس اباعبدالله (ع) رفتم، زدم اما برای پسرم گریه ن تا دشمن شاد نشود.

مادر شهید ادامه داد: پسرم خیلی مهمان دوست و مهمان نواز بود، من را کربلایی کرد که حقی به گردنش نباشد. عوض اینکه من سرش را به بگیرم و دست بکشم روی سرش او سرم را به اش می گرفت و می گفت تو مادر قهرمان ما هستی. من هم می گفتم قهرمان یک نفر بود آن هم زینب حسین (ع) بود من خاک پای او نمی شوم.

وی در خصوص شهادت پسرش گفت: این لطف پروردگارم است که شهادت را به فرزندم عنایت کرد، اگر قربانی ای دادم برای این است که وطنم آرامش داشته باشد، پسرم فدای حسین (ع) و حضرت زینب (س) شد.

بزرگ شهید نیز به خبرنگار دفاع پرس گفت: پدربزرگ و مادربزرگ اصغر هم در فضای دفاع مقدس بودند و اصغر ادامه دهنده راه خانواده اش است. ما هم ادامه دهنده راه اصغر هستیم تا زمانی که و انگلیس نابود شوند.

شهید علی اصغر الیاسی متولد سال 1372 و از تکاوران لشکر 10 سیدال (ع) بود. او اهل تویسرکان و ن استان البرز بود که در اولین اعزام خود به و در اولین شب ماه محرم الحرام در جنوب حلب به شهادت رسید.


منبع: دفاع پرس

برچسب ها : قامت «اصغر» وقت رفتن دلم را لرزاند - شهید ,مادر ,گفتم ,اصغر ,شهادت ,پسرم ,مادر شهید , حسین ,ادامه دهنده ,پسرت برود ,پیکر فرزندش
قامت «اصغر» وقت رفتن دلم را لرزاند شهید ,مادر ,گفتم ,اصغر ,شهادت ,پسرم ,مادر شهید , حسین ,ادامه دهنده ,پسرت برود ,پیکر فرزندش
منبع :
دایه مهربان


وسط خیابان بودم که با من تماس گرفت. باح ی ناراحت و گرفته خبر تصادف یکی از دوستانش را داد. حتی ع ش را فرستاد و تأکید داشت به طور ویژه دعایش کنم و ختم صلوات بگیرم.

خیلی به منزل آن دوستش می رفت و چون ش تگی هایش زیاد بود کمکش می کرد تا جا به جا شود و کارهایش را انجام میداد.

نقل شده از خواهر شهید دهقان ی

| @shahid_dehghan

برچسب ها : دایه مهربان
دایه مهربان
منبع :
خاطره ای از شهید تقوی فر ۲


به نقل از مهدی فیض اللهی

روزی که حاج حمید تقوی فر به شهادت رسید من به همراه حله در پارلمان کشور عراق که پیش از آن استاندار اسبق بابل هم بود به منزل ایشان در تهران رفتیم.پس از آنکه منزل شهید را ترک کردیم این عراقی به شدت اشک می ریخت.دلیل گریه این عراقی آن بود که امکانات بسیار زیادی در اختیار حاج حمید بود و از طرف دیگر مسئولیت های مختلفی را از دوران دفاع مقدس تا لحظه شهادت بر عهده داشتند که برای هر کدامشان مبالغ زیادی بودجه در اختیار حاج حمید قرار می دادند.اما با ورود به منزل شهید و ساده زیستی خانواده حاج حمید بسیار متعجب شد و همین مسئله موجب شده بود تا او گریه کند.

@agamahmoodreza

برچسب ها : خاطره ای از شهید تقوی فر ۲ - حمید ,شهید , ,منزل , عراقی ,منزل شهید
خاطره ای از شهید تقوی فر ۲ حمید ,شهید , ,منزل , عراقی ,منزل شهید
منبع :
شهادت انتخ است و اتفاقی نیست


مادر شهید م ع حرم مهدی عزیزی:

مهدی عادت نداشت منزل بماند ولی در بار ا ی که می خواست به برود ۳ روز در منزل بود روزه گرفته بود و دائما با من صحبت می کرد و می گفت مادر خدا صبرت بدهد بعد بحث حسین (ع)وحضرت زینب(س) را مطرح می کرد و می گفت الان هم مانند آن موقع است که می خواهند به حرم حضرت زینب بی حرمتی کنند و ما باید برای دفاع از حرم حضرت زینب برویم .می گفت شهادت انتخ است و اتفاقی نیست و آ به ارزویش رسید.بار آ ی که تماس گرفت با من صحبت کرد و بعد از آن با برادرش صحبت کرد و به برادرش وصیت کرد که دستمال اشکی که در کشویش است را به همراه تربت حسین (ع)کنار بگذارد و به برادرش گفت هر وقت دلتان گرفت به قطعه ۲۶بهشت زهرا بیاید.

صبح روز بعد از تماس به شهادت رسید.

@agamahmoodreza

برچسب ها : شهادت انتخ است و اتفاقی نیست - برادرش ,شهادت ,زینب ,صحبت ,اتفاقی نیست ,شهادت انتخ ,حضرت زینب , حسین
شهادت انتخ است و اتفاقی نیست برادرش ,شهادت ,زینب ,صحبت ,اتفاقی نیست ,شهادت انتخ ,حضرت زینب , حسین
منبع :
گر صد بار دگر متولد شوم برای و مسلمین جان میدهم


شهید مجید قربانخانی

صحبتم با حضرت ,آقا جان گر صد بار دگر متولد شوم برای و مسلمین جان میدهم

واز انقلاب و بنیاد و پاسداران و همین طوربسیج خواهشمند هستم که بعد از به شهادت رسیدن من ,هوای خانواده ام را داشته باشید.

والسلام و علیکم و الرحمة الله و برکاته

شهید مجید قربانخانی

@zakhmiyan_eshgh

برچسب ها : گر صد بار دگر متولد شوم برای و مسلمین جان میدهم - برای
گر صد بار دگر متولد شوم برای و مسلمین جان میدهم برای
منبع :
شهـید مجتبی کرمی سالروز شهادت

ارادت خاص پدر به حسن مجتبی(؏) باعث شد تا نام فرزندی که در بیستم آذرماه سال ۶۵ در روستای کهنوش از توابع تویسرکان همدان متولد شد را مجتبی بگذارند.

سال ۸۲ وارد پاسداران انقلاب ی و جزو نیروهای گردان تکاور ۱۵۴ حضرت علی اکبر علیه السلام شد. همزمان در کنار آموزش های نظامی تکاوری توانست مدرک ڪارشناسی خود را بگیرد. سال ۸۸ در سن۳۲ سالگی ازدواج کرد، ثمره این ازدواج دختری به نام ریحـانه بود که در زمان شهادت پدر سه سال سن داشت.

او در سال ۹۱ در حین یت های نظامی به شدت مجروح شد تا جایی ڪہ احتمال می دادند به شهادت برسد اما تقدیر صفحه سرنوشت او را جور دیگری رقم زد تا اینکه در دفاع از حرم آل الله و در ۲۵ مهرماه ۱۳۹۴ مصادف با سوم محرم با اصابت تیر تک تیراندازهای دشمن به سرش به همرزمان شهیدش پیوست.

او در وصیت نامه ای که از خود به جای گذاشته خطاب به دختـرش نوشته است :

اڪنون که باب جهـاد در راه خدا به امر ولی و مولایم ابلاغ شده عـازم نبـرد می شوم به دختر سه ساله ام ریحانه جان بگویید که دوستش داشته و دارم ولی دفـاع از حـرم حضرت زینب (س) و دردانه ی سه ساله حسین (؏) واجـب بود . خیلی دوست داشتم که دخترم ریحانه حافظ قرآن شود اگر امکان داشت برایش محیا کنید .

پاسدار م ـع حـرم

شهـید مجتبی کرمی

سالروز شهادت

@zakhmiyan_eshgh

برچسب ها : شهـید مجتبی کرمی سالروز شهادت - مجتبی ,شهادت ,شهـید مجتبی
شهـید مجتبی کرمی سالروز شهادت مجتبی ,شهادت ,شهـید مجتبی
منبع :
عهد شکنی کرد و رفت و ... دیگه برنگشت

اوایل شیطنت های دبیرستانش من رو از رفاقت باهاش میترسوند..

من اونموقع نسبت بهش خیلی آروم تر بودم...

و فکر می اینکه بخوام صمیمیتم رو باهاش علنی کنم من رو از چشم مدیر و معاون و مشاور مدرسه میندازه..

واسه همین بیشتر ارتباطمون بیرون مدرسه بود چه دورانی بود!!

وقتایی که بیرون مدرسه با هم گشت و گذار داشتیم شبها تا ا وقت به هم پیامک میدادیم ولی تو مدرسه انگار نه انگار که رفیقیم..

ولی بعد از مدتی وقتی مرام و معرفت و پاک بودنش رو درک خیلی قضیه فرق کرد..

دیگه اوا دوران دبیرستان بود و با خودم میگفتم آیا ارتباطمون بعد از فارق حصیلی هم ادامه داره؟؟

تا اینکه وقتی فهمیدیم با هم ی و هم رشته ای هستیم جور دیگه واسه رفاقتمون برنامه ریختیم..

عید غدیر 92 بود که عهد بستیم هرجا هستیم با هم باشیم...

(بماند که یکبار عهد شکنی کرد و رفت و ... دیگه برنگشت..)

روز ثبت نام محمد خیلی ذوق داشت..

یادم نمیره اون روزی رو که 8 صبح قرار داشتیم و من تا 10 خواب بودم.. محمد کارهای ثبت نام اولیه ش رو انجام داده بود و تا ساعت 11نشسته بود سر قرار دم مترو بهارستان منتظر من..

بدون اینکه حتی بهم زنگ بزنه

وقتی دیدمش اول فکر تازه اومده نگو به خاطر من فقط منتظر مونده..

من رو برد کافی نت برای ثبت نام اینترنتی..

شناسنامه و مدارکم رو گرفت خودش شروع کرد به تکمیل مراحل ثبت نام...

شاید نشنیده باشید که محمد حافظه خیلی خوبی داشت و بعد از اون جریان واسه همیشه شماره شناسنامه و کد پستی تلفن منزل و حتی کد سریال شناسنامه من رو حفظ بود...

حتی از اون سال تمام انتخاب واحد های من رو محمد اول وقت برام انجام میداد که با هم تو یک کلاس باشیم

ترمای بعد از رفتنت خیلی دیر انتخاب واحد ...

و خیلی کلاس ها رو غیبت خوردم...

و خیلی روز ها رو بدون تو....

نقل شده از دوست شهید

دلتنگی

شهید محمدرضا دهقان

@shahid_dehghan

برچسب ها : عهد شکنی کرد و رفت و ... دیگه برنگشت - خیلی ,محمد ,مدرسه ,شناسنامه ,اینکه ,انتخاب واحد ,دیگه برنگشت ,بیرون مدرسه
عهد شکنی کرد و رفت و ... دیگه برنگشت خیلی ,محمد ,مدرسه ,شناسنامه ,اینکه ,انتخاب واحد ,دیگه برنگشت ,بیرون مدرسه
منبع :
شهیدی که اخلاق مدار بود


حاج جاسم نخستین یت خود در را از آبان یا آذر سال 94 آغاز کرد و از آنجایی که به صورت داوطلبانه عازم نبرد با تکفیری ها شده بود، اعزام ایشان به خیلی راحت نبود. علیرغم اینکه هشت سال در جبهه های دفاع مقدس بودند و فعالیت های گسترده ای در این مسیر داشتند باز هم با اعزام پدرم مخالفت می شد.»

پسر ارشد شهید در ادامه می گوید:« پدر و دوستش شهید مصطفی رشیدپور به خیلی ها متوسل شدند و در این مسیر بسیار پافشاری د. با وجود مخالفت هایی که با آنها می شد خسته نمی شدند و به هر ی که احساس می د کاری می تواند انجام دهد رو می زدند. پدر هیچ وقت برای کارهای شخصی خودشان و حتی برای راه انداختن کارهای ما که فرزندشان بودیم به هیچ ی رو نزده بود اما در این مورد هر کاری که می توانست انجام داد و بالا ه توانست نظر مسئولان مربوطه را جلب کند.»

شهیدی که اخلاق مدار بود

برادر شهید نیز شخصیت حاج جاسم را این چنین توصیف می کند: «احترام زیادی برای من که برادر بزرگترش بودم قائل بود، می توانم بگویم که وی من را به عنوان پدر احترام می کرد. جاسم انسانی افتاده حال، متواضع، خوشرو، خوش اخلاق و جذاب بود، با هر شخصی از هر تیپ و سلیقه ای که مواجه می شد خوش برخورد و خوشرور بود. من در تشییع پیکر برادر شهیدم دوستانی از تهران، کرج، نیشابور و ای دیگر دیدم که هم از اخلاق و رفتار این شهید تعریف می د. آقای رحیمی منش از بچه های نیروی انسانی تهران به من می گفت هر جایی که حاج جاسم حضور داشت خیال ما از آنجا راحت بود.

جاسم انسان فوق العاده صبوری بود، از هیچ مسئله ای زود ناراحت نمی شد در اختلافاتی که گاهی پیش می آمد سعی می کرد کوتاه بیاید و مشکل را ختم به خیر کند.با هر ی که برای اولین بار برخورد می کرد طوری با او گرم می گرفت که انگار سال ها است او را می شناسد.»

حاج طاهر دوست حاج جاسم است، سال های سال او را می شناسد و خاطرات فراموش نشده ای از شهید دارد.طاهرعطایی روایت دوستی با حاج جاسم را این چنین توصیف می کند: «جاسم با گذشت سال ها از دوران دفاع مقدس هیچ گاه از فضای معنوی آن دوران فاصله نگرفت و فراموش نکرد، همیشه بود، مقید به مستحبات و های نافله بود، یکبار در شادگان به همراه حاج جاسم به منزل شهید بهبهانی رفتیم و قرار شد قبل از دیدار با خانواده شهید به مسجد بین راه برویم و مغرب و عشاء را به جماعت بخوانیم، وقتی رسیدیم حاج جاسم که دائم الوضو بود به محض رسیدن به مسجد ش را با جماعت خواند و ما مشغول وضو گرفتن شدیم، بعد از اینکه وضو گرفتیم و به مسجد آمدیم تمام شده بود. به حاج جاسم گفتیم شما جلو بایست تا ما به شما اقتدا کنیم. حاج جاسم گفت من م را خواندم گفتیم قضا بخوان، سرش را پایین انداخت و با حجب و حیای خاصی گفت شاید من قضا نداشته باشم.»

سعه صدر بالا و احترام به عقاید دیگران

ابراهیم حمید برادر کوچک حاج جاسم نیز می گوید: «یکی از خصوصیات شهید، سعه صدر و منطقی بودن وی بود، حاج جاسم در تمامی مسائل با سعه صدر برخورد می کرد، بنده در خیلی از مسائل با برادر شهیدم اختلاف سلیقه و اختلاف نظر داشتم اما او وقت می گذاشت و با سعه صدر و متانت با من بحث می کرد البته در بسیاری از موارد ما با هم به یک نتیجه مشترک نمی رسیدیم، دیدگاه من با شهید بزرگوار اختلاف زیادی داشت اما آنچه برای من ارزشمند است این بود که حاج جاسم علی رغم اینکه نمی توانست من را قانع کند یک بار نشد که ناراحت شود یا حرفی بزند که من را آزرده کند، شهید بزرگوار حقیقتا به عقاید دیگران احترام می گذاشت.حاج جاسم با اخلاق خوب و خوشرویی که داشت دیگران و حتی انی که با ایشان اختلاف نظر داشتند را به خود جذب می کرد.»

در جواب انی که مخالف حضور م عان حرم در بوده و هستند می گویم اگر امثال ی جوان م عین حرم و حاج جاسم در مناطق عملیاتی حضور پیدا نمی د آیا شرایط امن در ایران وجود داشت؟!

گروه جهاد و مقاومت مشرق - می خواهیم برگی دیگر از تاریخ را بخوانیم که برگرفته از کتاب زندگی یک شهید است که تمام هستی خود را برای عقیده دفاع از و انسانیت در میدان نبرد ج کرد. باید همه مردم دنیا بدانند که لبخند کودکی در آغوش بی جان مادر یعنی چه! باید بدانی وقتی پلیدی بر سر ک ن و مادران بی گناه و بی دفاع آوار می شود چه می کنی؛ آیا آنکه قلبی در دارد برای تپیدن می تواند سکوت کرده و اکران زنده سینمای جنگ و نفرت را بدون مداخله به تماشا بنشیند؟ مثل این روایت که از انسانی است که قلبی پرنده و روحی آزاده داشت.


دلیر مرد این هفته قصه ما مانند هزاران انسان دیگر آرزوهای بسیاری داشت که بماند اما می دانست هنگام عمل است و باید چه کرد.

راستش نوشتن از ، آن انسان هایی که می روند تا ما بمانیم کمی دشوار و شاید هم طاقت فرسا باشد چرا که باید تمام وجودت را منسجم و قلم را در جهت او حرکت دهی و شاید هم قلم نتواند پشتکاری که شهادت نفس های آ شهید را گرفته باشد را یادآور شود.

به محله زیتون کارمندی اهواز، منزل شهید م ع حرم حاج جاسم حمید (عبادی)رفتم و با همسر و خانواده محترم او به گفت وگو نشستم.

آری صفحه فرهنگ مقاومت این هفته به سراغ مردی رفت که یادآور روزهای سخت و دشوار انقلاب است و او هرگز هیچ مقطعی از انقلاب را رها نکرد و شیرمرد وار در کنار انقلاب ماند. روایتی تلخ و شیرین از زندگی مردی بزرگ، مردی به نام حاج جاسم حمید که عاشقانه پر کشید و سرش را در راه وطن داد و پیکر عاشقش چون سیدال (ع) به آغوش خانواده بازگشت.


حاج خلف برادر بزرگ شهید است.او زندگی برادرش را این گونه روایت می کند:«پدر و مادرم شش فرزند دختر و شش فرزند پسر داشتند، ما در یک خانواده مذهبی بزرگ شدیم، در ایام محرم و صفر مراسم عزای حسین(ع) در خانه ما برگزار می شد، جاسم هم که در این خانه رشد یافته و بزرگ شده بود اهل مسجد بود و علاقه خاصی به اهل بیت(ع) داشت.


جاسم دوره ابت را تمام کرد و تازه وارد دوره راهنمایی شده بود که انقلاب پیروز شد، هنوز بسیج تشکیل نشده بود، من، برادرانم و پدرم که مسجدی بودیم از نزدیک در جریان اتفاقات مرتبط با انقلاب قرار داشتیم، حاج جاسم از همان سنین کم در فعالیت های انقل مسجد شرکت می کرد تا اینکه جنگ آغاز شد.

جاسم هم از طریق مسجد در سن 14 سالگی عازم جبهه و جنگ شد. وی از عملیات والفجر مقدماتی تا آ جنگ در جبهه حضور داشت.

لشکر صدام تا کنار دیوارهای اهواز، پاسگاه حمید و منطقه دب حردان رسیده بود. یک روز انفجاری در انبار مهمات صورت گرفت و ضایعاتی در لشکر 92 زرهی پیش آمد. انفجار مهیبی بود، انگار یک تکه از زمین به آسمان پرتاب شد، تمام آسمان را گرد و غبار گرفته بود، بعد از آن حادثه بسیاری از مردم از اهواز هجرت د، همان روزها بود که جاسم وارد و جبهه شد.

تیپ حسن مجتبی(ع) نخستین یگان آبی- خاکی کشور و از چند دسته و گروهان تشکیل شده بود که در عملیات های بسیاری از جمله عملیات خیبر به عنوان یک نیروی خط شکن عمل می کرد. برادر من هم ابتدا در این تیپ بود.

جنگ که تمام شد، جاسم از بیرون آمد و فعالیت های انقل خود را در بسیج ادامه داد و برای امرار معاش به مشاغل آزاد روی آورد. مدتی هم از طریق در حراست نبرد لوله مشغول به کار شد که در آن زمان مسئولیت حراست چندین چاه نفت را با کمک سی یا چهل نفر نگهبان در منطقه بر عهده گرفت.»


آ ین روزهای بودن در کنار پدر

حاج جاسم به کار خودش مشغول بود تا اینکه قضایای و دفاع در پیش آمد. به خاطر اتفاقاتی که در عراق و افتاد و با توجه به نظر معظم انقلاب، تشخیص داد که باید در حاضر شود و از حرم اهل بیت(ع) دفاع کند.

احمد پسر بزرگ شهید نیز از رزم آفرینی های پدرش می گوید: «اعزام پدر به به صورت جهادی و داوطلبانه بود، بسیاری از دوستان و همرزمان پدر در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند، گاهی پدر واسطه می شد و خبر شهادت و بعضا پیکر را به خانواده آنها می رساند، از طرفی بعضی از دوستان و همرزمان پدر به جمع م عان حرم در پیوسته بودند. خاطرات دوران دفاع مقدس و خبر جنگ م عان حرم با تکفیری ها در باعث شد تا پدر از نظر روحی به شدت مشتاق دفاع از حرم و پیوستن به یاران و دوستان شهیدش شود.پدر در یکی دو عملیات در عراق هم شرکت داشت.

پدر از دوران نوجوانی به دنبال هدفی مقدس مسیر مبارزه و انقل گری را طی کرده بود. در این مسیر احساس می کرد دوباره باب شهادت، آن هم در باز شده و او می تواند به هدفش برسد.

سَری که در جا ماند

برادر بزرگ شهید ادامه می دهد: «من سی سال است که روز عاشورا در حسینیه زیتون مقتل خوانی می کنم، حاج جاسم علاقه خاصی به مقتل خوانی داشت، دفعه آ ی که من روی منبر مقتل می خواندم حاج جاسم پایین منبر نشسته بود، منقلب شده بود و به شدت گریه می کرد. بعد از مراسم حاج جاسم از من خواست که او را برسانم در راه گفت احتمال دارد به برود.گفتم تو با این سن و سال می خواهی بروی چه کار کنی؟چند ماه از این قضیه گذشت. یک روز همسرش به من زنگ زد و گفت حاج جاسم رفت. بعد از آن من نتوانستم با جاسم تماس بگیرم، 45 روز بعد برگشت. به دیدنش رفتم و با او صحبت . به خیال خودم وی را نصیحت که به خاطر زن و فرزندانش دیگر نرود اما حاج جاسم تصمیم خودش را گرفته بود. گفت اگر قرار باشد من شهید نشوم در هم باشم این اتفاق نمی افتد،اگر هم قرار باشد بمیرم همان بهتر که در راه دفاع از حرم و با شهادت از دنیا بروم.

هر بار که به می رفت دو سه ماهی می ماند و وقتی به مرخصی می آمد، دو سه هفته در ایران بود تقریبا هفت هشت بار اعزام شد. حال و هوای حاج جاسم مثل ما نبود در یک وادی دیگری سیر می کرد بعضی شبها تا صبح در اتاق می ماند و اوقات را به مناجات و دعا وگریه سپری می کرد. »

عقد اخوت حاج جاسم با دوست شهیدش

وی ادامه می دهد:«حاج جاسم همیشه شهیدوار می زیست و هیچ وقت مقوله شهادت را از ذهنش دور نکرد، ما در جمع دوستان و همرزمان قدیمی خود از شهادتشان اطلاع داشتیم از روحیات و حالات معنوی وی مطمئن شده بودیم که بالا ه شهید می شود.

زمان جنگ حاج جاسم یک دوست بسیار صمیمی به نام شهید اصغر محمدی در یگان ما داشت وی در عملیات والفجر 10 در کردستان عراق شهید شد، حاج جاسم هیچ وقت جدا از این شهید بزرگوار زندگی نکرد، در این 29 سالی که از دوران جنگ می گذشت حاج جاسم همواره با فکر و خیال شهید محمدی زندگی کرد می توان گفت یک قسمت از وجود حاج جاسم با شهید اصغر محمدی شهید شد، حاج جاسم رابطه دوستانه و بسیار خوبی نیز با شهید مصطفی رشیدپور داشت تا جایی که این دو بزرگوار با هم عقد اخوت بسته بودند، در تمام دوران جنگ با هم بودند بعد از شهادت مصطفی، جاسم دیگر جاسم سابق نبود، من ندیدم حاج جاسم بعد از شهادت این دو دوست صمیمی اش از ته دل بخندد اگر لبخندی هم می زد تصنعی و زورکی بود.

ما بعضی شبها به زیارت قبور می رفتیم، حاج جاسم سر مزار تک تک دوستان شهیدش می نشست و فاتحه می خواند. سر مزار مصطفی که می نشست اشک می ریخت و با او درددل می کرد. یک بار به من گفت طاهر نگذار کنار مصطفی ی دفن شود. وقتی مردم، من را کنار مصطفی یا پیش پای مصطفی خاک کنید. نگذار من از مصطفی دور باشم.

قسمت نشد که حاج جاسم را کنار مصطفی دفن کنیم. در که بودیم حاج جاسم از استان حما زنگ زد، آن موقع من با شیخ یاسین در یک محور دیگر بودیم، حاج جاسم گفت حمید قنادپور شهید شده، حمید قنادپور هم یکی از دوستان زمان جنگ ما بود، بالا ه حمید قنادپور را کنار مصطفی و حاج جاسم را پیش پای مصطفی دفن کردیم. »

از زبان یک همرزم

یکی از همرزمانش جاسم در می گوید:«حاج جاسم با مصطفی رشیدپور دوستی عمیقی داشت، رابطه دوستی آنها یک رابطه آسمانی بود، در که بودیم با هم به زیارت می رفتیم، یک بار که به زیارت حضرت زینب(س) رفته بودیم، آقا مصطفی خود را به ضریح حضرت زینب(س) چسباند و شروع کرد به گریه ، حاج جاسم هم رفت کنار آقا مصطفی نشست چفیه اش را روی سر هر دوئشان انداخت و با هم گریه د، دیدن این صحنه ها برای من خیلی جالب بود.

پادگان ما نزدیک حرم بود، تقریبا تا حرم بیست دقیقه راه داشت، شب قبل از تولد حضرت زینب(س) فرصتی پیش آمد و حاج جاسم به زیارت حضرت مشرف شد، فردای آن شب من به آقا مصطفی گفتم با هم برویم زیارت و حاجی هم قبول کرد، درب حرم حضرت زینب(س) را هر شب ساعت 7 می بستند، آن شب ما کمی دیر راهی زیارت شدیم، به حرم که رسیدیم دربهای حرم را بسته بودند، حاج مصطفی خیلی ناراحت شد و بهم ریخت، می گفت چرا حضرت زینب(س) ما را به حرم راه نداد، شهید مصطفی حال و هوای معنوی خاصی داشت، فردای آن شب به همراه حاج کاظم فرمانده میدانی مان کمی زودتر حرکت کردیم، آن روز در حرم حضرت زینب(س) خیلی خوب از ما پذیرایی د، خادم ها به ما شیرینی دادند و گفتند برای بچه های منطقه ببرید، کنار ضریح بودیم که یک روضه خوان ایرانی هم آمد و گفت می خواهم برایتان روضه بخوانم، آن روز حاج مصطفی خیلی گریه کرد طوری که من به حاج کاظم گفتم انگار برای حاج مصطفی یه خبرهایی است، با اینکه در حرم حضرت ع گرفتن ممنوع است یک نفر آمد و از ما ع گرفت، من هنوز آن ع را دارم.

من در برخورد اولی که با حاج جاسم داشتم شیفته اخلاق و رفتار او شدم، همیشه از خدا می خواستم که در جمع ان واقعی قرار بگیرم دوستی من با حاج جاسم، حاج مصطفی و حاج کاظم استجابت دعای من بود.


برچسب ها : شهیدی که اخلاق مدار بود - جاسم ,شهید ,مصطفی , ,بود، ,می کرد ,حضرت زینب ,کنار مصطفی ,دفاع مقدس ,شهید بزرگوار ,بزرگ شهید ,چنین توصیف می کند ,شهید مصطفی رشیدپور
شهیدی که اخلاق مدار بود جاسم ,شهید ,مصطفی , ,بود، ,می کرد ,حضرت زینب ,کنار مصطفی ,دفاع مقدس ,شهید بزرگوار ,بزرگ شهید ,چنین توصیف می کند ,شهید مصطفی رشیدپور
منبع :
شهیدی که اخلاق مدار بود (جاسم حمید)

هیچ وقت خود را برتر نمی دانست

دوست حاج جاسم صحبت هایش را این گونه تکمیل می کند: «نیروهای سوری و ایرانی که او را می شناختند شیفته منش و اخلاق حاج جاسم بودند، هیچ کدام از نیروهای ایرانی به خود اجازه نمی دادند که بروند و در جمع نیروهای سوری بنشینند اما حاج جاسم این کار را می کرد. با حاج مصطفی دو نفری می رفتند و در جمع نیروهای سوری می نشستند، چای آنها را می خوردند و رفاقتی با آنها صحبت می د و گپ می زدند، تا جایی که حتی تیم حفاظت به حاج جاسم اشکال د که شما چرا در جمع نیروهای سوری رفت و آمد می کنی و برای مدتی پرونده حاج جاسم را بستند و اجازه نمی دادند وی به برود.حاج جاسم هیچ وقت خودش را برتر از بقیه نیروها یا ی که نگهبانی می داد، نمی دید، هیچ وقت خود را فرمانده نیرو نمی دید بلکه خود را هم سطح و رفیق نیروها می دید.

بعد از شهادت شهید ابوحامد، حاج جاسم مسئول عملیاتی منطقه شیخ هلال شد، در حدود دو هفته ای که ما در منطقه عملیاتی بودیم حاج جاسم عقب نرفت. نیم ساعت راه تا مقر اصلی بود و ما به حاجی اصرار می کردیم که حداقل برای دوش گرفتن چند ساعتی به عقب برگردد. اما وی قبول نمی کرد، دائم در منطقه بود حتی برای خواب هم برنمی گشت، شب و روز بیدار بود، دائم در ارتفاعات تردد می کرد در پاتکهای دشمن به قدری خوب فرماندهی می کرد که دشمن جرات نداشت بیشتر از یکی دو کیلومتر جلو بیاید و حرکت دشمن را در نطفه خفه می کرد. حاج جاسم به نیروهایش انگیزه می داد، نیروهای حاج جاسم دوست داشتند در منطقه بمانند.»

خو که با شهادت تعبیر شد

همرزم شهید حاج جاسم حمید نحوه شهادت وی را این گونه شرح می دهد: « نحوه دقیق شهادت را اطلاعی ندارم چون آن موقع ایران بودم، اما آنچه از دیگران شنیده ام را نقل می کنم.

حاج مصطفی رشیدپور که صمیمی ترین دوست جاسم بود گفت خواب حاج جاسم را دیدم که شهید می شود و وقتی بنده این خبر را به حاج جاسم گفتم گفت خیلی ممنونم ازتو که این خبر را به من دادی و امیدوارم ان شاءالله همینطور باشد و اگر شهید شدم شفاعتت می کنم.

حاج جاسم سال بعد از شهادت حاج مصطفی غصه می خورد که بسیار حیف شد که سال قبل شب ولادت حضرت زینب در بودیم اما اکنون مصطفی دیگر کنارم نیست... داستانی که برایتان گفتم را حتی در قالب یادداشت نوشته ام و حتی پخش شد و معروف به عیدی حضرت زینب(س) معروف شده است و اینکه خودم خواب دیدم حاج مصطفی و جاسم کنار هم می خندند و بسیار خوشحال هستند.حاج مصطفی در ایام مجروحیت در ایران در منزل خودشان بودند و در دوران جراحی از دنیا می رود.»

ماجرای شهادت حاج جاسم از زبان همسر

سهیلا شمونی، همسر شهید حاج جاسم حمید درباره چگونگی اطلاع یافتن از نحوه شهادت همسرش برایمان این گونه گفت: «در روزی که این اتفاق جانسوز رخ داد به عیادت مادرم که در بیمارستان بودند رفته بودم.بعد از ساعتی دیدم همسایگان به بیمارستان آمدند و به جهت اطلاع یافتن از این ماجرا از من خواستند تا با آنها به خانه بروم به همین جهت دم در بیمارستان بود که آنها این ماجرا را به من اطلاع دادند.

قبل از شهادتش قریب به 9 بار به رفته بود. آ ین بار که رفت و مصادف با شهادتش شد نوه ما محمد آقا متولد شد. ساعت 12 شب شهید شد و محمد ساعت 12 شب به دنیا آمد. این در حالی بود که با هماهنگی بیمارستان، دخترم را زودتر در بیمارستان بستری کردیم تا بلکه او به جهت اطلاع از حادثه شهادت پدرش اتفاقات ناگواری برایش به وجود نیاید. اما متوجه شدیم که همان شب که شهید شد به خواب دخترم آمد و گفت که من به آرزویم رسیدم.»

همسر شهید از وصیت حاج جاسم می گوید:« وصیت هایش بیشتر درباب ایمان و تلاش در مسیر ارتقاء تقوا خطاب به همسر و فرزندان بود و بسیار به مسئله اقامه اول وقت توصیه می کرد و به قدری بر این امر واقف بود که فراموش نمی کنم در اولین مرتبه که با خانواده به مدت دو هفته ما را به برد در فرودگاه با اینکه زمان پرواز با اذان یکی شده بود وی ش را در حالی که عوامل پرواز از تاخیر ناراحت شده بودند اقامه کرد.

شهید جاسم در امر کمک به نیازمندان بسیار تلاش می کرد چراکه بعد از جریان شهادت همسرم متوجه دختر و پسر جوانی شدیم که با ناراحتی بسیار جویای احوال شده بودند به جهت اینکه می گفتند شهید حاج جاسم بسیار کمک حال ما در طول زندگی بود و از هیچ کمکی درباره ما دریغ نمی کرد. درباره وضعیت حاج جاسم در آن طور که من با وی در سفر دوم به مدت یک ماه بودم فاصله استراحت گاه تا منطقه عملیاتی به اندازه سه کیلومتر بود. به گونه ای که صدای توپ و گلوله به وضوح شنیده می شد و من و دیگر خانم هایی که در استراحتگاه ن بودیم با بیان احادیث و دعا و قرآن خواندن برای موفقیت حاج جاسم و دیگر همرزمانش به درگاه خداوند استغاثه می کردیم و حاج جاسم از هشت صبح که از خانه بیرون می رفت تا 10 که به ما ملحق می شد در میدان جنگ حضور داشت. حتی شب که می آمد با او به تل زین العابدین واقع در حرم حضرت زینب(س) می رفتیم و او از وضعیت حضور خود در منطقه و جایگاه تکفیری ها و اسم مناطق و دیگر اطلاعات با ما صحبت می د. »

لحظه خداحافظی همسر با پیکر حاج جاسم

همسر شهید جاسم حمید ادامه می دهد:«درباره لحظه ملاقات من با پیکر همسرم فراموش نمی کنم لحظاتی را که پیکر همسرم را وقتی از تهران به فرودگاه اهواز آوردند جهت استقبال و تشییع همسر شهیدم به ما گفتند به سوی پیکر بروید اما فرزندانم به مسئولین تشییع گفته بودند نگذارید مادر ما صورت پدر را ببیند ولی وقتی اصرار لحظه ای این کار را د که دیدم تمام صورت همسرم از بین رفته بود. نحوه شهادت حاج جاسم به این شکل بود که نیروهای تکفیری بمب های تلویزیونی را تدارک دیده بودند و در مسیر کار می گذاشتند، البته این بمب ها به صورت حسی عمل می کرد به این معنا که وقتی بار سنگینی از آن رد می شد منفجر می شد با این وجود قبل از رفتن همسرم با ماشین همرزمانی با موتور رفته بودند ولی آسیبی بدانها نرسید تا اینکه همسرم با چند تن از همرزمانش این مسیر را طی کرد که منجر به شهادت او و زخمی شدن همراهانش شد.

در در استان سمت فرماندهی محور شیخ هلال را به عهده داشت که به طول 80 کیلومتر بود و البته دوستان همرزمش زندگی نامه او را در مواردی با از فعالیت هایش در در قالب سی دی هایی منتشر کرده اند ولی آنچه که حائز اهمیت است اینکه او در ایامی که به تهران می آمد به ما تنها از شرایط خوب موجود در می گفت تا ما نگرانی نداشته باشیم. دوستان شهید بعد از شهادت به او لقب «فاتح بوکمال» داده بودند به جهت اینکه این منطقه منطقه مرزی عراق و محسوب می شد و حتی نیروهای یی نیز از این مسیر رفت و آمد می د حال با جانفشانی نیروهای مقاومت آن منطقه حساس نجات پیدا کرد.»


سخن پایانی

همسر شهید تصریح می کند: « بنده به عنوان نکته پایانی در جواب انی که مخالف حضور م عان حرم در بوده و هستند می گویم اگر امثال ی جوان م عین حرم و حاج جاسم در مناطق عملیاتی حضور پیدا نمی د آیا شرایط امن در ایران وجود داشت و آیا به نظر آنان کشور ی ایران به تبدیل نمی شد؟ بنده حتی اکنون معتقدم اگر انی بتوانند در نبرد دشمن شرکت کنند و عده ای با آنها مخالفت کنند قطعا باید در مقابل خداوند جوابگو باشند.»

منبع: کیهان

برچسب ها : شهیدی که اخلاق مدار بود (جاسم حمید) - جاسم ,شهید ,شهادت , ,منطقه ,بودند ,جاسم حمید ,نحوه شهادت ,همسر شهید , شهید ,حضرت زینب
شهیدی که اخلاق مدار بود (جاسم حمید) جاسم ,شهید ,شهادت , ,منطقه ,بودند ,جاسم حمید ,نحوه شهادت ,همسر شهید , شهید ,حضرت زینب
منبع :
حتما شهید می شود


خواهر شهید م ع حرم احمد اعطایی:

مدت زیادی قبل از رفتن،به شوخی می گفت:می خواهم به بروم.او به من گفته بود که برای انجام مأموریت دو ماهه می رود ولی مکان آن را مشخص نکرد.البته با حرف هایی که از قبل می زد،شک کرده بودم که قرار است به برود.چند روز بعد از رفتنش،یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت: جای برادرت خالی نباشد،او را در فرودگاه دیده ایم.آنها متوجه شده بودند که احمد رفته است.بعد از شنیدن این خبر،خیلی گریه .همان شب،خواب دیدم که یک خانم،دو کتاب به من داد که ع شهید سید مجتبی هاشمی پشت جلد آن بود.به او گفتم:چشم هایم خیلی درد می کند و نمی توانم کتاب بخوانم.آن خانم گفت:می دانم که برای برادرت گریه کرده ای و چشم هایت درد می کند .این کتاب در مورد ست واسم تمام در آن کتاب نوشته شده است.وقتی کتاب را ورق زدم،دیدم اسم احمد اعطایی در آن ثبت شده است .صبح که از خواب بیدار شدم،به همسرم گفتم:اگر احمد این بار هم برگردد،حتما شهید می شود.

@agamahmoodreza

برچسب ها : حتما شهید می شود - کتاب ,احمد ,شهید , ,احمد اعطایی
حتما شهید می شود کتاب ,احمد ,شهید , ,احمد اعطایی
منبع :
گفت وگو با همسر شهید م ع حرم محمدرضا الوانی ۱


همسر و خواهر شهید داخل قبر چه د؟

شهید محمدرضا الوانی

مسیر شهادت طلبی با جانفشانی ی م ع حرم ادامه دارد. محمدرضا الوانی یکی از همین ست که در تاریخ هفتم مهر سال 95 تنها بعد از دو سال زندگی مشترک و باقی گذاشتن فرزند دسالی به نام محمدقاسم، جان خو

به گزارش مشرق، در استان همدان، شهرک فرهنگیان به سراغ خانواده ای رفتیم که فرزندی به نام محمدقاسم دارد، که به خاطر سن و سال کم هنوز متوجه کلمه مرگ یا شهادت نیست. مادرش حتما به او می گوید که پدرت یک قهرمان است و شما بهترین بابای دنیا را داشتی و داری اما محمد قاسم نگاهش هنوز هم که هنوز است بوی دلتنگی می دهد...

- در ابتدا راجع به همسر شهیدتان بفرمایید. اینکه فصل آشنایی تان با شهید چطور رقم خورد و چگونه شد که تصمیم به ازدواج با ایشان گرفتید؟

شهید الوانی به خواهران خود س بودند که دختری را برایشان مدنظر بگیرند که البته با ایشان هم عقیده باشد. به همین جهت یکی از خواهرانش به مدرسه محل تحصیل بنده آمد و در ملاقات اول گفتند که برادر من شهید زنده است و با همین جمله هویت واقعی برادر خود را برای من آشکار دکه همین امرباعث شد تا من بفهمم این شخص با چه روحیاتی قصد آغاز زندگی خود را دارند، وقتی همسرم به منزل ما آمد گفت 13 نفر از دوستانم شهید شده اند و من هم در فکر شهادت هستم و اگر همسنگر من هستید یا علی، و این شد که من با یک نگاه روشن به این مسیر نگاه و جواب مثبت دادم. وقتی زندگی ما شروع شد تازه فهمیدم که با شخصیتی که مانند یک اخلاق است زندگی می کنم؛ محمدرضا مظهر ادب و انسانیت و آزاد از تمام قیودی که ما در بندش هستیم بود. وقتی که برای یدن ج ه به بازار رفتیم دیدیم شهید از نگاه تجملاتی دور است. یادم هست که وقتی نگاه وی به مبل های آنچنانی افتاد این بیت شعر را گفت: «گفته بودم که به حج آمدم، غافل از آنکه چه کج آمدم» یعنی به من فهماندند دنبال تجملات نیست. بنابراین زندگی ما با سادگی آغاز شد و هم من با همسرم مدارا و هم شهید از من توقع آنچنانی برای ج ه نداشت. به خاطر همین زندگی ما پر از محبت و سادگی و عشق طی شد. در این دنیا ما با هم بیشتر از دو سال زندگی نکردیم ولی می ارزد به زندگی های 40 ساله ای که بین دو زوج انجام می گیرد که بویی از عشق و محبت بین آنها وجود ندارد و واقعا درست است که کمیت در زندگی ما وجود نداشت ولی پر از کیفیت و شهد شیرین عشق بود که در زندگی ما موج می زد.


- از خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید؟

خصوصیت اخلاقی بارز و مهم این شهید اخلاص بود که در گمنامی وی تجلی یافت. بعد از شهادت وی مشخص شد چقدر به مستمندان رسیدگی می کرد و برای رفع مشکلات مالی دوستانش خودش را زحمت می انداخت تا بلکه مشکل آنان را حل کند. برای خودش یک هشدار به صدقه طراحی کرده بود و آن را تلنگری برای خود می دانست. البته شاید ما نتوانیم به اخلاص همسرم پی ببریم به جهت اینکه وقتی به دوستان همکارش در اطلاع دادند که وی شهید شد همه دوستان او را با اینکه نامش محمدرضا الوانی بود «رضا اخلاص» یاد د.حتی وقتی در ترکش به کتف شهید می خورد به من و مادرشان اطلاع ندادند تا اینکه روزی به بازار رفتیم و من دیدم همسرم از گرفتن بچه احساس سنگینی می کند. تعجب که چرا بچه چند ماهه را به سختی بغل می کند، تا اینکه یکی از وی درباره بهبود کتفتش سؤال کرد و همسرم ناراحت شد که این راز را برملا کرد. حتی وقتی یکی از دوستانش پیشنهاد ایجاد پرونده جانبازی را به وی داد در جواب گفت اگر مجدد این موضوع را مطرح کنی دوستی بین مان را قطع می کنم. نکته دیگر اینکه وقتی درباره درجه نظامی اش پرسیدم، گفت زمان(عج) از ما انجام تکلیف خواستند نه درجه!همسرم در وصیت نامه خود نوشته بود اگر ع ی از من چاپ می شود بر آن درجه نزنید لازم نیست. وقتی ع ها بعد از شهادت وی چاپ شد ع ها با درجه سرهنگی را دیدم فهمیدم درجه همسرم چیست.

- تحصیلاتشان در چه حدی بود؟

لیسانس افسری داشتند و حتی برای ارشد هم شرکت کرد و معدلشان 19 بود و آنجا که رفتیم کافی نت می گفت شما اصلا لازم نیست ثبت نام کنید شما را جذب می کنند، خیلی بچه منظم، منضبط و دقیق بود.

- با وجود اینکه سال های ابت زندگی شما بوده است بر همسرتان سخت نمی گرفتید که به نروند؟

آقا رضا از ابتدای ازدواج به بنده گفته بود که در این مسیر هستم و سختی های راه را به من گوشزد می کرد. ولی با این وجود برای انی که تازه زندگی مشترک خود را شروع کرده اند این مسئله موضوع رنج آوری است. هر گاه به یت های داخل کشور می رفت زیاد ناراحت نمی شدم اما وقتی صحبت از حضور در می شد نگران همسرم می شدم. یک بار پرسیدم چندین بار تا به حال شما به رفته اید آیا وظیفه خود را به اندازه کافی انجام نداده اید؟ گفت:«مگر در زیارتنامه های معصومین(ع) نمی گوییم «ب انت و امی» و یا «انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم...» الان دشمنان حضرت زینب(س) دارند حمله می کنند حال، ما چرا با آنها نجنگیم؟» دلیل گفتن چنین مسائلی از سوی بنده بدین خاطر بود که بیشتر از وجود وی بهره ببریم و لحظات خوشی را در کنارش سپری کنیم وگرنه این نکات از ابتدای زندگی برایم روشن بود و با دیده روشنی این مسیر را انتخاب و افتخار هم می کنم، اما سؤالی که همیشه در ذهنم است اینکه آقا رضا رفتی شهادتت هم مبارک باشد اما چرا این قدر زود؟ در خواب دیدم که همسرم در جواب گفت دستور از بالا بود که واقعا این خیلی آزادانه و آگاهانه انتخاب د. خداوند هم تا میوه ای لایق چیدن باغ بهشتی نشود، بهشتی نمی کند و این ها به پختگی کامل رسیدند و لذا وقتش بود که آقا رضا اهل بهشت باشد تا اهل دنیا.


- ی م ع حرم توانستند خودشان را به ی دفاع مقدس برسانند، با این وجود به نظرتان چگونه شد که آقا رضا تصمیم به شهادت گرفت؟

محمدرضا عاشق بود، بنابراین عاشق تا به معشوقش نرسد آرام نمی گیرد.


برچسب ها : گفت وگو با همسر شهید م ع حرم محمدرضا الوانی ۱ - شهید ,زندگی ,همسرم ,اینکه ,وجود ,محمدرضا ,محمدرضا الوانی ,درجه همسرم ,لازم نیست ,اینکه وقتی ,بازار رفتیم
گفت وگو با همسر شهید م ع حرم محمدرضا الوانی ۱ شهید ,زندگی ,همسرم ,اینکه ,وجود ,محمدرضا ,محمدرضا الوانی ,درجه همسرم ,لازم نیست ,اینکه وقتی ,بازار رفتیم
منبع :
گفت وگو با همسر شهید م ع حرم محمدرضا الوانی ۲


- چند بار تا به حال آقا رضا رفته اند و آ ین وداعتان چطور گذشت؟

قبل از عقدمان مسئله اعزام به برای آقا رضا پیش آمد، یعنی دوستان شوخی می د که ایشان می خواهد با شما اتمام حجت کند. حتی عقدمان هم به تاخیر افتاد به خاطر یت . حدود پنج دفعه شد که به رفت و چون به یت های داخل کشور می رفت، در مجموع زندگی مشترک ما یک ماه بیشتر نشد؛ همیشه درگیر بود حتی در خانه، سر سفره و در ماشین دائم با تلفن همراهش. آ ین وداع خیلی سخت بود، بر ع همه خداحافظی ها. همسرم حلالیت طلبید. همیشه با آب و قرآن بدرقه اش می . اما برای اولین بار خیلی با سرعت از ما جدا شد و من فرصت هیچ کدام از این کارها را پیدا ن . آقا رضا ش را برداشت و با دل کندن از همه تعلقات دنیوی چون پرنده ای به سرعت پرید و رفت. آقا رضا خیلی تند و سریع خداحافظی کرد تا وابستگی ها کار دستش ندهد. خداحافظی عجیبی بود.

-آ ین دیدارتان با شهید چه روزی بود و چگونه اتفاق افتاد؟

هفتم مهر 95 همسرم به شهادت رسید. مصادف با شب اول ماه محرم و از شش ماه قبل از شهادت، خبر شهادت خودش را به ما داد؛ هم به طور زبانی و هم عملی. به این معنا که یک دفعه زاده عبدالله(ع) بودیم گفت برویم با هم ساندویچ فلافل بخوریم. چون خیلی علاقمند فلافل بودند من گفتم برویم خانه شام درست می کنم همسرم گفتند این آ ین فلافل عمر من است و اگر این را نخورم دلت می سوزد و من جدی نمی گرفتم و می گفتم شاید می خواهد این کار را کند تا ابراز محبت کنم. حتی سه مرتبه گ ار رفتیم و وی با انگشت اشاره به مزار دوست شهیدش محمدرضا اشاره کرد و گفت اینجا جای من است. یعنی با یقین می گفت و حتی در وصیت نامه خود گفته بود مرا بالای سر شهید دفن کنید که اگر اکنون بروید گ ار ببینید با این منظره مواجه خواهید شد، وصیت به این شکل نشان دهنده رابطه دوستی دو شهید است که حتی در آ ت نیز همراه یکدیگرند.


- از نحوه شهادت شهید برایمان بگویید؟

آقا رضا هیچ وقت به ما نمی گفت که در مشغول انجام چه عملیاتی است و البته گاهی که می پرسیدم تنها به این اشاره می کرد که در حال آموزش نظامی به عده ای از افغانستانی ها هستیم، لذا ما هم خیالمان آسوده بود و اصلا نمی دانستیم درگیری مستقیم با ی ها دارند. اما ماجرای شهادت همسرم این گونه بود که یک شب اعلام شد که ی ها حمله کرده اند. شهید الوانی اولین نفر بلند شد و الله اکبر گفت و طبق عادت همیشگی بند پوتینش را محکم کرد و چون فرمانده یکی از تیپ های لشکر فاطمیون بود با الله اکبر او 40 نفر سرباز افغانستانی الله اکبر گفتند.آقا رضا با چهار نفر دیگر نیروی ایرانی خط شکن شدند و رفتند تا خط را بشکنند که ترس از دل بقیه بیرون رود. لذا آقای آتانی فرمانده آق می گفت به او گفتم فردا یکی از ما پنج نفر شهید خواهیم شد. آقا رضا دیدند یک تیربارچی ی خیلی بچه ها را اذیت می کند و ی جرأت نزدیک شدن نداشت. به همین خاطر خودش جلو رفت تا حواس او را پرت کند و بقیه تیربارچی را هدف قرار دهند. اما وقتی جلو می رود، تک تیراندازهای از پشت تیر می زنند و تیر از پشت قلب می رود و از اش بیرون می زند، به طوری که در لباس ایشان در پشت به اندازه یک تیر کوچک شد ولی از جلو قسمت زیادی شکافته شده بود.


- شهادتش را چطور به شما خبر دادند؟

صبح روز بعد به من تلفن شد و می خواستند ببینند بنده اطلاع دارم یا خیر، اما دیدند مطلع نیستم. همسر قاسم غریب که از دوستان آقا رضا بود به من زنگ زد گفت می خواهیم بیاییم همدان و آدرس خانه را خواستند. بعد من کمی شک که چطور شده که وی در تلفن گفتند هر وقت محمدقاسم خواست جایی برود ما در خدمت هستیم و در مقابل آدرس خانه را هم می خواهد. تا اینکه پیامی آمد به این شکل که سلام! شهادت برادر عزیزم را به شما و ی و زمان(عج) تسلیت می گویم و امیدوارم با ی کربلا محشور شوند... گوشی لحظه ای از دستم افتاد و وقتی مادرم فهمید، گفت شاید ی می خواهد شما را اذیت کند. به افراد مختلفی زنگ زدم اما هیچ پاسخ درستی به من نمی داد. بعد زنگ زدم به یکی از خواهر شوهرهایم که همسرش گوشی را گرفت و باگریه گفت هیچی نشده! این لحظه بود که بنده اطلاع پیدا . تا اینکه دامادهای آق آمدند و گفتند که شهید شده است. در آن شب خواب های عجیب و خوبی دیدم. دیدم روی تابلویی نوشته شده «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی الجنتی» و همسرم آن متن را اعراب گذاری کرد و منظورش این بود که من به آن مرتبه قرب رسیده ام و محزون مباش؛ مسیری که ما رفتیم مسیر بهشت است و البته اینکه ایشان فدای حضرت زینب(س) شده اند برای من لذت بخش بود و آرامش مرا زیاد می کرد یعنی اگر ایشان تصادف می کرد خیلی توان تحمل نداشتیم، اما شهادت ایشان ما را آرام کرد.

- وقتی برای اولین بار پیکر شهید الوانی را دیدید چه حالی پیدا کردید؟

پیکر شهید را که آوردند و پارچه را از روی صورت آقا رضا کنار زدند من احساس به من دستور داد و انگار که الهام شد به جای من و برادر نداشته ام برو پای مادرم را ببوس و بدون درنگ بوسیدم. روی کفن آقا رضا متن هایی نوشتم از جمله اینکه سلام ما را به حضرت زهرا(س) و همسر و پدرش و البته فرزندانش برسان و دست ما را در آ ت بگیر. شب دوباره به خوابم آمد دیدم در قبر بود که خاک را از صورت زدم کنار انگار نشست دست داد و خندید و گفت من نخو دم که بیدار شوم. تشییع باشکوه برگزار شد؛ همانند تشییع شهید همدانی.

- گویا شما در مزار شهید زیارت عاشورا خوانده بودید؟

بله، من زمان خا پاری محمدرضا از دوستان ایشان اجازه خواستم تا در قبر شهید زیارت عاشورا بخوانم. آنها فضای مناسب را فراهم د. من و یکی از خواهرهایش وارد قبر شهید شدیم. احساس آرامش عجیبی به همراه بوی عطری در قبر پیچیده بود. کاملاً مشخص بود که تا لحظاتی دیگر اینجا آرامگاه یکی از بهترین بندگان خدا خواهد شد. رضا با رفتار، گفتار و کردارش خبر و نوید شهادتش را بارها و بارها در زندگی به من داده بود. شکوه مراسم محمدرضا الوانی هیچ گاه از یاد نمی رود. به من گفته بودند شهیدم در همدان خیلی غریب است. برای همین دوستانش برای اینکه حق ایشان ادا شود مراسمی را هم در تهران برایش برگزار کرده بودند. اما وقتی پیکر به همدان رسید و مراسم تشییع برگزار شد من مات و مبهوت عظمت شدم. غربتی ندیدم، هر چه دیدم حضور بود. آنهایی در مراسم شرکت کرده بودند که اصلاً شهیدم را از نزدیک نمی شناختند. افرادی در تشییع همسرم حضور داشتند که شاید ظاهرشان کمی با ما فرق می کرد و با خود می گفتی اینها که اصلاً اعتقاداتشان با ما همخوانی ندارد. بعد از مراسم، بسیاری آمدند و گفتند: شهید حاجت هایشان را برآورده کرده است. همه حضار می گفتند ایشان پسر ما هم هست. رضا دوست داشت در جوار بارگاه حضرت معصومه (س) آرام بگیرد اما به خاطر مادرش به قطعه ی همدان (باغ بهشت) و همان مکانی که پیشتر آن را به من نشان داده بود، منتقل و به خاک س شد.

- دوری از او را چطور تحمل می کنید و بعد از شهادت ایشان چه وظیفه ای دارید؟

ما چون اعتقاد داریم زنده اند با همین اعتقاد داریم زندگی می کنیم و همچنین امید به ظهور زمان(عج) است که انسان را روی پا نگاه می دارد. می گویم الهی شکر که مسلمان و شیعه اهل بیت(ع) هستیم و گاهی به خود می گویم آنهایی که لاییک و بی دین هستند چگونه فراق از دوستان و درگذشتگان خود را تحمل می کنند. ما به معاد و رجعت و ظهور اعتقاد داریم و همین ما را سرفراز نگه می دارد و امیدواریم روز ظهور حضرت حجت(عج) برسد. طبق بیان معظم انقلاب که فرمود به زودی جماعت در قدس خواهیم خواند امید به آینده نظام داریم و اطمینان داریم این امر به وقوع خواهد پیوست.

- تا به حال دیدار ی رفتید؟

خیر! متأسفانه نرفته ایم هنوز.


- جواب شما به انی که به رفتن رزمندگان ایرانی به انتقاد می کنند چیست؟

روزی نشستم و با خودم فکر اگر به خانه همسایه ما آمد و پدر همسایه را گروگان بگیرد و خانواده جیغ بزنند حال اگر ما سکوت کنیم و قرار باشد خانواده همسایه مورد اهانت قرار بگیرند و پدر خانواده کشته شود آیا ما حق همسایگی را ادا کرده ایم!؟ هم برای ما حکم چنین همسایه ای را دارد و فریاد مظلومیتش به گوش عالم رسیده است. حال اگر ما سکوت کنیم به حدیث مشهور که فرمود اگر ی فریاد مسلمانی را بشنود و جواب ندهد مسلمان نیست عمل نکرده ایم و واقعا نمونه واقعی مسلمانان هم همین پاسداران هستند و در واقع الان همان روز عاشوراست.اما اگر باز هم بخواهم پاسخی در خور به آنها بدهم باید بگویم که شما دنیا پرست هستید که همه مسائل را با معیار مادیات و پول می سنجید. شماها که از پول بدتان نمی آید، چرا نمی روید؟آیا حاضرید در قبال دریافت میلیاردها پول، فرزندتان طعم یتیمی را بچشد؟ آیا حاضرید در مقابل گرفتن امکانات و پول، عضوی از اعضای بدنتان را بدهید و یا قطع نخاع شوید؟ باید به آنها گفت: آیا حاضرید در قبال مادیات به اسارت و حرامی ها بیفتید که به هیچ اصول انسانی و ایمانی پایبند نیستند و مروت ندارند. این ها همان سبک مغزانی هستندکه در روز عاشورا صحبت های اباعبدالله الحسین(ع) هم تأثیری بر آنها نداشت و در تعلقات دنیوی و مادی اسیر شدند.در حادثه کربلا هم عده ای از دین خارج شده و به کاروان حسین بن علی (ع) و حضرت زینب(س) طعنه ها و کنایه ها زدند. همانطور که حضرت زینب (س) با قرائت آیه ای از آیات خدا پاسخشان را داد من هم اینگونه پاسخ می دهم: «ما رأیت الا جمیلا».اما امیدوارم هدایت شوند و روزی فرا برسد که بفهمند م عان حرم و رزمندگان جبهه مقاومت ی برای چه و برای که رفتند.

(پدر همسر شهید در این بخش از مصاحبه گفت: الان هم حسین زمان و هم شمر زمان زنده هستند و عقل و فهم می خواهد که این ها را نگاه کند و بشناسد و همه ی نمی شناسند و آن مهر سیاه الهی که در قرآن اشاره کرده به دل آنان زده و حتی بعضی از مردم در مغازه به بنده گفتند چرا آقا رضا خود را به کشتن داد گفتم شما عقل ندارید چرا که اگر ایشان شهید نمی شد در همین کشور سر تک تک شما را می برید ولی در امنیت هستید و اصلا فکر نمی کنید امنیت خود را مدیون خون این شهیدان هستید.)


- شهید در وصیت نامه اش روی چه چیزی تاکید بیشتری کرده است؟

همه به پیروی از و حجاب تاکید دارند.آقا رضا از موضوع بدحج در جامعه رنج می کشید چراکه می گفت در کشوری زندگی می کنیم که به برکت احساس امنیت و می کنیم و وقتی به اینطور انسان ها می گویید چرا بدحج می کنید می گویند شما خانواده های برای خون بهای شهیدتان پول می گیرید که واقعا جای تأسف دارد!

- با پسرتان در نبود آقا رضا چگونه رفتار می کنید؟

محمدقاسم پدرش را مرده نمی داند و بچه ها که حرف دل اش می زنند در کوچه می گوید بابای من نمرده و شهید شده. هر وقت هم داخل خانه می شود طوری که انگار رضا اینجا نشسته می رود با ع ش صحبت می کند و می بوسد و می گوید برایم شلوار، لباس، اسباب بازی ب و به او زنگ می زند.

پدر خانم شهید صحبت های دختر خود را کامل می کند و این گونه می گوید: آقا رضا در زمان حیات نزدیک شهرک که می شد من محمدقاسم را می بردم که ببوسدش و این قدر می خندید و خوشحال می شد انگار که الان دارد نگاه می کند. فکر می کنم آقا رضا این یکی دو سال مثل پرنده آمد و رفت. انسان کم حرف و ت و رازدار و با اخلاص و بسیار مودب و خداشناس و با تقوا بود. ولی بعضی ها قدر این گونه افراد را نمی دانند. خوشا به حال آنان که خوب زندگی د.

- آیا اجازه می دهید پسرتان محمدقاسم هم رزمنده شود و اسلحه پدر را به دست بگیرد؟

برای محمدقاسم که برنامه های زیادی دارم. ابتدا عملی سفارشات پدرش مد نظر من است. رضا در وصیتنامه شان خطاب به محمدقاسم نوشته است: محمدقاسم جان خودت را از مجالس تلاوت قرآن و اهل بیت (ع) دور نکن که خطبه (ص) به ثقلین بود.

سفارش دیگر همسر شهیدم دستگیری از مستمندان و نیازمندان است. او از محمدقاسم خواسته بود که: با مادرت مهربان باش و به مادرت وفا کن. سعی کن در مکتب و شهادت تلمذ کنی. راه پدر را ادامه بده. من هم دوست دارم تا اسلحه جهاد شهیدم را به دستان پسرش بسپارم و امیدوارم زمان (عج) ظهور نمایند. چرا که اهل بیت (ع) پرست هستند و اجازه نخواهند داد سادات اینگونه به دست کفتارها بیفتد و حقیقتاً انتقام خون های ریخته شده را از کفار خواهند گرفت. ان شاءالله.

منبع: کیهان


برچسب ها : گفت وگو با همسر شهید م ع حرم محمدرضا الوانی ۲ - شهید ,ایشان ,شهادت , ,محمدقاسم ,زمان ,اعتقاد داریم , زمان ,زیارت عاشورا ,پیکر شهید ,شهید زیارت ,شهید زیارت عاشورا
گفت وگو با همسر شهید م ع حرم محمدرضا الوانی ۲ شهید ,ایشان ,شهادت , ,محمدقاسم ,زمان ,اعتقاد داریم , زمان ,زیارت عاشورا ,پیکر شهید ,شهید زیارت ,شهید زیارت عاشورا
منبع :
سلام بر ی م ع حرم

ی م ع حرم کاری د که بعد از ۱۴۰۰ سال هر کَس بر حسین (ع) و اصحاب حسین(ع) سلام بدهد؛

شامل حال آنها هم خواهد شد.

"اَلسّلامُ علی الحُسین وَ علی اَصحاب الحُسین"

@agamahmoodreza

برچسب ها : سلام بر ی م ع حرم - ی م ع
سلام بر ی م ع حرم ی م ع
منبع :
رقیه ها دلتنـگ پدران می شوند

می گوینــد ...

شنیدن ڪِی بود مانند دیدن

این روزهـا شنیده هایمان

ڪمی دیدنـی شده اند ...

هنــوز حرامیـان !

پدران حسینی را شهید می کنند؛

دارند ابه ها تڪرار می شوند

رقیه ها دلتنـگ پدران می شوند ،

از شام پــــدر می آورند

و جـان رقیـه ها را می گیرند ...

به یاد رقیه های وطن

دختران ی م ع حرم

کانال زخمیان عشق

برچسب ها : رقیه ها دلتنـگ پدران می شوند - می شوند ,پدران ,پدران می شوند ,دلتنـگ پدران ,دلتنـگ پدران می شوند
رقیه ها دلتنـگ پدران می شوند می شوند ,پدران ,پدران می شوند ,دلتنـگ پدران ,دلتنـگ پدران می شوند
منبع :
بچه معارفی


در دوران تحصیلی راهنمایی آثار تربیتی خانواده به خوبی در او نمایان شد و پس از اتمام دوران راهنمایی با مشاوره و توصیه مدیر مدرسه که روی اعتقادات بچه ها کار میکرد، او را در مدرسه ای که همین هدف را داشت ثبت نام د. دبیرستان صادق(ع) انتخاب شد، با اینکه هر دو آزمون ورودی رشته ی معارف و ریاضی آن دبیرستان را با رتبه های عالی قبول شده بود، اما رشته ی معارف را انتخاب کرد و به تحصیل ادامه داد.

نقل شده از مادرشهید

@shahid_dehghan

برچسب ها : بچه معارفی
بچه معارفی
منبع :
شهید پور به روایت یک همرزم

شهید پور به روایت یک همرزم

شاهرخ پور

یکی از همرزمان شهید شاهرخ پور گفت: شهید پور انسانی بود که در رفتارش صداقت داشت و از پیچیدگی رفتاری برخوردار نبود و همه می دانستند که با چه انسانی و با چه روحیاتی روبرو هستند.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، مهرداد شهسواریان از همرزمان شهید م ع حرم شاهرخ پور در گفت وگو با ایسنا بیان کرد: من علاوه بر اینکه با شهید شاهرخ همرزم بودم نسبت فامیلی نیز دارم بنابراین بخشی از خاطراتم مربوط به روابط شخصی او و بخش دیگر گفته هایم مربوط به فعالیت های و نظامی او می شود.

وی افزود: شهید پور انسانی با اخلاص و شجاع بود و به کاری که انجام می داد ایمان داشت. چون با اخلاص بود با ی تعارف نداشت و هرگاه می دید کاری یا فعالیتی خلاف، دین، بیانات ی یا سیاست های ایران است تذکر می داد. در دوران فتنه ۸۸ او با تجربه ای که در زمینه جنگ های خیابانی داشت توانست اوضاع را مدیریت کند تا افرادی که ناخواسته فریب تبلیغات منفی دشمنان را خورده اند به خود بیایند. از این رو همواره از حریم ولایت دفاع کرد و با بصیرت در این راه قدم برداشت.


چند گفتگوی دیگر درباره شخصیت شهید پور بخوانید:

هزینه میلیونی از جیب شخصی برای رزمندگان جبهه مقاومت

«عزیز» همه لذت های حلال را چشیده بود / از جیبش برای رزمندگان ج می کرد

در هم سفره داری می کرد

از کردستان تا همیشه در خط مقدم بود

کابوس منافقین را می شناسید؟

شهسواریان یادآور شد: شهید شاهرخ با جوانان رابطه خوبی داشت و چون خودش ورزشکار بود به صورت عملی توصیه می کرد که جوانان ورزش کنند. او در کشتی، ورزش پهلوانی و غواصی مهارت داشت و جوانان کرمانشاهی را در این راه حمایت می کرد. یادم می آید که نسبت به افرادی که ممکن است سایرین از آن ها غافل باشند مهربان بود و بر روی آن ها کار می کرد تا مسیر درست را انتخاب کنند و همین برخورد خوب و صمیمانه با افرادی که شاید کمی شرارت داشتند باعث می شد که متحول شوند و به جامعه خدمت کنند.

و گفت: شاهرخ اهل عمل بود و عمل گرایی اش باعث شده بود تا مطالبه گر باشد. او جایی که می دید در کاری اهمال می ورزند تذکر می داد تا کارها به درستی انجام شوند.

این علوم ارتباطات گفت: شهید پور از ابتدا تا انتهای جنگ تحمیلی حضور داشت و بارها مجروح شده بود اما به دنبال این نبود تا مجروحیت اش را در جایی ثبت کند. او با دوستان و همرزمانش رابطه ای بسیار صمیمی داشت و به افراد احترام می گذاشت. اخلاق و عقایدش خاص بود و اینکه مجاهدت های او به شهادت ختم شده است نتیجه اخلاص اش در کارها است. یکی از ویژگی هایش این بود که وقتی ی با شاهرخ همسفر می شد اجازه نمی داد ی ج کند و همواره خودش هزینه می کرد. این نشان می داد که او دلبسته مال ندنیا نیست و خساست در رفتارش ندارد.


یک خاطره:

شهید پور به همراه یکی از دوستانش به سفر حج مشرف شده بود. او نیت می کند که حجرالاسود را ببیند. در میان جمعیت راهی برای او باز می شود و به این سنگ می رسد. یکی از شرطه ها دوستی که همراه شهید شاهرخ بود را می زند. شهید شاهرخ از کمر آن شرطه می گیرد و او را به پایین می کشد و می گوید فرزند حضرت زهرا (س) را می زنی؟ سپس آن شرطه را ادب می کند. او شجاعتی این چنینی داشت و در مقابله با دشمن در دوران دفاع مقدس نیز نترس بود و در سخت ترین شرایط ایفای نقش می کرد.

منبع: ایسنا

برچسب ها : شهید پور به روایت یک همرزم - شهید , پور ,شاهرخ ,می کرد ,می داد ,افرادی ,شهید پور ,شهید شاهرخ ,برای رزمندگان ,تذکر می داد , پور انسانی ,شهید پور انسانی
شهید پور به روایت یک همرزم شهید , پور ,شاهرخ ,می کرد ,می داد ,افرادی ,شهید پور ,شهید شاهرخ ,برای رزمندگان ,تذکر می داد , پور انسانی ,شهید پور انسانی
منبع :
مرتضی بعنوان فرمانده حیدریون جان صدها عراقی را نجات داد


نمونه ای از رشادتهای شهید مرتضی حسین پور(حسین قمی) در روز شهادتش که باعث شد 11 نفر از یارانش توسط اسیر و شهید نشوند:

مرتضی در منطقه تدمر سه تا مقر داشت که برای سرکشی رفته بود و تصمیم گرفته بود که پیش نیروهایش در این منطقه بماند. نیمه های همان شب ، نیروهای از پایگاه یی ها بیرون می آیند و با پشتیبانی یی ها با تجهیزات کامل و نیروهای فراوان ، به اینها حمله می کنند. حدود ساعت 3 صبح بوده که حمله شروع می شود، ی ها در دو مقر اول که فرعی بودند عملیات انفجاری انجام می دهند که این عادت است که برای ش تن خط انفجاری می زنند.

وقتی مقر اول آسیب می بیند ، مرتضی به نیروهایش در مقر دوم می گوید که سریع بکشید عقب و بروید در خاکریز سوم . در مقر سوم، مبارزه بین نیروهای نهضت مقاومت و ادامه پیدا می کند ، مهمّات تمام می شود.

اما در تمام این صحنه ها خودِ مرتضی راسا حضور داشته، آن هم نه به صورت خمیده بلکه با قدوقامتی افراشته. دلیلش هم این بوده که می گفته اگر منِ فرمانده زیر باران گلوله خمیده باشم، نیروهایم این را می بینند و نمی توانم انتظار داشته باشم که بمانند و مبارزه کنند. مرتضی نیروهایش را با درایت به عقب می کشد و خودش برمی گردد و شروع می کند به تیر اندازی به سمت ی ها.

به شهادت دوستانش مرتضی 12 ی را با تک تیر به هلاکت می رساند؛ فقط با یک خشاب. همانجا مرتضی به نیروهایش می گوید که اینها خیلی تلفات داده اند ، تحمل کنید، تا چند دقیقه دیگر می روند. حالا یا تقدیر بوده یا خواست خدا ، مرتضی همانجا مجروح می شود. نارنجکی در او منفجر می شود ، ترکش نارنجک به پشتش می گیرد. به دستش می گیرد،یک تیر هم می خورد و با این ح 35 دقیقه دیگر مبارزه می کند تا اینکه از هوش می رود...


اگر آنروز مرتضی آنجا نبود..

در مقر دوم و طبق شهادت همرزمانِ مرتضی و همه آنهایی که آن روز در عملیات حضور داشتند اگر مرتضی آن جا نبود، 11 ایرانی دیگری هم که آنجا حضور داشتند همانند شهید حججی اسیر و شهید میشدند.

درحالیکه در این عملیات فقط سه ایرانی یعنی خودِ مرتضی ، شهید تاجبخش و شهید حججی به شهادت رسیدند.

البته از نیروهای جبهه مقاومت و از بین عراقی ها در همین صحنه مبارزه، 30 عراقی به شهادت رسیدند و مرتضی بعنوان فرمانده حیدریون جان صدها عراقی دیگر را نجات داد.

@agamahmoodreza

برچسب ها : مرتضی بعنوان فرمانده حیدریون جان صدها عراقی را نجات داد - مرتضی ,شهید ,شهادت ,نیروهای , ,نیروهایش ,بعنوان فرمانده ,فرمانده حیدریون ,صدها عراقی ,مرتضی بعنوان ,شهادت رسیدند ,بعنوان فرمانده حیدریون ,مرتضی
مرتضی بعنوان فرمانده حیدریون جان صدها عراقی را نجات داد مرتضی ,شهید ,شهادت ,نیروهای , ,نیروهایش ,بعنوان فرمانده ,فرمانده حیدریون ,صدها عراقی ,مرتضی بعنوان ,شهادت رسیدند ,بعنوان فرمانده حیدریون ,مرتضی
منبع :
پس از سال ها دوری از یاران شهیدش آسمانی شد


دوست شهید م ع حرم محسن قاجاریان:

در چند روز نخستی که به رفته بود اقدام به شناسایی منطقه کرد و سپس در طراحی عملیات آزاد سازی شهرک های شیعه نشین نبل وا هرا نقش داشت. در این عملیات نیز به همراه یکی از نیروهایش در کنار تانکی مستقر بودند که دستور شلیک به سوی هدفی را داد که از سوی دیگر موشک ضد تانکی به تانکشان برخورد کرد و شهید محسن قاجاریان پس از سال ها دوری از یاران شهیدش آسمانی شد.

@agamahmoodreza

برچسب ها : پس از سال ها دوری از یاران شهیدش آسمانی شد - شهیدش آسمانی ,یاران شهیدش ,محسن قاجاریان ,یاران شهیدش آسمانی
پس از سال ها دوری از یاران شهیدش آسمانی شد شهیدش آسمانی ,یاران شهیدش ,محسن قاجاریان ,یاران شهیدش آسمانی
منبع :
فکر نمی این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنت، حتی آمدنت ...

همسر بزرگوار شهید حججی :

...راهی سفرت .

سفری پر از خطر، اما پر از عشق. سفری که بازگشت از آن یا برگشتن بود یا ماندن. سفری که برگشتنش زندگی بود و ماندنش هم زندگی.

اولی زندگی در دنیا

و دومی زندگی هم در دنیا و هم در آ ت.

هر چه بود عشق بود و عشق.

خودم هم ت را بستم و وسایلت را جمع . از زیر قرآن ردت . آ ین نگاهت هنوز پیش چشمانم هست. ای کاش بیشتر نگاهت کرده بودم، هم چشمانت را، هم قد و بالایت را، هم سرت را.

راستش را بخواهی فکر نمی این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنت، حتی آمدنت ...

@agamahmoodreza

برچسب ها : فکر نمی این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنت، حتی آمدنت ... - زندگی ,سفری
فکر نمی این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنت، حتی آمدنت ... زندگی ,سفری
منبع :
سالروز شهادت شهید م ع حرم رسول پور مراد

انقلاب:

تعداد افرادی که حاضرند برای خدا درراههای خطرناک قدم بگذارند از دوران جنگ بیشترنباشد کمتر نیست!

سالروز شهادت شهید م ع حرم رسول پور مراد


برچسب ها : سالروز شهادت شهید م ع حرم رسول پور مراد - شهید م ع ,شهادت شهید ,سالروز شهادت
سالروز شهادت شهید م ع حرم رسول پور مراد شهید م ع ,شهادت شهید ,سالروز شهادت
منبع :
آخرین به روز شده ها
اطلاعات اتفاقی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.933 seconds
RSS