دوچرخه سواری با فضل خوب بود. هرچند اثر این همه وقت ورزش ن ٬ خودش را در خستگی مفرطم نشان داده. فضل حرفهای زیادی بهم زد که کمکم کند در این آشفته بازار فکری ام. تا حدی هم کرد البته. ولی خب آ ش٬ متر و معیار قبح و حسن اعمال از دید من فرق دارد با متر و معیار او. نه که بگویم من راهم صواب است و بقیه وما خطا. نه! اما راهی که من برای زندگی خودم می خواهم محدوده اش کم ش مشخص است و ایده آل من از راهی که زیست دین مدارانه تشویق کرده٬ آنقدرها دور نیست. اینکه در عمل چقدر توانسته ام پیاده اش کنم٬ البته بحث دیگری است.

اصلا آمدیم و خ نبود و آ تی هم نبود٬ یا بود ولی چنان که بر ما نموده اند نبود٬ تهش می شوم «خسر الدنیا» لابد. در مقابل٬ احساس قدرتی که پرهیزگاری در زندگی شخصی به آدم می دهد٬ چیز قشنگی است. اینکه فکر کنی عنانت به نحو کامل دست هوای نفست نیست و یک جاهایی می توانی مهارش کنی٬ طعم شیرینی است. زیست غیر دیندارانه هم لابد دارد از این طعم های شیرین. مثلا وقتی حقوق دیگران را پایمال نمی کنی و سعی می کنی اخلاق مدارانه زندگی کنی. من منکر اینها نیستم. اما من شیرینی در بندگی یافته ام که در بقیه قید و بندها ندیده ام. تاثیر تربیت کودکی است؟ شاید. به قول فضل٬ من درگیر نوستالژی های فرهنگی ام هستم؟ شاید. من نمی توانم هیچ کدام از این فرضیه ها را کامل رد یا قبول کنم. من فقط می دانم که جایی ته دلم قرص است که این عالم٬ شاهد و ناظری دارد. این دل قرص بودن از جنس همان دل قرص بودنی است که معنقدان به دیدگاه زمین مرکزی داشتند؟ گیرم که باشد! ته تهش این منم و دنیایی که هیچ چیزش معلوم نیست آنطور باشد که من حس میکنم. وقتی همه چیز آنقدر غیر یقینی است در مورد وجود خودم و دنیا٬ توقع چه یقینی می توانم داشته باشم از امور دینی؟ فکر کن تهش بشود چهل سال٬ پنجاه سال زندگی با محدودیت٬ زندگی ناکام٬ زندگی که به قول فیلسوف در آن کمتر به من خوش گدشته است. تهش هم می میرم بدون درک این لذتها. آنقدرها هم وحشتناک نیست. چون اگر تهش قرار باشد هیچ چیز نباشد٬ باز هم من فکر کرده ام چیزی هست و لحظاتی و شاید روزهایی٬ همین ایمان به وجود چیزی قوی تر از خودم٬ آرامم کرده است.

همه اینها را گفتم که بگویم من زمانی فکر میشود جور دیگری بشوم و کمی این بندها را باز کنم: ترسیدم ناکام از دنیا بروم و قبلش حسرت بخورم! کم کم اما چیزی گم شد در زندگی ام که خالی ام کرد. برگشتم و بندها را خودم دوباره بسنم به دست و پایم. نه که نلغزیده باشم که قطعا لغزیده ام باز. اما بندها که برگشتند و جایشان دوباره درد گرفت٬ چیزی هم انگار آرام گرفت. فقط کاش صیاد یادش نرفته باشد...

(گله دارم خدایا و خودت خوب می دانی!)