زل می زند به کنج اتاق. طوری با دقت به خطوط به هم رسیده ی دیوار و سقف نگاه می کند که انگار منتظر است خطوط تکان بخورند. ولی حواسش نه به دیوار است نه به خط ها و نه حتا به ترک ریزی که روی رنگ دیوار افتاده.

انگار پرت شده باشد به روزها قبل. انگار پرت شده باشد به خاطرات ریز و درشتی که اهمیت خاصی ندارند ولی مغزش پافشاری می کند برای ذخیره نگه داشتنشان حتا واضح تر از های فول اچ دی.

انگار تصویری از آن روز بارانی-آفت عجیب چسبانده باشند پشت پلک هایش و هر بار که پلک می زند پررنگ تر می شود.

فکر می کند به این که هر روز خا تری اش چطور می توانست به سادگی رنگ بگیرد و بی احساس ترین ح های صورتش چطور می توانست با لبخندی شکفته شود.

دلش بدجور برای آن رنگ های ناشناس تنگ شده بود. ترکیب هایی از نقره ای و آبی و بنفش. سبز. سبز. سبز. و حتا با نام بردن رنگ ها لبخند روی لبش می نشیند.


«... منم خسته از حیله ی روزگار»


+ می گم: آخه مثل کشیدن خط روی خط هاییه که قبلا با ظرافت کشیده شدن. تکرار شون فقط گند می زنه به چیزی که بودن.

می گه: خیلی فلسفی شد یهو


* آهنگ یه شب پشت در دنگ شو