ناگزیر

ناگزیر از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

خسته ای میان حیرانی


- خب بگرد پیداش می کنی!

+توی این خونه ی دراندشت کجا رو بگردم!؟

- فکرکن؛ ببین کجا بود آ ین بار؛ همون جاها رو بگرد.

+ وقتی نمی دونم کجا گمش ؛ کجا دنبالش بگردم آخه!؟

- ...

+ باورکن آ ین بار همین جا توی دستم بود ؛ یه دفعه غیب شد!



برچسب ها : خسته ای میان حیرانی
خسته ای میان حیرانی
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
نایت استوری


تا صبح، در چشم آینه هرشب

صفا می دهم زلف هایم را، و به محال ترین رویایم دل خوش می کنم.

خدا را چه دیدی؟!

شاید فردا همان روزی باشد که قرار است؛ دوستم داشته باشی!



برچسب ها : نایت استوری
نایت استوری
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
سیاه پررنگی به نامِ امشب


برای شیخ نمر قرآن میخوانم
چراغ را خاموش می کنم
پتو را می کشم روی کله ام
به مادر شهیدی فکر می کنم که در انتظار جسد دردانه اش دق کرد و مُرد

به این که فردا کجاها نروم فکر می کنم!
به این فکر می کنم که چرا عموی خد امرزم مدام توی گوشم میخواند که گور پدر فرهنگ وکار فرهنگی، فکر نان و آبت باش بدبخت.
بعد یک مشت با خودم حرف می زنم
کم کم گرمم می شود...
پتو را از روی صورتم میزنم کنار
بعد مثل همیشه فکر می کنم که شیخ زکزاکی حالا دارد چه کار می کند!

نفس عمیق می کشم
به سقف خیره می شوم
و می روم توی فکر اینکه کلت کمری کجا گیرم می آید!
به ماشینم فکر می کنم که تازگی ها روغن ریزی پیدا کرده
به کتاب هایی که نخوانده ام
و بعد درباره ی عاقبت انقلاب بحرین فکر می کنم
بعد به این فکر می کنم که چرا مردم فکر می کنند حالا که مدرک روانشناسی تربیتی ام را به بدبختی گرفته ام؛ یعنی خیلی با تربیت شده ام! -یا- این که؛ چمیدانم مثلا خیلی چیزها سرم می شود!
به هر حال فردا ظهر باید بروم جلوی مدرسه ی مجید، سوارش کنم، مخش را بزنم، ببرم با پدرش آشتی شان دهم.
بعد برای سالگرد تیرباران سحرگاه بیست و هفت دی، به عشق نواب عزیزم کمی اشک می ریزم
بعد اشک هام را میمالم به پتو تا بالشتم خیس نشود. پوی پر بلند میشود ازش. بدم می آید.
بعد به رسم هرشب دست خطت را از جیبم در می آورم، بو می کنم، می بوسم و می گذارم زیر سرم!
بعد به این فکر می کنم که چرا وقتی لامپ اتاقم خاموش هست هم چشمک میزند باز
و بعد دوباره خیره می شوم به سقف
و دوباره خیره می شوم به سقف
و دوباره خیره می شوم به سقف...




پ ن: امشب هم مثل تمام شب هاست/ نه شاهی آمده/ نه شاهی رفته/به همین سادگی/تمام می شود/صبح می شود/خورشید می آید/خورشید می رود/چه با من/چه بی من/ تنها فرق فردا این است که من خیلی ت تر میشوم و چشم هایت را بیشتر کنار برگه های کتاب هایم می کشم/
پ ن2 : و فرق دیگرش این است که شاید فردا همان روزی باشد که قرار است دوستم داشته باشی!!! خدا را چه دیدی...

برچسب ها : سیاه پررنگی به نامِ امشب - خیره ,خیلی ,دوباره خیره
سیاه پررنگی به نامِ امشب خیره ,خیلی ,دوباره خیره
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
چه را کتمان می کنی؟


پس

چرا باید هربار در خواب؛

من روی نیمکت نشسته باشم

و تو یواشکی از پشت سرم ببایی

و با انگشت های باریکت چشم ها-م را ببندی

و بعد

من با دلهره دست بکشم روی دست ها-ت

و قبل از آن که بخواهم بگویم شناختمت؛

آن قدر گریه کنم

که دوباره دست های لرزان پدرم گونه های خیسم را پاک کند و بگوید:

بیدار شو پسرم !

برمی گردد...




برچسب ها : چه را کتمان می کنی؟
چه را کتمان می کنی؟
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
وقتی هیچ منتظرت نیست


مثل همین باران؛

وقتی همه خوابند

همین قدر با سخاوت ببار

همین طور بی مقدمه بیا




برچسب ها : وقتی هیچ منتظرت نیست - همین
وقتی هیچ منتظرت نیست همین
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
صبح صادق "رزقنا الله رویته"


با پوتین چرم یا کفش های وصله دار!

با شلوار کتانی نخودی یا سفید نخی

با پیراهن بلند راه راه یا آبی آسمانی ساده ی دکمه دار!

با موهای مشکی مجعد یا زلف های مایی شلال!

با یک شاخه نرگس یا یک سبد رز سرخ هلندی!

پای پیاده یا با اسب سفید رویاها

نمی دانم اما؛

مطمئنم که می آیی...



پ ن: به پیشگاه حضرت موعود

برچسب ها : صبح صادق "رزقنا الله رویته"
صبح صادق "رزقنا الله رویته"
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
حال تخت


- تا حالا شده ی به دلت بشینه؟

+ بله. اما به دل ی ننشستم!


- واقعا؟! یعنی چی؟

+ همین دیگه. یعنی یکی دیگه به دلش نشسته!


- ؟!؟!

+ شاید هیچوقت اونی که به دلش نشسته رو ندیده و حتی نبینه. اما توی پرستشگاه خیالی قلبش بتی ساخته و تخت روی تخت دلش نشونده!

میزان مقبولیت و محبوبیت من به اندازه ی شباهتم با اون ساخته ی ذهنی خواهد بود!

اون وقته که حتی اگر بهترین باشم اما شبیه اون بت نباشم دیگه جایی برای نشستن ندارم!


- چه نگاه متفاوتی! خب. آ ش چی میشه؟

+ یا مشرک میشه به عشق من و از پایتخت دلش ا اج میشم و اون تا ابد همون بت خیالی رو می پرسته...

و یا دست به تبر میشه و بت رو از پایه میشکنه و دنبالم می گرده تا پیدام کنه و برگردونه به شهر!


- عح! خب بعدش؟

+ ببخشید من دیگه دیرم شده باید برم ...



برچسب ها : حال تخت
حال تخت
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
آ ین بازمانده


فکر هایم به تو را شکر می گویم؛

تا شاید روزی در آغوشت بگیرم!


کنج سفره ی قلمکار کوچکمان نوشته است:

شکر نعمت؛ نعمتت 'افزون' کند!!!



برچسب ها : آ ین بازمانده
آ ین بازمانده
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
سکوت

لب فروبسته ام از ناله و فریاد ولی

دل ماتمزده در من نوحه گر است


گریه و خنده آهسته و پیوسته من

همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است


داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست

ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است



برچسب ها : سکوت - خنده
سکوت خنده
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
جزای انتظار


نمی دانستم.

بچه تر که بودم نمی فهمیدم آینده را!

گفته بودند 'جایی' ست میان اولین تارهای سفید موهایم.

قرار بود 'وقتی' باشد لابلای همین روزهایم.

::

حالا چند روزی است از آینده رد شده ام.

بی که بشناسم-ش

یا که امضایی ب ... رم حتی.


ناگزیرم به نماندن.

کاش آینده خودش را برساند به من.


برچسب ها : جزای انتظار - آینده
جزای انتظار آینده
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
چشم در چشم خویش


- قلی خان :

قلی خان ، ... بود ؛ خان نبود!

لابد تو هم اسمشو شنفتی . وقتی به سن و سال تو بود با خودش گفت ببینم تنهایی می تونم هزار تا قافله رو ... کنم؟‏ با همین یه حرف، پا جونش وایساد و هزار تا قافله رو ... کرد.‏

آ ... عمری پشت دستشو داغ زد و به خودش گفت: هزار تات ، تموم .

حالاببینم عرضه ش رو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟‏

نشد...

نشد... نتونست.

مشغو ل الذمه ی خودش شد؛

تقاص از این بدتر؟



پ ن : از ... نامه سریال روزی روزگاری - نوشته ی ... امرالله احمد جو - ۱۳۷۰

پ ن ۲: چندسال ست روزی چند بار نگاه می کنم این سکانس را، و هر بار از چشم های پیرمرد رمزی نو می گشایم.

پ ن ۳: عذاب لشدید و عمق فاجعه یعنی شرمنده ی خود شدن.

پ ن ۴: پیام ها را می خوانم، سپاس از نقد آثار و اظهار نظرات.

برچسب ها : چشم در چشم خویش - قافله ,هزار ,خودش
چشم در چشم خویش قافله ,هزار ,خودش
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
تو


چشم ها-ت را می بندی؛

جهان تاریک می شود.

لبخند می زنی؛ و دنیا-م پر می شود از صبح زود.

درآغوشم می کشی و تابستان سراسیمه از بیابان های حجاز می آید!

دست ها-م!
دست ها-م را که یادت هست؟

در خی ... لااقل رهایشان نکن.

که من همیشه از کوران،

همیشه از بهمن،

همیشه متنفر بوده ام از ده کوره های مسکو .



برچسب ها : تو
تو
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
اگر


استکان سفید چینی چای نیم خورده اش را میگذارد روی میز.

دسته ی صندلی را می ... رد، بلند می شود و اتاق را قدم می زند.

زیر چشمی قدم ها-ش را دنبال می کنم تا می رسد به پشت صندلی ام.


دلم می ریزد.

چادرم را مرتب می کنم

انگشت های پا-م را روی هم می فشارم و بی که بفهمم؛ گل بوته های قالی را له می کنم!

صدای قدم ها-ش قطع می شود...

با گونه های سرخ شده، آرام و یواشکی سرم را می چرخانم...


کنار پنجره ایستاده است و زل زده به نارنجی قرمزهای درخت ... مالوی حیات.

بی که نگاهش را از حیات بردارد سرفه ی آرامی می کند، و بی هیچ کلام پس و پیشی آرام تر می گوید:


-یادت باشد!

اگر موها-ت را واز کردی و او بی که حرفی بزند، ماتش برد و لب هاش کمی از هم فاصله گرفت و زل زد به-ت؛..

غرق شده در امواج اقیانوس موهات و دارد شعر می گوید.

بُهت-ش را بهانه نکن

غزلش را بغل ب ... ر!


نگاه پرخج ... م را برمی گردانم رو به گل های ریز سرخ و صورتی رومیزی! آب دهانم را قورت می دهم و عجولانه ور می روم با انگشتری عقیقی که بی بی عطری برایم از ... رضا آورده.


... ت می شود اتاق.

انگار که راز پاشیده اند در هوا.

سه تا سرفه ی دیگر می کند پشت سرهم.

دوست دارم بگویم: آب میل دارید آقا؟

اما نه!

صدای سکوت مردانه ای که از پ ... وی بلندش می چکد آرامم می کند.


نگاهش نمی کنم اما می بینم که با انگشت روی شیشه چیزی شبیه چشم می کشد

و می گوید:

بعد از لبخندها، بعد از مهربانی دست ها و ورجه وورجه های ک نه اش اگر یک دفعه چیزی نگفت.

اگر یک دفعه خیلی خیلی ... ت شد؛

یادت باشد که محو شده در رویای مادری_ت شاید.

یا شاید که در رویای دست های پینه بسته ی مهربانت روی صورتش در هفتاد و دو سال ... .

لبخند بزن برا-ش.

سکوت_ش را اخم نکن.


با خواهشی در چشم ها و با ص ... دو رگه و بلند تر می گوید:

اگر سیل آمد

اگر سنگ بارید

اگر طوفان شد

اگر سخت بود و دور

اگر دور بود و دیر

بمان!

تو تنها؛ تو بی من؛ هیچ جا نرو!



هوای اتاق عوض شده است...

همین طور هوای شهر چشم ها-م.

گرمای رد نگاه نجیبش را حس می کنم روی چادرم.

بی صدا اشک می ریزم.

دانه های گرم باران به پنجره می خورد و او همین طور که خیره به حیات' پرواز زاغی از درخت ... مالو را تماشا می کند؛ با ص ... بغض آلود می گوید:

بفرمایید خانوم

چایی تان از دهن افتاد!


برچسب ها : اگر - گوید ,حیات ,اتاق ,یادت باشد
اگر گوید ,حیات ,اتاق ,یادت باشد
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
عمق فاجعه


با پشت انگشت های باریکش اشک را از نگاه ملتمسانه ی او پاک کرد و آرام گفت:

برمی گردم...


دست های لرزانشان روی هم سایید.

باران تمام ایوان را خیس کرده بود.

آ ... ین نگاهشان از درز در به هم دوخته شد.

و صدای سهم ... ن بستن در و یک سوت ممتد برای همیشه در گوشش ماند...



نبودنش غصه های بزر ... را برای او به ارث گذاشت.

اما هنوز که هنوز است

بزرگترین غصه ی او همان اندوه بی جواب همیش ... ست:

نکند می دانست که قرار است

دیگر هرگز مرا نبیند...


برچسب ها : عمق فاجعه
عمق فاجعه
عنوان وبلاگ : ناگزیر
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.257 seconds
RSS