امروز به دلایل مختلف  کارهای بیرون از خانه ام کنسل شد. خب طبق معمول که وقتی می فهمم کل روز خانه هستم و در نتیجه قرار است  کارهای کارستانی م سفت و سخت برنامه ریختم برای استفاده ی بهینه.  یک تلفن بسیار نارا حت کننده هم داشتم  این لالوها. از همان ها که بعدش مثل یک دیوار سنگی بی حرکت می شوید و  توی دلتان  سرب داغ می جوشد و تا روی زبانتان را می سوزاند....

 اما یک نگاه از پنجره کافی بود که الاغ درونم را به تکاپو در بیاورد. نخندید من مثل شما آدم شیک ها نیستم که برای خودتان یک کودک درون جینگیلی مستان دارید و گاهی به شیطنت هایش می خندید گاهی هم لپش را می کشید. من یک الاغ درون چموش دارم که فقط جیغ می زند و  جفتک می اندازد. خلاصه که بعد از دیدن آسمان خارج طور و ابرهای توی کارتونها که وسط  آسمان هر کدام یک شکلی ساخته بودند ، الاغ درونم جفتک زدو گفت : "وااااای کومولوسارو ! واااااااااااای استراتوساااارو ! آخ آخ سیروسم هس که!  چقدر دلم هوای این پیرو کومولوسو کرده بودو ..." من هم هی  خودم را می زدم به بی خیالی که الاغ جان کار دارم بفهم. اما الاغ ول کن ماجرا نبود.  رفت و آمد و داد زد و جفتک پراند که من فراکتو استراتوس میخوام یالا! 

من هم که خب ترکیبی هستم از الاغ درون و  نیمچه آدم بیرون:) نتیجه ی این ترکیب شد  ، شال و کلاه و دویدن توی هوایی که هی دلت می خواست توی گوشه گوشه ی پارک با آن ع یادگاری بگیری. بعد هم که برگشتم خانه ، غذای مفصلی خوردم و خیلی مفصل تر روی مبل خوابم برد. یک جور آرام و خوبی خو دم. آن قدر آرام که ماه هاست تجربه اش نکرده ام.