پرواز از نو...

پرواز از نو... از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

منطق بهتر است یا احساس؟!

خیلی سخت است بخواهی حرفی را در ملأ عام بزنی که یا به نفع این طرفی ها برداشت شود یا اون طرفی ها و این وسط تنها چیزی که فهم نشود این است که واقعا حرفت چیست!

خیلی سخت است که بخواهی یک دنیا حرف را در یک توییت عنوان کنی. بعد ی حرفت را پیراهن عثمان نکند!

خودی نگوید ناخودی زدی و ناخودی نگوید مرحبا!

خیلی سخت است...

اما حرف چیست؟!

حرف این است که چرا احساسی وارد می شویم؟! چرا منطقی ورود نمی کنیم؟ وقتی احساسی وارد می شویم حرف های نا به جا میزنیم. حرف هایی صد من یک غاز میزنیم. حرف های بقیه را میزنیم... اما وقتی منطقی صحبت کنیم آن موقع است که حرف جدیدی داریم! به چالش کشیده نمی شویم... ی نمی گوید نفهمیده حرف زدی چون برای تمام ابعاد صحبتمان منطق و دلیل داریم. می دانیم از کجا شروع کنیم که مخاطب متوجه حرفمان بشود.

کاری به این کارها ندارم. اما بفهمیم اگر حرف درستمان جلو نمی رود ضعف از ماست! نه از مخاطب. چون ما نفهمیدیم او نگران چیست و به جای اینکه پاسخ نگرانی اش را بدهیم، صرفا هاب ایجاد کردیم... در نتیجه نه تنها حرف راست ما شنیده نشد که بقیه هم فرصت د حرف نادرستشان را به جای درست قالب کنند...

برچسب ها : منطق بهتر است یا احساس؟! - میزنیم ,خیلی ,احساسی وارد
منطق بهتر است یا احساس؟! میزنیم ,خیلی ,احساسی وارد
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
ذهن سیاست گذار-۱

وقتی که کتاب می خوانی نوشتنت می آید و وقتی زیاد کتاب بخوانی زیاد نوشتنت می آید به علاوه اینکه ذهنت هم درگیر شده و نمی توانی جلوی خودت و ذهنت را بگیری.

وقتی هم که تصمیم بگیری تمام زمان هایی که بازی رایانه ای می کردی یا شبکه های اجتماعی چک می کردی را به مطالعه کتاب اختصاص دهی، بیشتر شبیه انسان های رها می شوی.


یادم می آید همیشه برای همه چیز به دنبال استدلال بودم. از کودکی حتی برای اینکه چرا خوب است و چرا بد است برای خودم استدلال می آوردم. قانع نمی شدم بیشتر جستجو می .

یادم هست وقتی راهنمایی بودم به اختراعات علاقه زیادی داشتم و وقتی نگرانی های نخبگان را از ثبت نشدن یا امکان سرقت علمی شان می دیدم حس می باید شرایط را بهتر کرد! باید ایده ای داد تا سرمایه دارها را به مخترعان رساند، میزان نیاز جامعه به یک اختراع را فهمید و نظامی کاملا مبتنی بر شایسته سالاری ردیف کرد.

یادم هست روزهای پایانی کنکور که هر ی بیش از هر چیز به جمع بندی دروس می شد به این فکر می که چطور می توان ایده بهتری برای نظام تحصیلی ارائه داد تا هر ی با هر استعدادی بتواند به بهترین مرتبه علمی برسد و معیارهای درستی از نحوه تشخیص استعداد افراد وجود داشته باشد.

موقعی که قرار بود مقاله ام را بنویسم تمام فکر و ذکرم درگیر این بود که واقعا این مقاله قرار است کجای علم را پر کند. چه را ارهایی برای بهبود واقعی علم وجود دارد؟

یادم که می آید همه اش ذهنم درگیر فکر و تعیین سیاست بوده است. همین روزها که درگیر مشکلات اقتصادی هستیم و باید برای مخارج زندگی فکری بین م هیچ چیز به اندازه اینکه کجای مدل اقتصادی مان نیاز به بهبود و اصلاح دارد ذهنم را درگیر نمی کند...

نه از آن جنس سیاست های پولساز و مفت! که همه ها نثارش می کنند. از جنس سیاست های حلال مشکلات. حتی همیشه نگاهم به رفتار افراد و اخلاقشان اینطور بود که نکند فلان رفتار باعث شود فلان سیاست از سر دلسوزی اتخاذ شود...

با این همه تفکر که همیشه سعی آرمان خواه و همه جانبه گرا باشد یک روز جرقه بزرگی در ذهنم زده شد. هیچ وقت آن جرقه بزرگ را فراموش نمی کنم...

آن جرقه بزرگ می توانم بگویم کل آینده تفکرات من را تحت تأثیر قرار داد. مدتی در چرخشی دیوانه وار من را سرگردان کرد تا به جایی برسم که اندکی ثبات ذهنی داشته باشم. هر چند هنوز هم ذهنم را درگیر و آشفته ساخته است اما انگار پاسخی جلوی بسیاری از علامت های سوال ذهنم قرار داد...

یک روز که درگیر بودم تا راه حل مناسبی برای بهبود مشکلات معیشتی پیدا کنم و بتوانم توجیه مناسبی برایش داشته باشم و سخت تر از تمام مسئولین و بلندپایگان ذهن خودم را قانع کند که می تواند راهبرد موفقی باشد یکی از دوستانم گفت «اما انسان فرصت ندارد همه راه حل های موجود را بررسی کند و فرصت ندارد تا منتظر نتیجه تحلیل تمام سیاست های موجود بماند و ضررش را بپردازد» انگار این سخن را قبلا یک جایی شنیده بودم. جایی سر کلاس های درسی معارف، جایی برای استدلال چرایی دینداری جایی که هیچ به این سوال پاسخ نداده بود که چرا باید آورد...

جایی در اعماق ذهنم... حس جرقه ای در ذهنم پدید آمد. را ار را بررسی کنم. ی که تنها یک آیین فردی نیست و مفاهیم اجتماعی نیز در خود دارد. کم کم حس هیچ پاسخ بهتری از را ار پیدا نمی کنم. حس همه چیز را با جزئیات در نظر گرفته است اما مشکلی وجود داشت. من با تمام جزئیات از خبر نداشتم!

برچسب ها : ذهن سیاست گذار-۱ - درگیر ,ذهنم ,جایی ,تمام , ,می آید ,فرصت ندارد ,را ار ,داشته باشم ,جرقه بزرگ ,برای بهبود
ذهن سیاست گذار-۱ درگیر ,ذهنم ,جایی ,تمام , ,می آید ,فرصت ندارد ,را ار ,داشته باشم ,جرقه بزرگ ,برای بهبود
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
مس ه!

-خیلی مس ه ای!

-میدونم... دیگه چی؟!

-از دستت ناراحتم!

-میدونم... دیگه؟

-خیلی از دستت عصبانیم!

-میدونم...

-نه نمی دونی! تو هیچی نمی دونی! تو داری من رو عذاب میدی! من مگه باهات چیکار ؟!

-هیچکار!

-پس چرا داری من رو زجر میدی؟!

-نمیدونی!

-معلومه که نمیدونم! اگه بدونم هم اصلا درک نمی کنم!

-تا حالا شده ارزش تمام چیزهای باارزشی که داشتی یهو جلوی چشمت، چنان بریزه که دیگه نشه جمعش کرد... مثل یه شیشه سکوریت، خورد بشه و بریزه پایین؟!

-هممم...

-نه به اندازه من!


اولئک الذین حبطت اعمالهم...

برچسب ها : مس ه! - میدونم
مس ه! میدونم
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
استعاره

آن روز که ادیبان و نویسندگان دلشان از همه چیز زمانشان پر بود، لابد نشستند استعاره را اختراع د...

تا هر وقت نمی توانند حرف بزنند، استعاره بگویند...

زیباترین آرایه ای که اشعار بزرگترین شاعران را در هاله ای از ابهام فرو برده است!

اما گاهی، حال آدم شبیه هیچ چیزی نیست که استعاره از آن بشود... ن تی آدم است...

سخت تر زمانی می شود، که آدمها خودشان نباشند!

پ.ن: فریاد بزنیم، بر سر آنکه شاید...

برچسب ها : استعاره - استعاره
استعاره استعاره
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار...

گاهی اوقات بعضی آدم ها حال بعضی آدم ها را بهتر فهمیده اند...

من نمی گویم! شعرهایشان می گوید.

گاهی آدمی دردی را به دوش می کشد که تنها چاره اش استعاره هاست!

«دردهای من نگفتنی است، دردهای من نهفتنی است...

دردهای من، گرچه درد مردم زمانه نیست... درد مردم زمانه است!»


گاهی می خواهی فریاد بزنی، صدایت را گرفته اند. فکرهای باز امروز، بسته تر از فکرهای بسته اند...

فکرهای روشن امروز را، ابرهای تار پوشانده اند... و تنها روشنایی شان لامپ های مهت است...

خورشید؟! نه! حق نداری با خورشید فکرت را روشن کنی... باید با ابر خورشید را بپوشانی...

نور خورشید، شدیدا برای چشم های فکرت آسیب زاست... زیرا که آن ها را با آ ین قدرت نفوذ باز می کند!


و فاضل نظری، این بار بهتر از مرحوم قیصر امین پور با من هم دردی می کند:

«از باغ می برند، چراغانی ات کنند / تا کاج جشن های زمستانی ات کنند»

«پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار / تنها به این بهانه که بارانی ات کنند»

«یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند / این بار می برند، که زندانی ات کنند»

«ای گل گمان مکن به شب جشن می روی / شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند»

«یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست... / از نقطه ای بترس که ی ات کنند»

«آب طلب نکرده همیشه مراد نیست / گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند»

می کشنت... ریشه هایت را از خاک جدا می کنند، به تو زیور صفات می آویزند، در حالی که بی ریشه، مرده ای!

با این یزیدیان مرو... که تمام داشته هایت را در پایان راه مذبوح و بی سر خواهی یافت...


فریادهایمان را بر سر دشمن مشترکمان بزنیم...

برچسب ها : پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار... - کنند» ,گاهی ,فکرهای ,ابرهای ,مردم زمانه
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار... کنند» ,گاهی ,فکرهای ,ابرهای ,مردم زمانه
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
حال

می گویند اگر قصد محاسبه داری، به حال ت نگاه کن...


راستش من مغرور به حال م نمی توانم درست نگاه کنم. به حال نوشته هایم می نگرم... بی حال تر از گذشته می نویسم.

شاید این میان دلیلی باشد و آن اینکه دیگر ومی ندیدم تا بنویسم...


اما درفت نوشته هایم پر است از نوشته های نیمه کاره. از اتودهایی که برای کشیدن زده ام و در گلو خفه شده اند.

از استعاره هایی که نمی آیند تا مرا از واگویه ی حقیقت برهانند...

از شعرهایی که دیگر برای تولد لحظه شماری نمی کنند...


اما یک چیز از گذشته نوشته هایم برایم هنوز مانده است... ژلوفن! با روسری آبی راه راه...

دیگر ژلوفن برای دردهای مقطعی نمیخورم. با هم قدم میزنیم.

به کافه میرویم و نوشابه را در میان قالب های یخ روانه می کنیم... و لابه لای سیمیت، زندگی مینوشیم.

به سینما می رویم و ساعت ۵ عصر تماشا می کنیم...

خیلی وقت است که فقط برای ژلوفن دستم به قلم می رود!


دیگر ژلوفن مقطعی نیست... دیگر مسکن نیست... تبدیل به درمان شده است!

دردهای قدیمی درمان شده ولی زخم های کهن سر باز کرده...

زخم های عهد و پیمان...


درگیری... راستش را بخواهی ستاره دنباله دار عبور کرد، عبور کرد و عبور کرد...

و هر بار من ندیدمش!

بار آ آمد و از درون من عبور کرد... شاید به یادم بیاورد درگیری را!

اما دیگر بی فروغ شده بود... در تعقیب و گریز درگیری (شما بخوانید استعمار) درگیر درگیری جدیدی شد که در اول نگاه فروغش را ید!

دیگر جمله هایمان را فراموش می کنم.

گویا خیلی وقت است آ ارمیای بی وتن را قی کرده ام...


خسته ام از روزهایی که خواب بودم. از ی که طعم بیداری شان را نچشیدم.

ناراحتم از درگیری هایی که نباید اتفاق می افتاد.


از بعضی نوشته هایی که خواندنشان کلافه ام می کند...


پ.ن: شاید که مرگ بیش از حد نزدیک باشد...

پ.ن: ارجع الی «گاهی اوقات...»، «تهوع» و «ژلوفن»

برچسب ها : حال - عبور ,درگیری ,ژلوفن ,شاید ,نوشته هایم ,دیگر ژلوفن
حال عبور ,درگیری ,ژلوفن ,شاید ,نوشته هایم ,دیگر ژلوفن
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
موج بر موج

خواستم بنویسم... باز فرصت نشد...


فرصت نمی شود...


اما برای نقل قول همیشه فرصت هست.

شهید دیالمه چقدر خوب می گفت:

«مطمئن باشیم در هر شغلی که هستیم اگر ذره ای «عدم خلوص» در ما باشد امروز سقوط نکنیم، فردا سقوط می کنیم. فردا نباشد، پس فردا سقوط می کنیم چون انقلاب هر زمان یک موج می زند و یک مشت زباله بیرون می ریزد.»


گاهی موج بر موج می آید... نگفت ذره ای «خلوص» در ما باشد سقوط نمی کنیم.
گفت ذره ای «عدم خلوص» در ما باشد سقوط می کنیم...

برای هر ی فر هست و خدایا کمک کن فردای ما قیامت باشد...

پ.ن: هر چند زباله خاصیت بازیافت ممکن است داشته باشد اما بعضی زباله ها کودشان هم برای گیاهان ضرر دارد!

پ.ن: زباله پرست نباشیم که ما هم از درون تهی خواهیم شد...

برچسب ها : موج بر موج - زباله ,می کنیم ,ذره ای ,فرصت ,سقوط می کنیم ,باشد سقوط ,فردا سقوط ,«عدم خلوص» ,ذره ای «عدم
موج بر موج زباله ,می کنیم ,ذره ای ,فرصت ,سقوط می کنیم ,باشد سقوط ,فردا سقوط ,«عدم خلوص» ,ذره ای «عدم
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
دل نوشته های بیخودی!

دوستی می گفت باید نوشت!

اما گاهی دلت می خواهد کلی بنویسی، نه اینکه حرفی برای نوشتن داشته باشی ها! نه! دقیقا شبیه ح ... ی که می دانی یک چیزی ح ... را خوب می کند ولی آن چیز در دستت نیست!

کجاستش را نمی دانم! اما لابد این درد ها یک جایی وسط این حرف هاست که گفتنش تسلی می بخشد!

نمی دانم تاکنون در ... ر درد های عصبی شده اید یا نه، دردهای عصبی اصولا چیزی بین درد و لذت هستند. مثلا وقتی دندانتان به اصطلاح دندان پزشکان به عصب می رسد، شما در عین حال که درد وحشتناکی را تجربه می کنید، از آن درد لذت هم می برید! خیلی عجیب است...

یا مثلا همین سردردهای عزیز بنده، کافی است دراز بکشم و دهانم را چهار تاق باز بگذارم، آن وقت است که درد نمی کند، یه حس آرامش مقطعی و زودگذر هم می دهد...

نوشته های بیخودی هم همینند، چون عین دردهای عصبی هستند، لذت هایی هم لابه لایشان جا خوش کرده است. اما تمیز دادن این دردها و لذت ها از هم به قدری سخت است که گویی هر دو یک چیز هستند...

حالا داشتم به چه چیزی فکر می ... که این نوشته های بیخودی شبیه لوبیای سحرآمیز، وسط وبلاگم ... شدند؟! داستان از قرار این بود که داشتم باز هم مثل این چند روز به شی عجیبی که این روزها وارد زند ... ام شده است فکر می ... ... چادر! بله چادر!

و فکری که داشت انتهای ذهنم را به طرز فجیعی قلقلک می داد. اینکه نکند این چادر از زند ... من خارج شود؟!

هنوز نمیدانم...

اما چیزی که ذهنم را در ... ر کرده، این چادر برداری هایی است که دوستان متاهلم به آن مبتلا می شوند.

یعنی آدم وقتی متاهل شود یک نیرویی از او در برابر آفات نگهداری خواهد کرد که قبل از آن نبوده :ثینک

کمی به چرایی رفتارهایمان فکر کنیم بهتر است...

تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمی ... ...

بالا ... ه داستانش را یک روز مینویسم... چادر را میگویم!

برچسب ها : دل نوشته های بیخودی! - چادر ,چیزی ,بیخودی ,نوشته ,عصبی ,دردهای عصبی
دل نوشته های بیخودی! چادر ,چیزی ,بیخودی ,نوشته ,عصبی ,دردهای عصبی
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
زند ... در دنیای مجازی

پیش از شروع به خواندن این متن بیایید چند مفهوم را درذهنمان به هم نزدیک کنیم.

یکی دنیا و دیگری مجازی!

دنیا، مجموعه ای از اشیا و انسان هاست؟! همین کره خاکی است که 5 تا قاره دارد؟!

اگر به مفهوم قرآنی دنیا رجوع کنیم می شود همین جهان و آنچه که حولش در جریان است. و باز هم در همین قرآن آمده که ما این دنیا را برای بازی نیافریدیم!

و مجازی! بگذارید مجازی را در اینجا بگذاریم مقابل حقیقی. پس به اصطلاح می شود آن چیزی که حقیقت ندارد! واقعی نیست... شاید ملموس باشد، اما حقیقت جهان چیز دیگری است.

حالا صورت مسئله مشخص شد، زند ... در آن بخشی از دنیا که حقیقی نیست... همان بخشی که مصداق لهواً و لعباست...

راهنمایی که بودم، به این می ... شیدم که نکند علم اصلا این نباشد و یک چیز دیگری باشد! نکند کلا دنیا مسیرش را تا اینجا به اشتباه آمده باشد...

همه می گفتند بس کن این اضغاث احلام را!

... که آمدم سر یک کلاسی بودیم، ... مان گفت اگر برای فردایتان هم برنامه ریزی نکنید، برایتان برنامه ریزی می کنند!

می خندیدیم و می گفتیم مگر بیکارند؟! چه ... ی می خواهد برنامه ریزی کند؟!

خلاصه به خود آمدم، بیست سالی از عمرم گذشته بود و گفتم ای دل غافل! نه اضغاث احلام می دیدم نه برنامه ریزی دیگران برای زند ... ام چیز خلاف واقعی بوده!

تازه منی که خودم را خفه کرده بودم که خودم برای آینده ام تصمیم گرفته ام!

دنیای واقعی چیز دیگری است...

دنیای واقعی، جنگ و قتل دارد... فقر دارد و گرسن ... ... درد دارد و بیماری های تزریقی!

دنیای واقعی، آدم هایی دارد که روزی 10 برابر آدم معمولی بلع مفیدشان است و آدم هایی دارد که از گرسن ... می میرند...

دنیای واقعی، آدم هایی دارد که در موسسات تحقیقاتی برای زنده ماندنشان میلیون ها دلار پول ... ج می شود و آدم هایی که به هوای وا ... ن، بیماری های لاعلاج بهشان تزریق می شود...

دنیای واقعی، آدم هایی دارد که قصرهای فصلی در نقاط مختلف جهان دارند و آدم هایی که شب را در کارتنی گوشه خیابان به صبح می رسانند...

دنیای واقعی، آدم خنگ زیاد دارد که چون فلان مسئله را که هیچ ربطی به دنیای واقعی نداشته حل کرده است، بهش جایزه می دهند و می گویند تو عقلت بیشتر از مردم عادی است!

دنیای واقعی، آدم بادکنکی زیاد دارد که پشتش یک عده بنشینند و با خیال راحت برای بقیه برنامه ریزی کنند...

دنیای واقعی، دلش گرفته است!

راستش را بخواهی منم جای او بودم بدجوری دلم می گرفت... خسته شده! بس که ما سرمان را در دنیای مجازی ای که خوش و ... م برای خودمان ساخته ایم فرو کرده ایم و یک عده دارند جولان می دهند...

دنیای واقعی، شاید اکنون بیشتر از هر ... دیگری پیش خدا شاکی است! شاکی است که چرا بنده هایش، به دستوراتی که فرستاده عمل نمی کنند و او را نمی بینند...

از زند ... در دنیای مجازی خسته نشده ایم؟!

دنیای واقعی را دری ... م!

برچسب ها : زند ... در دنیای مجازی - دنیای ,واقعی، ,مجازی ,هایی ,ریزی ,برنامه ,دنیای واقعی، ,برنامه ریزی ,هایی دارد ,دنیای واقعی ,دنیای مجازی
زند ... در دنیای مجازی دنیای ,واقعی، ,مجازی ,هایی ,ریزی ,برنامه ,دنیای واقعی، ,برنامه ریزی ,هایی دارد ,دنیای واقعی ,دنیای مجازی
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
بمب اطلاعاتی

باید پاشم

باید پاشم وسیله هام رو جمع کنم.

امشب ساعت 7 بلیط دارم و باید ساعت 5 راه بیفتم تا به موقع به قطار برسم...

تمام تلاشم این روزها این بوده که از فضای مجازی دور باشم، اما وقتی مریض میشین و یک جا نشین، تنها چیزی که سراغتون میاد احساس اینه که باید یه طوری وقتتون رو تلف کنید. پای شبکه های اجتماعی!

خستم...

باید پاشم وسیله هام رو جمع کنم.

اما مثل بختک چسبیدم به صندلی، به تخت، به شبکه های اجتماعی... به چیزهایی که میخواستم ازشون دور باشم، ولی مریضی چیزیه که شما رو بیشتر از هر چیزی به این چیزها نزدیک می کنه!

چون باید یه طوری وقتتون رو تلف کنید.

اما بدی شبکه های اجتماعی اینه که با اه ... شما سازگاری نداره و برای همین هم به طور مرتب ازش خارج میشین و دوباره بهش وارد میشین، چون کار دیگه ای ندارین!

اما این وسط یه بمبی چیزی باید کار گذاشته بشه!

بمب اطلاعاتی!

مثل صدای یک زن فلسطینی شاعر... که دردهاش رو به زبان عربی بیان می کنه و شما با وجود اینکه نمی فهمین چی میگه، از غصه ای که در عمق شعرش نهفته گریه تون ب ... ره!

باید یه بمبی چیزی باشه... مثل همین! شاید هیج صدای دیگه ای توی این بازه زمانی مثل صدای بمب خلوت شما رو به هم نزنه و فکر شما رو در ... ر نکنه! اما به نظرم همیشه باید در شبکه های اجتماعی خودمون بمب جاساز کنیم، برای وقت هایی که بیماریم یا به هر دلیلی ان ... زه ای نداریم و وقتمون رو داریم سر شبکه های اجتماعی تلف می کنیم.

وگرنه اگر قرار باشه همه اش جوک و سرگرمی باشه، هیچ چیزی باعث نمیشه سکوت ذهنمون رو بشکنیم و به این فکر کنیم:

پس چرا زنده ایم؟!

برچسب ها : بمب اطلاعاتی - اجتماعی ,شبکه ,چیزی ,صدای ,پاشم ,باید پاشم ,بمبی چیزی ,پاشم وسیله ,طوری وقتتون
بمب اطلاعاتی اجتماعی ,شبکه ,چیزی ,صدای ,پاشم ,باید پاشم ,بمبی چیزی ,پاشم وسیله ,طوری وقتتون
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
سبک زند ...

داستان جالبی است!

سبک زند ... را می گویم.

اول که وارد دین ... می شوید، گفته می شود که ... مثل بروشور آدمی است!

اگر قرار باشد که از مسیر آزمون و خطا بروید، فرصت کافی برای رسیدن به نقطه بهینه نخواهید داشت، پس ... را انتخاب کنید...

اما نکته عمیقی که در این نوع ... خوراندن به اصطلاح وجود دارد، نبود یک سبک زند ... جامع است.

اصلا منظورم این نیست که ... به این موضوع نین ... یده، مسئله این است که چطور ما اسم خودمان را مملکت ... ی می گذاریم، حال آنکه داریم در روزمره مان لایف استایل ... یی! را تجربه می کنیم!

چطور آن سبک زند ... انقدر خوب در تمام زمینه های زند ... ما رخنه کرده است، اما سبک زند ... ... ی انگار یک گوشه ایستاده و کاری به کار ... ی ندارد! اصلا انگار نیست...

باز هم بگذارید دقیق تر بگویم.

بیایید زمان ... را با زمان حال مقایسه کنیم. در زمان ایشان، هیچ ساعت شماته داری نبوده! پس چگونه وقت اذان صبح بیدار می شدند؟

در زمان ... پلاستیک نبوده، فریزر نبوده، قابلمه های نچسب نبوده، پنیر چدار و چیپس نبوده، پس چه می خوردند؟!

اگر آن چیزی که ما اکنون می خوریم، بهتر از چیزی است که آنها آن زمان می خوردند، پس چرا ... ان ما چیز بهتر (مفیدتر) را نمی خوردند؟

اگر زمان ... با وجود اینکه دارویی به شکل امروزی نبوده، پس چطور بوده که مردم مریض نمی شدند و به پزشک مراجعه نمی ... د؟

اگر زمان ایشان، کامپیوتر و تلویزیون و وسایل سرگرمی اینچنینی نبوده، ک ن خود را چگونه سرگرم می ... د؟

اگر مملکت ما ... ی باشد، باید انقدر فقیر داشته باشیم؟

حقیقتش را بخواهید فکر می کنم آنها خیلی کارها می ... د که حتی از دانش امروز ما فراتر بوده چون به ... و در نهایت به ذات اقدس باری تعالی متصل بوده، اما دانشی که امروز در ... رش هستیم، چیزی نیست جز منفعت طلبی!

داروهایی که ساخته می شوند، برای سود بیشتر...

غذاهایی که طبخ می شوند برای جذب بیشتر افراد و ایجاد تمایل بیشتر در افراد برای پرخوری...

افرادی که در جامعه حضور دارند و نقش دارند، هر کدام در جستجوی نام بهتر یا ثروت بیشتر یا هر دو...

اگر اطرافیان ما نیازمند هستند و خودمان را به آن در می زنیم...

اگر کارخانجات تولید کیک و شیرینی، انقدر وسیع شده اند و جا برای وعده میوه نداریم...

... سکولار، حقیقتش را بخواهید اصلا شاخ و دم ندارد!

اگر فقط ... خو ... م و روزه گرفتیم و در تک تک روندهای زند ... مان ... را وارد نکردیم، یعنی ... را سکولار کردیم...

برچسب ها : سبک زند ... - زمان ,نبوده، ,چیزی ,انقدر ,چطور ,اصلا ,زمان ایشان،
سبک زند ... زمان ,نبوده، ,چیزی ,انقدر ,چطور ,اصلا ,زمان ایشان،
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
یک بام و چند هوا؟!

«اینجا متروکه است. اگر سرفه کنی، ویروست به هیچ ... سرایت نمی کند!

مثل این شبکه های اجتماعی نیست که تا آب دماغت راه می افتد ملت استیکر دستمال کاغذی می فرستند...»

خوابم می آید... باید بیاید اما افکار مشوش ذهنم نمی گذارد!

روزی یک بام داشتم و یک هوای نامطبوع و آلوده ای که خودم هم دوستش نداشتم و داشتم از وجودش رنج می بردم...

مرا در آغوش کشیدی و بردی به سرزمین بلا!

دیگر یک بام نبود، راستش را بخواهی خیلی بام شده بود... بام همه عزیزانت.

اما بعد از برگشتنم دوست داشتم بام من یکی دیگر فقط هوای تو را داشته باشد...

میترسم.

بدجوری از گوشه بام بوی دود می آید!

برچسب ها : یک بام و چند هوا؟! - داشتم
یک بام و چند هوا؟! داشتم
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.141 seconds
RSS