پرواز از نو...

پرواز از نو... از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

منطق بهتر است یا احساس؟!

خیلی سخت است بخواهی حرفی را در ملأ عام بزنی که یا به نفع این طرفی ها برداشت شود یا اون طرفی ها و این وسط تنها چیزی که فهم نشود این است که واقعا حرفت چیست!

خیلی سخت است که بخواهی یک دنیا حرف را در یک توییت عنوان کنی. بعد ی حرفت را پیراهن عثمان نکند!

خودی نگوید ناخودی زدی و ناخودی نگوید مرحبا!

خیلی سخت است...

اما حرف چیست؟!

حرف این است که چرا احساسی وارد می شویم؟! چرا منطقی ورود نمی کنیم؟ وقتی احساسی وارد می شویم حرف های نا به جا میزنیم. حرف هایی صد من یک غاز میزنیم. حرف های بقیه را میزنیم... اما وقتی منطقی صحبت کنیم آن موقع است که حرف جدیدی داریم! به چالش کشیده نمی شویم... ی نمی گوید نفهمیده حرف زدی چون برای تمام ابعاد صحبتمان منطق و دلیل داریم. می دانیم از کجا شروع کنیم که مخاطب متوجه حرفمان بشود.

کاری به این کارها ندارم. اما بفهمیم اگر حرف درستمان جلو نمی رود ضعف از ماست! نه از مخاطب. چون ما نفهمیدیم او نگران چیست و به جای اینکه پاسخ نگرانی اش را بدهیم، صرفا هاب ایجاد کردیم... در نتیجه نه تنها حرف راست ما شنیده نشد که بقیه هم فرصت د حرف نادرستشان را به جای درست قالب کنند...

برچسب ها : منطق بهتر است یا احساس؟! - میزنیم ,خیلی ,احساسی وارد
منطق بهتر است یا احساس؟! میزنیم ,خیلی ,احساسی وارد
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
ذهن سیاست گذار-۱

وقتی که کتاب می خوانی نوشتنت می آید و وقتی زیاد کتاب بخوانی زیاد نوشتنت می آید به علاوه اینکه ذهنت هم درگیر شده و نمی توانی جلوی خودت و ذهنت را بگیری.

وقتی هم که تصمیم بگیری تمام زمان هایی که بازی رایانه ای می کردی یا شبکه های اجتماعی چک می کردی را به مطالعه کتاب اختصاص دهی، بیشتر شبیه انسان های رها می شوی.


یادم می آید همیشه برای همه چیز به دنبال استدلال بودم. از کودکی حتی برای اینکه چرا خوب است و چرا بد است برای خودم استدلال می آوردم. قانع نمی شدم بیشتر جستجو می .

یادم هست وقتی راهنمایی بودم به اختراعات علاقه زیادی داشتم و وقتی نگرانی های نخبگان را از ثبت نشدن یا امکان سرقت علمی شان می دیدم حس می باید شرایط را بهتر کرد! باید ایده ای داد تا سرمایه دارها را به مخترعان رساند، میزان نیاز جامعه به یک اختراع را فهمید و نظامی کاملا مبتنی بر شایسته سالاری ردیف کرد.

یادم هست روزهای پایانی کنکور که هر ی بیش از هر چیز به جمع بندی دروس می شد به این فکر می که چطور می توان ایده بهتری برای نظام تحصیلی ارائه داد تا هر ی با هر استعدادی بتواند به بهترین مرتبه علمی برسد و معیارهای درستی از نحوه تشخیص استعداد افراد وجود داشته باشد.

موقعی که قرار بود مقاله ام را بنویسم تمام فکر و ذکرم درگیر این بود که واقعا این مقاله قرار است کجای علم را پر کند. چه را ارهایی برای بهبود واقعی علم وجود دارد؟

یادم که می آید همه اش ذهنم درگیر فکر و تعیین سیاست بوده است. همین روزها که درگیر مشکلات اقتصادی هستیم و باید برای مخارج زندگی فکری بین م هیچ چیز به اندازه اینکه کجای مدل اقتصادی مان نیاز به بهبود و اصلاح دارد ذهنم را درگیر نمی کند...

نه از آن جنس سیاست های پولساز و مفت! که همه ها نثارش می کنند. از جنس سیاست های حلال مشکلات. حتی همیشه نگاهم به رفتار افراد و اخلاقشان اینطور بود که نکند فلان رفتار باعث شود فلان سیاست از سر دلسوزی اتخاذ شود...

با این همه تفکر که همیشه سعی آرمان خواه و همه جانبه گرا باشد یک روز جرقه بزرگی در ذهنم زده شد. هیچ وقت آن جرقه بزرگ را فراموش نمی کنم...

آن جرقه بزرگ می توانم بگویم کل آینده تفکرات من را تحت تأثیر قرار داد. مدتی در چرخشی دیوانه وار من را سرگردان کرد تا به جایی برسم که اندکی ثبات ذهنی داشته باشم. هر چند هنوز هم ذهنم را درگیر و آشفته ساخته است اما انگار پاسخی جلوی بسیاری از علامت های سوال ذهنم قرار داد...

یک روز که درگیر بودم تا راه حل مناسبی برای بهبود مشکلات معیشتی پیدا کنم و بتوانم توجیه مناسبی برایش داشته باشم و سخت تر از تمام مسئولین و بلندپایگان ذهن خودم را قانع کند که می تواند راهبرد موفقی باشد یکی از دوستانم گفت «اما انسان فرصت ندارد همه راه حل های موجود را بررسی کند و فرصت ندارد تا منتظر نتیجه تحلیل تمام سیاست های موجود بماند و ضررش را بپردازد» انگار این سخن را قبلا یک جایی شنیده بودم. جایی سر کلاس های درسی معارف، جایی برای استدلال چرایی دینداری جایی که هیچ به این سوال پاسخ نداده بود که چرا باید آورد...

جایی در اعماق ذهنم... حس جرقه ای در ذهنم پدید آمد. را ار را بررسی کنم. ی که تنها یک آیین فردی نیست و مفاهیم اجتماعی نیز در خود دارد. کم کم حس هیچ پاسخ بهتری از را ار پیدا نمی کنم. حس همه چیز را با جزئیات در نظر گرفته است اما مشکلی وجود داشت. من با تمام جزئیات از خبر نداشتم!

برچسب ها : ذهن سیاست گذار-۱ - درگیر ,ذهنم ,جایی ,تمام , ,می آید ,فرصت ندارد ,را ار ,داشته باشم ,جرقه بزرگ ,برای بهبود
ذهن سیاست گذار-۱ درگیر ,ذهنم ,جایی ,تمام , ,می آید ,فرصت ندارد ,را ار ,داشته باشم ,جرقه بزرگ ,برای بهبود
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
آن که بداند...

هنوز از ذهن سیاست گذار نگذشته بودیم که وجه های افتراقی زیادی پدیدار شدند!

وجه های افتراقی که هنوز هم تمامی ندارند و تا می گذرد بیشتر و بیشتر شده و دایره عرصه را تنگ و تنگ تر می کنند!

شاید یکی از اخیرترین وجه افتراقی بنده با شاعر محترم این شعر پدید آمد:

«آن که بداند و بداند که بداند / خود را به بلندای سعادت برساند!»

و البته از نظر بنده بهتر بود به جای مصرع دوم این جمله گذاشته می شد «حیف است چنین جانوری زنده بماند!!!»


مشکل ما از ندانستن نیست که هر ی بگوید نمی دانم حقیقتا راست گفته است!

مشکل از دانسته نماهایی است که لشگری را به زمامداری خود به قبرستان تاریخ می سپارند!!!

چند وقتی است که تعدادی از افراد به شدت اعتقاداتشان اذیتم می کند که اتفاقا می پندارند کافر نیستند اما به واقع می پوشانند...

حقیقت را می پوشانند با آرا و نظرات خودشان! نه با نظرات حق تعالی که اگر همان طور که با او آغاز د با او به پایان می بردند مشکلشان حل می شد... و چه بسا مشکل بقیه را نیز حل می د! با نظرات جناب خودشان که به قول شاعر «می دانند و می دانند هم که می دانند و همدیگر را تصدیق می نمایند!»

لکن بنده ترجیح می دهم همان طور که شاعر محترم اجازه داده اند در شعرشان! «لنگان ک خویش به منزل برسانم» و شاید هم گاهی «جان و تن خود را ز جه برهانم!»...

برچسب ها : آن که بداند... - بداند ,مشکل ,نظرات ,شاعر ,بنده ,افتراقی ,شاعر محترم ,وجه های افتراقی
آن که بداند... بداند ,مشکل ,نظرات ,شاعر ,بنده ,افتراقی ,شاعر محترم ,وجه های افتراقی
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
چرخه باطل آموزش

اول دبیرستان را که گذر م نوبت به انتخاب رشته رسید. جز رشته های نظری، آن هم ریاضی و تجربی، چیزی جلوی راهمان نبود!

یا باید خانم می شدی و روپوش سفید تنت میکردی، یا خانم و آچار به دست!

جز این دو راه مسیر موفقیت دیگری نداشتی! فازغ از اینکه کل دوران مدرسه ات هم نه چیزی از موفقیت نفهمیدی و نه چیزهایی که باید یاد میگرفتی، یاد گرفتی!

چشم به هم گذاشتیم و دوره پیش ی رسید. با آن همه فشار و استرس برای قبولی در های برتر کشور.

نه عربی خواندنت را درک میکردی، نه شیمی و فیزیک. افتاده بودی وسط یک مهلکه بزرگ زندگی خوار! پولی که شاید خانواده ات باید برای آینده کاری ات پس انداز می کرد، وارد موسسات مختلف کنکور شد و تهش هم...

راستش را بخواهی هیچی نشد!

یک دانشگا ی قبول شدی تا به همه ثابت کنی تو هم می توانی باشی! تازه اگر شانس آورده باشی و تی بوده باشد.

کارشناسیمان تمام شد. رفتیم تا وارد بازار کار شویم، اما از این همه کارهای خوف و خفن مرتبط با رشته، فقط اصطلاحات علمی اش را شنیده بودیم و دوره های کارنیآموزیمان هم پیچانده بودیم و حالا نه اینکه با این همه توانمندی! شرکتی نباشد که ما را استخدام کند، راستش را بخواهی رویمان نمی شد فریاد بزنیم بلد نیستیم! و دوباره عمرمان را در دوره های آموزشی شرکت ها بگذرانیم...

آ ش هم همان کارهایی نسیبت شد که اگر درس نخوانده بودی هم بهت میدادند. ولی این روزها حتی آبدارچی هم باید لیسانس داشته باشد.

اگر پسر بودی و پای سربازی در میان بود یا دختر بودی و حوصله ات سر رفته بود! گزینه دیگری پیش رویت داشتی... کارشناسی ارشد!

کارشناسی ارشد و ... این داستان ادامه دارد!

حالا دیگر ها زیاد شده، سن های ازدواج بالا رفته، سطح ن یتی افزایش یافته و ی از این همه تحصیلات احساس لذت بخشی ندارد، بودجه وزارت علوم کم شده، آموزش ها پولی شده،، آموزش وجی حرفه ای ندارد!، کلاس کار همه رفته بالا، بازار کاری اد شده، هیچ برای دلش کار نمی کند...

دنیای آموزش ما را به چرخه باطلی فرا می خواند که می توانست شاید در کمتر از 12 سال به پایان برسد و بعد از آن هم «ارزش» تلقی نمیشد. با کلی محتوای بهتر و عملی تر! و تحصیل تخصص تنها وسیله ای بود برای بهبود در بعد حرفه ای، نه نشانه برتری «نژادی» و «فکری»

همانا بزرگوارترین شما نزد خداوند، با تقواترین شماست...


آن وقت هیچ ی برای گرفتن حقش از ت ها، بابت دریافت هزینه های سرسام آور آموزشی، تحصن، و عربده کشی راه نمی انداخت!

پ.ن: لطفا به خودتان نگیرید! شما استثنایی های عرصه ی آموزشید!

برچسب ها : چرخه باطل آموزش - آموزش ,بودی ,دوره ,شده، ,کارشناسی ارشد
چرخه باطل آموزش آموزش ,بودی ,دوره ,شده، ,کارشناسی ارشد
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
مس ه!

-خیلی مس ه ای!

-میدونم... دیگه چی؟!

-از دستت ناراحتم!

-میدونم... دیگه؟

-خیلی از دستت عصبانیم!

-میدونم...

-نه نمی دونی! تو هیچی نمی دونی! تو داری من رو عذاب میدی! من مگه باهات چیکار ؟!

-هیچکار!

-پس چرا داری من رو زجر میدی؟!

-نمیدونی!

-معلومه که نمیدونم! اگه بدونم هم اصلا درک نمی کنم!

-تا حالا شده ارزش تمام چیزهای باارزشی که داشتی یهو جلوی چشمت، چنان بریزه که دیگه نشه جمعش کرد... مثل یه شیشه سکوریت، خورد بشه و بریزه پایین؟!

-هممم...

-نه به اندازه من!


اولئک الذین حبطت اعمالهم...

برچسب ها : مس ه! - میدونم
مس ه! میدونم
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
راجعون

اسم گروهمون بود. راجعون... داشتیم رجعت می کردیم، داشتیم پ ر میزدیم بریم کربلا!

بیشتر که فکر کنیم هر روزمون عاشوراست و هر جا باشیم کربلا و راجعون همون ایی هستن که بر میگردن به اصل داستان...


حاج آقای ما کلا درس اخلاق رو میزنه نیست و نابود می کنه!

میگه اصلا ارزش آدما به خوش اخلاق بودنشون نیست که! به تقواشونه!

خب حاج آقا مگه تقوا توش خوش اخلاقی نیست!؟

میگه بعله، هست، ولی شما ببعی رو فرض کن... چقدر خوش اخلاقه! کاری به کار ی هم نداره! چون ذاتش اینه... خدا که به خاطر ذات آدما بهشون چیزی نمیده! به خاطر تلاششون میده. پس اگه جلوی گناهی رو گرفتی که حال گیری اساسی داشت، اون موقع بدون که خدا بهت اجر میده...

حاج آقا شروع کرد داستان اون پسری رو گفتن که اومده بود خواستگاری و یه مغازه داشت... بعد بهش گفتن باریکلا! توی این سن مغازه داری! گفتش که نه ارثیه پدریه! گفتن خب باریکلا که نگهش داشتی! گفتش که نه کل پاساژ برای پدرم بوده، با بقیه اش عیاشی ...


شنبه داشتم میرفتم ، توی مسیر همه اش حرف حاج آقا توی گوشم بود... ارزش آدم ها به تلاششونه... شاید اگه فلانی عصبانیه، ذاتش عصبانیه... آدم بدی نیست! پیش خدا هم عزیزه، چون از 100 باری که عصبانی میشه لابد 99 تاش رو به روی خودش نمیاره و یکیش به تو میخوره... تو اگه عصبانی نمیشی هنر نکردی که! ببعی!


آدم نباید قضاوت کنه... آدم نباید مقایسه کنه... تازه معنای عمیق این جمله ها رو میفهمم!


این روزا خیلی سرم شلوغه... تا نیمه شب بعضا میمونم ... بلکه فرجی بشه! امشب داشتم کارام رو انجام میدادم. چند ساعتی بود که از شبکه های مجازی خودم رو رها کرده بودم تا کارام رو با سرعت بیشتری انجام بدم و یهو، خبری که اومد شوکه ام کرد! یک لحظه دلم میخواست هیچ رسانه ای حرفی نزنه و همه سکوت کنن! اون طرفی ها شروع کرده بودن میگفتن دیدی گفت بالای چشمش ابروئه! تق! این طرفی ها استیکر خنده میفرستادن! تق!

فقط یه عده کثیری بودن در آرامش که تسلیت میگفتن و یا در سکوت، ناظر این جو موجود بودن...


آدم ها، اعتقادات مختلفی دارن. یه وقت هایی بر اثر فشارهای زندگی، بر اثر امتحانات الهی، توی شرایط سختی قرار میگیرن که ممکنه اشتباه کنن. اما قضیه اینه که اگه قبول داریم خدا عادله، اگه این رو می پذیریم، اگه امتحان الهی رو یه اشل بزرگ از امتحانای ی میدونیم، یادمون باشه که هر چی سطحمون بره بالاتر، امتحانا سخت تر میشن. شاید مردودی توی بعضی امتحانا، به منزله ا اج باشه... ولی اگه نمرمون کم بشه، اگه 20 نگیریم، خدا ا اجمون نمی کنه. کافیه تلاشمون رو بیشتر کنیم...

حق هم نداریم قضاوت کنیم که شخص مقابل آمپر تلاشش رو تا تهش چسبونده و همین شده، یا اینکه اندازه ای نیست که بخواد برای رسیدن به خدا یه قدم اضافه تر برداره.

هر روز عاشوراست و انگار کن که تهران هم کربلا! راجعون هم برمیگردن سر اصل داستان:

فریادهایمان را بر سر دشمنان مشترکمان بزنیم...

برچسب ها : راجعون - راجعون ,گفتن ,داستان ,کنیم ,کربلا
راجعون راجعون ,گفتن ,داستان ,کنیم ,کربلا
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
استعاره

آن روز که ادیبان و نویسندگان دلشان از همه چیز زمانشان پر بود، لابد نشستند استعاره را اختراع د...

تا هر وقت نمی توانند حرف بزنند، استعاره بگویند...

زیباترین آرایه ای که اشعار بزرگترین شاعران را در هاله ای از ابهام فرو برده است!

اما گاهی، حال آدم شبیه هیچ چیزی نیست که استعاره از آن بشود... ن تی آدم است...

سخت تر زمانی می شود، که آدمها خودشان نباشند!

پ.ن: فریاد بزنیم، بر سر آنکه شاید...

برچسب ها : استعاره - استعاره
استعاره استعاره
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
ارزش های بی ارزش!

گفتن این جمله شاید خیلی سخت باشد، اصلا یک ساختار شکنی نابودکننده باشد!

آیا ارزش هایی که ما برای خودمان درست کردیم واقعا ارزش دارند؟!


بارها شده بگوییم که فلانی تحصیلاتش چیه؟! مثلا میخوایم بفهمیم طرف حالیش هست یا نه...

کافیه خودمون رو توی یه پوزیشن جدید در نظر بگیریم، اطرافمون آدم هایی باشن با سطح سواد معمولی!

اون وقت میگیم نه مدرک که ارزش نیست! معیار فهم و درک نیست...


اما وسط این همه شلوغی فکر... وسط پیاده روی هجمه های مختلف، شده دو دقیقه با خودمون فکر کنیم که واقعا اگه این ها ارزش نیست، پس معیار ارزش چیه؟

اگه فهم و درک آدم ها رابطه خطی با سوادشون نداره، پس تابع چیه؟

برچسب ها : ارزش های بی ارزش! - ارزش ,چیه؟
ارزش های بی ارزش! ارزش ,چیه؟
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار...

گاهی اوقات بعضی آدم ها حال بعضی آدم ها را بهتر فهمیده اند...

من نمی گویم! شعرهایشان می گوید.

گاهی آدمی دردی را به دوش می کشد که تنها چاره اش استعاره هاست!

«دردهای من نگفتنی است، دردهای من نهفتنی است...

دردهای من، گرچه درد مردم زمانه نیست... درد مردم زمانه است!»


گاهی می خواهی فریاد بزنی، صدایت را گرفته اند. فکرهای باز امروز، بسته تر از فکرهای بسته اند...

فکرهای روشن امروز را، ابرهای تار پوشانده اند... و تنها روشنایی شان لامپ های مهت است...

خورشید؟! نه! حق نداری با خورشید فکرت را روشن کنی... باید با ابر خورشید را بپوشانی...

نور خورشید، شدیدا برای چشم های فکرت آسیب زاست... زیرا که آن ها را با آ ین قدرت نفوذ باز می کند!


و فاضل نظری، این بار بهتر از مرحوم قیصر امین پور با من هم دردی می کند:

«از باغ می برند، چراغانی ات کنند / تا کاج جشن های زمستانی ات کنند»

«پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار / تنها به این بهانه که بارانی ات کنند»

«یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند / این بار می برند، که زندانی ات کنند»

«ای گل گمان مکن به شب جشن می روی / شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند»

«یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست... / از نقطه ای بترس که ی ات کنند»

«آب طلب نکرده همیشه مراد نیست / گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند»

می کشنت... ریشه هایت را از خاک جدا می کنند، به تو زیور صفات می آویزند، در حالی که بی ریشه، مرده ای!

با این یزیدیان مرو... که تمام داشته هایت را در پایان راه مذبوح و بی سر خواهی یافت...


فریادهایمان را بر سر دشمن مشترکمان بزنیم...

برچسب ها : پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار... - کنند» ,گاهی ,فکرهای ,ابرهای ,مردم زمانه
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار... کنند» ,گاهی ,فکرهای ,ابرهای ,مردم زمانه
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
نمی دانم...

آن که نداند و نداند که نداند، سوال اینجاست که پس چه می داند؟!


همه انسان ها چیزهایی می دانند و چیزهای زیادی را نمی دانند، حتی آنان که به زعم ما بی سواد هستند حاوی دانش اند...

نکته قابل توجه هم اینجاست که زندگی افراد را چیزهایی رقم می زند که نمی دانند!

یعنی شما از چیزهایی رودست می خورید که نمی دانید!

و دقیقا مشکل علم اینجاست که شما گمان می کنید که می دانید. اکثر انسان ها گمان می کنند در آن چیزی که می دانند دانش شان مطلق است و آن جاست که جهل مرکب سر و کله اش پیدا می شود...

کافی است نگاهی به تاریخ علم بیندازیم. جز دانش های بدوی، سخنی نبوده که دست مایه تغییر نشود. بهبود نیابد یا تکذیب نگردد.

در واقع به تجربه دیده شده است هر سخنی که گفته می شود، یا به مرور زمان بهبود می یابد و یا به طور کلی نقض می شود! حتی سخن بنده!

و این یعنی سخنان هیچ گاه به کمال نمی رسند...


پس باز سوال اینجاست، آن که نمی داند که نمی داند، دقیقا چه چیزی را می داند؟!

برچسب ها : نمی دانم... - چیزهایی ,اینجاست
نمی دانم... چیزهایی ,اینجاست
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
حال

می گویند اگر قصد محاسبه داری، به حال ت نگاه کن...


راستش من مغرور به حال م نمی توانم درست نگاه کنم. به حال نوشته هایم می نگرم... بی حال تر از گذشته می نویسم.

شاید این میان دلیلی باشد و آن اینکه دیگر ومی ندیدم تا بنویسم...


اما درفت نوشته هایم پر است از نوشته های نیمه کاره. از اتودهایی که برای کشیدن زده ام و در گلو خفه شده اند.

از استعاره هایی که نمی آیند تا مرا از واگویه ی حقیقت برهانند...

از شعرهایی که دیگر برای تولد لحظه شماری نمی کنند...


اما یک چیز از گذشته نوشته هایم برایم هنوز مانده است... ژلوفن! با روسری آبی راه راه...

دیگر ژلوفن برای دردهای مقطعی نمیخورم. با هم قدم میزنیم.

به کافه میرویم و نوشابه را در میان قالب های یخ روانه می کنیم... و لابه لای سیمیت، زندگی مینوشیم.

به سینما می رویم و ساعت ۵ عصر تماشا می کنیم...

خیلی وقت است که فقط برای ژلوفن دستم به قلم می رود!


دیگر ژلوفن مقطعی نیست... دیگر مسکن نیست... تبدیل به درمان شده است!

دردهای قدیمی درمان شده ولی زخم های کهن سر باز کرده...

زخم های عهد و پیمان...


درگیری... راستش را بخواهی ستاره دنباله دار عبور کرد، عبور کرد و عبور کرد...

و هر بار من ندیدمش!

بار آ آمد و از درون من عبور کرد... شاید به یادم بیاورد درگیری را!

اما دیگر بی فروغ شده بود... در تعقیب و گریز درگیری (شما بخوانید استعمار) درگیر درگیری جدیدی شد که در اول نگاه فروغش را ید!

دیگر جمله هایمان را فراموش می کنم.

گویا خیلی وقت است آ ارمیای بی وتن را قی کرده ام...


خسته ام از روزهایی که خواب بودم. از ی که طعم بیداری شان را نچشیدم.

ناراحتم از درگیری هایی که نباید اتفاق می افتاد.


از بعضی نوشته هایی که خواندنشان کلافه ام می کند...


پ.ن: شاید که مرگ بیش از حد نزدیک باشد...

پ.ن: ارجع الی «گاهی اوقات...»، «تهوع» و «ژلوفن»

برچسب ها : حال - عبور ,درگیری ,ژلوفن ,شاید ,نوشته هایم ,دیگر ژلوفن
حال عبور ,درگیری ,ژلوفن ,شاید ,نوشته هایم ,دیگر ژلوفن
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
آغاز یک فصل جدید

نوشته هایم در تکراری گم شده اند...


گاهی آدم می نویسد که خالی شود، اما گاهی باید بنویسد!

چند وقت پیش در آسانسور یکی از افراد قدیمی را دیدم. میگفت خانم موحد نوشته هایتان را کم دیده ام!

گفتم ایده هایی دارم اما، فرصت نمی کنم...

گفت بنویسید...


حالا هم نیرویی در درونم می گوید بنویسید...

حرف زیاد است. اما حرفی که ارزش نوشته شدن داشته باشد، کم!


می خواهم فصل جدیدی را شروع کنم... فصلی که با سوالی بزرگ شروع می شود!
با «چرا؟!»

فصلی که هنوز اسم ندارد. فصلی که نام قسمت اول آن: «انفاق» است.


منتظر فصلی نو باشید!

برچسب ها : آغاز یک فصل جدید - فصلی
آغاز یک فصل جدید فصلی
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
موج بر موج

خواستم بنویسم... باز فرصت نشد...


فرصت نمی شود...


اما برای نقل قول همیشه فرصت هست.

شهید دیالمه چقدر خوب می گفت:

«مطمئن باشیم در هر شغلی که هستیم اگر ذره ای «عدم خلوص» در ما باشد امروز سقوط نکنیم، فردا سقوط می کنیم. فردا نباشد، پس فردا سقوط می کنیم چون انقلاب هر زمان یک موج می زند و یک مشت زباله بیرون می ریزد.»


گاهی موج بر موج می آید... نگفت ذره ای «خلوص» در ما باشد سقوط نمی کنیم.
گفت ذره ای «عدم خلوص» در ما باشد سقوط می کنیم...

برای هر ی فر هست و خدایا کمک کن فردای ما قیامت باشد...

پ.ن: هر چند زباله خاصیت بازیافت ممکن است داشته باشد اما بعضی زباله ها کودشان هم برای گیاهان ضرر دارد!

پ.ن: زباله پرست نباشیم که ما هم از درون تهی خواهیم شد...

برچسب ها : موج بر موج - زباله ,می کنیم ,ذره ای ,فرصت ,سقوط می کنیم ,باشد سقوط ,فردا سقوط ,«عدم خلوص» ,ذره ای «عدم
موج بر موج زباله ,می کنیم ,ذره ای ,فرصت ,سقوط می کنیم ,باشد سقوط ,فردا سقوط ,«عدم خلوص» ,ذره ای «عدم
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
بانو!

نمیدانم چرا این روزها اینقدر دوست دارم از دختر بودنم بگویم!

راستش سوالی که همیشه داشتم این بود که به عنوان یک دختر چه چیزی هستم! چه موجودی؟! با چه رس ... ی؟؟!

بچه که بودم تا یک سنی اصلا دختر بودنم را نمی پذیرفتم! لباس های پسرانه میپوشیدم، موهایم کوتاه بود، میخواستم مثل برادرهایم باشم...

همه غصه ام این بود که منی که الآن مثل پسرها می توانم باشم، بزرگ شوم، باید روسری سرم کنم...

بزرگ شوم، نمی توانم وسط هیئت برای ... حسین ... بزنم...

اما از آینده راه گریزی نیست! بزرگ شدم، دختر شدم، با حجاب شدم، در مراسم مردانه دیگر نمی رفتم...

خدایا پس من حقم در این دنیایت چیست!؟ چه گناهی ... که دختر شدم؟!

خیلی می گذرد تا آدم این مسئله را بپذیرد... چیزی که اگر حقیقتش را نبینی ره افسانه می روی!

میروی در ... ر فمینیسم می شوی و اینکه می خواهی دقیقا برابر باشی.

میروی در ... ر ... مدرنیته و بهتر بگویم عوامانه می شوی و فکر می کنی خب! پس من چه می شوم؟! باید چون زن هستم، از تمامی حقوق طبیعی خودم بی بهره باشم؟! مرد شد شخص اول؟! آقا بالاسر؟!

نه اینطوری نمی شود!

خدایا راهی جلوی رویم بگذار! تو که همین جوری آدم نمی آفرینی! خودت گفتی عد ... ... پس عد ... کجاست؟!

روزها فکر من این بود و همه شب سخنم، که در این دامگه حادثه چون افتادم!!

ادامه مطلب
برچسب ها : بانو! - دختر ,شدم، ,بزرگ شوم، ,دختر بودنم
بانو! دختر ,شدم، ,بزرگ شوم، ,دختر بودنم
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
دل نوشته های بیخودی!

دوستی می گفت باید نوشت!

اما گاهی دلت می خواهد کلی بنویسی، نه اینکه حرفی برای نوشتن داشته باشی ها! نه! دقیقا شبیه ح ... ی که می دانی یک چیزی ح ... را خوب می کند ولی آن چیز در دستت نیست!

کجاستش را نمی دانم! اما لابد این درد ها یک جایی وسط این حرف هاست که گفتنش تسلی می بخشد!

نمی دانم تاکنون در ... ر درد های عصبی شده اید یا نه، دردهای عصبی اصولا چیزی بین درد و لذت هستند. مثلا وقتی دندانتان به اصطلاح دندان پزشکان به عصب می رسد، شما در عین حال که درد وحشتناکی را تجربه می کنید، از آن درد لذت هم می برید! خیلی عجیب است...

یا مثلا همین سردردهای عزیز بنده، کافی است دراز بکشم و دهانم را چهار تاق باز بگذارم، آن وقت است که درد نمی کند، یه حس آرامش مقطعی و زودگذر هم می دهد...

نوشته های بیخودی هم همینند، چون عین دردهای عصبی هستند، لذت هایی هم لابه لایشان جا خوش کرده است. اما تمیز دادن این دردها و لذت ها از هم به قدری سخت است که گویی هر دو یک چیز هستند...

حالا داشتم به چه چیزی فکر می ... که این نوشته های بیخودی شبیه لوبیای سحرآمیز، وسط وبلاگم ... شدند؟! داستان از قرار این بود که داشتم باز هم مثل این چند روز به شی عجیبی که این روزها وارد زند ... ام شده است فکر می ... ... چادر! بله چادر!

و فکری که داشت انتهای ذهنم را به طرز فجیعی قلقلک می داد. اینکه نکند این چادر از زند ... من خارج شود؟!

هنوز نمیدانم...

اما چیزی که ذهنم را در ... ر کرده، این چادر برداری هایی است که دوستان متاهلم به آن مبتلا می شوند.

یعنی آدم وقتی متاهل شود یک نیرویی از او در برابر آفات نگهداری خواهد کرد که قبل از آن نبوده :ثینک

کمی به چرایی رفتارهایمان فکر کنیم بهتر است...

تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمی ... ...

بالا ... ه داستانش را یک روز مینویسم... چادر را میگویم!

برچسب ها : دل نوشته های بیخودی! - چادر ,چیزی ,بیخودی ,نوشته ,عصبی ,دردهای عصبی
دل نوشته های بیخودی! چادر ,چیزی ,بیخودی ,نوشته ,عصبی ,دردهای عصبی
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
جو ... ر شدگان!
این روزها که حرف های n سال پیش آقایان (و بعضا خانم ها) را می خوانم، یک دلیل فقط برای این همه تناقضشان می توانم بیان کنم!
جو ... ر شدن...
وقتی فضای اجتماعی و ... جامعه به سمتی سوق پیدا می کند، خیلی از انسان ها جو ... ر می شوند!
دل انسان مانند پری وسط بیابان است...
چیزی را که به آن اعتقاد ندارند، چیزی را که شبهه در آن برایشان وجود دارد را داد می زنند!
و چه می ... رند؟!
کف و سوت!
حالا ممکن است یک جایی گل به خودی بزنند و تیم حریف کف و سوت بزنند...
صم بکم عمی فهم لایفقهون!
پای عمل که برسیم اکثرمان کورمال کورمال، دست بر کف زمین می کشیم و به خیال خود گل به خودی هایمان را جشن می ... ریم...
و تا رسیدن به این درجه تنها یک مو فاصله است!
خدا کند جو ... ر نشویم...
بنده سوت و کف ... ی نشویم...
بی تامل سوت و کف نکشیم!
.
.
.
و البته بعضی از آنان گرگند در لباس ... ان!
برچسب ها : جو ... ر شدگان!
جو ... ر شدگان!
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
زند ... در دنیای مجازی

پیش از شروع به خواندن این متن بیایید چند مفهوم را درذهنمان به هم نزدیک کنیم.

یکی دنیا و دیگری مجازی!

دنیا، مجموعه ای از اشیا و انسان هاست؟! همین کره خاکی است که 5 تا قاره دارد؟!

اگر به مفهوم قرآنی دنیا رجوع کنیم می شود همین جهان و آنچه که حولش در جریان است. و باز هم در همین قرآن آمده که ما این دنیا را برای بازی نیافریدیم!

و مجازی! بگذارید مجازی را در اینجا بگذاریم مقابل حقیقی. پس به اصطلاح می شود آن چیزی که حقیقت ندارد! واقعی نیست... شاید ملموس باشد، اما حقیقت جهان چیز دیگری است.

حالا صورت مسئله مشخص شد، زند ... در آن بخشی از دنیا که حقیقی نیست... همان بخشی که مصداق لهواً و لعباست...

راهنمایی که بودم، به این می ... شیدم که نکند علم اصلا این نباشد و یک چیز دیگری باشد! نکند کلا دنیا مسیرش را تا اینجا به اشتباه آمده باشد...

همه می گفتند بس کن این اضغاث احلام را!

... که آمدم سر یک کلاسی بودیم، ... مان گفت اگر برای فردایتان هم برنامه ریزی نکنید، برایتان برنامه ریزی می کنند!

می خندیدیم و می گفتیم مگر بیکارند؟! چه ... ی می خواهد برنامه ریزی کند؟!

خلاصه به خود آمدم، بیست سالی از عمرم گذشته بود و گفتم ای دل غافل! نه اضغاث احلام می دیدم نه برنامه ریزی دیگران برای زند ... ام چیز خلاف واقعی بوده!

تازه منی که خودم را خفه کرده بودم که خودم برای آینده ام تصمیم گرفته ام!

دنیای واقعی چیز دیگری است...

دنیای واقعی، جنگ و قتل دارد... فقر دارد و گرسن ... ... درد دارد و بیماری های تزریقی!

دنیای واقعی، آدم هایی دارد که روزی 10 برابر آدم معمولی بلع مفیدشان است و آدم هایی دارد که از گرسن ... می میرند...

دنیای واقعی، آدم هایی دارد که در موسسات تحقیقاتی برای زنده ماندنشان میلیون ها دلار پول ... ج می شود و آدم هایی که به هوای وا ... ن، بیماری های لاعلاج بهشان تزریق می شود...

دنیای واقعی، آدم هایی دارد که قصرهای فصلی در نقاط مختلف جهان دارند و آدم هایی که شب را در کارتنی گوشه خیابان به صبح می رسانند...

دنیای واقعی، آدم خنگ زیاد دارد که چون فلان مسئله را که هیچ ربطی به دنیای واقعی نداشته حل کرده است، بهش جایزه می دهند و می گویند تو عقلت بیشتر از مردم عادی است!

دنیای واقعی، آدم بادکنکی زیاد دارد که پشتش یک عده بنشینند و با خیال راحت برای بقیه برنامه ریزی کنند...

دنیای واقعی، دلش گرفته است!

راستش را بخواهی منم جای او بودم بدجوری دلم می گرفت... خسته شده! بس که ما سرمان را در دنیای مجازی ای که خوش و ... م برای خودمان ساخته ایم فرو کرده ایم و یک عده دارند جولان می دهند...

دنیای واقعی، شاید اکنون بیشتر از هر ... دیگری پیش خدا شاکی است! شاکی است که چرا بنده هایش، به دستوراتی که فرستاده عمل نمی کنند و او را نمی بینند...

از زند ... در دنیای مجازی خسته نشده ایم؟!

دنیای واقعی را دری ... م!

برچسب ها : زند ... در دنیای مجازی - دنیای ,واقعی، ,مجازی ,هایی ,ریزی ,برنامه ,دنیای واقعی، ,برنامه ریزی ,هایی دارد ,دنیای واقعی ,دنیای مجازی
زند ... در دنیای مجازی دنیای ,واقعی، ,مجازی ,هایی ,ریزی ,برنامه ,دنیای واقعی، ,برنامه ریزی ,هایی دارد ,دنیای واقعی ,دنیای مجازی
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
گاهی اوقات

گاهی اوقات...

بعضی آدم ها...

چه می گفتم؟! آها!

گاهی اوقات... بعضی آدم ها...

بعضی آدم ها سخت ذهنمان را به خود در ... ر می کنند. هر طوری که به این آدم ها نگاه می کنیم، چیزی به نام عشق برایشان مصداقی ندارد!

دقیقا احساسی که بینمان وجود دارد از نوع در ... ری است...

نه اینکه فکر کنید این آدم ها را همیشه می بینیم و در زند ... مان حضور دارند... نه!

شاید در مورد من، فردی که در ... رم کرده است، به قدری دیر به دیر و کم می بینمش، که تعداد دفعاتی که به یکدیگر در کل زمانی که همدیگر را می شناختیم «سلام» کردیم، خاطرم هست!

به قدری فرصت کمی برای حرف زدن داشتیم، که تمام واژه هایی که به کار بردیم، به یاد دارم...

اما واقعا این آشنایی، این حضور، چیزی از جنس در ... ری است!

مثلا بار اول که او را می بینم، یک حرفی رد و بدل می شود یک واقعه ای رخ می دهد که ظرفیت دارد تا 6 ماه زند ... مرا تحت الشعاع خود قرار دهد.حتی بیشتر! بعد که تاثیرش کمرنگ شد، دوباره ظاهر می شود و ذهنم را به خود در ... ر می کند...

نمی دانم چرا تصمیمم بر این شد که چند پاراگرافی از در ... ری ام بنویسم... اما حس می کنم طبق محاسبات ریاضی ام، این ستاره دنباله دار این شب ها از آسمان دلم دوباره عبور خواهد کرد...

برچسب ها : گاهی اوقات - آدم ها ,درری ,بعضی ,اوقات ,گاهی ,گاهی اوقات ,بعضی آدم ها ,اوقات بعضی
گاهی اوقات آدم ها ,درری ,بعضی ,اوقات ,گاهی ,گاهی اوقات ,بعضی آدم ها ,اوقات بعضی
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
بمب اطلاعاتی

باید پاشم

باید پاشم وسیله هام رو جمع کنم.

امشب ساعت 7 بلیط دارم و باید ساعت 5 راه بیفتم تا به موقع به قطار برسم...

تمام تلاشم این روزها این بوده که از فضای مجازی دور باشم، اما وقتی مریض میشین و یک جا نشین، تنها چیزی که سراغتون میاد احساس اینه که باید یه طوری وقتتون رو تلف کنید. پای شبکه های اجتماعی!

خستم...

باید پاشم وسیله هام رو جمع کنم.

اما مثل بختک چسبیدم به صندلی، به تخت، به شبکه های اجتماعی... به چیزهایی که میخواستم ازشون دور باشم، ولی مریضی چیزیه که شما رو بیشتر از هر چیزی به این چیزها نزدیک می کنه!

چون باید یه طوری وقتتون رو تلف کنید.

اما بدی شبکه های اجتماعی اینه که با اه ... شما سازگاری نداره و برای همین هم به طور مرتب ازش خارج میشین و دوباره بهش وارد میشین، چون کار دیگه ای ندارین!

اما این وسط یه بمبی چیزی باید کار گذاشته بشه!

بمب اطلاعاتی!

مثل صدای یک زن فلسطینی شاعر... که دردهاش رو به زبان عربی بیان می کنه و شما با وجود اینکه نمی فهمین چی میگه، از غصه ای که در عمق شعرش نهفته گریه تون ب ... ره!

باید یه بمبی چیزی باشه... مثل همین! شاید هیج صدای دیگه ای توی این بازه زمانی مثل صدای بمب خلوت شما رو به هم نزنه و فکر شما رو در ... ر نکنه! اما به نظرم همیشه باید در شبکه های اجتماعی خودمون بمب جاساز کنیم، برای وقت هایی که بیماریم یا به هر دلیلی ان ... زه ای نداریم و وقتمون رو داریم سر شبکه های اجتماعی تلف می کنیم.

وگرنه اگر قرار باشه همه اش جوک و سرگرمی باشه، هیچ چیزی باعث نمیشه سکوت ذهنمون رو بشکنیم و به این فکر کنیم:

پس چرا زنده ایم؟!

برچسب ها : بمب اطلاعاتی - اجتماعی ,شبکه ,چیزی ,صدای ,پاشم ,باید پاشم ,بمبی چیزی ,پاشم وسیله ,طوری وقتتون
بمب اطلاعاتی اجتماعی ,شبکه ,چیزی ,صدای ,پاشم ,باید پاشم ,بمبی چیزی ,پاشم وسیله ,طوری وقتتون
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
زنده باد کمیل...

این روزها نوبت این کتابه ولی قراره امشب تموم بشه...

میدونم هر چی برم جلوتر جاهای بیشتری هست که دوستشون خواهم داشت برای همین هم یک قسمتی که شدیدا به فکر فرو می برتم رو اینجا به یادگار مینویسم:


"گاهی با خودم فکر می ... که، خدایا این جماعت عاشق، در دل این سنگرهای خاک گرفته و ناامن به دنبال کدامین گم شده آمده اند؟! چرا این همه سختی را بر خود هموار کرده اند. بعد از ... ی تفکر، پی می بردم که در هیچ جای دنیا مانند این سنگرهای کوچک، عقیده انسان امنیت پیدا نمی کند؛ و هیچ جای دنیا، مانند سنگرها آکنده از محک امتحان نیست؛ سنگرهایی که هر کدامشان روزنه ای بود به بهشت."


خدایا، در کدامین سنگر، اعتقادات من امنیت پیدا می کند؟...

برچسب ها : زنده باد کمیل... - امنیت پیدا
زنده باد کمیل... امنیت پیدا
عنوان وبلاگ : پرواز از نو...
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.215 seconds
RSS