من پریشانتر از قاصدکم در دل باد

من پریشانتر از قاصدکم در دل باد از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

«به همه چیز عادت می کنیم »

p o by: pooneh.shahi 



ما به همه چیز عادت می کنیم، به درد، به خیانت، به خشونت، به جنگ، به تحریم، به همه چیز. 
زمانی متوجه این مسئله شدم که دیدم دیگر در برابر زن یا مردی که در زباله های زندگی می گشتند دنبال تکه ای نان، کارتنی برای خواب، لباس ای برای تن پوش ، من مثل سابق بغض ن و تا ساعت ها اشک نریختم . کم کم طوری شد که انگاری جزو بک گراند خیابانند و باید این صحنه ها باشد و من هم بی توجه مثل بقیه سرم فقط به زندگی خودم باشد و آن ته ته قلبم یواشکی خدا را شکر کنم که سقفی بالای سرم است و نانی در سفره ام.
ما به همه چیزعادت می کنیم، طوری که حس می کنیم به قول کورت ونه گات « رسم روزگار این چنین است»

#پونه_شاهی
حصار_بوژان

برچسب ها : «به همه چیز عادت می کنیم »
«به همه چیز عادت می کنیم »
«قوانین مع »

p o by @pooneh.shahi 
اگر یک روز بیدار شوید و ببینید قوانین جاری سرزمین مان بر ع شده چه ع العملی خواهید داشت ؟
مثلا” دیه ی زن دو برابر مرد شده باشد . یا مثلا”سهم الارث زن دو برابر مرد باشد. یا اینکه مردها موظف باشند حجاب بگذارند و رعایت کنند و زن ها مبرا از آن . یا مثلا اکثر قاضی های سرزمین مان ن باشند و بیشتر قوانین نه وضع کنند . یا اینکه رئیس جمهور مملکت مان یک زن بشود . برای ما که صد سال از دنیا عقبیم این قوانین خنده دار است ولی کمی به کشور های دورتر نگاه کنید.
ما را ، شما را، این ها را ، چه می شود ؟!
#پونه_شاهی
#در_کوچه_باغ های _نیشابور_بوژان
#سیب_گرافی


برچسب ها : «قوانین مع » - قوانین
«قوانین مع » قوانین
« ما و عادت ها»


  • « ما و عادت ها»

    اکثر ما هر روز صبح زود باید بلند شده و سر کار برویم . سخت ترین کار دنیا یعنی صبح زود بیدار شدن و وداع با بالشت و پتوکه تمام شب را با عشق تمام محافظ مان بوده اند تا نکند یک وقتی بچاییم وسرما بخوریم .
    من هم مستثنی از این موضوع نیستم .امروز هم یک صبح پاییزی نسبتا سرد است که هوا ابری ست و سوز سرما را از درز پنجره ی اتاق که به درون می خزد را می توان حس کرد . بیدار که می شوی با خودت می گویی چه می شد مسخ می شدم . بعد فکر می کنی خوب شاید شده باشم . با سرعت پتو را کنار می زنی می بینی که نه پاهایت، همان پاهای آدمیزاد است و خبری از چندین پای ه گونه ی ج که مدام وول می خورند نیست . پس راه گریزی نیست . کمی به تب فکر می کنی و می گویی « خوب تب دارم نمی شود سرکار بروم باید بخوابم تا تبم رفع شود پتو را که کنار زده ای، تا زیر گلویت بالا کشیده و خودت را می پوشانی و دوباره آن گرمی افسون کننده ی تخت تو را در بر می گیرد . هنوز مدتی از چشیدن طعم بهانه ی تب داشتن و ماندن در تختخوابت نگذشته که صدای مادرت بلند می شود« پاشو پاشو دخترم دیرت شد».پشت بند صدای فریاد گونه ی خواهرت که « زود باش باز به سرویس نمی رسی».
    تو مجبوری برخیزی چون عادت کرده ای که همین روال همیشگی را طی کنی . هر روز چه در صبح سرد پاییز و زمستان چه در صبح گرم تابستان و چه در صبح رخوت انگیز بهار .
    ی در درون توست که تو را به تختخواب میخ کوب می کند و کف دست ها و پاهایت را با میخ به تخت وصل می کند که نرو و ی قوی تر از او که با یک حرکت تو را به سمت جلو پرت کرده و همه ی میخ های کوبیده شده را باز می کند که برو.
    تصمیم با توست آیا می توانی یک روز بر علیه روال های عادی زندگی خود قیام کنی؟
    چقدر خود را می شناسی ؟ آیا در درونت به جز این دو فردی که یکی به تختخوابت میخ کوب می کند و دیگری می رهاند ی هست که کنش ات را به زندگی تغییر دهد؟
    همه ی زندگی از روی عادت است. در واقع این عادت ها هستند که بر ما چیره شده اند. مثل مسواک زدن که نه کم و کیفش برای مان اهمیت دارد، نه ارزشمندی روح و محتوا و عملش، فقط از روی عادت است که مسواک می زنیم مثل ادای همین فرایض دینی.
    زندگی پر از عادت هایی شده که هرکدام از آن ها را به وضعیتی نسبت می دهیم ، مثل همین عشق، ما به دیدن ی چشم مان عادت می کند یا شنیدن صدایش بدون اینکه شناختی از خصوصیات ریز اخلاقی او یا عادت های جاری روزانه اش داشته باشیم ،لذا «توهم» عشق برمان می دارد.
    شاید ما سال ها عاشق مردی یا زنی باشیم که اگر یک روز زیر یک سقف با هم زندگی کنیم، دیگر حاضر نباشیم باقی عمرمان را با او سپری کنیم؛ آن هم به خاطر یک عادتی که به غلط عشق می پنداریم . شاید طرز نشستنش در خلوت دو نفره مان ، یا طرز غذا خوردنش در محیط خودمانی یا طرز حرف زدن و لباس پوشیدنش در اندرونی چیزی نباشد که ما در خیال مان از او توقع داشته و داریم . شاید به خاطر یک حرکت کوچک که مثل تیک رفتاری برای او شده و مدام تکرار می کند. مثل مثلا تکان دادن دست یا پا یا اینکه بین حرف زدن آروغی نثارمان کندکه به گوشه ای از تریج قبایمان بربخورد و اینجاست که دنیای مان به آ برسد . 
  • همه ی این ها را گفتم تا بگویم باید خود را بشناسیم . اول از همه خودمان را و فرق عادت ها و احساس های واقعی مان را بدانیم تا بتوانیم به نتیجه ی مطلوب برسیم همه ی این ها در گرو شناختن خودمان است و بس.
    لطفا" اگر به دیدن ی عادت کرده اید و یا به حرف زدن با او مثل همین لیوان چایی که هر روز می خوریم، به پای عشق نگذارید و بپذیرید که چیزی جز عادت نیست و انسان موجودی ست سازگار به راحتی وقتی نباشد خود را به چیز دیگری عادت می دهدکه باز متاسفانه نامش را می گذارد عشق و گویی عشق از بین نمی رود فقط از فردی به فرد دیگر منتقل می شود. ولی باید بفهمیم که عشق حسی ست جاودانه که با رفتن طرف و بد شدن طرف و ناملایمات روزگار از بین نمی رود . عشق واقعی از گذشته تا هنوز از هنوز تا ابد جاری و باقی می ماند. 
برچسب ها : « ما و عادت ها» - عادت ,زندگی ,همین ,شاید ,گویی ,کرده ,عادت کرده
« ما و عادت ها» عادت ,زندگی ,همین ,شاید ,گویی ,کرده ,عادت کرده
«عروس ا نگیرید »



یکی از کابوس های کودکیم که مدام در بزرگسالی تکرار می شد، این بود که در خواب عروسکی را که خیلی دوست داشتم را از من می گرفتند و من با هق هق گریه ماس می به من برگردانند.

حالا که خیلی از آن کابوس ها گذشته حس می کنم همه یک عروسکی داریم که گاهی بی رحمانه از ما می گیرند، بی توجه به لطمه ای که به روح و روان مان می زنند .
حواس تان را جمع کنید یک وقت عروس ا نگیرید 
حال می تواند این عروسک چیزی شبیه قلب،مهربانی ، اعتماد، شخصیت و باورهای طرف باشد .
به قول نیچه جدای از خدا و بهشت و جهنم با این تفکر که خدا مرده و بهشت و جهنمی هم نیست انسانیت معنا پیدا می کند نه این که به خاطر ترس از این موارد هوای بقیه را داشته باشید . بیایید کمی انسان باشیم 
فقط کمی،کار سختی نیست. هوای هم دیگر را داشته باشیم البته نه از ترس خدا نه به خاطر بهشت نه به دلیل ترس از جهنم فقط و فقط از روی انسانیت ... 

برچسب ها : «عروس ا نگیرید » - بهشت
«عروس ا نگیرید » بهشت
« آقای موهیتو خانم کاپوچینو»




« آقای موهیتو خانم کاپوچینو»

 

آقای موهیتو همیشه بوی نعنا می داد با وجود سردی، دلنشین بود. بر خلاف خانم کاپوچینو که گرم، رنگ پریده و درعین حال خواستنی بود. این زوج جدا نشدنی معیار سنجش عشق اهالی محله ی تلخ و شیرین  شده بودند. مثلن خانم دو نات همیشه سر آقای کیک شکلاتی، که همسرش بود غر می زد و می گفت « ببین خانم کاپوچینو هم چاقه هم تلخ ولی آقای موهیتو با اون مزاج سردش چقدر هواشو داره . و مدام لبخند می زنه اونم هی نازشو بالاتر می بره»

آقای کیک شکلاتی هم مظلومانه سر کچلش را می خاراند و می گفت : « شما که روی تخم چشم ما جاداری الان بگو چی کار کنم که خوشحال بشی »

خانم دونات کلی غر غر کرده و بساط آه و ناله و نفرین به راه انداخته ولی آ ش هم راه کار ارائه نمی داد که بالا ه  آقای کیک شکلاتی چه کاری انجام دهد تا او خوشحال شود.

همه می گفتند که عشق آقای موهیتو و خانم کاپوچینو تمامی ندارد و ازلی ست .

زندگی در بستر حوادث یکنواخت جریان داشت تا اینکه خانواده ی آیس کریم به  محله ی تلخ و شیرین نقل مکان د .

آقای تحصیل کرده ی فرنگ بود و همسرشان هم گل سرسبد ن محل، هم زیبا بود، هم تحصیل کرده، زیباترین و بزرگترین خانه ی محل را یده بودند؛ در حیاط خانه که مانند باغ های اساطیری بود، است هم داشتند.

از اولین شب مهمانی اهل محل، غوغایی ب ا شد. این بزم در حالی برگزار شد که آقا و خانم آیس کریم حضور داشتند البته  به اتفاق دختر زیبای شان بستنی قیفی شکلاتی که اندام موزونی داشت و باربی طور بود،.

حتی بین آقای موهیتو و خانم کاپوچینو هم اختلاف افتاد که« چرا تو با خانم آقای آیس کریم دست دادی ؟ چراکنار دختر شان که دامن کوتاه پوشیده بود نشستی » هر چه آقای موهیتو توضیح داد وقتی که خانم متشخصی دست دراز می کند تا با مردی دست دهد دور از ادب است که بی توجهی کرد، به ج خانم موهیتو نرفت که نرفت. هر چه دلیل آورد فایده نداشت.

در واقع چیزی در احساس و درون آقای موهیتو تغییر نکرده بود،  بلکه این تغییر در رفتار و فکر خانم کاپوچینو ایجاد شده بود.

خانم کاپوچینو در خلوت خود بارها و بارها آقای آیس کریم را با همسرش مقایسه کرده بود و آه کشیده بود. ولی وقتی به پای مقایسه ی خودش با خانم آقای می رسید عصبانی می شد و تب تند بد اخلاقی و بهانه جویی وجودش را می گرفت.

همین اختلاف ساده با عث ج زوج از هم شد . درست از همان روزها آقای موهیتو روز به روز سردتر شد و گاهی بوی آب جوب را  می داد .  بوی خوش نعنا و طعم خوب لیمو از وجود آقای موهیتو رخت بر بسته بود . غمگین و سر بزیر و سیگاری شده بود و هیچ عطری  بوی سیگار و ماندگی و بوی جوب را از او  نمی زدود .  خانم کاپوچینو هم تلخ تر از زهر شده بود و داغ تر از تنور و در برابر سوال دیگران، تند و تیز جواب می داد ، طوری که دیگر در خاطر ی از عشق افسانه ای آنها چیزی نماند.


#پونه شاهی

2مرداد97

برچسب ها : « آقای موهیتو خانم کاپوچینو» - خانم ,آقای ,موهیتو ,کاپوچینو , ,بود، ,آقای موهیتو ,خانم کاپوچینو ,آقای ,خانم آقای ,موهیتو خانم
« آقای موهیتو خانم کاپوچینو» خانم ,آقای ,موهیتو ,کاپوچینو , ,بود، ,آقای موهیتو ,خانم کاپوچینو ,آقای ,خانم آقای ,موهیتو خانم
« ما را ، شما را، این ها را چه می شود؟»
p o by @pooneh.shahi 

اگر یک روز بیدار شوید و ببینید قوانین جاری سرزمین مان بر ع شده چه ع العملی خواهید داشت ؟
مثلا” دیه ی زن دو برابر مرد شده باشد . یا مثلا”سهم الارث زن دو برابر مرد باشد. یا اینکه مردها موظف باشند حجاب بگذارند و رعایت کنند و زن ها مبرا از آن . یا مثلا اکثر قاضی های سرزمین مان ن باشند و بیشتر قوانین نه وضع کنند . یا اینکه رئیس جمهور مملکت مان یک زن بشود . برای ما که صد سال از دنیا عقبیم این قوانین خنده دار است ولی کمی به کشور های دورتر نگاه کنید.
ما را ، شما را، این ها را ، چه می شود ؟!
برچسب ها : « ما را ، شما را، این ها را چه می شود؟» - قوانین
« ما را ، شما را، این ها را چه می شود؟» قوانین
« عیب ان منگر و احسان خویش»

p o by @pooneh.shahi


بعضی آدم ها رفتار زشت و برخورد بدی دارند فکر می کنند خیلی با نمک هستند.   فکر می کنند این حق رو دارند دیگران رو آزار بدن و خیلی حق به جانب  هم هستند و هیچ احساس ناراحتی  از رفتار زشتشون ندارند .  هر چقدر هم شما سعی کنید رفتارشون رو بپوشونید فایده نداره مثل این می تونه  باشه که یه پیرهن تنگ رو تنشون کنید . بالا ه از این ور اونورش می زنه بیرون ، مثل همین قضیه ی من و این عزیزی که هنوز هم بعد از این همه مدت دست برنداشته از حرف ها و گلایه هاش  .

من بخشیده بودمش   ولی با رفتار ک نه ای که در شان ایشون نیست دوباره ناراحتم د . پیام میدن می گن لطفا خصوصی باشه تایید نکنید بعد تو وبلاگ خودشون  همون پیام رو در جواب من می ذارند.  من باز هم می بخشمشون و به خدا می سپارمشون و دیگه هیچ وقت سراغشون رو نمی گیرم 

  واقعا "برای آدم های این مدلی که  به دیگران توهین می کنند و بعد طلبکار هم می شن و قبول ندارند که  خطا د  متاسفم و از خداوند می خوام که به اون ها چشم برای دیدن خطاهاشون  عطا کنه 

من برای این ها سلامتی آرزو می کنم و تندرستی  و موفقیت و مهربونی

آمین 

برچسب ها : « عیب ان منگر و احسان خویش» - رفتار
« عیب ان منگر و احسان خویش» رفتار
« من یه پرنده ام»

p o by @pooneh.shahi


 

پرنده بودن خیلی خوبه ،  برای سفر نه بلیط هواپیما می خواد نه  پاسپورت نه ویزا .

هر وقت دلت از جایی گرفت دمتو می ذاری رو کولت بالاتو باز می کنی اوج می گیری .

دیدید  آدمی رو که به آسمون نگاه می کنه چقدر بلند پروازه  و ذهنش بازه و موفقه؟ 

حالا تصور کن این آدم خودش پرنده باشه.

تو حال و هوای این روزا اگه همه مون پرنده بودیم یا پرنده می شدیم خیلی خوب بود.

اینکه وقتی جایی باشی که نه هوا باشه نه آب نه اجازه ی حرف زدن داشته باشی ؛ 

پس بهتره که پرنده باشی و بپری و از هوای مسموم بری جایی که هوای پاک داشته باشه.


#پونه_شاهی 

#من_یه_پرنده ام


برچسب ها : « من یه پرنده ام» - پرنده ,باشی ,هوای ,باشه ,جایی
« من یه پرنده ام» پرنده ,باشی ,هوای ,باشه ,جایی
«پنجره ها را دست کم نگیرید»

p o by @pooneh.shahi 



پنجره فقط یک پنجره نیست . پشت این پنجره شاید زنی بارها را کنار زده و دستگیره را چرخانده بعد تا کمر خم شده و موهای بلندش به دست باد یده و چشم در راه عزیزش بوده در شباهنگام .

پنجره ها را دست کم نگیرید. اگه لب باز کنند خاطراتی دارند برای گفتن گاهی تلخ ،گاهی شیرین. 

شاید این پنجره همان پنجره ای باشد که مادر شهیدی در آ هفته ای، آ ماهی قبل از شهادت فرزندش، باز کرده و چشم به راه دوخته تا آمدن فرزندش.

شاید این پنجره همان پنجره ای باشد که کودکی بازیگوش  نوک پاهایش  پا بلندی کرده و صورتش را به شیشه ی آن چسبانده و منتظر رسیدن پدرش با دوچرخه بوده در حالی که در خورجین ترک موتورش پاکتی میوه و چند عدد نان و  چند عدد شکلات برای کودک نوپایش داشته.

شاید این پنجره همان پنجره ای باشد که دختری بارها دور از چشم پدر و مادر چشم به معشوق دوخته و با خنده و اشاره قراری گذاشته . شاید این پنجره همانی باشد که زنی  شوهر مرده پارچ آبی بیرون ریخته و مرد تنهایی را خیس از بی مبالاتی اش کرده و شاید بعد با هم  دوست و خویشاوند شده باشند.

پنجره ها را دست کم نگیرید.  این ها پلی میان دیوار و بی هوایی و تنگی نفس و فضای بسته با هوای تازه و آسمان آبی و دوستان رهگذر و معشوقان بی خبرند .


#پونه_شاهی 

#بوژان_نیشابور

برچسب ها : «پنجره ها را دست کم نگیرید» - پنجره ,شاید ,کرده ,همان پنجره ,پنجره همان
«پنجره ها را دست کم نگیرید» پنجره ,شاید ,کرده ,همان پنجره ,پنجره همان
«نتیجه مسابقه جشنواره ادبی کشوری داستان کوتاه عصر داستان نیشابور»

برچسب ها : «نتیجه مسابقه جشنواره ادبی کشوری داستان کوتاه عصر داستان نیشابور» - داستان ,جشنواره ,داستان کوتاه
«نتیجه مسابقه جشنواره ادبی کشوری داستان کوتاه عصر داستان نیشابور» داستان ,جشنواره ,داستان کوتاه
«ستاره ی دریایی لینکیا»


p o by @pooneh.shahi


 

ستاره ی دریایی لینکیا وقتی بازویش قطع می شود قادر است بازوی قطع شده را ترمیم کند و همچنین عضو قطع شده هم قادر است بقیه بدن خویش را ترمیم کرده و ستاره ی جدیدی از بازوی بریده شده بوجود آید.
یعنی از یک زخم دو ستاره مجزا بوجود می آید.
این حکایت ن ایرانی ست . مادرانی که با هر زخم با هر قطع عضوی قادرند خودشان بدون تکیه گاه زخم های شان را ترمیم کنند و تکه ی بریده و کنده شده از وجودشان را تبدیل به موجودی تازه متولد شده کنند که بعد از مدت کوتاهی آماده ی زخم خوردن است . 
اکثر ن ستاره های دریایی لینکیا هستند که تکیه بر بازوی خود زده اند.
زخم های کاری همیشه از طرف دشمنان بر پیکره ی انسان ها وارد نمی شود . 
گاهی از طرف انی که حتی دیگران هم انتظارش را از آنان ندارند ، بر وجود انسان می نشیند . زن ها موجوداتی که اغلب قدرت دفاعی ندارند جز گریستن، که این روز ها حتی از همین هم استفاده نمی کنند و مثل پادشاهی که زانو نزد ،در برابر زخم ها و ضربه ها تسلیم نشده و به ترمیم خود می پردازند. 

برچسب ها : «ستاره ی دریایی لینکیا» - ترمیم ,ستاره ,بازوی ,دریایی ,دریایی لینکیا
«ستاره ی دریایی لینکیا» ترمیم ,ستاره ,بازوی ,دریایی ,دریایی لینکیا
" باران خا تر"

p o by @pooneh.shahi 

ماشین سوت کشان از خیابان عبور کرد .درخت اشک ریخت و باران خا تر، سایه هایمان را پنهان کرد .
به تو نگفته بودم که همیشه مشکلاتم را ته کلاه لبه دارم پنهان می کنم و درست لحظه ای که تو غمگینی با خواندن یک ورد قد علم کرده 
و در هیبت گوشی شاد بیرون می پرند تا تو بخندی ، که می خندی هم .
طوری که حتی سایه هایمان زیر باران خا تر می خندند و به هم گره می خورند.

برچسب ها : " باران خا تر" - باران ,باران خا تر ,سایه هایمان
" باران خا تر" باران ,باران خا تر ,سایه هایمان
" جشنواره ى کشورى عصر داستان نیشابور"


گر هنر نبود جامعه تاب نمى آورد.

به نام خدا

داورى جشنواره ى کشورى عصر داستان نیشابور به پایان رسید.

مراسم اختتامیه به شرح زیر می باشد:

مکان: نیشابور، تقاطع چهارراه مدرس و بعثت، فرهنگسراى ى
برچسب ها : " جشنواره ى کشورى عصر داستان نیشابور" - داستان نیشابور
" جشنواره ى کشورى عصر داستان نیشابور" داستان نیشابور
"دعوتید به بیابونمون"



p o by @pooneh.shahi


یادمه بابا بزرگ وحیدهمیشه یه خاطره رو بیش تر از بقیه برامون تعریف می کرد .از تعریفش می شد فهمید روز خوبی رو گذرونده بود و تو خاطرش ماندگار شده .

می گفت :
جعفر خوش دست همه دوستا رو دعوت کرده بود توی باغش قبل از رفتن تصورمون از باغ یه جای رویایی بود پر از درخت و گل و بلبل با جوی های روانی که حوریا و پریا از همه مون پذیرایی می کنند و زیر درختاش نهرهای شیر و عسل جاریه و منم مجبور نیستم هر روز صبح پاکت شیر رو از یخچال بردارم و بریزم تو یقلوی و کمی داغش کنم و بعد عسل اضافه کنم بلکه یه لیوان می زنم تو جوب و یه شیر عسل آماده بر می دارم . 
رفتیم رسیدیم در باغ ، دوستا همه دسته جمعی کلی بوق و کرنا زدند تا در باغ باز شد .یه زمین خاکی بزرگ بود که تهش یه درخت داشت سر شاخه اش یه جوونه زده بود قد سر انگشت همه مون زیر سایه ی سرانگشت درخت جمع شدیم و کلی به دوستمون خندیدیم .
جعفر خوش دست کم نیورد خندید و گفت :
خ می گفتم پاشید بیایید بیابونمون می اومدید ؟
دیدیم راست میگه حق داره عمرا اگه می دونستیم باغ نیست می رفتیم .
بابا بزرگ وحید تعریف کرد دفعه بعد که با دوستاش می رن بیابون دوستشون جعفر خوش دست، هر کدوم سه تا نهال می برند . بعد از سه سال بیابون جعفر خوش دست واقعا باغی می شه در خور تحسین البته بدون وجود حوریا و پریا و جوی شیر و عسل .

برچسب ها : "دعوتید به بیابونمون" - جعفر ,بیابونمون ,درخت ,بابا بزرگ
"دعوتید به بیابونمون" جعفر ,بیابونمون ,درخت ,بابا بزرگ
"گفتگو با مرد دیوانه"
  • p o by @pooneh.shahi

  • مردی که در روستا می گفتند دیوانه ست کنار جاده نشسته بود .
    هر ماشینی که رد می شد با نگاه تعقیب می کرد . شاید در خیال خودش سوار یکی از این ماشینها شده و می رفت به سمت و سویی. جلو رفتم و سلام گفتم :
    مردم می گویند تو دیوانه ای 
    گفت: تا عاقلی در چه باشد .
    گفتم :خسته نشدی از اینجا نشستن و دیدن ماشینهای عبوری
    گفت: همین که خسته از زندگی نباشم کافی ست
    گفتم :
    چرا تو را دیوانه می خوانند؟
    گفت:
    چون من هم آنان را دیوانه می خوانم






برچسب ها : "گفتگو با مرد دیوانه" - دیوانه
"گفتگو با مرد دیوانه" دیوانه
"عیدتون مبارک"


  • p o by @pooneh.shahi 
  • سال ۹۶ هم تموم شد سالی که اتفاقات تلخ زیادی رو شاهد بودیم پلاسکو ،سانچی، ز له کرمانشاه،سقوط هواپیما، گلستان هفتم ، ت یب آرامگاه ها وت یب خونه ی خانواده ای که دو فرزند معلول داره توسط شهرداری، ما همه عزیزانی رو از دست دادیم که هیچ وقت خانواده ها و دوستانشون فکر نمی د که به این زودی بشن خدا بیامرز، امیدوارم سال جدید اتفاقات تلخ از این دست رو نداشته باشیم و یادمون باشه به همه محبت کنیم چون نمی دونیم کی چه اتفاقی برامون می افته یادمون باشه اینجا ایران است اینجا ایران است اینجا ایران است 
    و هر اتفاقی شاید رخ بدهد 
    پس مهربون باشیم و تا می تونیم گره از کار مردم باز کنیم .
    عیدتون مبارک
    هر روزتون نوروز 
    نوروزتون پیروز❤️
برچسب ها : "عیدتون مبارک" - عیدتون ,اینجا ایران ,عیدتون مبارک ,یادمون باشه
"عیدتون مبارک" عیدتون ,اینجا ایران ,عیدتون مبارک ,یادمون باشه
"ترس از دست دادن"
  • p o by @pooneh.shahi 
    ترس از دست دادن
    ____________
    بچه که بودیم وقتی دم عید برامون کفش می گرفتن تا چند شب با کفش تو بغل می خو دیم .بهترین اتفاق زندگیمون ید کفش و لباس نو بود . چقدر ساده خوشحال می شدیم .
    اگه خوابمون می برد و توی خواب مامانمون کفشا رو از بغلمون می کشید از خواب می پریدیم و تا ساعتها گریه می کردیم .می ترسیدیم از دست بدیم درست همون لحظه ای که خواب بودیم و رویا می دیدیم تمرین ترس از دست دادن داشتیم . این آغاز ترسهامون برای از دست دادن های بزرگتری در آینده بود .
    کفشها نماد تمام آرزوها و عشقهای ما بود آرزوها و عشقهای ک نه که همراه با ما بزرگ شدند .کفشها جاشونو به آدمها دادند ،با این تفاوت که آدمها رو نمی شد همه جا با خود برد و یا شبها محکم بغلشون کرد که ی از دستت نگیره تا راحت تَر بخو وآروم ترباشی.
    راستش چیزی که تمام عمر نفهمیدیم همینه ؛ اگه چیزی قرار نیست برای تو باشه و برای تو بمونه بهتره رهاش کنی . تو بچگی کفشها واقعا برای ما بود .مامانمون که از بین دستامون می کشید تا سرجاش بذاره بخاطر این بود که مطمئن بود اون فقط متعلق به ماست و با گذاشتن تو جا کفشی راحت تَر می خو دیم .
    ولی متاسفانه از همون اول اول. همون بچگی ترس از دست دادن داشتیم .
    بچه که بودیم کفشها رو از دست ندادیم ولی وقتی بزرگتر شدیم شاهد از دست دادنهای زیادی شدیم .اونم چیزهایی رو که مطمئن بودیم صاحبشونیم.

    #آرنیکا_نوه ی_خواهرم
برچسب ها : "ترس از دست دادن" - دادن ,بودیم ,کفشها ,شدیم ,خواب ,دادن داشتیم
"ترس از دست دادن" دادن ,بودیم ,کفشها ,شدیم ,خواب ,دادن داشتیم
"فلسفه ی ورم گلوی قورباغه"


  • p o by:pooneh.shahi

  • فلسفه ی ورم گلوی قورباغه
  •  ---------------
  •  داوود کنار برکه نشسته بود .
    .به قورباغه ای که روی برگی شناور بود و هر از گاهی با زبان درازش پشه ای را به کأم مرگ می کشاند ، سنگی پراند .
    سنگ به گوشه ی برگ خورد و قورباغه جست زد و داخل آب پرید 
    نشانه گیری داوود خوب بود، برای همین وقتی تعمدا سنگش به ی قورباغه نخورد و فراری اش داد ، این از چشم کریم دور نماند. 
    سنگ دوم را روی آب سر داد بعد از چند بار موج برداشتن روی سطح آب سنگ از ادامه ی راه دست شست و خود را غرق کرد .
    داوود در حالی که هنوز به آب زل زده بود پرسید:
    قورباغه ها هم سرطان می گیرند.
    کریم با تعجب نگاهی به داوود انداخت وقتی که جدیت را در نگاه داوود دیدگفت:
    نه قورباغه ها فقط سرطان گلو می گیرند مگه ندیدی بیشتریاشون گلو شون ورم داره .
    _فکر می کنی دلیلش چیه؟
    _بس که غر غر می کنند.
    _اینو چه جوری فهمیدی 
    _بابام یه بار به مامانم وسط دعوا گفت :
    حالا اونقد غر بزن تا سرطان بگیری 
    داوود سنگ دیگری برداشت و ی قورباغه را نشانه رفت . 
    سنگ به ی قورباغه خورد و سنگ و قورباغه هر دو بر ی هم به قعر آب فرو رفتند .
    ٢٦بهمن ٩٦



برچسب ها : "فلسفه ی ورم گلوی قورباغه" - قورباغه , ,داوود ,سرطان
"فلسفه ی ورم گلوی قورباغه" قورباغه , ,داوود ,سرطان
"گزارش رونمایی کتاب درخونگاه "

رونمایی کتاب "درخونگاه" اثر "پونه شاهی" با مدیریت خانم لیلا زنده دلان در تاریخ ٥بهمن ماه١٣٩٦در تالار ادیب اداره ارشاد شهرستان نیشابور انجام شد

در رونمایی فوق رئیس اداره ارشاد جناب آقای کرخی و نویسندگان و شاعران و فرهیختگان و اساتید محترم شهرستان نیشابور حضور داشتند . برنامه راس ساعت ١٨:١٠ دقیقه با تلاوت آیاتی از قرآن کریم و سپس پخش سرود ملی آغاز شد .سخنرانی توسط سخنرانان فرهیخته آقایان :
مهدی نوروز معاونت دانشجویی آزاد ی 
مرتضی ف ی رمان نویس محبوب نیشابور و برنده جایزه ادبی واو
علی اکبر رضا دوست و فرهنگی ارجمند نیشابور 
انجام شد.

 م ن سخنرانی گروه موسیقی دریج با مدیریت رضا ایرجی با اجرای تراکهایی محفل رو نمایی را رونقی دو چندان بخشیدند . بعد از إتمام سخنرانی توسط اساتید که إشاراتی بر مبحث داستان و داستان نویسی داشته و ای از نقاط قوت و ضعف کتاب را عنوان د،نوبت رونمایی از کتاب توسط صادقی عزیز پدر تئاتر نیشابور و جمعی از بزرگان و فرهیختگان ادبیات و ان و سروران چون مجید نصرابادی ، نیرابادی ، محمدطاهر گاراژیان انجام پذیرفت مراسم راس ساعت ٢١ بعد از گرفتن ع با مهمانهای محترم و حضار گرامی پایان یافت.

#پونه_شاهی

#درخونگاه

#نیشابور

برچسب ها : "گزارش رونمایی کتاب درخونگاه " - نیشابور ,رونمایی ,کتاب , ,درخونگاه ,سخنرانی ,شهرستان نیشابور ,سخنرانی توسط ,اداره ارشاد ,پونه شاهی ,کتاب درخونگاه
"گزارش رونمایی کتاب درخونگاه " نیشابور ,رونمایی ,کتاب , ,درخونگاه ,سخنرانی ,شهرستان نیشابور ,سخنرانی توسط ,اداره ارشاد ,پونه شاهی ,کتاب درخونگاه
فراخوان اولین جشنواره عصر داستان نیشابور.

فراخوان  اولین جشنواره عصر داستان نیشابور.


عصر داستان نیشابور در نظر دارد جشنواره ای را در دو بخش آزادو موضوعی برگزار کند.

جشنواره در دو بخش آثار نویسندگان را پذیرا می باشد.

محوریت موضوعی « آب و کمبود این عنصر است»

و در بخش دیگر موضوع آزاد است .

در بخش آزاد سه داستان از بین آثار ارسالی توسط داوران انتخاب می شوند.

در بخش موضوعی هم فقط یک اثر انتخاب می شود.

شرایط شرکت در مسابقه .

1)این مسابقه محدودیت جغرافیایی ندارد و از تمام ایران می توانند داستان ارسال کنند.

2) هر نویسنده فقط یک اثر را می تواند ارسال کند 

3) تمام داستان ها به آدرس [email protected] ارسال شود.

4)نام و نام خانوادگی نویسنده ، نام داستان ، شماره تلفن در صفحه ای جداگانه همراه با داستان ارسال شود.

5) حتما داستان ها ویرایش شود.

6)داستان های ارسالی محدودیت کلمه ندارندفقط معیار داستان کوتاه رعایت شودو بیشتر از پنج هزار کلمه نشود.

7)مهلت ارسال داستان فقط تا پایان 29 اسفندماه 1396 

زمان و مکان اختتامیه متعاقبا اعلام می گردد.

در این مسابقه فقط از دو داور نیشابوری استفاده خواهد شد که نامشان بعدا اعلام خواهد شد.

همراه با جوایز نفیس و لوح تقدیر.

دبیرهای اجرایی جشنواره:

امید شمسایی

زهره احمدیان 

برچسب ها : فراخوان اولین جشنواره عصر داستان نیشابور. - داستان ,جشنواره ,مسابقه ,نیشابور ,موضوعی ,داستان نیشابور ,داستان ارسال ,اولین جشنواره
فراخوان اولین جشنواره عصر داستان نیشابور. داستان ,جشنواره ,مسابقه ,نیشابور ,موضوعی ,داستان نیشابور ,داستان ارسال ,اولین جشنواره
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.32 seconds
RSS