من پریشانتر از قاصدکم در دل باد

من پریشانتر از قاصدکم در دل باد از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

کتاب صوتی درخونگاه


چاپ سوم کتاب درخونگاه نه به صورت کتاب بلکه به صورت صوتی روی سایت کتابراه قرار گرفته . توصیه می کنم شنیدن این مجموعه داستان رو از دست ندید. نه به خاطر اینکه نویسنده ی مجموعه من هستم ، بلکه به خاطر کار زیبای آقای 


کاربر: poonehshahi #پیام_بخشعلی  که با صدای خوبشون و افکت هایی که به کار بردن شنیدن داستان ها رو لذت بخش د . 


گوشتون رو بیارید جلو ... راستش خودم هم از شنیدن داستان ها ذوق مرگ شدم به خصوص داستان سوز و ساز و افکت های فوق العاده اش. یه خورده دیگه گوشتون رو جلوتر بیارید .... راستش اونقدر خوب اجرا شده سوز و ساز که برای چند لحظه باورم نشد. کار من باشه. 

ای حمایت از دوست گرامی و هنرمندم و همچنین من، لطفا” پلیز، سن اولای اله ها،این سایت رو به دوستانتون جهت ید فایل صوتی معرفی کنید. دوستتون دارم و می دونم که از خوشحالی من شما هم خوشحال می شید همونطور من از خوشحالی شما شاد و سرخوش می شم . اینم لینک سایت

برچسب ها : کتاب صوتی درخونگاه - داستان ,شنیدن ,سایت ,صوتی ,کتاب ,شنیدن داستان
کتاب صوتی درخونگاه داستان ,شنیدن ,سایت ,صوتی ,کتاب ,شنیدن داستان
«به همه چیز عادت می کنیم »

p o by: pooneh.shahi 



ما به همه چیز عادت می کنیم، به درد، به خیانت، به خشونت، به جنگ، به تحریم، به همه چیز. 
زمانی متوجه این مسئله شدم که دیدم دیگر در برابر زن یا مردی که در زباله های زندگی می گشتند دنبال تکه ای نان، کارتنی برای خواب، لباس ای برای تن پوش ، من مثل سابق بغض ن و تا ساعت ها اشک نریختم . کم کم طوری شد که انگاری جزو بک گراند خیابانند و باید این صحنه ها باشد و من هم بی توجه مثل بقیه سرم فقط به زندگی خودم باشد و آن ته ته قلبم یواشکی خدا را شکر کنم که سقفی بالای سرم است و نانی در سفره ام.
ما به همه چیزعادت می کنیم، طوری که حس می کنیم به قول کورت ونه گات « رسم روزگار این چنین است»

#پونه_شاهی
حصار_بوژان

برچسب ها : «به همه چیز عادت می کنیم »
«به همه چیز عادت می کنیم »
«قوانین مع »

p o by @pooneh.shahi 
اگر یک روز بیدار شوید و ببینید قوانین جاری سرزمین مان بر ع شده چه ع العملی خواهید داشت ؟
مثلا” دیه ی زن دو برابر مرد شده باشد . یا مثلا”سهم الارث زن دو برابر مرد باشد. یا اینکه مردها موظف باشند حجاب بگذارند و رعایت کنند و زن ها مبرا از آن . یا مثلا اکثر قاضی های سرزمین مان ن باشند و بیشتر قوانین نه وضع کنند . یا اینکه رئیس جمهور مملکت مان یک زن بشود . برای ما که صد سال از دنیا عقبیم این قوانین خنده دار است ولی کمی به کشور های دورتر نگاه کنید.
ما را ، شما را، این ها را ، چه می شود ؟!
#پونه_شاهی
#در_کوچه_باغ های _نیشابور_بوژان
#سیب_گرافی


برچسب ها : «قوانین مع » - قوانین
«قوانین مع » قوانین
«عروس ا نگیرید »



یکی از کابوس های کودکیم که مدام در بزرگسالی تکرار می شد، این بود که در خواب عروسکی را که خیلی دوست داشتم را از من می گرفتند و من با هق هق گریه ماس می به من برگردانند.

حالا که خیلی از آن کابوس ها گذشته حس می کنم همه یک عروسکی داریم که گاهی بی رحمانه از ما می گیرند، بی توجه به لطمه ای که به روح و روان مان می زنند .
حواس تان را جمع کنید یک وقت عروس ا نگیرید 
حال می تواند این عروسک چیزی شبیه قلب،مهربانی ، اعتماد، شخصیت و باورهای طرف باشد .
به قول نیچه جدای از خدا و بهشت و جهنم با این تفکر که خدا مرده و بهشت و جهنمی هم نیست انسانیت معنا پیدا می کند نه این که به خاطر ترس از این موارد هوای بقیه را داشته باشید . بیایید کمی انسان باشیم 
فقط کمی،کار سختی نیست. هوای هم دیگر را داشته باشیم البته نه از ترس خدا نه به خاطر بهشت نه به دلیل ترس از جهنم فقط و فقط از روی انسانیت ... 

برچسب ها : «عروس ا نگیرید » - بهشت
«عروس ا نگیرید » بهشت
« من یه پرنده ام»

p o by @pooneh.shahi


 

پرنده بودن خیلی خوبه ،  برای سفر نه بلیط هواپیما می خواد نه  پاسپورت نه ویزا .

هر وقت دلت از جایی گرفت دمتو می ذاری رو کولت بالاتو باز می کنی اوج می گیری .

دیدید  آدمی رو که به آسمون نگاه می کنه چقدر بلند پروازه  و ذهنش بازه و موفقه؟ 

حالا تصور کن این آدم خودش پرنده باشه.

تو حال و هوای این روزا اگه همه مون پرنده بودیم یا پرنده می شدیم خیلی خوب بود.

اینکه وقتی جایی باشی که نه هوا باشه نه آب نه اجازه ی حرف زدن داشته باشی ؛ 

پس بهتره که پرنده باشی و بپری و از هوای مسموم بری جایی که هوای پاک داشته باشه.


#پونه_شاهی 

#من_یه_پرنده ام


برچسب ها : « من یه پرنده ام» - پرنده ,باشی ,هوای ,باشه ,جایی
« من یه پرنده ام» پرنده ,باشی ,هوای ,باشه ,جایی
«ستاره ی دریایی لینکیا»


p o by @pooneh.shahi


 

ستاره ی دریایی لینکیا وقتی بازویش قطع می شود قادر است بازوی قطع شده را ترمیم کند و همچنین عضو قطع شده هم قادر است بقیه بدن خویش را ترمیم کرده و ستاره ی جدیدی از بازوی بریده شده بوجود آید.
یعنی از یک زخم دو ستاره مجزا بوجود می آید.
این حکایت ن ایرانی ست . مادرانی که با هر زخم با هر قطع عضوی قادرند خودشان بدون تکیه گاه زخم های شان را ترمیم کنند و تکه ی بریده و کنده شده از وجودشان را تبدیل به موجودی تازه متولد شده کنند که بعد از مدت کوتاهی آماده ی زخم خوردن است . 
اکثر ن ستاره های دریایی لینکیا هستند که تکیه بر بازوی خود زده اند.
زخم های کاری همیشه از طرف دشمنان بر پیکره ی انسان ها وارد نمی شود . 
گاهی از طرف انی که حتی دیگران هم انتظارش را از آنان ندارند ، بر وجود انسان می نشیند . زن ها موجوداتی که اغلب قدرت دفاعی ندارند جز گریستن، که این روز ها حتی از همین هم استفاده نمی کنند و مثل پادشاهی که زانو نزد ،در برابر زخم ها و ضربه ها تسلیم نشده و به ترمیم خود می پردازند. 

برچسب ها : «ستاره ی دریایی لینکیا» - ترمیم ,ستاره ,بازوی ,دریایی ,دریایی لینکیا
«ستاره ی دریایی لینکیا» ترمیم ,ستاره ,بازوی ,دریایی ,دریایی لینکیا
" جشنواره ى کشورى عصر داستان نیشابور"


گر هنر نبود جامعه تاب نمى آورد.

به نام خدا

داورى جشنواره ى کشورى عصر داستان نیشابور به پایان رسید.

مراسم اختتامیه به شرح زیر می باشد:

مکان: نیشابور، تقاطع چهارراه مدرس و بعثت، فرهنگسراى ى
برچسب ها : " جشنواره ى کشورى عصر داستان نیشابور" - داستان نیشابور
" جشنواره ى کشورى عصر داستان نیشابور" داستان نیشابور
"دعوتید به بیابونمون"



p o by @pooneh.shahi


یادمه بابا بزرگ وحیدهمیشه یه خاطره رو بیش تر از بقیه برامون تعریف می کرد .از تعریفش می شد فهمید روز خوبی رو گذرونده بود و تو خاطرش ماندگار شده .

می گفت :
جعفر خوش دست همه دوستا رو دعوت کرده بود توی باغش قبل از رفتن تصورمون از باغ یه جای رویایی بود پر از درخت و گل و بلبل با جوی های روانی که حوریا و پریا از همه مون پذیرایی می کنند و زیر درختاش نهرهای شیر و عسل جاریه و منم مجبور نیستم هر روز صبح پاکت شیر رو از یخچال بردارم و بریزم تو یقلوی و کمی داغش کنم و بعد عسل اضافه کنم بلکه یه لیوان می زنم تو جوب و یه شیر عسل آماده بر می دارم . 
رفتیم رسیدیم در باغ ، دوستا همه دسته جمعی کلی بوق و کرنا زدند تا در باغ باز شد .یه زمین خاکی بزرگ بود که تهش یه درخت داشت سر شاخه اش یه جوونه زده بود قد سر انگشت همه مون زیر سایه ی سرانگشت درخت جمع شدیم و کلی به دوستمون خندیدیم .
جعفر خوش دست کم نیورد خندید و گفت :
خ می گفتم پاشید بیایید بیابونمون می اومدید ؟
دیدیم راست میگه حق داره عمرا اگه می دونستیم باغ نیست می رفتیم .
بابا بزرگ وحید تعریف کرد دفعه بعد که با دوستاش می رن بیابون دوستشون جعفر خوش دست، هر کدوم سه تا نهال می برند . بعد از سه سال بیابون جعفر خوش دست واقعا باغی می شه در خور تحسین البته بدون وجود حوریا و پریا و جوی شیر و عسل .

برچسب ها : "دعوتید به بیابونمون" - جعفر ,بیابونمون ,درخت ,بابا بزرگ
"دعوتید به بیابونمون" جعفر ,بیابونمون ,درخت ,بابا بزرگ
"عیدتون مبارک"


  • p o by @pooneh.shahi 
  • سال ۹۶ هم تموم شد سالی که اتفاقات تلخ زیادی رو شاهد بودیم پلاسکو ،سانچی، ز له کرمانشاه،سقوط هواپیما، گلستان هفتم ، ت یب آرامگاه ها وت یب خونه ی خانواده ای که دو فرزند معلول داره توسط شهرداری، ما همه عزیزانی رو از دست دادیم که هیچ وقت خانواده ها و دوستانشون فکر نمی د که به این زودی بشن خدا بیامرز، امیدوارم سال جدید اتفاقات تلخ از این دست رو نداشته باشیم و یادمون باشه به همه محبت کنیم چون نمی دونیم کی چه اتفاقی برامون می افته یادمون باشه اینجا ایران است اینجا ایران است اینجا ایران است 
    و هر اتفاقی شاید رخ بدهد 
    پس مهربون باشیم و تا می تونیم گره از کار مردم باز کنیم .
    عیدتون مبارک
    هر روزتون نوروز 
    نوروزتون پیروز❤️
برچسب ها : "عیدتون مبارک" - عیدتون ,اینجا ایران ,عیدتون مبارک ,یادمون باشه
"عیدتون مبارک" عیدتون ,اینجا ایران ,عیدتون مبارک ,یادمون باشه
"ترس از دست دادن"
  • p o by @pooneh.shahi 
    ترس از دست دادن
    ____________
    بچه که بودیم وقتی دم عید برامون کفش می گرفتن تا چند شب با کفش تو بغل می خو دیم .بهترین اتفاق زندگیمون ید کفش و لباس نو بود . چقدر ساده خوشحال می شدیم .
    اگه خوابمون می برد و توی خواب مامانمون کفشا رو از بغلمون می کشید از خواب می پریدیم و تا ساعتها گریه می کردیم .می ترسیدیم از دست بدیم درست همون لحظه ای که خواب بودیم و رویا می دیدیم تمرین ترس از دست دادن داشتیم . این آغاز ترسهامون برای از دست دادن های بزرگتری در آینده بود .
    کفشها نماد تمام آرزوها و عشقهای ما بود آرزوها و عشقهای ک نه که همراه با ما بزرگ شدند .کفشها جاشونو به آدمها دادند ،با این تفاوت که آدمها رو نمی شد همه جا با خود برد و یا شبها محکم بغلشون کرد که ی از دستت نگیره تا راحت تَر بخو وآروم ترباشی.
    راستش چیزی که تمام عمر نفهمیدیم همینه ؛ اگه چیزی قرار نیست برای تو باشه و برای تو بمونه بهتره رهاش کنی . تو بچگی کفشها واقعا برای ما بود .مامانمون که از بین دستامون می کشید تا سرجاش بذاره بخاطر این بود که مطمئن بود اون فقط متعلق به ماست و با گذاشتن تو جا کفشی راحت تَر می خو دیم .
    ولی متاسفانه از همون اول اول. همون بچگی ترس از دست دادن داشتیم .
    بچه که بودیم کفشها رو از دست ندادیم ولی وقتی بزرگتر شدیم شاهد از دست دادنهای زیادی شدیم .اونم چیزهایی رو که مطمئن بودیم صاحبشونیم.

    #آرنیکا_نوه ی_خواهرم
برچسب ها : "ترس از دست دادن" - دادن ,بودیم ,کفشها ,شدیم ,خواب ,دادن داشتیم
"ترس از دست دادن" دادن ,بودیم ,کفشها ,شدیم ,خواب ,دادن داشتیم
فراخوان اولین جشنواره عصر داستان نیشابور.

فراخوان  اولین جشنواره عصر داستان نیشابور.


عصر داستان نیشابور در نظر دارد جشنواره ای را در دو بخش آزادو موضوعی برگزار کند.

جشنواره در دو بخش آثار نویسندگان را پذیرا می باشد.

محوریت موضوعی « آب و کمبود این عنصر است»

و در بخش دیگر موضوع آزاد است .

در بخش آزاد سه داستان از بین آثار ارسالی توسط داوران انتخاب می شوند.

در بخش موضوعی هم فقط یک اثر انتخاب می شود.

شرایط شرکت در مسابقه .

1)این مسابقه محدودیت جغرافیایی ندارد و از تمام ایران می توانند داستان ارسال کنند.

2) هر نویسنده فقط یک اثر را می تواند ارسال کند 

3) تمام داستان ها به آدرس [email protected] ارسال شود.

4)نام و نام خانوادگی نویسنده ، نام داستان ، شماره تلفن در صفحه ای جداگانه همراه با داستان ارسال شود.

5) حتما داستان ها ویرایش شود.

6)داستان های ارسالی محدودیت کلمه ندارندفقط معیار داستان کوتاه رعایت شودو بیشتر از پنج هزار کلمه نشود.

7)مهلت ارسال داستان فقط تا پایان 29 اسفندماه 1396 

زمان و مکان اختتامیه متعاقبا اعلام می گردد.

در این مسابقه فقط از دو داور نیشابوری استفاده خواهد شد که نامشان بعدا اعلام خواهد شد.

همراه با جوایز نفیس و لوح تقدیر.

دبیرهای اجرایی جشنواره:

امید شمسایی

زهره احمدیان 

برچسب ها : فراخوان اولین جشنواره عصر داستان نیشابور. - داستان ,جشنواره ,مسابقه ,نیشابور ,موضوعی ,داستان نیشابور ,داستان ارسال ,اولین جشنواره
فراخوان اولین جشنواره عصر داستان نیشابور. داستان ,جشنواره ,مسابقه ,نیشابور ,موضوعی ,داستان نیشابور ,داستان ارسال ,اولین جشنواره
"کیلومتر زندگیتو بذار رو صفر و بگو بسم الله"

p o by:pooneh.shahi



آدما ازت فاصله میگیرند و این فاصله ها روز به روز زیادتر میشه و تو کاری ازت بر نمیاد ... پیر می شی وسواس میشی و باز پیله می کشی دور

خودت چهل و دو سال پیله فکر می کنم هر پیله ای بود تا حالا پروانه می شد ولی خوب نشد پروانه نشد که نشد ...بد پیله ایه ...از بعضیها انتظار نداری .و از بعضی ها انتظار داری و همین میشه که زخم می خوری و زخم برمی داری ... به ترین وضعیت همینه که از هیچ ی انتظاری نداشته باشی ...دستتو بگیری به زانوت و زخمهاتو بتادین بزنی و چند تا چسب زخم و دوباره بلند شی ... روز از نو وروزی از نو ...دوباره استارت بزنی و کیلومترتو

بذاری رو صفر و بگی بسم الله و شروع کنی ...فقط یادت نره ایندفعه حتمنی به خدا اعتمادکنی ...


 #پونه_شاهی 

 هجدهم بهمن سال یکهزار و سیصد و نود وشش

یادداشتی از تاریخ 30 آبان 94

برچسب ها : "کیلومتر زندگیتو بذار رو صفر و بگو بسم الله" - پیله
"کیلومتر زندگیتو بذار رو صفر و بگو بسم الله" پیله
"گزارش رونمایی کتاب درخونگاه "

رونمایی کتاب "درخونگاه" اثر "پونه شاهی" با مدیریت خانم لیلا زنده دلان در تاریخ ٥بهمن ماه١٣٩٦در تالار ادیب اداره ارشاد شهرستان نیشابور انجام شد

در رونمایی فوق رئیس اداره ارشاد جناب آقای کرخی و نویسندگان و شاعران و فرهیختگان و اساتید محترم شهرستان نیشابور حضور داشتند . برنامه راس ساعت ١٨:١٠ دقیقه با تلاوت آیاتی از قرآن کریم و سپس پخش سرود ملی آغاز شد .سخنرانی توسط سخنرانان فرهیخته آقایان :
مهدی نوروز معاونت دانشجویی آزاد ی 
مرتضی ف ی رمان نویس محبوب نیشابور و برنده جایزه ادبی واو
علی اکبر رضا دوست و فرهنگی ارجمند نیشابور 
انجام شد.

 م ن سخنرانی گروه موسیقی دریج با مدیریت رضا ایرجی با اجرای تراکهایی محفل رو نمایی را رونقی دو چندان بخشیدند . بعد از إتمام سخنرانی توسط اساتید که إشاراتی بر مبحث داستان و داستان نویسی داشته و ای از نقاط قوت و ضعف کتاب را عنوان د،نوبت رونمایی از کتاب توسط صادقی عزیز پدر تئاتر نیشابور و جمعی از بزرگان و فرهیختگان ادبیات و ان و سروران چون مجید نصرابادی ، نیرابادی ، محمدطاهر گاراژیان انجام پذیرفت مراسم راس ساعت ٢١ بعد از گرفتن ع با مهمانهای محترم و حضار گرامی پایان یافت.

#پونه_شاهی

#درخونگاه

#نیشابور

برچسب ها : "گزارش رونمایی کتاب درخونگاه " - نیشابور ,رونمایی ,کتاب , ,درخونگاه ,سخنرانی ,شهرستان نیشابور ,سخنرانی توسط ,اداره ارشاد ,پونه شاهی ,کتاب درخونگاه
"گزارش رونمایی کتاب درخونگاه " نیشابور ,رونمایی ,کتاب , ,درخونگاه ,سخنرانی ,شهرستان نیشابور ,سخنرانی توسط ,اداره ارشاد ,پونه شاهی ,کتاب درخونگاه
اعلام



سلام و درود بر تک تک شما  دوستای خوبم بزرگواران  همیشه همراه 


جهت تهیه کتاب " درخونگاه" با شماره  09154190536 بنام آقای زروندی  مرکز پخش کتاب  _ شهر کتاب پرنیان  می تونید تماس بگیریدیا از طریق  تلگرام با این خط که اعلام شده  ارتباط برقرار کنید .


و لطفا" لطفا" بعد از خوندنش تمام نقداتون رو توی وبلاگم بنویسید ممنونم

برچسب ها : اعلام
اعلام
"معرفی کتاب: اسفار کاتبان _ اثر: ابوتراب خسروی"
  • p o by : pooneh.shahi


  • کتاب اسفار کاتبان رو به توصیه ی پسر خواهرم # _نیک بخت خوندم البته خود کتاب هم از مجموعه کتابهای نفیس عزیز هست ممنونم که این کتاب رو بهم معرفی کرد .
    رمان در مورد دو تا دانشجو هستش که پسره مسلمون و دختره یهودیه که مجبور میشن یه تحقیق دانشجویی رو با هم انجام بدن موضوع تحقیق در مورد قدیسین هستش که داستان علاوه بر این موضوع و پرداختن به شدرک قدیس یهود به داستان زندگی اقلیما دختر یهودی و سعید بشیری پسرمسلمان پرداخته شده و همچنین لابلای داستان کاتب شیخ یحیی کندری ماجرای شاه منصور مظفری روروایت میکنه داستان عناصر پسامدرن رو داره جذاب و گیراست منتهی من با پایان داستان ارتباط برقرار ن .منظورم خونسردی سعید بشیری نسبت به سرنوشت اقلیما
    *****قسمتی از کتاب
    آذر بلند و کشیده بر نطع باقی مانده ، سر رابر تن جفت کرده اند و با نخ جراحی بخیه زده اند. رفعت ماه تحمل خوبی دارد .می تواند گریه نکند .نباید گریه کند. حالا وقتی نیست که گریه کند . صورتش کبود شده ، من نمی گویم که چه باید . او هم چیزی نمی گوید .من آذر را بر دوش می کشم . رفعت ماه هم کتاب هایش را جمع کرده و جایی می گذارد . از پله های ایوان پایین می آییم . محوطه ی باغ مثل همیشه ت است . با اینکه پاییز است، باد نمی آید تا برگی از درختان سپیدار و تاک و سیب بیفتد.



برچسب ها : "معرفی کتاب: اسفار کاتبان _ اثر: ابوتراب خسروی" - داستان ,کتاب ,کاتبان ,اسفار ,اسفار کاتبان ,ابوتراب خسروی ,سعید بشیری
"معرفی کتاب: اسفار کاتبان _ اثر: ابوتراب خسروی" داستان ,کتاب ,کاتبان ,اسفار ,اسفار کاتبان ,ابوتراب خسروی ,سعید بشیری
"درخونگاه"


درخونگاه  اسم اولین کت ه که منتشر مجموعه ی داستانهای کوتاه هستش که هر کدومشون حکایت خودشو داره . از اینکه اولین کتابم چاپ شده خیلی خوشحالم ولی از اینکه آیا کار خوبی هست یا خیر ؟ اینکه  آیا بعد از خوندنش  میشه چند مطلب خوب تو ذهن باقی بمونه  یا نه ؟ اینکه آیا درست و خوب نوشته شده یا نه ؟ همه ی اینها دغدغه های فکری این روزهای من هستش  دوستم خیلی هیجان زده ست و خیلی بهم کمک میکنه تو برگزاری جشن رونمایی . راستش من خودم دوست نداشتم جشن رونمایی داشته باشم  تو فکرم یک فضای ساده و آروم با تعداد کمی از دوستانی که جلسات داستانی رو  هفته ای یکبار برگزار می کنیم در نظرم بود ولی  افتادم رو دوری که نه میشه برگشت و  نه میشه گفت نه . زحمتهای دوستم رو نمی تونم هدر برم دختر مهربونی که بیشتر از من در تلاش و تکاپوی برگزاری این رونمائیه .

از دوستانی که کتاب رو خواهند خوند درخواست میکنم که نظراتشون رو برام تو وبلاگ بنویسند ایرادات کارم بیشتر مد نظرم خواهد بود تا در کارهای بعدی حواسم به ضعفها و ایراداتم باشه ممنونم دوستتون دارم 

و اما در مورد کتاب قسمتهایی از کتاب رو براتون می نویسم :

محله ی درخونگاه 

_____________

" امشب که به گذشته برگشته ام و خاطرات  یکی یکی مثل واگن های قطار مسافربری از جلو چشمانم رژه می روند ، فهمیده ام که محله ی ما محله ی خاصی بود با آدم های خاص که حتی بدترین شان هم خوبی هایی  داشتند که بیشتر خوبی هایشان در یادم مانده است "

***

خدای تقلبی 

___________

هر بار که کولی ها  به روستای آنان می آمدند، چیزهای تازه  ای برای آن ها می آوردند و از اخبار سرزمین های دیگر برایشان سخن می گفتند.

این بار اطراف چادر خوزه از همه شلوغ تر بود . خوزه بیرون چادر بر روی یک میز چوبی گرامافون را گذاشته بود و مردم با تعجب به آن نگاه می د . خوزه شروع به سخنرانی و معرفی دستگاه جدید کرد و گفت : " من قادر هستم شما را به وجد آورده و شما را وادار به یدن کنم با این دستگاه " و به گرامافون اشاره کرد .

سوزن گرامافون را روی صفحه گذاشت . آهنگ تند و شاد و زیبایی که با ساز دهنی زده می شد در فضا پخش شد و همه ی مردم د ده خنده بر روی چهره هایشان نقش  بست و جوانان دست در دست هم شروع به پای زیبای محلی د.

***

سوز و ساز

__________

دوازده ساعت گذشته است ولی هنوز در سرم قطاری در حرکت است که نه توقف دارد و نه به مقصد می رسد . از دست قرص های دیازپام هم کاری بر نیامده. مثل سوزنبان مسئول و دلسوزی چشمانم باز مانده و نتوانسته ام تمام شب حتی برای لحظه ای بخواب بروم .

...

 تقصیر من نبود ، تقصیر سحر هم نبود . شاید تقصیر ایستگاه قطار بود با آن جمعیت زیادو بچه های ریز و درشتی که مدام جیغ می کشیدندو بالا و پایین می پ د یا گریه می د یا  گرسنه می شدند  و یا دستشویی داشتند. با آن لباسهای رنگا رنگ شان . اصلا" تقصیر پدرها و مادرها بودکه مدام بچه هایشان رابا خود می آوردند.

***

من از ستاره سوختم 

___________

پک عمیق دیگری به سیگارش زد و ادامه داد: " من باید برم ملافه ها رو بشورم . می بینمت . خداحافظ ..." و گوشی را گذاشت . ملافه هایی را که جمع کرده بود و جلو پایش تلنبار بود از نظر گذراند . باید می شست در واقع هر روز این ملافه ها را می شست  . اصلا" ملافه ها برای شستن بود و بس...

***

پ.ن: این هم  قسمتهایی از چند داستان از مجموعه ی در خونگاه 

برچسب ها : "درخونگاه" - ملافه ,خوزه ,گرامافون ,تقصیر ,هایشان ,محله
"درخونگاه" ملافه ,خوزه ,گرامافون ,تقصیر ,هایشان ,محله
" گاهی وقتی برای خودت"

"گاهی وقتی برای خودت"
------------------
من زنی بودم که تمام وقتم را صرف دیگران می  در واقع خودم  را فراموش کرده بودم و حتی  اولویت آ هم نبودم .
 تمام مدت فکر و ذکرم این بود که همسرم چه می خواهد فرزندم چه دوست دارد مادر و پدرم چه نیازی دارند . 
اینها همگی خوب است حتی خیلی هم خوب است ولی روزی به خودم آمدم دیدم من هیچ وقتی را برای خودم اختصاص نداده ام تمام قرارهایم را با دوستان و همدوره های ی بخاطر خانواده ام لغو کرده  بودم  . 
 من که اهل کتاب و کتابخانه بودم  سالها بود که به کتابخانه نرفته بودم وآ ین کت را که خوانده بودم مربوط به 10 سال قبل بود . 
احساس روزمرگی به من دست داده بود و روز به روز بیشتر در خودم فرو می رفتم و این تغییر در زندگی من تاثیر زیادی گذاشته بود . همه چیز عالی بود تمیزی و نظم خانه و رسیدگی به تک تک افراد خانواده اینها باید حس خوبی را در من ایجاد می کرد ولی متاسفانه اینگونه نبود حس خوبی نداشتم . اولین ی که پی برد همسرم بود . 
یک شب بعد از خو دن بچه ها در حالی که داشت کت را می خواند و من پبراهنش را اتو می زدم صدایم زدو گفت بیا کمی حرف بزنیم  . 
گفتم دستم بند است و باید پیراهنش را اتو بزنم . 
گفت :پیراهن رو لطفا" ول کن حرفهاو کارهای مهمتری از اتو زدن داریم .
گفتم : مثلا چه کاری . 
گفت: مثلا حرف زدن در مورد تو.
با تعجب نگاهش و بعد اتورا خاموش و رفتم روبرویش نشستم هنوز ننشسته بودم که نیم خیز شدم بروم .
گفت : کجا
گفتم : برم دوتا چایی بریزم .
گفت : بشین من می ریزم .
چایی ها با دو تیکه کیک که بعد از ظهر پخته بودم  سر میز آمد  .
 همسرم در حالیکه به پشتی کاناپه تکیه می دادگفت : کیکم اوردم که دیگه بهانه ای نباشه .
خندیدم گفتم : خوب کاری کردی .
حالا که روبرویش نشسته ام می بینم خیلی وقت است اینگونه دونفری در مورد من حرف نزده ایم .
همسرم گفت : من   تمام این سالها شاهد این بودم که تو از صبح که بلند می شی تا شب که می خو  مدام دنبال برآوردن خواسته های من و بچه ها و پدر و مادرامونی  این خیلی خوبه ولی تو خسته شدی .اینو خودت نمی فهمی اون شور و حال اول زندگیمون رو در تو نمی بینم . من در این مورد خیلی فکر .  وقتی خوب دقت دیدم همه ی ما بجز تو یه وقتهایی رو بخودمون اختصاص می دیم مثلا سارا و سینا بچه هامون وقتهایی رو به دوستاشون اختصاص میدن  یا با هم بیرون می رن یا کارهایی برای خودشون انجام میدن یا حتی من به دیدن دوستام میرم  است میرم کتابخونه میرم و ها هم کوه میرم . هر وقتم خواستم تو مشارکت کنی گفتی نه من باید بمونم ناهار درست کنم یا باید بمونم شام درست کنم .یا باید به بابا مامان سر بزنم . همه ی اینها با عث شده تو هیچ وقتی برای خودت نداشته باشی و این از درون تو رو خسته کرده . برای همین من با بچه ها صحبت  قرار گذاشتیم از این به بعد   تو کارها ی خونه بهت کمک کنیم من هفته ای دو شب شام درست می کنم و سارا و سینا هم دو شب دیگه رو بعهده گرفتند پس بعد از ظهرای این روزها تو فرصت پیدا میکنی برای خودت وقت بذاری هر کاری دوست داشته باشی انجام بدی  . سارا و سینا هم گفتند ها رو خودشون غذا درست میکنند تو اگه دلت خواست ها با من بیای  بریم توچال تا جانپناه شیر پلا هم روحیه ات بهتر میشه هم ساعتهای بیشتری کنار هم خواهیم بود.
اشک شوق در چشمهایم جمع شده بود از اینکه همسرم و بچه هایم به من فکر کرده بودند نمی دانستم چه بگویم .
قطره اشکی روی گونه ام غلطید و گفتم:  خیلی ممنونم حالا که خودم هم فکر میکنم می بینم من به این وقت نیاز دارم . از تو و بچه ها ممنونم چقدر خوبه که به خواسته های من  فکر کردین . کارهای زیادی هست که باید انجام بدم  .
داد همسرم بلند شد که : بازم کار ...
خندیدم گفتم : منظورم کارهای خودم دیدن دوستام رفتن کتابخونه و اومدن کوه با تو .
خندید و گفت :  پس بفرما دهنتو شیرین کن که روزهای خوبتری پیش رو داریم .
#پونه_شاهی
پ.ن: 
1-پخش از رادیو در برنامه داستان راه شب با صدای آقای #پیام_بخشعلی  نویسنده #پونه_شاهی
2-ع تصویر نوه ی خواهرم آرنیکا دختر کوچولوی موفرفری دوست داشتنی  
برچسب ها : " گاهی وقتی برای خودت" - همسرم ,خودت ,میرم ,گفتم ,خیلی ,درست ,برای خودت ,وقتی برای ,باید بمونم ,دیدن دوستام ,خندیدم گفتم
" گاهی وقتی برای خودت" همسرم ,خودت ,میرم ,گفتم ,خیلی ,درست ,برای خودت ,وقتی برای ,باید بمونم ,دیدن دوستام ,خندیدم گفتم
"پهلوانان هرگز نمی میرند"

 سوت هر قطار 

یعنی یادمان باشد 

پهلوانان هرگز نمی میرند 

***

بر روی تمام ریلها 

بگوش می رسد 

صدای دویدن تو

با مشعلی در دست 

ای روشنی بخش تمام ریلهای تاریک

روشنایی دستانت را به کدامین جهان بخشیدی؟؟؟

#پونه_شاهی

پ.ن: تنها قهرمان زنده ی قصه هامون بود خدا رحمتش کنه ریزعلی خواجوی  یا همون زبرعلی حاجوی مردی که بزرگ بود روحش شاد و قرین رحمت الهی 

برچسب ها : "پهلوانان هرگز نمی میرند"
"پهلوانان هرگز نمی میرند"
"نلرز کرمانشاه"


می لرزد تنم

وقتی که می لرزی کرمانشاه 

کورد میمیرد ولی نمی شود تسلیم

قصه اینگونه آغاز شد

شعر شد و پیچید:


آسمان تاریک بود 

که زمین لرزید 

عده ای خواب بودند

که عده ای در خواب 

جا ماندند

ماشینها 

را پر می کنیم

دل ها را خالی 

می زنیم به دشت 

دشت ذهاب 

یا می زنیم به پل 

س ل ذهاب 

می زنیم به قصر 

قصری که شیرین نیست 

که فرهادش خاموش مانده 

مثل بیستونی که بی ستون مانده

نیست چیزی اینجا جز آوار

حجم بزرگ ویرانی 

هنوز هم 

امن ترین جای دنیاست 

آغوش مادران 

زیر آوار نوزاد در بغل 

زندگی جاریست 

ماشینها خالی می شود 

و دل ها پر 

پر می شود از رنج 

پر می شود از غم 

اندوه جاریست 

لبریز می شویم 

و 

سر می رویم از درد 

ملتی یتیم هستیم 

دست در دست هم 

به قول سیمین 

جان بهبهانی

" دوباره می سازمت وطن 

اگر چه با خشت جان خویش"

هر چند 

که

آسمان بعضیها 

تاریک است 

 و روشن نخواهد شد

هر گز ، هرگز

آسمان آنانی که

بخواب زده اند خود را 

و نمی بینند رنج خلق را 


#پونه_ شاهی 

#ز له_کرمانشاه_آبان_96

برچسب ها : "نلرز کرمانشاه" - زنیم
"نلرز کرمانشاه" زنیم
" ماهی یا ماهیگیر"


p o by:pooneh.shahi



زندگی کدام یک سخت تَر است ؟
ماهی یا ماهیگیر؟
اینکه صیاد باشی یا صید ؟
انسان در همه ی زمانها در این تردیدمی ماند .چه انسانهای صیادی دیدم که از سختی زندگی می نالیدند و چه بسیار انسانهایی 
دیدم که از سختی صید بودن می نالیدند.
براستی زندگی کدام یک سخت تَر است ؟؟؟
ماهی یا ماهیگیر؟؟؟

برچسب ها : " ماهی یا ماهیگیر"
" ماهی یا ماهیگیر"
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.525 seconds
RSS