پنجشنبه صبح با همکلاسی زدیم بیرون. کپلچه رو هم بردیم پیش مادربزرگش! 

با همکلاسی رفتیم خونه ی یه دوستی که طلافروشه. خواهرشوهر خواسته بود براش سکه ببریم و بفروشیم. بعد رفتیم تجریش! 

اوف!!!!

چقدر راه رفتیم و چقدر هله هوله یدیم. 

برای ناهار آش رشته خوردیم. بعد همکلاسی گفت بریم شوش؟ گفتم بریم! 

گفت خوشم میاد که پایه ای! 

وسط راه به علت ترافیک مسیرمون رو عوض کردیم و رفتیم منیریه. اونجا هم کلی پیاده روی کردیم و لباس ورزشی و کتونی تماشا کردیم و با دیدن قیمت های نجومی حس چشمامون گرد شد. 

بعد رفتیم دنبال کپلچه و رفتیم خونه. ساعت شش غروب بود. منم خیلی خسته شده بودم و سردرد هم داشتم.

کپلچه توی ماشین حرف های عجیبی میزد. 

توی آسانسور پرسید: اون اسباب بازی کوچولوئه توی کمدتون مال کیه؟ مال نی نیه؟

من یه عروسک حیوون کوچولو که کوک میشه و راه میره یده بودم و توی کمد گذاشته بودم برا اینکه اگه ی اومد خونه مون که بچه کوچیک داشت بدم بهش باهاش بازی کنه.

گفتم اونو یرم بدم به بچه ی دوستم.

کپلچه با شیطنت خندید و گفت: شاید هم  بدین به یه نی نی دیگه!


همکلاسی ژامبون بوقلمون یده بود. من سر درد شدیدی داشتم و میبایست آمپول هم میزدم. به همکلاسی گفتم من غذا نمیخورم. شما هم همون ژامبون رو بخورید. (دوتاشون هم عاشق ژامبون هستند)

همکلاسی گفت برات لقمه بگیرم؟ گفتم نه عزیزم. تو که میدونی این چیزا برا من خوب نیست.

یهو نیش کپلچه تا بناگوش باز شد و گفت چرا ؟ 

گفتم چون اینا چاق میکنه و من نمیخوام چاق بشم. 

وروجک غش غش خندید و گفت ما دوتا که چاق هستیم! 

من رفتم توی اتاق که آمپول بزنم. متاسفانه سرنگ بی هم مثل دو سه روز قبلی مشکل داشت. همکلاسی رو صدا .کپلچه خواست بیاد توی اتاق. گفتم تو نیا. به بابا بگو بیاد(آخه در جریان آمپول های من نیست و خیلی خیلی هم از آمپول میترسه!)

از اتاق که اومدم بیرون برا پدر و دختر خوراکی آوردم و خودم هم گفتم که نمیخورم. آخه سرم درد میکرد. ناگهان کپلچه گفت: این روزها ح بهم خورده که بالا هم بیاری! 

چشام شد چهارتا! انتظار این حرف رو از پیرزنهای اطراف داشتم اما از یه بچه ی یازده دوازده ساله نه! این هم تاثیر تماشا سریال های مز ف ایرانی روی بچه ها ! 

مطمئن شدم چیزی که توی کله ی این بچه است همونه که توی کله ی لیلیه! 

بهش گفتم: چرا باید ح تهوع داشته باشم ؟

گفت شما و بابا امشب خیلی عجیب شدید. گفتم: چرا؟

 همکلاسی گفت: آمپولت رو بهش نشون بده تا بفهمه چه خبره!

 کپلچه گفت: آمپول داری؟ 

گفتم: بله. توی اتاق داشتم آمپول میزدم. 

گفت: چرا آمپول میزدی؟ گفتم: برا سردردم گاهی باید آمپول بزنم. بابات گفته بود تو از آمپول میترسی. برا همین نخواستم ببینی!

****

امروز صبح رفتیم باغ وحش. 

توی باغ وحش یه جا کپلچه اشاره کرد به یه زن و شوهر که دوقلو داشتند. با یه کالسکه ی دوقلو. 

همکلاسی به یه کالسکه ی دیگه اشاره کرد و گفت این بالای دومیلیون قیمتشه. بعد درمورد لوازم کودک حرف زد و قیمت های نجومی اونها.

من گفتم: برو خدارو شکر کن که بچه کوچولو نداری! 

کپلچه گفت: از کجا معلوم. شاید یه نی نی آوردین!

خیلی سریع و خلاصه گفتم: نی نی آوردن جش زیاده و ما اونقدرا پول نداریم. 

این یعنی نقطه ته خط! 

****

اونقدری که این بچه داره به بچه دار شدن ما فکر میکنه مادرشوهر من فکر نمیکنه! 

نمیدونم اینا افکار خودشه یا تحت تاثیر حرف های اطرافیان این حرف ها رو میزنه. 

****

الان پدر خانواده خو ده، من روی کاناپه در حال تایپ م، کپلچه یه بالش برداشته و جلوی تلویزیون دراز کشیده و داره کارتون میبینه.

****

امروز بعد از باغ وحش رفته بودیم کورش.

اونجا که میرم چشمم دنبال یه خانم چادری ریزه میزه میگرده با دوتا دختر یکی بزرگتر و آروم. اونیکی کوچیکتر و شیطون.

****

خدایا سپاس برای خانواده ی کوچیک دوست داشتنیمون.

خدایا سپاس برای روزهایی که میگذرند حتی سخت!

خدایا سپاس برای اینکه میتونم روی پاهام راه برم.