بعد از این همه سال، باز، لحظۀ آ داشت همه چیز به هم می خورد و چون این بار به لطف خدا، مقدمات زندگی را دو نفری فراهم کرده بودیم، بهانه ای نمانده بود جز بهانۀ به تأخیر انداختن مراسممان. زیر بار نرفتیم و جریمۀ این زیر بار نرفتن، به هم خوردن مراسم عروسیمان بود. مراسمی نگرفتیم و درست روز قبل از خداحافظی از شیراز، چند تا از شاگردهام و مربی ها جشن کوچکی توی خانه برایمان گرفتند، دو تا از هم مباحثه ای ها را هم دعوت کرده بودند، شب بی نظیری بود. مراسم ازدواج ما، در کنار انی برگزار شد که روحم انس عجیبی با آن ها داشت، از بودنشان شادِ شاد بودم و چه جایی بهتر از خانه...

حواشی:
1.کنارشان شام عروسیمان رو خوردیم. چند نفری چراغ روشن خانه را دیدند و آمدند و از شام عروسیمان خوردند. دعایمان د و رفتند.

2.عذر خواهم بابت نوشتن این خاطرات. گفتم شاید برای یک نفر مفید باشه و اگر ی توی موقعیت مشابه باشه، یک وقت دلش نگیره و مطمئن باشه که خداوند بهترین ها رو رقم می زنه، جوری که بگی "خدایا ممنونم که چیزی که می خواستم نشد و بهترش رو پیش آوردی"...