بخش دوم

رویکرد شکل دهی ( shaping approach )

در رویکرد شکل دهی ، چارچوب تحلیل پدیده ها بر اساس شکل پذیری جامعه مخاطب و تاثیر گذاری آن در ساختارهای رفتاری و اجتماعی است . گر چه این تاثیر پذیری بر روی جامعه جهت وارونه به خود میگیرد .

میتوان چنین پنداشت که ، هنر در طیف وسیع و گسترده خود، کارکرد اثر بخشی را برای جامعه مخاطب و هدف خود داراست . از این جهت ویژگی هنر در بستر ایدئولوژیک ، بیشتر بر جسته میگردد .

در اینجا ، میتوان آثار م ب مظاهر مادی هنر را بر روی جامعه از منظر نوع آن و تکثر در شیوه های اجرایی که اه خاصی را منطبق بر یک شیوه رفتاری ، ظاهر می سازد ، مصداق عینی پدیده های اجتماعی دانست . آنگونه که ناظران فرهنگ توده و منتقدان اجتماعی پایه های استدلالشان را پی می ریزند ، هنر های عامه پسند در مسیر رشد جامعه به سوی رفتارها و هنجارهای خاص گام بر میدارند و این حرکت و گام سپاری هنرهای توده میتوانند باز تاب واقعیاتی باشد که در عرصه های اجتماعی جریان دارد . و در روایتی دیگر گفته میشود ؛ نوعی از هنر در رویکرد شکل دهی ، سبب انحطاط اخلاقی و رفتاری است حال آنکه ، شاید هنر در توسعه و گسترش آن رفتار خاص و فرا گیر شدن چنین ویژگی دخ و تاثیر گذار باشد . به سخن دیگر ، عینیت رفتارهای غیر هنجاری که خاص طیف های اجتماعی در ده فرهنگهای یک جامعه ، اشکالی از شاخص های نمادین به خود میگیرد در پدیدار شدن آنها ، هنر و فرهنگ توده به عنوان نقش مکمل و حمایت کننده را ایفا میکند که این مهم میتواند تاییدی اجتماعی در فرایند مشروعیت بخشیدن به چگونگی آن رفتار بوده و دلیل تشدید کننده در روند جامعه پذیر ذکر گردد . چیزی که مار یست ها از آن به عنوان کانالیزه طبقات اجتماعی در راستای پذیرش ارزشها و ایدئولوژی حاکمیت نام میبرند .

دیدگاه شکل دهی از زاویه مار یست ها ، ابعاد منفی و م ب این تاثیر پذیری و شکل دهی را بررسی می کند . گر چه این نوع نگرش را میتوان در هر یک از چارچوبهای مکاتب نظری و در جامعه شناسی با توجه به سلطه و حیطه ایدئولوژیک آن بصورت ملموس مشاهده کرد .

پیش نگریهای رویکرد شکل دهی ، خبر از دگرگونی بنیادین و یا سقوط بنیادهای اجتماعی در جامعه ای را میدهد که نهادهای مالوف آن در گیر با تاثیر پذیریهای عام یافته در شکل دهی فرهنگی است .

هنر و تعالی :

ماتیو آرنولد ، شاعر و منتقد ادبی ، از نخستین های نظریه پردازی در شکل دهی است . به اعتقاد او ،" فرهنگ " چیزی است ( پدیده ای ) که دست چین شده از تمامی بهترینهایی است که در شه و بیان می گنجد . او هنر را تنها به هنرهای زیبا اطلاق می کند . واژه زیبا می تواند در یک قالب پارادو ی القاء کننده مفهومی باشد که نسبیت فرهنگی را به چالش کشاند . در منظر هنر مند ، زیبایی چگونه معنی میگردد ؟ تعریف زیبایی را در کدامیک از معیارهای شناختی میتوان قرار داد ؟ آیا هنرهای نوین و آوانگاردی که هر یک در صور بیانی خاصی نسبت به موازین و چارچوبهای کلاسیک پا را فراتر نهاده و حدود و مرزهای زیبا شناختی را در نوردیدند ، میتوان ادعا کرد که قالبهای اساسی زیبا شناسی را نادیده انگاشته اند و به همین دلیل در محدوده هنرهای زیبا قرار نمی گیرند ؟ چگونه میشود ، سطوح و انواع هنرها را در تقسیم بندی آن در جایگاه هنرهای زیبا قرار دارد و آن دیگری را خارج از دایره تعریف هنرهای زیبا قلمداد نمود ؟

مکاتب نوینی که از قرن نوزده به بعد ، پا به عرصه وجود نهاده اند ، در کدام طیف از تعریف هنرهای زیبا در معنای عام می گنجد ؟ چنین پنداشتی از تقسیم بندی در صور هنر ، که آن را به هنرهای زیبا و در مقابل ، هنرهایی که ویژگی زیبا شناختی در آنها تحت شعاع المانهای دیگر قرا گیرد شاید ، وافی به مقصود نباشد. به اعتقاد آرنولد ، اگر هنرهای زیبا ، توانایی بهبود شرایط عمومی و پیشگیری از هرج ومرج های جامعه را دارد ، بنابر این گونه های دیگر در توانائیهای بشری که تقسیمات هنر به مفهوم عام را شامل میگردد از چه کارکردهایی دارا خواهند بود . و اصولاً جایگاه هنر چه در چارچوب زیبا شناختی و چه در حیطه های فارغ از آن ،کجاست ؟

هنر ، میتواند کارکرد جاودانگی بشر را در بستر مادی حیات ( طبیعت ) برای گونه خود به همراه داشته باشد ، همچنانکه افلاطون در گفتمان " ضیافت " مفهوم و منظور از جاودانگی را برای بشر ، نه تنها تکثیر و تولید نسل نمی داند ، بلکه ؛ انجام کارهای خطیر و بزرگ را برای جامعه انسانی به مثابه فرایند جاودانگی و ماندگاری بر می شمرد .

ذات ، افسانه پروری و تخیل گرایی در زندگی اجتماعی ، بویژه برای توده های وسیعی از مردم که سطح آگاهی خویش را در لایه های رویی جامعه ، شناور نگه می دارند ، یکی از شاخص های متعارض در منحرف ساختن مسیر آگاهی جمعی است و این تعارض میتواند پهنه وسیعی از حیات مادی را در اشکال فرهنگی دگرگون سازد .

زیانبار بودن این رفتاردر گستره اجتماعی،در تغییر سبک فرهنگی حول محور ( سواد هنری ) برای ساختار جامعه ای است که مسیر خود را از گزینش های آثار ماندگار و فا به سوی شه های افسانه محور و تخیل گرا تغییر می دهند . عوام گرایی و توده گرایی تقابل میان دو ساختار هنر در مفهوم است . تولید آثار فا و بزرگی که توسط نخبگان در گونه های متنوعی از فرهنگ مادی در جوامع فرهنگی خلق می گردد در مقاومت با جریان رو به رشد و فزاینده هنرمکتوب ومصوری که سلیقه های سطحی وظاهری عوام را در وارونه سازی واقعیات و کژ نمایی آگاهی ، در راس نیازهای فرهنگی قرار میدهد .

خاستگاه این سبک در توسعه هنر مردم پسند ، فارغ از مفهوم مقبول و مشروع آن ، به قهقرا کشیدن شه و تعمیق رفتارهای ارتجاعی است که سیاق عام گرایی را در پندارهای انحرافی و افی گسترش می دهد . هنر مردم پسند ، شاید در ظاهر برای جامعه در سطوح کلانی بتواند پذیرش عمومی و مشروعیت را در بستر زمان و مکان به دست آورد حال آنکه ، شرایط آگاهی و فرایند تخدیری آن در لایه ای از جامعه به چالش و تغییر روی می نهد .

در رویکرد باز تاب ، هر آنچه که در ساختار هنر و فرهنگ عینیت میافت ، واقعیت جامعه ای بود که بر اساس زیر ساخت خود به باز نمایی محتوایی و ماهیتی آن شکل می بخشید . این دیدگاه در چارچوب نظری و باور مار یست ها مشهود و ملموس است .از اینرو رویکرد شکل دهی نیز متاثر از ماهیت واقعیتهای باز نگرانه در انعکاس عناصر و اجزای کنش های اجتماعی است که به شیوه های متفاوت صورت مادی و اشکال حیات را مجسم و مصور میسازد .

هژمونی :

آنتونیو گرامشی ، هژمونی را سلطه کنترل فرهنگی می داند که از رهگذر هدایت گری و ترغیب ، حاکمیت خود را مستولی می کند او بر خلاف دیدگاه مار که توسل به زور و قدرت را سبب ایجاد کانون های مقاومت می داند ، سعی در جلوه گر آرمانهای مسلط ، باز تاب علایق و حاکمیت را از جریان عینی واقعیاتی دارد که سطح گستردگی آن در میان اعضای جامعه پذیرفته شده باشند ؛ هژمونی دراین تعریف یعنی :

ابزاری فرهنگی و ایدئولوژیک که گروههای مسلط در جامعه اساساً ( اما نه منحصراً ) طبقه حاکم را در بر میگیرد . تداوم این غلبه گرایی ، مشروط به " رضایت خود انگیخته " گروههای تحت سلطه است .

ایده اشتغال ، هژمونیک است . بدین معنی که ؛ پرسش گری آن و چالش ماهیت اشتغال از توانایی عاملان انسانی خارج نیست در حالیکه اغلب این کنش صورت نمی پذیرد . دلیل عمده این عدم پرسش نیز آن است که فعالانه در پی طلبش هستیم . ایده اشتغال از این جهت هژمونیک است که هر آنچه را در گذشته به عنوان عناصر لو به حساب می آمده در زمان حال از ضروریات زندگی تلقی میشود .

این فرایند در دیدگاه مار یست ها ، به عنوان یک وضعیت مطلوب و نافع برای سرمایه داری است که به دنبال نیروی کار داوطلب برای بهره برداری در مسیر اه خود است . نقش نخبگان در آفرینش و خلق محصولات فرهنگی بر مبنای علایق و همسویی با آنچه که ایده های خود را تعریف می کنند شکل می پذیرد .

بنابر این در تمامی آثار از جمله ؛ نمایشها و ها که موقعیت های افراد را بازتاب می سازد ، همواره در هژمونی اشتغال قرار دارد.این از آن جهت معنا میشود که حتی تناسب این اشتغال نیز نتواند در صور بصری نمایش داده شود . ( به دیگر سخن ، افراد و عناصر عادی ، شخصیتها در صحنه های خلق آثار هنری به نوعی شاغل هستند گر چه در فضا و موقعیت های مادی اشتغال دیده نشوند .)

نظریه انتقادی ( مکتب فرانکفورت ) :

صنعت فرهنگی که محصولات مادی و عینی هنر و فرهنگ را در نظامی از تولید انبوه بر اساس ساختارهای تجاری که به شیوه های ماشینی در جهت ب منافع مادی فعالیت می کنند ، هنر را کا لایی کارخانه ای می شمارد که این دقیقاً همان ( بت وارگی ) کا لاها در نظریه مار است و ارزش محصولات بر مبنای ارزش مادی آنها ست که تعریف می گردد .

کا لاهای فرهنگی در هنرهای مردم پسند به اعتقاد آدورنو ؛ دارای درجه ای از تفاوتهای سطحی است که باعث میگردد تا محصولات فرهنگی صنعت فرهنگی ، ویژگی و طبیعت کالایی خویش را در عرصه های اجتماعی پنهان نگه دارند . با این اوصاف ، میتوان چنین دریافت که فرهنگ توده و مردم پسند نیازی به فرایند تفکر انتقادی ندارند و کارکرد مهم فرهنگ توده همان جریان ممانعت از تفکر انتقادی است .

در باور آدورنو،تسلط تکنیکی پیشرونده،عامل فریب توده ها ومانعی برسر راه آگاهی تبدیل می شود.صنعت فرهنگ ، سدّی در برابر رشد افراد در جهت خود مختاری و استقلال ایجاد می کند که روشنگری در کارکردی متضاد به ایفای نقش می پردازد . یعنی : با ور به رشد عقلانی و علمی ، بد ل به یک کابوس میگردد .

فرهنگ توده ای،تسهیل کننده جریان فرمانبرداری است . هنگامی که فرهنگ ، کالایی می شود ( بت وارگی ) ، فرایند تحمیق و انفعال در طبقه کارگر ، کارکرد پذیرش آسان شرایط موجود را در همان قالبی که از سوی صاحبان ابزار و منابع ( سرمایه داری ) شکل دهی میشود ، به خوبی به اجرا در می آورد .

رابطه میان بازتاب و شکل دهی ، یک رابطه دیالکتیکی است . بنابر این تاثیرات زیر ساخت بر رو ساخت ، واقعیت هنر موجود در جوامعی است که تاثیرات به نوبه خود دو سویه است . بدین معنی که ؛ تاثیر متقابل فرهنگ ( روساخت ) در ساختارهای اقتصادی و مادی ( زیر ساخت ) نیز از اهمیت و کارکردی مناسب بر خوردار است . چنین است که ذهنیت زدوده بازتاب کار ذهنیت زدوده است . ( از کوزه همان تراود که در اوست )

طبقه کارگر در چنین فرایند نظام مندی سطح آگاهی طبقاتی را در بستر رشد و ارتقاء از دست میدهد و در نهایت با کشیده شدن به انفعال ، کنش ادراک انتقادی را از خود سلب شده می یابد . این دقیقاً نقطه ای است که سرمایه داری در سایه این مهم ، خود را پنهان ساخته است . تمایزی که میان هنر و فرهنگ توده و عامه پسند با هنر اصیل وجود دارد در مفهوم پویایی و انفعالی بودن آنها ست .

ذهن خسته و دلتنگی های حاکم از شرایط سرمایه داری ،طبقه منفعل و ناامید به رهایی را در آغوش واقعیتهای کاذب هنرهای غیر اصیل می غلتاند . ارزش هنرهای زیبا به دلیل تفکر روشن و انتقادی آن است . که درک انقیاد توده ها را برایشان به ارمغان می آورد . ..

رسا صدفیان

دانشجوی ی ، (جامعه شناسی فرهنگی )

آزاد ی – دهاقان (1395/ آبان)