تو.ییت یک دوست :

یه پدر یه مادر بچشون رو به دنیا میارن قدم به قدم بزرگ شدنش رو میبینن و بزرگش می کنن بعد یه روزی توی فرودگاه اب شده مثلا تو آغوش میگیرنش و با لبخند به خاطر وضعیت موجود به غربت می فرستن. بچه ها نمی فهمن ولی اونها هزار بار تو خودشون میشکنن. چه کار کردی با ما آقای جمهو.ری اس.لامی؟

پ.ن : انقدر درکش میکنم که حد نداره ، بچه ندارم اما میدونم روزی که بخوام از ایران برم پدرومادرم چه حاااااالی دارن ، دیدم بعد رفتن یوسف چجوری میشن ... بعد رفتن یوسف هربار که میخایم از فرودگاه برگردیم انگار ی تیکه از وجودمون رو اونجا جاگذاشتیم ، و هربار این سوال تکراری که چراااااااا ، چرااااااااا باید برای زندگی بهتر از هم دور بشیم ؟ برای داشتم علم بیشتر و بهتر ، برای رفاه بیشتر ، برای سلامتی و اًب و هوای خوب و حتی مواد غذایی سالم ! فریاد اینهمه سوال رو سر چه ی بزنیم ؟ چرا ما انقدددددددر با همه دنیا متفاوتیم ؟ م ؟ داغونیم ؟ چرا ؟

تنها و تنها و تنها  چیزی که پای رفتن منو لنگ میکنه وجود نازنین بابا مامان سحر و بنیامینه ♥