داشت وسایلشو جمع میکرد

آخه باید خونه رو تخلیه می و میرفتن توی یه خونه دیگه

فقط باید وسایل ضروری رو بر میداشت

چون خونه ی جدیدشون کوچولو بود

میگفت:مثل پیاده روی اربعین

که فقط به اندازه یه کوله پشتی میتونی وسیله ببری با خودت....

داشتم سررسیدهامو جمع می که یه دفعه دیدم توش نوشتم:

در مورخه فلان خواب دیدم:

.......بهم گفتن وصیت کن این تربت رو بذارن توی کفنت و من ماس می که فقط بهم به اندازه ی این وصیت نوشتن فرصت بدید ....که بتونم بعد از مرگم این تربت رو همراهم کنم....


یهو یاد مرگ افتادم

کوچ از دنیا

اونجا که دیگه هیچی نمیتونی ببری

کوچی که اصلا بهت زمانشو از قبل اعلام نمیکنن...

حتی لباسهاتو هم نمیذارن با خودت ببری...


اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...

افسر مولا