خاطرات دانشجوی تهرانی در سمنان

خاطرات دانشجوی تهرانی در سمنان از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

ما بیغمانِ مست ... از روزانه هامون می نویسیم!
تو مطب ... نشستم و منتظرم تا نوبتم بشه، مانتو رو تازه از خشکشویی گرفتم ولی نمی دونم چرا بوی قورمه ... ی می ده!!! با تکان های خانم کناری که دو تا صندلی آن طرف تر نشسته بو شدید می شه، و متوجه می شم مثل همیشه جرم رو به خودم نسبت دادم
برچسب ها : ما بیغمانِ مست ... از روزانه هامون می نویسیم!
ما بیغمانِ مست ... از روزانه هامون می نویسیم!
خواهرزن نیمه هوشیار ...

داروها وحشتناک ح ... من ... ایجاد می کنند، احساس می کنم به وزن سرم اضافه شده ... با همین ح ... رانند ... می کنم و از اینور شهر می رم اونور شهر ... در حالیکه واقعا انگار تو خواب هستم. دقیقا ح ... م مثل وقتاییه که شب تو جاده رانند ... می کنم و می خوام هشیارِ هشیار باشم ... آدامس تند و تیز می جوم و بخاری خاموش و کمی هم شیشه پایین برای اینکه سوز باد من ... داروها رو خارج کنه ... تو خواب می رم ... ید همراه با مادر، تو خواب کارهای منزل رو می کنم و تو خواب غر می زنم!!! تو خواب با خودم حرف هم می زنم تو خواب می رم مهمونی ... تو راه مهمانی ... شب که فقط و فقط به خاطر روی گل همسر رفته بودم تمام مسیر دو ساعته رو خو ... دم، تو راه برگشت هم همینطور.

مادر می گه لجبازی نکن بیا بریم پیش شوهر میم ... گفتم ... آشنا نمیام و پزشک خودمو قبول دارم بذار عروسی خواهرک بگذره، دفاع هم کنم... بعدش ببینم دنیا چه رن ... ه و الا !!!

برچسب ها : خواهرزن نیمه هوشیار ... - خواب
خواهرزن نیمه هوشیار ... خواب
مربوط به یک روز هفته ی گذشته ست ...
خواهرک زنگ زد که من حتما باید برم سر کار، می تونی بیای پیش مامان؟ حالش اصلا اوکی نیست ... گفتم باشه ولی مگه قرار نبود مراقب خودمون باشیم؟ مگه نگفتیم تعدادمون کمه؟گفت: دوباره رفتی تو جلد سرزنش گر ؟ !!! بدجور راست می گفت ... اما من باید می رفتم شیفت خونه ی پدربزرگم، خلاصه هماهنگ کردیم و راهی خونه ی مادرم شدم ... رنگ و رو که هیچی نداشت ...پدر و خواهر حس ... بهش رسیده بودن ولی بی دلیل دپرس شدید بود غیر از وضع جسمیش! گفت تو هنوز لباس ن ... یدی، ... می خوان وسایلشو ببرن هر تیکه اش یه گوشه ست، با زبون بی زبونی هم از " غم میم" گفت و دلش آتیش بود. بلند شدم و از ساعت ١١ تمام خونه رو در نرودیدم! تمام ... یدهای ریز ریز رو جمع ... و تو کارتن ریختم رفتم اتاق سابق برادرم و انباری فعلی اونجا هم تمام اسباب و وسایل رو دسته بندی و مرتب ... هر چی کم بود لیست ... . ساعت ٤ عصر بود که اصل کار به شکلی که می خواست تموم شد... گفتم الان ح ... بهتر شد؟گفت: لباس ها و کیف و کفش هاش ؟! رفتم سر وقت اتاق خواهرک؛ کفش های نو رو جمع و کارتن ... ، با هر کدومش به سلیقه ی مادر کیف ست ... و جدا بستمشون... ... یدهای خودشون رو هم کارتن ... و گداشتم یه گوشه ... کاور لباس های خشک شویی رو در آوردم و ٤ تا !!! دقیقا ٤ تا چمدون بزرگ آماده ... و بستم. یه سری دیگه جدا ... برای شستشو و بیرون دادن. ساعت شد ٧... عروس و داماد اومدن که الا و بلا بیایید بریم خونمون رو نشون خواهرزن بدیم! ( از سیاست های داماده!!!) رفتیم و ٨ برگشتیم. همسر اومد و بعد از شام نشستن به پاکت ... کارت ها و نوشتن و ... . اینقدر خندیدن که مادر فکش درد گرفته بود، دیگه مریض نبود انگار. ازشون ... گرفتم و گذاشتم تو گروه تلگرام خانواد ... مون و سرمو تو آسپزخونه گرم ... ...بدون وسیله و لب تاپ رفته بودم اما محبور شدیم شب بمونیم، صبح هم رفتم به سلیقه ی خود مادر برای خودم پارچه ... یدیم و تحویل مزون دادیم ... کادوها رو سفارش دادیم و به صورت ... د و خمیر برگشتیم خونه. من کاوهای ... م مونده، ... سمنان ازم شاکیه به شدت ... ولی راضیم باید خیال مادر رو راحت می کردیم که شکر خدا انجام شد ... عنوان این پست هم بود " مادرِ مادر" .

برچسب ها : مربوط به یک روز هفته ی گذشته ست ... - ... ,مادر ,خونه ,کارتن ,تمام ,لباس
مربوط به یک روز هفته ی گذشته ست ... ... ,مادر ,خونه ,کارتن ,تمام ,لباس
بی ... بگویمت، چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد.
تو راه خونه بودیم خسته از چیدن وسایل خواهرک
تو تاریکی شب چشمم افتاد به آسمون، چقدر زیبا
بود. هوا عالی عالی... بوی پاییز میومد، بوی برگ های
نم کشیده و بوی زند ... . الهه ی ناز داشت پخش می شد
جزء معدود دفعاتی بود که شیشه رو پایین کشیدم و با اعتراض همسر مواجه نشدم، سرم رو بردم بیرون باد که
می خورد تو صورتم انگار حجم فکرهای منفی رو ازم دور
می کرد ... انقدر اون باد و ترانه ی الهه ناز حالم رو خوب ... که دلم می خواست پرواز کنم. سرم رو به موازات آسمون بالا گرفتم حالا فقط آسمون دیده می شد، مثل وقت هایی که تو حیاط خوابگاه روی نیمکت دراز می کشیدم و دیدم فقط رو به آسمون بود ... افق نگاهم رو به دوردست هاست ولی افسوس و صد افسوس که بعضی افکار مسموم هرگز دست از سرم بر نمی دارن... ... ب تو تهران هم از بوهای مست کننده پیچیده بود ... به همسر گفتم "من مست شدم واقعا منو خونه نبر" فکر می ... اگه برم خونه حتما خفه می شم ... رفتیم دربند با دامن و کفش پاشنه بلند!
از نو خواهم گفت، حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن.
برچسب ها : بی ... بگویمت، چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد. - آسمون ,خونه
بی ... بگویمت، چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد. آسمون ,خونه
ترمه واطلس بیارید تا بپوشونم تنش ... متن مربوط به ١٦:١٢
تو ماشین نشستم و منتظرم مادر و ... جان ... یدهاشون تموم بشه ... امروز رندم آهنگ ها افتاد به این آهنگ؛
ترمه و اطلس بیارید تا بپوشونم تنش ...
... ریزی از جواهر بندازم به گردنش ...
آ ... ین ... یدها رو انجام دادیم برای عروسی روز ... و تمام، پدر و مادرم دیگه بچه هاشون تموم شدن
برچسب ها : ترمه واطلس بیارید تا بپوشونم تنش ... متن مربوط به ١٦:١٢ - مادر
ترمه واطلس بیارید تا بپوشونم تنش ... متن مربوط به ١٦:١٢ مادر
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.064 seconds
RSS