میدانی چقدر نگرانت شده بودم خداروشکر سلامتی، خداروشکر ح خوبه

پریشب بهم گفتن نور چشمش هستی که بازگشته ای، گفتم نه اینطور نیست، او عمر من است که دور میشود از من، خود به چشم خویشتن میبینم که جانم می رود

اما چه کنم که

مرد خانواده اش است و هزار امید به او بسته اند

همین اندک مال من باشد که بدانم سلامت است و گاهی هم برایم چند خطی از شه هایش بنویسد مرا بس، دوستت دارمهایش محبت های بی دریغش نثار دیگری، سهم عاشقان همیشه اندک بوده است این رسم زمانه است تقصیر منو تو نیست

یادش بخیر روزهایی که گذشتند

شعرهایی که نوشتیم

باز هم اول مهر میشود و روزهای یافتنت فرا می رسد باز هم در سر من بال پرواز قوت میگیرد که بزند برود از هر چه بند است که پرواز را ناممکن ساخته