دانش آموز شماره 13

دانش آموز شماره 13 از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

سفرنامه ای از سرزمین زباله ها

اگه از راه زمینی و جادۀ جنوب وارد شهر ما شده باشین احتمالاً در ورودی شهر و برای دقایقی بوی معروف و ناخوشایند کارخونه کود کمپوست و محل دفن زباله های این شهر به مشامتون خورده که به زیبایی هرچه تمام تر، فضای پرواز ملائکه رو به گند کشیده.

.

دقیق یادم نیست سال 86 بود یا 87 که برای چند ماه در کارخونه ای کار می که در محل دپوی زباله ها بود. یعنی افتخار همجواری با این سرزمین معطّر!

البته چند روز اول سردرد گرفته بودم ولی بعد از مدتی بوی محیطی اونجا کاملاً عادی شد.

.

یادمه یه بنده خ از شرکت بیمه ایران اومد برای بیمه های مسوولیت و آتش سوزی و این چیزا. بیشتر از اینکه نگران درست نوشتن مشخصات شرکت و بیمه گذار باشه، نگران موهای ژل زده اش بود! با یک شمارش مختصر ذهنی، بیشتر از 139 بار دستش رفت تو موهاش و درستشون کرد. طفلک بعد از نیم ساعت که از اونجا رفت یک هفته ای دراز به دراز تو خونه، چهارچرخش رفته بود آسمون.

دفعه دوم با ماسک اومد!

ازم پرسید شما تو این دونی چیکار میکنین؟! مگه چقدر بهتون میدن که حاضرین هر روز اینجا کار کنین؟

نمیدونم منظورش متلک بود یا اینکه بلد نبود حق مطلب رو به درستی ادا کنه.

بهش گفتم من که اینجا کارگرم. ولی به نظرت مدیرعاملمون که پول توی جیبیش به اندازه دیۀ کامل اونهم در ماههای حرامه چرا روزی حداقل 10 ساعت اینجاست؟

بنده خدا رفت تحقیق کرد و دید نه بابا. طرف ـ مدیرعامل ـ مثل اینکه خیلی ه!

(منظور از واژه در این قسمت، به معنای واقعی آن یعنی بزرگ است)

.

کارخونۀ ما 24 ساعته و بدون تعطیلی کار میکرد. ساعت کاری مشخصی نداشتم. هنوز هم اگه جایی ازم ساعت کاری مشخص بخواد باهاشون همکاری نمی کنم (اگه اینطور بود میرفتم کارمند پشت میز نشین میشدم)

اکثراً نزدیک ظهر میرفتم و تا هر زمان که توان داشتم (شده بود تا 48 ساعت ی ره) کار می و برمیگشتم.

.

یه شب (یا بهتر بگم نیمه شب) تو کارخونه نشسته بودم و داشتم امورات حساس و حیاتی و سرنوشت سازی از قبیل کُشتن مگس با مگس کُش انجام میدادم که حسن اومد اتاقم.

حسن، رئیس بخش نگهبانی بود که مسوولیت 14 نگهبان کارخونه در 3 شیفت کاری رو برعهده داشت. پسری روستایی و صاف و بی آلایش و در عین حال بسیار دوست داشتنی.

خیلی وقت ها شیفت فلان نگهبان در بهمان قسمت رو خودش برعهده میگرفت و بهشون مرخصی می داد.

ما هم معمولاً دخ ی در سیستم مدیریتیش نداشتیم. الحق و الانصاف هم علیرغم نداشتن سواد دندون گیر و رزومۀ افسانه ای (حداقل در حیطۀ کاری خودش) اما یکی از بهترین و کم اشتباه ترین همکاران ما بود.

گفت سعیدآقا (این سعیدآقا رو با لهجه ای دلنشین تلفظ میکرد) میاین بریم سایت بازیافت؟

گفتم: آره چرا که نه (قبلاً چندباری ازش خواسته بودم اگه فرصت کرد و طلبیده شدم(!) منو یه سر ببره سایت بازیافت زباله ها)

.

پیاده رفتیم به سمت کارخونه بازیافت زباله (راه زیادی نبود)

البته همین که از درِ کارخونه بیرون رفتیم مثل همیشه با اجتماع دهها سگ آروم و لاغر مردنی نر و ماده ای مواجه شدم که همیشه بیرون کارخونه ما حضور داشتن و هیچوقت نفهمیدم حسن چرا اینقدر این موجودات رو دوست داره. با اینکه هر روز می دیدمشون، اما هیچوقت سوال ن که اینا اینجا چیکار می کنن. شاید به این دلیل که هر موضوع مرتبط با بیرون کارخونه به بخش نگهبانی و اختصاصاً شخص حسن ارتباط داشت.

.

رسیدیم به سایت بازیافت زباله. چند نفر از نگهبانان اونجا منتظرمون بودن و خوشامد گفتن. معلوم بود که حسن سنگ تموم گذاشته.

حسن نشست ترک موتور یکیشون و منم ترک موتور یکی دیگه و راه افتادیم به سمت محل دفن زباله ها.

فکر میکنم دفعه سوم یا چهارم در کل زندگیم بود که سوار موتور میشدم. بین خودمون بمونه، هنوزم با این سن و سال و هیکل بلد نیستم موتور روشن کنم چه برسه به روندنش.

علتش هم فقط یک چیزه: مثل سگ از موتور میترسم.

(منظور از واژه سگ در این بخش، صرفاً تاکید مضاعف بر میزان ترس زیادم داشت. ترسی که ناشی از دیدن یک صحنه دل اش تصادف موتورسوار از دوران کودکیم بود)

.

در یکی از سفرهام به بلاد کفر، قرار شد با تنی چند از دوستان، از جایی به جای دیگه بریم و بهمون گفتن این مسیر رو بهتره با موتور برین. اولش کمی دودل بودم که درنهایت قبول . اما وقتی موتور سوار اومد سیستم مغزیم دچار هنگ کامل شد. چون بانوی موقر و صالحه و ماجده و باتقوا و بافضیلتی در مقام راننده موتورسیکلت تشریف آورد که صد البته هرکاری کرد سوار موتور نشدم.

مونده بودم چه بهونه ای بیارم که نه بهش بربخوره و نه رگ فمینیستیش بزنه بالا! همین مونده بود با این ترس وحشتناکم از موتور، پشت سر یک خانوم هم بشینم.

خلاصه اینکه بهشون حالی که « أنا أشهَدُ و أومَنُ و مُتأکّدُ بالمَحرَم و النّامَحرَم!» که درنهایت یه سیبیل کلفتی پیدا شد و ما رو انداخت ترک موتورش و رفتیم.

.

دنیای زباله ها (البته از نمای نزدیک و در یک مکان) دنیای جالبیه. بخش زیادی از زباله ها در زیر زمین دفن شده بود که چندین لوله مثل دودکش از زمین بیرون اومده و درحال سوختن بود.

مثل پالایشگاه نفت (البته پالایشگاه نفت از نزدیک ندیدم. حدس میزنم اینطوری باشه)

یکی از پرسنل محترم اونجا، کلّی در مورد فرایند دفن زباله و اینکه باید گازهای خطرناک متصاعد شده از زباله ها حتماً بسوزه، حرف زد که هیچی نفهمیدم! (اصولاً از بچگی علاقه چندانی به شنیدن مسائل فنی نداشتم)

ولی یک چیزی یادم موند.

میگفت اگه این گازهای زباله زیرزمین محبوس بشه انفجاری اتفاق میفته که نصف شهر میره رو هوا

(راست و دروغ داستان گردن خودش)

.

دوباره سوار ترک موتور شدیم تا به منطقه بعدی بریم. یعنی محل دپوی زباله های عفونی و بیمارستانی که مسیری نسبتاً طولانی رو طی کردیم.

.

چه صحنه وحشتناک و فاجعه باری بود. در کنار انواع و اقسام زباله های بیمارستان، با بوی وحشتناک و مشمئز کنندۀ مردار هم روبرو شدیم. انگار هزاران موجود مُرده و متعفن در کنار هم باشن.

میگفتن این بو ناشی از اعضای داخلی بدن انسان هاست (مثل کلیه و کبد و طحال و این چیزا)

البته تا جایی که میدونم اعضای خارجی بدن (مثل دست و پا و این چیزا) پس از قطع در اتاق عمل، برای انجام تشریفات دفن، تحویل خانواده بیمار میشن.

یک مورد تجربه این موضوع دردناک رو داشتم. دست راست یکی از پرسنلمون رفت داخل چرخ دنده های دستگاه و 4 انگشتش همزمان قطع شد. در بخش اورژانس، انگشتاشو گذاشتن تو یه پلاستیک و دادن به من! (به عنوان همراه رفته بودم و خونواده ش هنوز نیومده بودن)

.

ضمن اینکه نزدیک شدن به اون کوه متعفن از نقطه ای به بعد ممنوع بود. هرچند اگه ممنوع هم نبود جذبه و کششی برای رفتن ایجاد نمیکرد!

بهرحال شانس که نداریم. ممکن بود سرنگی سوزنی چیزی افتاده باشه روی زمین و بره تو پامون و یه عمر آش نخورده و دهن سوخته و انواع و اقسام انگ های خاک بر سری!

چند تا سگ اونجا در حال تغذیه بودن. فکر میکنم یکی از پر پروتئین ترین تغذیه سگ ها (حداقل در کشورمون) در این قسمته.

یکی از نگهبانان گفت که اگه سگ های این منطقه گازمون بگیرن مشکل چند برابر میشه. راست هم میگفت.

غیر از مشکلات معمول گازگرفتگی حیوانات (مثل داستان های وا ن یا سرم هاری و کزار و این چیزا) در این مورد خاص باید منتظر انواع و اقسام بیماری های عفونی هم باشیم.

و در ادامه میگفت سگ های این قسمت کاملاً تحت نظر و شناخته شده هستن! اگه مورد خاصی ببینیم سریعاً معدومش می کنیم.

ولی سگ هایی که من اونجا دیدم سگ های خوبی بودن!

کاری بهمون نداشتن

.

برگشتیم به یک جای مسطح و نسبتاً تمیز که دوستان از قبل تدارک چای هیزمی رو داده و مقداری هم میوه از باغشون چیده بودن. هرچند بوی وحشتناک زباله های عفونی که هنوز در مشامم باقی بود باعث شد برای ری از ثانیه در مورد خوردن چای و میوه مردد بشم اما سریعاً به خودم اومدم و دیدم بهتره مثل همیشه به اسید معده اعتماد کنم!

قبلا موارد بدتری از این هم داشتم که اعتماد به اسید معده خوب جواب داد. مثلا از شدت تشنگی، وسط کویر بی آب و علف، آبی خوردم که یک سوم پایین لیوان، گل و لای بود. البته برای کمک به اسید معده، بعدش هم کمی آبلیمو خوردم و بدون مشکل از اون بحران عبور کردیم. (عجب دورانی بود زندگی در کویر. خالص، زیبا و تکرارنشدنی)

نتیجه اخلاقی: یکی از بهترین تکیه گاه هایی که میشه بهش اعتماد کرد "اسید معده" است. اگه بخوام خودمونی تر عرض کنم یعنی: سوسول بازی رو کنار بذاریم!

.

محبت عزیزان از یادم نخواهد رفت. وسط انبوه زباله های این کلان شهر، مهمون نوازیشون عالی بود.

در زمان کمتر از دو ساعتی که اونجا بودم، رایحه محبت و صمیمیتشون باعث شد که بوی نامطبوع محیطی از یادم بره. (عجب شاعرانه!)

.

مهمون بازی تموم شد. برگشتیم کارخونه. ساعت نزدیک 3 صبح بود.

میخواستم آماده بشم برم خونه که حسن گفت:

ــ سعیدآقا. میخوام برم گشت زنی اطراف کارخونه. میاین با هم بریم؟

احساس دوست داره با هم باشیم. گفتم باشه بریم.

.

گشت زنی اطراف کارخونه (یعنی یک بیابون برهوت به وسعت چند کیلومتر با تپه های اطراف) جزء وظایف هر شب نگهبانان بود. تابحال نرفته بودم. تجربه خوبی میشد. (منم که اب ب تجربه)

کفش و لباسم مناسب پیاده روی در اون بیابون ناهموار نبود. بنابراین سریع پاچه های شلوارمو تو جوراب و گفتم بزن بریم.

رفت لوازمشو برداره. چند دقیقه بعد برگشت. البته با همراهانش. یعنی چیزی بیشتر از 20 سگ! از بزرگ و کوچیک تا نر و ماده!!

سگ هایی که عرض میکنم از نوع دوبرمن و ژرمن و هاسکی و این چیزا نبود. بلکه همونایی بودن که قبلا هم عرض همیشه بیرون کارخونه اجتماع داشتن و زندگی و تولید مثل می . همون هایی که به عنوان سگ ولگرد ایرانی در اطرافمون می بینیم و می شناسیم.

.

راه افتادیم به سمت تپۀ اول. سگ ها هم مهربانانه همراهیمون می .

از حسن پرسیدم: این سگ ها رو برای چی میاری؟ اگه مشکلی بوجود بیاد مگه اینا می تونن کاری ن؟

گفت: شما سگ ها رو نمی شناسین. از صدتا رفیق، رفیق ترن!

.

چیزی نگفتم و ادامه مسیر دادیم. بین راه، حسن از خاطراتش میگفت که از همین جایی که داریم میریم چند تا مار و بچه روباه و عقرب و بُزُنقَرَه (در اصل بوزونقوره اسم محلی تشی یا همون خا شت های بزرگه) گرفته و حتی یک جوجه عقاب هم از بالای کوه بلندی که از کنارش رد میشدیم گرفته بود (هرچند شخصاً فکر میکنم گرفتن جوجه عقاب به این کشکی ها هم نباشه. احتمالاً جوجه قرقی بوده)

حدود ی اعت بعد و در حال پایین اومدن از تپه دوم، ناگهان با یک گلّه بزرگ مواجه شدیم که در خواب ناز بودن. یکی از وحشتناک ترین صحنه هایی که میشه در بیابون دید.

همیشه از گله می ترسم. البته نه به خاطر وجود ! بلکه موجود زبون نفهمی به نام سگ گلّه

در واقع سگ ها به خودی خود، موجودات ترسناکی نیستن. اما سگ گلّه داستانش فرق میکنه. هیچ زبونی (بجز زبون صاحبشون) رو نمی فهمن و به هیچ طریقی نمیشه باهاشون مذاکره کرد.

.

با نگرانی به حسن گفتم اینجا گله ه. چیکار کنیم؟

حسن گفت: عیب نداره از اونطرفشون رد میشیم.

با اینکه هوا تاریک بود و چهره های همدیگه رو نمیدیدیم اما از لحن صدای حسن کاملاً محسوس بود که خودشم نگرانه. داشتم با خودم فکر می اگه سگ های گله حمله کنن باید چه خاکی به سرمون بریزیم که ناگهان اتفاقی که نباید بیفته افتاد!

صدای پارس سگ های گله بلند شد و همزمان سگ های همراه ما (همون سگ های لاغر و استخونی و بی اصل و نسب که نصفشون هم ماده بودن) ناگهان مثل گلوله حمله به سمتشون.

.

کمی جلوتر از ما غوغایی شد. صحنه ای که شاید هرگز در زندگیم تکرار نشه.

سگ های همراه ما اجازه ندادن که سگ های گله (یعنی 4 سگ گردن کلفت زبون نفم) حتی نزدیک ما بشن.

کل بدنم قفل شده بود.

بخش باورن ی داستان اینکه حسن هم پرید وسط اون دعوا !

تصور اینکه نصفه های شب وسط برّ بیابون، بین دعوا و بزن بزن حدود بیست و چند عدد سگ قرار بگیری و هیچ کاری هم ازت ساخته نباشه و تنها همراه و راه بلدت (یعنی حسن) هم رفته باشه وسط اون بیغوله و تو چندان خوشایند نیست.

داشتم کورمال کورمال دنبال چوبی چیزی می گشتم که خوشبختانه صاحبان گله (یا بهتر بگم چوپان های عزیز. صاحب گلّه با اون همه ثروتش نصفه شبی وسط بیابون چیکار میکنه؟) از راه رسیدن و غائله خو د و نهایتاً با روبوسی و گرفتن حلالیت از سگ های گله خداحافظی کردیم و همراه با همراهان چها امون خوشحال و م برگشتیم کارخونه.

البته برخورد با سگ های گلّه رو بعد از اون شب، دوباره و در جایی دیگر هم تجربه که در اولین پست این وبلاگ بهش اشاره شده.

.

تفاوت یک جوان روستایی(حسن) با یک شهرنشین از زمین تا آسمونه.

یک شهرنشین، عمراً اگه 30 سال هم رزمی کار کنه بازهم بعید میدونم بره تو دل سگ های گلّه.

ولی حسن با اون قامت نحیفش رفت. واقعاً باورش برام سخت بود

شاید این هم از خاصیت های زندگی نزدیک با طبیعت باشه.

نمیدونم

.

نزدیک صبح بود. با حسن خداحافظی و راه افتادم سمت شهر

وقتی از در نگهبانی رد میشدم، برای اولین بار با دیدن سگ ها، ناخودآگاه ماشینو متوقف .

هر روز می دیدمشون و بی تفاوت از کنارشون رد میشدم.

موجوداتی که همه شون به یک شکل بودن. چیزی مثل تصویر پایین

اما این بار نگاهم با گذشته فرق میکرد.

احتمالاً نگاهم چیزی بود از جنس قدردانی و تشکر

و جمله حسن در ذهنم تداعی شد که گفت:

اینا از صدتا رفیق، رفیق ترن

.

پ.ن) تصاویر از اینترنت کش برداری شده.

برچسب ها : سفرنامه ای از سرزمین زباله ها - زباله ,کارخونه ,البته ,اینکه ,موتور ,یعنی ,بیرون کارخونه ,اسید معده ,بازیافت زباله ,برگشتیم کارخونه ,جوجه عقاب ,همیشه بیرون کارخونه ,سایت بازیا?
سفرنامه ای از سرزمین زباله ها زباله ,کارخونه ,البته ,اینکه ,موتور ,یعنی ,بیرون کارخونه ,اسید معده ,بازیافت زباله ,برگشتیم کارخونه ,جوجه عقاب ,همیشه بیرون کارخونه ,سایت بازیا?
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا
تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
گندت بزنن وردپرس!

قدیمیا بهتر یادشونه. زمانی بود که تلویزیون ها اکثراً 14 اینچ سیاه وسفید توشیبا بود یا از این مُبله ها.

کم کم تلویزیون های رنگی اومد که البته تکنولوژی عجیب و محیِرالعقولی با خودش به همراه داشت:

کنترل تلویزیون !

.

مرحوم مادربزرگم که رفته بود زیارت خونه خدا از مکه یه دونه تلویزیون رنگی آورد.

(اون زمان طوری بود که اگه یک دستگاه tv از مکّه نمیاوردی، انگاری که حج مورد قبول خدا واقع نمی شد)

خلاصه. تلویزیون اومد داخل خونه ای که تنها مشتریش مرحوم پدربزرگم بود.

(پدربزرگم از اون سیّدهایی بود که خودِ سیّد بودن رو به تنهایی باعث ایجاد نژاد برتر می دونست! و متاسفانه رگ معروف سیادتش نه در چهارشنبه ها بلکه تمام ایام هفته فعال بود!)

.

تصور پدربزرگِ بداخلاقِ کنترل به دست همونقدر برای ما بچه ها خنده دار بود که یک پیرزن 90 ساله با شلوار لی پشت آ ی جی 7 بشینه و آدامس هم بجوه.

خد امرز چون با نحوۀ کار با کنترل آشنایی نداشت، طبیعتاً با هر فشار به دکمه های کنترل، چند تا نثار سازندگان کنترل تلویزیون میکرد و آباء و اجدادشون رو زیر بخیه می بُرد. البته احساس می که بخشی از این ها به طور غیرمستقیم به همسر عزیزترازجانش (مادربزرگ مرحومم) ربط داره.

باری

.

حدود یک ماهی هست که نمی دونم نفرین کدوم بنده خ شامل حالم شد و علاوه بر اون، خدا هم زد پس کلّه ام و به دلایلی که خارج از حوصلۀ اینجاست قرار شد یه سایت وردپرسی راه بندازم!

(آخه منو چه به این جلافت ها؟)

متاسفانه اخلاق گند و داغونی دارم که طبق اون، باید کارامو خودم انجام بدم.

یعنی نمونۀ بارز یک انسان ظاهراً قرن بیست و یکمی اما از نظر ذهنی، گیر کرده در دوران عصر پارینه سنگی.

.

مثلا چند روز قبل قرار شد شلنگ وجی آب کولر گازی رو به سمت پایین منحرف کنیم. تک و تنها رفتم شرکت و برای اولین بار در عمرم اسپیلت کولرگازی رو لمس . پیچ ها رو باز و شلنگ رو درآوردم که ناگهان دستگاه کلهم اجمعین از جاش دراومد و در آغوشم آرام گرفت! خیلی هم سنگین بود.

هم نگران چها ایۀ لرزان زی ام بودم و هم نگران افتادن خودم از اون بالا و در نهایت نگران ش تن اسپیلت که که بهرحال کلی قیمت داره و از همه بدتر اینکه هیچ اونجا حضور نداشت.

اینکه با چه فلاکتی تونستم دوباره نصبش کنم داستان مفصلی داره.

اما بخش دردناک اینجاست که حداقل اسم 4 تکنیسین کولرگازی در دفتر تلفن موبایلم دارم!

بیماریه دیگه. کاریش نمیشه کرد.

.

عرض می .

بعد از چند روز آویزون شدن از همیار وردپرس و میهن وردپرس و دیگر عزیزان این حوزه، سایت رو راه اندازی اولیه و اومدم چندتا پلاگین نصب کنم که پُکید و رفت رو هوا .

اینم نتیجه کار به صورت تنها.

.

چه های چیزداری که زیرلب به وردپرس و سازندگانش ندادم!

.

با هزار شرمندگی و گردن کج، آویزون برادران جان برکف شرکت ارائه دهندۀ هاست شدم تا ریست هاست کنن و بعدش هم می خواستم دوباره شروع کنم که دیگه حسش نبود و با خودم گفتم:

دیگه نه من نه وردپرس. گور پدرش! حتی بی خیال هاست و دامنه هم شدم

.

اما دست بر قضا، چند شب قبل ضمن صحبت با یکی از هموبلاگی های محترم که کامپیوتر هستن، به دعوت و اصرار ایشون قرار شد مراحل رو از ابتدا با هم جلو بریم.

خدا خیرشون بده خانم محترم رو که از غرب ایران (زنجان) کلی زحمت کشیدن تا سایت وردپرسی منِ ن شرق ایران رو راه اندازی کنن.

در این بین بعضی کارها رو که خودم انجام می دادم، هام به وردپرس کمی تعدیل شده بود و زیر لب می گفتم:

گندت بزنن وردپرس!

و غرغرهایی که منو به یاد مرحوم پدربزرگ بداخلاق کنترل به دست میانداخت.

.

طی اخیر که کارها تقریباً تموم شده، وارد بخش css شدم و چند تغییر انجام دادم.

جالب بود. اما ذوقمرگ کننده هم نبود (چیزی که دوستان در موردش می گفتن که خیلی ذوق داره)

طبیعتاً دراین ح ، هام به وردپرس به این شکل تغییر کرد:

.

موش بخورت وردپرس! (گوگوری مگوری. بوشی بوشی بوشی...)

:-)

.

این موضوع باعث شد که نقبی به گذشته بزنم و ببینم اصلاً چرا از کامپیوتر هیچ سررشته ای ندارم و تمام چیزهایی که بلدم اینه که لپ تاپ رو با یه فندک روشن کنم و بعد از اتمام کار با یه لیوان آب خاموش کنم

به 2 دلیل رسیدم.

(عرض دلیل، نه مقصر. چون بحث فراخ بودن بخشی از اندام افرادی که دنبال یادگیری نمیرن هیچ ارتباطی به عوامل خارجی نداره. منظور دقیقاً خودم بودم)

.

مورد اول)

اوایل دهه 70 شمسی بود که متفکرین و دست اندرکاران حوزۀ آموزش و پرورش این مملکت به کشف بزرگی نائل اومدن. اینکه دنیا در حال تغییره و آموزش کامپیوتر باید از مدارس شروع بشه!

بر همین اساس واحد درسی آموزش کامپیوتر وارد مواد درسی ما که در مقطع دبیرستان بودیم شد.

خب حالا معلم از کجا گیر بیاریم؟

یه دفترداری داشتیم تو مدرسه به اسم آقای "ق"

الانو نمیدونم. اون زمان پای ثابت مسئولین هر مدرسه ای به جز مدیر و ناظم و معلمین، شخصی به اسم دفتردار بود که نقش آچارفرانسه رو ایفا می کرد و فکر می کنم نهایت شرح وظایفشون وارد نمرات در کارنامه و دفاتر به صورت دستی بود. آقای "ق" هم همینطور. مثلاً:

.

ساعت هایی که دبیر ادبیات حضور نداشت، میومد و مثلاً درس می داد.

.

اگه دانش آموزی رو از کلاس ا اج می و می رفت دفتر مدرسه، درصورتیکه ناظم حضور نداشت (مثلا رفته بود مستراح) سیلی اول توسط دفتردار زده می شد و بعد جریان رو می پرسید!

(اون زمان اول سیلی میزدن و بعد می پرسیدن جریان چیه)

.

یکی دوبار هم جماعت به ت آقای "ق" برگزار شد. (خدا قبول کنه انشاالله)

.

بر همین اساس، معلم کامپیوتر ما هم آقای "ق" انتخاب شد!

احتمالاً یه دوره برنامه نویسی داس دیده بود و قرار بود دانسته های خودشو به آینده سازان کشور آموزش بده. اونهم از روی جزوه ای که سر کلاس نوشته بود و مشخص بود که زمان زیادی هم از عمر این جزوه نگذشته

کلاس کامپیوتر هم بعدازظهر ساعت 3 و یک بار در هفته بود که فکر می کنم نهایتاً 4 جلسه بیشتر برگزار نشد.

تو اون چهار جلسه هم قبل از شروع، ما رو می فرستاد یه 4 لیتری گازوئیل از پمپ بنزین بگیریم و بریزیم تو سیستم تا روشن بشه و شروع به کار کنه و آموزش داس رو آغاز کنه.

تمام چیزهایی که از تلمّذ در محضر این پیر فرزانه به عنوان پایه و اساس آموزش کامپیوتر در خاطرم مونده اینهاست:

.

1) آروغ های صدادار آقای "ق"! (این معضل رو با یه حقوق مدنی هم در داشتیم)

.

2) اینکه کار با کامپیوتر رو کلاً بی خاصیت و یه چیز اضافه می دونست! (خیر سرش معلم این رشته بود)

.

3) هر بار منو می دید یقه مو میگرفت که یگانه! بیا برام حافظ بخون! همیشه یه دیوان حافظ جیبی همراش بود که دوست داشت دیگران براش بخونن و اونم نشئه بشه. معمولاً این قرعه هم به نام منِ بدبخت می افتاد. اعتقاد داشت من خوب شعر می خونم (شاید یکی از دلایل تنفر امروزم از شعر به همینجا برگرده). خلاصه اینکه نصف زمان کلاس های آموزش کامپیوتر به خوندن اشعار حافظ گذشت.

.

این از یادگیری پایه و اساس کامپیوتر توسط بنده

.

و اما مورد دوم)

زمان انتخاب رشتۀ ی ما هنوز چیزی به اسم مشاور خلق نشده بود.

نهایتاً یه چیزی می شنیدیم و وارد اون رشته می شدیم و بعد از اینکه ا می گرفتیم تازه می دیدیم ای داد بیداد! این، اصلاً رشتۀ مورد علاقۀ من نبوده!

البته من از همون ابتدا علاقه ای به ورود به هیچ یک از رشته های فنی و ی نداشتم.

کلاً با اینکه ی بهم بگه مشکل داشتم و هنوزم دارم.

(رشته مورد علاقه ام ریاضی محض یا نهایتاً دبیری ریاضی بود)

.

یکی از دوستان می خواست انتخاب رشته کنه. بین عمران و کامپیوتر مونده بود. دست بر قضا از محضر یکی از اساتید حوزۀ ی م گرفتیم.

معظم فرمودن: ی در واقع یعنی رشته های برق و مکانیک و متالورژی و (یکی دیگه که یادم نیست) اگه واقعاً عرضه داری و میخوای به معنای واقعی بشی برو وارد این رشته ها شو وگرنه عمران و کامپیوتر و اینجور رشته های اواخواهری فرقی نمی کنه!

شنیدن همین عبارت در سال آ دبیرستان، برام کافی بود که تا سالهای سال، بچه های رشته کامپیوتر رو به چشم دیگه ای نگاه کنم!

(البته اون محترم، امروز دارای کرسی ی در رشته متالورژی یکی از های بیرمنگامه)

باری

امروز می فهمم که چه اشتباه احمقانه ای و چه تفکرات ابلهانه ای داشتم. شاید هم به این دلیل که برداشتم از صحبت های از بیخ و بن اشتباه بود و زیاده از حد دچار جوزدگی شدم.

.

الان که اینها رو می نویسم خانم محترم در سایت وردپرسی اینجانب مشغول خج دادن بنده و کلی زحمات مختلف هستن که جا داره همین جا بابت تمام محبت ها و زحماتشون تشکر کنم و چون میدونم که بردن اسمشون نه تنها باعث خوشحالیشون نمیشه بلکه ممکنه چشمهای منم از کاسه دربیاد(!) به همینجا بسنده می کنم و تمامی شما عزیزان رو به خدای بزرگ می سپارم و در این عزیز ماس دعا دارم

( عزیزش چی بود ؟ خودمم نفهمیدم)

..

برچسب ها : گندت بزنن وردپرس! - کامپیوتر ,وردپرس ,آموزش ,اینکه ,زمان ,رشته ,آموزش کامپیوتر ,سایت وردپرسی ,بزنن وردپرس ,بوشی بوشی ,تمام چیزهایی ,خانم محترم
گندت بزنن وردپرس! کامپیوتر ,وردپرس ,آموزش ,اینکه ,زمان ,رشته ,آموزش کامپیوتر ,سایت وردپرسی ,بزنن وردپرس ,بوشی بوشی ,تمام چیزهایی ,خانم محترم
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
آ ین پست

این وبلاگ به آدرس زیر انتقال یافت:

.

.

chocolog.ir

شوکولاگ

.

.

ممنون از همراهی شما عزیزان طی این سه سال.

.

.

ضمناً برای ارسال کامنت، پیشنهاد می کنم فعلاً از همین جا استفاده فرمایید.

با سپاس

برچسب ها : آ ین پست
آ ین پست
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
آ ایمر مردانه!

.

خیلی جالبه.

چی؟؟؟؟

اینکه نشستی تو شرکت و داری زندگیتو می کنی که ناگهان یه پیک از راه برسه، زنگ در رو بزنه، بیاد بالا و یه جعبه گل بسیار زیبا هم دستش باشه و بگه آقای یگانه؟

منم بگم بعله!

بگه این برای شماست! از شهر ... (اون طرف ایران). فرستاده ای از طرف خانم ... (هموبلاگی بیان)

و من تازه بفهمم که ای دل غافل! امروز 16 مهرماه بوده و تولد همسر گرامی بنده!

و مهمتر از اون nامین سالگرد ازدواجمون!! (راستی چقدر زود گذشت)

دقیقاً یادم نیست چرا. ولی فکر می کنم به خاطر صرفه جویی در ید هدیه (خندۀ رذ بار!) روز ازدواجمون رو با روز تولد همسر گرامی یکی کردیم که صد البته یکی دو سال اول، این سالروز مهم رو به یاد داشتم. ولی بعد از اون آ ایمر مردانه ام شروع شد. البته عیال گرامی یکی دو مرتبه ای در همون سالهای نخستین، سعی کرد با ایما و اشاره این روز رو یادآوری کنه ولی خب سالهاست که ایشون هم به این نتیجه رسیده که رهاسازی بهترین کاره!

آری. چنین مرد ایده آل و ژذّ هستم من!

.

هرچند زحمت شوکولاگ هم تماماً به گردن خانم بود. ولی هربار که خواستم تشکر کنم ایشون زد تو برجک بنده و با جدیت فرمود: من کاری ن ، این فقط یه تفریح بود واسه من.

امروز هم خواستم بگم یه دنیا ممنون که این زحمت بزرگ رو کشیدین که بازهم با جدیت فرمود: من کاری ن !

ولی واقعیت اینه که ایشون کار بسیار مهمی انجام داد و حال خوبی برای یک زوج نه چندان جوان به ارمغان آورد. هرچند اجازۀ تشکر هم بهم ندن ولی خب اینجا وبلاگ خودمه و هرچی دوست داشته باشم توش می نویسم! :-))

.

البته خانم ما مدتیست که درگیر یک مهمان ناخوانده (مشکل کوچکی در سلامتی) بوده و سالهاست که این موضوع رو از خانواده خودش هم پنهان کرده (حتی پدر و مادر) و اسطوره ای از نظر صبر و مقاومت برای دوستان نزدیک و انیست که از این مشکل خبر دارن.

امیدوارم که هرچه زودتر ایشون رو در سلامتی کامل ببینیم.

دوستانی که دلشون پاکه رو جمیعاً دعوت می کنم به انجام یک دعای خیر برای سلامتی و موفقیت یک انسان فرهیخته و پاک سرشت. انسانی که دنیا با وجود چنین افرادی جای بسیار بهتری برای تحمّل خواهد بود.

به امید سلامتی کامل

پ.ن) نمی دونم چرا راه رفتن با لباس خونه در شوکولاگ اینقدر سخته! بعضی پست های خودمونی تر رو ترجیح میدم همین جا بنویسم. چقدر این بیان خوب بود و قدر ندونستیم بخدا.


برچسب ها : آ ایمر مردانه! - ایشون ,سلامتی ,البته ,گرامی , ,خانم ,خانم ,سلامتی کامل ,جدیت فرمود ,همسر گرامی ,تولد همسر
آ ایمر مردانه! ایشون ,سلامتی ,البته ,گرامی , ,خانم ,خانم ,سلامتی کامل ,جدیت فرمود ,همسر گرامی ,تولد همسر
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
دست خالی بهتر از دست خونیه

دیروز برای یدهای روزمرّه رفتم که چشمم خورد به یک dvd. البته مسوولیت ید این نوع آثار هنری معمولاً برعهده همسر گرامیست و بنده به این دلیل که به سلیقۀ ایشون اعتماد کامل دارم، چندان دخل و تصرفی در انتخاب آثار سینمای ایران ندارم.

اما پوستر باعث شد که برش دارم و با دقت نگاهش کنم. تصویر بازیگرانی مثل خانم فاطمه معتمدآریا و هنگامه قاضیانی به همراه آقای آقایی و شهاب حسینی عزیز و نام یک کارگردان فرانسوی (خانم س ن ژمایل) کفایت می کرد تا بدون هیچ تردیدی، وجه رو پرداخت کنم و نیلوفر رو ب م.

.

ب دیدمش.

ی دردناک که قبل از هرچیز یادآور معروف و جنجالی عروس آتش ساختۀ "خسرو سینایی" بود. بعد از اکران "عروس آتش"، طبق اظهارات آقای خسرو سینایی، محدودیت هایی براشون ایجاد شد و حتی امنیت جانی ایشون هم توسط عده ای از اهالی متعصّب جنوب کشور به خطر افتاد! و شاید همین موضوع باعث شد که داستان نیلوفر نه در ایران، بلکه در یک روستای کوچک در کشور عراق روایت بشه.

.

.

مبینا آینه دار (بازیگر نقش نیلوفر) در کنار خانم س ن ژمایل کارگردان

.

درواقع هر دو نیلوفر و عروس آتش، روایتگر موضوعات مشترکی هستن:

عشیره، تعصبات جاهلانه، ازدواج های اجباری، قتل پرافتخار خواهر به دست برادر(!) یا قتل پرافتخارتر دختر به دست پدر(!) و ...

.

با این تفاوت که "نیلوفر" تا حد زیادی از خط قرمزهای سینمای ایران عبور کرده بود.

بیان جزئیاتی دربارۀ "زن شدن" و "عادت ماهیانه" و همچنین صحنۀ تکان دهنده و دردناکی که دختر 12 سالۀ قهرمان داستان، پارچه محکمی به دور کمرش می بنده تا به تصوّر خود، باعث رشدن تخمک ها بشه تا شاید بدینوسیله زن شدنش کمی به تعویق بیفته(!) همگی باعث شد که وسط دکمه pause رو بزنم و با دقت و کنجکاوی بیشتری به پوستر نگاه کنم تا شکّی که داشتم به یقین تبدیل بشه.

بله. سال ساخت 1385 بود که در سال 97 مجوّز گرفت! (یعنی 12 سال تاخیر در صدور مجوّز به دلیل عبور از خط قرمزها)

باری

هرچند دیالوگ های این به زبون فارسی، اما با لهجۀ غلیظ عربی انجام شد که بازیگران پایتخت نشین ما هم چندان در این کار موفق نبودن، اما دیالوگ نهایی شهاب حسینی خطاب به برادرزاده اش (پسربچۀ 12 یا 13 ساله ای که فقط 2 انتخاب داشت: یا خواهر دسالش رو به قتل برسونه و با دست پُر به خونه برگرده یا دست خالی برگرده و آبروی خود و کل فامیلشو ببره) به دلم نشست:

برای عبدالله و مادرت، دست خالی بهتر از دست خونیه

برچسب ها : دست خالی بهتر از دست خونیه - ,نیلوفر ,باعث ,خالی ,خانم , نیلوفر ,خالی بهتر ,س ن ژمایل ,خانم س ن ,پوستر ,خانم س ن ژمایل
دست خالی بهتر از دست خونیه ,نیلوفر ,باعث ,خالی ,خانم , نیلوفر ,خالی بهتر ,س ن ژمایل ,خانم س ن ,پوستر ,خانم س ن ژمایل
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
زیبای ۀ من! جون مادرت ...

از تونستن تا توهّم تونستن فاصلۀ زیادیست. حادثۀ وحشتناک 19 مرداد 93 شاید یکی از بارزترین نشونه های این توهّم بود.

دوسال بعد از این سانحه، این مطلب رو نوشتم که البته دومین نوشته بنده در این رابطه بود

(اولیش به دلیل تند بودن! برداشته شد)

.

ما می توانیم از واقعیت تا توهّم

.

چراش مهم نیست. ولی امروز دیگه اون حس و حال سابق وجود نداره برای تازه زخم.

منم قصدی نداشتم تا بخوام به مناسبت 19 مرداد چیز تازه ای بنویسم. اما:

دیروز ع ی برام رسید (در تلگرام) که یادآور بعضی خاطرات شد .

البته پستی که در تلگرام دست به دست چرخیده بود موضوع دیگه ای داشت: دستمایه ای برای خندیدن.

چون زیرش نوشته بودن: به جای واژه "بودجه" از واژه " " استفاده کنین!

.

اما حداقل برای من، تصادف عجیبی ازنظر زمانی داشت. چون در تاریخ 17 مرداد ( 2 روز مونده به 19 مرداد) دیدمش

.

.

جان

عزیزمن

جان من

عمر من

عشق من!

زیبای ۀ من !

ای که درود دوعالم بر تو باد!

از شرّ مامی توانیم نژاد رها شدیم. جون مادرت، تو دیگه از این ملّت بکش بیرون!

برچسب ها : زیبای ۀ من! جون مادرت ... - مرداد ,توهّم ,زیبای ۀ
زیبای ۀ من! جون مادرت ... مرداد ,توهّم ,زیبای ۀ
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
یا جرّاح؟

.

حوالی سالهای اگر اشتباه نکنم 73 یا 74 شمسی بود که در یکی از وزارتخونه ها مشغول گذراندن خدمت مقدس(!) سربازی بودم. اونجا در مقام رئیس دفتر یکی از گُنده ها انجام وظیفه می (از آوردن نام اصلی آقای گنده معذورم)

یعنی اگه ی قرار ملاقاتی با آقای گنده داشت، یـا تماسی گرفته میشد و با آقای گنده کار داشتن، به من وصل می کرد تا بعد از هماهنگی های حفاظتی، خط به ایشون وصل بشه یا مراجعه کننده تشریف بیارن داخل اتاق. به زبون امروزی میشه گفت مدیربرنامه های آقای گنده بودم!

.

دوران خوبی بود همراه با تجربیات مختلف که شاید تکرار نشه. بسیاری از ای و ایگرگ هایی که جزء بزرگان این مملکت هستن رو اونجا می دیدیم و هرازگاهی یه چای هم در معیتشون می زدیم و از محضرشون ب فیض می کردیم.

باری

یه روز بهم گفتن که یک نفر تو اتاقت منتظره. رفتم دیدم یه درب و داغون ایستاده. درب و داغون از این جهت عرض که لباس بسیار ساده و نازکی به تن کرده بود که نهایتاً برام تداعی کننده یک روضه خون بود!

البته باید عرض کنم که در این مدت، اونقدر دیده بودم که با یک نگاه تفاوت عادی و لاکچری رو می فهمیدم! (حالااین تخصص کجای زندگی به دردم خورد رو خودمم نمیدونم)

.

با بی حوصلگی گفتم: بفرمایید. (ترجمه اش میشد چی میخوای؟!)

گفت با آقای گنده قرار ملاقات دارم (تو دلم گفتم: کی؟ تو؟؟!!)

اسمتون؟

در نهایت خضوع گفت: بفرمایید ...

.

رفتم سراغ اتاق آقای گنده تا بهش اطلاع بدم و بین راه همانند کلفت کتی جون ( سن پطرزبورگ) غرغر می و زیر لب می گفتم:

معلوم نیست از کدوم کوره دهاتی ای الهیات یا شیعه شناسی و این رشته ها رو گرفته، همچین میگه ، انگار که جراحه!

.

وقتی درو باز و به آقای گنده گفتم:

حاجی یکی اومده میگه فلانیه.

دیدم آقای گنده مثل برق از جا پرید و خودش رفت به استقبال و آنچنان استقبالی کرد که من هنگیدم.

.

خلاصه دردسرتون ندم، ایشون آقارفیعی بودن که در لباس ت، جراح عمومی هم هستن!

و ریاست بیمارستان چمران رو هم در اون مقطع برعهده داشت .

بعدها فهمیدم که جراح اصلی آقای گنده هم همین ه (ببخشید آقای ) بوده

خلاصه اینکه همه نوع دیده بودیم، جراح ندیده بودم که بحمدلله این تجربه هم حاصل شد

(اتفاقاً شخصیت بسیار متواضعی هم داشت آقای )

حدود 5 سال قبل

.

قرار بود پخش محصولات تولیدی یک کارخونه در بازار بر عهده شرکت ما باشه.

توافق کردیم که برای مراکز خاص (مثلا آستانقدس) قراردادی تنظیم بشه و با تخفیف مثلا 30 درصدی بهشون اجناس رو بدیم. البته رسیدن به این تخفیف خودش داستانی مجزا داشت

مثل همیشه بنده اجرای قرارداد بین شرکت و آستان قدس شدم.

داشتم تو ذهنم دودوتاچارتا می که از چه درصدی شروع کنم و با چه درصدی جمع کنم و تمام سعیم این بود که تخفیف از 30 بالاتر نشه

دیدم یه جوانی اونجا نشسته و با حرارت بالایی حرف میزنه.

پرسیدم کیه؟

گفتن پسر صاحب کارخونه س!

تا به خودمون بیایم دیدم همونجا قراردادو بست با 40 درصد زیر فی!!! (یعنی تر زد به تمام داشته ها و امیدهای ما)

البته کارخونه باباش بود و ما حرفی نداشتیم

ولی خب چرا وقتی میای با یک شرکت توزیع کننده (شرکت ما) قرارداد می بندی بعدش اینطور گند میزنی؟

خلاصه اینکه خواستم عرض کنم انواع رو دیده بودم حتی جراح.

اما ویزیتور ندیده بودم که بحمدلله این تجربه هم حاصل شد

خدایا شکرت بابت این تجربیات کمیاب

تا تجربیات بعدی ایام به کام

برچسب ها : یا جرّاح؟ - ,آقای ,گنده , ,جراح ,شرکت ,آقای گنده , جراح ,ندیده بودم ,خلاصه اینکه ,دیده بودم
یا جرّاح؟ ,آقای ,گنده , ,جراح ,شرکت ,آقای گنده , جراح ,ندیده بودم ,خلاصه اینکه ,دیده بودم
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
دست خالی بهتر از دست خونیه

دیروز رفتم کمی ید کنم که چشمم خورد به یک dvd. البته مسوولیت ید این آثار هنری معمولاً برعهده همسر گرامیست و بنده چندان دخل و تصرفی در انتخاب آثار سینمای ایران ندارم.

اما پوستر باعث شد که برش دارم و با دقت نگاهش کنم. تصویر بازیگرانی مثل خانم معتمدآریا و قاضیانی به همراه آقای آقایی و شهاب حسینی عزیز و نام یک کارگردان فرانسوی (خانم س ن ژمایل) کفایت می کرد تا بدون فکر اضافی، وجه رو پرداخت کنم و نیلوفر رو ب م.

.

ب دیدمش.

ی دردناک که بیش از هرچیزی یادآور معروف و پرسروصدای عروس آتش ساختۀ "خسرو سینایی" بود. البته همونطور که اکثراً در جریان هستیم، بعد از اکران "عروس آتش"، محدودیت هایی برای خسرو سینایی ایجاد شد و حتی امنیت جانیش هم توسط عده ای از اهالی متعصّب جنوب کشورمون به خطر افتاد! و شاید همین موضوع باعث شد که داستان نیلوفر نه در ایران، بلکه در یک روستای کوچک در کشور عراق روایت بشه.

.

.

مبینا آینه دار (بازیگر نقش نیلوفر) در کنار خانم س ن ژمایل کارگردان

.

درواقع هر دو نیلوفر و عروس آتش، روایتگر موضوعات مشترکی هستن:

عشیره، تعصبات جاهلانه ، ازدواج های اجباری و ...

.

با این تفاوت که "نیلوفر" تا حد زیادی از خط قرمزهای سینمای ایران عبور کرده بود.

بیان جزئیاتی دربارۀ زن شدن و عادت ماهیانه و همچنین صحنه دردناکی که دختر 12 سالۀ قهرمان داستان، پارچه محکمی به دور کمرش می بنده تا به تصوّر خودش باعث رشدن تخمک ها بشه تا شاید بدینوسیله زن شدنش کمی به تعویق بیفته(!) همگی باعث شد که وسط دکمه paus رو بزنم و با دقت بیشتری به پوستر نگاه کنم تا شکّی که داشتم به یقین تبدیل بشه.

بله. سال ساخت 1385 بود که در سال 97 مجوز گرفت!

باری

هرچند دیالوگ های این به زبون فارسی، اما با لهجه غلیظ عربی انجام شد که بازیگران پایتخت نشین ما هم چندان در این کار موفق نبودن، اما دیالوگ نهایی شهاب حسینی خطاب به برادرزاده اش (پسربچۀ 12 یا 13 ساله ای که فقط 2 انتخاب داشت: یا خواهرش رو به قتل برسونه و با دست پُر به خونه برگرده یا دست خالی برگرده و آبروی خود و کل فامیلشو بره) به دلم نشست:

برای عبدالله و مادرت، دست خالی بهتر از دست خونیه

برچسب ها : دست خالی بهتر از دست خونیه - ,نیلوفر ,باعث ,خالی ,خانم , نیلوفر ,خسرو سینایی ,خالی بهتر ,س ن ژمایل ,خانم س ن ,خانم س ن ژمایل
دست خالی بهتر از دست خونیه ,نیلوفر ,باعث ,خالی ,خانم , نیلوفر ,خسرو سینایی ,خالی بهتر ,س ن ژمایل ,خانم س ن ,خانم س ن ژمایل
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
احمق ها به بهشت نمی روند (2)

.

.

در زدم. آقای محترم و خوش لباسی درو باز کرد و خیلی مودبانه و لفظ قلم گفت:

ــ درود بر تو ای تازه وارد. به دوزخ خوش آمدی. من راهنمای تو هستم.

.

ــ سلام آقای راهنما. عجب! یعنی کار من اینقدر درست بوده که برام راهنما گذاشتن؟

ــ خیر! اتفاقاً کارت اصلاً هم درست نبوده. بلکه از ابتدای پیدایش خلقت، قانونی هست که طی اون، باید هر دوزخی یک راهنما و هر بهشتی یک حوری به صورت تمام وقت در کنارشون باشه. من هم تمام وقت در خدمت تو هستم ای تازه وارد.

.

ــ ببین منو سعید صدا کن. باشه؟

ــ به روی چشم ای تازه وارد!

.

جهنم مثل ای خودمون بود. اما خیلی آروم تر. جالب اینکه علیرغم شلوغی، اما با نظم عجیبی اداره میشد.

هر ی مشغول کار خودش بود. بدون توجه به دنیای اطراف، بدون توجه به نگاه دیگران و حرف مردم

.ماما

معمر قذافی با یه وس زیر بغل، درحالیکه سوار بزغالۀ سفیدی شده بود داشت دنبال دوتا مارمولک میکرد.

.یادم

ارنست همینگوی در حالیکه کف پیاده رو دراز کشیده و پاهاشو روی دیوار گذاشته بود مشغول نوشتن کت بود با عنوان "رفع گرسنگی با خوردن گلوله"

.

وینستون چرچیل دکۀ فروش سیگار زده بود ولی همه سیگارا رو خودش میکشید.

.

بخشی از سبیل نیچه لای درِ ماشین گیر کرده بود و جیغ و داد میکرد. ویکتور هوگو رفته بود کمکش. یه خورده با هم بحث داشتن. نیچه حاضر نبود بخشی از سبیلش قیچی بشه که سرانجام ویکتور بهش قول داد قسمتی از ریشش رو به جای سبیل بریده شدۀ نیچه براش می چسبونه. اما بازهم مشکل حل نشد. چون نیچه اصرار داشت که فقط جنس و رنگ ریش داستایوفسکی با سبیلهاش تناسب داره.

.

داروین با جدیت عجیبی مشغول کندن زمین بود. گویا به دنبال گمشده ای میگشت.

.

جروبحث سختی بین راسل و استالین درگرفته بود سر یه پیپ. هرکدوم ادعا داشت که پیپ مال اونه.

.

چارلی چاپلین هم با هیتلر بحث میکرد سرِ اینکه سبیل کدومشون قشنگتره.

.

پرنسس دایانا و همسرش مغازه ید و فروش اتوموبیل های اسقاطی و تصادفی زده بودن.

.

مرلین مونرو مشغول نوشتن کت بود با عنوان "روش قطعی درمان بیخو "

.

لاوازیه و ماری آنتوانت هم در گوشه ای مشغول اجرای نمایش "عشق زیر تیغ گیوتین" بودن.

.

آلفرد هیچکاک یه ملافه انداخته بود رو سرش و بچه ها رو می ترسوند

.

جرج اورول یه مزرعه کوچولو زده بود و در عالم خودش عشق و و سرش با چندتا حیوون گرم بود.

.

اگزوپری همچنان درگیر تعمیرات طیاره قراضه اش بود و به دنیای آدم بزرگا میداد. البته شنیدم که زیر لب به شازده کوچولو هم داد. گویا رفته بود براش آچار بُ بیاره ولی گویا سرش با روباه و مار گرم شده.

.

کمی جلوتر رفتم و چهرۀ آشنایی دیدم. هرژه بود که فارغ از تمام شلوغی های اطراف، داشت نقاشی میکشید. بدون شک خاطرات کودکی میلیونها نفر از جمله خودم با آثار تکرارنشدنی این مرد نازنین گره خورده. دوست داشتم بپرم و ماچش کنم که از اونطرف صدای مشکوکی شنیدم

.

دیدم صدام حسین و عزت ابراهیم درحالیکه سیگار برگ میکشیدن، مشغول طراحی نقشۀ حمله به بخش ایرانی نشین جهنم بودن. صدام هم مدام جمله معروفشو تکرار میکرد: من از ایرانیها متنفرم!

.

از راهنما پرسیدم:

مگه اینجا بخش ایرانی نشین داره؟

ــ آری ای تازه وارد.

.

ــ میشه منو ببری اونجا؟

ــ امر، امر شماست ای تازه وارد

ــ ببین قرار شد منو سعید صدا بزنی

ــ ببخشید. یادم رفته بود ای تازه وارد!

.

.

راه زیادی نبود. از سراشیبی تپه ای گذشتیم و وارد منطقۀ دیگری شدیم. هنوز چند قدم جلو نرفته بودیم که ناگهان یه چیزی مثل جت از بیخ گوشم رد شد. راهنما منو کشید عقب طوریکه هردو پخش زمین شدیم.

.

دیدم یه ماشینه که نزدیک بود بهمون بزنه. ترمز شدیدی کشید و ایستاد و راننده سرشو آورد بیرون و نعره زد:

هووووووووووووووش الاغ! مگه کوری فلان فلان شدۀ بوووووووووووووووووق

.

راهنما از جا بلند شد و در حالیکه با خونسردی مشغول تکاندن گردوخاک لباسش بود گفت:

.

به بخش ایرانی نشین جهنم خوش آمدید !

.

ادامه دارد

برچسب ها : احمق ها به بهشت نمی روند (2) - مشغول ,تازه ,راهنما ,میکرد ,نیچه ,گویا ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,نشین جهنم ,مشغول نوشتن ,بدون توجه ,مشغول نوشتن کت
احمق ها به بهشت نمی روند (2) مشغول ,تازه ,راهنما ,میکرد ,نیچه ,گویا ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,نشین جهنم ,مشغول نوشتن ,بدون توجه ,مشغول نوشتن کت
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
احمق ها به بهشت نمی روند (3)

.

.

ورودی منطقۀ ایرانی نشین جهنم، بسیار کثیف و بهم ریخته بود. کمی جلوتر، به صحنۀ عجیبی برخوردم.

هندوانه های بسیار بزرگی کنار دیوار چیده بودن. ابعادشون چیزی بود در حد .

در دلم احسنت گفتم بر شیر پاک خورده ای که تونسته چنین محصولات کشاورزی خوبی عمل بیاره.

.

با خوشحالی به راهنما گفتم:

چه خوب! مثل اینکه از میوه های بهشتی، اینجا هم میارن.

.

راهنما سر کچلشو ت داد و با لحن یکنواخت و سرد همیشگیش گفت:

اینها میوه های بهشتی نیستند ای تازه وارد. بلکه میوه های جهنّمی هستند که برای انجام فعل تپاندن(!) در بدو ورود تدارک دیده شده که نوعی خوشامدگویی به دوزخیان است.

.

.

لرزۀ وحشتناکی بر اندامم افتاد و همین لرزش باعث اتفاقی شد که از بیانش معذورم

(به خودم لعنت فرستادم از اینکه قبل وج از خونه wc نرفتم).

.

عاجزانه ازش پرسیدم:

ببین راهنماجان. میشه این فعل تپاندن رو کمی بیشتر برام توضیح بدی؟

.

راهنما سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت:

....

[این بخش به دستور کارگروه تعیین مصادیق خاک بر سری حذف شد. خودتون ع گل و شکوفه تصور کنین به جاش]

.

.

.

از شدت استیصال و درموندگی ضعف و نشستم رو زمین. دیدم راهنما مثل مجسمۀ بلاهت و ه و منو نگاه میکنه.

بهش گفتم:

چرا مثل بُز منو نیگا میکنی؟

ــ منتظر امر تو هستم ای تازه وارد. من فقط وظیفه خدمت به تو را برعهده دارم.

.

کمی فکر و گفتم:

ببین می تونی یه چاقوی تیز برام بیاری؟

ــ امر، امر شماست. اما جسارتاً چاقو برای چه کاری می خواهی؟

.

نگاهی به اطراف انداختم و آهسته گفتم:

ببین اگه به ی نمیگی، میخوام یکی از این هندونه ها رو قبل از تپانیدن، قاچ قاچ کنم. اصلاً میخوام خلالی کنم. به جان عزیز خودت راهنماجان، هرطور فکر میکنم جور در نمیاد!

.

لبخند احمقانه ای زد و گفت:

ــ جای نگرانی نیست ای تازه وارد. تو پرسیدی اینها برای چه کاریست. من هم کاربرد قانونیشون رو عرض . اما در واقع این میوه ها که باید به صورت مساوی بین دوزخیان توزیع میشد، فقط به صورت هدفمند در بخش ایرانی نشین توزیع میشه و به مصرف خوراک میرسه.

.

.

نفس راحتی کشیدم و ادامۀ مسیر دادیم که مجدداً با صحنه عجیب دیگری مواجه شدم. صحنه هایی که با شنیده ها و تصوراتم بسیار متفاوت بود.

.

کوره های سرد و خاموش

بشکه های قیر منجمد

شمش های سرب

و مارهای غاشیه و عقرب های جراره ای که با ایرانیانِ اهل جهنم مشغول بازی گرگم به هوا بودن.

.

پرسیدم چرا کوره ها خاموشه؟ مگه قرار نیست قیر و سرب مذاب به فیهاخالدون دوزخیان بریزن؟

.

راهنما آهی کشید و گفت:

.خبر نداری ای تازه وارد. مدتی قبل حدود 3 هزار تن از سوخت گرانقیمت کوره های اینجا ناپدید شد و آ ش هم فهمیدیم آقایی به اسم باختری همه رو بالا کشیده و الان در بهترین منطقۀ جهنم نه.

حتی یک ماه قبل یکی از کوره ها از بیخ و بن ناپدید شد و هنوز هم پیدا نشده

قیرهای اینجا که قرار بود ذوب بشه و در حلق امثال تو ریخته بشه، بارها و بارها از بازار آزاد و پیمانکاری ساخت بزرگراههای بهشت سردرآورده

شمش های سربی که طبق قانون، باید ذوب میشد و در فیهاخالدون امثال تو ریخته میشد هم به دلیل نبود سوخت یک گوشه افتاده

.

پرسیدم:

این چه وضعیتیه آخه؟ مگه اینجا حساب و کتاب نداره؟

.

راهنما مجدداً آهی کشید و گفت:

حساب و کتاب داشت ای تازه وارد. اما سالها قبل گروهی آمدند و گفتند که ما در دوران زندگی و حیات دنیای فانی، از مدیران بخش تی ایرانی بودیم و اصلاً از شکم مادرمون مدیر زاییده شدیم و سیستم اینجا رو متحول می کنیم و خلاصه طی زدوبندهایی، مدیریت بخش ایرانی نشین جهنم رو برعهده گرفتند و از اون موقع به این فلاکت و مصیبت و بدبختی و بیچارگی و دربدری و آوارگی افتادیم و ...

.

ــ آهان فهمیدم! دیگه نمیخواد ادامه بدی.

ــ به روی چشم ای تازه وارد

.

ــ ببین قرار بود منو سعید صدا بزنی.

ــ شرمنده. فراموش کرده بودم ای تازه وارد!

.

.

وارد منطقۀ مرکزی بخش ایرانی نشین جهنّم شدیم. بازهم صحنه ای عجیب و البته آشنا

از در و دیوار و ستون و درخت، پوستر و بنرهای انواع سمینار، سخنرانی و دوره های آموزشی کوتاه مدت و بلند مدتی بود که به چشم میخورد.

چیزی وحشتناک تر از دنیای خاکی

.

به راهنما گفتم:

این فلاکت و مصیبت، اینجا هم دست از سرِ ما برنمیداره؟

ــ به جان مادرم، این هم جزء قوانین اینجا نبود ای تازه وارد. بلکه چند سالی هست که این پدیده در اینجا به وجود آمده.

.

رفتم سراغ یکی از پوسترها.

روش نوشته بود:

سمینار یک روزۀ "چگونه فرزندی بزاییم که تا سن 70 سالگی جوان بماند"

سخنران: "ننۀ شهرام صولتی"

زمان: ...

مکان: ...

.

.

به راهنما گفتم:

آخه این چه جور سمینار آموزشیه؟ به چه دردی میخوره؟

ــ مهم نیست که به درد میخوره یا نه. مهم اینه که برای "ننۀ شهرام صولتی" درآمدزایی داره.

ــ اوکی

.

.

پوستر دیگه ای دیدم که روش نوشته بود:

"سمینار آموزشی 3 روزۀ "روش تربیت فرزندی که تا 7 نسل بعدتان را بیمه نماید"

سخنران: "بابای محمودرضا خاوری"

.

ترجیح دادم سوالی نپرسم. به نظر میرسید یک ایرانی هرکجای دنیا (چه باقی و چه فانی) هم که باشه علاقۀ عجیبی به آموزش دانسته هاش داره و صد البته اینکه آموزش هاش به درد دیگران بخوره یا خیر اصلاً مهم نیست. بلکه مهم، درآمدزایی خودشه.

[بلاد ماهیگیران قلّاب به دست]

.

.

ناگهان یاد استیو جابر افتادم. از راهنما پرسیدم ازش خبری داره یا نه؟

گفت ما چندان از اهل بهشت خبر نداریم. ولی شنیدم که در خط بین منطقۀ شیرازنشین و منطقۀ بغداد نشین بهشت مسافرکشی میکنه.

[با استیوجابز از شیراز تا بغداد]

.

خواستم سوال دیگه ای بپرسم که موزیک بسیار بلند و آشنایی به گوش رسید. راهنما گفت این سرود ملّی جهنمه و باید خبردار باشیم و باهاش کنیم.

منم خبردار ایستادم و همراه با دیگر اهالی دوزخ، مشغول همراهی شدم که دستی از پشت سر منو ت داد

برگشتم و به پشت سری گفتم:

ــ نکن. ت نده. مگه نمی بینی دارم سرود ملی رو میکنم؟

.

اما تکان ها شدیدتر شد و از خواب پ .

همسر گرامی رو دیدم که بهم گفت: سرود ملی رو بعداً بخون! ساعت 8 صبحه.

(سرود آشنای ملّی جهنم، صدای زنگ ساعت خودم بود)

.

.

موقع صبحانه، همسرم گفت:

این خواب ها هنوزم اذیتت میکنه؟

ــ آره. دیگه خسته شدم.

ــ اینقدر با خودت لجبازی نکن. الان بیشتر از 2 ماهه که خواب و خوراک نداری. با ت تماس بگیر.

ــ راست میگی عیال جان. الان زنگ میزنم.

.

شمارۀ روانپزشکی رو گرفتم که از بچگی همکلاس و دوست بودیم. البته دوستیمون کیفیتی داشت بر پایۀ ارتباط سگ و گربه.

ــ الو. بفرمایید

ــ سلام .

ــ سلام. شما؟

ــ منم سعید

ــ کدوم سعید؟

ــ یگانه

ــ آهان همون دیوونه! گفته بودم که باید بستری بشی! تازه اونم با زنجیر! حالا چی میگی این وقت صبح؟

.

خیلی بهم برخورد. داد زدم:

دیوونه ایل و تبارته. دیوونه جد و آبادته مردک. زنجیر میارم باباتو می بندم به درِ طویله!

و گوشی رو قطع

.

همسرم با دلخوری گفت این چه طرز حرف زدن بود؟

ــ بهم میگه دیوونه

ــ حالا عیب نداره. بهرحال تو هم چندان موجود عاقلی نیستی! شاید ناراحت شده از اینکه اول صبحی بهش زنگ زدی. شاید...

(ناگهان تلفنم زنگ خورد. بود)

.

من: ه. چی میخواد به نظرت؟

همسر: شاید میخواد معذرت خواهی کنه. تو هم ازش عذرخواهی کن. خیلی بد صحبت کردی

ــ باشه

.

گوشی رو برداشتم

من: الو

: ببین. یادم رفت بگم حتماً زنجیری که می ی ضد برش و ضد اسید باشه. واسه تو 3 متر کافیه

و پشت سرش ص مشابه شیهه قاطر سر داد و سریع قطع کرد.

.

همسر: چی شد؟ چی گفت؟

من: هیچی. مثل اینکه اون بیشتر از من به درمان نیاز داره.

.

.

خواستم لباس بپوشم و برم سر کار که یادم اومد سرِکاری وجود نداره. شرکت تعطیل شده

ترجیح دادم برم بخوابم.

.

رفتم تو اتاق و دراز کشیدم. خوابم نمیومد.

تشنه ام شده بود. لیوان آب رو برداشتم تا کمی رفع تشنگی کنم که ناگهان:

دیدم یه چوب کبریت سوخته تو لیوانه!

از جا پ .

کاغذ کوچکی کنار لیوان بود و چند خط نوشته:

.

.

سعید عزیز! امروز و فرداش مهم نیست. یه روزی سراغ همه تون خواهم اومد.

فقط خواستم بگم چه خوب، چه بد این هم میگذره.

اینقدر خودتو نباز

قوی باش

.

.

به زودی می بینمت[!]

دوستدار تو

عزی جون

برچسب ها : احمق ها به بهشت نمی روند (3) - راهنما ,تازه ,گفتم ,ایرانی ,منطقۀ ,ببین ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,راهنما گفتم ,ترجیح دادم ,شهرام صولتی
احمق ها به بهشت نمی روند (3) راهنما ,تازه ,گفتم ,ایرانی ,منطقۀ ,ببین ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,راهنما گفتم ,ترجیح دادم ,شهرام صولتی
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
گندت بزنن وردپرس!

قدیمیا بهتر یادشونه. زمانی بود که تلویزیون ها اکثراً 14 اینچ سیاه وسفید توشیبا بود یا از این مُبله ها.

کم کم تلویزیون های رنگی اومد که البته تکنولوژی عجیب و محیِرالعقولی با خودش به همراه داشت:

کنترل تلویزیون !

.

مرحوم مادربزرگم که رفته بود زیارت خونه خدا از مکه یه دونه تلویزیون رنگی آورد.

(اون زمان طوری بود که اگه یک دستگاه tv از مکّه نمیاوردی، انگاری که حج مورد قبول خدا واقع نمی شد)

خلاصه. تلویزیون اومد داخل خونه ای که تنها مشتریش مرحوم پدربزرگم بود.

(پدربزرگم از اون سیّدهایی بود که خودِ سیّد بودن رو به تنهایی باعث ایجاد نژاد برتر می دونست! و متاسفانه رگ معروف سیادتش نه در چهارشنبه ها بلکه تمام ایام هفته فعال بود!)

.

تصور پدربزرگِ بداخلاقِ کنترل به دست همونقدر برای ما بچه ها خنده دار بود که یک پیرزن 90 ساله با شلوار لی پشت آ ی جی 7 بشینه و آدامس هم بجوه.

خد امرز چون با نحوۀ کار با کنترل آشنایی نداشت، طبیعتاً با هر فشار به دکمه های کنترل، چند تا نثار سازندگان کنترل تلویزیون میکرد و آباء و اجدادشون رو زیر بخیه می بُرد. البته احساس می که بخشی از این ها به طور غیرمستقیم به همسر عزیزترازجانش (مادربزرگ مرحومم) ربط داره.

باری

.

حدود یک ماهی هست که نمی دونم نفرین کدوم بنده خ شامل حالم شد و علاوه بر اون، خدا هم زد پس کلّه ام و به دلایلی که خارج از حوصلۀ اینجاست قرار شد یه سایت وردپرسی راه بندازم!

(آخه منو چه به این جلافت ها؟)

متاسفانه اخلاق گند و داغونی دارم که طبق اون، باید کارامو خودم انجام بدم.

یعنی نمونۀ بارز یک انسان ظاهراً قرن بیست و یکمی اما از نظر ذهنی، گیر کرده در دوران عصر پارینه سنگی.

.

مثلا چند روز قبل قرار شد شلنگ وجی آب کولر گازی رو به سمت پایین منحرف کنیم. تک و تنها رفتم شرکت و برای اولین بار در عمرم اسپیلت کولرگازی رو لمس . پیچ ها رو باز و شلنگ رو درآوردم که ناگهان دستگاه کلهم اجمعین از جاش دراومد و در آغوشم آرام گرفت! خیلی هم سنگین بود.

هم نگران چها ایۀ لرزان زی ام بودم و هم نگران افتادن خودم از اون بالا و در نهایت نگران ش تن اسپیلت که که بهرحال کلی قیمت داره و از همه بدتر اینکه هیچ اونجا حضور نداشت.

اینکه با چه فلاکتی تونستم دوباره نصبش کنم داستان مفصلی داره.

اما بخش دردناک اینجاست که حداقل اسم 4 تکنیسین کولرگازی در دفتر تلفن موبایلم دارم!

بیماریه دیگه. کاریش نمیشه کرد.

.

عرض می .

بعد از چند روز آویزون شدن از همیار وردپرس و میهن وردپرس و دیگر عزیزان این حوزه، سایت رو راه اندازی اولیه و اومدم چندتا پلاگین نصب کنم که پُکید و رفت رو هوا .

اینم نتیجه کار به صورت تنها.

.

چه های چیزداری که زیرلب به وردپرس و سازندگانش ندادم!

.

با هزار شرمندگی و گردن کج، آویزون برادران جان برکف شرکت ارائه دهندۀ هاست شدم تا ریست هاست کنن و بعدش هم می خواستم دوباره شروع کنم که دیگه حسش نبود و با خودم گفتم:

دیگه نه من نه وردپرس. گور پدرش! حتی بی خیال هاست و دامنه هم شدم

.

اما دست بر قضا، چند شب قبل ضمن صحبت با یکی از هموبلاگی های محترم که کامپیوتر هستن، به دعوت و اصرار ایشون قرار شد مراحل رو از ابتدا با هم جلو بریم.

خدا خیرشون بده خانم محترم رو که از غرب ایران (زنجان) کلی زحمت کشیدن تا سایت وردپرسی منِ ن شرق ایران رو راه اندازی کنن.

در این بین بعضی کارها رو که خودم انجام می دادم، هام به وردپرس کمی تعدیل شده بود و زیر لب می گفتم:

گندت بزنن وردپرس!

و غرغرهایی که منو به یاد مرحوم پدربزرگ بداخلاق کنترل به دست میانداخت.

.

طی اخیر که کارها تقریباً تموم شده، وارد بخش css شدم و چند تغییر انجام دادم.

جالب بود. اما ذوقمرگ کننده هم نبود (چیزی که دوستان در موردش می گفتن که خیلی ذوق داره)

طبیعتاً دراین ح ، هام به وردپرس به این شکل تغییر کرد:

.

موش بخورت وردپرس! (گوگوری مگوری. بوشی بوشی بوشی...)

:-)

.

این موضوع باعث شد که نقبی به گذشته بزنم و ببینم اصلاً چرا از کامپیوتر هیچ سررشته ای ندارم و تمام چیزهایی که بلدم اینه که لپ تاپ رو با یه فندک روشن کنم و بعد از اتمام کار با یه لیوان آب خاموش کنم

به 2 دلیل رسیدم.

(عرض دلیل، نه مقصر. چون بحث فراخ بودن بخشی از اندام افرادی که دنبال یادگیری نمیرن هیچ ارتباطی به عوامل خارجی نداره. منظور دقیقاً خودم بودم)

.

مورد اول)

اوایل دهه 70 شمسی بود که متفکرین و دست اندرکاران حوزۀ آموزش و پرورش این مملکت به کشف بزرگی نائل اومدن. اینکه دنیا در حال تغییره و آموزش کامپیوتر باید از مدارس شروع بشه!

بر همین اساس واحد درسی آموزش کامپیوتر وارد مواد درسی ما که در مقطع دبیرستان بودیم شد.

خب حالا معلم از کجا گیر بیاریم؟

یه دفترداری داشتیم تو مدرسه به اسم آقای "ق"

الانو نمیدونم. اون زمان پای ثابت مسئولین هر مدرسه ای به جز مدیر و ناظم و معلمین، شخصی به اسم دفتردار بود که نقش آچارفرانسه رو ایفا می کرد و فکر می کنم نهایت شرح وظایفشون وارد نمرات در کارنامه و دفاتر به صورت دستی بود. آقای "ق" هم همینطور. مثلاً:

.

ساعت هایی که دبیر ادبیات حضور نداشت، میومد و مثلاً درس می داد.

.

اگه دانش آموزی رو از کلاس ا اج می و می رفت دفتر مدرسه، درصورتیکه ناظم حضور نداشت (مثلا رفته بود مستراح) سیلی اول توسط دفتردار زده می شد و بعد جریان رو می پرسید!

(اون زمان اول سیلی میزدن و بعد می پرسیدن جریان چیه)

.

یکی دوبار هم جماعت به ت آقای "ق" برگزار شد. (خدا قبول کنه انشاالله)

.

بر همین اساس، معلم کامپیوتر ما هم آقای "ق" انتخاب شد!

احتمالاً یه دوره برنامه نویسی داس دیده بود و قرار بود دانسته های خودشو به آینده سازان کشور آموزش بده. اونهم از روی جزوه ای که سر کلاس نوشته بود و مشخص بود که زمان زیادی هم از عمر این جزوه نگذشته

کلاس کامپیوتر هم بعدازظهر ساعت 3 و یک بار در هفته بود که فکر می کنم نهایتاً 4 جلسه بیشتر برگزار نشد.

تو اون چهار جلسه هم قبل از شروع، ما رو می فرستاد یه 4 لیتری گازوئیل از پمپ بنزین بگیریم و بریزیم تو سیستم تا روشن بشه و شروع به کار کنه و آموزش داس رو آغاز کنه.

تمام چیزهایی که از تلمّذ در محضر این پیر فرزانه به عنوان پایه و اساس آموزش کامپیوتر در خاطرم مونده اینهاست:

.

1) آروغ های صدادار آقای "ق"! (این معضل رو با یه حقوق مدنی هم در داشتیم)

.

2) اینکه کار با کامپیوتر رو کلاً بی خاصیت و یه چیز اضافه می دونست! (خیر سرش معلم این رشته بود)

.

3) هر بار منو می دید یقه مو میگرفت که یگانه! بیا برام حافظ بخون! همیشه یه دیوان حافظ جیبی همراش بود که دوست داشت دیگران براش بخونن و اونم نشئه بشه. معمولاً این قرعه هم به نام منِ بدبخت می افتاد. اعتقاد داشت من خوب شعر می خونم (شاید یکی از دلایل تنفر امروزم از شعر به همینجا برگرده). خلاصه اینکه نصف زمان کلاس های آموزش کامپیوتر به خوندن اشعار حافظ گذشت.

.

این از یادگیری پایه و اساس کامپیوتر توسط بنده

.

و اما مورد دوم)

زمان انتخاب رشتۀ ی ما هنوز چیزی به اسم مشاور خلق نشده بود.

نهایتاً یه چیزی می شنیدیم و وارد اون رشته می شدیم و بعد از اینکه ا می گرفتیم تازه می دیدیم ای داد بیداد! این، اصلاً رشتۀ مورد علاقۀ من نبوده!

البته من از همون ابتدا علاقه ای به ورود به هیچ یک از رشته های فنی و ی نداشتم.

کلاً با اینکه ی بهم بگه مشکل داشتم و هنوزم دارم.

(رشته مورد علاقه ام ریاضی محض یا نهایتاً دبیری ریاضی بود)

.

یکی از دوستان می خواست انتخاب رشته کنه. بین عمران و کامپیوتر مونده بود. دست بر قضا از محضر یکی از اساتید حوزۀ ی م گرفتیم.

معظم فرمودن: ی در واقع یعنی رشته های برق و مکانیک و متالورژی و (یکی دیگه که یادم نیست) اگه واقعاً عرضه داری و میخوای به معنای واقعی بشی برو وارد این رشته ها شو وگرنه عمران و کامپیوتر و اینجور رشته های اواخواهری فرقی نمی کنه!

شنیدن همین عبارت در سال آ دبیرستان، برام کافی بود که تا سالهای سال، بچه های رشته کامپیوتر رو به چشم دیگه ای نگاه کنم!

(البته اون محترم، امروز دارای کرسی ی در رشته متالورژی یکی از های بیرمنگامه)

باری

امروز می فهمم که چه اشتباه احمقانه ای و چه تفکرات ابلهانه ای داشتم. شاید هم به این دلیل که برداشتم از صحبت های از بیخ و بن اشتباه بود و زیاده از حد دچار جوزدگی شدم.

.

الان که اینها رو می نویسم خانم محترم در سایت وردپرسی اینجانب مشغول خج دادن بنده و کلی زحمات مختلف هستن که جا داره همین جا بابت تمام محبت ها و زحماتشون تشکر کنم و چون میدونم که بردن اسمشون نه تنها باعث خوشحالیشون نمیشه بلکه ممکنه چشمهای منم از کاسه دربیاد(!) به همینجا بسنده می کنم و تمامی شما عزیزان رو به خدای بزرگ می سپارم و در این عزیز ماس دعا دارم

( عزیزش چی بود ؟ خودمم نفهمیدم)

..

.

پ.ن) در زندگیم یک خانوم و یک خانوم ، نقش آفرینی زیادی . خانوم رو که اینجا عرض که بار سنگینی از دوشم برداشتن.

خانوم رو هم در اینجا نوشتم که باعث برگشت زندگی (یا بهتره بگم: زنده موندن) بنده شد:

خانوم یا حوری بهشتی؟

برچسب ها : گندت بزنن وردپرس! - کامپیوتر ,وردپرس ,آموزش ,اینکه ,رشته , ,آموزش کامپیوتر ,خانوم ,سایت وردپرسی ,بوشی بوشی ,تمام چیزهایی ,خانم محترم
گندت بزنن وردپرس! کامپیوتر ,وردپرس ,آموزش ,اینکه ,رشته , ,آموزش کامپیوتر ,خانوم ,سایت وردپرسی ,بوشی بوشی ,تمام چیزهایی ,خانم محترم
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
شعور سیخی چند؟

پریروز با یکی از دوستان در حال عبور از کوچه ای بودیم که دیدیم یک فروند خودروی bmw وسط کوچه ایستاده. اجباراً توقف . پیرمردی پشت فرمون بود و دخترخانمی که به نظر می رسید دخترشه، خم شده بود داخل ماشین و در حال آموختن اصول رانندگی با این خودرو به پدرش بود.

تا اینجای کار مشکلی نداشت. اینکه چند ثانیه یا نهایتاً یک دقیقه از عمر گرانبها و وقت ارزشمند(!) خودمو در راستای انتظار برای آموزش دختری به پدرش صرف کنم چیزی از ارزشهای وجودیم کم نمی کنه!

اما به نظر می رسید یا خانوم معلم قصۀ ما (یعنی دخترخانوم) درس دادن بلد نیست یا اینکه میزان آی کیوی شاگرد (یعنی پدر) از حداقل استاندارد هم کمتره.

چون بدون توجه به دنیای اطراف در حال تدریس و تلمّذ بودن.

.

کمی بعد دخترخانوم سربلند کرد و دید یه ماشین پشت سرشون ایستاده (یعنی ما)

اما انگار نه انگار

.

ترجیح دادم لم بدم و فقط نظاره گر میزان شعور هموطن پولدارم باشم. دوستم که از اخلاق من خبر داشت و میدونست محاله بوق بزنم، ترجیح داد تایم بگیره!

(سرگرمی جالبی بود. پیشنهاد می کنم امتحان کنین)

از زمان تایم گرفتن دوستم تا زمانی که ماشین حرکت کرد و کنار کوچه ایستاد، شش دقیقه گذشت که با احتساب چیزی نزدیک 2 تا 3 دقیقه زمان قبلش، یعنی ما حدود 8 الی 10 دقیقه ایستادیم تا آقای سوار بر ماشینِ چندصد میلیونی و دختر محترمش بفهمن که باید کنار بکشن و راهو برای ماشینِ پشت سری باز کنن.

.

الان حسرت میخورم که چرا یه ماشین بی اعصاب پشت سرم نرسید تا بوق ممتد رو بکشه روشون و دعوایی راه بندازه و کمی هیجان به قصۀ ما اضافه کنه.

هرچند اگه این اتفاق میفتاد بازهم من فقط نظاره گر بودم

.

وقتی از کنارشون عبور کردیم، نیم نگاهی به پدر مسن انداختم. نخواستم نگاه عمیق م تا خدای نکرده خج بکشه! اما صحنه ای دیدم که خشکم زد. نگاهش به طرز عجیبی طلبکارانه بود!

طوری که خواستم توقف کنم و پیاده شم و عرض کنم:

ببخشید که من پشت سرتون معطل شدم!

ببخشید که هیچ بوقی نزدم!

ببخشید که مزاحم آموزش های شما شدم!

ببخشید که ...

.

برام خیلی عجیبه که بعضی وقتا نقش طلبکار و بد ار با هم عوض می شه.

ای کاش میزان دارایی هر شخص با میزان شعورش کمی رابطه داشت. مثلا اونی که ماشین 500 میلیونی سواره به اندازه 5 هزار تومن شعور بارش باشه (بخدا شخصاً به 5 هزار تومن هم راضیم)

ولی افسوس

.

امروز دوباره همون کوچه و دوباره صحنه ای مشابه! (چون راه هر روزۀ ماست)

مثل هر روز صبح همراه با دوستم در حال عبور بودم که دیدم یه خودروی بارکش (جمع آوری ن های ساختمونی) در حال عقب و جلو ه تا به سطل مخصوص برسه و بتونه با جرثقیل بالا بکشش.

حدود چهار پنج مرتبه عقب جلو کرد تا زمانی که راه باریکی باز شد و تونستیم عبور کنیم.

نهایت معطّلی مون به 2 دقیقه هم نرسید.

داشتم با احتیاط از کنارش رد میشدم و مواظب بودم که بدنۀ ماشینم با سپرش برخورد نکنه که ناگهان یک صدای بلند منو به خودم آورد:

ــ آقا ببخشید. شرمنده!

برگشتم و دیدم راننده از ماشین پیاده شده و در حال عذرخواهیه.

جوابشو با لبخند دادم و رد شدم.

وقتی رد شدیم من و دوستم بی اختیار به خنده افتادیم. چون دو روز قبل، مشابه این صحنه رو با کیفیت دیگه ای تجربه کرده بودیم.

.

چقدر شعور انسانها متفاوته

هرچند این موضوع هیچ ارتباطی به میزان دارایی هاشون نداره

قطعاً خیلی ها هستن که میلیاردها ثروت همراه با شعور بالا دارن و همینطور برع این موضوع

.

دوران خدمت، یکی از سربازها که رانندۀ جیپ بود در یکی از وجی های اتوبان همت تصادف کرد.

زد به یک بنز آ ین مدل! (آ ین مدل اون زمان البته)

از اونایی که حدود 40 یا 50 میلیون قیمت داشت و با این مقدار پول می شد چند واحد آپارتمان در منطقۀ شهرآرا ب ی.

بدتر اینکه مقصر هم سرباز (راننده جبپ) بود و از ماشین که پیاده شد از شدت ترس نشست رو زمین و زد توی سرش! (یعنی که بدبخت شدم)

اما با کمال تعجب، رانندۀ بنز پیاده شد و بعد از اینکه نگاهی به گلگیر داغون شدۀ ماشینش انداخت اومد سروقت سرباز و بلندش کرد و بهش گفت:

مرد حس . فدای سرت! گورباباش! یکی دیگه می م. چرا میزنی تو سرت؟

و بعد از اومدن افسر هم ازش خواهش کرده بود کاری کنه تا خودش مقصر جلوه کنه و هیچ خسارتی از سرباز نخواست.

تمام اینها رو از زبون محمود (لیسانس وظیفه ای که به همراه اون سرباز در یت بود شنیدم) محمود الان صاحب یه آژانس مسافرتیه

راستش وقتی محمود جربانو تعریف میکرد احساس می کمی غلو میکنه. اما وفتی کارت ویزیت صاحب بنز رو نشونم داد (و گفت این کارت رو به ما داد و گفت اگه خدمت سربازیتون تموم شد و دنبال کار بودین بهم زنگ بزنین) باورم شد.

با نهایت تعجب و ناباوری دیدم اسم صاحب کارت خیلی آشناست.

پسر بزرگ آقای ی بود. البته پسره (صاحب بنز) رو نمی شناختم. ولی پدرش رو چرا.

نه فقط من که نصف مملکت باباشو می شناختن!

چون اسم پدرش با صنعت تولید سوسیس و کالباس گره خورده بود.

یعنی: خانواده ای بسیار ثروتمند اما دارای شعوری فراتر از تصوّر.

.

خلاصه اینکه پولدار باشعور همیشه بوده و هنوزم هست.

ولی بیشعوراش واقعاً نوبرن

.

شاید اگه 2 روز قبل مرحوم سهراب از اون کوچه رد می شد و نزدیک 10 دقیقه پشت سر پدر و دختر بیشعور معطل میشد شعری میسرود و به جای "دل خوش سیری چند" احتمالاً می گفت:

شعور سیخی چند؟

برچسب ها : شعور سیخی چند؟ - ماشین ,یعنی ,دقیقه ,شعور ,میزان ,اینکه ,سیخی چند؟ ,شعور سیخی ,هزار تومن
شعور سیخی چند؟ ماشین ,یعنی ,دقیقه ,شعور ,میزان ,اینکه ,سیخی چند؟ ,شعور سیخی ,هزار تومن
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
دوران پادشاهی

.

.

کمتر از 20 سال سن داشتم. دانشجو بودم و دنیایی داشتم مانند دیگر همقطارانم که امثال خودمون رو بدبخت ترین افراد مملکت می دونستیم!

دامپروری ما (بهش می گفتیم ) کافۀ بزرگی داشت که بهترین مکان برای چنین بحث های صدمن یه غاز بود.

دور هم می نشستیم و از بدبختی هامون می گفتیم:

.

چرا ما اینقدر بدبختیم؟!

.

چرا باید ی بریم که توسط یه مشت یابو اداره میشه؟!

.

چرا باید اقتصاد ما (با مدرک ا) بعد از اتمام کلاس بره مسافرکشی؟ (ونک به شهرک غرب مسافر میزد)

گند بزنن به این مملکت. اینه آ و عاقبت ما

.

چرا دیروز انتظامات بهم گیر داد بابت آستین کوتاه؟!

(یه بار از یه مهمونی مستقیم رفتم که به دلیل آستین کوتاه پوشیدن، اجازه ورود به بهم ندادن)

.

مرده شور این مملکتو ببرن. خارج(!) این بدبختیا نیست.

.

بعد هم که دلیل کم میاوردیم، ولی چراها باید دنبال می شد می رسیدیم به:

چرا فلان مون دماغش کجه؟

چرا بهمان مون یه وری راه میره؟

.

و چیزی نمونده بود که به این مرحله برسیم:

چرا در گنجه بازه؟ ماشین دودی درازه؟

چرا سگه واق واق میکنه؟

چرا ه عرعر میکنه؟

و ...

بعد هم چندتا یواشکی به رئیس جمهور وقت (رفسنجانی) که گند زدی به مملکت! و نشئگی بعدش و مغرور از اینکه چندنفر دانشجو نشستیم و با دل و جرات فراوان بحث کردیم!

یادآوری: تا قبل از دوران سید عباشکلاتی حتی در خفا جرات نداشتی به رئیس جمهور بگی بالای چشمت ابروست

.

.

اون زمان طبقۀ پایین خونۀ خالۀ مادرم زندگی می که پیرزن بسیار مومنی بود و از کلاغ نر تو حیاط و ماهی نر تو حوض هم رو می گرفت.

سالها طبقه پایینش خالی بود. ولی حاضر نبود به مستاجر نامحرم بده (کاری به ریزه کاری های بحث محرم و نامحرم در مورد یک پیرزن 80 ساله ندارم!)

خلاصه اینکه صبر کرده بود تا من تهران قبول بشم و به من بگه بیا پایین زندگی کن. خب شایدم حق داشت. من محرم بودم بهش.

کلاً توان راه رفتن نداشت. همیشه تو خونه افتاده بود و عجز و ناله می کرد از اینکه فلج شدم و نمی تونم راه برم. هرچند موقع اذان، مثل قرقی میرفت مسجد محل شو میخوند و بعد دوباره میومد خونه تا چند ساعت (تا زمان اذان بعدی) داد و قال میکرد که آخ پام!

خدا رحمتش کنه. زن خوبی بود

هر زمان منو میدید میگفت: مادرجان! دوران پادشاهی ته. قدر بدون

منم می گفتم آخه کدوم پادشاهی؟ با این همه مشکل؟ با اینهمه مصیبت؟!

(و تو دلم می گفتم برو پیرزن. دلت خوشه بخدا)

.

اما سالها طول کشید تا به حرف پیرزن رسیدم.

سالها طول کشید تا فهمیدم معنا و مفهوم واژه های "مشکل" و "مصیبت" رو نمی دونستم!

و تمام شکایت هام صرفاً چیزی بود از جنس زر زدن!

.

امروز می فهمم که بدبختی و مصیبت در این نیست که زمانی فکر می آینده ام مبهمه. چرا که آینده نامعلومه و تا حد زیادی به دست خودمون ساخته میشه. اما خوب می فهمم که بعد از بیست و چند سال جون کندن در سرما و گرما و ای مختلف و خطرهای مناطق نا امن، وقتی تمام دارایی های مالی تو در یک کلمه به نام "هیچ" خلاصه بشن، اونوقت صلاحیت بیشتری داری تا در مورد واژه "مصیبت" صحبت کنی.

و از همه بدتر:

شک و تردیدی که در مورد بعضی چیزها در وجودت رخنه کرده.

اینکه در زمانی که رانندۀ سازمان تی (هرچند از نظر عرف رایج، رانندۀ شخصی ات بوده و باید هرجایی که تو میگفتی می بردت و قرار نبوده به احدی پاسخ پس بدی) هرازگاهی تو رو می رسوند خونه و تو هم به خاطر اینکه عذاب وجدان نداشته باشی از اینکه این پول بیت المال بوده، هرازگاهی بری و باک ماشین سازمان رو لبالب از جیب خودت پر کنی(اون موقع بنزین 18 تومن بود) امروز این سوال مثل خوره به جونت بیفته که

آیا تو کاردرستی کردی؟

یا دیگران کار درستی ؟! و همچنان می کنن!

(این شک خیلی اذیت کننده ست. در این مورد بهم اعتمادکنین)

.

.

خلاصه اینکه فقط خواستم عرض کنم ما هم دوران پادشاهی داشتیم. یادش بخیر. اگه شما هم دارین قدرشو بدونین که مثل برق و باد می گذره.

:-)

.

.

طی یک ماه گذشته بدون هیچ قصد و اقدامی برای رژیم گرفتن (که اصلا اهمیتی به این چیزها نمیدم) نزدیک 9 کیلو وزن کم . الان موندم با این اندام زیبا و سی پک چیکارکنم! (احتمالاً برم مسابقه زیبایی اندام!)

امروز به دعوت (یا بهتر بگم: گیر سه پیچ) یکی از دوستان که می دونست برو نیستم، یه تست آنلاین سلامت دادم. مال یکی از سایت های پزشکی بود.

کلی وقت گذاشتم و با دقت به سوالاتش پاسخ دادم. بعضی سوال ها هم چند دقیقه وقتمو میگرفت.

پاسخش خیلی جالب بود:

شما از نظر سلامت در وضعیت بحرانی هستید!

چند لحظه ای به مانیتور خیره شدم و بعد هم مثل اسب شروع به قهقهه زدن!

دوستم می گفت از نظر پزشکی که نمیدونم. ولی همینو میدونم که از نظر فنی ی به این ح تو میگن: رد دادن!

(طفلک رفیق ما شایدم خبر نداشت که در وضعیت امروز، اکثراً رد دادیم و خودمون خبر نداریم)

.

.

گوربابای تمام این خزعبلات

یادتون باشه در بدترین مواقع بحرانی فقط و فقط قانون معروف (و البته جدیداً کشف شدۀ) نیوتون می تونه کمک کننده و راه نجات و رستگاری ما باشه:

مشکلات همیشه حل شدنی نیست. فقط از بخش فوقانی بدن (مغز) به

یک متر پایین تر(...) منتقل می شود

و به جد اعتقاد دارم که برندگان واقعی امروز، انی هستن که توان عمل به این قانون مهم رو داشته باشن.

.

.

راستی الان یه جوک برام رسید کلی حال . گفتم بذارم اینجا شاید شما هم حال کنین.

وصف حال بسیاری از مردم ماست:

.

یه سگ نگهبان واسه باغمون یدیم ده میلیون
شبا شیفتی نگهبانی میدیم یه وقت ن نش!

برچسب ها : دوران پادشاهی - اینکه ,مورد ,پیرزن ,دوران ,مصیبت ,خلاصه ,دوران پادشاهی ,خلاصه اینکه
دوران پادشاهی اینکه ,مورد ,پیرزن ,دوران ,مصیبت ,خلاصه ,دوران پادشاهی ,خلاصه اینکه
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
وقاحت حدی داره

.

خوشبختانه یا متاسفانه چیزی از اصول مذاکره (به معنا و مفهومی که امروز می شنویم) بارم نیست.

اما به یک نکتۀ حیاتی اعتقاد دارم:

.

یکی از مهمترین ارکان اصول مذاکره، احتمالاً اینه که بتونی اونقدر خویشتن دار باشی که وسط برنامه زنده پا نشی طرف مقابل رو زیر مشت و لگد بگیری!

.

امروز بارها این و دیدم.

ترجیح میدم علیرغم اینکه موافق یکی از این دو بزرگوار هستم و دست برقضا به حد نگران کننده ای از طرف مقابلش بیزارم، اما بدون هیچ پیشداوری و اشاره به اسامی، فقط شما رو به تماشای این کلیپ دعوت کنم.

ضمن اینکه احساس می کنم دوست عزیزمون خیلی خویشتن داری کرد و جهاد اکبر عجیبی با نفس امّاره داشت که پا نشد طرف مقابلو زیر مشت و لگد بگیره!

.

بیشتر از همه دلم برای خانم محترم مجری سوخت که نمی تونست دعوای این دو نفرو جمع کنه.


دریافت
مدت زمان: 3 دقیقه 44 ثانیه


این بار یادم باشه اگه مدیران عزیز و گرامی اومدن و مثل ... (اصطلاح خیلی زشتیه. بهتره نگم) آویزون ما شدن و ماس برای سمینار و سخنرانی و طرح های تشویقی در راستای فروش محصولاتشون، همین کلیپ رو نشونشون بدم و با اردنگی تا دم در مشایعتشون کنم.

وقاحت هم حدی داره بخدا

برچسب ها : وقاحت حدی داره
وقاحت حدی داره
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
چه حس !

همیشه از بانک ملی بدم میومد. الانم همینطور. چراش زیاد مهم نیست. ولی به تازگی مجبور شدم برم بانک ملی حساب باز کنم. در مورد علتش هم کنجکاوی نکنین که نمیگم.

ولی اگه خیلی کنجکاو هستین باید عرض کنم که از بانک سوئیس باهام تماس گرفتن و گفتن به دلیل تحریم ها امکان نگهداری از این حجم بالای چرک کف دست شما رو نداریم. منم مجبور شدم واسه انتقالشون برم بانک ملی.

(انشاالله که ریا نمیشه!)

باری

خانم محترم کارمند بانک ازم پرسید شما تابحال در بانک ملی حساب داشتین؟

با قاطعیت گفتم: خیر

نگاهی به مانیتورش کرد و چندتا کلید زد و گفت ولی اینجا با مشخصات شما حس وجود داره.

جا خوردم. من؟ بانک ملی؟

گفتم خانوم اشتباه می کنین. اما تمام مشخصات یکی بود

بهم گفت: از سال 77 در شعبه ... بانک ملی حساب داشتین.

تازه دوزاریم افتاد. راست میگفت. حساب داشتم.

اما چه حساااا !

.

تازه استخدام شرکت شده بودم. به عنوان حسابدار. ضمن اینکه تمام کارهای بانکی به عهده خودم بود. حساب شرکت هم در بانک ملی بود.

هر روز میرفتم اونجا و کلّی چک پشت نویسی می .

یه بار صندوقدار بهم گفت بیا یه حساب قرض الحسنه باز کن. دیگه لازم نیست اینهمه پشت نویسی کنی.

قبول . یه حساب قرض الحسنه باز با هزار تومن.

رفت از تو دفتر بزرگ بانک، ترتیب شماره ها رو نگاه کرد.

نوبت شماره 720714 بود

جفت پامو تو یه کفش که نه نمیخوام! بهم یه شماره رُند بدین تا مثلا در خاطرم بمونه. من 720720 رو میخوام.

گفت نمیشه. ما به ترتیبِ این شماره ها حساب باز میکنیم.

منم گفتم عیب نداره. چند روز دیگه حساب باز میکنم تا نوبت به این شماره برسه.

احساس می داشتن شماره رند خیلی بهتره

بنده خدا هم دید که من از رو نمیرم 720720 رو بهم داد. خلاصه اینکه این شماره رُند شد مال من. یک حساب قرض الحسنه پس انداز با هزار تومن (یا 2 هزار تومن. دقیق یادم نیست) موجودی و تنها کاربردش هم شماره رندی بود که پشت چک ها می نوشتم

از شما چه پنهون (به قول جوانان امروزی) اگه به تی تاب میدادی اینقدر کیف نمیشد که من کیف .

آخ که چقدر من زرنگ بودم!

.

چند ماهی گذشت.

تا اینکه..

هیچوقت اون صحنه جانگداز رو از یاد نمی برم.

پرچمی جلوی بانک زده بودن و روش نوشته بود:

.

مشتری گرامی صاحب حساب 720714 سرکار خانم ... برندۀ یک دستگاه خودروی پژو ...

.

در یک لحظه:

کمرم ش ت

پیر شدم

داغون شدم

سوختم (متاسفانه اون زمان هنوز محمود جون روی کار نیومده بود تا بهم آدرس بده که آفتابۀ آب رو کجا بریزم)

...

.

نتیجه اخلاقی 1) تیزبازی همیشه جواب نمیده. مخصوصاً زمانی که احساس میکنی خیییییییلی زرنگی.

نتیجه اخلاقی 2) نحس بودن بانک ملی همیشه گریبانگیره. چه زمانی که حساب داشته باشی. چه زمانی که بخوای بعد از سالها حساب جدید باز کنی (داغ دلتو تازه میکنن)

برچسب ها : چه حس ! - حساب ,بانک ,شماره ,زمانی ,تومن ,اینکه ,هزار تومن ,نتیجه اخلاقی ,شماره رُند ,حساب قرض الحسنه
چه حس ! حساب ,بانک ,شماره ,زمانی ,تومن ,اینکه ,هزار تومن ,نتیجه اخلاقی ,شماره رُند ,حساب قرض الحسنه
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
من و این همه خوشبختی محاله

زیر لب مشغول مذاکره با خودم بودم:

گندت بزنن ادارۀ هواشناسی که بازم آمار اشتباه دادی. قرار بود هوا نیمه ابری باشه ولی این رگبار و توفان شدیدو کجای دلم بذارم؟

البته چندان نگران کت شلوار و پیراهن نویی که به خاطر جلسه امروز تنم بود نبودم بلکه بیشتر نگرانیم از کلاه گیسم بود! علیرغم اینکه فروشنده گفته بود که این کلاه گیس ضد آبه و حتی می تونی باهاش بری است ، اما باد اونقدر شدید بود که بازم می ترسیدم.

صحبت با خودم رو ادامه دادم:

نکنه باد بزنه و کلاه گیس بره رو هوا ؟ بعد از چندسال که همۀ پرسنل منو با موهای پ شت و افشون دیدن و از چهرۀ واقعیم خبر ندارن خیلی زشته که آبروریزی بشه. اصلاً امروز وارد کارخونه نمیشم. مثل بچه های خوب تو دفتر میشینم. تازه کلّی کار دارم. بعد یه هفته مرخصی قطعاً یه عالمه کار رو سرم ریخته. آره همین بهتره. از اتاق بیرون نمیام.

.

رسیدم. پیچیدم به سمت در کارخونه و بوق زدم

مش کاظم (نگهبان کارخونه) درو باز کرد و وارد شدم.

ــ سلام مش کاظم

ــ سلام آقای اسقاطیان. رسیدن بخیر. سفر خوش گذشت؟

ــ جات خالی. چه خبرا؟

ــ هیچی. همه چی امن و امانه. بفرمایین چایی حاضره

ــ ممنون. کار دارم. اگه فرصت شد میام

.

خواستم حرکت کنم که مش کاظم بهم گفت:

ــ راستی آقای اسقاطیان! میلاد رو می شناسین؟

ــ کدوم میلاد؟

ــ میلاد ...

هرچی فکر نشناختم. پرسیدم:

ــ کدوم قسمت کار میکنه؟

ــ اپراتور یکی از شیفت های خط دومه

نه نمی شناسم. مشکلی پیش اومده؟

ــ همسرش چند روز قبل فوت کرد. البته شما که سفر بودین مراسم سوم هم تموم شد و الان برگشته سرکار

ــ خدا رحمتش کنه. باشه. ممنون که گفتی

.

ماشینو پارک و موقع پیاده شدن با خودم گفتم:

دوران خوشی و استراحتت تموم شد سعید. دوباره سروکلّه زدن با این دخترۀ خُل و چل(!) آغاز شد که از گیج بودن روانیت میکنه. آخه چطور ممکنه یه آدم اینقدر حواس پرت باشه؟ نمی‎دونم به جرم کدوم گناه کبیره این موجود گیر من اومده. آخه قحطی بود؟ حتماً الانم یا داره لاک میزنه یا ابرو برمیداره.

همین که دستگیره در رو فشار دادم مثل همیشه بوی لاک خورد تو دماغم.

امان از دست این جونور. میدونه از بوی لاک بیزارم ولی حتماً باید رو اعصابم اسکی بره.

.

درو باز . خانوم خوشحال از جا پرید و با صدای تودماغی ای که جدیداً و بعد عمل بینی، بیش از پیش روی اعصاب بود گفت:

ــ سلام آقای اسقاطیان

(نمیدونم چرا ولی همیشه تصوّر میکنم که جراح، احتمالاً تو اتاق عمل اینو بیهوش کرده و خوابونده و بعد هم با چندتا لگد دماغشو جا انداخته! چون قبلاً دماغش اگه زیبا نبود اما قابل تحمّل بود! و ایضاً صداش)

.

ــ سلام خانوم خوشحال. باز دوباره لاک کاری راه انداختی؟

ــ ببخشید. آخه فکر شما فردا تشریف میارین.

(از این توجیه و بهانۀ احمقانه اونقدر عصبی شدم که یه لحظه میخواستم کیفمو تو سرش بکوبم! امروز مهمون داریم و مثلا هماهنگیهاشو اون انجام داده اونوقت جلوم و ه و میگه فکر شما قرار بود فردا بیاین!)

.

ترجیح دادم این توهین به شعورمو نادیده بگیرم چرا که اگه به روش میاوردم جنگ اعص شروع میشد که تمام هفته رو به گند می کشید. بنابراین نفس عمیقی کشیدم و کمی به خودم مسلط شدم و گفتم:

ــ اگه ناراحتی، میخوای برم فردا بیام؟

ــ نه. الان پنجره ها رو باز میکنم.

خواستم وارد اتاق بشم که یاد میلاد افتادم. برگشتم و گفتم:

ــ راستی خانوم خوشحال. مش کاظم گفت یکی از بچه ها به اسم میلاد اتفاق بدی براش افتاده و ...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ آره آقای اسقاطیان. همه ناراحت شدیم بخدا. طفلکی! آخِی! حیوونی!

ــ بگو بیاد دفتر

ــ چشم

وارداتاقم شدم. اتاقی که تابلویی بالای سردرش نصب بود با این مضمون:

سعید اسقاطیان

مدیرعامل

.

.

از نظر خودم مرگ همسر با بقیه مرگ ها متفاوته. طبق قانونِ طبیعت و در روال عادی، والدین و حتی بچه ها موندنی نیستن. چون بچه ها بهرحال یه روز میرن سر خونه و زندگیشون و والدین هم همیشه نمی مونن. اما وضعیت همسر متفاوته. چون تنها یه که تا آ عمر باهات هست و یاور همیشگیته. یاد پسرعموی مرحوم خودم افتادم. وقتی همسرش رو از دست داد به یک ماه نرسید که خودشم دق کرد. اونم تو سن 32 سالگی...

.

خلاصه اینکه داشتم با خودم فکر می که وقتی میلاد اومد، نیم ساعتی باهاش همدردی کنم و اینا رو بهش بگم تا متوجه بشه که مرگ همسر از نظر من یک فاجعه غیرقابل تصوره و این چیزا که صدای درزدن، رشتۀ افکارمو کرد.

ــ بفرمایید

پسر جوانی وارد شد. چهره اش آشنا بود. چند باری در قسمت انبار دیده بودمش. ولی تعجب از اینکه لباس مشکی تنش نبود. ریش هاشم سه تیغه بود! یعنی چه؟ ولی خب به من چه. شاید زنش وصیت کرده مشکی نپوشین و عزاداری نکنین...

.

ــ کاری داشتین آقا اسقاطی؟!

(لهجۀ آشنای جنوب تهران. با همون گرما و صمیمیت)

.

از پشت میز بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم:

ــ میلادجان. جریانو شنیدم و خیلی متاسفم از این اتفاقی که برات...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ به درک! فدا سرت آقا اسقاطی!

ــ جان؟! (چشمام گرد شد)

ــ اصلاً فکرشم نکنین. این نشد یکی دیگه!

.

احساس پاهام قدرت نگه داشتن هیکل قناسمو نداره. روی اولین صندلی نشستم و بهش خیره شدم. یعنی آدم تا این حد می تونه راحت و بی خیال باشه؟

در باز شد و خانوم خوشحال مثل همیشه یک لیوان بزرگ قهوه آورد و چون پشت میز خودم نبودم، گذاشت رو میز عسلی جلوی پام.

وقتی رفت گفتم:

ــ این چه حرفیه میلاد؟

ــ آقا اسقاطی! این چیزا موندنی نیس. بخدا نیس. به ولله نیس. مهم معرفت و مرامه آقا. رفت که رفت فدا سرت. وجود خودتو عشقته!

.

ــ تو ح خوبه میلاد؟

ــ عالی آقا. عالی.

یه ص تو اتاق پیچید: تق!

دکمه دوم پیراهنم بود که بر اثر فشاری که بر اثر عصبی شدن به یقه ام آوردم کنده شد و خورد به میز و بعد هم شیشۀ کمد!

دوباره سکوتی مرگبار در اتاق حکمفرما شد.

.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

ببین میلاد. من کاری ندارم که تو چقدر دوستش داشتی و شاید هم اصلاً نداشتی. ولی ...

بازم حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ شما خودتو ناراحت نکن آقا اسقاطی. اون قسمتِ من نبود اصلاً مال من نبود!

ــ جان؟!!!! (کرک و پرم ریخت!)

ناخودآگاه از جا پ و بلند شدم که پام خورد به زیر میز و لبوان قهوه رفت رو هوا و پخش شد رو شلوار طوسی کمرنگ و پیراهن سفیدی که تازه یده بودم و درمجموع کل هیکلم به گند کشیده شد

ــ عه. آقا اسقاطی چی شد؟

.

لباسمو بی خیال شدم و با عصبانیت گفتم:

ــ تو واقعاً خج نمیکشی میلاد؟ این چه طرز حرف زدنه؟

ــ نوکرتم آقا اسقاطی. اصلاً ارزش حرف زدن نداره

داد زدم:

ــ خج بکش مردک! یعنی چی ارزش نداره؟

.

طفلکی یه جوری بهم نگاه کرد که خودم از فریادی که زدم شرمنده شدم. سرشو انداخت پایین و گفت:

ــ من که چیز بدی نگفتم.

ــ دیگه چی میخواستی بگی الاغ؟ اون تنها چیز با ارزشی بود که در دنیا داشتی. وقتی از دست میدی اینطوری حرف میزنی؟

.

خنده احمقانه ای کرد و گفت:

ــ ببین آقا اسقاطی. بهرحال هرچی باشه مرام معرفت حالیمونه. خاک پاتیم آقا ولی تک خور نیستیم! بین خودمون باشه. همین بچه های کارخونه همگی نفری یه بار سوارش شدن بودن! و ...

.

احساس نفسم بالا نمیاد. خودمو کشوندم پشت میزم و صورتمو بین دودست گرفتم. مونده بودم چی بگم به این بیشعور. ولی حواسم نبود که از شدت عصبانیت با یک دست صورتمو چنان فشار دادم که احساس می لُپ چپم رسید به بناگوش راستم و با دست دیگه موهامو با چنان شدتی کشیدم که ناگهان چسب کلاه گیس کنده شد و کلهم اجمعین اومد تو دستم

.

ــ هه هه هه هه! شما کچلین آقا اسقاطی!

نعره زدم :

گمشو بیرون مرتیکۀ ...

و منگنه روی میزو برداشتم و پرت سمتش که جاخالی داد و رفت تو شیشه دفتر و صدای ش تن همه جا رو پر کرد

یه نگاهی از ناباوری بهم کرد و پرید بیرون

.

خانم خوشحال از صدای ش تن شیشه اومد تو و درحالیکه دست چپشو بالا نگه داشته بود که لاکش خشک بشه گفت:

ــ چی شد آقای اسقاطیان؟ اوا خاک عالم! این چه قیافه ایه؟ هارهارهارهار! شما کچل بودین من نمی دونستم

ــ زهرمار خانوم! این مردک چه مرگش بود؟

ــ چرا؟

ــ مطمئنی زنش مُرده؟

ــ کی گفته؟

ــ مش کاظم گفت که زن میلاد چند روز قبل فوت کرده

ــ نه آقای اسقاطیان. آهاااااااان اون یه میلاد دیگه ست که اپراتور خط تولیده.

.

نعره زدم:

ــ مگه من نگفتم که اون میلاد که زنش مرده رو بگو بیاد؟

ــ اوا چرا داد میزنین؟ بخدا شما گفتین به میلاد که براش اتفاق بدی افتاده بگو بیاد. شما که مسافرت بودین موتور آقا میلاد رو یدن و چند روز همه کارخونه رو بسیج کرده بود دنبال موتورش بگردن. من فکر این میلادو میگین. ولی کچل بودن خیلی بهتون میاد! هرهرهرهر...

.

یه لحظه مشتم رفت رو هوا و محکم زدم به میز که شیشه میز ش ت و ناگهان دیدم که تمام میز و کاغذا رنگ خون گرفت!

ــ اوا چی شد؟

مثل گرگ عصبانی نگاهش و گفتم:

ــ من اول تو رو میکُشم! بعد خودمو!

و حمله سمتش که شلوارم گرفت به میخ کنار میز و نا زیر زانو جر خورد!

اونم نامردی نکرد و در رفت. درحالیکه همچنان دست چپشو بالا نگه داشته بود از دفتر پرید بیرون به طرف نگهبانی و داد میزد: کمک! منم سر به دنبالش گذاشتم که دیدم مش کاظم با یه چماق (تنها سلاح سرد مورد اعتمادش برای حفاظت از کارخونه) از راه رسید.

.

همینکه خواستم بگم مش کاظم اون جونورو بگیر تا من برسم و خفه ش کنم یه ضربه چماق اومد وسط فرق سرم و ضربه بعدی وسط کمرم و افتادم...

.

نمیدونم چقدر گذشته بود. صدای همهمه می شنیدم. صحنه ها محو بود و کم کم شفاف شد.

دیدم تو اتاقک نگهبانی خو دم و چند نفر بالا سرم هستن.

مش کاظم همین که دید چشمامو باز گفت:

ــ ببخشید آقای اسقاطیان. نفهمیدم شمایین. دیدم درِ دفتر باز شد و خانم خوشحال جیغ میزنه و درحال فراره و یه کچل با دست های خونی و لباس دنبالش کرده. بخدا نفهمیدم شمایین. آخه بابام جان. من سه ساله اینجام تا الان نمیدونستم شما کچلین!

با صدای ضعیفی گفتم:

ــ عیب نداره مش کاظم

با هزار بدبختی از جام بلند شدم.

.

ــ آقا اسقاطی! ببرمتون درمونگاه؟

صدا آشنا بود. برگشتم دیدم میلاده.

ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم: نمیخواد میلادجان! حالم خوبه

.

تلوتلوخوران از اتاقک نگهبانی اومدم بیرون. نگاهی به شیشه انداختم و تصویر خودمو دیدم. خون روی سرم خشک شده بود. نصف پیراهن از شلوار زده بود بیرون.

نمیدونم چرا ولی فقط یک جمله تو سرم میپیچید:

من و این همه خوشبختی محاله. محاله. محاله...

.

.

با خودم فکر مش کاظم حق داشته. شاید اگه منم بودم همین کارو می . پاشنه کفشا رو خوابوندم و با هزار بدبختی و درد از 2 پلۀ نگهبانی اومدم پایین

.

دیدم خانوم خوشحال نشسته و آیینه ای جلوی صورتشه و داره ابرو برمیداره. منو که دید مثل برق ابزارشو گذاشت تو کیفش و گفت:

ــ ح ون خوبه آقای اسقاطیان؟

نگاه عمیقی بهش و گفتم:

ــ آره خوبم. یه زنگ بزن رضوانی. من چند روز نمیام.

و دوباره نگاهی عمیق بهش . شاید برخورد من بد بوده. بهرحال هرچی که باشه این دختر قراره مجوّز ورود من به بهشت باشه! چون میدونم که باید اونقدر از دستش بکشم تا تمام گناهانم از بین بره و واجب البهشت بشم!

.

سوار ماشین شدم. کمرم خیلی درد میکرد. مرده و ببرن مش کاظم با این ضرب دستت.

.

مش کاظم رفت به سمت در تا بازش کنه و بین راه گفت:

ــ تشریف می برین آقای اسقاطیان؟

ــ آره یه مدت نمیام. میخوام برم سفر

ــ کجا؟

خیلی آروم گفتم:

ــ جهنم مش کاظم. جهنم! مواظب اطراف باش

.

.

(از گروه داستان های کوتاه برگرفته از تراوشات یک ذهن ناقص و تحت فشار اقتصادی و اجتماعی این روزها)

برچسب ها : من و این همه خوشبختی محاله - گفتم ,میلاد ,آقای ,کاظم ,اسقاطی ,خوشحال ,آقای اسقاطیان ,خانوم خوشحال ,آقای اسقاطیان؟ ,اتاقک نگهبانی ,چپشو بالا
من و این همه خوشبختی محاله گفتم ,میلاد ,آقای ,کاظم ,اسقاطی ,خوشحال ,آقای اسقاطیان ,خانوم خوشحال ,آقای اسقاطیان؟ ,اتاقک نگهبانی ,چپشو بالا
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
یا جرّاح؟

حوالی سالهای اگر اشتباه نکنم 73 یا 74 شمسی بود که در یکی از وزارتخونه ها مشغول گذراندن خدمت مقدس(!) سربازی بودم. اونجا در مقام رئیس دفتر یکی از گُنده ها انجام وظیفه می (از آوردن نام اصلی آقای گنده معذورم)

یعنی اگه ی قرار ملاقاتی با آقای گنده داشت، یـا تماسی گرفته میشد و با آقای گنده کار داشتن، به من وصل می کرد تا بعد از هماهنگی های حفاظتی، خط به ایشون وصل بشه یا مراجعه کننده تشریف بیارن داخل اتاق. به زبون امروزی میشه گفت مدیربرنامه های آقای گنده بودم!

.

دوران خوبی بود همراه با تجربیات مختلف که شاید تکرار نشه. بسیاری از ای و ایگرگ هایی که جزء بزرگان این مملکت هستن رو اونجا می دیدیم و هرازگاهی یه چای هم در معیتشون می زدیم و از محضرشون ب فیض می کردیم.

باری

یه روز بهم گفتن که یک نفر تو اتاقت منتظره. رفتم دیدم یه درب و داغون ایستاده. درب و داغون از این جهت عرض که لباس بسیار ساده و نازکی به تن کرده بود که نهایتاً برام تداعی کننده یک روضه خون بود!

البته باید عرض کنم که در این مدت، اونقدر دیده بودم که با یک نگاه تفاوت عادی و لاکچری رو می فهمیدم! (حالااین تخصص کجای زندگی به دردم خورد رو خودمم نمیدونم)

با بی حوصلگی گفتم: بفرمایید. (ترجمه اش میشد چی میخوای؟!)

گفت با آقای گنده قرار ملاقات دارم (تو دلم گفتم: کی؟ تو؟؟!!)

اسمتون:

در نهایت خضوع گفت: بفرمایید ...

رفتم سراغ اتاق آقای گنده تا بهش اطلاع بدم و بین راه همانند کلفت کتی جون ( سن پطرزبورگ) غرغر می و زیر لب می گفتم:

معلوم نیست از کودم دهات کوره ای ای الهیات یا شیعه شناسی و این رشته ها رو گرفته، همچین میگه ، انگار که جراحه!

.

وقتی درو باز و به آقای گنده گفتم:

حاجی یکی اومده میگه فلانیه.

دیدم آقای گنده مثل برق از جا پرید و خودش رفت به استقبال و آنچنان استقبالی کرد که من هنگیدم.

خلاصه دردسرتون ندم، ایشون آقارفیعی بودن که در لباس ت، جراح عمومی هم هستن!

و ریاست بیمارستان چمران رو هم در اون مقطع برعهده داشت .

بعدها فهمیدم که جراح اصلی آقای گنده هم همین ه (ببخشید آقای ) بوده

خلاصه اینکه همه نوع دیده بودیم، جراح ندیده بودم که بحمدلله این تجربه هم حاصل شد

(اتفاقاً شخصیت بسیار متواضعی هم داشت آقای )

حدود5 سال قبل

قرار بود پخش محصولات تولیدی یک کارخونه در بازار بر عهده شرکت ما باشه.

توافق کردیم که برای مراکز خاص (مثلا آستانقدس) قراردادی تنظیم بشه و با تخفیف مثلا 30 درصدی بهشون اجناس رو بدیم. البته رسیدن به این تخفیف خودش داستانی مجزا داشت

مثل همیشه بنده اجرای قرارداد بین شرکت و آسنانقدس شدم.

داشتم تو ذهنم دودوتاچارتا می که از چه درصدی شروع کنم و با چه درصدی جمع کنم و تمام سعیم این بود که تخفیف از 30 بالاتر نشه

دیدم یه جوانی اونجا نشسته و با حرارت بالایی حرف میزنه.

پرسیدم کیه؟

گفتن پسر صاحب کارخونه س!

تا به خودمون بیایم دیدم همونجا قراردادو بست با 40 درصد زیر فی!!!

البته کارخونه باباش بود و ما حرفی نداشتیم

ولی خب چرا میای با یک شرکت توزیع کننده (شرکت ما) قراردادمی بندی و بعدش اینطور گند میزنی؟

خلاصه اینکه خواستم عرض کنم انواع رو دیده بودم حتی جراح.

اما ویزیتور ندیده بودم که بحمدلله این تجربه هم حاصل شد

خدایا شکرت بابت این تجربیات کمیاب

تا تجربیات بعدی ایام به کام

برچسب ها : یا جرّاح؟ - آقای , ,گنده , ,شرکت ,جراح ,آقای گنده , جراح ,ندیده بودم ,خلاصه اینکه ,دیده بودم
یا جرّاح؟ آقای , ,گنده , ,شرکت ,جراح ,آقای گنده , جراح ,ندیده بودم ,خلاصه اینکه ,دیده بودم
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل

.

.

قدیمیا ضرب المثل معروفی داشتن با این مضمون که اگه یک سال نون و تره تناول کنیم احتمالاً می تونیم صد سال نون و کره بخوریم! (گویا اعتقادی به مضرات چربی حیوانی برای بدن نداشتن)

ولی نمیدونم چرا این دورانِ خوردنِ نون و تره که قرار بود نهایتاً ی ال طول بکشه به چند دهه رسیده و هنوز هم هیچ خبری از نون و کره نیست! (منظورم اکثریت مردمه)

.

مدتیست که به آقای مدیرعامل اصرار میکنم تعطیل امروز بهتر از فرداست که مقاومت ایشون تا امروز ادامه داشت، ولی امروز با این موضوع موافقت شد.

کاری به جزئیات موضوع ندارم و خیلی خلاصه عرض میکنم:

من هیچ کالایی برای عرضه ندارم. چون کارخونه تولید نداره. البته کارخونه هم بی تقصیره. چرا که قطعه ساز، تولید قطعه نداره یا اینکه واردکننده مواد اولیه، علاقه ای به باز انبارهاش نداره! (به هر دلیلی) و ...

خلاصه این داستان سر دراز داره. مشکل و چند نفر دیگه هم نیست. این معضل حتی گریبان بزرگانی مثل سامسونگ و الجی (واحدهای تولی ون در ایران) و خیلیهای دیگه رو گرفته و اگه قرار باشه بگیم هیچ مشکلی نیست فقط داریم خودمونو گول میزنیم.

.

در طول عمر بی حاصل 43 ساله ام (البته فردا میشم 44 ساله) قاعدتاً با فراز و نشیب های مختلفی دست و پنجه نرم .

اما آنچه که اخیراً بهم گذشت طوری بود که به جرات از این دوران به عنوان حادترین و شدیدترین فشارهای زندگیم یاد میکنم. مثل اکثر مردم کشورم

.

علاقه ای به دیدن نیمه پُر لیوان به تنهایی ندارم و همیشه سعی یک لیوان نصفه رو (به تاسی از بزرگوار جناب احمد روستا) با عنوان لیوانی که نصفش پر و نصفش خالیست ببینم.

هیچ بحثی در مورد نوسانات قیمت ارز و سکه و این چیزها ندارم که اصلاً در تخصصم نیست.

ولی با تمام وجود می بینم که وضعیت خوبی نیست.

.

مشابه این قضیه رو در سال 91 داشتیم اما نه به این شدت

.

در اواسط دهه 80 شمسی داشتیم. دورانی که تررررررررر زدن های محمودجون شروع شد! اما بازهم قابل جمع بود

.

دوران سازندگی هم به نوعی چنین تغییراتی داشتیم. اما بازهم قابل تحمل بود

.

نمیدونم چند دوران و چند سال و شاید هم چند دهۀ دیگه باید به آزمون و خطا بگذره؟

ما که بی خیال نون و کره شدیم

اصلاً هم ممنوع کرده برام! چربی کره بالاست و به مزاج امثال ما نمیسازه.

.

.

باری

.

خلاصه اینکه در یک کلام: آقا بیکار شدم رفت!

:-)

اما درد اصلی فقط این نیست. بلکه یک سواله که گریبانمو گرفته و رها نمیکنه:

.

بر اساس اینکه امروز شدیداً از حوزۀ فروش و کار در شرکتهای پخش و توزیع بیزارم و هیچ علاقه ای به همکاری باهاشون ندارم پس چه کاری باید انجام بدم؟

.

اجازه بدین گریزی بزنیم به چند سال قبل:

.

یکی از همکاران بنده در یکی از شرکتهای لوازم خانگی درددل میکرد از اینکه پسرش علاقه ای به ادامه تحصیل نداره و نمیخواد ارشد بخونه و میخواد بره آرایشگر بشه.

وقتی ازش سوال چه اشکالی داره گفت 16 سال زحمت نکشیدم که درس بخونه و آرایشگر بشه!

.

البته در جریان هستین که لفظ آرایش و آرایشگر برای آقایون بار معنایی جالبی نداره و بهتره از واژه پیرایش و پیرایشگر استفاده بشه.

آرایش: زیباتر ظاهر با اضافه که مختص خانمهاست

پیرایش: بهتر ظاهر به واسطه حذف که مخصوص آقایونه

.

به پدر دلسوز (با تفکرات احمقانه) گفتم حالا اگه پسرت 2 سال دیگه درس بخونه و با فوق لیسانس بخواد بره تو آژانس کار کنه بهتره یا اینکه از الان وارد بازار کار بشه و 2 سال بعد در حوزۀ خودش دارای مهارت بالایی باشه؟

در نهایت پسر بر پدر غلبه کرد.

.

چند ماه قبل همکارم (یعنی پدر) رو دیدم. از پسرش پرسیدم.

گفت: چقدر خوب! خاک بر سر امثال ما کنن که باید سگ دو بزنیم تا آ ماه چندرغاز جلومون پرت کنن. ولی پسرم هر شب که میاد خونه جیبش پر پوله. در بدترین ح بازهم بالای 150 تومن درآمد هر شبشه.

.

.

.

امروز که باید به دنبال شغل جدیدی باشم بیشتر از هر زمانی به پارامتر "نقد شوندگی" فکر میکنم.

از دید دیگران، رقم حقوق دریافتی بنده بسیار بالا بود. حتی بیشتر از همکارانم در تهران

(داستان درست نکنین لطفاً ! منظورم حقوق های نجومی نیست. بلکه کمی بیشتر از بخور و نمیر)

.

اما:

برای دریافتش باید صبر می که این صبر با معضلاتی همراه بود:

.

با هر امضای بنده پای ارسال بار، مسئولیت مبلغی در حدود 70 میلیون تومن به گردنم می افتاد و فقط یک مشتری کلاهبردار کافی بود تا یک عمر بدبختم کنه. (این موضوع طی سالهای اخیر چندباری اتفاق افتاده و جزء کابوسهای همکاران حوزۀ ماست)

.

برای تسویه حساب هر محمولۀ ارسالی باید چند ماه زمان انتظار بکشیم که داستان چک های برگشتی و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگه هم به دنبالشه.

.

بنابراین امروز، بیشتر از هر زمان دیگری حسرت میخورم

.

حسرت آرایشگر (پیرایشگری) که حاصل زحماتشو هرشب به صورت نقد داخل جیبش داره.

.

حسرت مکانیکی که اجرت کارش رو به صورت پول نقد در جیب یا حساب بانکیش داره

(گیرب سازی میشناختم که فوق لیسانس روانشناسی داشت ولی ترجیح داد به جای اینکه دنبال وجهه اجتماعی و تدریس در باشه، بره سراغ یک کار درست و درمون با درجۀ نقدشوندگی بالا. خدا ی خیلی هم در کارش ماهر بود. در هر حال خدا رحمتش کنه. ا ش تصادف کرد و مُرد!)

.

و حتی حسرت جراحی که قبل از پرداخت حق العمل ها توسط ت، هرشب کلی پولِ زیرمیزی و ویزیت بیماران رو به همراه داره!

(البته اگه جراح بودم قطعاً از نوع زیرمیزی بگیرش نمیشدم)

.

.

اکثریت نسل ما (با یکی دو دهه بالا و پایین) قربانی تفکراتی شد که همه میدونیم و جای گفتنش نیست.

هرگز فکر نمیکردیم که این تفکرات و ارزشهای غالب جامعه و محیط های آموزشی تا این حد متز ل بشه.

.

امروز اگه ی ازم مشاوره ای برای شغل آینده اش بخواد به درست یا به غلط میگم:

میزان نقد شوندگی در شغل موردنظرت رو در اولویت قرار بده.

.

.

پ.ن) ما که یک عمر اشتباه کردیم و به بیراهه رفتیم. امیدوارم شما نرید.

برچسب ها : اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل - اینکه ,نداره ,ندارم ,علاقه ,آرایشگر ,میکنم , ظاهر ,نیست بلکه ,بازهم قابل
اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل اینکه ,نداره ,ندارم ,علاقه ,آرایشگر ,میکنم , ظاهر ,نیست بلکه ,بازهم قابل
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
احمق ها به بهشت نمی روند (1)

.

.

نیمه های شب بود یا بهتر بگم نزدیک صبح.

زمان جنگ تاریکی و نور و به عبارتی: لذت بخش ترین موقع خواب.

(طوری که سهراب هم اونو به بیشۀ نور تشبیه کرده)

.

احساس سـنگینی خاصی . از اون ح ایی که پلکا رو یه لحظه باز میکنی و بعد از اینـکه مطمئن شـدی خبری نیست دوباره می بندی.

چشـمامو باز و غلتـی زدم تا ادامۀ خوابم رو از پهلوی دیگه آغاز کنم که ناگهان با یک صورت وحشتناک دارای نیم متر ریش همراه با یک جفت چشم غضبناک فیس تو فیس شدم!

.

از جا پ و داد زدم: آی دزززززززززد!

اما دیدم یارو انگار نه انگار.

نگاهی بهم انداخت و نشست کنارم و چپقی از جیبش درآورد و مشغول چاق شد.

.

دوباره داد زدم:

آی هوااااااااااار! آی دزززززززززد!

.

با بی حوصلگی گفت:

جد و آبادته مردک. ی صداتو نمیشنوه. من عزرائیلم. فرشتۀ مرگ!

.

با تعجب پرسیدم:

وات؟ عزرائیل؟ بام؟ شیب؟ یعنی من قراره بمیرم؟

.

در حالیکه با چپقش اشاره میکرد به اونور اتاق گفت:

قرار نیست بمیری. بلکه تو مُردی. بفهم الاغ! فعل ماضیه.

.

به جهت و امتداد چپقش نگاه . خودمو دیدم که خیلی آروم و عارفانه دراز کشیدم. حس عجیب و غیرقابل وصفی بود. ضمن اینکه هیچ تعلق خاطری هم به کالبدم نداشتم.

.

برگشتم و گفتم:

ـ خب چرا بی خبر؟ اطلاع میدادین ی ی چیزی ...

.

با خونسردی کبریتی آتش زد و بعد از روشن چپق، چوب کبریت سوخته رو انداخت تو لیوان آب بالای سرم و گفت:

تابحال شنیدی که من با اطلاع قبلی جایی برم؟ چیه؟ نکنه تو هم مثل دیگران فرصت میخوای؟

(و لبخندی زهرآلود به لبانش نقش بست. انگار این صحنه رو زیاد دیده بود)

.

ــ یعنی میشه بهم کمی فرصت بدی؟

ــ مثلاً چقدر؟

ــ نهایتاً نیم ساعت

.

چشمان غضبناک و خون آلودش گرد شد و گفت:

ــ فقط نیم ساعت؟ چقدر کم. همه اونایی که رفتم سراغشون، عاجزانه ماس می که چند سال دیگه بهشون فرصت بدم برای جبران.

ــ چند ساااال؟ نه بابا مگه میخوام چیکار کنم؟ من که یه عمر گند زدم به هیکل و زندگی خودم، مطمئن باش چند سال دیگه هم همین آشه و همین کاسه. جبران سیخی چنده؟

.

ــ باشه. مشکلی نیست. بهت فرصت میدم. حالا تو این نیم ساعت میخوای چیکار کنی؟

ــ گلاب به روت یه wc کوچولو برم و بعدش هم دو تا تلفن بزنم.

.

نگاهی بهم کرد و گفت:

ــ برای گرفتن حلالیت؟

ــ حلالیت کدومه عزی جون؟ میخوام به دو نفر تلفن بزنم و یه دل سیر شون بدم تا ناکام از دنیا نرم.

.

کمی فکر کرد و گفت:

از نظر من مشکلی نداره. می تونم بهت فرصت بدم. ولی به نظرم خوبیت نداره. زشته بخوای نصفه شبی مردمو زا به راه کنی.

.

دیدم راست میگه. زمان خوبی برای تلفن به دیگران نیست. بنابراین بی خیال شدم و سپردمشون به اون دنیا که یقه شونو بگیرم.

.

بنابراین از جام بلند شدم و گفتم:

ـ من حاضرم. بریم داداش

ـ مگه نمیخواستی بری wc؟

ــ نه دیگه. یادم رفت.

.

.

هیچوقت در زندگیم به این موضوع مهم فکر نکرده بودم که قراره با چه وسیلۀ نقلیه ای بریم اون دنیا.

اما زمانی که از در خارج شدیم با دیدن یک موتور گازی که جلوی در پارک شده بود جا خوردم.

بهش گفتم:

عزی جون. قراره با این بریم؟

ــ آره خب. مگه چیه؟ (جملۀ آ ی رو مثل پسر گفت)

.

گفتم:

ببین. بیا با ماشین من بریم. من از موتور می ترسم.

ــ از چی می ترسی احمق؟ تو الان مُردی. چیزی برای از دست دادن نداری. ضمناً این هم موتور گازی عادی نیست. بلکه موتور زمانه

.

ــ موتور زمان دیگه چیه؟

ــ مگه تو ای علمی تخیلی نگاه نمیکردی؟

ــ راستش نه. باهاشون ارتباط نمیگرفتم. از تو چه پنهون بهشون میگفتم: ای ت.خ.م.ی تخیلی

.

نشست روی زین و شروع کرد به رکاب زدن و گفت:

هُل بده

چند متری هُل دادم و موتور روشن شد و پ بالا و ازش پرسیدم:

ـ حالا چقدر باید بریم تا برسیم؟

.

ـ از چه نظر؟ مسافت یا زمان؟

ـ هردوش

ـ حدود هفت هزار سال نوری!

.

یه خورده سرمو خاروندم و گفتم:

ــ ببین. نمیخوای بنزین بزنی؟ پمپ بنزین نزدیکه ها

ــ چیه ترسیدی؟ نترس. از نظر زمانیِ شما، نهایتاً 7 دقیقه طول میکشه

ــ آخه مگه میشه؟

ــ اگه ای ت...ی تخیلی نگاه میکردی میفهمیدی چی میگم

.

.

.

چند دقیقه ای گذشت. محیط اطرافمون آشنا نبود و مثل یک با دور خیلی تند میگذشت.

دیدم نمیشه از مناظر اطراف لذت برد و بهتره با همسفرم صحبت رو ادامه بدم.

بنابراین پرسیدم:

راستی من چطور مُردم؟

ــ بهترین و راحت ترین نوع مرگ. ایست قلبی در خواب. اونم به این دلیل که ته دلت همین آرزو رو داشتی.

ــ تو از ته دل منم خبر داشتی؟

ــ من که نه. از بالا دستور رسید که چون توی بدبخت به هیچکدوم از آرزوهات نرسیدی حداقل این یکی برآورده بشه.

ــ حالا نمیشد از بالا دستور برسه که دو تا از آرزوهای این بدبختو در دنیای فانی برآورده کنن؟

ــ فضولی موقوف!

ــ باشه. ببخشید

.

.

کمی مکث و دوباره پرسیدم:

ولی من که امشب قبل از خواب، حالم خوب بود.

ــ ببینم. 8 سال قبل بعد از اینکه تو رو آنژیو کرد بهت چی گفت؟

ــ یه خورده چرت و پرت های همیشگی و اینکه اگه یه نخ سیگار دیگه بکشم مُردم.

.

خندۀ کرگدن واری زد و گفت:

خب وقتی تمام حرفای ت رو دایورت کردی به لفت ساید مبارک و هیچ پر انجام ندادی و مثل اگزوز تراکتور سیگار کشیدی انتظار عمر نوح داشتی؟

.

ــ عزی جون! یه سوال بپرسم؟

ــ پس تا الان داشتی آب حوض میکشیدی؟ بپرس ببینم

ــ اگه به حرفای م گوش می و زندگی سالمی که اون دوست داشت رو پیشه می چقدر به عمرم اضافه میشد؟

ــ بگیر دسته رو!

ــ دستۀ چی رو بگیرم؟

ــ دستۀ موتور رو دیگه

.

از پشت سرش دستۀ موتور رو گرفتم تا از جیب اینوریش کاغذی درآورد که توش ج ی قرار داشت و از جیب اونوریش هم یه ماشین حساب و کمی محاسبات انجام داد و گفت:

ی ال و سه روز دیگه بیشتر عمر میکردی.

.

ــ به نظرت می ارزید عزی جون؟

ــ به نظر من که نه

ــ راستش همیشه اعتقاد داشتم یک انسان عاقل، چندان حرف ها رو نباید جدی بگیره. مخصوصاً اگه از نوع متخصص قلب و عروق باشه! اصلاً میدونی چیه عزی جون. به نظر من باید ب.ش.ا.ش.ی به زندگی ای که قراره از صبح تا شب آب کرفس بخوری و چیزبرگر و پیتزا و کله پاچه توش جایی ندارن.

ــ باز خوبه با این عقل ناقصت همین یه چیزو خوب فهمیدی.

.

.

خواستم چیزی بگم که جلوی یک در بزرگ توقف کرد و گفت:

ــ پیاده شو. رسیدیم.

ــ اینجا کجاست؟

ــ جهنم!

.

ــ وات؟ چرا جهنم؟

ــ پس خونۀ عمم؟

ــ نه منظورم اینه که چرا بهشت نرفتیم؟

.

نیم خیز شد و برگشت و کمی نگاهم کرد و خیلی محبت آمیز و پدرانه گفت:

ببین پسرجون.

اولاً تا بهشت 7 دقیقه دیگه راه بود و تو سر منو میخوردی با اون سوالاتت.

ثانیاً مدتهاست بهشت دیگه تعطیل شده و همه رو می بریم جهنم.

ثالثاً یک قانون مهم یادت باشه:

احمق ها هرگز به بهشت نمی روند.

.

کاملاً گیج شده بودم. پرسیدم:

ــ خب این چه ربطی به من داره؟

ــ بدبخت. یک عمر تو اون دنیا مایۀ عبرت دیگران بودی. اونهمه زمانی که به بط گذروندی. اون همه موقعیت هایی که به f دادی. انتظار داری که مجسمۀ حماقت و بلاهت نباشی؟

.

.

دیدم راست میگه بنده خدا. چاره ای نبود. بهرحال با تقدیر نمیشه مبارزه کرد. شروع به باز دکمه های لباسم.

پرسید:

چیکار میکنی؟

.

در حالیکه مشغول درآوردن لباسام بودم گفتم:

خب جهنمه و آتیش و گرما. دارم از الان لباسامو درمیارم که گرمم نشه.

.

نگاه عاقل اندرسفیهی انداخت و گفت:

کِرِم ضد آفتاب نمیخوای احیاناً ؟

ــ چرا اتفاقاً پوستم خیلی حساسه. اگه داری بده ممنون میشم!

.

سری ت داد و با ح ی ناامیدانه گفت:

آخه مردک! مُردی و آدم نشدی؟ مگه آوردمت کنار ساحل؟ بهرحال میل خودته. ولی پیشنهاد میکنم این کارو نکنی چون هنوزم بازماندگانی از قوم لوط در جهنم حضور دارن!

.

به سرعتِ برق مشغول پوشیدن لباسام شدم که فکر میکنم دلش برام سوخت و با خنده گفت:

نترس سعید! این جهنم، اونی نیست که در تصوّرته

.

و قبل از اینکه بتونم سوالی بپرسم گازشو گرفت و رفت

موجود دوست داشتنی و خوبی بود

.

به خودم اومدم و دیدم جلوی یه درِ بزرگ و قدیمی ایستادم که روش نوشته:

.

"به جهنّم خوش آمدید"

ادامه دارد

برچسب ها : احمق ها به بهشت نمی روند (1) - موتور ,گفتم ,فرصت ,بهشت ,پرسیدم ,بریم ,بالا دستور ,دستۀ موتور ,تخیلی نگاه ,موتور گازی ,دیدم راست
احمق ها به بهشت نمی روند (1) موتور ,گفتم ,فرصت ,بهشت ,پرسیدم ,بریم ,بالا دستور ,دستۀ موتور ,تخیلی نگاه ,موتور گازی ,دیدم راست
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 0.996 seconds
RSS