دانش آموز شماره 13

دانش آموز شماره 13 از وب سایت مرجع آن بازنشر شده است. با توجه به جمع آوری خودکار اطلاعات از سطح وب و نمایش آن با ذکر منبع لطفا در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار و مطالب غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب بر روی لینک ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید.

تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا
تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
آ ین پست

این وبلاگ به آدرس زیر انتقال یافت:

.

.

chocolog.ir

شوکولاگ

.

.

ممنون از همراهی شما عزیزان طی این سه سال.

.

.

ضمناً برای ارسال کامنت، پیشنهاد می کنم فعلاً از همین جا استفاده فرمایید.

با سپاس

برچسب ها : آ ین پست
آ ین پست
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
زیبای ۀ من! جون مادرت ...

از تونستن تا توهّم تونستن فاصلۀ زیادیست. حادثۀ وحشتناک 19 مرداد 93 شاید یکی از بارزترین نشونه های این توهّم بود.

دوسال بعد از این سانحه، این مطلب رو نوشتم که البته دومین نوشته بنده در این رابطه بود

(اولیش به دلیل تند بودن! برداشته شد)

.

ما می توانیم از واقعیت تا توهّم

.

چراش مهم نیست. ولی امروز دیگه اون حس و حال سابق وجود نداره برای تازه زخم.

منم قصدی نداشتم تا بخوام به مناسبت 19 مرداد چیز تازه ای بنویسم. اما:

دیروز ع ی برام رسید (در تلگرام) که یادآور بعضی خاطرات شد .

البته پستی که در تلگرام دست به دست چرخیده بود موضوع دیگه ای داشت: دستمایه ای برای خندیدن.

چون زیرش نوشته بودن: به جای واژه "بودجه" از واژه " " استفاده کنین!

.

اما حداقل برای من، تصادف عجیبی ازنظر زمانی داشت. چون در تاریخ 17 مرداد ( 2 روز مونده به 19 مرداد) دیدمش

.

.

جان

عزیزمن

جان من

عمر من

عشق من!

زیبای ۀ من !

ای که درود دوعالم بر تو باد!

از شرّ مامی توانیم نژاد رها شدیم. جون مادرت، تو دیگه از این ملّت بکش بیرون!

برچسب ها : زیبای ۀ من! جون مادرت ... - مرداد ,توهّم ,زیبای ۀ
زیبای ۀ من! جون مادرت ... مرداد ,توهّم ,زیبای ۀ
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
یا جرّاح؟

.

حوالی سالهای اگر اشتباه نکنم 73 یا 74 شمسی بود که در یکی از وزارتخونه ها مشغول گذراندن خدمت مقدس(!) سربازی بودم. اونجا در مقام رئیس دفتر یکی از گُنده ها انجام وظیفه می (از آوردن نام اصلی آقای گنده معذورم)

یعنی اگه ی قرار ملاقاتی با آقای گنده داشت، یـا تماسی گرفته میشد و با آقای گنده کار داشتن، به من وصل می کرد تا بعد از هماهنگی های حفاظتی، خط به ایشون وصل بشه یا مراجعه کننده تشریف بیارن داخل اتاق. به زبون امروزی میشه گفت مدیربرنامه های آقای گنده بودم!

.

دوران خوبی بود همراه با تجربیات مختلف که شاید تکرار نشه. بسیاری از ای و ایگرگ هایی که جزء بزرگان این مملکت هستن رو اونجا می دیدیم و هرازگاهی یه چای هم در معیتشون می زدیم و از محضرشون ب فیض می کردیم.

باری

یه روز بهم گفتن که یک نفر تو اتاقت منتظره. رفتم دیدم یه درب و داغون ایستاده. درب و داغون از این جهت عرض که لباس بسیار ساده و نازکی به تن کرده بود که نهایتاً برام تداعی کننده یک روضه خون بود!

البته باید عرض کنم که در این مدت، اونقدر دیده بودم که با یک نگاه تفاوت عادی و لاکچری رو می فهمیدم! (حالااین تخصص کجای زندگی به دردم خورد رو خودمم نمیدونم)

.

با بی حوصلگی گفتم: بفرمایید. (ترجمه اش میشد چی میخوای؟!)

گفت با آقای گنده قرار ملاقات دارم (تو دلم گفتم: کی؟ تو؟؟!!)

اسمتون؟

در نهایت خضوع گفت: بفرمایید ...

.

رفتم سراغ اتاق آقای گنده تا بهش اطلاع بدم و بین راه همانند کلفت کتی جون ( سن پطرزبورگ) غرغر می و زیر لب می گفتم:

معلوم نیست از کدوم کوره دهاتی ای الهیات یا شیعه شناسی و این رشته ها رو گرفته، همچین میگه ، انگار که جراحه!

.

وقتی درو باز و به آقای گنده گفتم:

حاجی یکی اومده میگه فلانیه.

دیدم آقای گنده مثل برق از جا پرید و خودش رفت به استقبال و آنچنان استقبالی کرد که من هنگیدم.

.

خلاصه دردسرتون ندم، ایشون آقارفیعی بودن که در لباس ت، جراح عمومی هم هستن!

و ریاست بیمارستان چمران رو هم در اون مقطع برعهده داشت .

بعدها فهمیدم که جراح اصلی آقای گنده هم همین ه (ببخشید آقای ) بوده

خلاصه اینکه همه نوع دیده بودیم، جراح ندیده بودم که بحمدلله این تجربه هم حاصل شد

(اتفاقاً شخصیت بسیار متواضعی هم داشت آقای )

حدود 5 سال قبل

.

قرار بود پخش محصولات تولیدی یک کارخونه در بازار بر عهده شرکت ما باشه.

توافق کردیم که برای مراکز خاص (مثلا آستانقدس) قراردادی تنظیم بشه و با تخفیف مثلا 30 درصدی بهشون اجناس رو بدیم. البته رسیدن به این تخفیف خودش داستانی مجزا داشت

مثل همیشه بنده اجرای قرارداد بین شرکت و آستان قدس شدم.

داشتم تو ذهنم دودوتاچارتا می که از چه درصدی شروع کنم و با چه درصدی جمع کنم و تمام سعیم این بود که تخفیف از 30 بالاتر نشه

دیدم یه جوانی اونجا نشسته و با حرارت بالایی حرف میزنه.

پرسیدم کیه؟

گفتن پسر صاحب کارخونه س!

تا به خودمون بیایم دیدم همونجا قراردادو بست با 40 درصد زیر فی!!! (یعنی تر زد به تمام داشته ها و امیدهای ما)

البته کارخونه باباش بود و ما حرفی نداشتیم

ولی خب چرا وقتی میای با یک شرکت توزیع کننده (شرکت ما) قرارداد می بندی بعدش اینطور گند میزنی؟

خلاصه اینکه خواستم عرض کنم انواع رو دیده بودم حتی جراح.

اما ویزیتور ندیده بودم که بحمدلله این تجربه هم حاصل شد

خدایا شکرت بابت این تجربیات کمیاب

تا تجربیات بعدی ایام به کام

برچسب ها : یا جرّاح؟ - ,آقای ,گنده , ,جراح ,شرکت ,آقای گنده , جراح ,ندیده بودم ,خلاصه اینکه ,دیده بودم
یا جرّاح؟ ,آقای ,گنده , ,جراح ,شرکت ,آقای گنده , جراح ,ندیده بودم ,خلاصه اینکه ,دیده بودم
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
احمق ها به بهشت نمی روند (3)

.

.

ورودی منطقۀ ایرانی نشین جهنم، بسیار کثیف و بهم ریخته بود. کمی جلوتر، به صحنۀ عجیبی برخوردم.

هندوانه های بسیار بزرگی کنار دیوار چیده بودن. ابعادشون چیزی بود در حد .

در دلم احسنت گفتم بر شیر پاک خورده ای که تونسته چنین محصولات کشاورزی خوبی عمل بیاره.

.

با خوشحالی به راهنما گفتم:

چه خوب! مثل اینکه از میوه های بهشتی، اینجا هم میارن.

.

راهنما سر کچلشو ت داد و با لحن یکنواخت و سرد همیشگیش گفت:

اینها میوه های بهشتی نیستند ای تازه وارد. بلکه میوه های جهنّمی هستند که برای انجام فعل تپاندن(!) در بدو ورود تدارک دیده شده که نوعی خوشامدگویی به دوزخیان است.

.

.

لرزۀ وحشتناکی بر اندامم افتاد و همین لرزش باعث اتفاقی شد که از بیانش معذورم

(به خودم لعنت فرستادم از اینکه قبل وج از خونه wc نرفتم).

.

عاجزانه ازش پرسیدم:

ببین راهنماجان. میشه این فعل تپاندن رو کمی بیشتر برام توضیح بدی؟

.

راهنما سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت:

....

[این بخش به دستور کارگروه تعیین مصادیق خاک بر سری حذف شد. خودتون ع گل و شکوفه تصور کنین به جاش]

.

.

.

از شدت استیصال و درموندگی ضعف و نشستم رو زمین. دیدم راهنما مثل مجسمۀ بلاهت و ه و منو نگاه میکنه.

بهش گفتم:

چرا مثل بُز منو نیگا میکنی؟

ــ منتظر امر تو هستم ای تازه وارد. من فقط وظیفه خدمت به تو را برعهده دارم.

.

کمی فکر و گفتم:

ببین می تونی یه چاقوی تیز برام بیاری؟

ــ امر، امر شماست. اما جسارتاً چاقو برای چه کاری می خواهی؟

.

نگاهی به اطراف انداختم و آهسته گفتم:

ببین اگه به ی نمیگی، میخوام یکی از این هندونه ها رو قبل از تپانیدن، قاچ قاچ کنم. اصلاً میخوام خلالی کنم. به جان عزیز خودت راهنماجان، هرطور فکر میکنم جور در نمیاد!

.

لبخند احمقانه ای زد و گفت:

ــ جای نگرانی نیست ای تازه وارد. تو پرسیدی اینها برای چه کاریست. من هم کاربرد قانونیشون رو عرض . اما در واقع این میوه ها که باید به صورت مساوی بین دوزخیان توزیع میشد، فقط به صورت هدفمند در بخش ایرانی نشین توزیع میشه و به مصرف خوراک میرسه.

.

.

نفس راحتی کشیدم و ادامۀ مسیر دادیم که مجدداً با صحنه عجیب دیگری مواجه شدم. صحنه هایی که با شنیده ها و تصوراتم بسیار متفاوت بود.

.

کوره های سرد و خاموش

بشکه های قیر منجمد

شمش های سرب

و مارهای غاشیه و عقرب های جراره ای که با ایرانیانِ اهل جهنم مشغول بازی گرگم به هوا بودن.

.

پرسیدم چرا کوره ها خاموشه؟ مگه قرار نیست قیر و سرب مذاب به فیهاخالدون دوزخیان بریزن؟

.

راهنما آهی کشید و گفت:

.خبر نداری ای تازه وارد. مدتی قبل حدود 3 هزار تن از سوخت گرانقیمت کوره های اینجا ناپدید شد و آ ش هم فهمیدیم آقایی به اسم باختری همه رو بالا کشیده و الان در بهترین منطقۀ جهنم نه.

حتی یک ماه قبل یکی از کوره ها از بیخ و بن ناپدید شد و هنوز هم پیدا نشده

قیرهای اینجا که قرار بود ذوب بشه و در حلق امثال تو ریخته بشه، بارها و بارها از بازار آزاد و پیمانکاری ساخت بزرگراههای بهشت سردرآورده

شمش های سربی که طبق قانون، باید ذوب میشد و در فیهاخالدون امثال تو ریخته میشد هم به دلیل نبود سوخت یک گوشه افتاده

.

پرسیدم:

این چه وضعیتیه آخه؟ مگه اینجا حساب و کتاب نداره؟

.

راهنما مجدداً آهی کشید و گفت:

حساب و کتاب داشت ای تازه وارد. اما سالها قبل گروهی آمدند و گفتند که ما در دوران زندگی و حیات دنیای فانی، از مدیران بخش تی ایرانی بودیم و اصلاً از شکم مادرمون مدیر زاییده شدیم و سیستم اینجا رو متحول می کنیم و خلاصه طی زدوبندهایی، مدیریت بخش ایرانی نشین جهنم رو برعهده گرفتند و از اون موقع به این فلاکت و مصیبت و بدبختی و بیچارگی و دربدری و آوارگی افتادیم و ...

.

ــ آهان فهمیدم! دیگه نمیخواد ادامه بدی.

ــ به روی چشم ای تازه وارد

.

ــ ببین قرار بود منو سعید صدا بزنی.

ــ شرمنده. فراموش کرده بودم ای تازه وارد!

.

.

وارد منطقۀ مرکزی بخش ایرانی نشین جهنّم شدیم. بازهم صحنه ای عجیب و البته آشنا

از در و دیوار و ستون و درخت، پوستر و بنرهای انواع سمینار، سخنرانی و دوره های آموزشی کوتاه مدت و بلند مدتی بود که به چشم میخورد.

چیزی وحشتناک تر از دنیای خاکی

.

به راهنما گفتم:

این فلاکت و مصیبت، اینجا هم دست از سرِ ما برنمیداره؟

ــ به جان مادرم، این هم جزء قوانین اینجا نبود ای تازه وارد. بلکه چند سالی هست که این پدیده در اینجا به وجود آمده.

.

رفتم سراغ یکی از پوسترها.

روش نوشته بود:

سمینار یک روزۀ "چگونه فرزندی بزاییم که تا سن 70 سالگی جوان بماند"

سخنران: "ننۀ شهرام صولتی"

زمان: ...

مکان: ...

.

.

به راهنما گفتم:

آخه این چه جور سمینار آموزشیه؟ به چه دردی میخوره؟

ــ مهم نیست که به درد میخوره یا نه. مهم اینه که برای "ننۀ شهرام صولتی" درآمدزایی داره.

ــ اوکی

.

.

پوستر دیگه ای دیدم که روش نوشته بود:

"سمینار آموزشی 3 روزۀ "روش تربیت فرزندی که تا 7 نسل بعدتان را بیمه نماید"

سخنران: "بابای محمودرضا خاوری"

.

ترجیح دادم سوالی نپرسم. به نظر میرسید یک ایرانی هرکجای دنیا (چه باقی و چه فانی) هم که باشه علاقۀ عجیبی به آموزش دانسته هاش داره و صد البته اینکه آموزش هاش به درد دیگران بخوره یا خیر اصلاً مهم نیست. بلکه مهم، درآمدزایی خودشه.

[بلاد ماهیگیران قلّاب به دست]

.

.

ناگهان یاد استیو جابر افتادم. از راهنما پرسیدم ازش خبری داره یا نه؟

گفت ما چندان از اهل بهشت خبر نداریم. ولی شنیدم که در خط بین منطقۀ شیرازنشین و منطقۀ بغداد نشین بهشت مسافرکشی میکنه.

[با استیوجابز از شیراز تا بغداد]

.

خواستم سوال دیگه ای بپرسم که موزیک بسیار بلند و آشنایی به گوش رسید. راهنما گفت این سرود ملّی جهنمه و باید خبردار باشیم و باهاش کنیم.

منم خبردار ایستادم و همراه با دیگر اهالی دوزخ، مشغول همراهی شدم که دستی از پشت سر منو ت داد

برگشتم و به پشت سری گفتم:

ــ نکن. ت نده. مگه نمی بینی دارم سرود ملی رو میکنم؟

.

اما تکان ها شدیدتر شد و از خواب پ .

همسر گرامی رو دیدم که بهم گفت: سرود ملی رو بعداً بخون! ساعت 8 صبحه.

(سرود آشنای ملّی جهنم، صدای زنگ ساعت خودم بود)

.

.

موقع صبحانه، همسرم گفت:

این خواب ها هنوزم اذیتت میکنه؟

ــ آره. دیگه خسته شدم.

ــ اینقدر با خودت لجبازی نکن. الان بیشتر از 2 ماهه که خواب و خوراک نداری. با ت تماس بگیر.

ــ راست میگی عیال جان. الان زنگ میزنم.

.

شمارۀ روانپزشکی رو گرفتم که از بچگی همکلاس و دوست بودیم. البته دوستیمون کیفیتی داشت بر پایۀ ارتباط سگ و گربه.

ــ الو. بفرمایید

ــ سلام .

ــ سلام. شما؟

ــ منم سعید

ــ کدوم سعید؟

ــ یگانه

ــ آهان همون دیوونه! گفته بودم که باید بستری بشی! تازه اونم با زنجیر! حالا چی میگی این وقت صبح؟

.

خیلی بهم برخورد. داد زدم:

دیوونه ایل و تبارته. دیوونه جد و آبادته مردک. زنجیر میارم باباتو می بندم به درِ طویله!

و گوشی رو قطع

.

همسرم با دلخوری گفت این چه طرز حرف زدن بود؟

ــ بهم میگه دیوونه

ــ حالا عیب نداره. بهرحال تو هم چندان موجود عاقلی نیستی! شاید ناراحت شده از اینکه اول صبحی بهش زنگ زدی. شاید...

(ناگهان تلفنم زنگ خورد. بود)

.

من: ه. چی میخواد به نظرت؟

همسر: شاید میخواد معذرت خواهی کنه. تو هم ازش عذرخواهی کن. خیلی بد صحبت کردی

ــ باشه

.

گوشی رو برداشتم

من: الو

: ببین. یادم رفت بگم حتماً زنجیری که می ی ضد برش و ضد اسید باشه. واسه تو 3 متر کافیه

و پشت سرش ص مشابه شیهه قاطر سر داد و سریع قطع کرد.

.

همسر: چی شد؟ چی گفت؟

من: هیچی. مثل اینکه اون بیشتر از من به درمان نیاز داره.

.

.

خواستم لباس بپوشم و برم سر کار که یادم اومد سرِکاری وجود نداره. شرکت تعطیل شده

ترجیح دادم برم بخوابم.

.

رفتم تو اتاق و دراز کشیدم. خوابم نمیومد.

تشنه ام شده بود. لیوان آب رو برداشتم تا کمی رفع تشنگی کنم که ناگهان:

دیدم یه چوب کبریت سوخته تو لیوانه!

از جا پ .

کاغذ کوچکی کنار لیوان بود و چند خط نوشته:

.

.

سعید عزیز! امروز و فرداش مهم نیست. یه روزی سراغ همه تون خواهم اومد.

فقط خواستم بگم چه خوب، چه بد این هم میگذره.

اینقدر خودتو نباز

قوی باش

.

.

به زودی می بینمت[!]

دوستدار تو

عزی جون

برچسب ها : احمق ها به بهشت نمی روند (3) - راهنما ,تازه ,گفتم ,ایرانی ,منطقۀ ,ببین ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,راهنما گفتم ,ترجیح دادم ,شهرام صولتی
احمق ها به بهشت نمی روند (3) راهنما ,تازه ,گفتم ,ایرانی ,منطقۀ ,ببین ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,راهنما گفتم ,ترجیح دادم ,شهرام صولتی
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
شعور سیخی چند؟

پریروز با یکی از دوستان در حال عبور از کوچه ای بودیم که دیدیم یک فروند خودروی bmw وسط کوچه ایستاده. اجباراً توقف . پیرمردی پشت فرمون بود و دخترخانمی که به نظر می رسید دخترشه، خم شده بود داخل ماشین و در حال آموختن اصول رانندگی با این خودرو به پدرش بود.

تا اینجای کار مشکلی نداشت. اینکه چند ثانیه یا نهایتاً یک دقیقه از عمر گرانبها و وقت ارزشمند(!) خودمو در راستای انتظار برای آموزش دختری به پدرش صرف کنم چیزی از ارزشهای وجودیم کم نمی کنه!

اما به نظر می رسید یا خانوم معلم قصۀ ما (یعنی دخترخانوم) درس دادن بلد نیست یا اینکه میزان آی کیوی شاگرد (یعنی پدر) از حداقل استاندارد هم کمتره.

چون بدون توجه به دنیای اطراف در حال تدریس و تلمّذ بودن.

.

کمی بعد دخترخانوم سربلند کرد و دید یه ماشین پشت سرشون ایستاده (یعنی ما)

اما انگار نه انگار

.

ترجیح دادم لم بدم و فقط نظاره گر میزان شعور هموطن پولدارم باشم. دوستم که از اخلاق من خبر داشت و میدونست محاله بوق بزنم، ترجیح داد تایم بگیره!

(سرگرمی جالبی بود. پیشنهاد می کنم امتحان کنین)

از زمان تایم گرفتن دوستم تا زمانی که ماشین حرکت کرد و کنار کوچه ایستاد، شش دقیقه گذشت که با احتساب چیزی نزدیک 2 تا 3 دقیقه زمان قبلش، یعنی ما حدود 8 الی 10 دقیقه ایستادیم تا آقای سوار بر ماشینِ چندصد میلیونی و دختر محترمش بفهمن که باید کنار بکشن و راهو برای ماشینِ پشت سری باز کنن.

.

الان حسرت میخورم که چرا یه ماشین بی اعصاب پشت سرم نرسید تا بوق ممتد رو بکشه روشون و دعوایی راه بندازه و کمی هیجان به قصۀ ما اضافه کنه.

هرچند اگه این اتفاق میفتاد بازهم من فقط نظاره گر بودم

.

وقتی از کنارشون عبور کردیم، نیم نگاهی به پدر مسن انداختم. نخواستم نگاه عمیق م تا خدای نکرده خج بکشه! اما صحنه ای دیدم که خشکم زد. نگاهش به طرز عجیبی طلبکارانه بود!

طوری که خواستم توقف کنم و پیاده شم و عرض کنم:

ببخشید که من پشت سرتون معطل شدم!

ببخشید که هیچ بوقی نزدم!

ببخشید که مزاحم آموزش های شما شدم!

ببخشید که ...

.

برام خیلی عجیبه که بعضی وقتا نقش طلبکار و بد ار با هم عوض می شه.

ای کاش میزان دارایی هر شخص با میزان شعورش کمی رابطه داشت. مثلا اونی که ماشین 500 میلیونی سواره به اندازه 5 هزار تومن شعور بارش باشه (بخدا شخصاً به 5 هزار تومن هم راضیم)

ولی افسوس

.

امروز دوباره همون کوچه و دوباره صحنه ای مشابه! (چون راه هر روزۀ ماست)

مثل هر روز صبح همراه با دوستم در حال عبور بودم که دیدم یه خودروی بارکش (جمع آوری ن های ساختمونی) در حال عقب و جلو ه تا به سطل مخصوص برسه و بتونه با جرثقیل بالا بکشش.

حدود چهار پنج مرتبه عقب جلو کرد تا زمانی که راه باریکی باز شد و تونستیم عبور کنیم.

نهایت معطّلی مون به 2 دقیقه هم نرسید.

داشتم با احتیاط از کنارش رد میشدم و مواظب بودم که بدنۀ ماشینم با سپرش برخورد نکنه که ناگهان یک صدای بلند منو به خودم آورد:

ــ آقا ببخشید. شرمنده!

برگشتم و دیدم راننده از ماشین پیاده شده و در حال عذرخواهیه.

جوابشو با لبخند دادم و رد شدم.

وقتی رد شدیم من و دوستم بی اختیار به خنده افتادیم. چون دو روز قبل، مشابه این صحنه رو با کیفیت دیگه ای تجربه کرده بودیم.

.

چقدر شعور انسانها متفاوته

هرچند این موضوع هیچ ارتباطی به میزان دارایی هاشون نداره

قطعاً خیلی ها هستن که میلیاردها ثروت همراه با شعور بالا دارن و همینطور برع این موضوع

.

دوران خدمت، یکی از سربازها که رانندۀ جیپ بود در یکی از وجی های اتوبان همت تصادف کرد.

زد به یک بنز آ ین مدل! (آ ین مدل اون زمان البته)

از اونایی که حدود 40 یا 50 میلیون قیمت داشت و با این مقدار پول می شد چند واحد آپارتمان در منطقۀ شهرآرا ب ی.

بدتر اینکه مقصر هم سرباز (راننده جبپ) بود و از ماشین که پیاده شد از شدت ترس نشست رو زمین و زد توی سرش! (یعنی که بدبخت شدم)

اما با کمال تعجب، رانندۀ بنز پیاده شد و بعد از اینکه نگاهی به گلگیر داغون شدۀ ماشینش انداخت اومد سروقت سرباز و بلندش کرد و بهش گفت:

مرد حس . فدای سرت! گورباباش! یکی دیگه می م. چرا میزنی تو سرت؟

و بعد از اومدن افسر هم ازش خواهش کرده بود کاری کنه تا خودش مقصر جلوه کنه و هیچ خسارتی از سرباز نخواست.

تمام اینها رو از زبون محمود (لیسانس وظیفه ای که به همراه اون سرباز در یت بود شنیدم) محمود الان صاحب یه آژانس مسافرتیه

راستش وقتی محمود جربانو تعریف میکرد احساس می کمی غلو میکنه. اما وفتی کارت ویزیت صاحب بنز رو نشونم داد (و گفت این کارت رو به ما داد و گفت اگه خدمت سربازیتون تموم شد و دنبال کار بودین بهم زنگ بزنین) باورم شد.

با نهایت تعجب و ناباوری دیدم اسم صاحب کارت خیلی آشناست.

پسر بزرگ آقای ی بود. البته پسره (صاحب بنز) رو نمی شناختم. ولی پدرش رو چرا.

نه فقط من که نصف مملکت باباشو می شناختن!

چون اسم پدرش با صنعت تولید سوسیس و کالباس گره خورده بود.

یعنی: خانواده ای بسیار ثروتمند اما دارای شعوری فراتر از تصوّر.

.

خلاصه اینکه پولدار باشعور همیشه بوده و هنوزم هست.

ولی بیشعوراش واقعاً نوبرن

.

شاید اگه 2 روز قبل مرحوم سهراب از اون کوچه رد می شد و نزدیک 10 دقیقه پشت سر پدر و دختر بیشعور معطل میشد شعری میسرود و به جای "دل خوش سیری چند" احتمالاً می گفت:

شعور سیخی چند؟

برچسب ها : شعور سیخی چند؟ - ماشین ,یعنی ,دقیقه ,شعور ,میزان ,اینکه ,سیخی چند؟ ,شعور سیخی ,هزار تومن
شعور سیخی چند؟ ماشین ,یعنی ,دقیقه ,شعور ,میزان ,اینکه ,سیخی چند؟ ,شعور سیخی ,هزار تومن
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
وقاحت حدی داره

.

خوشبختانه یا متاسفانه چیزی از اصول مذاکره (به معنا و مفهومی که امروز می شنویم) بارم نیست.

اما به یک نکتۀ حیاتی اعتقاد دارم:

.

یکی از مهمترین ارکان اصول مذاکره، احتمالاً اینه که بتونی اونقدر خویشتن دار باشی که وسط برنامه زنده پا نشی طرف مقابل رو زیر مشت و لگد بگیری!

.

امروز بارها این و دیدم.

ترجیح میدم علیرغم اینکه موافق یکی از این دو بزرگوار هستم و دست برقضا به حد نگران کننده ای از طرف مقابلش بیزارم، اما بدون هیچ پیشداوری و اشاره به اسامی، فقط شما رو به تماشای این کلیپ دعوت کنم.

ضمن اینکه احساس می کنم دوست عزیزمون خیلی خویشتن داری کرد و جهاد اکبر عجیبی با نفس امّاره داشت که پا نشد طرف مقابلو زیر مشت و لگد بگیره!

.

بیشتر از همه دلم برای خانم محترم مجری سوخت که نمی تونست دعوای این دو نفرو جمع کنه.


دریافت
مدت زمان: 3 دقیقه 44 ثانیه


این بار یادم باشه اگه مدیران عزیز و گرامی اومدن و مثل ... (اصطلاح خیلی زشتیه. بهتره نگم) آویزون ما شدن و ماس برای سمینار و سخنرانی و طرح های تشویقی در راستای فروش محصولاتشون، همین کلیپ رو نشونشون بدم و با اردنگی تا دم در مشایعتشون کنم.

وقاحت هم حدی داره بخدا

برچسب ها : وقاحت حدی داره
وقاحت حدی داره
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
من و این همه خوشبختی محاله

زیر لب مشغول مذاکره با خودم بودم:

گندت بزنن ادارۀ هواشناسی که بازم آمار اشتباه دادی. قرار بود هوا نیمه ابری باشه ولی این رگبار و توفان شدیدو کجای دلم بذارم؟

البته چندان نگران کت شلوار و پیراهن نویی که به خاطر جلسه امروز تنم بود نبودم بلکه بیشتر نگرانیم از کلاه گیسم بود! علیرغم اینکه فروشنده گفته بود که این کلاه گیس ضد آبه و حتی می تونی باهاش بری است ، اما باد اونقدر شدید بود که بازم می ترسیدم.

صحبت با خودم رو ادامه دادم:

نکنه باد بزنه و کلاه گیس بره رو هوا ؟ بعد از چندسال که همۀ پرسنل منو با موهای پ شت و افشون دیدن و از چهرۀ واقعیم خبر ندارن خیلی زشته که آبروریزی بشه. اصلاً امروز وارد کارخونه نمیشم. مثل بچه های خوب تو دفتر میشینم. تازه کلّی کار دارم. بعد یه هفته مرخصی قطعاً یه عالمه کار رو سرم ریخته. آره همین بهتره. از اتاق بیرون نمیام.

.

رسیدم. پیچیدم به سمت در کارخونه و بوق زدم

مش کاظم (نگهبان کارخونه) درو باز کرد و وارد شدم.

ــ سلام مش کاظم

ــ سلام آقای اسقاطیان. رسیدن بخیر. سفر خوش گذشت؟

ــ جات خالی. چه خبرا؟

ــ هیچی. همه چی امن و امانه. بفرمایین چایی حاضره

ــ ممنون. کار دارم. اگه فرصت شد میام

.

خواستم حرکت کنم که مش کاظم بهم گفت:

ــ راستی آقای اسقاطیان! میلاد رو می شناسین؟

ــ کدوم میلاد؟

ــ میلاد ...

هرچی فکر نشناختم. پرسیدم:

ــ کدوم قسمت کار میکنه؟

ــ اپراتور یکی از شیفت های خط دومه

نه نمی شناسم. مشکلی پیش اومده؟

ــ همسرش چند روز قبل فوت کرد. البته شما که سفر بودین مراسم سوم هم تموم شد و الان برگشته سرکار

ــ خدا رحمتش کنه. باشه. ممنون که گفتی

.

ماشینو پارک و موقع پیاده شدن با خودم گفتم:

دوران خوشی و استراحتت تموم شد سعید. دوباره سروکلّه زدن با این دخترۀ خُل و چل(!) آغاز شد که از گیج بودن روانیت میکنه. آخه چطور ممکنه یه آدم اینقدر حواس پرت باشه؟ نمی‎دونم به جرم کدوم گناه کبیره این موجود گیر من اومده. آخه قحطی بود؟ حتماً الانم یا داره لاک میزنه یا ابرو برمیداره.

همین که دستگیره در رو فشار دادم مثل همیشه بوی لاک خورد تو دماغم.

امان از دست این جونور. میدونه از بوی لاک بیزارم ولی حتماً باید رو اعصابم اسکی بره.

.

درو باز . خانوم خوشحال از جا پرید و با صدای تودماغی ای که جدیداً و بعد عمل بینی، بیش از پیش روی اعصاب بود گفت:

ــ سلام آقای اسقاطیان

(نمیدونم چرا ولی همیشه تصوّر میکنم که جراح، احتمالاً تو اتاق عمل اینو بیهوش کرده و خوابونده و بعد هم با چندتا لگد دماغشو جا انداخته! چون قبلاً دماغش اگه زیبا نبود اما قابل تحمّل بود! و ایضاً صداش)

.

ــ سلام خانوم خوشحال. باز دوباره لاک کاری راه انداختی؟

ــ ببخشید. آخه فکر شما فردا تشریف میارین.

(از این توجیه و بهانۀ احمقانه اونقدر عصبی شدم که یه لحظه میخواستم کیفمو تو سرش بکوبم! امروز مهمون داریم و مثلا هماهنگیهاشو اون انجام داده اونوقت جلوم و ه و میگه فکر شما قرار بود فردا بیاین!)

.

ترجیح دادم این توهین به شعورمو نادیده بگیرم چرا که اگه به روش میاوردم جنگ اعص شروع میشد که تمام هفته رو به گند می کشید. بنابراین نفس عمیقی کشیدم و کمی به خودم مسلط شدم و گفتم:

ــ اگه ناراحتی، میخوای برم فردا بیام؟

ــ نه. الان پنجره ها رو باز میکنم.

خواستم وارد اتاق بشم که یاد میلاد افتادم. برگشتم و گفتم:

ــ راستی خانوم خوشحال. مش کاظم گفت یکی از بچه ها به اسم میلاد اتفاق بدی براش افتاده و ...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ آره آقای اسقاطیان. همه ناراحت شدیم بخدا. طفلکی! آخِی! حیوونی!

ــ بگو بیاد دفتر

ــ چشم

وارداتاقم شدم. اتاقی که تابلویی بالای سردرش نصب بود با این مضمون:

سعید اسقاطیان

مدیرعامل

.

.

از نظر خودم مرگ همسر با بقیه مرگ ها متفاوته. طبق قانونِ طبیعت و در روال عادی، والدین و حتی بچه ها موندنی نیستن. چون بچه ها بهرحال یه روز میرن سر خونه و زندگیشون و والدین هم همیشه نمی مونن. اما وضعیت همسر متفاوته. چون تنها یه که تا آ عمر باهات هست و یاور همیشگیته. یاد پسرعموی مرحوم خودم افتادم. وقتی همسرش رو از دست داد به یک ماه نرسید که خودشم دق کرد. اونم تو سن 32 سالگی...

.

خلاصه اینکه داشتم با خودم فکر می که وقتی میلاد اومد، نیم ساعتی باهاش همدردی کنم و اینا رو بهش بگم تا متوجه بشه که مرگ همسر از نظر من یک فاجعه غیرقابل تصوره و این چیزا که صدای درزدن، رشتۀ افکارمو کرد.

ــ بفرمایید

پسر جوانی وارد شد. چهره اش آشنا بود. چند باری در قسمت انبار دیده بودمش. ولی تعجب از اینکه لباس مشکی تنش نبود. ریش هاشم سه تیغه بود! یعنی چه؟ ولی خب به من چه. شاید زنش وصیت کرده مشکی نپوشین و عزاداری نکنین...

.

ــ کاری داشتین آقا اسقاطی؟!

(لهجۀ آشنای جنوب تهران. با همون گرما و صمیمیت)

.

از پشت میز بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم:

ــ میلادجان. جریانو شنیدم و خیلی متاسفم از این اتفاقی که برات...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ به درک! فدا سرت آقا اسقاطی!

ــ جان؟! (چشمام گرد شد)

ــ اصلاً فکرشم نکنین. این نشد یکی دیگه!

.

احساس پاهام قدرت نگه داشتن هیکل قناسمو نداره. روی اولین صندلی نشستم و بهش خیره شدم. یعنی آدم تا این حد می تونه راحت و بی خیال باشه؟

در باز شد و خانوم خوشحال مثل همیشه یک لیوان بزرگ قهوه آورد و چون پشت میز خودم نبودم، گذاشت رو میز عسلی جلوی پام.

وقتی رفت گفتم:

ــ این چه حرفیه میلاد؟

ــ آقا اسقاطی! این چیزا موندنی نیس. بخدا نیس. به ولله نیس. مهم معرفت و مرامه آقا. رفت که رفت فدا سرت. وجود خودتو عشقته!

.

ــ تو ح خوبه میلاد؟

ــ عالی آقا. عالی.

یه ص تو اتاق پیچید: تق!

دکمه دوم پیراهنم بود که بر اثر فشاری که بر اثر عصبی شدن به یقه ام آوردم کنده شد و خورد به میز و بعد هم شیشۀ کمد!

دوباره سکوتی مرگبار در اتاق حکمفرما شد.

.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

ببین میلاد. من کاری ندارم که تو چقدر دوستش داشتی و شاید هم اصلاً نداشتی. ولی ...

بازم حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ شما خودتو ناراحت نکن آقا اسقاطی. اون قسمتِ من نبود اصلاً مال من نبود!

ــ جان؟!!!! (کرک و پرم ریخت!)

ناخودآگاه از جا پ و بلند شدم که پام خورد به زیر میز و لبوان قهوه رفت رو هوا و پخش شد رو شلوار طوسی کمرنگ و پیراهن سفیدی که تازه یده بودم و درمجموع کل هیکلم به گند کشیده شد

ــ عه. آقا اسقاطی چی شد؟

.

لباسمو بی خیال شدم و با عصبانیت گفتم:

ــ تو واقعاً خج نمیکشی میلاد؟ این چه طرز حرف زدنه؟

ــ نوکرتم آقا اسقاطی. اصلاً ارزش حرف زدن نداره

داد زدم:

ــ خج بکش مردک! یعنی چی ارزش نداره؟

.

طفلکی یه جوری بهم نگاه کرد که خودم از فریادی که زدم شرمنده شدم. سرشو انداخت پایین و گفت:

ــ من که چیز بدی نگفتم.

ــ دیگه چی میخواستی بگی الاغ؟ اون تنها چیز با ارزشی بود که در دنیا داشتی. وقتی از دست میدی اینطوری حرف میزنی؟

.

خنده احمقانه ای کرد و گفت:

ــ ببین آقا اسقاطی. بهرحال هرچی باشه مرام معرفت حالیمونه. خاک پاتیم آقا ولی تک خور نیستیم! بین خودمون باشه. همین بچه های کارخونه همگی نفری یه بار سوارش شدن بودن! و ...

.

احساس نفسم بالا نمیاد. خودمو کشوندم پشت میزم و صورتمو بین دودست گرفتم. مونده بودم چی بگم به این بیشعور. ولی حواسم نبود که از شدت عصبانیت با یک دست صورتمو چنان فشار دادم که احساس می لُپ چپم رسید به بناگوش راستم و با دست دیگه موهامو با چنان شدتی کشیدم که ناگهان چسب کلاه گیس کنده شد و کلهم اجمعین اومد تو دستم

.

ــ هه هه هه هه! شما کچلین آقا اسقاطی!

نعره زدم :

گمشو بیرون مرتیکۀ ...

و منگنه روی میزو برداشتم و پرت سمتش که جاخالی داد و رفت تو شیشه دفتر و صدای ش تن همه جا رو پر کرد

یه نگاهی از ناباوری بهم کرد و پرید بیرون

.

خانم خوشحال از صدای ش تن شیشه اومد تو و درحالیکه دست چپشو بالا نگه داشته بود که لاکش خشک بشه گفت:

ــ چی شد آقای اسقاطیان؟ اوا خاک عالم! این چه قیافه ایه؟ هارهارهارهار! شما کچل بودین من نمی دونستم

ــ زهرمار خانوم! این مردک چه مرگش بود؟

ــ چرا؟

ــ مطمئنی زنش مُرده؟

ــ کی گفته؟

ــ مش کاظم گفت که زن میلاد چند روز قبل فوت کرده

ــ نه آقای اسقاطیان. آهاااااااان اون یه میلاد دیگه ست که اپراتور خط تولیده.

.

نعره زدم:

ــ مگه من نگفتم که اون میلاد که زنش مرده رو بگو بیاد؟

ــ اوا چرا داد میزنین؟ بخدا شما گفتین به میلاد که براش اتفاق بدی افتاده بگو بیاد. شما که مسافرت بودین موتور آقا میلاد رو یدن و چند روز همه کارخونه رو بسیج کرده بود دنبال موتورش بگردن. من فکر این میلادو میگین. ولی کچل بودن خیلی بهتون میاد! هرهرهرهر...

.

یه لحظه مشتم رفت رو هوا و محکم زدم به میز که شیشه میز ش ت و ناگهان دیدم که تمام میز و کاغذا رنگ خون گرفت!

ــ اوا چی شد؟

مثل گرگ عصبانی نگاهش و گفتم:

ــ من اول تو رو میکُشم! بعد خودمو!

و حمله سمتش که شلوارم گرفت به میخ کنار میز و نا زیر زانو جر خورد!

اونم نامردی نکرد و در رفت. درحالیکه همچنان دست چپشو بالا نگه داشته بود از دفتر پرید بیرون به طرف نگهبانی و داد میزد: کمک! منم سر به دنبالش گذاشتم که دیدم مش کاظم با یه چماق (تنها سلاح سرد مورد اعتمادش برای حفاظت از کارخونه) از راه رسید.

.

همینکه خواستم بگم مش کاظم اون جونورو بگیر تا من برسم و خفه ش کنم یه ضربه چماق اومد وسط فرق سرم و ضربه بعدی وسط کمرم و افتادم...

.

نمیدونم چقدر گذشته بود. صدای همهمه می شنیدم. صحنه ها محو بود و کم کم شفاف شد.

دیدم تو اتاقک نگهبانی خو دم و چند نفر بالا سرم هستن.

مش کاظم همین که دید چشمامو باز گفت:

ــ ببخشید آقای اسقاطیان. نفهمیدم شمایین. دیدم درِ دفتر باز شد و خانم خوشحال جیغ میزنه و درحال فراره و یه کچل با دست های خونی و لباس دنبالش کرده. بخدا نفهمیدم شمایین. آخه بابام جان. من سه ساله اینجام تا الان نمیدونستم شما کچلین!

با صدای ضعیفی گفتم:

ــ عیب نداره مش کاظم

با هزار بدبختی از جام بلند شدم.

.

ــ آقا اسقاطی! ببرمتون درمونگاه؟

صدا آشنا بود. برگشتم دیدم میلاده.

ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم: نمیخواد میلادجان! حالم خوبه

.

تلوتلوخوران از اتاقک نگهبانی اومدم بیرون. نگاهی به شیشه انداختم و تصویر خودمو دیدم. خون روی سرم خشک شده بود. نصف پیراهن از شلوار زده بود بیرون.

نمیدونم چرا ولی فقط یک جمله تو سرم میپیچید:

من و این همه خوشبختی محاله. محاله. محاله...

.

.

با خودم فکر مش کاظم حق داشته. شاید اگه منم بودم همین کارو می . پاشنه کفشا رو خوابوندم و با هزار بدبختی و درد از 2 پلۀ نگهبانی اومدم پایین

.

دیدم خانوم خوشحال نشسته و آیینه ای جلوی صورتشه و داره ابرو برمیداره. منو که دید مثل برق ابزارشو گذاشت تو کیفش و گفت:

ــ ح ون خوبه آقای اسقاطیان؟

نگاه عمیقی بهش و گفتم:

ــ آره خوبم. یه زنگ بزن رضوانی. من چند روز نمیام.

و دوباره نگاهی عمیق بهش . شاید برخورد من بد بوده. بهرحال هرچی که باشه این دختر قراره مجوّز ورود من به بهشت باشه! چون میدونم که باید اونقدر از دستش بکشم تا تمام گناهانم از بین بره و واجب البهشت بشم!

.

سوار ماشین شدم. کمرم خیلی درد میکرد. مرده و ببرن مش کاظم با این ضرب دستت.

.

مش کاظم رفت به سمت در تا بازش کنه و بین راه گفت:

ــ تشریف می برین آقای اسقاطیان؟

ــ آره یه مدت نمیام. میخوام برم سفر

ــ کجا؟

خیلی آروم گفتم:

ــ جهنم مش کاظم. جهنم! مواظب اطراف باش

.

.

(از گروه داستان های کوتاه برگرفته از تراوشات یک ذهن ناقص و تحت فشار اقتصادی و اجتماعی این روزها)

برچسب ها : من و این همه خوشبختی محاله - گفتم ,میلاد ,آقای ,کاظم ,اسقاطی ,خوشحال ,آقای اسقاطیان ,خانوم خوشحال ,آقای اسقاطیان؟ ,اتاقک نگهبانی ,چپشو بالا
من و این همه خوشبختی محاله گفتم ,میلاد ,آقای ,کاظم ,اسقاطی ,خوشحال ,آقای اسقاطیان ,خانوم خوشحال ,آقای اسقاطیان؟ ,اتاقک نگهبانی ,چپشو بالا
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل

.

.

قدیمیا ضرب المثل معروفی داشتن با این مضمون که اگه یک سال نون و تره تناول کنیم احتمالاً می تونیم صد سال نون و کره بخوریم! (گویا اعتقادی به مضرات چربی حیوانی برای بدن نداشتن)

ولی نمیدونم چرا این دورانِ خوردنِ نون و تره که قرار بود نهایتاً ی ال طول بکشه به چند دهه رسیده و هنوز هم هیچ خبری از نون و کره نیست! (منظورم اکثریت مردمه)

.

مدتیست که به آقای مدیرعامل اصرار میکنم تعطیل امروز بهتر از فرداست که مقاومت ایشون تا امروز ادامه داشت، ولی امروز با این موضوع موافقت شد.

کاری به جزئیات موضوع ندارم و خیلی خلاصه عرض میکنم:

من هیچ کالایی برای عرضه ندارم. چون کارخونه تولید نداره. البته کارخونه هم بی تقصیره. چرا که قطعه ساز، تولید قطعه نداره یا اینکه واردکننده مواد اولیه، علاقه ای به باز انبارهاش نداره! (به هر دلیلی) و ...

خلاصه این داستان سر دراز داره. مشکل و چند نفر دیگه هم نیست. این معضل حتی گریبان بزرگانی مثل سامسونگ و الجی (واحدهای تولی ون در ایران) و خیلیهای دیگه رو گرفته و اگه قرار باشه بگیم هیچ مشکلی نیست فقط داریم خودمونو گول میزنیم.

.

در طول عمر بی حاصل 43 ساله ام (البته فردا میشم 44 ساله) قاعدتاً با فراز و نشیب های مختلفی دست و پنجه نرم .

اما آنچه که اخیراً بهم گذشت طوری بود که به جرات از این دوران به عنوان حادترین و شدیدترین فشارهای زندگیم یاد میکنم. مثل اکثر مردم کشورم

.

علاقه ای به دیدن نیمه پُر لیوان به تنهایی ندارم و همیشه سعی یک لیوان نصفه رو (به تاسی از بزرگوار جناب احمد روستا) با عنوان لیوانی که نصفش پر و نصفش خالیست ببینم.

هیچ بحثی در مورد نوسانات قیمت ارز و سکه و این چیزها ندارم که اصلاً در تخصصم نیست.

ولی با تمام وجود می بینم که وضعیت خوبی نیست.

.

مشابه این قضیه رو در سال 91 داشتیم اما نه به این شدت

.

در اواسط دهه 80 شمسی داشتیم. دورانی که تررررررررر زدن های محمودجون شروع شد! اما بازهم قابل جمع بود

.

دوران سازندگی هم به نوعی چنین تغییراتی داشتیم. اما بازهم قابل تحمل بود

.

نمیدونم چند دوران و چند سال و شاید هم چند دهۀ دیگه باید به آزمون و خطا بگذره؟

ما که بی خیال نون و کره شدیم

اصلاً هم ممنوع کرده برام! چربی کره بالاست و به مزاج امثال ما نمیسازه.

.

.

باری

.

خلاصه اینکه در یک کلام: آقا بیکار شدم رفت!

:-)

اما درد اصلی فقط این نیست. بلکه یک سواله که گریبانمو گرفته و رها نمیکنه:

.

بر اساس اینکه امروز شدیداً از حوزۀ فروش و کار در شرکتهای پخش و توزیع بیزارم و هیچ علاقه ای به همکاری باهاشون ندارم پس چه کاری باید انجام بدم؟

.

اجازه بدین گریزی بزنیم به چند سال قبل:

.

یکی از همکاران بنده در یکی از شرکتهای لوازم خانگی درددل میکرد از اینکه پسرش علاقه ای به ادامه تحصیل نداره و نمیخواد ارشد بخونه و میخواد بره آرایشگر بشه.

وقتی ازش سوال چه اشکالی داره گفت 16 سال زحمت نکشیدم که درس بخونه و آرایشگر بشه!

.

البته در جریان هستین که لفظ آرایش و آرایشگر برای آقایون بار معنایی جالبی نداره و بهتره از واژه پیرایش و پیرایشگر استفاده بشه.

آرایش: زیباتر ظاهر با اضافه که مختص خانمهاست

پیرایش: بهتر ظاهر به واسطه حذف که مخصوص آقایونه

.

به پدر دلسوز (با تفکرات احمقانه) گفتم حالا اگه پسرت 2 سال دیگه درس بخونه و با فوق لیسانس بخواد بره تو آژانس کار کنه بهتره یا اینکه از الان وارد بازار کار بشه و 2 سال بعد در حوزۀ خودش دارای مهارت بالایی باشه؟

در نهایت پسر بر پدر غلبه کرد.

.

چند ماه قبل همکارم (یعنی پدر) رو دیدم. از پسرش پرسیدم.

گفت: چقدر خوب! خاک بر سر امثال ما کنن که باید سگ دو بزنیم تا آ ماه چندرغاز جلومون پرت کنن. ولی پسرم هر شب که میاد خونه جیبش پر پوله. در بدترین ح بازهم بالای 150 تومن درآمد هر شبشه.

.

.

.

امروز که باید به دنبال شغل جدیدی باشم بیشتر از هر زمانی به پارامتر "نقد شوندگی" فکر میکنم.

از دید دیگران، رقم حقوق دریافتی بنده بسیار بالا بود. حتی بیشتر از همکارانم در تهران

(داستان درست نکنین لطفاً ! منظورم حقوق های نجومی نیست. بلکه کمی بیشتر از بخور و نمیر)

.

اما:

برای دریافتش باید صبر می که این صبر با معضلاتی همراه بود:

.

با هر امضای بنده پای ارسال بار، مسئولیت مبلغی در حدود 70 میلیون تومن به گردنم می افتاد و فقط یک مشتری کلاهبردار کافی بود تا یک عمر بدبختم کنه. (این موضوع طی سالهای اخیر چندباری اتفاق افتاده و جزء کابوسهای همکاران حوزۀ ماست)

.

برای تسویه حساب هر محمولۀ ارسالی باید چند ماه زمان انتظار بکشیم که داستان چک های برگشتی و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگه هم به دنبالشه.

.

بنابراین امروز، بیشتر از هر زمان دیگری حسرت میخورم

.

حسرت آرایشگر (پیرایشگری) که حاصل زحماتشو هرشب به صورت نقد داخل جیبش داره.

.

حسرت مکانیکی که اجرت کارش رو به صورت پول نقد در جیب یا حساب بانکیش داره

(گیرب سازی میشناختم که فوق لیسانس روانشناسی داشت ولی ترجیح داد به جای اینکه دنبال وجهه اجتماعی و تدریس در باشه، بره سراغ یک کار درست و درمون با درجۀ نقدشوندگی بالا. خدا ی خیلی هم در کارش ماهر بود. در هر حال خدا رحمتش کنه. ا ش تصادف کرد و مُرد!)

.

و حتی حسرت جراحی که قبل از پرداخت حق العمل ها توسط ت، هرشب کلی پولِ زیرمیزی و ویزیت بیماران رو به همراه داره!

(البته اگه جراح بودم قطعاً از نوع زیرمیزی بگیرش نمیشدم)

.

.

اکثریت نسل ما (با یکی دو دهه بالا و پایین) قربانی تفکراتی شد که همه میدونیم و جای گفتنش نیست.

هرگز فکر نمیکردیم که این تفکرات و ارزشهای غالب جامعه و محیط های آموزشی تا این حد متز ل بشه.

.

امروز اگه ی ازم مشاوره ای برای شغل آینده اش بخواد به درست یا به غلط میگم:

میزان نقد شوندگی در شغل موردنظرت رو در اولویت قرار بده.

.

.

پ.ن) ما که یک عمر اشتباه کردیم و به بیراهه رفتیم. امیدوارم شما نرید.

برچسب ها : اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل - اینکه ,نداره ,ندارم ,علاقه ,آرایشگر ,میکنم , ظاهر ,نیست بلکه ,بازهم قابل
اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل اینکه ,نداره ,ندارم ,علاقه ,آرایشگر ,میکنم , ظاهر ,نیست بلکه ,بازهم قابل
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
احمق ها به بهشت نمی روند (2)

.

.

در زدم. آقای محترم و خوش لباسی درو باز کرد و خیلی مودبانه و لفظ قلم گفت:

ــ درود بر تو ای تازه وارد. به دوزخ خوش آمدی. من راهنمای تو هستم.

.

ــ سلام آقای راهنما. عجب! یعنی کار من اینقدر درست بوده که برام راهنما گذاشتن؟

ــ خیر! اتفاقاً کارت اصلاً هم درست نبوده. بلکه از ابتدای پیدایش خلقت، قانونی هست که طی اون، باید هر دوزخی یک راهنما و هر بهشتی یک حوری به صورت تمام وقت در کنارشون باشه. من هم تمام وقت در خدمت تو هستم ای تازه وارد.

.

ــ ببین منو سعید صدا کن. باشه؟

ــ به روی چشم ای تازه وارد!

.

جهنم مثل ای خودمون بود. اما خیلی آروم تر. جالب اینکه علیرغم شلوغی، اما با نظم عجیبی اداره میشد.

هر ی مشغول کار خودش بود. بدون توجه به دنیای اطراف، بدون توجه به نگاه دیگران و حرف مردم

.ماما

معمر قذافی با یه وس زیر بغل، درحالیکه سوار بزغالۀ سفیدی شده بود داشت دنبال دوتا مارمولک میکرد.

.یادم

ارنست همینگوی در حالیکه کف پیاده رو دراز کشیده و پاهاشو روی دیوار گذاشته بود مشغول نوشتن کت بود با عنوان "رفع گرسنگی با خوردن گلوله"

.

وینستون چرچیل دکۀ فروش سیگار زده بود ولی همه سیگارا رو خودش میکشید.

.

بخشی از سبیل نیچه لای درِ ماشین گیر کرده بود و جیغ و داد میکرد. ویکتور هوگو رفته بود کمکش. یه خورده با هم بحث داشتن. نیچه حاضر نبود بخشی از سبیلش قیچی بشه که سرانجام ویکتور بهش قول داد قسمتی از ریشش رو به جای سبیل بریده شدۀ نیچه براش می چسبونه. اما بازهم مشکل حل نشد. چون نیچه اصرار داشت که فقط جنس و رنگ ریش داستایوفسکی با سبیلهاش تناسب داره.

.

داروین با جدیت عجیبی مشغول کندن زمین بود. گویا به دنبال گمشده ای میگشت.

.

جروبحث سختی بین راسل و استالین درگرفته بود سر یه پیپ. هرکدوم ادعا داشت که پیپ مال اونه.

.

چارلی چاپلین هم با هیتلر بحث میکرد سرِ اینکه سبیل کدومشون قشنگتره.

.

پرنسس دایانا و همسرش مغازه ید و فروش اتوموبیل های اسقاطی و تصادفی زده بودن.

.

مارلین مونرو مشغول نوشتن کت بود با عنوان "روش قطعی درمان بیخو "

.

لاوازیه و ماری آنتوانت هم در گوشه ای مشغول اجرای نمایش "عشق زیر تیغ گیوتین" بودن.

.

آلفرد هیچکاک یه ملافه انداخته بود رو سرش و بچه ها رو می ترسوند

.

جرج اورول یه مزرعه کوچولو زده بود و در عالم خودش عشق و و سرش با چندتا حیوون گرم بود.

.

اگزوپری همچنان درگیر تعمیرات طیاره قراضه اش بود و به دنیای آدم بزرگا میداد. البته شنیدم که زیر لب به شازده کوچولو هم داد. گویا رفته بود براش آچار بُ بیاره ولی گویا سرش با روباه و مار گرم شده.

.

کمی جلوتر رفتم و چهرۀ آشنایی دیدم. هرژه بود که فارغ از تمام شلوغی های اطراف، داشت نقاشی میکشید. بدون شک خاطرات کودکی میلیونها نفر از جمله خودم با آثار تکرارنشدنی این مرد نازنین گره خورده. دوست داشتم بپرم و ماچش کنم که از اونطرف صدای مشکوکی شنیدم

.

دیدم صدام حسین و عزت ابراهیم درحالیکه سیگار برگ میکشیدن، مشغول طراحی نقشۀ حمله به بخش ایرانی نشین جهنم بودن. صدام هم مدام جمله معروفشو تکرار میکرد: من از ایرانیها متنفرم!

.

از راهنما پرسیدم:

مگه اینجا بخش ایرانی نشین داره؟

ــ آری ای تازه وارد.

.

ــ میشه منو ببری اونجا؟

ــ امر، امر شماست ای تازه وارد

ــ ببین قرار شد منو سعید صدا بزنی

ــ ببخشید. یادم رفته بود ای تازه وارد!

.

.

راه زیادی نبود. از سراشیبی تپه ای گذشتیم و وارد منطقۀ دیگری شدیم. هنوز چند قدم جلو نرفته بودیم که ناگهان یه چیزی مثل جت از بیخ گوشم رد شد. راهنما منو کشید عقب طوریکه هردو پخش زمین شدیم.

.

دیدم یه ماشینه که نزدیک بود بهمون بزنه. ترمز شدیدی کشید و ایستاد و راننده سرشو آورد بیرون و نعره زد:

هووووووووووووووش الاغ! مگه کوری فلان فلان شدۀ بوووووووووووووووووق

.

راهنما از جا بلند شد و در حالیکه با خونسردی مشغول تکاندن گردوخاک لباسش بود گفت:

.

به بخش ایرانی نشین جهنم خوش آمدید !

.

ادامه دارد

برچسب ها : احمق ها به بهشت نمی روند (2) - مشغول ,تازه ,راهنما ,میکرد ,نیچه ,گویا ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,نشین جهنم ,مشغول نوشتن ,بدون توجه ,مشغول نوشتن کت
احمق ها به بهشت نمی روند (2) مشغول ,تازه ,راهنما ,میکرد ,نیچه ,گویا ,تازه وارد ,ایرانی نشین ,نشین جهنم ,مشغول نوشتن ,بدون توجه ,مشغول نوشتن کت
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل

قدیمیا ضرب المثلی داشتن با این مضمون که ی ال نون و تره تناول کنیم تا بعدها بتونیم صد سال نون و کره بخوریم! (البته اون زمان اعتقادی به مضرات چربی حیوانی برای بدن نداشتن)

ولی نمیدونم چرا این دوران خوردن نون و تره به چند دهه رسیده و هنوز هم هیچ خبری از کره نشده!

(منظورم اکثریت مردمه وگرنه همه میدونیم که ماهیگیران از آب گل آلود وضعیتشون بسیار هم عالیست)

.

چند روزی هست که به آقای مدیرعامل اصرار میکنم تعطیل امروز بهتر از فرداست که مقاومت این بزرگوار تا امروز ادامه داشت و امروز با این موضوع موافقت شد. کاری به جزئیات موضوع ندارم و خیلی خلاصه عرض میکنم:

من هیچ کالایی برای عرضه ندارم. چون کارخونه تولید نداره. البته اون هم بی تقصیره چرا که قطعه ساز، قطعه نمیده و ... خلاصه این داستان سر دراز داره. مشکل و چند نفر دیگه هم نیست. این معضل حتی گریبان بزرگانی مثل سامسونگ و الجی رو هم گرفته

.

در طول عمر بی حاصل 43 ساله ام (البته فردا میشم 44 ساله) قاعدتاً با فراز و نشیب های مختلفی دست و پنجه نرم .

اما آنچه که اخیراً بهم گذشت طوری بود که به جرات از این دوران به عنوان حادترین و شدیدترین فشارها یاد میکنم. مثل اکثر مردم کشورم

.

علاقه ای به دیدن نیمه پُر لیوان به تنهایی ندارم و همیشه سعی یک لیوان نصفه رو (به تاسی از بزرگوار جناب احمد روستا) با عنوان لیوانی که نصفش پر و نصفش خالیست ببینم.

هیچ بحثی در مورد نوسانات قیمت ارز و سکه و این چیزها ندارم که اصلاً در تخصصم نیست.

ولی با تمام وجود می بینم که وضعیت خوبی نیست.

.

مشابه این قضیه رو در سال 91 داشتیم اما نه به این شدت

در اواسط دهه 80 شمسی داشتیم. دورانی که تررررررررر زدن های محمودجون شروع شد! اما بازهم قابل جمع بود

دوران سازندگی هم به نوعی چنین تغییراتی داشتیم. اما بازهم قابل تحمل بود

.

خلاصه اینکه در یک کلام بیکار شدم رفت!

اما

بر اساس اینکه امروز شدیداً از حوزۀ فروش و کار در شرکتهای پخش و توزیع بیزارم و هیچ علاقه ای به همکاری ندارم پس چه کاری باید انجام بدم؟

.

اجازه بدین گریزی بزنیم به چند سال قبل

.

یکی از همکاران بنده در یکی از شرکتهای لوازم خانگی درددل میکرد از اینکه پسرش علاقه ای به ادامه تحصیل نداره و نمیخواد ارشد بخونه و میخواد بره آرایشگر بشه.

وقتی ازش سوال چه اشکالی داره گفت 16 سال زحمت نکشیدم که درس بخونه و آرایشگر بشه!

.

البته در جریان هستین که لفظ آرایش و آرایشگر برای آقایون بار معنایی جالبی نداره و بهتره از واژه پیرایش و پیرایشگر استفاده بشه.

آرایش یعنی زیباتر ظاهر با اضافه که مختص خانمهاست

پیرایش یعنی بهتر ظاهر به واسطه حذف که مخصوص آقایونه

.

به پدر دلسوز (با تفکرات احمقانه) گفتم حالا اگه پسرت 2 سال دیگه درس بخونه و با فوق لیسانس بخواد بره تو آژانس کار کنه بهتره یا اینکه از الان شروع به کار کنه و 2 سال بعد در حوزۀ خودش دارای مهارت بالایی بشه؟

در نهایت پسر بر پدر غلبه کرد

.

چند ماه قبل همکارم (یعنی پدر) رو دیدم. از پسرش پرسیدم.

گفت: چقدر خوب! خاک بر سر امثال ما کنن که باید سگ دو بزنیم تا آ ماه چندرغاز جلومون پرت کنن. ولی پسرم هر شب که میاد خونه جیبش پر پوله. در بدترین ح بازهم بالای 150 تومن درآمد هر شبشه.

.

امروز که باید به دنبال شغل جدیدی باشم بیشتر از هر زمانی به پارامتر "نقد شوندگی" فکر میکنم.

از دید دیگران حقوق دریافتی بنده بسیار بالا بود. حتی بیشتر از همکارانم در تهران

(داستان درست نکنین لطفاً ! منظورم حقوق های نجومی نیست. بلکه کمی بیشتر از بخور و نمیر)

.

اما:

برای دریافتش باید صبر می که این صبر با معضلاتی همراه بود.

با هر امضای بنده پای ارسال بار، مسئولیت مبلغی در حدود 70 میلیون تومن به گردنم بود و فقط یک مشتری کلاهبردار و (به قول عامیانه: توزرد) کافی بود تا یک عمر بدبختم کنه

برای تسویه حساب هر محمولۀ ارسالی باید چند ماه زمان رو منتظر باشم و داستان چک های برگشتی و فلان و بیسار

.

امروز بیشتر از هر روز دیگری حسرت میخورم

.

حسرت آرایشگر (پیرایشگری) که حاصل زحماتشو هرشب به صورت نقد داخل جیبش داره

.

حسرت مکانیکی که اجرت کارش رو به صورت پول نقد در جیب یا حساب بانکیش داره

(گیرب سازی میشناختم که فوق لیسانس روانشناسی داشت ولی ترجیح داد به جای اینکه دنبال وجهه اجتماعی و تدریس در باشه، بره سراغ یک کار درست و درمون با درجۀ نقدشوندگی بالا. خدا ی خیلی هم در کارش ماهر بود. در هر حال خدا رحمتش کنه. ا ش تصادف کرد و مُرد!)

.

حسرت جراحی که قبل از پرداخت حق العمل، هرشب کلی پولِ زیرمیزی و ویزیت بیماران رو به همراه داره!

(البته اگه جراح بودم قطعاً از نوع زیرمیزی بگیرش نمیشدم)

.

.

اکثریت نسل ما (با یکی دو دهه بالا و پایین) قربانی تفکراتی شد که همه میدونیم و جای گفتنش نیست. هرگز فکر نمیکردیم که این تفکرات و ارزشهای غالب جامعه و محیط های آموزشی تا این حد متز ل بشه

.

امروز اگه ی ازم مشاوره ای برای شغل آینده اش بخواد به درست یا به غلط میگم:

میزان نقد شوندگی زحماتت رو در اولویت قرار بده.

.

.

پ.ن) ما که یک عمر اشتباه کردیم و به بیراهه رفتیم. امیدوارم شما نرید

برچسب ها : اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل - البته ,اینکه ,ندارم ,حسرت ,میکنم ,آرایشگر , ظاهر ,بازهم قابل
اهمیت "نقد شوندگی" در انتخاب شغل البته ,اینکه ,ندارم ,حسرت ,میکنم ,آرایشگر , ظاهر ,بازهم قابل
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
چلوماهیچه، لقمان حکیم، پیشنهاد بی شرمانه

سال گذشته مطلبی نوشتم برای درج در سایت وزین و تخصصی کافه مارکتینگ که به مناسبت فرا رسیدن آ سال و هجوم دوباره شرکتهای توزیع و پخش به روش فروش چلوماهیچه ای(!) بود.

.

اعتقاد دارم اگه سال آینده این داستان احمقانه تموم نشه، اما در سالهای بعد خودبخود این حرکات مذموم و سیاست های مذبوحانه فروش از بین خواهد رفت.

.

متن اصلی:

.

سیاست های فروش چلوماهیچه ای همراه با یک پیشنهاد بی شرمانه!

برچسب ها : چلوماهیچه، لقمان حکیم، پیشنهاد بی شرمانه - فروش چلوماهیچه
چلوماهیچه، لقمان حکیم، پیشنهاد بی شرمانه فروش چلوماهیچه
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
باید ماهیگیر باشی تا متوجه بشی

بخش اول

(اندر باب اعتیاد)

.

ایام تعطیلات عید موقعیت خوبی بود برای رهایی از استخون درد ناشی از خماری!

البته معنای این استخون درد و خماری رو دست اندرکاران و معتادان محترم به خوبی درک می کنن.

راستی سلام. عیدتون مبارک

من سعید هستم. یک مسافر. یک معتاد!

(البته معتاد به ماهیگیری)

.

زمان: 6 فروردین

مکان: میعادگاه همیشگی: منطقه گلورد. رود تجن

برخلاف اعلام اداره هواشناسی که بارندگی رو صفر پیش بینی کرده بود، اون روز آسمون منطقه هوای گریۀ شدیدی داشت. اما غافل از اینکه خنده و گریۀ آسمون برای یک خمار ماهیگیری، هرگز بازدارنده نیست.

از طرفی هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و کفش و لباسم نامناسب.

بنابراین یک عدد پالون از داخل ماشین برداشتم و رو خودم انداختم و رفتم کنار رودخونه.

ولی کنار رودخونه کار خاصی نمیشد انجام داد.

بنابراین برای رسیدن به یک منطقه خوب (گودی عمیق در آب) مجبور شدم دل به دریا زده و پا در رودخانه بذارم.

تا زیر زانو.

آیا اینکه هوا سرد بود و زیر بارون داشتم میلرزیدم اهمیت داشت؟

به هیچ وجه

(خدا این اعتیاد رو نصیب دشمن آدم هم نکنه!)

.

کمی بعدتر برای رسیدن به منطقه دوم مناسب ماهیگیری (یعنی عمق بیشتر در اونطرف رودخونه) با هزار ترس و لرز (لرز ناشی از سرما و ترس با هم) رفتم وسط رود تجن.

جریان آب خیلی شدید بود.

طوریکه فاصله هر قدم با قدم بعدی بعضا تا یک دقیقه هم طول میکشید

چندبار هم احساس الانه که آب منو با خودش ببره!

اصلاً احساس خوبی نیست.

و اما نتیجه این حرکت احمقانه :

.

از نگاه دیگران: دیوونه! جونشو به خطر انداخت تا فقط 6 تا ماهی صید کنه (تازه بزرگترینش رو هم رها کرد)

از نگاه خودم: موفق شدم در این وضعیت هوا ماهی بگیرم. همین!

.

البته اینجا صحبت از گرفتن ماهیست و نه خوردن اون

احتمالا می دونین که بنده اصلا لب به گوشت ماهی و هیچ موجود آبزی دیگری نزده و نخواهم زد.

.

چند سال قبل یک ماهی بزرگ در سد دوستی (نقطه صفر مرز ایران و ترکمنستان) صید . یک زردپر خوشگل و مامانی به طول 63 سانت. بعد از اندازه گیری خواستم ولش کنم بره که نگهبان سد اومد و گفت چیکار میکنی؟

گفتم میخوام ولش کنم.

گفت: دیوانه ای؟!

گفتم: فکر نمیکنم! ولی من ماهی نمیخورم. میگیرم و بعد هم رها میکنم. اگه میخوای برش دار

بنده خدا کیف شد و بردش و زد بر بدن (نوش جونش)

.

نتیجه اخلاقی این که اگه اطرافم ماهی خواری وجود داشته باشه (از گونه انسان یا غیر انسان) ماهی رو میدم بهش وگرنه ولش میکنم تو آب.

نه اینور قضیه برام اهمیت داره و نه اونور قضیه (یعنی تفکرات موافق و مخالف)

.

مگر زمانی که ماهی، تخم در شکمش داشته باشه که قطعاً رهاش میکنم. البته امیدوارم خدای نکرده فکر نکنین فاز روشنفکری برداشتم. ابداً

به این دلیل ماهی ماده باردار رو رها میکنم چون اون ماهی باید رهاسازی بشه تا سال آینده دهها هزار ماهی دیگه در ا یستم اونجا وجود داشته باشه تا بتونم بگیرم! به همین سادگی

که اگه این مهم انجام میشد و تمامی ماهیگیران و صیادان عزیز به این تفکر سیستمی میرسیدن امروز با بحران شدید منابع آبزی روبرو نبودیم.

باری

.

منم مثل هر انسان دیگری در طول عمرم چندین صحنه نزدیک به مرگ داشتم تا امروز در خاطراتم واسه این و اون بگم در فلان جا و فلان جا و فلان جا خدا بهم رحم کرد.

اما جالب اینجاست که بخش اعظم اونها ارتباط مستقیمی با ماهیگیری داشت.

.

حالا به نظر شما عزیزان:

چه چیزی باعث میشه یک خُل و چل و دیوونه مثل من در هوای سرد و زیر بارون تا بالای زانو بره داخل جریان آب شدید رودخونه؟ و بعدش تا چند روز بیفته!

.

چه عاملی باعث میشه یکی از قهرمانان تکواندوی آسیا (محسن ارسنجانی) در بهمن 93 و در همین رودخونه (کمی بالاتر در محل سد سلیمان تنگه) موقع ماهیگیری جونش رو از دست بده؟

.

پاسخ فقط یک چیزه:

تا ماهیگیر نباشیم نمی تونیم بعضی رفتارها رو درک کنیم

.

منظور بنده از این مطلب، صریحاً اشاره داشت به این تصویر در متمم :

راستی به عنوان ی که ماهی نمیخوره با اطمینان عرض میکنم:

اصلا هم به طعم ماهی کب ش نمی ارزه!

.

.(..

بخش دوم

(اندر باب انتخاب)

نیمه پایینی بدن خیس شده بود و باد شدید و سرما و غروب آفتاب باعث شد تا تحملم از دست بره و از اونجا دل م. کیسه زباله ای که همیشه همراه دارم رو برداشتم و در حالیکه از سرما میلرزیدم های خودم و ایضاً عزیزانی که قبل از من اونجا بودن رو جمع .

.

نکته بسیار مهم:

مقارن شدن این موضوع با تب شدید و فراگیر (و صد البته زودگذر) این روزها یعنی تمیز نگه داشتن طبیعت و سیزده به در و این چیزا کاملاً تصادفی و اتفاقی بوده و هیچ ربطی به هم ندارن. بنده همیشه بعد از وج از طبیعت تمامی زباله ها (خود و دیگران) رو از اطرافم جمع میکنم.

.

کیسه زباله این دستم بود و کوله پشتی ماهیگیری با قلاب در اون دستم. اومدم از بخشی از عرض رودخونه رد بشم که ناگهان مثل پِهِن سُر خوردم و هردو پا به سمت آسمون برافراشته شد!

.

نکته اول: افتادن با پشت و کمر بر روی سنگ های خیس رودخونه خیلی دردناکه

نکته دوم: فکر نمیکنم نیاز به توضیح باشه که بجز نیمه پایین، نیمۀ بالای بدن نیز کاملاً خیس شد!

.

کیسه زباله و کوله پشتی وارد جریان آب شدن. ناخواسته باید یکی رو انتخاب می .

به نظرتون کدومش؟

معلومه. کوله پشتی و قلاب رو نجات دادم (خب پول داده بودم بالاشون!) و نظاره گر کیسه زباله ای شدم که در جریان رود تجن از نگاهم دور میشد و هاش هم پراکنده میشدن.

خب این هم سهم بنده از پاکیزگی طبیعت!

نکته اخلاقی: زیاد سخت نگیرین. اون کیسه زباله هم رفت جزء صدها تن زباله دیگه در حاشیه رود تجن

(مثل تمامی روهای کشورمون)

.

پارسال در کلانشهر داغون و شلوغ بانکوک که صاحبش رو نمیشناسه، شبی گوشیمو تو تا ی جا گذاشتم. صبح روز بعد با ح ی درمونده و مستاصل از هتل رفتم بیرون تا شاید بتونم با بعضی رانندگان تا ی ارتباط بگیرم، شاید به فرض محال گوشیم بهم برگرده که ناگهان یک تا ی ون در کنارم توقف کرد. همکاران و همسفران عزیزمون بودن که داشتن دسته جمعی، شاد و خوشحال میرفتن سفارت ایران تا رای بدن و رئیس جمهور انتخاب کنن.

بهم اصرار بیا بریم! که پاچه شونو گرفتم و گفتم الان تنها چیزی که برام اهمیت نداره اینه که رئیسی رئیس جمهور بشه یا ! چیزی که الان برام مهمه فقط گوشیمه

.

نمیدونم اگه شما به جای بنده بودین انتخاب دیگری انجام میدادین؟

.

نتیجه اخلاقی نهایی:

در بعضی انتخاب ها قطعاً خود واقعی مون تصمیم میگیره! بدون هیچ نشونه ای از تظاهر

.

.

.

پ.ن1) همون شب گوشیم به طرز معجزه آسایی بهم برگشت

پ.ن2) هم که رئیس جمهور شد. چه من رای میدادم چه نمیدادم!

:-)

برچسب ها : باید ماهیگیر باشی تا متوجه بشی - ماهی ,زباله ,میکنم ,بنده ,رودخونه ,کیسه ,کیسه زباله ,کوله پشتی ,رئیس جمهور ,داشته باشه ,نتیجه اخلاقی
باید ماهیگیر باشی تا متوجه بشی ماهی ,زباله ,میکنم ,بنده ,رودخونه ,کیسه ,کیسه زباله ,کوله پشتی ,رئیس جمهور ,داشته باشه ,نتیجه اخلاقی
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا

.

از قدیم گفتن هر آغازی، پایانی داره و هر سفری، بازگشتی. بر همین اساس، سفر معنوی ـ زیارتی سالیانۀ شرکت هم به پایان رسید و با لب و لوچه و گوش های آویزون برگشتیم و طبیعتاً برای مدتی در دوران افسردگی و پَرریزی مشغول سیر و سلوک خواهیم بود.

(البته اصطلاح پرریزی معمولاً برای پرندگان بکار میره و برای انسانها شاید بهتر باشه که از واژه پشم ریزی استفاده کنیم!)

.

الان احساس میکنم این شکلی شدم!

.

.

راستش مشغله های کاری و فکری اونقدر زیاد شده که حس و حال نوشتن نیست. هرچند اون زمانی که حس و حالش بود بازهم وجی به دردبخوری از این اب شده (وبلاگ) بیرون نیومد. بنابراین ترجیح میدم این بار، سخن رو کوتاه کنم و بیشتر با زبان تصویر، چیزی شبیه سفرنامه رو تحویل دوستان بدم.

.

البته همین ابتدا باید عرض کنم اکثر ع هایی که مشاهده می فرمایید توسط ی گرفته شده که فرق بین هنر عکاسی و چغندر رو تشخیص نمیده و کمترین علاقه ای به عکاسی نداره و همچنان ترجیح میده که خاطرات سفرها رو مثل همیشه در امن ترین جای ممکن (یعنی در ذهن خودش) نگه داره و از همه بدتر اینکه تازه بعد از بازگشت از سفرش فهمیده که بد نیست اگه فرصتی پیدا شد دستمالی هم به لنز دوربین موبایلش بکشه! (یعنی عمق فاجعه رو خودتون حدس بزنین)

ضمن اینکه حجم ع ها برای درج در وبلاگ تا حد امکان توسط برنامۀ compressor کم شده.

بنابراین امیدوارم کیفیت پایین ع ها رو به کیفیت بالای مرام و معرفت خودتون بر من ببخشایید و ادامه تعارفات معمول.

.

.

مقدمتاً باید اشاره کوتاهی داشته باشم به اینکه بر اساس نوسانات وضعیت ارز قرار شد سفر تایلند با سفر ارزان تری جایگزین بشه. بنابراین دست به دامان کشور دوست و برادر ترکیه شدیم و حدود یک هفته هم درگیر مقدمات کار بودیم که با نهایت ناباوری، متوجه شدیم ترکیه به هیچ وجه به 20 نفر آقای مجرد ایرانی هتل و خدمات ارائه نمیکنه.

هرچقدر هم که با کارگزار صحبت کردیم که باباجان این گروهی که قراره خدمتتون برسه همگی (بجز بنده حقیر) افرادی خوشنام، موقر، مسن، دارای وجهه اجتماعی بالا و فلان و بهمان هستن ولی هیچ فایده ای نداشت.

چرا که ترکیه فقط 20 مرد مجرد ایرانی رو می شناخت و دیگر هیچ. تفاوتی بین خشک و تر وجود نداشت.

.

نه تنها از این بابت ناراحت نشدم بلکه کاملاً بهشون حق دادم. گویا بعضی از هموطنان عزیزمون در سفر به این کشور اصرار زیادی بر ارائه فرهنگ و تمدن 7 هزار ساله(!) خود داشتن که شاید بهتر باشه برای جلوگیری از تطویل کلام، این بحث رو همین جا دفن کرده و از ذکر نمونه های بارز مَثَل معروف "هنر نزد ایرانیان است و بس" چشم پوشی کنم.

.

بنابراین مجدداً دست به دامن کشور دوست و خواهر(!) تایلند شدیم.

(حداقلش این بود که ناز و ادا و اطوار برادران کشور ترکیه رو نداشت و از همه مهمتر اینکه در مهمون نوازی سرآمد دیگر کشورهاست)

.

با توجه به اینکه سمینار فروش سال گذشته و پروموشن ویژه سفر به تایلند رو بر اساس دلار 3700 بسته بودیم، این سفر از نظر مادی هزینه های سنگینی به شرکت وارد کرد. اما با عینک "تفکر کمی درازمدت" از هر طرف که نگاه کردیم، دیدیم که بردن مهمانان، بهتر از نبردن و عهد شکنی خواهد بود.

.

.

ساعت 5 و 40 دقیقه بعدازظهر شنبه پانزدهم اردیبهشت ماه بوئینگ 737 شرکت عمان ایر (الطیران العمانی) آسمان مشهد را شکافت و به سمت شهر مسقط (پایتخت کشور عمان) رهسپار شدیم.


بوئینگ 737 طیران العمانی در فرودگاه هاشمی نژاد مشهد

.

با ورود به هواپیما همانند دفعۀ قبل، فکرم درگیر این موضوع شد که این شرکت(عمان ایر) بر اساس چه استانداردی، مهماندارانشو انتخاب میکنه.

مخصوصاً این بار که با دیدن بانوی مهماندار بزرگواری که ابعاد طول و عرض بدنش ی ان بود(!) و همچنین بانوی مهماندار بزرگوارتری که در پرواز بعدی، گویا مبتلا به خارش دندان شدیدی بود که تمایل عجیبی به گرفتن پاچه مسافرین (برای رفع خارش دندون) داشت، این درگیری ذهنی در بنده بیشتر شد.

و همچنین با چشیدن طعم غذاهای این ایرلاین، بازهم مثل دفعه قبل به سرم زد که کار و زندگی رو رها کنم و برم خدمت این دوستان ببینم برای کترینگ عمان ایر آشپز استخدام میکنن یا نه.

نعمت خدا رو بدجور حروم کرده بودن.

.

البته شکی نیست که عمان ایر از نظر استانداردهای بین المللی پرواز و کیفیت ناوگان هوایی، بسیار بهتر از ایرلاین های کشورماست. اما از نظر خدمات، برخورد و کیفیت غذا، بنده همچنان سفر با شرکت های ایرانی (مثل ماهان) رو ترجیح میدم.[نظر کاملاً شخصیست]

البته این مقایسه در برابر شرکت هایی مثل امارات و قطری، قطعاً از همه نظر به نفع اونها تمام خواهد شد و ایرلاین های ایرانی بازنده صددرصد خواهند بود.

به امید روزی که شرکت های ایرانی هم در سطح بین المللی قادر به عرض اندام باشن.

خب شعار دادن بسه! برگردیم سر موضوع اصلی

.

بعد از فرود وحشتناک خلبانِ بی اعصاب عمان ایر که هواپیما رو با سرعت زیادی روی باند کوبید (بر اساس چیزی که در مانیتور دیدیم سرعتش موقع نشستن، بالای 320 بود) و صدای جیغ چندین مسافر رو هم درآورد وارد فرودگاه مسقط شدیم.

.

فرودگاه با سال قبل خیلی متفاوت شده بود. پیشرفتی کاملاً محسوس و ملموس. کاری ندارم که تحریم ها و مشکلات جانبی مربوط به سفرهای خارجی، چقدر به نفع ایرلاین های کشورهای عرب زبان همسایه ما تموم شده (نوش جونشون) اما نکته ای که برای بنده و همکاران جالب بود میزان و سرعت پیشرفت اونها بود.

ورود به فرودگاه مسقط

.

خوشبختانه توقف کوتاهی داشتیم (ی اعت و بیست دقیقه) که برای پیاده شدن از هواپیمای قبلی و تشریفات ترانزیت و ید یک با سیگار اصل و سوارشدن به هواپیمای بعدی کفایت میکرد و وقتمون تلف نشد.

.

هواپیمای اصلی همونطور که حدس میزدیم بوئینگ نازنین 787 بود.

در واقع، عمان ایر یکی از مشتریان اصلی این هواپیماهاست یا بهتر عرض کنم مسافت های طولانی این شرکت با بوئینگ های 787 انجام میشه.

به دلیل اینکه حس و حال عکاسی نبود، یک عدد ع از اینترنت کش برداری و اینجا میذارم

بوئینگ 787 عمان ایر (ع از اینترنت)

.

.

حدود 6 ساعت در این ک ن نشستیم و به بدبختی هامون فکر کردیم.

.

در بین سرگرمی های گوناگون این شرکت، سه ایرانی هم بود که تونستم ایتالیا ایتالیا رو ببینم.

هرچند دو بار وسطش خوابم برد. ولی بدی نبود. کلاً بازی حامد کمیلی رو دوست دارم.

...

.

حوالی ساعت 6 صبح (به وقت محلّی) و در میان باران سیل آسای معروف مناطق آسیای جنوب شرق، وارد فرودگاه سووارنابومی بانکوک شدیم.

فرودگاهی عظیم که 12 سال قبل روی باتلاق مارهای کبرا ساخته شد و باعث مهاجرت مارهای بدبخت و آواره به داخل شهر گردید.

البته این موضوع به نوعی باعث همزیستی مسالمت آمیز بین انسان و مار کبرا شد و به دلیل اینکه این جانوران بی آزار و محجوب(!) ترجیح میدن در کاسه تو خونه های مردم استراحت کنن، بنابراین فرهنگ کشیدن سیفون تو قبل از استفاده در بین مردم بانکوک رواج گسترده ای پیدا کرده.

بهرحال شکی نیست که وجود یک مار کبرا داخل کاسه تو ، به صورت بالقوه می تونه خطرات جبران ناپذیری برای شخص به همراه داشته باشه!

.

البته ما نگرانی از بابت مار کبرا نداشتیم. بلکه دغدغه هامون کاملاً متفاوت بود:

یکی بزرگی بیش از حد این فرودگاه که با وجود خستگی فراوان، هرچی میریم به تهش نمیرسیم.

و دیگری هم پیدا دخمه ای برای استعمال دخانیات (بعد از حدود 7 ساعت خماری) تا در اون دخیل ببندیم.

(خوشبختانه یا متاسفانه اکثریت جمع همراه ما مبتلا به اعتیاد استعمال دخانیات بودن)

.

بی ربط به موضوع:

راستی میدونستین که شهر بانکوک دارای طولانی ترین اسم یک مکان در دنیاست؟ اگه اشتباه نکنم اسم اصلی این شهر از بیش از 150 کلمه تشکیل شده! که به طور خلاصه bangkok یعنی شهر فرشته ها تلفظ میشه (درست گفتم؟)

بگذریم

..

.

.

بعد از وج از فرودگاه و با راهنمایی لیدر، سوار اتوبوس شدیم تا حدود 2 ساعت بعد وارد پاتایا بشیم.

شهری ساحلی و زیبا و صد البته نه چندان خوشنام!

.

یکی از چالش های اصلی ما از مدتها قبل، پیدا یک هتل خوب در پاتایا بود که مثل همیشه زحمت انتخابش هم بر دوش بنده گذاشته شد و چنین شد که مدتها در بازی و پاسکاری بین سایت های بوکینگ و آگودا و امثالهم افتادم که نتیجه اش پیچیده تر شدن مشکل در انتخاب (به دلیل تعدد در گزینه های انتخاب) بود.

خوشبختانه با پیدا یک گروه تلگرامی (به صورت کاملاً اتفاقی) به اسم "دوستداران تایلند" کمک بسیار بزرگی بهم شد که بر خلاف اکثر گروههای تلگرامی مشابه، اینجا ادمین های محترم، دلسوزانه افراد رو راهنمایی می .

من هم مثل هر ایرانی دیگری، با تلگرام بیگانه نیستم و تا حدی از وضعیت گروهها و کانال های تلگرامی آگاهی دارم. به جرات عرض میکنم گروه تلگرامی با این درجه خلوص و دلسوزی ندیدم که بدون هیچ چشمداشت مادی و یک ریال درآمد، بهترین مشاوره ها رو به دیگران بدن.

.

مخصوصاً بابک عزیز ( ریاضی با اخلاقی که تایلند رو خیلی بهتر از خود تایلندی ها میشناسه!) که در پیدا یک هتل خوب (با توجه به حساسیت بنده و آقای مدیرعامل که تاکید داشتیم در شان مهمانان ما باشه) کمک بسیار زیادی بهمون کرد که همینجا از ایشون تشکر ویژه ای میکنم.

بابک عزیز

.

.

مکان انتخ ما با راهنمایی ، هتل the stay بود

هتلی 4 ستاره در خیابان دهم بیچرود که نه ایرانی اونجا دیدیم و نه هندی!

.

علیرغم اینکه خودم یک ایرانی هستم و از گفتن این حرف ناراحت میشم اما واقعیت اینه که تعریف یک هتل خوب در پاتایا یعنی جایی که ایرانی و هندی نداشته باشه!

به امید روزی که با افتخار بگیم بهترین هتل ها، هتل هایی هستن که ایرانیان رو پذیرش میکنن.

.

یکی از دوستان در کنار تابلوی هتل the stay

.

علیرغم اینکه سال گذشته، هتلمون در شمال پاتایا و 5 ستاره و خیلی لو تر از اینجا بود، اما شخصاً از این هتل راضی تر بودم.

هتلی که تا حد زیادی جوّ خانوادگی و صمیمی داشت و کوچکترین مشکلی در اون نداشتیم و در طی مدت اقامتم، بارها و بارها در ذهن خود قدردان این مشاوره ارزشمند بابک عزیز بودم.

میز صبحانه (نکته مهم اینکه صبحانه اونجا قابل خوردن بود!)

.

راستی تا یادم نرفته اینو اضافه کنم که یکی از عجایب این کشور، وضعیت نابسامان سیم و کابل های برق خیابونهاست. البته چون از حوزه برق فقط همینقدر میدونم که "اگه به سیم دست بزنیم برق ما رو می گیره" بنابراین نظری نمیدم و به ع بسنده میکنم

کابل و سیم های برق که چهره ناخوشایندی به شهر دادن

.

.

هتل، است ی کوچک اما تمیز در پشت بام داشت که ویوی زیبای دریا در کنارمون بود. یک روز که بارون شدیدی گرفت، با دوستان رفتیم است . تجربه شنا در زیر بارونِ شدید هم تجربه جالبیه.

(امیدوارم انتظار ع از این قسمت نداشته باشین!)

.

صحنه غروب آفتاب از بالای پشت بام و در کنار است ، لطف خاصی داشت. بنابراین برای اولین بار در عمرم از غروب آفتاب هم ع گرفتم.

نیازی به تذکر نیست. خودم میدونم گند زدم به اصول و فنون عکاسی!

.

البته چون بنده کلاً علاقه ای به آب و آب بازی و شنا (چه دریا و چه است ) ندارم بنابراین از شاخه های مختلف ورزش شنا هم بی اطلاعم و نهایتاً کرال و قورباغه رو تا حدی می شناسم.

اما هرچقدر فکر نتونستم بفهمم این چه نوع شناییه که این حاج آقا انجام داد؟!

این بزرگوار از اهالی کشور (اگر اشتباه نکنم) ازب تان بود که با تنی چند از مهمانان ما صمیمی شد و خودش هم بعد از دیدن این ع (که توسط یکی از دوستان شکار شد!) کلی خندید و ازش به عنوان ع سال یاد کرد!

منم تا حدی باهاش هم عقیده ام :-)

اب شنا تم حاجی!

.

.

.

.

باغ گرمسیری نونگ نوچ

nong nooch tropical botanical garden

.

گفته میشه یکی از زیباترین باغ های دنیا و همچنین بزرگترین مرکز تحقیقاتی گیاهشناسی جنوبشرق آسیاست. صحت و سقم داستان رو کاری ندارم. واقعاً باغ زیبایی بود. (البته از نظر خودم فقط برای یک بار دیدن)

از فضای رویایی اونجا تا کاکتوس های زیبا و همچنین نمایش فیل ها و خیلی چیزهای دیگه

فکر میکنم قرار گرفتن شلنگ وسط چمن، زیبایی این تصویر رو تحت الشعاع قرار داده

.

.

کاکتوس های زیبا

.
.
بازهم کاکتوس

.

اجرای یک نمایش محلی

.

نمایش فیل ها

.

در محضر یک فیل مهربون!

.

دو بزرگواری که با لباس محلی در انتظار مشتری هستن برای ع گرفتن (صرفاً جهت اطلاع: هردوشون آقا تشریف دارن!)

..

یک بچه فیل گوگوری مگوری که متاسفانه دست چپش مشکل داشت و می لنگید.

.

نکته مهم: شباهت فوق العاده در تصویر بالا کاملاً اتفاقیست. اونی که عینک به چشم داره بنده هستم

.

.

.

..

جهاد اکبر در پیشگاه بودای بزرگ

.

به قول قدیمی ها دل ش ت و توفیق یافتیم و توسط بودا طلبیده شدیم و رفتیم به پابوسش. بهتون اطمینان میدم که نایب ا یاره تمامی شما عزیزان هم بودم.

برای اینکه ریا نشه یک ع بدون حضور خودم میذارم.

داوود عزیز در محضر بودای بزرگ

.

رنگ زرد محیطیِ اماکن مقدس بو ان خیلی برام دلپذیر و آرامش بخشه (شاید برای خیلی ها هم نباشه البته)

و همچنین اعتقاد ناب و صفای آداب زی ون. یه جورایی احساس میکنم از ته دل و خالصه

.

در تصویر فوق و پشت سر همسفر عزیزم، درختچه هایی مشاهده میشه که ملّت میان و ازش اسکناس آویزون میکنن (کلاً به نظر میرسه همیشه یک سر مذهب از هر نوعش با مسائل اقتصادی گره خورده)

.

راستش از شما چه پنهون، برای لحظاتی ذات پاک آریایی و ایرانی ام زد بالا و وسوسه شدم چندتا از اون اسکناس های 1000 بات که از درختچه ها آویزون بود رو بردارم و به جاش اسکناس 20 باتی بذارم!

ی که مراقب نبود. ج سفرم درمیومد. فکر میکنم بودا هم راضی بود.

اما سرانجام تونستم ضمن جهاد اکبر با نفس امّاره و نثار چند آبدار خ.و.ا.ه.ر و م.ا.د.ر به رجیم، بر این وسوسه غلبه کرده و در پیشگاه بودا روسفید باقی بمونم.

باشد تا رستگار شویم.

.

..

.

.

مزرعه زنبور عسل

.

معمولاً عزیزانی که توفیق زیارت پاتایا رو به دست میارن، سری به مزرعه معروف زنبور عسل اونجا هم میزنن.

تولیدات عسل و محصولات جانبی زنبور در این مزرعه معروفیت خاصی داره.

از ژل رویال و گردۀ گل گرفته تا صابون و کِرِم و محصولات زیبایی و حتی زهرماری های الکلی بر پایه عسل.

با توجه به پوشش گیاهی غنی منطقه پاتایا (که نیازی به خوروندن شیره قند به زنبور نیست) عسل های خوبی از اونجا میشه ید.

آقای مدیرعامل و تنی چند از مهمانان در حال بازدید از مزرعه (ببخشید که پشتشون به شماست)

.

.

کوچکترین نژاد زنبور عسل دنیا (از مورچه هم کوچکتر هستن)

.

.

فاطمه، بانوی بسیار مودب و دوست داشتنیِ تایلندی که لیدر گروه ما برای گشت مزرعه بود. یک دختر ناز کوچولو هم داشت که ع شو نشونم داد.

کلی با هم حرف زدیم. البته اشتباه نکنین. من انگلیسیم خوب نیست بلکه اون فارسی رو خوب تکلّم میکرد!

اعتقادات پاک و خالصی داشت. مسلمون بود و شیعه و بسیار هم معتقد

فکر میکنم از حاصل زحمات مرحوم شیخ احمد قمی بود که و شیعه رو وارد تایلند کرد.

.

جمعیت مسلمانان تایلند، علیرغم اینکه بسیار محدوده، اما زندگی خوب و مسالمت آمیزی در کنار بو ان اونجا دارن. ضمن اینکه ت پادشاهی تایلند برای ورود مسافران مسلمان، تمهیدات خوبی انجام داده

از ساخت خونه در فرودگاه تا جداسازی محل بازرسی بانوان در فرودگاه که به صورت پوشیده هست تا وجود شیر آب در سرویس های بهداشتی.

البته این موضوع در بسیاری از کشورها هم رعایت نمیشه. مثلاً در ارمنستان، بانویی ایرانی برای بازدید توسط پلیس فرودگاه دچار مشکل شد و ما سریعاً رومونو برگردوندیم تا بنده خدا معذّب نباشه.

شاید بی ربط به نظر برسه. اما جای جای این کشور عبادتگاه های کوچک رو مشاهده می کنیم. حتی در مزرعه زنبور عسل

.

.

.

.

غذاهای خوشمزه!

.

به طور کلّی دغدغه غذا خوردن در کشورهای آسیای جنوب شرق گریبان خیلی ها رو میگیره. بهتره قبل از تست هر غذایی، از فروشنده بپرسین که چه گوشتی قراره بهتون بده. البته اگر اعتقاد به حلال بودن خوراک دارین که کار خیلی راحت تر میشه و فروشگاه های زیادی به عرضه گوشت و محصولات حلال مشغول هستن.

.

یکی از دوستان، سالها قبل سفری به چین داشت و از شدت گرسنگی به رستوران رفت. دید یه بنده خ با ولع زیاد در حال خوردن یک تکه گوشت بزرگ و خوش آب و رنگه. به گارسون گفت از این بیار. کل غذا رو خورد و میگفت چقدر هم خوشمزه بوده. اما وقتی فهمید گوشت سگ(!) خورده تا یک هفته فقط بالا میاورد.

.

علیرغم اینکه یکی از لذت های سفر رو در پرسه زدن کوچه پس کوچه ها و تست غذاهای مختلف اون کشور می دونم اما بر اساس وجود بویی شبیه بوی موش مُرده(!) از غذاهای اونها جرات نزدیک شدن به دکه های فروش غذاشونو نداشتم. چه برسه به خوردن

(البته بنده ذاتاً بدغذا هستم. واقعیت اینه که در هر مسابقه آشپزی جهانی، غذاهای تایلندی جزء برترین غذاهای دنیا طبقه بندی میشن)

بنابراین همچنان آویزون برادران جان برکف مک دونالد و کی اف سی و رستوران ایرانی بودیم.

البته جایگاه میوه های استوایی هم همچنان محفوظ بود.

کباب هر سیخ 10 بات. هرچند جرات ن امتحان کنم

.

.

.صحنۀ معروف و صحنۀ معروف و آشنا در بسیاری از کشورهای جنوب شرق آسیا

.

برخلاف شنیده ها، چیزی که با چشم خودم دیدم، این بود که خوراکی هایی مثل سوسک، هزا ا، کرم و عقرب سرخ شده (البته شنیدم عقربها رو کباب میکنن) طرفدار چندانی در تایلند نداشته و بیشتر در جاهایی مثل چین مصرف میشن. با چند تایلندی هم که صحبت با شنیدن اسم اینها ادای اشمئزاز و چندش شدن از خودشون درآوردن.

تعداد این دکه ها در پاتایا زیاد نیست و مشتری چندانی ندارن. شاید بهتر باشه بگیم نوعی جاذبه گردشگریه. چون بیشتر از اینکه مشتری در حال خوردن ببینیم، مشتری در حال عکاسی می دیدیم.

و درآمد فروشنده ها از مبلغ ناچیزی که برای اجازه ع برداری داده میشد خیلی بیشتر از فروش محصولات غذایی اشتها آورشون(!) بود.

بهرحال یکی از دوستان تونست یکی از کرم های خوش رنگ رو امتحان کنه و مدعی بود که خوشمزه است!

این بار هم توفیق نشد. انشاالله دفعه بعد یه دونه تست می کنیم

.

دراگون و انبه میوه های مورد علاقه ام

.

چون بنده و آقای مدیرعامل، در نقش میزبان گروه انجام وظیفه میکردیم، طبیعتاً باید بسیاری از خواسته هامونو زیر پا میذاشتیم. مثلا اگر خودم به تنهایی به این سفر میرفتم یک رژیم غنی گیاهخواری بر پایه میوه های استوایی میگرفتم. آقای مدیرعامل هم مثل خودم، طبعش بیشتر به سمت گیاهخواریه تا گوشتخواری.

ولی خب اینجا مجبور بودیم به احترام مهمانان، ناهار و شام بریم رستوران.

یکی از زیباترین و زندگی بخش ترین تصاویر. مغز میوه "دوریان" با فلش نشون داده شده

.

بحث های زیادی در مورد میوه "دوریان" هست که حتماً شنیدین. عنوان بدبو ترین میوه دنیا طوریکه در بسیاری از کشورها ورودش به فرودگاه و هتل و اماکن عمومی ممنوع شده.

خیلی دوست داشتم امتحان کنم اما یکی از دوستان منو ترسوند و گفت باعث بالا رفتن خطرناک فشارخون میشه علیرغم اینکه این دوستمون پزشک نبود و فکر میکنم کل این مدت سر کار بودم(!) اما بر اساس هزینه های سرسام آور پزشکی در تایلند دیدم به ریسکش نمیارزه بنابراین بی خیالش شدم

یکی از دوستان که خورده بود میگفت اصلاً بوی بدی نداره. البته زمانی که تازه باشه. ولی بعد از یکی دو روز، بوی خاصی میگیره

.

.

ع آ رو هم بذارم که فصل الخطاب تمام ع های پاتایاست. خیابون معروفی که همه شنیدیم و بدنامی این شهر زیبا و دوست داشتنی هم بر اساس همین خیابون معروفه

ورودی خیابون واکینگ استریت انتهای خیابون بیچرود

.

امیدوارم انتظار گذاشتن ع از داخل این خیابون رو نداشته باشین! حیفه بخدا. چون ممکنه این دکّه محقر و ناقابل (وبلاگ) بعد از حدود 3 سال درش تخته بشه.

ولی اگه بخوام به صورت خلاصه توضیح بدم:

ورود ماشین به این خیابون از ساعت 6 بعدازظهر ممنوعه و فقط باید پیاده رفت. سراسر اونجا کلاب های شبانه با صداهایی ناهنجار و دخترانی که با حداقل پوشش از شما دعوت به ورود به دیسکو و کلاب ها میکنن. امنیت اونجا هم توسط پلیس توریست (که متفاوت از پلیس تایلنده) به شدت تامین میشه. چیزی که دیدم پلیس توریست پاتایا متشکل از ملیت های مختلفه که چند ایرانی هم در بین اونها هست.

برای خیلی ها جذابه

برای خیلی ها هم خیر

بستگی به شخص داره

اگه مثل من از شنیدن صدای بلند و کرکنندۀ موسیقی های تند فراری هستین، اونجا جای شما نیست. همونطور که جای من هم نبود. بنابراین شاید بهتر باشه که امثال ما از ساحل زیبا و آرامش شهر لذت ببریم.

درنهایت:

پاتایا همیشه خاص و زیباست

برای هر شخص

و برای هر سلیقه ای

..

.

.

خداحافظ ای سرزمین خوبی ها

.

چقدر تلخه

وداع با مردمی که با دیدن شما لبخند میزنند

در ناراحتی و عصبانیت هم مانند زمان خوشحالی لبخند بر لب دارند

مردمی که ضمن دست و پنجه نرم با غول فقر، اما در اوج "رضایت از زندگی" هستند

..

بعد از یک هفته استراحت مطلق فکری، برگشتیم تا بازهم بشنویم همان واژه های آشنا را

درگیری

سهم خواهی

چپ و راست

بازی های ک نه

برچسب ها : تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا - البته ,اینکه ,خیلی ,ایرانی ,بنده ,فرودگاه ,علیرغم اینکه ,بهتر باشه ,پیدا ,شاید بهتر , بابک
تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا البته ,اینکه ,خیلی ,ایرانی ,بنده ,فرودگاه ,علیرغم اینکه ,بهتر باشه ,پیدا ,شاید بهتر , بابک
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
بابا. نترس! منم حمید

.

.

های ایرانی زیادی دیده ام که طبیعتاً تعدادی از اونها به عنوان هایی قوی (به نسبت توانایی سینمای ایران) در خاطرم ثبت شده و برع ، خیلی ها هم خیر.

اگه قرار باشه بلافاصله و سریع اسم 3 تاثیرگذار ایرانی بر روی خودم رو نام ببرم (بدون اینکه قرار باشه به آثار معروفی مثل هامون، ناخدا خورشید، آژانس شیشه ای و آثار جناب اصغر فرهادی و امثالهم فکر کنم) قطعاً "تنهایی" یکی از اونهاست.

البته این اثر به دلیل "تله " بودن، قطعاً از تلویزیون پخش شده (که ندیدم) ولی نسخه ای از اونو در لپ تاپ دارم و هرازگاه نگاهی بهش میندازم. مثل امشب.

.

به نظرم "شهاب حسینی" پدیدۀ جالبی در سینمای ماست. هیچ کجا نمی بینیم که از این بازیگر به عنوان یک بازیگر قدرتمند و حرفه ای یاد بشه. در تمام بازیهاش هم رگه هایی از تصنّعی بودن حرکات رو می بینیم.

اما علت اینکه از اون با وازه "پدیده" یاد این بود که این پسر بیش از حد دوست داشتنی و دلنشینه.

تابحال ندیدم ی از شهاب بدش بیاد. حتی یکی دو مورد عزیزانی که خورۀ های خارجی بودن و افتخارشون این بود که آثار ایرانی رو ندیدن و ایرانی ها رو نمیشناسن، بازهم از گیرایی، جذ ت و مثبت بودن چهرۀ شهاب تعریف .

های زیادی از شهاب دیدم که فکر میکنم یکی از زیباترین نقش هاشو در این تله انجام داد.

.

البته شکی نیست که داستان با دیدن اولین بار، برای دفعات بعد جذ تی نخواهد داشت. اما بعضی صحنه ها در این هرازگاهی منو میکشونه پای لپ تاپ تا در تنهایی خود، این قسمت های "تنهایی" رو مرور کنم.

.

.

(در محیط زندان)

زندانی[شهاب حسینی]: اگه پدرم مُرد چی؟

رئیس زندان[مجید مظفری]: بهرحال روز هفتمِ مرخصی باید برگردی

.

زندانی: اگه روز ششمِ مرخصی، پدرم بمیره چی؟ نمی تونم برگردم

رئیس زندان: پس دعا کن روز دوم بمیره!

.

.

یک بینندۀ پر احساس ایرانی احتمالاً از نوع برخورد رئیس زندان و بی عاطفه بودنش دلگیر میشه. غافل از اینکه چند دقیقه بعد مشابه همین گفتگو رو بین زندانی و زندانبان (اما در محیط خارج از زندان و در داخل خودروی رئیس زندان) به این نحو می بینیم:

.

(داخل خودروی شخصی رئیس زندان)

.

زندانی: اگه پدرم روز هفتم مُرد چی؟ باید برگردم؟

رئیس زندان: وایستا و مردم داری کن. مُرده تدفین داره، سوم داره، هفتم داره، میگن مُرده پیش مرده شور هم آبرو داره. یه زنگ بهم بزن ببینم چیکار می تونم برات م. یه خبر هم بده بیام مسجد...

.

همسر رضا: من فقط گفتم طلوع آفتاب قشنگه

رضا: اگه فقط یک بار در طول عمر آدم اتفاق می افتاد قشنگ بود. اما وقتی هر روز هست و در ی ال 365 بار اتفاق میفته دیگه قشنگ نیست. تهوع آوره!

.

.

پدر خانواده، مردی که در کُماست و روزهای آ عمر رو میگذرونه به اصرار همسرش یعنی مادر خانواده [با بازی تاثیرگذار سرکار خانم رویا تیموریان] به خونه آوردن تا نفس های آ رو بکشه

.

دختر: آخه مادر من. این چه کاریه؟ میذاشتین بیمارستان می موند دیگه

مادر: میخوام اگه اتفاقی افتاد (یعنی مُرد) تو خونۀ خودش باشه

.

دختر: الان 12 ماهه تو کماست. اگه شد 12 سال چی؟

مادر: اون وقت تو خونۀ خودش زنده می مونه!

.

.

در جای دیگه می بینم حمید[شهاب حسینی] در خلوت با پدر آرمیده بر تخت اینطور درددل میکنه:

ـ بابا! یادته میگفتی آدم باید خیلی مواظب باشه. اشتباه پشت اشتباه میاد. از اشتباه اول نباید ترسید. باید نگران دومیش بود.

.

.

در دعوای خواهر و برادری:

.

خواهر: حمید فقط میخواد قهرمان باشه

برادر(حمید) : ی قهرمان بودن رو انتخاب نمیکنه. آدم زندگی خودشو میکنه. این بقیه ان که ازش یا قهرمان میسازن یا تُف میندازن تو صورتش!

.

.

این سراسر از این دست جملات نغزه. اما شخصاً فکر میکنم نقطه عطف جائیست که حمید (شهاب حسینی) به جنازۀ پدرش میگه:

بابا نترس! منم. حمید

و بعد سطل آب رو به سمت پدر خالی میکنه

صحنه ای که در اولین و آ ین قسمت تکرار میشه.

اما در آ ، برای ی مخاطب کاملاً متفاوته. چون در طول می بینیم که حمید موقع درددل به همسرش میگه:

ــ اگه بابا بمیره من دیگه هیچ دلیلی برای برگشتن به زندان ندارم. بی دلیل میشم.

(و چه دردیست بی دلیل شدن)

.

چهره دردآور شهاب حسینی پس از خالی سطل آب در انتهای همیشه برام تازگی داره.

برای منی که به دلیل خساست غده های اشکی برای تولید این مادۀ ارزشمند، باید روزانه چند بار به مدد داروی اشک ، چشم هامو مرطوب نگه دارم، اما دیدن این صحنه (چهره دردناک حمید در پایان ) همیشه باعث خیس شدن سریع چشمهام شده

.

پ.ن) احتمالاً میدونین که بنده هیچ دستی در حوزه نقد نداشته و غلط میکنم ادعایی داشته باشم. این صرفاً به اشتراک گذاشتن یک علاقه کوچولو با شما عزیزان بود و لاغیر

برچسب ها : بابا. نترس! منم حمید - ,زندان ,شهاب ,حمید ,رئیس ,حسینی ,رئیس زندان ,شهاب حسینی ,حمید شهاب ,بابا نترس , همیشه
بابا. نترس! منم حمید ,زندان ,شهاب ,حمید ,رئیس ,حسینی ,رئیس زندان ,شهاب حسینی ,حمید شهاب ,بابا نترس , همیشه
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
سوراخ دعا رو گم کردی برادر

.

.

.

دوران طفولیت، به لُطف نسبتِ دور فامیلی، هرازگاهی همبازی بودیم. بر خلاف بنده که به شهادت تمام اطرافیان، آروم و بی سروصدا بودم و از ابتدای تولد، حضور یا عدم حضورم براشون یک کیفیت ثابت به همراه داشت (و همین الانم همینطوره. چون ی ـ به درستی و به حق ـ آدم حسابم نمیکنه!) اما اون پسر شر و شور و پر سرو ص بود و هردوی ما با وجود تمام این اختلافات همبازی های خوبی بودیم.

.

ای کاش زمانی که بزرگ میشیم بازهم بتونیم با پذیرفتن اختلافات و قبول اونها مثل آدم در کنار هم بازی کنیم. چرا که زندگی هم در واقع نوعی بازیست ولی زیادی جدی میگیریمش و زمانی متوجه این اشتباهمون میشیم که دیگه خیلی دیر شده

.

چون ای محل س تمون مختلف بود چند سالی از هم دور بودیم تا اینکه در دوران دانشجویی در تهران دوباره با هم مرتبط شدیم.

پر سروصداتر و پر شرو ر شده بود و مثل همیشه همه جا حضور داشت:

.

رفتگر محل مشغول جمع زباله ها بود، میرفت وسط و مغز بدبختو میریخت تو فرغون که تو باید به این روش ا رو جمع کنی!

تصادفی بین دو خودرو اتفاق میفتاد که هیچ ربطی به ما (به عنوان رهگذر 200 متر اونطرف تر) نداشت. اما میرفت وسط معرکه و نقش افسر پلیس رو ایفا میکرد که معمولاً هم مشکل رو حادتر میکرد!

اگه درگیری و دعوایی تو خیابون میدیدیم بدون هیچ تفکر قبلی می پرید جلو و یکی میزد و شونزده تا میخورد و آ ش با هیکلی آش و لاش تازه میپرسید جریان چیه؟!

شاید اصطلاح معروف نخود هر آش بهترین تعبیر برای اینجور افراد باشه.

.

نیازی به توضیح نیست که هدف نهایی از این حرکات چه بود:

دیده شدن

.

البته با ذاتِ دیده شدن مشکل چندانی ندارم. خیلی از ما ـ حتی بدون اینکه متوجه باشیم ـ در حال دویدن به دنبال دیده شدن هستیم. از وبلاگها و نوشته ها تا حرکات دیگه ای که انجام میدیم کاملاً مشخصه. بلکه با دیده شدن به هر قیمت مشکل دارم.

.

.

یه بار رفته بودم منزل یکی از اقوام مشترکمون. حوالی سال 77 یا 78. اوج درگیری ها و بزن بزن ها و زنده باد و مُرده بادها و حرف خود را به زور چماق به کُرسی نشاندن ها و ...

دیدم با سرووضع درب و داغون اومد.

رفته بود وسط یک درگیری و هارت و پورت کرده بود و گروه فشار هم یه حال اساسی بهش داده و دست نوازشی به تن خسته اش کشیده بودن!

از شما چه پنهون، یه خورده بخش رذ بار درونم فعال شد و احساس خنکی و سرما کرد! تنها باری بود که از گروه افراطیون و تمامیّت خواه مملکت راضی بودم!

.

اجازه میخوام برای راحت تر شدن موضوع، یه اسم مستعار براش انتخاب کنم. از این بابت که شاید با نام بردن از اسم واقعیش، حتی یک نفر از خوانندگان محترم اونو بشناسه (هرچند بعید میدونم)

بهرحال درسته که ما ضامن حفظ آبروی دیگران نیستیم، اما حق هم نداریم که با آبروی افراد بازی کنیم. بنابراین با اسم مستعار مثلاً احمد می شناسیمش.

.

همونطور که عرض تمام دغدغه های احمد در یک موضوع خلاصه میشد: دیده شدن

مدتی وارد بسیج شد تا فعال بسیج باشه که انداختنش بیرون.

مدتی هم از معترضین و جزء اصلاح طلب ها شد که گویا بازم تحویلش نگرفتن.

مدتی هم سعی کرد وارد حوزۀ "هرآنچه که با تصویر سروکار دارد" بشه. مثل تلویزیون و سینما که نهایتاً به جای خاص و دندون گیری ختم نشد.

بنده خدا توان عجیبی داشت، اما در نهایت ناموفق بود.

.

البته اون زمان هنوز واژه هایی مثل برندسازی شخصی تبدیل به لق لق زبون ملت نشده و انی نبودن که بگن:

بیا بهمون پول بده تا ما شما رو برند کنیم!

به عبارت دیگه امکانات زیادی برای برند شدن (دیده شدن) وجود نداشت.

بنابراین احمد هم مجبور بود مثل بسیاری دیگر، با همون حداقل ها بسازه. از جمله:

.

گرفتن پیپ در دست (یکی از دم دستی ترین کالاهایی که به مخاطب می فهموند من از تو بیشتر فکر میکنم و بهتر میفهمم!)

آرایش و مدل مویی متفاوت از عرف جامعه

پوشیدن لباس هایی غیر متعارف

چسبوندن خود به فلان هن یشه و بهمان کارگردان گمنام سینما

شرکت در هر نوع درگیری و اعتراض (دردناک تر اینکه مهم نبود، این اعتراض، اصلاً اینوری باشه یا اونوری!)

و الخ

.

.

سال های زیادی احمد رو ندیدم. شاید به این دلیل که چندان با ارتباط فامیلی و قبیله ای راحت نیستم.

اما چند شب قبل و به صورت کاملاً اتفاقی در بین ولگردی های اینترنتی دیدمش. یعنی دیداری یک طرفه بعد از حدود 20 سال.

..

متاسفانه حرکات عاجزانه در راستای دیده شدن (اونم در این سن و سال) همچنان ادامه داشت.

بازهم چنگ انداختن به "دمِ دستی ترین" امکانات موجود

هرچند بر اساس پیشرفت جامعه نسبت به دو دهۀ پیش، همین امکانات دم دستی هم کیفیت بهتری پیدا . از جمله:

.

.

1) یک وبلاگ شخصی با ع ی که این بار خیلی نامتعارف بود.

راستش نمیدونم گذاشتن یک ریش بلند (یعنی تا های ناف!) چقدر می تونه برای مخاطب، حس فهمیده بودن صاحب ع رو به همراه داشته باشه.

.

.

2) پیدا یک هن یشه ردۀ 18 سینمای ایران برای اینکه هرازگاهی با هم ع بگیرن و کلیپ بذارن و پرتاب جملات حکیمانه در راستای آسیب شناسی و علت "گیر تخم در مجرای مرغان تخمگذار" داشته باشن.

منظورم از هن یشه ردۀ 18 سینما یعنی از اون دست بازیگرنماهایی که حتی ننه باباش هم نمیدونن بچه شون روزی نقش " ی که توی خونه نبوده" رو در فلان تجربی و در حد چند ثانیه بازی کرده.

از اونایی که اگه خودش بیاد به من و شما سلام کنه احتمالاً نه تنها جواب سلامشو نمیدیم، بلکه حیفمون میاد یک تُف کف دستش بندازیم.

توضیح: البته این کار بسیار زشته! ما هم اینقدر بی ادب نیستیم. ضمن اینکه جواب سلام هم واجبه. منظورم توضیح بیشتر در راستای ناشناس بودن طرف بود.

.

.

3) نشون دادن صحنه ها و موزیک ویدئوهای مربوط به مزقون زدنش و عربده هایی با صدای ن اشیدۀ خودش (به اسم آواز) در جای جای وبلاگ و به هر بهانه و مناسبتی.

.

.

4) نشون دادن ع ی از خوندن خودش با ح ی فوق عارفانه که اگه گلوله آر پی جی رو از پام در بیارن من متوجه نمیشم! حتی شنیده شده پشمای عطّار نیشابوری هم از دیدن این ع عارفانه در قبر ریخته و احتمالاً برگشته سرِ مسیر اول تا دوباره هفت شهر عشق رو بر اساس آموزه های ایشون طی کنه.

.خودش

.

5) رفتن سر مزار افراد معروف و غیر معروف. مثلاً رفته سر قبر "اصغرالدین دسته بیلی" شاعر گمنام منطقۀ "دارقوزآباد سفلی" و با دیدن یه پوست پفک نمکی عصبانی میشه و کلّی در مورد بی فرهنگی این ملت تولید محتوا میکنه و بعد هم (به قول خودش) دلش هوای یار (حالا کدوم یار معلوم نیست) میکنه و میزنه زیر عربده زنی و آواز.

.

.

6) گذاشتن یک صفت عامیانه و کوچه بازاری (مثل حاجی، عمو، و امثال اینا) در ابتدای اسمش. برای اینکه هرچه زودتر برند بشه (دیده بشه)

طبیعتاً اگه من اسم وبلاگمو بذارم حاج سعید یا سعید، خیلی زودتر دیده میشم تا اسم خالی بدون نون اضافه.

گویا تحصیل در های این مملکت، نتونست براش عنوان دندون گیری به همراه داشته باشه که دست به دامان این واژه ها شده. چون احمدی که من میشناسم اگه حتی موفق به اخذ فوق دیپلم هم میشد در چسبوندن واژه به ابتدای اسمش کمترین درنگی نمیکرد.

.

.

7) یکی دیگه از راه های سریع دیده شدن:

نشسته و کلی در مورد موضوعی پیش افتاده حرف زده و نهایتاً یک روز ملّی هم به این نام، نامگذاری کرده!

مثلاً آهای مردم! چغندر خیلی خاصیت داره بنابراین من فراخوان میدم که همۀ شما در فلان روز یک چغندر ب ین و در روز ملّی چغندر ازش ع بذارین.

جالب (و دردناک) هم اینکه هر سال در این روز کلیپی میذاره و این روز ملّی رو به همۀ مردم ایران(!) تبریک میگه.

.

.

.

راستی اینم اضافه کنم که در کنار انواع و اقسام گ دیده شدن، یک تغییر نسبت به سابق دیدم.

اینکه چپق روشنفکری(پیپ) احمد تبدیل به یک تسبیح شده بود.

.

.

البته برای منی که احمد رو کاملاً می شناسم، این حرکات چندان تعجب آور نبود.

چون میدونستم که علّت تمامی این تلاش های مذبوحانه در راستای دیده شدن، در واقع رسیدن به مرحله ای بود که از دوران جوانی دنبالش می دوید و هرگز نرسید:

یک مقام (و انشاالله دلسوز برای مردم!)

.

.

بنابراین همونطوری که انتظار داشتم دیدم که در انتخابات قبلی، ک د نمایندگی از شهرش شده و گویا همون اول بر اساس سابقۀ درخشانش با اردنگی از محل ثبت نام انداخته بودنش بیرون

بعد از این موضوع هم تا مدتها چپ و راست به این و اون گیر میداد و انتقاد میکرد و خلاصه به طریقی میخواست به مردم بفهمونه که چه گوهر نایاب و دلسوزی رو از دست دادن!

.

قبلاً در مورد پدیدۀ "دگر پنداری" که سهم پررنگی در رفتار ما داره نوشتم و نیازی به تکرار نیست.

اما تعجب میکنم از انی که در وبلاگ ها و صفحاتشون، دچار این وضعیت هستند.

چرا که در دنیای مخاطب باهوش زندگی می کنیم.

مخصوصاً برای انی که هر نوع محتوایی تولید میکنن (چه باشه چه موسیقی و کتاب و چه وبلاگ)

مخاطب ما اونقدر باهوشه که قبل از وج واژه ف از دهان ما تا ته فرحزاد رو رفته و برگشته

مخاطب کاملاً متوجه میشه که منظور من از نوشتن این پست اینه که به مخاطبم بگم:

من خیلی می فهمم و تو خیلی نمی فهمی!

من زندگی لاکچری دارم و تو نداری (البته این معضل رو بیشتر در شبکه های اجتماعی می بینیم)

یا اینکه دارم به دنبال یک همسر (یا شریک عاطفی) می گردم!

یا اینکه به زبان بی زبانی و نوشتن یک متن مهیج قصد دارم تو رو وارد یک بازی کنم که یک طرفش پولیه که در جیب من میره و طرف دیگه باد هواییست که نصیب تو میشه

(منظورم به هیچ عنوان اشاره به ب و کارهای بر پایه اینترنت نیست)

یا هر چیز دیگه

.

ایکاش احمد هم می فهمید علیرغم اینکه همه ما از وضعیت موجود کشور راضی نیستیم (مگر انی که منافعشون به گونه ای با این وضعیت آب گل آلود همخوانی داشته باشه) اما به راحتی می تونیم تفاوت انتقاد کارشناسانه و انتقاد دلسوزانه رو از انتقادهای آفتابه ای و انتقادهای سهم خواهانه تشخیص بدیم.

.

باری

.

اینکه نتیجه این همه تلاش به چه چیزی ختم شده بماند

اینکه رتبه ال ای سایت احمد (با عدد نزدیک به 20 میلیون!) نشان از چه چیزی داره باز هم بماند.

.

اما واقعیت اینه که خیلی کم پیش میاد تا این حد دلم برای یک نفر بسوزه.

ولی در این چند روز دلم برای احمد خیلی سوخت

خیلی

.

هنوزم وسوسه میشم برم براش یه کامنت دوستانه و برادرانه بذارم و بنویسم:

.

.

.

احمدجان! به طرز فجیعی سوراخ دعا رو گم کردی داداش

.

.

برچسب ها : سوراخ دعا رو گم کردی برادر - اینکه ,دیده ,خیلی ,احمد ,باشه ,البته ,داشته باشه ,برای اینکه ,نشون دادن ,ابتدای اسمش ,دیده شدن،
سوراخ دعا رو گم کردی برادر اینکه ,دیده ,خیلی ,احمد ,باشه ,البته ,داشته باشه ,برای اینکه ,نشون دادن ,ابتدای اسمش ,دیده شدن،
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا

.

از قدیم گفتن هر آغازی، پایانی داره و هر سفری، بازگشتی. بر همین اساس، سفر معنوی ـ زیارتی سالیانۀ شرکت هم به پایان رسید و با لب و لوچه و گوش های آویزون برگشتیم و طبیعتاً برای مدتی در دوران افسردگی و پَرریزی مشغول سیر و سلوک خواهیم بود.

(البته اصطلاح پرریزی معمولاً برای پرندگان بکار میره و برای انسانها شاید بهتر باشه که از واژه پشم ریزی استفاده کنیم!)

.

الان احساس میکنم این شکلی شدم!

.

.

راستش مشغله های کاری و فکری اونقدر زیاد شده که حس و حال نوشتن نیست. هرچند اون زمانی که حس و حالش بود بازهم وجی به دردبخوری از این اب شده (وبلاگ) بیرون نیومد. بنابراین ترجیح میدم این بار، سخن رو کوتاه کنم و بیشتر با زبان تصویر، چیزی شبیه سفرنامه رو تحویل دوستان بدم.

.

البته همین ابتدا باید عرض کنم اکثر ع هایی که مشاهده می فرمایید توسط ی گرفته شده که فرق بین هنر عکاسی و چغندر رو تشخیص نمیده و کمترین علاقه ای به عکاسی نداره و همچنان ترجیح میده که خاطرات سفرها رو مثل همیشه در امن ترین جای ممکن (یعنی در ذهن خودش) نگه داره و از همه بدتر اینکه تازه بعد از بازگشت از سفرش فهمیده که بد نیست اگه فرصتی پیدا شد دستمالی هم به لنز دوربین موبایلش بکشه! (یعنی عمق فاجعه رو خودتون حدس بزنین)

ضمن اینکه حجم ع ها برای درج در وبلاگ تا حد امکان توسط نرم افزار compressor کم شده.

بنابراین امیدوارم کیفیت پایین ع ها رو به کیفیت بالای مرام و معرفت خودتون بر من ببخشایید و ادامه تعارفات معمول...

.

.

مقدمتاً باید اشاره کوتاهی داشته باشم به اینکه بر اساس نوسانات وضعیت ارز قرار شد سفر تایلند با سفر ارزان تری جایگزین بشه. بنابراین دست به دامان کشور دوست و برادر ترکیه شدیم و حدود یک هفته هم درگیر مقدمات کار بودیم که با نهایت ناباوری، متوجه شدیم ترکیه به هیچ وجه به 20 نفر آقای مجرد ایرانی هتل و خدمات ارائه نمیکنه.

هرچقدر هم که با کارگزار صحبت کردیم که باباجان این گروهی که قراره خدمتتون برسه همگی (بجز بنده حقیر) افرادی خوشنام، موقر، مسن، دارای وجهه اجتماعی بالا و فلان و بهمان هستن ولی هیچ فایده ای نداشت.

چرا که ترکیه فقط 20 مرد مجرد ایرانی رو می شناخت و دیگر هیچ. تفاوتی بین خشک و تر وجود نداشت.

.

نه تنها از این بابت ناراحت نشدم بلکه کاملاً بهشون حق دادم. گویا بعضی از هموطنان عزیزمون در سفر به این کشور اصرار زیادی بر ارائه فرهنگ و تمدن 7 هزار ساله(!) خود داشتن که شاید بهتر باشه برای جلوگیری از تطویل کلام، این بحث رو همین جا دفن کرده و از ذکر نمونه های بارز مَثَل معروف "هنر نزد ایرانیان است و بس" چشم پوشی کنم.

.

بنابراین مجدداً دست به دامن کشور دوست و خواهر(!) تایلند شدیم.

(حداقلش این بود که ناز و ادا و اطوار برادران کشور ترکیه رو نداشت و از همه مهمتر اینکه در مهمون نوازی سرآمد دیگر کشورهاست)

.

با توجه به اینکه سمینار فروش سال گذشته و پروموشن ویژه سفر به تایلند رو بر اساس دلار 3700 بسته بودیم، این سفر از نظر مادی هزینه های سنگینی به شرکت وارد کرد. اما با عینک "تفکر کمی درازمدت" از هر طرف که نگاه کردیم، دیدیم که بردن مهمانان، بهتر از نبردن و عهد شکنی خواهد بود.

.

.

ساعت 5 و 40 دقیقه بعدازظهر شنبه پانزدهم اردیبهشت ماه بوئینگ 737 شرکت عمان ایر (الطیران العمانی) آسمان مشهد را شکافت و به سمت شهر مسقط (پایتخت کشور عمان) رهسپار شدیم.


بوئینگ 737 طیران العمانی در فرودگاه هاشمی نژاد مشهد

.

با ورود به هواپیما همانند دفعۀ قبل، فکرم درگیر این موضوع شد که این شرکت(عمان ایر) بر اساس چه استانداردی، مهماندارانشو انتخاب میکنه.

مخصوصاً این بار که با دیدن بانوی مهماندار بزرگواری که ابعاد طول و عرض بدنش ی ان بود(!) و همچنین بانوی مهماندار بزرگوارتری که در پرواز بعدی، گویا مبتلا به خارش دندان شدیدی بود که تمایل عجیبی به گرفتن پاچه مسافرین (برای رفع خارش دندون) داشت، این درگیری ذهنی در بنده بیشتر شد.

و همچنین با چشیدن طعم غذاهای این ایرلاین، بازهم مثل دفعه قبل به سرم زد که کار و زندگی رو رها کنم و برم خدمت این دوستان ببینم برای کترینگ عمان ایر آشپز استخدام میکنن یا نه.

نعمت خدا رو بدجور حروم کرده بودن.

.

البته شکی نیست که عمان ایر از نظر استانداردهای بین المللی پرواز و کیفیت ناوگان هوایی، بسیار بهتر از ایرلاین های کشورماست. اما از نظر خدمات، برخورد و کیفیت غذا، بنده همچنان سفر با شرکت های ایرانی (مثل ماهان) رو ترجیح میدم.[نظر کاملاً شخصیست]

البته این مقایسه در برابر شرکت هایی مثل امارات و قطری، قطعاً از همه نظر به نفع اونها تمام خواهد شد و ایرلاین های ایرانی بازنده صددرصد خواهند بود.

به امید روزی که شرکت های ایرانی هم در سطح بین المللی قادر به عرض اندام باشن.

خب شعار دادن بسه! برگردیم سر موضوع اصلی

.

بعد از فرود وحشتناک خلبانِ بی اعصاب عمان ایر که هواپیما رو با سرعت زیادی روی باند کوبید (بر اساس چیزی که در مانیتور دیدیم سرعتش موقع نشستن، بالای 320 بود) و صدای جیغ چندین مسافر رو هم درآورد وارد فرودگاه مسقط شدیم.

.

فرودگاه با سال قبل خیلی متفاوت شده بود. پیشرفتی کاملاً محسوس و ملموس. کاری ندارم که تحریم ها و مشکلات جانبی مربوط به سفرهای خارجی، چقدر به نفع ایرلاین های کشورهای عرب زبان همسایه ما تموم شده (نوش جونشون) اما نکته ای که برای بنده و همکاران جالب بود میزان و سرعت پیشرفت اونها بود.

ورود به فرودگاه مسقط

.

خوشبختانه توقف کوتاهی داشتیم (ی اعت و بیست دقیقه) که برای پیاده شدن از هواپیمای قبلی و تشریفات ترانزیت و ید یک با سیگار اصل و سوارشدن به هواپیمای بعدی کفایت میکرد و وقتمون تلف نشد.

.

هواپیمای اصلی همونطور که حدس میزدیم بوئینگ نازنین 787 بود که بسیار دوستش می دارم.

در واقع، عمان ایر یکی از مشتریان اصلی این هواپیماهاست یا بهتر عرض کنم مسافت های طولانی این شرکت با بوئینگ های 787 انجام میشه.

به دلیل اینکه حس و حال عکاسی نبود، یک عدد ع از اینترنت کش برداری و اینجا میذارم

بوئینگ 787 عمان ایر (ع از اینترنت)

.

.

حدود 6 ساعت در این ک ن نشستیم و به بدبختی هامون فکر کردیم!

.

در بین سرگرمی های گوناگون این شرکت، سه ایرانی هم بود که تونستم ایتالیا ایتالیا رو ببینم.

هرچند دو بار وسطش خوابم برد! ولی بدی نبود. کلاً بازی حامد کمیلی رو دوست دارم.

...

.

حوالی ساعت 6 صبح (به وقت محلّی) و در میان باران سیل آسای معروف مناطق آسیای جنوب شرق، وارد فرودگاه سووارنابومی بانکوک شدیم.

فرودگاهی عظیم که 12 سال قبل روی باتلاق مارهای کبرا ساخته شد و باعث مهاجرت مارهای بدبخت و آواره به داخل شهر گردید.

البته این موضوع به نوعی باعث همزیستی مسالمت آمیز بین انسان و مار کبرا شد و به دلیل اینکه این جانوران بی آزار و محجوب(!) ترجیح میدن در کاسه تو خونه های مردم استراحت کنن، بنابراین فرهنگ کشیدن سیفون تو قبل از استفاده در بین مردم بانکوک رواج گسترده ای پیدا کرده.

بهرحال شکی نیست که وجود یک مار کبرا داخل کاسه تو ، به صورت بالقوه می تونه خطرات جبران ناپذیری برای شخص به همراه داشته باشه!

.

البته ما نگرانی از بابت مار کبرا نداشتیم. بلکه دغدغه هامون کاملاً متفاوت بود:

یکی بزرگی بیش از حد این فرودگاه که با وجود خستگی فراوان، هرچی میریم به تهش نمیرسیم.

و دیگری هم پیدا دخمه ای برای استعمال دخانیات (بعد از حدود 7 ساعت خماری) تا در اون دخیل ببندیم!

(خوشبختانه یا متاسفانه اکثریت جمع همراه ما مبتلا به اعتیاد استعمال دخانیات بودن)

.

بی ربط به موضوع:

راستی میدونستین که شهر بانکوک دارای طولانی ترین اسم یک مکان در دنیاست؟ اگه اشتباه نکنم اسم اصلی این شهر از بیش از 150 کلمه تشکیل شده! که به طور خلاصه bangkok یعنی شهر فرشته ها تلفظ میشه (درست گفتم؟)

بگذریم

..

.

.

بعد از وج از فرودگاه و با راهنمایی لیدر، سوار اتوبوس شدیم تا حدود 2 ساعت بعد وارد پاتایا بشیم.

شهری ساحلی و زیبا و صد البته نه چندان خوشنام!

.

یکی از چالش های اصلی ما از مدتها قبل، پیدا یک هتل خوب در پاتایا بود که مثل همیشه زحمت انتخابش هم بر دوش بنده گذاشته شد و چنین شد که مدتها در بازی و پاسکاری بین سایت های بوکینگ و آگودا و امثالهم افتادم که نتیجه اش پیچیده تر شدن مشکل در انتخاب (به دلیل تعدد در گزینه های انتخاب) بود.

خوشبختانه با پیدا یک گروه تلگرامی (به صورت کاملاً اتفاقی) به اسم "دوستداران تایلند" کمک بسیار بزرگی بهم شد که بر خلاف اکثر گروههای تلگرامی مشابه، اینجا ادمین های محترم، دلسوزانه افراد رو راهنمایی می .

من هم مثل هر ایرانی دیگری، با تلگرام بیگانه نیستم و تا حدی از وضعیت گروهها و کانال های تلگرامی آگاهی دارم. به جرات عرض میکنم گروه تلگرامی با این درجه خلوص و دلسوزی ندیدم که بدون هیچ چشمداشت مادی و یک ریال درآمد، بهترین مشاوره ها رو به دیگران بدن.

.

مخصوصاً بابک عزیز ( ریاضی با اخلاقی که تایلند رو خیلی بهتر از خود تایلندی ها میشناسه!) که در پیدا یک هتل خوب (با توجه به حساسیت بنده و آقای مدیرعامل که تاکید داشتیم در شان مهمانان ما باشه) کمک بسیار زیادی بهمون کرد که همینجا از ایشون تشکر ویژه ای میکنم.

بابک عزیز

.

.

مکان انتخ ما با راهنمایی ، هتل the stay بود

هتلی 4 ستاره در خیابان دهم بیچرود که نه ایرانی اونجا دیدیم و نه هندی!

.

علیرغم اینکه خودم یک ایرانی هستم و از گفتن این حرف ناراحت میشم اما واقعیت اینه که تعریف یک هتل خوب در پاتایا یعنی جایی که ایرانی و هندی نداشته باشه!

به امید روزی که با افتخار بگیم بهترین هتل ها، هتل هایی هستن که ایرانیان رو پذیرش میکنن.

.

یکی از دوستان در کنار تابلوی هتل the stay

.

علیرغم اینکه سال گذشته، هتلمون در شمال پاتایا و 5 ستاره و خیلی لو تر از اینجا بود، اما شخصاً از این هتل راضی تر بودم.

هتلی که تا حد زیادی جوّ خانوادگی و صمیمی داشت و کوچکترین مشکلی در اون نداشتیم و در طی مدت اقامتم، بارها و بارها در ذهن خود قدردان این مشاوره ارزشمند بابک عزیز بودم.

میز صبحانه (نکته مهم اینکه صبحانه اونجا قابل خوردن بود!)

.

راستی تا یادم نرفته اینو اضافه کنم که یکی از عجایب این کشور، وضعیت نابسامان سیم و کابل های برق خیابونهاست. البته چون از حوزه برق فقط همینقدر میدونم که "اگه به سیم دست بزنیم برق ما رو می گیره" بنابراین نظری نمیدم و به ع بسنده میکنم

کابل و سیم های برق که چهره ناخوشایندی به شهر دادن

.

.

هتل، است ی کوچک اما تمیز در پشت بام داشت که ویوی زیبای دریا در کنارمون بود. یک روز که بارون شدیدی گرفت، با دوستان رفتیم است . تجربه شنا در زیر بارونِ شدید هم تجربه جالبیه.

(امیدوارم انتظار ع از این قسمت نداشته باشین!)

.

صحنه غروب آفتاب از بالای پشت بام و در کنار است ، لطف خاصی داشت. بنابراین برای اولین بار در عمرم از غروب آفتاب هم ع گرفتم.

نیازی به تذکر نیست. خودم میدونم گند زدم به اصول و فنون عکاسی!

.

البته چون بنده کلاً علاقه ای به آب و آب بازی و شنا (چه دریا و چه است ) ندارم بنابراین از شاخه های مختلف ورزش شنا هم بی اطلاعم و نهایتاً کرال و قورباغه رو تا حدی می شناسم.

اما هرچقدر فکر نتونستم بفهمم این چه نوع شناییه که این حاج آقا انجام داد؟!

این بزرگوار از اهالی کشور (اگر اشتباه نکنم) ازب تان بود که با تنی چند از مهمانان ما صمیمی شد و خودش هم بعد از دیدن این ع (که توسط یکی از دوستان شکار شد!) کلی خندید و ازش به عنوان ع سال یاد کرد!

منم تا حدی باهاش هم عقیده ام :-)

اب شنا تم حاجی!

.

.

.

.

باغ گرمسیری نونگ نوچ

nong nooch tropical botanical garden

.

گفته میشه یکی از زیباترین باغ های دنیا و همچنین بزرگترین مرکز تحقیقاتی گیاهشناسی جنوبشرق آسیاست. صحت و سقم داستان رو کاری ندارم. واقعاً باغ زیبایی بود. (البته از نظر خودم فقط برای یک بار دیدن)

از فضای رویایی اونجا تا کاکتوس های زیبا و همچنین نمایش فیل ها و خیلی چیزهای دیگه

فکر میکنم قرار گرفتن شلنگ وسط چمن، زیبایی این تصویر رو تحت الشعاع قرار داده

.

.

کاکتوس های زیبا

.
.
بازهم کاکتوس

.

اجرای یک نمایش محلی

.

نمایش فیل ها

.

در محضر یک فیل مهربون!

.

دو بزرگواری که با لباس محلی در انتظار مشتری هستن برای ع گرفتن (صرفاً جهت اطلاع: هردوشون آقا تشریف دارن!)

..

یک بچه فیل گوگوری مگوری که متاسفانه دست چپش مشکل داشت و می لنگید.

.

نکته مهم: شباهت فوق العاده در تصویر بالا کاملاً اتفاقیست. اونی که عینک به چشم داره بنده هستم

.

.

.

..

جهاد اکبر در پیشگاه بودای بزرگ

.

به قول قدیمی ها دل ش ت و توفیق یافتیم و توسط بودا طلبیده شدیم و رفتیم به پابوسش. بهتون اطمینان میدم که نایب ا یاره تمامی شما عزیزان هم بودم.

برای اینکه ریا نشه یک ع بدون حضور خودم میذارم.

داوود عزیز در محضر بودای بزرگ

.

رنگ زرد محیطیِ اماکن مقدس بو ان خیلی برام دلپذیر و آرامش بخشه (شاید برای خیلی ها هم نباشه البته)

و همچنین اعتقاد ناب و صفای آداب زی ون. یه جورایی احساس میکنم از ته دل و خالصه

.

در تصویر فوق و پشت سر همسفر عزیزم، درختچه هایی مشاهده میشه که ملّت میان و ازش اسکناس آویزون میکنن (کلاً به نظر میرسه همیشه یک سر مذهب از هر نوعش با مسائل اقتصادی گره خورده)

.

راستش از شما چه پنهون، برای لحظاتی ذات پاک آریایی و ایرانی ام زد بالا و وسوسه شدم چندتا از اون اسکناس های 1000 بات که از درختچه ها آویزون بود رو بردارم و به جاش اسکناس 20 باتی بذارم!

ی هم مراقب نبود. ج سفرم هم درمیومد. فکر میکنم بودا هم راضی بود.

اما سرانجام تونستم ضمن جهاد اکبر با نفس امّاره و نثار چند آبدار خ.و.ا.ه.ر و م.ا.د.ر به رجیم، بر این وسوسه غلبه کرده و در پیشگاه بودا روسفید باقی بمونم.

باشد تا رستگار شویم.

.

..

.

.

مزرعه زنبور عسل

.

معمولاً عزیزانی که توفیق زیارت پاتایا رو به دست میارن، سری به مزرعه معروف زنبور عسل اونجا هم میزنن.

تولیدات عسل و محصولات جانبی زنبور در این مزرعه معروفیت خاصی داره.

از ژل رویال و گردۀ گل گرفته تا صابون و کِرِم و محصولات زیبایی و حتی زهرماری های الکلی بر پایه عسل.

با توجه به پوشش گیاهی غنی منطقه پاتایا (که نیازی به خوروندن شیره قند به زنبور نیست) عسل های خوبی از اونجا میشه ید.

آقای مدیرعامل و تنی چند از مهمانان در حال بازدید از مزرعه (ببخشید که پشتشون به شماست!)

.

.

کوچکترین نژاد زنبور عسل دنیا (از مورچه هم کوچکتر هستن)

.

.

فاطمه، بانوی بسیار مودب و دوست داشتنیِ تایلندی که لیدر گروه ما برای گشت مزرعه بود. یک دختر ناز کوچولو هم داشت که ع شو نشونم داد.

کلی با هم حرف زدیم. البته اشتباه نکنین. من انگلیسیم خوب نیست بلکه اون فارسی رو خوب تکلّم میکرد!

اعتقادات پاک و خالصی داشت. مسلمون بود و شیعه و بسیار هم معتقد

فکر میکنم از حاصل زحمات مرحوم شیخ احمد قمی بود که و شیعه رو وارد تایلند کرد.

.

جمعیت مسلمانان تایلند، علیرغم اینکه بسیار محدوده، اما زندگی خوب و مسالمت آمیزی در کنار بو ان اونجا دارن. ضمن اینکه ت پادشاهی تایلند برای ورود مسافران مسلمان، تمهیدات خوبی انجام داده

از ساخت خونه در فرودگاه تا جداسازی محل بازرسی بانوان در فرودگاه که به صورت پوشیده هست تا وجود شیر آب در سرویس های بهداشتی.

البته این موضوع در بسیاری از کشورها هم رعایت نمیشه. مثلاً در ارمنستان، بانویی ایرانی برای بازدید توسط پلیس فرودگاه دچار مشکل شد و ما سریعاً رومونو برگردوندیم تا بنده خدا معذّب نباشه.

شاید بی ربط به نظر برسه. اما جای جای این کشور عبادتگاه های کوچک رو مشاهده می کنیم. حتی در مزرعه زنبور عسل

.

.

.

.

غذاهای خوشمزه!

.

به طور کلّی دغدغه غذا خوردن در کشورهای آسیای جنوب شرق گریبان خیلی ها رو میگیره. بهتره قبل از تست هر غذایی، از فروشنده بپرسین که چه گوشتی قراره بهتون بده. البته اگر اعتقاد به حلال بودن خوراک دارین که کار خیلی راحت تر میشه و فروشگاه های زیادی به عرضه گوشت و محصولات حلال مشغول هستن.

.

یکی از دوستان، سالها قبل سفری به چین داشت و از شدت گرسنگی به رستوران رفت. دید یه بنده خ با ولع زیاد در حال خوردن یک تکه گوشت بزرگ و خوش آب و رنگه. به گارسون گفت از این بیار. کل غذا رو خورد و میگفت چقدر هم خوشمزه بوده. اما وقتی فهمید گوشت سگ(!) خورده تا یک هفته فقط بالا میاورد.

.

علیرغم اینکه یکی از لذت های سفر رو در پرسه زدن کوچه پس کوچه ها و تست غذاهای مختلف اون کشور می دونم اما بر اساس وجود بویی شبیه بوی موش مُرده(!) از غذاهای اونها جرات نزدیک شدن به دکه های فروش غذاشونو نداشتم. چه برسه به خوردن

(البته بنده ذاتاً بدغذا هستم. واقعیت اینه که در هر مسابقه آشپزی جهانی، غذاهای تایلندی جزء برترین غذاهای دنیا طبقه بندی میشن)

بنابراین همچنان آویزون برادران جان برکف مک دونالد و کی اف سی و رستوران ایرانی بودیم.

البته جایگاه میوه های استوایی هم همچنان محفوظ بود.

کباب هر سیخ 10 بات. هرچند جرات ن امتحان کنم

.

.

.صحنۀ معروف و صحنۀ معروف و آشنا در بسیاری از کشورهای جنوب شرق آسیا

.

برخلاف شنیده ها، چیزی که با چشم خودم دیدم، این بود که خوراکی هایی مثل سوسک، هزا ا، کرم و عقرب سرخ شده (البته شنیدم عقربها رو کباب میکنن) طرفدار چندانی در تایلند نداشته و بیشتر در جاهایی مثل چین مصرف میشن. با چند تایلندی هم که صحبت با شنیدن اسم اینها ادای اشمئزاز و چندش شدن از خودشون درآوردن.

تعداد این دکه ها در پاتایا زیاد نیست و مشتری چندانی ندارن. شاید بهتر باشه بگیم نوعی جاذبه گردشگریه. چون بیشتر از اینکه مشتری در حال خوردن ببینیم، مشتری در حال عکاسی می دیدیم.

و درآمد فروشنده ها از مبلغ ناچیزی که برای اجازه ع برداری داده میشد خیلی بیشتر از فروش محصولات غذایی اشتها آورشون(!) بود.

بهرحال یکی از دوستان تونست یکی از کرم های خوش رنگ رو امتحان کنه و مدعی بود که خوشمزه است!

این بار هم توفیق نشد. انشاالله دفعه بعد یه دونه تست می کنیم

.

دراگون و انبه میوه های مورد علاقه ام

.

چون بنده و آقای مدیرعامل، در نقش میزبان گروه انجام وظیفه میکردیم، طبیعتاً باید بسیاری از خواسته هامونو زیر پا میذاشتیم. مثلا اگر خودم به تنهایی به این سفر میرفتم یک رژیم غنی گیاهخواری بر پایه میوه های استوایی میگرفتم. آقای مدیرعامل هم مثل خودم، طبعش بیشتر به سمت گیاهخواریه تا گوشتخواری.

ولی خب اینجا مجبور بودیم به احترام مهمانان، ناهار و شام بریم رستوران.

یکی از زیباترین و زندگی بخش ترین تصاویر. مغز میوه "دوریان" با فلش نشون داده شده

.

بحث های زیادی در مورد میوه "دوریان" هست که حتماً شنیدین. عنوان بدبو ترین میوه دنیا طوریکه در بسیاری از کشورها ورودش به فرودگاه و هتل و اماکن عمومی ممنوع شده.

خیلی دوست داشتم امتحان کنم اما یکی از دوستان منو ترسوند و گفت باعث بالا رفتن خطرناک فشارخون میشه علیرغم اینکه این دوستمون پزشک نبود و فکر میکنم کل این مدت سر کار بودم(!) اما بر اساس هزینه های سرسام آور پزشکی در تایلند دیدم به ریسکش نمیارزه بنابراین بی خیالش شدم

یکی از دوستان که خورده بود میگفت اصلاً بوی بدی نداره. البته زمانی که تازه باشه. ولی بعد از یکی دو روز، بوی خاصی میگیره

.

.

ع آ رو هم بذارم که فصل الخطاب تمام ع های پاتایاست. خیابون معروفی که همه شنیدیم و بدنامی این شهر زیبا و دوست داشتنی هم بر اساس همین خیابون معروفه

ورودی خیابون واکینگ استریت انتهای خیابون بیچرود

.

امیدوارم انتظار گذاشتن ع از داخل این خیابون رو نداشته باشین! حیفه بخدا. چون ممکنه این دکّه محقر و ناقابل (وبلاگ) بعد از حدود 3 سال درش تخته بشه.

ولی اگه بخوام به صورت خلاصه توضیح بدم:

ورود ماشین به این خیابون از ساعت 6 بعدازظهر ممنوعه و فقط باید پیاده رفت. سراسر اونجا کلاب های شبانه با صداهایی ناهنجار و دخترانی که با حداقل پوشش از شما دعوت به ورود به دیسکو و کلاب ها میکنن. امنیت اونجا هم توسط پلیس توریست (که متفاوت از پلیس تایلنده) به شدت تامین میشه. چیزی که دیدم پلیس توریست پاتایا متشکل از ملیت های مختلفه که چند ایرانی هم در بین اونها هست.

برای خیلی ها جذابه

برای خیلی ها هم خیر

بستگی به شخص داره

اگه مثل من از شنیدن صدای بلند و کرکنندۀ موسیقی های تند فراری هستین، اونجا جای شما نیست. همونطور که جای من هم نبود. بنابراین شاید بهتر باشه که امثال ما از ساحل زیبا و آرامش شهر لذت ببریم.

درنهایت:

پاتایا همیشه خاص و زیباست

برای هر شخص

و برای هر سلیقه ای

..

.

.

خداحافظ ای سرزمین خوبی ها

.

چقدر تلخه

وداع با مردمی که با دیدن شما لبخند میزنند

در ناراحتی و عصبانیت هم مانند زمان خوشحالی لبخند بر لب دارند

مردمی که ضمن دست و پنجه نرم با غول فقر، اما در اوج "رضایت از زندگی" هستند

..

بعد از یک هفته استراحت مطلق فکری، برگشتیم تا بازهم بشنویم همان واژه های آشنا را

درگیری

سهم خواهی

چپ و راست

بازی های ک نه

برچسب ها : تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا - البته ,اینکه ,خیلی ,ایرانی ,بنده ,فرودگاه ,علیرغم اینکه ,بهتر باشه ,پیدا ,شاید بهتر , بابک
تـجدیـد دیـدار سـرزمیـن لبـخنـدهـا البته ,اینکه ,خیلی ,ایرانی ,بنده ,فرودگاه ,علیرغم اینکه ,بهتر باشه ,پیدا ,شاید بهتر , بابک
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
من روانی نیستم!

.

.

بدون شک برای هر مشکلی، راه حلی وجود دارد که به دست متخصص و کاربلد اون حوزه قابل حل خواهد بود.

.

طبیعتاً اگر گیرب ماشینم اب بشه برای رفع این مشکل به دبیر تاریخ مدرسۀ فرزندم مراجعه نمیکنم.

.

یا اگه خدای نکرده نیاز به جراحی قلب باز داشته باشم، آویزون هندوانه فروش سر کوچه نخواهم شد.

(بماند که بعضی ها برای استناد به موفقیت های چشمگیر اقتصادی مملکت دست به دامن گوجه فروش سر کوچه شون هم میشدن)

.

همانطور که برای طراحی نقشه واحد مس ی (یا تجاری) از یک پزشک متخصص کمک نخواهم خواست.

.

مابه افراد کاربلد و متخصص هر حوزه احتیاج داریم و باید بر اساس چندین پارامتر (که موضوع بحث ما نیست) بهشون اعتماد کنیم.

.

اما در بعضی موارد هم متاسفانه علیرغم مهم و حیاتی بودن یک موضوع، نه تنها از متخصص حوزۀ مربوطه کمک نمی خواهیم بلکه حتی دیده شده به انی مراجعه می کنیم که با عقل سلیم جور درنمیاد.

مثال واضحش هم افرادی هستن که برای امر مهم و حیاتی ازدواج، به انی مراجعه میکنن تا براشون سرکتاب باز کنه و دعا بده!

.

اگر اشتباهاً تصور می فرمایید که دوره و زمونه این چیزها گذشته باید عرض کنم به هیچ وجه.

اتفاقاً افرادی رو در اتاق انتظار فلان رمال و دعانویس می بینیم که در دنیای بیرون، محاله تصوّر کنیم که اینها حتی یک درصد ممکنه به این مسائل معتقد باشن.

.

فرض کنین بنده قصد ازدواج با قمرخانوم دارم. (البته بنده غلط می کنم! عرض فرض می کنیم)

طبیعتاً با قمر خانوم، ساعتها ارتباط حضوری، تلفنی یا به صورت چت برقرار میکنم و درنهایت بر این اساس که:

.

چون من هستم و تو هم بُزی (بر اساس خزعبلات طالع بینی)

چون من کشک بادمجون دوست دارم و تو هم دوست داری

چون هردومون شهرام شب پره گوش می کنیم

.

پس نتیجه بگیرم که خداوند متعال، بجز آدم و حوا، یک جفت واقعی دیگر هم در این دنیا آفریده. من و قمر!

آیا این درسته؟

قطعاً خیر

.

اما متاسفانه تجربۀ نه دهها هزار، بلکه دهها میلیون مورد مشابه رو (حداقل در این کشور) می بینیم که نقش رمانتیک دو کبوتر عاشق در زمان بسیار کوتاهی به نقش اکشن دو وس جنگی تبدیل میشه.

(فکر نمیکنم نیازی باشه دست به دامن آمار طلاق بشیم)

.

نمی فهمم چرا زمانی که عازم یک سفر زمینی چند روزه هستیم، ماشینمونو به هزار و یک متخصص و مکانیک نشون میدیم؛ زمانی که قصد ید لپ تاپ یا گوشی داریم مدتها در مورد مدل های موجود و امکاناتشون تحقیق می کنیم؛ اما زمانی که بحث سرنوشت ساز یک عمر زندگی در میان باشه، حاضر نیستیم دو جلسه از وقت گرانبهامون رو برای مشاوره ازدواج صرف کنیم.

.

موضوع دردناک (که به کرّات هم دیده و شنیده ایم) اینکه هر دو طرف قضیه یا حداقل یکیشون حاضر نیست به مطب روانشناس مراجعه کنه فقط به این دلیل که:

من روانی نیستم!

.

دوست عزیز!

.

ی که به روانشناس مراجعه میکنه، ا اماً روانی و بیمار نیست که قرار باشه آبروش بره(!) و در تیمارستان تحت نظر باشه.

.

ی که به مشاور ازدواج مراجعه میکنه قرار نیست تحت عمل جراحی وحشتناک روح قرار بگیره تا شیر مادر از دماغش بیاد بیرون (اسم دیگه اش میشه روانکاوی)

.

قرار بر اینه که هرکدوم از طرفین، طی یکی دو جلسه مشاوره، تیپ شخصیتی شون مشخص بشه و در نتیجه گیری نهایی، مشاور مربوطه بهشون بگه که شما اگر ازدواج کنین، دچار این 5 مشکل خواهید بود ضمن اینکه این 7 مورد مثبت رو هم خواهید داشت. به سلامت!

.

یک مشاور ازدواج به هیچ عنوان نمی تونه و نباید حکم صادر کنه.

قرار نیست دستور بده که ازدواج کنین یا نه!

به هیچ عنوان هم حق قضاوت نداره

(این در تخصص حوزه حقوق و قضات محترمه نه روانشناسان عزیزمون)

اون فقط راه و چاه رو نشون میده و بقیه کار رو به دست خودمون میس .

.

چندی قبل برای دختر یکی از دوستان، خواستگار اومد. چند جلسه ای بیرون رفتن و حرف زدن و ادامه نامزدبازی تا اینکه به اصرار دخترخانوم، قرار شد هردو به روانشناس مراجعه کنن.

به یک مشاور حرفه ای این حوزه مراجعه .

فقط 2 جلسه

نتیجه نهایی این بود که این دو نفر به هیچ عنوان قادر به زندگی زیر یک سقف نخواهند بود.

و موضوع عجیب اینکه همین دخترخانوم (به قول ما، دهه هفتادی) آنچنان عاقلانه با این قضیه برخورد کرد و تلفن رو برداشت و خیلی محکم به خواستگار گفت نع! که باورش (حداقل برای من) سخت بود

ای کاش همه اینطور باشیم.

.

.

پ.ن 1) هر ی که فارغ حصیل رشته روانشناسی یا یکی از زیرشاخه های اونه، ا اماً قرار نیست قادر به این مشاوره سرنوشت ساز باشه. منظورم، افراد حرفه ای و کاربلد این حوزه بود که در هر شهری حداقل یکی دو نفر هستن.

.

پ.ن 2) اینکه از طریق تلفن یا تلگرام یا در کامنتهای وبلاگ، از هر شخصی درخواست راهنمایی و م می کنین، قطعاً نتیجه به دردبخوری نخواهد داشت. بنده هم در پاسخ کامنت های این دوستان، فقط همین راه رو پیشنهاد میکنم یعنی مراجعه به مشاور حرفه ای.

.

پ.ن 3) در پیشنهاداتم به دوستان همیشه عرض میکنم درصورتیکه قصدایجاد یک رابطه بلندمدت (مثل ازدواج) دارید و طرف مقابل شما به هر دلیلی حاضر به مراجعه نزد مشاور نشد، بهتره که قید این ارتباط رو از همین ابتدا بزنید.

.

پ.ن 4) عازم سفری طولانی هستم. انشاالله اگر زنده برگشتم همچنان در محضرتون ب فیض خواهم کرد.

.

پ.ن 5) وبلاگ هم که 1000 روزه شد. طبیعتاً اینجا باید نتیجه خاصی بگیرم و پیامی به این مناسبت بدم. ولی چون اعتقاد دارم که این موضوع، بی اهمیت تر از اونیه که قرار باشه بهش فکر کنیم بنابراین نتیجه گیری خاصی نمیکنم و پیامی هم نمیدم! :-))

.

پ.ن 6) در این لحظات و دقایق آ ، دلم نیومد نوشتۀ دلنشین و زیبای احسان عزیز رو از شما دوستان، دریغ کنم. پیشنهاد میکنم بخونین. :-)

موشک کاغذی سفیدم

برچسب ها : من روانی نیستم! - مراجعه ,ازدواج ,کنیم ,مشاور ,نتیجه ,باشه ,قرار نیست ,روانشناس مراجعه ,نتیجه گیری ,پیشنهاد میکنم ,مشاور حرفه
من روانی نیستم! مراجعه ,ازدواج ,کنیم ,مشاور ,نتیجه ,باشه ,قرار نیست ,روانشناس مراجعه ,نتیجه گیری ,پیشنهاد میکنم ,مشاور حرفه
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
بار گران

.

تصوّر بفرمایید صحبتهای زیر در یک جمع چند نفره بیان میشه.

.

گوینده:

آقا دیروز داشتم یا حسن آقا میرفتم باغ که ناگهان...

.

نفر اول: حسن x رو میگی؟؟؟ همونی که بچه ش معتاد شد؟!

نفر دوم: نه بابا معتاد نشد که. به جرم ید و فروش مواد گرفتنش!

.

.

.

گوینده:

حالا بی خیال اینا. داشتم میگفتم که با حسن میرفتیم باغ حاجی اصغری که یهو...

.

نفر سوم: حاجی اصغری؟؟؟ همونی که زنشو طلاق داد؟

نفر چهارم: مگه نمیدونین؟ زنش بهش خیانت کرد و با یه مرد دیگه گرفتنش! و ...

.

.

.

گوینده:

حالا میذارین من حرف بزنم یا نه؟ داشتم با حسن میرفتم باغ حاجی اصغری که یهو احمد با ماشین قرمزش پیچید جلومون و ...

.

نفر سوم: احمد؟؟؟ مرتیکۀ ! ماشینشو از راه ی یده!

نفر چهارم: نه بابا ی کجا بود؟ با یه پیرزن بیوه روهم ریخته و داره پولاشو میکشه بالا!

.

.

.

این نوع مکالمات، پای ثابت بسیاری از محیط های کوچه و محلّه و اجتماع ماست. از بقالی گرفته تا میوه فروشی و بنگاه. از های زنونه گرفته تا جلسات کاری (ظاهراً) محترمانۀ مردونه.

توضیح مهم:

اصطلاح زنونه رو به خاطر معروفیتش به کار بردم نه بر اساس تجربه! به خدای احد و واحد سوگند تابحال پام به هیچ زنونه ای نرسیده!

.

اینکه حریم زندگی دیگران چقدر حرمت داره موضوع بحث ما نیست.

اینکه حسن زنشو طلاق داد نه به من ربطی داره نه به شما

اینکه زن حسن بهش خیانت(!) کرد هم به هیچ احدی ارتباط نداره

اینکه احمد ماشین لو ش رو از راه ی ید یا پولای حاج خانوم هم همینطور

معتاد شدن یا نشدن پسر فلانی هم مشکل خودشه

تا زمانی که جامعه به این درک برسه که مسائل زندگی خصوصی دیگران به هیچ احدالنّاسی ارتباط نداره قطعاً بنده و شما هفت کفن پوسوندیم.

.

بلکه میخواستم در مورد یک بار سنگین با شما حرف بزنم.

فرض کنین قراره یه بار سنگین بلند کنیم. مثلا یک کوله پشتی پر از قلوه سنگ

اگه 10 کیلو باشه، سنگینه اما قابل تحمل

اگه 30 کیلو باشه سنگینه و سخت

اگه 50 کیلو باشه خیلی سنگینه و غیر قابل تحمل

اگه 80 کیلو باشه که به احتمال زیاد بلافاصله بعد از بلند ، بخشی از دیافراگممون به f میره و راهی اتاق عمل میشیم! (همونی که بهش میگن فتق)

.

اما یک بار هم هست که خیلی سنگینه. سنگین تر از همه موارد بالا

بار اطلاعات و دانسته های ما از دیگران

.

ذاتاً دوست داریم هرچه زودتر این بار رو زمین بذاریم. توسط به اشتراک گذاشتنش با دیگران

دوست داریم خودمونو راحت کنیم اما به قیمت ش تن حریم خصوصی دیگران. مثل حکایت بانوی بارداری که خسته شده از چند ماه حمل بار سنگین.

البته این خصلت اکثر ما انسانهاست که هر زمان اسم یکی میاد، سعی میکنیم با نشون دادن اینکه ما بیشتر از شما میدونیم هرچه زودتر این بارسنگین رو زمین بذاریم.

.

مشکلی نیست.

اگه توانشو نداریم، خب این بار رو برنداریم.

یعنی از همون ابتدا به دیگران اصرار نکنیم که ما رو محرم و سنگ صبور خودشون بدونن.

.

اگر من و شما قصد استخدام و همکاری در بالاترین نهادهای امنیتی هر کشور رو داشته باشیم (فرقی نمیکنه چه سیا باشه چه موساد، چه کا گ ب باشه و چه ام آی سی و چه ا.ط.ل.ا.ع.ا.ت خودمون)

مهم نیست من و شما چقدر بدونیم

مهم اینه که چقدر توان نگه داشتن این بار گران (یعنی اطلاعات دیگران که البته واژه دیگران در اینجا تعریف گسترده ای داره که موضوع بحث ما نیست) و حفظ اونها رو داریم.

.

توضیح بسیار مهم: مجدداً به خدای احد و واحد سوگند که بنده هیچ ارتباطی با هیچکدوم از سازمانهایی که ذکر شد ندارم.

.

.

.

چندسال قبل به زور پس گردنی بنده رو بردن مراسم خواستگاری یکی از اقوام.

آقای خواستگار دقیقاً تمام مشخصات شاهزادۀ سوار بر اسب سفیدی که رویای حداقل چند ده میلیون نفر در این مملکته رو داشت.

خوش تیپ، پولدار، ، دانشجوی ا و ...

.

صحبت به ی رسید که اونجا تدریس میکرد. چندتن از اساتید اونجا رو میشناختم.

طبیعتاً بهش گفتم فلانی رو میشناسین؟

.

نه گذاشت و نه برداشت و بلافاصله پتۀ اون بدبختو ریخت رو آب! از ارتباطی که با فلان دانشجوی دختر داره تا مشکلات زندگی شوییش و ...

و بعد هم با غروری اسب وار، غبغبشو باد کرد بابت اینکه تونست این بار گران رو به این زیبایی زمین بذاره

مراسم تموم شد.

اکثریت جمع حاضر، صرفاً بنا بر پارامترهای احمقانۀ جامعه پسند ما موافق این وصلت بودن. بجز بنده

به عروس خانوم آینده در حضور دیگران گفتم: ظاهراً پسر خوبی بود. اما به اندازۀ شعور نداشت(!) که اینطور زندگی خصوصی دیگرانو ریخت رو دایره. دیگه خودت میدونی

(البته اون وصلت انجام نشد)

اعتقاد شخصی خودم این بود که آقای خواستگار، بیشتر مناسب نقش اسب سفید شاهزاده بودتا شاهزاده سوار بر اسب سفید.

.

.

سالها پیش در یک پروژه راهسازی کار می . بنده خ بود به اسم قهرمان (اسم کوچیکش قهرمان بود)

رانندۀ تانکر آب بود. نمیدونم الان هست یا نه.

چندباری همکلام شدیم. حرفهای جالبی میزد:

دو تا جمله ش همیشه آویزۀ گوشمه:

.

ارزش یک مرد به اینه که وقتی باهاش حرف میزنی انگار داری با دیوار حرف میزنی

.

مرد واقعی اونیه که وقتی میره زیر خاک تمام اسرارش رو هم با خودش ببره

.

شعور این رانندۀ کم سواد تانکر آب، خیلی بالاتر از بسیاری از عزیزانیست که با عناوین دهن پر کن امروزی، دوروبر خودم دارم و می بینم.

(البته از حق نگذریم بسیاری از این بزرگواران هم از فرهیختگانی هستن که ازشون درس یاد میگیرم)

.

.

خیلی خلاصه نتیجه گیری میکنم:

و و شدن زیاد سخت نیست

یه خورده باید درس بخونیم (و نیاز نیست کار دیگه ای انجام بدیم)

.

شدن در رشته خودمون هم چندان سخت نیست (مخصوصاتو این دوره و زمونه)

باید یه خورده بیشتر از مورد بالا درس بخونیم و مطالعه کنیم

.

اما رسیدن به مرحلۀ دیوار بودن فقط با درس خوندن و مطالعه به دست نمیاد.

نه فقط دیوار بودن، که بسیاری از ارزش های واقعی انسانی رو نه میشه در مدرسه پیدا کرد و نه در و نه در کلاسهای خصوصی!

(قابل توجه والدین گرامی)

برچسب ها : بار گران - دیگران ,اینکه ,باشه ,بنده ,سنگین ,سنگینه ,کیلو باشه ,قابل تحمل ,خیلی سنگینه ,دوست داریم ,زمین بذاریم
بار گران دیگران ,اینکه ,باشه ,بنده ,سنگین ,سنگینه ,کیلو باشه ,قابل تحمل ,خیلی سنگینه ,دوست داریم ,زمین بذاریم
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
آرزوی موفقیت برای دو عزیز و یک خسته نباشید جانانه به خودم!

سالها پیش برای دقایقی با آقای قنّاد (شیرینی پز) محترمی همکلام شدم که به مورد جالبی اشاره کرد. فرمود ما در بعضی از شیرینی ها از مواد اولیۀ با کیفیت استفاده میکنیم و در بعضی ها هم (که اسمشونو گفت ولی یادم نیست) از ضایعات شرینی های دیگه؛ و در ادامه تاکید کرد که هزینۀ آب و برق و گاز و حتی بخشی از حقوق پرسنل از همین شیرینی های گروه دوم (ضایعاتی) تامین میشه.

.

البته مشابه این موضوع رو در هنر خانمهای کدبانو هم می بینیم که برنج اضافی این وعده رو به طرز ماهرانه ای تبدیل به یک غذای متفاوت در وعده بعدی می کنن (مثلا اضافه برنج تبدیل به یک کوفته یا آش خوشمزه و یا نهایتاً ته چین میشه)

.

خواستم عرض کنم ما هم از این کارا بلدیم!

مدتها قبل به دعوت یکی از دوستان، با ویرگول آشنا شدم و از محیط ساده و صمیمی اونجا خوشم اومد. البته نه تا اون حد که جدی بگیرمش!

بنابراین به عنوان دست گرمی، بخش بسیار کوچکی از مطالب این دکّه (بخونین وبلاگ) رو به صورت خلاصه در ویرگول قرار دادم و البته برام مهم نبود که خونده میشه یا نه و بعد از چند پست کوتاه هم رهاش و دیگه بهش سر نزدم.

.

تا اینکه مدتی قبل ایمیل معروفش برام رسید. همونی که تمام ویرگولیان عزیز هم دریافت .

عملکرد پایان سال

نکتۀ جالبی داشت:

آمار ارائه شده توسط ویرگول برای هریک از انی که مطلب نوشته بودن به صورت مجزا اعلام شد.

همونطور که مشاهده میفرمایید ته مونده و ضایعات مطالب این وبلاگ 49.990 ثانیه خونده شده

(خب چی میشد 10 ثانیه بیشتر میخوندین تا به عدد رُند 50هزار برسم؟!)

.

و از اون مهمتر اینکه:

اینجانب سرانه مطالعه در ایران را 0.000624875 ثانیه بیشتر ! (آی غبغب بزرگ به اندازۀ قورباغه!)

.

هرچند واقعیت اینه که اصلاً شکل این حرفا نیستم ولی خدا ی اب این دقت و عدد اعشارشون شدم!

درنهایت فکر میکنم بابت این حرکت عظیم(!) و بالابردن سرانۀ مطالعه در کشور، نه تنها دِین خودمو به ملّت ادا (!) بلکه نیاز به چند ماه استراحت و اخذ ماساژهای تخصصی برای رفع خستگی نیز دارم!

آقا عزّت زیاد. ما رفتیم ماساژ!

(خدایا کمی جنبه لطفاً)

:-)

.

ولی از شوخی گذشته، این حرکت عزیزان ویرگول رو بسیار باارزش میدونم که باعث شد ناخودآگاه، کمی ویرگول رو جدی تر بگیرم و بیشتر در اون حضور داشته باشم.

خیلی دوست دارم روزبه روز پیشرفتش رو ببینم.

از همین تریبون، شما عزیزان رو هم ضمن دعوت به رعایت تقوا و پرهیزگاری و عمل صالح، به نوشتن در ویرگول هم دعوت میکنم. باشد تا همه باهم سهمی کوچک در بالابردن سرانه مطالعۀ کشور ایفا کنیم

(و سال بعد دستِ جمعی بریم برای ماساژ رفع خستگی!)

.

.

راستی:.

چند روز دیگه هم سن و سال این وبلاگ به 1000 روز میرسه. باید تشکری هم داشته باشم از گروه دانش بنیان بیان و اقدامات خوبی که در این 12 سال فعالیت ارزشمند خودش انجام دادن.

از جمله:

.

گردآوری نخبگان ممتاز ی در حوزه it از معتبرترین های کشور

(که در دوران فرار مغزها همین کار به خودی خود بسیار ارزشمنده)

.

و همچنین ب عنوان برترین شرکت نرم افزاری ایران از جشنواره جوایز فناوری

.

و نیز رسیدن به مقام ارزشمند سریع ترین سایت وبلاگدهی در ایران

.

ضمن اینکه افتخار ملاقات حضوری با مدیرعامل "بیان" جناب آقای قدیری رو هم در دو مرحله داشتم و هربار کلی از محضر این مدیر عزیز یاد گرفتم.

اینکه در عرض چنین مدت کوتاهی، بنا به گفتۀ بسیاری از وبلاگ نویسان، عنوان بهترین سرویس وبلاگ دهی در کشور رو از آنِ خودش کرده کار ساده ای نیست.

اصولاً خیلی حال میکنم با انی که در کمترین مدت، دستاوردهای عظیمی ب میکنن.

.

برای این بزرگوار و تیم بیان هم آرزوی موفقیت میکنم.

برچسب ها : آرزوی موفقیت برای دو عزیز و یک خسته نباشید جانانه به خودم! - ویرگول ,وبلاگ ,میکنم ,اینکه ,البته ,کشور ,آرزوی موفقیت ,داشته باشم ,ثانیه بیشتر
آرزوی موفقیت برای دو عزیز و یک خسته نباشید جانانه به خودم! ویرگول ,وبلاگ ,میکنم ,اینکه ,البته ,کشور ,آرزوی موفقیت ,داشته باشم ,ثانیه بیشتر
عنوان وبلاگ : دانش آموز شماره 13
منبع :
آخرین به روز شده ها
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
چشمه اطلاعات، خبرها و مقالات را بصورت کاملا اتوماتیک از منابع فارسی دریافت و طبق قوانین و مقررات با ذکر منبع بازنشر میکند. با توجه به ذکر منبع اطلاعات چشمه هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای مطالب ندارد و در صورت مشاهده محتوای نا مناسب میتوان بر روی گزینه “درخواست حذف ” در صفحه مورد نظر کلیک نمود.
All rights reserved. © Cheshme 2016-2017 Run in 1.279 seconds
RSS